📌 فهرست دسترسی سریع (حدیث):
1) از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:
اهالی موتفکات (ظاهرا اسم منطقهای است که قوم لوط در آن زندگی میکردند و در قرآن کریم نیز جداگانه به این اسم و سرنگونیِ آن اشارهای شده است؛ نجم/53) از باجلالتترین مردمان بودند و در خوبی و خرمی بسر میبردند تا اینکه [زمانی رسید که] قحطی و گرانیای گریبانگیرشان شد. ابلیس لعین به سراغشان آمد و بدانها گفت: علت اینکه این چنین به قحطی و درماندگی افتادهاید این است که مردمان را از ورود در خانههایتان بازداشتید، اما از بوستانهایی که در بیرون شهر دارید ممانعت نکردید.
گفتند: چگونه میتوانیم آنجا هم مانع شویم؟
گفت: بین خودتان این رویه را قرار دهید که اگر غریبهای را در دیارتان یافتید، اموالش را [به زور] از او بگیرید و از پشت با او نکاح کنید؛ وقتی این گونه کنید دیگر کسی جرات وارد شدن بر شما را نخواهد داشت.
پس آنان تصمیم به انجام این کار گرفتند؛ و اطراف شهر گشتند که چه کسی میخواهد بر آنان بگذرد. پس ابلیس خود را به صورت نوجوانی که هنوز مو بر صورتش نروییده درآورد و خود را آراست. پس به سوی او هجوم آوردند و اموالش را گرفتند و از پشت با او نکاح کردند و طوری شد که خوششان آمد؛ پس این عادت آنها شد در مورد هر غربیهای که مییافتند؛ تا جایی که کار از غریبهها گذشت و به سراغ اهالی دیار خویش میرفتند و دیگر بدون اینکه قصد گوشمالی دادن داشته باشند چنین میکردند؛ برخی مفعول واقع میشدند و برخی فاعل این کار بودند.
وخداوند به حضرت ابراهیم ع وحی کرد که من لوط را به پیامبری برگزیدم؛ پس او را به سراغ این قوم بفرست. حضرت ابراهیم ع به سراغ لوط ع رفت و وی را از این ماموریت خبردار کرد و به او گفت: به شهرهای سدوم برو و آنان را به بندگی خداوند بخوان و به آنان درباره امر خداوند و عذاب او هشدار بده و به آنان یادآوری کن آنچه بر سر قوم نمرود فرود آمد.
پس لوط به راه افتاد تا به آن شهرها رسید؛ ایستاد و نمیدانست از کدام شروع کند. پس وارد شهر سدوم شد که بزرگترینشان بود و پادشاه آن شهرها در آنجا مستقر بود. پس رفت تا به میانه بازار رسید و گفت: ای قوم! تقوای الهی پیشه کنید و از من اطاعت نمایید؛ و خویشتن را از این کارهای زشتی که پیش از شما کسی به انجام مانند آن سبقت نگرفته، بازدارید و به سراغ عبادت بتها هم نروید؛ همانا من فرستاده خداوند به سوی شما هستم.
و این معنای آن آیاتی است که فرمود «و لوط را، هنگامی که به قوم خویش گفت: آیا آن کار ناشایستی را میآورید که هیچ یک از جهانیان بدان بر شما سبقت نگرفته است؟! همانا شما درآیید به مردان به شهوت، به جای زنان؛ بلکه شمایید گروهی اسرافپیشگان. و جواب قومش چیزی نبود جز اینکه گفتند آنان را از سرزمینتان بیرون کنید؛ قطعاً آنان مردمانیاند که میخواهند پاک باشند!» (اعراف/8082) از اینکه بر مردان درآیند ...
خبر این مطلب به پادشاه سدوم رسید و گفت: او را نزد من بیاورید.
