1) روایت شده است هنگامی که رسول الله ص از تبوک به مدینه برگشت عمرو بن معدیکرب [که از دلاوران مشهور عرب بود] بر ایشان وارد شد. پیامبر ص به او فرمود:
ای عمرو! اسلام بیاور تا خداوند تو را از آن فَزَعِ اکبر ایمن بدارد!
گفت: محمد! فزع اکبر چیست؟ من از چیزی به فزع درنمیآیم!
فرمود: عمرو! مطلب آن گونه که حساب کردی و گمان میکنی نیست؛ همانا بر مردم صیحه واحدی زده شود پس هیچ مردهای نماند مگر آنکه برانگیخته شود و هیچ زندهای نماند مگر اینکه بمیرد، مگر آنچه خدا بخواهد؛ سپس صیحه دیگری بر آنان زده شود پس هر که مرده برانگیخته شود و همگی به صف شوند و آسمان بشکافد و زمین منهدم گردد و کوهها سرنگون گردد و آتش خُر خر کند و شعلههایی به بلندای کوه پرتاب کند؛ پس هیچ دارای روحی باقی نماند مگر دلش از جا کنده شود و گناهش را به یاد آرد و به خویش مشغول شود مگر آن که خدا بخواهد! عمرو! آن روز در قبال این مطلب کجایی؟!
گفت: واعا مطلب عظیمی میشنوم. سپس به خدا و رسولش ایمان آورد و همراه او جماعتی از قومش ایمان آوردند و به جانب قوم خویش برگشتند.
الإرشاد، ج1، ص158
لَمَّا عَادَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ تَبُوكَ إِلَی الْمَدِينَةِ قَدِمَ عَلَيْهِ عَمْرُو بْنُ مَعْدِيكَرِبَ.
فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص أَسْلِمْ يَا عَمْرُو يُؤْمِنْكَ اللَّهُ مِنَ الْفَزَعِ الْأَكْبَرِ.
فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ وَ مَا الْفَزَعُ الْأَكْبَرُ فَإِنِّي لَا أَفْزَعُ.
فَقَالَ يَا عَمْرُو إِنَّهُ لَيْسَ مِمَّا تَحْسِبُ وَ تَظُنُّ إِنَّ النَّاسَ يُصَاحُ بِهِمْ صَيْحَةٌ وَاحِدَةٌ فَلَا يَبْقَی مَيِّتٌ إِلَّا نُشِرَ وَ لَا حَيٌّ إِلَّا مَاتَ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ يُصَاحُ بِهِمْ صَيْحَةٌ أُخْرَی فَيُنْشَرُ مَنْ مَاتَ وَ يَصُفُّونَ جَمِيعاً وَ تَنْشَقُّ السَّمَاءُ وَ تُهَدُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ وَ تَزْفِرُ النِّيرَانُ وَ تَرْمِي بِمِثْلِ الْجِبَالِ شَرَراً فَلَا يَبْقَی ذُو رُوحٍ إِلَّا انْخَلَعَ قَلْبُهُ وَ ذَكَرَ ذَنْبَهُ وَ شُغِلَ بِنَفْسِهِ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ فَأَيْنَ أَنْتَ يَا عَمْرُو مِنْ هَذَا؟
قَالَ أَلَا إِنِّي أَسْمَعُ أَمْراً عَظِيماً فَآمَنَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ آمَنَ مَعَهُ مِنْ قَوْمِهِ نَاسٌ وَ رَجَعُوا إِلَی قَوْمِهِم.
2) قیس بن نعمان [از اهل سنت] میگوید:
روزی به سمت مقابر مدینه رفتم که دیدم کودکی نزد قبری نشسته و بشدت گریه میکند و صورتی نورانی دارد. به او رو کردم و گفت: بچهجان! چه چیزی از این غم میفهمی که تو را این چنین تنها به همنشینی با مردگان و گریه بر بلازدگان سوق داده؛ در حالی که تو در عنفوان کودکی هستی که نه گذر زمانه را درک میکنی و نه از نالههای غمناک خبر داری!
