سوره یس - آیه 13

۷۶۰) سوره یس (۳۶) آیه۱۳ وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ ۱۶ رمضان ۱۴۳۹
۱۳۹۷/۰۳/۱۱

و برایشان اهل آن شهر را مَثَل بزن، هنگامی که آن فرستادگان بدانجا آمدند؛

الْقَرْيَةِ

قبلا بیان شد که «قریه» از ماده «قری» (و یا: «قرو») است و این ماده دلالت بر جمع شدن و اجتماع دارد و «قریه» ‌را هم از این جهت «قریه» گفته‌اند که مردم در آن جمع می‌شوند؛ و در قرآن کریم هم به معنای سرزمینی که مردم در آن جمع می‌شوند، به کار رفته (بقره۲/۵۸، یوسف/۱۰۹) هم به معنای خود مردمی است که در جایی جمع شده‌اند (اعراف/۴، طلاق/۸) و چه‌بسا گاه در یک آیه هر دو معنا مد نظر بوده است (قصص/۵۹) و در تفاوت «قریه» با «بلد» و «مدینه» گفته‌اند «بلد» به معنای قطعه معینی از سرزمین است، خواه آباد شده باشد یا خیر؛ در مفهوم «قریه» اجتماع و جمع شدن مد نظر است، خواه در مورد سرزمین باشد یا خود مردم؛ و در مفهوم «مدینه» برپا کردن و نظم و تدبیر بیشتر مورد نظر است.

جلسه۱۷۲ http://yekaye.ir/albaqarah002259/

الْمُرْسَلونَ

در آیه 3 همین سوره درباره این کلمه توضیح داده شد.

جلسه 750 http://yekaye.ir/yaseen363/

📌 فهرست دسترسی سریع (شأن نزول / حدیث):

مرحوم طبرسی حکایت این آیات را به چند روایت نقل کرده است:

1) گويند: حضرت عيسی عليه السلام دو نفر از حواريين را بعنوان رسالت به شهر انطاكيه فرستاد تا مردم آنجا را به توحيد دعوت نمايند، پس چون به نزديك شهر رسيدند پيرمردی را ديدند كه گلّه‏اش را چوپانی مي‌كرد و او حبيب صاحب يس بود. به ايشان گفت شما كيستيد؟

گفتند ما فرستادگان عيسی هستيم؛ آمده‏ايم كه شما را از پرستش بتها به عبادت خداوند رحمان دعوت كنيم.

گفت آيا نشانه‏ای دارید؟

گفتند آری، ما بيماران را شفا می‌دهيم؛ جذامی و برصی را به اذن خدا علاج می‌کنیم.

گفت من پسری دارم بيمار که چند سال است بستری است و قادر نيست از جا حركت كند.

گفتند ما را به منزلت ببر تا از حال او مطّلع شويم.

پس به اتفاق او به منزلش رفتند و دستی بر بدن فرزند بيمارش كشيدند، پس همان لحظه به اذن خدا شفا يافت و صحيح و سالم از جا برخاست.

مطلب در شهر شايع شد و بيماران بسياری به دست آن دو نفر شفا يافتند. آنان را پادشاهی بود بت‌پرست، و اين خبر به گوش او رسيد. آنها را خواست و گفت كيستيد؟

گفتند: ما فرستادگان عيسی (ع) هستيم، آمده‏ايم كه شما را از پرستش چيزی كه نمی‌شنوند و نمی‏بينند به عبادت كسی دعوت كنيم كه هم می‌شنود و هم می‏بيند.

پادشاه گفت آيا برای ما خدايی جز اين خدايان هست؟

گفتند آری آنكه تو را و خدايان تو را آفريده است.

گفت برخيزيد تا درباره شما فكری كنيم.

پس مردم آنها را در بازار گرفتند و کتک زدند.

2) وهب بن منبه گويد: حضرت عيسی (ع) اين دو رسول را به انطاكيه فرستاد، پس آنجا آمدند ولی دسترسی به شاه آنجا پيدا نكردند و مدّت توقّف آنها طول كشيد.

پس يك روز پادشاه بيرون رفت و آنها در سر راه شاه ايستاده و تكبير گفته و خدا را ياد نمودند. پادشاه خشمگين شد و امر به زندان آنها نمود و هر كدام را صد شلّاق زدند.

پس حضرت عيسی عليه السلام شمعون صفا، بزرگ حواريين را در پی آنان فرستاد تا آنها را ياری كند.

