سوره یس - آیه 68

۸۱۸) سوره یس (۳۶) آیه ۶۸ وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ ۲ محرم ۱۴۴۰
۱۳۹۷/۰۶/۲۱

و هر کسی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را [یا: او را در میان آفریدگان] درهم ‌شکنیم؛ مگر نمی‌اندیشند؟

«ننکسه»

در اغلب قرائات این کلمه به صورت «نَنْكُسْهُ» قرائت شده؛

اما در قرائت عاصم و حمزه (از قراء‌سبعه اهل کوفه) و نیز در قرائات کمترمشهوری مانند قرائات سهل و اعمش و حسن به صورت «نُنَكِّسْهُ» قرائت شده است.

البته در قرائات غیرمشهور به صورت «نُنْكِسْهُ» (باب افعال) و «نَنْكِسْهُ» نیز قرائت شده است.

اهل لغت بین نَکَسَ و نَکِسَ و أنکس و نَکَّسَ تفاوتی نگذاشته‌اند؛ فقط گفته‌اند ورود این ماده به باب تفعیل [و افعال] دلالت بر شدت و کثرت بیشتر دارد.

مجمع البيان، ج‏8، ص673۱؛ البحر المحيط، ج‏9، ص80۲؛ معجم القراءات، ج7، ص516

یعْقِلُونَ

در اغلب قرائتها به صورت «یعقلون» (صیغه غایب) قرائت شده؛ اما در قرائت نافع (اهل مدینه) و روایت خلف از ابن عامر (اهل شام) و ابوجعفر و یعقوب و ابن ذکوان به صورت «تعقلون» (صیغه مخاطب)‌ قرائت شده است.

البحر المحيط، ج‏9، ص80۳؛ الکامل المفصل فی القرائات الاربعه عشر، ص444۴


  1. . و قرأ عاصم و حمزة و سهل «نُنَكِّسْهُ» بضم النون الأولى و فتح الثانية و كسر الكاف و تشديدها و قرأ الباقون بضم الكاف و تخفيفها ...الحجة: يقال نكسته و نكسته و أنكسه و أنكسه مثل رددت و رددت غير أن التشديد للتكثير و التخفيف يحتمل القليل و الكثير.↩
  2. . قرأ الجمهور: نُنَكِّسْهُ، مشددا و عاصم، و حمزة: مخففا.↩
  3. . و قرأ نافع، و ابن ذكوان، و أبو عمرو في رواية عباس: تعقلون بتاء الخطاب و باقي السبعة: بياء الغيبة↩
  4. . قرا نافع و ابوجعفر و یعقوب و ابن عامر بخلف عنه «تعقلون» ‌بتاء‌ الفوقیة علی الخطاب؛ و قرا الباقون «یعقلون»‌بیاء التحتیه علی الغیبة.↩

نُعَمِّرْهُ

در تحلیل این ماده۱ بین اهل لغت اختلاف است. ابن‌فارس بر این باور است که ماده «عمر» در دو معنای مستقل به کار رفته است: یکی بقا و امتداد زمانی؛ و دیگری در خصوص چیزی که برتری می‌جوید، خواه صدایی که بر صداهای دیگر بلند می‌شود یا هر چیز دیگر؛ و آنگاه «عُمر» (تداوم زندگی) و عمارت (آبادانی) هر دو بر اساس معنای اول و به خاطر همین امتداد یافتن زمان است؛ ولی «عمره» از «عَوْمَرة» است که به معنای صدای بلند و فریاد (صیحة) می‌باشد و از این جهت که افراد در عمره فریادشان به تلبیه (لبیک‌گویی)‌ بلند است چنین نامیده شده است، چنانکه بر هر چسیزی که بر سر گذاشته می شود مانند عمامه و تاج و و ... هم «عَمار» گویند. البته وی برخی کلمات مانند «عَمْر» (جمع آن: «عُمور»، که اسم عمرو هم از آن مشتق شده) و به معنای آن قسمتی از گوشت لثه است که اندکی به داخل دندان پایین آمده و دیده می‌شود، و یا «عَمْر» که نام یک نوع درخت خرماست را موارد شاذ و خلاف قاعده از این ماده دانسته است (معجم المقاييس اللغة، ج‏۴، ص۱۴۰-۱۴۱۲).

اما راغب ظاهرا بدین متمایل است که معنای محوری این ماده را عمران و آبادی بداند؛ ولی توضیح این ماده را با کلمه «عمارت»‌ (عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ؛‏ توبة/۱۹) به عنوان نقطه مقابل «خرابی» شروع می‌کند، عمر را به معنای زمانی که عمارت بدن با حیات پابرجاست می‌داند، «عَمار» (عمامه و تاج و ...)‌را به معنای آن چیزی که مایه عمارت ریاست و حفظ و نگهداری آن است می‌بیند و «عمره» را چیزی که مایه آبادانیِ دوستی و محبت می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۸۶۳).

مرحوم مصطفوی هم گویی خواسته بین معنای اول مورد نظر ابن فارس و معنای مورد نظر راغب جمع کند، وی می گوید اصل ماده «عمر» ‌به معنای تداوم حیات و نقطه مقابل خرابی است همان طور که «موت» نقطه مقابل «حیات» است؛ در واقع، ابتدا «حیات» افاضه می‌شود و سپس تداوم آن به «عمر» است و سپس با این توضیح که عمر هر چیزی به حَسَبِ خودش است، مشتقات مختلف این ماده را توجیه می‌کند که در انسان به طول عمر است و در ساختمان به آبادانی و مرمت آن و وجه «عمره» هم آن است که به بقای حیات مسجد الحرام کمک می‌کند و ... (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۲۶۶-۲۷۰۴).