چون وی را آوردند از او پرسید: تو کیستی؟ و چه کسی تو را فرستاده؟ و برای چه آمدهای؟ و به سوی چه کسانی مبعوث شدهای؟
گفت: اما اسم من لوط است، برادرزاده حضرت ابراهیم ع هستم؛
و اما کسی که مرا فرستاده، پروردگار من و پروردگار شماست؛
و اما اینکه به چه کار آمدم، آمدم شما را به اطاعت از خداوند و دستوراتش فرابخوانم و از این کارهای زشت بازدارم.
شاه چون این سخنان را شنید در دلش رعب و ترسی افتاد و گفت: من هم یک نفر از قوم خویش هستم. به نزد آنان برو؛ اگر تو را اجابت گفتند من هم با آنها خواهم بود.
پس لوط از نزد او بیرون آمد و به سراغ قوم برگشت و شروع کرد به دعوت کردن آنها به عبادت خداوند و بازداشتن آنان از معصیت؛ و آنان را از عذاب خداوند برحذر میداشت؛ تا اینکه از همه سو به او حمله کردند و گفتند: «ای لوط! اگر دست برنداری» از این دعوت کردنت، «قطعا از راندهشدگان خواهی بود» (شعراء/167) یعنی از این سرزمین ما؛ «گفت: بىترديد در قبال اين عمل شما» که بسیار خبیث است «از دشمنانش هستم» (شعراء/168) یعنی از کسانی که از آن نفرت دارند «پروردگارا، مرا و خانوادهام را از این کاری که میکنند نجات بده» یعنی از این کار زشت و شنیع. (شعراء/169)
بدین ترتیب، حضرت لوط بیست سال در میان آنان بود و آنان را دعوت میکرد، و همسرش که زنی مومن بود از دنیا رفت و با زن دیگری از آن قوم ازدواج کرد که قبلا به او ایمان آورده بود و به او «قواب» میگفتند. پس همراه با زنش برخاست برای دعوت آنان به اطاعت از خداوند؛ اما آنها شروع به دشنام دادن به او و کتک زدنش کردند. تا جایی که از ابتدایی زمانی که آمده بود چهل سال گذشت، اما به [دعوتِ] او اعتنایی نکردند و از او پیروی ننمودند؛ تا جایی که زمین به درگاه خداوند نالید و درختان و پرندگان و بهشت و جهنم از کار آنان به پیشگاه خداوند متعال فریاد استغاثه سر دادند؛ اما خداوند بدانان وحی کرد که من بردبارم، بر کسی که عصیانم کند شتاب نمیورزم تا اینکه مهلت معینش به سرآید.
چون آنان پیامبر خدا را خوار شمردند و به طاعتش سرننهادند و بر معصیتهایی که انجام میدادند اصرار ورزیدند، خداوند متعال به چهار تن از فرشتگان، که عبارت بودند از جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و دردائیل، دستور داد که بر حضرت ابراهیم ع بگذرند و او را به فرزندی از ساره، دختر هاراز بن ناخور، بشارت دهند، و او زنی بود که از زمانی که خداوند آتش را بر او سرد و سلامت کرد به او ایمان آورده بود و خداوند به او وحی کرده بود که «ای ابراهیم! با او ازدواج کن!» . به هر حال، فرشتگان در شکل انسانهایی که عمامهای بر سر داشتند بر او وارد شدند.
حضرت ابراهیم ع هیچگاه تنها و بدون میهمان غذا نمی خورد و سه روز بود که میهمانی بر او وارد نشده بود. بعد از این سه روز، حضرت ابراهیم ع به ساره گفت: بلند شو و غذایی آماده کن و من بیرون میروم چهبسا میهمانی ببینم. ساره بلند شد و ابراهیم ع هم در جستجوی میهمان بیرون رفت و میهمانی نیافت. به خانه برگشت و شروع به قرائت کتب آسمانیای کرد که بر او نازل شده بود.
