أَ أَلِدُ
قبلا بیان شد که ماده «ولد» به معنای فرزند است و آنچه از نسل شخصی ادامه پیدا کند؛ و فعل «وَلَدَ» هم به معنای «فرزند آورد» (فعل پدر و مادر) است، نه به معنای «متولد شد» (فعل فرزند).
جلسه 332 http://yekaye.ir/al-balad-90-3/
وقتی این ماده در افعال مضارع قرار میگیرد حرف «و» آن که ساکن میشود، ساقط میگردد؛ و از این رو، «ألِدُ» در اصل «أوْلِدُ» بوده است که به صورت «ألِدُ» درآمده است و واضح است که در اینجا همزه اول همزه استفهام است (استفهام انکاری) و همزه دوم، همزه صیغه متکلم وحده است.
عَجُوزٌ
در مورد ماده «عجز» برخی بر این باورند که این ماده از ابتدا در دو معنای متفاوت به کار رفته است: یکی معنای ضعف و ناتوانی [که تعبیر عَجز در فارسی هم به همین معنا به کار میرود] (أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُراب؛ مائده/31)؛ و از همین باب است که به زنی که پیر شده باشد «عجوز» می گویند (إِلاَّ عَجُوزاً فِي الْغابِرينَ؛ شعراء/171 و صافات/135)؛ و دیگری به معنای دنباله و موخرهی چیزی. (معجم المقاييس اللغة، ج4، ص232)
در مقابل برخی کوشیدهاند این دو معنا را به هم برگردانند؛ بر این اساس، برخی بر این باورند که این ماده در اصل بر همان معنای دنباله و تاخر از چیزی دلالت دارد «عَجُزِ» انسان (باسن) همان پشت و دنباله اوست و به این مناسبت برای پشت و دنباله هر چیزی از این ماده استفاده کرده اندن چنانکه به ریشههای درخت هم «أعجاز» (جمعِ «عَجُز») گویند: «کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ» (قمر/20) و به همین مناسبت برای اشاره به قصور از انجام کار و در نقطه مقابل قدرت [که بنوعی احاطه بر چیزی است] به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص547)
اما برخی اصل این ماده را همان «ناتوانی» و نقطه مقابل «قدرت» دانستهاند و گفتهاند وجه تسمیه ریشه درخت به «عجُز» آن است که ریشه قسمت ضعیف درخت است و برای سالم ماندنش نیاز است که در محافظت خاک بماند و آب از او قطع نشود. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج8، ص38)
وقتی این ماده به باب افعال (أعجز) میرود متعدی میشود و به معنای «ناتوان کردن» و «به عجز درآوردن» به کار میرود «لَنْ نُعْجِزَ اللَّهَ فِي الْأَرْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً» (جن/12) که اسم فالع آن «مُجِز» (به عجز درآورنده) میشود «وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللَّهِ» (توبة/2) «وَ ما أَنْتُمْ بِمُعْجِزِينَ فِي الْأَرْضِ» (شورى/31) و وقتی به باب مفاعله میرود به معنای آن است که گمان میکند میتواند دیگری را به عجز درآورد: «وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ» (حج/51) و پیرزن را هم به همین مناسبت «عجوز» گفتهاند که از انجام بسیاری از کارها ناتوان است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص547)
ماده «عجز» و مشتقات آن 26 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
شَيْخاً
ماده «شیخ» با همین کلمه «شیخ» به معنای پیرمرد رایج است که اگر مونث (پیرزن) باشد «شیخة» گویند (معجم مقاييس اللغه، ج3، ص234) در واقع «شیخ» کسی است که سنش زیاد باشد، و به این مناسبت، به کسانی هم که علم زیادی دارند «شیخ» میگویند از این جهت شأن کسی که شیخ [پیرمرد] شده این است تجارب و معارفش فزونی یافته باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص468).