در مقابل حسن جبل اصل این ماده را به معنای چیز انبوهی که میانه آن خالی باشد به نحوی که آن پیرامون این میانه را تثبیت کند یا نفع آن را آشکار سازد و مایه دوام آن باشد۵ و علاوه بر تحلیلی از تک تک حروف این ماده (که بر این باور است که حرف «ع» بر یک نحوه درهم‌پیچیده شدن یک ورقه‌ای همراه با یک نوع حدّت، و حرف «م» بر یک نوع چسبندگی ظاهری و ایستادن بر پای خود دلالت دارد و این دو در کنار هم بر یک نحوه جسیم بودنی که چسبندگی و به‌هم‌پیوستگی‌ای دارد و یک نحوه کثرت و اجتماع از سویی و بلندی و رفعت از سوی دیگر را ابراز می دارد، و حرف «ر» هم برای دلالت بر یک نحوه استرسال و ادامه یافتن است)، کلماتی مانند «عَمْر» گوشت لثه که دور دندانها را گرفته ویا «عَمار» به معنای عمامه و تاج و «عَمَران» به معنای دو آستین لباس و .. را هم شاهد بر مدعای خود آورده است و از نظر او عمر هم از این جهت چنین نامیده شده که کل زندگی انسان را دربرمی‌گیرد عمارت هم ساختنمانی توخالی است که مایه حفظ و تداوم زندگی ساکنانش می‌شود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۵۲۲-۱۵۲۴)

در هر صورت، «عَمْر» و «عُمُر» هر دو به همان معنای «عُمْر» است که ما در فارسی به کار می‌بریم و اسمی است برای مدتی که عمارت بدن با حیات و زندگانی برقرار است؛ و به لحاظ معنایی این دو کلمه تفاوت ندارند، تنها فرقشان به این است که «عُمُر» را برای کاربردهای رایج عمر استفاده می‌کنند (تَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ، قصص/۴۵؛ وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ‏، شعراء/۱۸) اما برای سوگند خوردن از تعبیر «عَمْر» استفاده می‌شود (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ‏؛ حجر/۷۲) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۸۶).

«تعمیر» (أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ،‏ فاطر/۳۷؛ وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ، بقرة/۹۶) ‌به معنای دادن عمر بالفعل به کسی ویا به چیزی است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۸۶) ویا به معنای اینکه چیزی را عمران (= آباد) و دارای عمر کنند. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۲۱۹) و «مُعَمَّر» هم کسی است که به او عمر طولانی داده باشند (وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ،‏ فاطر/۱۱).

«معمور» (وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ؛ طور/۴) به چیزی گویند که آباد شده و طول عمرش زیاد گردیده است.

«استعمار» (هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها؛ هود/۶۱) به معنای عمارت و آبادانی چیزی را به کسی واگذار کردن (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۸۶) ویا «طلب عمر کردن» است یعنی تقاضای اقدام به تعمیر و عمرانی است در خویش و یا در هر چیزی؛ و مقصود از آن در این آیه آن است که خداوند شما را موظف به عمران و اصلاح خویش و سایر امور مربوط به خویش کرده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۲۲۰)

«عُمْرَة» طبق توضیحات مرحوم مصطفوی به معنای «آن چیزی است که به وسیله آن عمران و آبادی و عمر بیشتر حاصل می‌شود» و وجه تسمیه «عمره» (وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ‏ …. فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ؛ بقره/۱۹۶) آن است که انجام آن موجب آبادانی مسجدالحرام؛ ویا آبادانی روح و روان شخص] می‌شود؛ و از آنجا که باب افتعال حاوی معنای مطاوعه و پذیرش است، «اعْتِمَار» (إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ؛ بقره/۱۵۸) به معنای «عمره» را اختیار کردن است؛ یعنی اختیار برنامه خاصی برای عمران و آبادانی مسجدالحرام. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۲۲۰)؛ راغب هم گفته‌است «اعْتِمَار» و «عُمْرَة» به معنای زیارت خاصی است که مایه عمران دوستی و محبت می‌گردد و به همین جهت نام عمل عبادی خاصی در اسلام قرار گرفته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۸۶).؛ اما حسن جبل با توضیحی که از این ماده داد وجه تسمیه عمره که یک نحوه زیارت کردن است این می‌داند که با قرار گرفتن درون خانه خدا یا درون حرم حاصل می‌شود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۵۲۴).

بدین ترتیب، فعل «عَمَرَ» به معنای آباد کردنی است که موجب بیشتر شدن عمر شیء مورد نظر می‌شود؛ و در آیه (إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِر؛ ‌توبه/۱۸) می‌تواند از همین «عمران» و آبادانی باشد؛ و یا از «عمره» و مقصود این باشد که کسی واقعا عمره بجا می‌آورد که مساجد خدا را آباد کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۸۶) و در آیه «عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها» (روم/۹) نیز هم محتمل است که به معنای آباد کردن باشد و هم به معنای عمر طولانی سپری کردن.

کلمه «عِمران» به عنوان اسم خاص نیز به کار رفته است (إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ، آل‌عمران/۳۳؛ إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْران، آل‌عمران/۳۵؛ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ، تحریم/۱۲) که هرچند ممکن است به همین ماده «عمر» مرتبط باشد؛ اما با توجه به اینکه در زبان عبری (که تلفظش در عبری «عمرام» است) وجود دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۲۲۲)، احتمال دارد که ربطی به این ماده نداشته باشد.

ماده «عمر» و مشتقات آن (بدون احتساب کلمه «عمران» که تنها ۳ بار در قرآن کریم آمده) ۲۴ مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

ماده «عمر» و مشتقات آن (بدون احتساب کلمه «عمران» که تنها 3 بار در قرآن کریم آمده) 24 مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

نُنَكِّسْهُ

ماده «نکس» در اصل به معنای زیر و رو کردن، و یا سر و ته کردنِ چیزی به کار می‌رود؛ چنانکه به بچه‌ای که پایش پیش از سرش از شکم مادر بیرون آید «ولد منکوس» می‌گویند. (معجم المقاييس اللغة، ج‏5، ص477؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص824؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏12، ص243) و از این رو تعبیر «مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِی الْخَلْقِ» را بدین معنا دانسته‌اند که وقتی عمری دراز به کسی می‌بخشیم مسیر آفرینش وی را معکوس می‌کنیم، یعنی اگر روند آفرینش این بود که دائما بر توانایی‌ها و عقل و علم او افزوده شود،‌او را در مسیر معکوسی قرار می‌دهیم که دائما از اینها کاسته می‌شود (مجمع البحرين، ج‏4، ص119).