پس متوجه اطراف نبود که بناگاه فرشتگان الهی سوار بر اسبهایشان با آراستگی بر او وارد شدند و پیش روی او ایستادند. او از بناگاه آمدنشان ترسید، تا اینکه آنان سلامی کردند و وی آرام شد و این معنای همان سخن خداوند متعال است که فرمود «و به یقین، فرستادگان ما ابراهیم را بشارت آوردند. سلامی کردند» (هود/69) و در آیه دیگری فرمود «آیا حکایت میهمانان گرامیِ حضرت ابراهیم به تو رسیده است؟ هنگامی که بر او وارد شدند؛ سلامی کردند؛ گفت سلام؛ گروهی ناشناس!» (ذاریات/2425) چون آنان را با این شکلشان نمیشناخت. پس به آنان تهنیت گفت و از آنان خواست که بنشینند و بر ساره وارد شد و به او گفت: چه میهمان خوشرو و خوشپوشی بر ما وارد شدهاند! داخل شدند و به سبک نیکان بر ما سلام کردند. از تو میخواهم برخیزی و خودت کمر به پذیرایی از آنان ببندی.
گفت: ابراهیم! عهد من با توست؛ و تو غیورترین مردمانی! [ظاهرا کنایه از اینکه چگونه از من میخواهی که در برابر مردان نامحرم به پذیرایی مشغول شوم]
گفت: مطلب همین طور است که تو میگویی؛ اما اینان بزرگواران و نیکاناند.
سپس حضرت ابراهیم ع به سراغ گوساله پرواری رفت و آن را ذبح کرد و پاک نمود و تنور را روشن کرد و گوساله را در تنور گذاشت تا بریان شد؛ و این همان سخن خداوند است که فرمود «پس دیری نپایید که گوسالهای «حنیذ» آورد.» (هود/69) و «حنیذ» یعنی چیزی که درون حفرهای بریان شود. وقتی پخت و بریان شدنش کامل شد، ابراهیم آن گوساله را بر سینی بزرگی گذاشت و اطرافش را نان چید و آن را به محضر آنان برد ..
ان شاءالله ادامه روایت، در بحث از آیه بعد خواهد آمد.
تحفة الإخوان (نسخه خطی)، ص48 (به نقل از البرهان في تفسير القرآن، ج4، ص314-315)
قال الإمام جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام): و كان أهل المؤتفكات من أجل الناس، و كانوا في حسن و جمال، فأصابهم الغلاء و القحط، فجاءهم إبليس اللعين، و قال لهم: إنما جاءكم القحط لأنكم منعتم الناس من دوركم و لم تمنعوهم من بساتينكم الخارجة.
فقالوا: و كيف السبيل إلى المنع؟
فقال لهم: اجعلوا السنة بينكم إذا وجدتم غريبا في بلدكم سلبتموه و نكحتموه في دبره، حتى أنكم إذا فعلتم ذلك لم يتطرقوا عليكم.
قال: فعزموا على ذلك، فخرجوا إلى ظاهر البلد يطلبون من يجوز بهم، فتصور لهم إبليس اللعين غلاما أمرد، فتزين، فحملوا عليه، فلما رأوه سلبوه و نكحوه في دبره، فطاب لهم ذلك، حتى صار هذا عادة لهم في كل غريب وجدوه، حتى تعدوا من الغرباء إلى أهل البلد، و فشا ذلك فيهم، و ظهر ذلك من غير انتقام بينهم، فمنهم من يؤتى، و منهم من يأتي.
و أوحى الله تعالى إلى إبراهيم (عليه السلام): أني اخترت لوطا نبيا، فابعثه إلى هؤلاء القوم. فأقبل إبراهيم إلى لوط فأخبره بذلك، ثم قال له: انطلق إلى مدائن سدوم، و ادعهم إلى عبادة الله، و حذرهم أمر الله و عذابه، و ذكرهم بما نزل بقوم نمرود بن كنعان.