برخی بر این باورند که در کلمه «شیخ» علاوه بر دلالت بر سن زیاد، نوعی مفهوم بزرگی و وقار، بویژه در میان خانواده خویش، نیز نهفته است؛ و ظاهرا با همین ملاحظه در زبان سریانی در مورد رئیس و یا معلم هم به کار رفته است. (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج6، ص197-198) البته در کاربردهای قرآنی آن، حتی در مواردی که در مورد پیامبران الهی به کار رفته، بعید به نظر میرسد که مفاهیم وقار و مانند آن مد نظر باشد؛ عمدتاً همان کِبَرِ سن مد نظر است:
در مورد حضرت ابراهیم: قالَتْ يا وَيْلَتى أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلي شَيْخاً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عَجيبٌ (هود/72)
در مورد حضرت یعقوب: «قالُوا يا أَيُّهَا الْعَزيزُ إِنَّ لَهُ أَباً شَيْخاً كَبيراً» (یوسف/78)
در مورد حضرت شعیب: «قالَتا لا نَسْقي حَتَّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أَبُونا شَيْخٌ كَبيرٌ» (قصص/23)
این کلمه به صورت «شیوخ» جمع بسته میشود (ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ ثُمَّ لِتَكُونُوا شُيُوخاً؛ غافر/65) و جمعی از آن به صورت «مشایخ» هم رایج است که درباره اینکه این کلمه جمع شیخ است ویا جمع الجمع است (و در صورت اخیر، جمعِ شیوخ است یا جمعِ مشیخة) بین اهل لغت اختلاف میباشد. (تاج العروس، ج4، ص285)
این کلمه همین چهار بار در قرآن کریم به کار رفته است.
هذا بَعْلي۱ شَيْخاً
اشاره شد که «شیخ» هم به صورت منصوب قرائت شده هم به صورت مرفوع:
اگر منصوب باشد، به لحاظ نحوی، بر مبنای بصریون حال است، و بر مبنای کوفیون «خبر تقریب» است؛ و تحلیل رایج نحو - که همانند بصریون این را حال قلمداد میکند - توضیحی میدهند که آن را به خبر تقریب نزدیک میکند و آن این است که در چنین عبارتی (شبیه «هذا زیدٌ قائماً»)، نه میخواهند خبری درباره مبتدا بدهند (یعنی این گونه نیست که مخاطب، خبر (مثلا زید بودنِ شخص مورد اشاره) را نداند و نه با افزودن کلمه سوم، حال او را توصیف کنند، چرا که در این صورت در جمله «هذا زیدٌ قائماً» لازم میآید زید برای اینکه زید باشد همواره ایستاده باشد! بلکه اشارهای است به آن شخص که در آن اشاره، می خواهد نکتهای از او را مورد توجه قرار دهد؛ و یا انتظار دارد شنونده، آن وضعیت کسی که در موردش سخن گفته میشود را مد نظر قرار دهد (یعنی به زید در حالی که قائم است توجه کن؛ یا توجه کن که الان زید قائم است). در اینجا یعنی میخواهد بگوید ببینید که شوهرم الان پیرمرد است!
و اگر مرفوع باشد، به لحاظ نحوی تحلیلهای متعددی میتوان ارائه کرد که هریک به لحاظ معنایی ظرافت خاصی را منتقل می کند:
بعلی خبر اول و شیخ خبر دوم باشد: و این شوهرم است و پیرمرد است.
بعلی خبر، و شیخ خبر برای مبتدای محذوف باشد: و این شوهرم است و او پیرمرد است.
بعلی خبر، و شیخ بدل از آن باشد: و این شوهرم است، پیرمرد است.
بعلی عطف بیان برای هذا، و شیخ خبر باشد: و این شوهرم، پیرمرد است.
بعلی بدل برای هذا، و شیخ خبر باشد: و این، [یعنی] شوهرم، پیرمرد است.
(بر مبنای کسائی، خبر، حتی اگر مشتق نباشد می تواند دارای ضمیر مستتر باشد؛ آنگاه) بعلی خبر است، شیخ ابراز آن ضمیر میباشد: و این شوهرم است که شوهرم یک پیرمرد است.
«بعلی شیخ» مبتدا و خبرند و این جمله، خبر برای «هذا» است. مطلب این است که شوهرم پیرمرد است.
مجمع البيان، ج5، ص269-272۲؛ البحر المحيط، ج6، ص184۳؛ معجم القرائات، ج4، ص105.
[به نظر میرسد علاوه بر اینها به لحاظ نحوی بتوان «شیخ» را صفت برای «بعلی» هم گرفت: و این، شوهرِ پیرمردِ من است؛اما چنین معنایی با مقام مناسبت ندارد؛ و ظاهرا بدین جهت است که این را ذکر نکردهاند].