«ناکس» در عربی معادل «سرافکنده» در فارسی است، یعنی کسی که با ذلت و خواری سرش را به زیر افکنده باشد «إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِم» (سجده/12) (لسان العرب، ج‏6، ص241) و تعبیر «نُكِسُوا عَلی‏ رُؤُسِهِمْ» را هم کنایه از اینکه حجت بر آنان تمام شد و دیگر پاسخی نداشتند و سرافکنده شدند، دانسته‌اند (مجمع البحرين، ج‏4، ص119)

ماده «نکس» همین 3 بار در قرآن کریم آمده است.

الْخَلْقِ

در آیه 79 همین سوره درباره کلمه «خَلْقِ» اشاره شد که این کلمه مصدری است (= آفرینش) که در بسیاری از موارد در معنای مفعولی به کار می‌رود (= مخلوق، آفریده شده) و در این آیه هر دو معنا (آفرینش، آفریدگان) می‌تواند اراده شده باشد. اهل لغت معتقدند اصل این ماده دلالت بر «تقدیر» (تعیین اندازه) داشته است، چنانکه «خُلق» (به معنای خوی و خصلت و اخلاقیات شخصی) را هم از این جهت «خلق» نامیده‌اند که بیانگر ویژگی‌هایی است که در صاحب آن معین و مقدر شده است و البته کلمه «خلق» به نحو خاص به معنای «ایجاد کردن بر اساس یک کیفیت [و محاسبه] خاص» می‌باشد، که هم در مورد ایجاد بی‌سابقه و هم ایجاد چیزی از چیز دیگر به کار می‌رود.

این ماده وقتی درباره «سخن» به کار برده می‌شود غالبا به معنای «سخن دروغ» می‌باشد (عنکبوت/۱۷) که اشاره به همان معنای «ساختگی» بودن دارد چون کلام دروغ، مطلبی است که شخص بدون مراجعه به واقعیت در خود ایجاد کرده است.