شمعون به طور ناشناس وارد شهر شد و با اطرافيان پادشاه معاشرت نمود تا با او مأنوس شدند و خبر او را به پادشاه دادند. شاه او را طلبيد و از معاشرت او خشنود بود و با او انس گرفت و او را گرامی می‌داشت.

روزی به پادشاه گفت شنيده‏ام كه شما دو نفر را، هنگامی كه تو را به غير دينت دعوت نمودند، در زندان حبس نموده و شلاق زده‏ای! آيا گفته آنها را شنيده‏ای؟

شاه گفت آن روز چنان خشمناك شدم كه نتوانستم گفتار آنها را بشنوم.

گفت اگر اجازه دهيد آنها را بياورند تا ببينيم چه دارند و چه می‌گويند.

پس پادشاه آنها را طلبيد، و شمعون به آنها گفت چه كسی شما را به اينجا فرستاده؟

گفتند خدايی كه هر چيزی را خلق كرده و شريكی برای او نيست.

گفت نشانه شما چيست؟

گفتند هر چه از ما بخواهيد!

شاه امر كرد تا يك جوان كوری را كه جای چشمانش مانند پيشانيش صاف بود آوردند و آنها شروع كردند خدا را خواندند تا جای چشمانش شكافت؛ پس آن دو، به اندازه دو فندق از گِل برداشتند و به جای چشمان وی گذاشتند پس تبديل به دو چشم شد و بينا گردید!

شاه تعجّب كرد و شمعون به شاه گفت شما اگر صلاح بدانی از خدايان خود بخواه تا مانند اين کار را انجام دهد تا مایه شرافتی برای تو و خدايان تو باشد.

شاه گفت من چيزی را از تو پنهان نمی كنم؛ اين خدايانی كه ما می‌پرستيم نه زيانی به كسی می‌زنند و نه سودی می‌بخشند. آن گاه به اين دو فرستاده عيسی گفت، اگر خدای شما قدرت زنده كردن مرده را داشته باشد، ما به او و به شما ايمان می‌آوريم.

گفتند خدای ما به هر چيزی تواناست.

شاه گفت در اينجا مرده‏ای هست كه هفت روز است مرده است و ما او را دفن نكرده‏ايم تا پدرش که نبوده، از مسافرت برگردد. او را آوردند در حالی كه تغيير كرده و متعفّن شده بود. پس آن دو علنا در پیشگاه خدا دست به دعا برداشتند و شمعون هم مخفیانه خدا را می‌خواند، پس مرده برخاست و گفت من هفت روز قبل مردم و داخل در هفت وادی از آتش شدم و من شما را بيم می‌دهم از آنچه در آن هستيد، به خدا ايمان بياوريد. پس پادشاه تعجّب كرده و به فكر فرو رفت.

شمعون دانست كه سخن او در پادشاه اثر كرده، پس او را به سوی خدا خواند پس شاه و عدّه‏ای از مردم شهرش ايمان آورده و عده‏ای هم به كفرشان باقی ماندند.

3) عيّاشی هم در تفسيرش به اسنادش از ابی حمزه ثمالی و غير او از امام باقر و امام صادق عليهما السلام شبیه این مطلب را روايت كرده است، جز اينكه

در بعضی روايات است كه خدا دو پيامبر را مبعوث كرد به سوی مردم انطاكيه سپس سوّم را فرستاد،

و در بعضی از آن روايات است كه خدا به عيسی وحی فرستاد كه دو نفر بفرستد سپس وصيّش شمعون را فرستاد تا آنها را خلاص كرد؛

و مرده‏ای را كه خدا به دعاء آنها زنده كرد پسر پادشاه بود و او دفن شده بود، از قبرش بيرون آمد در حالی كه خاك قبر از سرش می‌ريخت و شاه گفت پسرم حال تو چگونه است؟ گفت من مرده بودم پس ديدم دو مرد در سجده افتاده و خدا را می‌خوانند كه مرا زنده كند، گفت پسرم آنها را ببينی می‌شناسی؟ گفت، بلی پس شاه دستور داد مردم را از شهر بيرون كرده به صحرايی بردند، و مردم يك يك از جلوی پسر شاه عبور كردند پس يكی از آن دو نفر رسيد، بعد از عبور مردم بسياری پس گفت بابا اين يكی از آنهاست، پس از آن ديگری عبور كرد او را هم شناخت و با دستش اشاره به آنها كرد، پس پادشاه و اهل انطاكيه ايمان آوردند. (این مطلب در تفسیر عیاشی پیدا نشد؛ اما درتفسیر قمی هست که ان‌شاءالله در جلسه بعد، حدیث1 خواهد آمد)

4) و ابن اسحاق گويد: بلكه پادشاه به كفرش باقی ماند و با مردمش اتفاق كردند در كشتن پيامبران، پس اين به گوش حبيب رسيد و او بر درب دورترين دروازه‏های شهر بود پس به شتاب و عجله می‌دويد و به آنها تذکر می‌داد و آنان را به اطاعت از فرستادگان دعوت می‌کرد.