فسار لوط حتى صار إلى المدائن، فوقف و هو لا يدري بأيها يبدأ، فأقبل حتى دخل مدينة سدوم، و هي أكبرها، و فيها ملكهم، فلما بلغ وسط السوق، قال: يا قوم اتقوا الله و أطيعوني، و ازجروا أنفسكم عن هذه الفواحش التي لم تسبقوا إلى مثلها، و انتهوا عن عبادة الأصنام، فإني رسول الله إليكم. فذلك معنى قوله تعالى: وَ لُوطاً إِذْ قالَ لِقَوْمِهِ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمِينَ؛ إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ؛ وَ ما كانَ جَوابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَنْ قالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُناسٌ يَتَطَهَّرُونَ، يعني عن إتيان الرجال، ...۱
و بلغ ذلك ملكهم في سدوم، فقال: ائتوني به. فلما وقف بين يديه، قال له: من أنت، و من أرسلك، و بماذا جئت، و إلى من بعثت؟ فقال له: أما اسمي فلوط ابن أخ إبراهيم (عليه السلام)، و أما الذي أرسلني فهو الله ربي و ربكم، و أما ما جئت به، فأدعوكم إلى طاعة الله [و أمره]، و أنهاكم عن هذه الفواحش.
فلما سمع ذلك من لوط وقع في قلبه الرعب و الخوف، فقال له: إنما أنا رجل من قومي، فسر إليهم، فإن أجابوك فأنا معهم.
قال: «فخرج لوط من عنده و وقف على قومه، و أخذ يدعوهم إلى عبادة الله، و ينهاهم عن المعاصي، و يحذرهم عذاب الله، حتى وثبوا عليه من كل جانب، و قالوا: لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ من هذه الدعوة لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ أي من بلدنا، قالَ إِنِّي لِعَمَلِكُمْ الخبيث مِنَ الْقالِينَ أي من المبغضين رَبِّ نَجِّنِي وَ أَهْلِي مِمَّا يَعْمَلُونَ يعني من الفواحش.
فأقام فيهم لوط عشرين سنة، و هو يدعوهم، و توفيت امرأته و كانت مؤمنة، فتزوج بأخرى من قومه، و كانت قد آمنت به، يقال لها (قواب)، فقام معها يدعوهم إلى طاعة الله، فجعلوا يشتمونه و يضربونه، حتى بقي فيهم من أول ما بعث إلى أربعين سنة، فلم يبالوا به، و لم يطيعوه، فضجت الأرض إلى ربها، و استغاثت الأشجار، و الأطيار، و الجنة و النار من فعلهم إلى الله تعالى، فأوحى الله تعالى إليهم : إني حليم لا أعجل على من عصاني حتى يأتي الأجل المحدود.
قال: فلما استخفوا بنبي الله و لم يذعنوا إلى طاعته، و داموا على ما كانوا فيه من المعاصي، أمر الله تعالى أربعة من الملائكة، و هم: جبرئيل، و ميكائيل، و إسرافيل، و دردائيل أن يمروا بإبراهيم (عليه السلام)، و يبشرونه بولد من سارة بنت هاراز بن ناخور، و كانت قد آمنت به حين جعل الله عليه النار بردا و سلاما، فأوحى الله إليه: أن تزوج بها يا إبراهيم قال فتزوج بها، فجاءوا على صورة البشر، المعتجرين بالعمائم، و كان إبراهيم (عليه السلام) لا يأكل إلا مع الضيف قال فانقطعت الأضياف عنه ثلاثة أيام، فلما كان بعد ذلك، قال: يا سارة، قومي و اعملي شيئا من الطعام، فلعلي أخرج عسى أن ألقى ضيفا. فقامت لذلك، و خرج إبراهيم (عليه السلام) في طلب الضيف، فلم يجد ضيفا، فقعد في داره يقرأ الصحف المنزلة عليه، فلم يشعر إلا و الملائكة قد دخلوا عليه مفاجأة على خيلهم في زينتهم، فوقفوا بين يديه، ففزع من مفاجأتهم، حتى قالوا: سلاما، فسكن خوفه، فذلك معنى قوله تعالى: لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً، و قال تعالى في آية اخرى: هَلْ أَتاكَ حَدِيثُ ضَيْفِ إِبْراهِيمَ الْمُكْرَمِينَ؛ إِذْ دَخَلُوا عَلَيْهِ فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ، لأنه لا يعرف صورهم، فرحب بهم، و أمرهم بالجلوس، و دخل على سارة، و قال لها: قد نزل عندنا أربعة أضياف حسان الوجوه و اللباس، و قد دخلوا و سلموا علي بسلام الأبرار، فقال لها: و حاجتي إليك أن تقومي و تخدميهم. فقالت: عهدي بك يا إبراهيم و أنت أغير الناس. فقال: هو كما تقولين، غير أن هؤلاء أعزاء خيار.