جلسه 170 http://yekaye.ir/ya-seen-036-79/


  1. . چند پاراگراف اول را ابتدا به صورت زیر نوشته بودم که در تاریخ ۱۸/۱/۱۴۰۳ به صورتی که در متن می‌بینید اصلاح شد
    برخی بر این باورند که ماده «عمر» در دو معنای مستقل به کار رفته است: یکی بقا و امتداد زمانی؛ و دیگری در خصوص چیزی که برتری می‌جوید، خواه صدایی که بر صداهای دیگر بلند می‌شود یا هر چیز دیگر؛ و آنگاه «عُمر» (تداوم زندگی) و عمارت (آبادانی) هر دو بر اساس معنای اول و به خاطر همین امتداد یافتن زمان است؛ ولی «عمره» از «عَوْمَرة» است که به معنای صدای بلند و فریاد (صیحة) می‌باشد و از این جهت که افراد در عمره فریادشان به تلبیه (لبیک‌گویی)‌ بلند است چنین نامیده شده است. (معجم المقاييس اللغة، ج‏4، ص140-141)
    اما دیگران بر این باورند که اصل ماده «عمر» ‌به معنای تداوم حیات، و «عمارت»‌ (عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ؛‏ توبة/19) نقطه مقابل «خرابی» است (مفردات ألفاظ القرآن، ص586)؛ همان طور که «موت» نقطه مقابل «حیات» است؛ در واقع، ابتدا «حیات» افاضه می‌شود و سپس تداوم آن به «عمر» است و عمر هر چیزی به حَسَبِ خودش است، در انسان به طول عمر است و در ساختمان به آبادانی و مرمت آن (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏8، ص219).
    بدین بیان، «عَمْر» و «عُمُر» هر دو به همان معنای «عُمْر» است که ما در فارسی به کار می‌بریم و اسمی است برای مدتی که عمارت بدن با حیات و زندگانی برقرار است؛ و به لحاظ معنایی این دو کلمه تفاوت ندارند، تنها فرقشان به این است که «عُمُر» را برای کاربردهای رایج عمر استفاده می‌کنند (تَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ، قصص/45؛ وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ‏، شعراء/18) اما برای سوگند خوردن از تعبیر «عَمْر» استفاده می‌شود (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ‏؛ حجر/72) (مفردات ألفاظ القرآن، ص586).
    ↩
  2. . العين و الميم و الراء أصلان صحيحان، أحدهما يدلُّ على بقاء و امتداد زمان، و الآخر على شى‏ءٍ يعلو، من صوتٍ أو غيره.
    فالأوّل‏ العُمْر و هو الحياة، و هو العَمْر أيضاً. و قول العرب: لعَمْرك‏، يحلف‏ بعُمْره‏ أى حياته. فأمّا قولهم: عَمْرَك‏ اللَّه، فمعناه‏ أُعَمّرك‏ اللَّهَ أن تفعل كذا، أى أُذكِّركَ اللَّهَ، تحلِّفه باللَّه و تسأله طولَ‏ عمره‏. و يقال: عَمِرَ الناسُ: طالت‏ أعمارُهم‏. وَ عَمَّرَهم‏ اللَّه جلّ ثناؤُه‏ تعميراً. و من الباب‏ عِمارة الأرض، يقال‏ عَمَرَ الناسُ الأرضَ‏ عِمارةً، و هم‏ يَعْمُرُونها، و هى‏ عامرة معمورةٌ. و قولهم: عامرة، محمولٌ على‏ عَمَرَتِ‏ الأرضُ، و المعمورة من‏ عُمِرت‏. و الاسم و المصدر العُمْران‏. و استَعمر اللَّه تعالى الناسَ فى الأرض ليعمرُوها. و الباب كلُّه يؤول إلى هذا.
    و أمّا الآخر فالعَوْمَرة: الصِّياح و الجلَبة. و يقال: اعتَمَرَ الرّجُل، إذا أهَلَّ بعُمرته، و ذلك رفْعُه صوتَه بالتَّلبية للعُمرة. فأمّا قول ابن أحمر: «يُهلُّ بالفَرقد رُكبانُها / كما يُهلُّ الراكب‏ المُعْتَمِرْ » فقال قوم: هو الذى ذكرناه من رَفْع الصَّوت عند الإهلال‏ بالعمرة. و قال قوم: المعتمِر: المعتمّ. و أىُّ ذلك كان فهو من العلوِّ و الارتفاع على ما ذكرنا. قال أهلُ اللغة: و العَمَار: كلُّ شى‏ءٍ جعلتَه على رأسك، من عِمامةٍ، أو قَلَنْسُوة أو إكليل أو تاجٍ، أو غير ذلك، كلُّه‏ عَمار. قال الأعشى: «فلما أتانا بُعيدَ الكرَى‏ / سجَدْنا له و رفَعْنَا عَمارا » و قال قوم: العَمار يكون من رَيحَان أيضاً. قال ابنُ السِّكِّيت: العَمَار: التَّحيَّة. يقال‏ عمَّرك‏ اللَّه، أى حيّاك. و يجوز أن يكون هذا لرفع الصوت. و ممكن أن يكون الحىُّ العظيم يسمى‏ عمارة لما يكون ذلك من جلبة و صياح. قال: لكل أناسٍ من مَعَدّ عِمَارَةٌ / غُرُوضٌ إليها يلجئون و جانبُ‏»
     و مما شذَّ عن هذين الأصلين: العَمْر: ضربٌ من النَّخل. و كان فلانٌ يستاك بعراجين‏ العمْر. و ربما قالوا العُمر . و من هذا أيضاً العَمْر: ما بدا من اللِّثة، و هى‏ العُمور. و منه اشتُق اسم‏ عمرو.
    ↩
  3. . الْعِمَارَةُ: نقيض الخراب: يقال: عَمَرَ أرضَهُ: يَعْمُرُهَا عِمَارَةً. قال تعالى: وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ‏ [التوبة/ 19]. يقال: عَمَّرْتُهُ‏ فَعَمَرَ فهو مَعْمُورٌ. قال: وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها [الروم/ 9]، وَ الْبَيْتِ‏ الْمَعْمُورِ [الطور/ 4]، و أَعْمَرْتُهُ‏ الأرضَ و اسْتَعْمَرْتُهُ‏: إذا فوّضت إليه‏ الْعِمَارَةَ، قال: وَ اسْتَعْمَرَكُمْ‏ فِيها [هود/ 61]. و الْعَمْرُ و الْعُمُرُ: اسم لمدّة عمارة البدن بالحياة، فهو دون البقاء، فإذا قيل: طال‏ عُمُرُهُ‏، فمعناه: عِمَارَةُ بدنِهِ بروحه، و إذا قيل: بقاؤه فليس يقتضي ذلك، فإنّ البقاء ضدّ الفناء، و لفضل البقاء على العمر وصف اللّه به، و قلّما وصف بالعمر. و التَّعْمِيرُ: إعطاء العمر بالفعل، أو بالقول على سبيل الدّعاء. قال: أَ وَ لَمْ‏ نُعَمِّرْكُمْ‏ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ‏ [فاطر/ 37]، وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ‏ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ‏ عُمُرِهِ‏ [فاطر/ 11]، وَ ما هُوَ بِمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ‏ يُعَمَّرَ [البقرة/ 96]، و قوله تعالى: وَ مَنْ‏ نُعَمِّرْهُ‏ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ‏ [يس/ 68]، قال تعالى: فَتَطاوَلَ عَلَيْهِمُ‏ الْعُمُرُ [القصص/ 45]، وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ‏ عُمُرِكَ‏ سِنِينَ‏ [الشعراء/ 18]. و العُمُرُ و الْعَمْرُ واحد لكن خُصَّ القَسَمُ بِالْعَمْرِ دون العُمُرِ ، نحو: لَعَمْرُكَ‏ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ‏ [الحجر/ 72]، و عَمَّرَكَ‏ اللّه، أي: سألت اللّه عمرك، و خصّ هاهنا لفظ عمر لما قصد به قصد القسم، و الِاعْتِمَارُ و الْعُمْرَةُ: الزيارة التي فيها عِمَارَةُ الودّ، و جعل في الشّريعة للقصد المخصوص. و قوله: إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ‏ [التوبة/ 18]، إمّا من‏ الْعِمَارَةِ التي هي حفظ البناء، أو من‏ الْعُمْرَةِ التي هي الزّيارة، أو من قولهم: عَمَرْتُ‏ بمكان كذا، أي: أقمت به لأنه يقال: عَمَرْتُ‏ المكانَ و عَمَرْتُ‏ بالمكانِ، و الْعِمَارَةُ أخصّ من القبيلة، و هي اسم لجماعة بهم‏ عِمَارَةُ المكانِ، قال الشاعر: «لكلّ أناس من معدّ عِمَارَةٌ » و الْعَمَارُ: ما يضعه الرّئيس على رأسه عِمَارَةً لرئاسته و حفظا له، ريحانا كان أو عمامة. و إذا سمّي الرَّيْحان من دون ذلك‏ عَمَاراً فاستعارة منه و اعتبار به. و الْمَعْمَرُ: المَسْكَنُ ما دام‏ عَامِراً بسكّانه. و الْعَوْمَرَةُ : صَخَبٌ يدلّ على عمارة الموضع بأربابه. و الْعُمْرَى‏ في العطية: أن تجعل له شيئا مدّة عمرك أو عمره كالرّقبى‏ ، و في تخصيص لفظه تنبيه أنّ ذلك شي‏ء معار. و الْعَمْرُ: اللّحم الذي يُعْمَرُ به ما بين الأسنان، و جمعه‏ عُمُورٌ. و يقال للضّبع: أمّ‏ عَامِرٍ ، و للإفلاس: أبو عَمْرَةَ↩