(مجمع البيان، ج‏8، ص655-656۱؛ ترجمه مجمع البيان، ج‏20، ص382-385)

توجه

لازم به ذکر است که چنانکه علامه طباطبایی هم تذکر داده، برخی از این روایات با سیاق آیات سازگار نیست (المیزان، ج17، ص83) و چه بسا به خاطر سهو راویان فرازهای داستان دیگری با این داستان خلط شده باشد.


  1. . قالوا بعث عيسى رسولين من الحواريين إلى مدينة أنطاكية فلما قربا من المدينة رأيا شيخا يرعى غنيمات له و هو حبيب صاحب يس فسلما عليه فقال الشيخ لهما من أنتما قالا رسولا عيسى ندعوكم من عبادة الأوثان إلى عبادة الرحمن فقال أ معكما آية قالا نعم نحن نشفي المريض و نبرئ الأكمه و الأبرص بإذن الله فقال الشيخ إن لي ابنا مريضا صاحب فراش منذ سنين قالا فانطلق بنا إلى منزلك نتطلع حاله فذهب بهما فمسحا ابنه فقام في الوقت بإذن الله صحيحا ففشا الخبر في المدينة و شفى الله على أيديهما كثيرا من المرضى و كان لهم ملك يعبد الأصنام فأنهي الخبر إليه فدعاهما فقال لهما من أنتما قالا رسولا عيسى جئنا ندعوك من عبادة ما لا يسمع و لا يبصر إلى عبادة من يسمع و يبصر فقال الملك و لنا إله سوى آلهتنا قالا نعم من أوجدك و آلهتك قال قوما حتى أنظر في أمركما فأخذهما الناس في السوق و ضربوهما
    قال وهب بن منبه بعث عيسى هذين الرسولين إلى أنطاكية فأتياها و لم يصلا إلى ملكها و طالت مدة مقامهما فخرج الملك ذات يوم فكبرا و ذكر الله فغضب الملك و أمر بحبسهما و جلد كل واحد منهما مائة جلدة فلما كذب الرسولان و ضربا بعث عيسى شمعون الصفا رأس الحواريين على إثرهما لينصرهما فدخل شمعون البلدة متنكرا فجعل يعاشر حاشية الملك حتى أنسوا به فرفعوا خبره إلى الملك فدعاه و رضي عشرته و أنس به‏ و أكرمه ثم قال له ذات يوم أيها الملك بلغني أنك حبست رجلين في السجن و ضربتهما حين دعواك إلى غير دينك فهل سمعت قولهما قال الملك حال الغضب بيني و بين ذلك قال فإن رأى الملك دعاهما حتى نتطلع ما عندهما
    فدعاهما الملك فقال لهما شمعون من أرسلكما إلى هاهنا قالا الله الذي خلق كل شي‏ء لا شريك له قال و ما آيتكما قالا ما تتمناه فأمر الملك حتى جاءوا بغلام مطموس العينين و موضع عينيه كالجبهة فما زالا يدعوان الله حتى انشق موضع البصر فأخذا بندقتين من الطين فوضعا في حدقتيه فصارتا مقلتين يبصر بهما فتعجب الملك فقال شمعون للملك أ رأيت لو سألت إلهك حتى يصنع صنيعا مثل هذا فيكون لك و لإلهك شرفا فقال الملك ليس لي عنك سرا إن إلهنا الذي نعبده لا يضر و لا ينفع ثم قال الملك للرسولين إن قدر إلهكما على إحياء ميت آمنا به و بكما قالا إلهنا قادر على كل شي‏ء فقال الملك إن هاهنا ميتا منذ سبعة أيام لم ندفنه حتى يرجع أبوه و كان غائبا فجاءوا بالميت و قد تغير و أروح فجعلا يدعوان ربهما علانية و جعل شمعون يدعو ربه سرا فقام الميت و قال لهم إني قد مت منذ سبعة أيام و أدخلت في سبعة أودية من النار و أنا أحذركم ما أنتم فيه فآمنوا بالله فتعجب الملك فلما علم شمعون أن قوله أثر في الملك دعاه إلى الله فآمن و آمن من أهل مملكته قوم و كفر آخرون
    و قد روى مثل ذلك العياشي بإسناده عن الثمالي و غيره عن أبي جعفر و أبي عبد الله (ع) إلا أن في بعض الروايات بعث الله الرسولين إلى أهل أنطاكية ثم بعث الثالث و في بعضها أن عيسى أوحى الله إليه أن يبعثهما ثم بعث وصيه شمعون ليخلصهما و إن الميت الذي أحياه الله تعالى بدعائهما كان ابن الملك و أنه قد خرج من قبره ينفض التراب عن رأسه فقال له يا بني ما حالك قال كنت ميتا فرأيت رجلين ساجدين يسألان الله تعالى أن يحييني قال يا بني فتعرفهما إذا رأيتهما قال نعم فأخرج الناس إلى الصحراء فكان يمر عليه رجل بعد رجل فمر أحدهما بعد جمع كثير فقال هذا أحدهما ثم مر الآخر فعرفهما و أشار بيده إليهما فآمن الملك و أهل مملكته
    و قال ابن إسحاق بل كفر الملك و أجمع هو و قومه على قتل الرسل فبلغ ذلك حبيبا و هو على باب المدينة الأقصى فجاء يسعى إليهم يذكرهم و يدعوهم إلى طاعة الرسل.
    ↩
📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):

