1) « فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ»: مادام که انسان در افق «طین» است، همانند سایر موجودات طبیعی است (خاک + آب = موجودِ زندهی طبیعی، جلسه165، تدبر1). زمانی مسجود ملائکه میشود که تسویه و نفخ روح در آن رخ دهد. پس، نگاه داروینی به انسان، که اشرف مخلوقات بودن وی را انکار میکند، متناسب با مبانیای که در پیش گرفته، درست است! آنها روح به عنوان یک ودیعه الهیِ ویژه در انسان را انکار میکنند و انسان را در حد «طین» فرومیکاهند؛ و خداوند هم مادامی که انسان در حد «طین» بود، به فرشتگان دستور سجده نداد.
هرکسی هم که این روح الهی در خویش را نادیده بگیرد و قدر و قیمت خود را افق «طین» تعریف کند، نمیتوان برایش ارزشی بیش از حیوانیتی که در سایر موجودات زنده عالم طبیعت هست، معتقد شد!
2) «إِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي ...»:
چرا نفرمود «إِذا نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي ...»، بلکه تعبیر «سویته» را هم اضافه کرد؟
به نظر میرسد حرف «و» در اینجا، «عطف تفسیری» باشد یعنی، عبارت «نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» دارد عبارت «سَوَّيْتُهُ» را تفسیر میکند. در این صورت، آیه میخواهد نشان دهد که دمیدن روح در بدن، به معنای برقراری رابطه بین دو امر کاملا مستقل نیست، بلکه سامانبخشیِ بدن به همین روح است و به تعبیر فلاسفه: برقراری ترکیب اتحادی است.۱ ظاهرا توجه به این مساله میتواند هشداری برای چگونگی مواجهه و بهرهمندی هوشمندانه از علوم انسانی غربی باشد و یکی از مبانی لازم برای تحولآفرینی در حوزه علوم انسانی (بدون انکار علم بودن آن) است.
توضیح تخصصی انسانشناسی
انسان یک ابعاد فیزیکی (طبیعی) و غریزی دارد که از این جهت، شبیه سایر موجودات زندهی عالم طبیعت است. اما یک ویژگی انحصاری دارد که در قرآن کریم با کلمه «فطرت» از آن یاد شده (روم/30) و ناشی از همین دمیده شدن روح الهی در اوست. نکته مهم این است که این بُعد خاص انسان، برای سامانبخشی وجود انسان ضروری است؛ یعنی گیاهان و حیوانات، بدون برخورداری از چنین روحی به زندگی خود ادامه میدهند؛ اما اگر انسانی وقتی مراحل گیاهی و حیوانی رشد خود را طی میکند (مراحل رشد جنین در رحم مادر)، اگر به مرحله دمیده شدن روح نرسد (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَر؛ مومنون/14) به صورت انسان به دنیا نمیآید و زندگی انسانی نخواهد داشت (یا میمیرد یا به صورت موجودی ناقصالخلقه که حیات انسانی ندارد، به دنیا خواهد آمد)
پس وجود انسان اگرچه از ابعاد طبیعیِ مشترک با سایر حیوانات (طین) آغاز میشود (جلسه165، تدبر1)، اما سامانه وجودش در گروی بهرهمندی از روح است؛ و بواسطه این بهرهمندی ویژه است که انسانها برخلاف سایر حیوانات، «دارای فرهنگ و تمدن» میشوند و با کمک «زبان» (الرحمن/4) و «قلم» (علق/4) میتوانند یافتهها و خواستههای غیرغریزیِ خود را به نسلها و انسانهای دیگری که در زمان و مکانهای کاملا متفاوتی زندگی میکنند، منتقل سازند؛ و بدینسان مهمترین مساله رشته آنتروپولوژی (انسانشناسی، مردمشناسی)را رقم زنند (که: چرا انسانها، با اینکه به لحاظ فیزیولوژیک، همگی نوع واحدی هستند، اما جوامع گوناگونی پدید میآورند؟)۲
به همین جهت، حتی رفتارهای غریزی انسان هم کاملا رنگ و بوی «فرهنگ» به خود میگیرد، چنانکه میتوان به عنوان شواهدی از این ادعا، پیوند غریزه گرسنگی با فطرت زیباییخواهی (جلسه162، تدبر1) ویا پیوند غریزه جنسی با قراردادهای اجتماعی مربوط به خانواده، را برشمرد.
اینها همگی نشان میدهد که سامانبخش وجود انسان، این ویژگی ممتاز وی (برخورداری از روح الهی) است؛ و هر تحلیلی از انسان که این بُعد وجودی انسان را جدی نگیرد، از شرح موفق رفتارهای انسانی ناتوان خواهد ماند. شاید بتوان گفت مشکل اصلی علوم انسانی در غرب، به همین نکته برمیگردد که میکوشند انسان را در افق «طین» تحلیل کنند. تا آنجا که در مقام شرح ابعاد طبیعی و غریزیِ انسان هستند (مثلا در بسیاری از شاخههای علوم پزشکی)، بسیاری از تحلیلهایشان درست است، چون انسان واقعا از طین درست شده؛ اما هرچه به سمت تحلیلهایی که با ابعاد فرهنگی انسان سروکار دارند، حرکت کنیم، اختلافنظرها و شکاکیتها و ناتوانیها و موقتیبودن تحلیلهایشان بیشتر آشکار میشود.
3) «قَعُوا لَهُ ساجِدينَ» چرا به جای «اسْجُدُوا لِآدَمَ: بر آدم سجده کنید» (که در 5 جای دیگر قرآن به این صورت آمده)، اینجا به صورت «برایش سجدهکنان درافتید» بیان کرد؟
«فعل» فقط دلالت بر «انجام کار» دارد؛ اما وقتی همان فعل با «اسم فاعل» تعبیر میشود، علاوه بر انجام کار، دلالت بر ثبوت و استمرار آن کار دارد. این تعبیر نشان میدهد که وضعیت «سجدهکنان بودن فرشتگان برای آدم»، فقط یک کاری نیست که یکبار انجام، و تمام شده باشد؛ بلکه یک وضعیت دائمی است؛ و اگر توجه کنیم که معنای سجده، «فروتنی و ذلیل شدن در برابر دیگری و خود را کاملا تسلیم او کردن» است (توضیح در: نکات ترجمه) آنگاه مقصود از این آیه این میشود که فرشتگان همواره در خدمت انسان و کمککننده او برای رسیدن به اهدافش هستند؛ اما البته این «سجدهکنان» بودن، برای آدمی از جهت برخورداری وی از «روح» است، نه از جهت برخورداری وی از «طین»؛ یعنی فرشتگان در خدمت انسانیاند که روح الهی خود را به رسمیت شناخته و این روح الهی، زمامدار وجودش است، نه انسانی که در افق غریزه زندگی میکند.
به عنایت به همین برخورداری از روح الهی است که ملای رومی چنین میسراید:
خود ز فلک برتریم، وز ملک افزونتریم زین دو چرا نگذریم؟ منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا؟ عالم خاک از کجا؟ بر چه فرود آمدید؟ بار کنید، این چه جاست؟!
... خلق چو مرغابیان، زاده ز دریای جان کی کند این جا مقام؟ مرغ کز آن بحر خاست
بلک به دریا دریم، جمله در او حاضریم ور نه ز دریای دل، موج پیاپی چراست؟
آمد موج الست، کشتی قالب ببست باز چو کشتی شکست، نوبت وصل و لقاست.