  4. . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو تداوم الحياة، و هو في قبال الخراب، كما أنّ الحياة ضدّ الممات. فالحياة في المرتبة الاولى (و هي بعد مرتبة التكوين و الإيجاد) و بعدها العمر و إدامة الحياة و استمرارها. ثمّ بعده يتحقّق العيش. و العمْرُ في كلّ شي‏ء بحسبه، و ذلك فانّ الحياة في الموجودات من الأرض و البناء و الحيوان و الإنسان تختلف باختلافها.
    ففي الأرض: وَ أَثارُوا الْأَرْضَ وَ عَمَرُوها أَكْثَرَ مِمَّا عَمَرُوها- 30/ 9. الحياة في الأرض و احياؤها عبارة عن الزراعة و غرس الأشجار و تربيتها.
    و في المساجد: إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللَّهِ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ‏- 9/ 18. و ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللَّهِ‏- 9/ 17. فإحياؤها بالتطوّع و العبادات و إقامة الصلاة، و هذا مضافا الى تعميرها من حيث البنيان.
    و في الإنسان: بَلْ مَتَّعْنا هؤُلاءِ وَ آباءَهُمْ حَتَّى طالَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ - 21/ 44. فَالْعُمُرُ فيه عبارة عن استمرار حياته الى أن ينتهى الى الممات.
    و التَّعْمِيرُ: جعل شي‏ء ذا عمران و عمر، بمعنى إدامة حياته. وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ‏ - 36/ 68.وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلَّا فِي كِتابٍ‏- 35/ 11.
    و الِاسْتِعْمَارُ: طلب العمر، بمعنى طلب العمل و الاقدام بتعمير و عمران في نفسه أو في غيره. ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها- 11/ 61.يراد بأنّهم موظّفون على التعمير و الإصلاح في أنفسهم و في سائر ما يتعلّق بهم مطلقا.
    و العُمْرَةُ: كاللقمة، بمعنى ما يعمر به، أى برنامج عمل يعمر به المسجد الحرام، و قلنا إنّ المسجد من حيث انّه مسجد يعمر بالعبادة و الطاعة، و برنامج العمرة المستحبّة في غير الموسم: من أحسن ما يعمر به المسجد الحرام. وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ‏ ... فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ‏- 2/ 196. يراد إيتاء كلّ منهما على وجه الإخلاص، و الجملة الاولى ناظرة الى هذه الجهة، فارغة عن جهة كون أحدهما واجبا أو مستحبّا. و الجملة الثانية ناظرة الى إلحاق الهدى، و معناها التطويل و الإبلاغ الى أن ينتهى الى الحجّ و يأتى ببرنامجه، و التّمتّع بمعنى التطويل.
    و الِاعْتِمَارُ: اختيار العمرة، أى اختيار برنامج خاصّ من التعمير للمسجد الحرام، و هذه الخصوصيّة تستفاد بالقرينة، كما في قوله تعالى: إِنَّ الصَّفا وَ الْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللَّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ - 2/ 158. فظهر أنّ كلمة عمرة: من مصاديق الأصل، و إن صارت حقيقة متشرّعة أو شرعيّة في المعنى المخصوص من الأصل.
    و من الأصل عمارة المسجد و تعميرها من حيث إنّها من الأبنية، كما في قوله تعالى: أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏- 9/ 19.السقاية و العمارة مصدران، و المعنى مقايسة السقاية و العمارة من حيث إنّهما ملحوظان في أنفسهما، بمن يؤمن و يجاهد في سبيل اللّه، لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ.و قد قويس عمل السقاية و العمارة من جهة الوزن و الفضيلة، بمن يؤمن باللّه و يجاهد في سبيله: اشارة الى أنّ المؤمن له وزن و فضيلة من جميع الجهات، بلحاظ إيمانه، و بلحاظ عمله و مجاهدته في سبيل اللّه، و بلحاظ سلوكه في طريق الحقّ، و بلحاظ وجوده و كونه عامل خير و سالك هدى.و أمّا الساقي للحاجّ و العامر للمسجد إذا لم يكن مؤمنا: فليس له من الوزن‏ و الفضيلة إلّا هذه الجهة، و هي لا توازن من فيه جميع الفضائل. فالنظر مقايسة جهة الفضيلة، لا مطلق الطرفين، فيكون التعبير مطلوبا، و التقدير على خلاف المنظور.
    وَ الطُّورِ وَ كِتابٍ مَسْطُورٍ فِي رَقٍّ مَنْشُورٍ وَ الْبَيْتِ الْمَعْمُورِ- 52/ 4. أى ظهور القدرة و تجلّى النور الباسط الواسع: انّما يتحقّق بتطوّر و تحوّل، و يتجلّى في كتب أنفسيّة، ثمّ يضبط في صفحات الأوراق الرقيقة، ثمّ تظهر في الخارج في بناء البيت المعمور بالطاعات و الأذكار. راجع- كتب، نشر. في توضيح الآية الكريمة.
    و أمّا عِمْرَانُ اسما: فقد سمّى به رجال من السابقين، قال تعالى: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ‏ - 3/ 33.إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً ... وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ- 3/ 35.وَ مَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَها فَنَفَخْنا فِيهِ مِنْ رُوحِنا - 66/ 12.فمن المسمّين به والد موسى و هارون: و هو عِمْرَانُ بن قاهاث بن لاوى بن يعقوب، قال في سفر الخروج (2/ 1) و ذهب رجل من بيت لاوى و أخذ بنت لاوى، فحبلت المرأة و ولدت ابنا ... الخ- فراجع. فموسى منتسب الى يعقوب من جانب الأب و الامّ معا. و من المسمّين به: والد مريم، و هو عِمْرَانُ بن ماثان بن يعاقيم، من ولد داود النبىّ: و كانت ايشاع بنته الاخرى زوجة لزكريّا النبىّ، فيكون يحيى النبىّ سبطا لعمران، كالمسيح عليه السلام. و أمّا امرأة عمران: و هي امّ مريم (ع)، اسمها حنّة بنت فاقوز، من راهبات بنى إسرائيل، و يقال إنّ ايشاع كانت أختها- كما في البدء و التاريخ و ابن الوردي و غيرهما. و أمّا آل عِمْرَانُ في الآية الكريمة: فالمراد منها آل عمران والد مريم، فانّ موسى و والده عمران و ولدهما، كانوا من آل ابراهيم، مضافا الى تصريح الآية بعد آية، بذلك- إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ‏ ... الخ. و لا يخفى أنّ عمران يتلفّظ في العبريّة بالعمرام، كما في قاموس الكتاب، و في سفر الخروج 6/ 18 و 20- عربيّا و عبريّا.
    ↩
  5. . شغل فراغ الأثناء بمناسب یثبتها أو یبرز نفعها و یدیمه↩