پس سر برداشت و سری تکان داد و اندکی درنگ کرد و این بیت را زمزمه کرد:
همانا خردسال، کسی است که عقلش کوچک باشد؛
وگرنه کسی که صاحب عقل باشد کوچک و بزرگ بودنش ملامت نشود!
سپس فرمود: چه میگویی ای کسی که دلت از هم و غم اندیشیدن تهی است و درونت از سوختن سالم مانده، و به خاطر طولانی بودن آرزوها ازنزدیک شدن مرگ خود را ایمن میپنداری! آنچه مرا خلوت گزیدن از مجالس بلازدگان سوق داده به یاد آوردن این سخن خداوند عز و جل است که «پس بناگاه آنان از آن قبرها به سوی پروردگارشان شتاب گیرند!» (یس/51)
گفتم: پدر و مادرم فدایت! تو کیستی که این چنین نیکو سخن میگویی؟!
فرمود: از شقاوت و بدبختی بلازدگان بیمعرفتی آنان نسبت به فرزندان پیامبران است. من محمد بن علی بن حسین بن علی [یعنی امام باقر ع] هستم و این قبر پدرم [= امام سجاد ع] است. پس چه انسی بهتر از انس در کنار وی؛ و چه وحشتی است وقتی همراه او باشم؟ سپس این ابیات را خواند:
هنگام هیچ مصیبتی اشکم روان نشد، مگر اینکه آن را بهانهای کردم برای گریه بر تو؛
من مرثیه خوانی بر تو را سزاوارتر میبینم، از به اینکه ببینم بر غیر تو زاری شود
چون به یاد تو افتم سهل میشود بر من، گریستنی که جریان اشک بر گونههایم روان شود.
قیس میگوید: پس برگشتم و دیگر زیارت اهل قبور را ترک نگفتم.
تاريخ دمشق (لابن عساكر)، ج54، ص281
قرأت علی أبي القاسم نصر بن أحمد بن مقاتل عن أبي القاسم علي بن محمد المصيصي أنبأنا أبو الحسن علي بن محمد المقرئ أخبرنا محمد بن أحمد بن عثمان الشاهد أنبأنا محمد بن جعفر السامري قال سمعت أبا موسی المؤدب يقول قال قيس بن النعمان:
خرجت يوما إلی بعض مقابر المدينة فإذا أنا بصبي جالس عند قبر يبكي بكاء شديدا وإن وجهه ليلقي شعاعا من نور فأقبلت عليه فقلت أيها الصبي ما الذي عقلت له من الحزن حتی أفردك بالخلوة في مجالب [مجالس] الموتی والبكاء علی أهل البلاء وأنت بغو الحداثة مشغول عن اختلاف الأزمان وحنين الأحزان؟
فرفع رأسه وطأطأه وأطرق ساعة لا يحير جوابا ثم رأسه وهو يوقل
إن الصبي صبي العقل لاصغر / أزری بذي العقل فينا لا ولا كبر
ثم قال لي ما هذا إنك خلي الذرع من الفكر سليم الأحشاء من الحرقة أمنت تقارب الأجل بطول الأمل إن الذي أفردني بالخلوة في مجالب [مجالس] أهل البلاء يذكر قول الله عز وجل «فإذا هم من الأجداث إلی ربهم ينسلون»
فقلت بأبي أنت وأمي من أنت فإني لأسمع كلاما حسنا؟
فقال إن من شقاوة أهل البلاء قلة معرفتهم بأولاد الأنبياء أنا محمد بن علي بن الحسين بن علي وهذا قبر أبي. فأي أنس آنس من قربه؟ وأي وحشة تكون معه؟ ثم أنشا يقول
ما غاض دمعي عند نازلة / إلا جعلتك للبكا سببا
إني أجل [أحل] ثری حللت به / من أن أری لسواك مكتئبا
فإذا ذكرتك سامحتك به / مني الدموع ففاض فانسكبا
قال قيس فانصرفت وما تركت زيارة القبور مذ ذاك.