ثم عمد إبراهيم إلى عجل سمين فذبحه، و نظفه، و عمد إلى التنور فسجره، فوضع العجل في التنور حتى اشتوى، و ذلك معنى قوله تعالى: فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ، و الحنيذ الذي يشوى في الحفرة، و قد انتهى خبزه و نضاجته، فوضع إبراهيم العجل على الخوان، و وضع الخبز من حوله، و قدمه إليهم، ...
2) از امام باقر ع روایت شده است:
هنگامی که خداوند عذاب قول لوط را حتمی و مقدر فرمود، دوست داشت که به حضرت ابراهیم ع در عوض آن عذاب، جوانی دانا دهد تا در عوض مصیبت هلاکت قوم لوط، تسلیبخش او باشد؛ پس فرستادگانی را به سوی حضرت ابراهیم ع گسیل داشت که او را به اسماعیل* بشارت دهند. پس شبانه بر او وارد شدند و او نگران شد که مبادا دزد باشند. آن فرستادگان چون وی را نگران دیدند «سلام کردند. گفت: سلام؛ ما از شما بیمناکیم! گفتند: بیمناک مباش، همانا ما تو را به جوانی دانا بشارت میدهیم». (حجر/5253)
امام باقر ع فرمود: و آن جوان دانا اسماعیل بود، از هاجر*.
آنگاه حضرت ابراهیم ع فرمود: «آیا به من بشارت میدهید در حالی که پیری مرا دربرگرفته است؟! پس به چه چیزی بشارت میدهید؟! گفتند تو را به حق بشارت میدهیم پس از ناامیدان مباش!» (حجر/5455)
آنگاه حضرت ابراهیم ع به آن فرستادگان فرمود بعد از این بشارت «به چه کار آمدهاید؟» (حجر/57)
گفتند ما به جانب قومی بزهکار فرستاده شدهایم.» (حجر/58) که همان قوم لوطاند که همانا آنان قومی فاسقاند؛ تا آنان را از عذاب پروردگار جهانیان انذار دهیم.
حضرت ابراهیم ع فرمود: «همانا لوط در میان آنهاست! گفتند: ما بدان کسانی که در میان آنهاست آگاهتریم؛ قطعا او و خانوادهاش را نجات میدهیم، جز همسرش که همانا او از برجایماندگان است.» (عنکبوت/32)
در واقع، هنگامی که خداوند آنان را عذاب کرد، فرستادگانی به جانب حضرت ابراهیم ع فرستاد که او را به اسحاق* بشارت دهند و او را در مورد هلاکت قوم لوط تعزیت و تسلیت دهند، و این همان است که فرمود: «و به یقین، فرستادگان ما ابراهیم را بشارت آوردند. سلامی کردند. گفت: سلام. پس دیری نپایید که گوسالهای «حنیذ»آورد.» یعنی گوسالهای پاک و بریان و خوب پخته شده؛ «پس هنگامی که دید دستهایشان بدان نمیرسد آنان را غریبه شمرد و اندک ترسی بر او وارد شد؛ گفتند: نترس همانا ما به سوی قوم لوط فرستاده شدیم» ...