1) صباح می‌گوید:

با امام صادق ع بودم که از مقابل کوه احد گذشتیم؛ ‌حضرت فرمود: آیا آن شکافی که در کوه است، می‌بینی؟

گفتم:‌بله.

فرمود: اما من آن را نمی‌بینم؛ و علامت پیر شدن چند چیز است: ضعف در بینایی، خم شدن پشت، و سست شدن [= لغزیدن] گامها.

الخصال، ج‏1، ص88

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَبْدِ الْحَمِيدِ عَنِ الصَّبَّاحِ مَوْلَی أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

كُنْتُ مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع فَلَمَّا مَرَرْنَا بِأُحُدٍ قَالَ تَرَی الثَّقْبَ الَّذِي فِيهِ؟

قُلْتُ نَعَمْ.

قَالَ أَمَّا أَنَا فَلَسْتُ أَرَاهُ وَ عَلَامَةُ الْكِبَرِ ثَلَاثٌ كِلَالُ الْبَصَرِ وَ انْحِنَاءُ الظَّهْرِ وَ رِقَّةُ الْقَدَمِ.

2) ابوبصیر روایت می‌کند که امام صادق ع فرمودند:

همانا بنده در گشایشی در کارهایش است تا به سن چهل سالگی برسد؛ پس چون به چهل سالگی رسید خداوند عز و جل به فرشتگانش وحی می‌کند که من به بنده‌ام عمری دادم و آن را طولانی کردم؛ پس بر او سخت بگیرید و بشدت او را تحت نظر بگیرید و کارهای ریز و درشت، و کوچک و بزرگش را ثبت کنید.

و امام باقر ع فرمودند:

هنگامی که بر بنده چهل سال بگذرد به او گفته شود که حواست را خوب جمع کن که دیگر معذور نیستی؛ و این گونه نیست که کسی که به چهل سالگی برسد معذورتر از کسی باشد که به بیست ساله شده؛ چرا که آن کسی که از آن دو بازخواست می‌کند یک نفر است؛ و در مورد آنها چشم به خواب ننهاده؛ پس در عمل بکوش به خاطر آن هول و هراسی که در پیش رو داری؛ و سخنان اضافی را به کنار بگذار!

الخصال، ج‏2، ص545؛ الكافي، ج‏8، ص108۱

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ سَيْفٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

إِنَّ الْعَبْدَ لَفِي فُسْحَةٍ مِنْ أَمْرِهِ مَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَرْبَعِينَ سَنَةً فَإِذَا بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی مَلَائِكَتِهِ أَنِّي قَدْ عَمَّرْتُ عَبْدِي عُمُراً وَ قَدْ طَالَ فَغَلِّظَا وَ شَدِّدَا وَ تَحَفَّظَا وَ اكْتُبَا عَلَيْهِ قَلِيلَ عَمَلِهِ وَ كَثِيرَهُ وَ صَغِيرَهُ وَ كَبِيرَهُ.

قَالَ وَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:

إِذَا أَتَتْ عَلَی الْعَبْدِ أَرْبَعُونَ سَنَةً قِيلَ لَهُ خُذْ حِذْرَكَ فَإِنَّكَ غَيْرُ مَعْذُورٍ وَ لَيْسَ ابْنُ أَرْبَعِينَ سَنَةً أَحَقَّ بِالْعُذْرِ مِنَ ابْنِ عِشْرِينَ سَنَةً فَإِنَ‏ الَّذِي يَطْلُبُهُمَا وَاحِدٌ وَ لَيْسَ عَنْهُمَا بِرَاقِدٍ فَاعْمَلْ لِمَا أَمَامَكَ مِنَ الْهَوْلِ وَ دَعْ عَنْكَ فُضُولَ الْقَوْلِ.

3) از امام صادق ع روایت شده است که هنگامی که بنده‌ای به سی و سه سالگی برسد، «به قویترین حالت خویش رسیده» (احقاف/15) و هنگامی که «به چهل سالگی برسد» (احقاف/15) به نهایت خویش رسیده؛ پس چون پا در چهل و یک سالگی نهد رو به نقصان نهاده؛ و برای فرد پنجاه ساله سزاوار است که همانند کسی باشد که در حال جان دادن است.

الخصال، ج‏2، ص545

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِيسَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ دَاوُدَ بْنِ النُّعْمَانِ عَنْ سَيْفٍ التَّمَّارِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

إِذَا بَلَغَ الْعَبْدُ ثَلَاثاً وَ ثَلَاثِينَ سَنَةً فَقَدْ «بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ» إِذَا «بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً» فَقَدْ بَلَغَ مُنْتَهَاهُ فَإِذَا ظَعَنَ فِي إِحْدَی وَ أَرْبَعِينَ فَهُوَ فِي النُّقْصَانِ وَ يَنْبَغِي لِصَاحِبِ الْخَمْسِينَ أَنْ يَكُونَ كَمَنْ كَانَ فِي النَّزْعِ.۲

4) از امیرالمومنین ع روایت شده است که فرمودند:

عمری که خداوند تا آن عمر، عذر و بهانه فرزند آدم را می‌پذیرد، شصت سالگی است!

نهج البلاغة، حکمت 326

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع:

الْعُمُرُ الَّذِي أَعْذَرَ اللَّهُ فِيهِ إِلَی ابْنِ آدَمَ سِتُّونَ سَنَةً.

5) از امیرالمومنین ع روایت شده است که فرمودند:

به انجام عمل بشتابید که در پیش رویتان عمری است که انسان را درهم‌می‌شکند یا بیماری‌ای که انسان را حبس می‌کند و یا مرگی که انسان را می‌رباید.

نهج‌البلاغه، خطبه230

قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع:

وَ بَادِرُوا بِالْأَعْمَالِ عُمُراً نَاكِساً أَوْ مَرَضاً حَابِساً أَوْ مَوْتاً خَالِسا.