1) «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ»

با اینکه در آیات قبل فرموده بود که آنان انذارشان بدهی چه ندهی ایمان نمی‌آورند؛ در عین حال در اینجا به پیامبر می‌فرماید که حکایت عده‌ای از گذشتگان را برایشان بازگو کن که پیامبرانی به سراغشان رفتند و عاقبتشان چه شد.

به نظر می‌رسد که یکی از اهداف اصلی این حکایت، انذار دادن مخاطبان پیامبر است؛ بویژه که نفرمود «وَ اضرب مثلا ...» بلکه فرمود «وَ اضرب لهم مثلا ...».

شاید بتوان نتیجه گرفت که آیه می‌خواهد بفرماید هرچند عده‌ای هستند که انذار هیچ اثری بر آنها ندارد؛ اما وظیفه پیامبر است که همچنان در انذار مردم بکوشد؛ از باب اتمام حجت یا تکمیل مسیر شعادت و شقاوت افراد؛ آنچنان که در جای دیگر فرمود «لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَ يَحْيی‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ: تا آنکه هلاک می‌شود از روی بینه و دلیل روشن هلاک شود و آنکه زنده می‌شود از روی بینه زنده شود» (أنفال/42) (اقتباس از المیزان، ج17، ص72)

2) «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ ...»

تاريخ گذشتگان، درسی برای آيندگان است؛ چرا که بر جامعه، اصول و قوانين ثابتی حاكم است كه سرنوشتِ انسان‏ها و جوامع را بر اساس آن می‏توان تعيين نمود. آری، سنّت‏های الهی ثابت است و با تفاوت اقوام، افراد، زمان و مكان، تفاوتی نمی‏كند. (تفسير نور، ج‏9، ص528)

3) «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ ...»

بهترين مثال، مثال‏های واقعی و عينی است نه تخيّلی. (تفسير نور، ج‏9، ص528)

4) وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً «أَصْحابَ الْقَرْيَةِ» إِذْ جاءَهَا «الْمُرْسَلُونَ»

در بيان داستان، عبرت‏ها مهم است، نام قريه، نژاد، زبان و تعداد افراد مهم نيست. (تفسير نور، ج‏9، ص528)

5) «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ»

انبيا به سراغ مردم می‏رفتند و منتظر نبودند تا حتما مردم به سراغ آنان بيايند. (تفسير نور، ج‏9، ص528)

6) وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ «إِذْ» جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ

نفرمود «... القریة التی جاءها...: مثال شهری را بزن که در آن فرستادگانی آمدند»؛ بلکه فرمود «... الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا ...: مثال این شهر را بزن آن هنگام که ...».

چرا؟

الف. تمرکز این واقعه در آن موقعیتی است که این فرستادگان در آنجا وارد شوند.

ثمره کاربردی در مقام تبلیغ

در حکایت‌هایی که قصد عبرت‌بخشی داریم، تمرکز بحث را معلوم کنیم.

ب. ...

نظرات کاربران

ثبت نظر