تفسير العياشي، ج2، ص152
عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا قَضَى عَذَابَ قَوْمِ لُوطٍ وَ قَدَّرَهُ أَحَبَّ أَنْ يُعَوِّضَ إِبْرَاهِيمَ مِنْ عَذَابِ قَوْمِ لُوطٍ بِغُلامٍ عَلِيمٍ لِيُسَلِّيَ بِهِ مُصَابَهُ بِهَلَاكِ قَوْمِ لُوطٍ قَالَ فَبَعَثَ اللَّهُ رُسُلًا إِلَى إِبْرَاهِيمَ يُبَشِّرُونَهُ بِإِسْمَاعِيلَ قَالَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ لَيْلًا فَفَزِعَ مِنْهُمْ وَ خَافَ أَنْ يَكُونُوا سُرَّاقاً فَلَمَّا رَأَتْهُ الرُّسُلُ فَزِعاً مَذْعُوراً «قالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ إِنَّا مِنْكُمْ وَجِلُونَ قالُوا لا تَوْجَلْ إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلامٍ عَلِيمٍ» قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ الْغُلَامُ الْعَلِيمُ هُوَ إِسْمَاعِيلُ مِنْ هَاجَرَ. فَقَالَ إِبْرَاهِيمُ لِلرُّسُلِ «أَ بَشَّرْتُمُونِي عَلى أَنْ مَسَّنِيَ الْكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرُونَ قالُوا بَشَّرْناكَ بِالْحَقِّ فَلا تَكُنْ مِنَ الْقانِطِينَ» قَالَ إِبْرَاهِيمُ لِلرُّسُلِ «فَما خَطْبُكُمْ» بَعْدَ الْبِشَارَةِ «قالُوا إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمٍ مُجْرِمِينَ» قَوْمِ لُوطٍ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْماً فَاسِقِينَ لِنُنْذِرَهُمْ عَذَابَ رَبِّ الْعَالَمِينَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ قالَ إِبْرَاهِيمُ «إِنَّ فِيها لُوطاً قالُوا نَحْنُ أَعْلَمُ بِمَنْ فِيها لَنُنَجِّيَنَّهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ قَدَّرْنا إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ» فَلَمَّا عَذَّبَهُمْ اللَّهُ أَرْسَلَ اللَّهُ إِلَى إِبْرَاهِيمَ رُسُلًا يُبَشِّرُونَهُ بِإِسْحَاقَ وَ يُعَزُّونَهُ بِهَلَاكِ قَوْمِ لُوطٍ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ «وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى فَقالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ قَوْمٌ مُنْكَرُونَ فَما لَبِثَ أَنْ جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ» يَعْنِي زَكِيّاً مَشْوِيّاً نَضِيجاً «فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قالُوا لا تَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوطٍ»
*پینوشت حدیث2:
اغلب روایات، در اینکه بشارت، بشارت به فرزند بوده، اتفاق نظر دارند؛ اما اینکه این فرزند، حضرت اسماعیل (از هاجر) یا اسحاق (از ساره)، در روایات متفاوت است. و اگر بشارتی که به حضرت ابراهیم ع دادند همان بشارتی باشد که به همسرش دادند، آیه 71 سوره هود این احتمال را که اسحاق باشد، تثبیت میکند. احتمال اینکه اشتباهی از راویان رخ داده باشد بعید نیست چنانکه در ابتدای روایت نام اسماعیل، و اواخر همین روایت، نام اسحاق برده میشود. توضیح بیشتر در تدبر 2.
همچنین ادامه روایت در بحث از آیه 71 خواهد آمد.
3) عبدالله بن سنان میگوید: از امام صادق ع درباره اینکه فرمود «گوساله «حنیذ»ی آورد»، سوال کردم. فرمود: مقصود بریان شدهی کاملا پخته است.
تفسير العياشي، ج2، ص154
عن عبد الله بن سنان قال: سألت أبا عبد الله ع [يقول] «جاءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ»؟
قال: مشويا نضيجا.