6) مرحوم مجلسی روایتی طولانی از امیرالمومنین ع ذکر کرده که حضرت در آن روایات به بیان مطالب مختلف قرآنی و رفع پاره‌ای از شبهاتی که در مورد آیات قرآن مطرح است، و اینکه قرآن کریم چگونه بسیاری از دیدگاه‌های مخالفان را به چالش کشیده، پرداخته‌اند. در فرازی از آن روایت آمده است:

و اما آیه‌ای که در رد زنادقه (= کافران منکر خداوند) است این سخن خداوند متعال است که «و هر کسی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را درهم‌‌ شکنیم؛ مگر نمی‌اندیشند؟» (یس/68) پس خداوند متعال ما را به بطلان سخن زنادقه آگاه ساخت؛ اینکه می‌گویند: جهان با گردش افلاک و قرار گرفتن نطفه‌ها در رَحِم‌ها پدید می‌آید؛ چرا که از نظر آنان نطفه هنگامی که در رَحِم واقع شد، شکل و صورت‌هایی که به او شکل می‌دهند بر او واقع می‌شوند و در اثر گردش قدرت و شکل‌هایی که گذر شبها و روزها و خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها و طبیعت بر او می‌اندازند، متولد می‌شود و رشد می‌کند و بزرگ می‌شود؛ پس خداوند با این کلامش که «هر کسی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را درهم شکنیم» مطلب را معکوس کرد و معنایش این است که کسی که عمرش طولانی شود و سنش بالا رود به همان وضعیتی برمی‌گردد که در حال خردسالی و طفولیت داشت، و بر او نقس در جمیع ابزارهای حیاتی‌اش مسلط می‌گردد و در جمیع حالاتش به ضعف می‌گراید؛ و اگر مطلب آن گونه بود که آنان می‌پنداشتند که برای بندگان آفریننده‌ای نبود که اختیار و اراده داشته باشد، لازم می‌آمد که آن نطفه و یا آن انسانی که بر اثر آن به دنیا آمد همواره راه تکامل و ازدیاد را بپیماید مادامی که آن شکل‌هایی که از نظر آنان قوام انسان بدانهاست برقرار و فلک باقی و خوردن غذا ممکن و گذر روز و شب برقرار باشد و آنگاه دیگر اینکه «هر کسی را که عمری [طولانی] دهیم آفرینشِ او را رو به زوال می‌نهد» معنای معقولی نمی‌داشت.

بحار الأنوار، ج‏90، ص36

عن امیرالمومنین ع:

... وَ أَمَّا الرَّدُّ عَلَی الزَّنَادِقَةِ فَقَوْلُهُ تَعَالَی «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ» فَأَعْلَمَنَا تَعَالَی أَنَّ الَّذِي ذَهَبَ إِلَيْهِ الزَّنَادِقَةُ مِنْ قَوْلِهِمْ إِنَّ الْعَالَمَ يَتَوَلَّدُ بِدَوَرَانِ الْفَلَكِ وَ وُقُوعِ النُّطْفَةِ فِي الْأَرْحَامِ لِأَنَّ عِنْدَهُمْ أَنَّ النُّطْفَةَ إِذَا وَقَعَتْ تَلَقَّاهَا الْأَشْكَالُ الَّتِي تُشَاكِلُهَا فَيَتَوَلَّدُ حِينَئِذٍ بِدَوَرَانِ الْقُدْرَةِ وَ الْأَشْكَالِ الَّتِي تَتَلَقَّاهَا مُرُورَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ وَ الْأَغْذِيَةِ وَ الْأَشْرِبَةِ وَ الطَّبِيعَةِ فَتَتَرَبَّی وَ تَنْتَقِلُ وَ تَكْبُرُ فَعَكَسَ تَعَالَی قَوْلَهُمْ بِقَوْلِهِ وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ مَعْنَاهُ أَنَّ مَنْ طَالَ عُمُرُهُ وَ كَبِرَ سِنُّهُ رَجَعَ إِلَی مِثْلِ مَا كَانَ عَلَيْهِ فِي حَالِ صِغَرِهِ وَ طُفُولِيَّتِهِ فَيَسْتَوْلِي عَلَيْهِ عِنْدَ ذَلِكَ النُّقْصَانُ فِي جَمِيعِ آلَاتِهِ وَ يَضْعُفُ فِي جَمِيعِ حَالاتِهِ وَ لَوْ كَانَ الْأَمْرُ كَمَا زَعَمُوا مِنْ أَنَّهُ لَيْسَ لِلْعِبَادِ خَالِقٌ مُخْتَارٌ لَوَجَبَ أَنْ يَكُونَ تِلْكَ النَّسَمَةُ أَوْ ذَلِكَ الْإِنْسَانُ زَائِداً أَبَداً مَا دَامَتِ الْأَشْكَالُ الَّتِي ادَّعَوْا أَنَّ بِهَا كَانَ قِوَامُ ابْتِدَائِهَا قَائِمَةً وَ الْفَلَكُ ثَابِتٌ وَ الْغَدَاءُ مُمْكِنٌ وَ مُرُورُ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ مُتَّصِلٌ وَ لَمَا صَحَّ فِي الْعُقُولِ مَعْنَی قَوْلِهِ تَعَالَی «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْق‏»...۳


  1. . البته در کافی فقط حدیث اول (که از امام صادق ع روایت شده) آمده است.↩
  2. . روايتي هم در ذیل تدبر 8 خواهد آمد که به این حدیث بی‌ارتباط نیست.↩
  3. . قریب به این مضمون علی بن ابراهیم قمی در تفسير القمي، ج‏2، ص217 آورده اما آن را به معصوم ع نسبت نداده است؛ ولی همین عبارات مرحوم قمی را مرحوم مجلسی در جای دیگری از بحار الأنوار (ج‏9، ص231) از تفسیر قمی نقل کرده و شروعش را «قال الصادق ع»‌قرار داده است.↩

1) «نُعَمِّرْهُ»

عمر به دست خداست. (تفسير نور، ج‏9، ص556)

2) «نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ»

سنّت خداوند بر آن است كه پيری همراه با شكستگی باشد. (تفسير نور، ج‏9، ص556)

3) «نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ»

آثار عمر طولانی به دست خداست. [اوست که پیری را با شکستگی همراه می‌کند؛ پس] آن جا كه خداوند اراده كند، افرادی مثل حضرت نوح و حضرت مهدی عليهما السلام عمر طولانی می‏كنند. (تفسير نور، ج‏9، ص556)

4) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِی الْخَلْقِ»

«خلق» در این آیه:

می‌تواند به معنای مصدری (= آفرینش) باشد (چنانکه در اغلب آیات به این معنا به کار رفته) آنگاه مقصود از آیه این است که وقتی سن بالا می‌رود توانایی‌های خدادادی رو به نقصان می‌نهد)؛ که اغلب نکات قبل و بعد ناظر به این معناست؛

و می‌تواند به معنای مفعولی (آفریده، آفریدگان، خلایق) باشد، (شبیه آیه: وَ ما كُنَّا عَنِ الْخَلْقِ غافِلينَ؛ مومنون/17)؛ آنگاه مقصود از آیه این است که وقتی سن بالا می‌رود شخص به طور طبیعی در میان خلایق خُرد و خوار می‌شود؛ و تنها اعمال صالحی که داشته یا فرزند صالح او و اموری از این قسم است که می‌تواند او را همچنان در جامعه سربلند نگه دارد.

5) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ»

از میان‌سالی به بعد، هرچه سن انسان بیشتر می‌شود، توانایی‌هایش کاهش می‌یابد؛ پس این توانایی‌ها را صرفاً برای زندگی در دنیا به ما ندادند.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

خداوند استعدادها و توانایی‌های گوناگونی را در وجود ما قرار داده تا آنها را شکوفا کنیم؛

اما شکوفا کنیم، که چه شود؟

که نهایتاً بمیریم و همه آنچه شکوفا شده، هدر رود؟

اگر مرگ را جدی بگیریم – که از معدود واقعیت‌هایی است که هیچ گونه تردیدی در آن نیست - می‌فهمیم شکوفا شدن توانایی‌ها صرفاً به این نیست که این استعدادها در زندگی دنیوی به کار آید؛ زیرا معنی ندارد که هدف نهایی شکوفا شدن یک استعداد، نابود شدنش باشد!

یعنی شکوفا شدن حقیقیِ این استعدادها به این است که بتوانیم به مقام خلیفة‌اللهی دست یابیم؛ و تنها در این صورت است که انسان چنان از آن استعدادها بهره گرفته که مرگ هم برایش صرفاً‌ معبری برای رفتن به مرحله دیگر می‌باشد، نه پایان کار.

اگر این نکته را درست دریابیم، آنگاه این آیه پیام مهمی برای ما خواهد داشت:

برای شکوفا شدن استعدادها که انسان را به خلیفة‌اللهی برساند، زمان بی‌نهایت لازم نیست؛ ‌همین مدت متعارف عمر کافی است؛ بلکه نیمی از این عمر هم کافی است! به تعبیر دیگر، خداوند با رو به نقصان نهادنِ توانایی‌ها به ما پیام می‌دهد که آن مقدار زمانی که برای شکوفا کردنِ آنها در اختیارتان گذاشتم کافی بود. اگر شکوفا کردید و به سرمنزل مقصود رسید که خوشا به سعادتتان؛ وگرنه، بدانید که کم‌کم این استعدادها را از شما پس می‌گیرم.

6) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ»

کسی که عمرش طولانی می‌شود، رو به شکستگی و فرتوتی می‌نهد.

این از بهترین شواهد است که نشان می‌دهد که زندگی و بقای ما به دست خود ما نیست. (حدیث6)

7) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ»

این آیه می‌تواند در مقام استشهاد برای دو آیه قبل باشد.

در دو آیه قبل فرمود اگر بخواهیم می‌توانیم قلم محو بر چشمانشان بکشیم که دیگر نبینند؛ ویا اینکه آنان را مسخ کنیم که دیگر راه پس و پیش نداشته باشند؛ اکنون می‌فرماید شاهدش هم این است که آنان را بعد از اینکه به قدرت و توانایی‌های جوانی رساندیم،‌ به سمت نقصان و ضعف می‌رانیم. (المیزان، ج17، ص108)

8) «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ»

انسان وقتی رو به سالخوردگی می‌رود دائما توانایی‌هایش کمتر می‌شود.

این هشداری است به انسان، که فرصت بهره‌گیری‌ات در دنیا رو به اتمام است؛ آماده آخرت شو!

ثمره اخلاقی

آیا خود این هشدار یکی از بزرگترین نعمتهای الهی نیست که انسان‌ها را از خواب غفلت بیرون آورد؟

و آیا عجیب‌تر این نیست که انسان‌هایی که پا به سن می‌گذارند از خواب غفلت بیدار نمی‌شوند؟!

حکایت

در برخی کتب اخلاقی حدیثی از پیامبر اکرم ص نقل شده که: «من بلغ الأربعين و لم يأخذ [لم یحمل] العصا فقد عصی: کسی که به چهل سالگی برسد و عصا برندارد عصیان کرده است! (تحفة الملوک، ص728)

در رساله سیر و سلوک منسوب به بحرالعلوم (ص33) در توضیح این حدیث آمده است:

«چه، عصا علامت سفر است و مسافر را برداشتن عصا مندوب است. و چون چهل سال تمام شد هنگام سفر است. و تأويل عصا مهيّا شدن سفر آخرت است، و جمع كردن خود از برای رحلت (و هر كه عصا بر نداشت از فكر سفر غافل است).

آیت الله سبحانی هم از قول امام خمینی نقل کرده‌اند که امام می‌فرمودند "منظور از عصا، همان عصای ظاهری نیست، بلکه منظور عمل به احتیاط کامل است". http://hawzahnews.com/detail/News/327419

9) «لَطَمَسْنا ...، لَمَسَخْناهُمْ ... نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ»

انسان هم بايد به فكر از دست رفتن نعمت‏ها باشد. و هم به فكر ضعيف شدن آنها. (تفسير نور، ج‏9، ص556)

10) «أَ فَلا یعْقِلُونَ»

قرآن کریم افراد را به خاطر اینکه نمی‌اندیشند، توبیخ می‌کند. (المیزان، ج17، ص108)

ثمره دین‌شناسی

در اسلام - برخلاف بسیاری از مکاتبی که فقط درصدد جمع کردن مرید هستند و از مریدانشان می‌خواهند فکر و عقل را تعطیل کنند و صرفاً از دستور مراد تبعیت نمایند - تعقل و اندیشدن، نه‌تنها مذمت نشده، بلکه کسانی که نمی‌اندیشند مورد مذمت قرار می‌گیرند.

نظرات کاربران

ثبت نظر