سوره قریش - آیه 2

۱۱۹۸) سوره قریش (۱۰۶) آیه ۲ ایلٰافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتآءِ وَالصَّیْفِ ۵ شوال ۱۴۴۷
۱۴۰۵/۰۱/۰۵

الفتشان در مسافرت [= کوچ] زمستان و تابستان

ايلافِهِمْ

چنانکه ذیل آیه قبل نیز اشاره شد در اغلب قریب به اتفاق قراءات سبع هم این کلمه و هم کلمه «لِإيلاف‏» به همین صورت متداول در باب افعال (یعنی به خاطر قرار گرفتن همزه ساکن بعد از همزه مکسور به صورت «ای») قرائت شده است؛ در خصوص قرائت عاصم، روایت حفص از وی نیز همین طور است؛ و در روایت شعبه از وی، طریق برجمی هم همین طور است؛ و ابوجعفر (در قراءات عشر) و اعمش (در قراءات اربعه عشر) نیز به همین سان قرائت کرده‌اند

اما در طریقی از قرائت عاصم (طریق اعشی از روایت شعبه از عاصم و طریق شمونی) و روایتی عیرمعروف از قرائت ابن عامر (شام) هر دو همزه در هر دو کلمه اظهار می‌شود به صورت «لإئلاف ... إِءْلافِهِمْ»؛‌و البته در طریق دیگری از همین اعشی از عاصم، و نیز روایت غیرمعروف دیگری از عاصم (طریق شمونی از محمد بن داوود نقار و حماد) به صورت «اِءِلفِهِمْ» هم قرائت شده است؛ و از همین طریق شمونی از غیر مسیر حماد به صورت «اِئیلفِهِمْ» هم قرائت شده است (یعنی همزه اول مکسور و همزه دوم مکسور همراه با یاء).

همچنین در قرائت دیگری از ابوجعفر (قراء عشره) و برخی روایات غیرمعروف (یونس بن حبیب و عدی بن فضل) از قرائت ابوعمرو (بصره) و برخی روایات غیرمعروف از قرائت کسائی (فضل بن ابراهیم نحوی و ابوموسی بغدادی) و روایتی (دوری) از برخی قراءات عشر (ابوجعفر) و برخی روایات غیرمعروف (روایت خزاعی از حمصی و روایت اسحاق بن احمد از ابن فلیح) از قرائت ابن کثیر (مکه) و روایت غیرمعروفی از قرائت عاصم (ابان بن تعلب) و برخی قراءات غیرمعروف دیگر (قتاده و عکرمه و مجاهد و ابن عباس و حمید بن قیس و علی بن نصر و خالد بن جبله و شیبه و ابن عتبه) کلمه دوم به صورت «إلْفِهِم» یعنی مصدر ثلاثی مجرد قرائت شده است.

و در روایتی غیرمعروف (ابن فلیح) از قرائت ابن کثیر (مکه) و روایت غیرمعروفی (حلوانی) از برخی قراءات عشر (ابوجعفر) و نیز برخی قراءات غیرمعروف (عکرمه) همین کلمه به صورت منصوب «إلْفَهِم» قرائت شده است.

در برخی قراءات، یکی از همزه‌ها در هر یک ساقط می‌شود؛ اولی را به صورت «لِيْلاف» خوانده می‌شود و دومی به صورت «إلافِهِم»؛ که این دومی در روایاتی از قرائت ابوجعفر و روایات غیرمعروفی از قرائت اهل شام (ابن عامر) و روایت غیرمعروفی (بخاری) از قرائت اهل مکه (ابن کثیر) و برخی قراءات غیرمعروف دیگر (ابوحیوة و ابن عتبه و شیبه و عکرمه و ابن فلیح و تغلبی از ابن ذکوان) بدین صورت قرائت شده است.

و در برخی قراءات اربعه عشر (حسن) شبیه همین حالت فوق اما به صورت منصوب یعنی «إلافَهِم» قرائت شده است.

همچنین در حالتی که هر دو را به صورت فعل ثلاثی مجرد قرائت کرده‌اند در برخی قراءات غیرمعروف، کلمه اول به صورت «لِیَألَفَ» قرائت شده است (عکرمه و ابن ابی عبلة و ابوحیوة)؛‌و در همین قرائات، کلمه دوم را برخی (عکرمه) به صورت فعل ماضی «اَلَفَهُم» و ابن ابی عبلة و ابوحیوة به صورت فعل امر «ألْفَهُمْ» قرائت کرده‌اند؛ که در این موارد کلمه قریش به صورت مرفوع «قریشٌ» قرائت شده است.

مجمع البيان، ج‏10، ص828۱؛ إعراب القراءات السبع، ابن خالویه، ص546۲؛ جامع القراءات (روذباری، ج۴، ص۴۹۲-۴۹۳؛ ‌ المغنی فی القراءات، ص۱۹۶۰-1961؛ معجم القراءات، ج۱۰، ص۵۹۸-۶۰۱)

رِحْلَةَ

در اغلب قراءات به همین صورت رِحْلَةَ قرائت شده است؛ که معنای مصدری می‌دهد

اما در روایتی (ازرق و نیز ابوسمال احمد بن محمد لیثی) از قرائت اهل بصره (ابوعمرو) با ضم راء «رُحْلَة» قرا‌ئت شده است؛‌که برخی آن را به معنای «جهت و سمتی که به سوی آن مسافرت می‌شود» قلمداد کرده‌اند.

و در برخی قراءات غیرمعروف (ابورجاء) به فتح راء «رَحْلَةَ» قرائت شده است.

جامع القراءات (روذباری)، ج۴، ص۴۹۳؛‌ المغنی فی القراءات، ص1961؛ معجم القراءات، ج۱۰، ص۶۰۱

الشِّتآءِ۳

وَالصَّيْفِ فَلْيَعْبُدُوا / وَالصَّيْف فَّلْيَعْبُدُوا

در قرائت اهل بصره (ابوعمرو) و برخی قراءات عشر (یعقوب) در هنگام وصل این دو آیه، حرف فاء‌در هم ادغام می‌شود (معجم القراءات، ج۱۰، ص۶۰۱)


  1. . القراءة: قرأ أبو جعفر «ليلاف» قريش بغير همز «إلافهم» مختلسة الهمزة ليس بعدها ياء
    و قرأ ابن عامر «لئلاف» قريش مختلسة الهمزة ليس بعدها ياء «إِيلافِهِمْ» مشبعة الهمزة في الحرفين بعدها ياء.
    و قرأ ابن فليح «لإيلاف» قريش «الفهم» ساكنة اللام ليس بعدها ياء
    و قرأ الآخرون «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ إِيلافِهِمْ» مشبعة الهمزة في الحرفين بعدها ياء.
    الحجة: قال أبو علي: قال أبو عبيدة ألفته و آلفته لغتان أنشد أبو زيد:
    من المولفات الرمل أدماء حرة شعاع الضحى في جيدها يتوضح‏
    و أنشد غيره:
    ألف الصفون فلا يزال كأنه مما يقوم على الثلاث كسيرا
    و قال آخر:
    زعمتم أن إخوتكم قريش لهم إلف و ليس لكم إلاف‏
    و الألف و الآلاف مصدر ألف و الإيلاف مصدر آلف.
    ↩
  2. . قرأ القراء السبعة خلا ابْنُ عامر: «لِإيلَاف» بِلامٍ مكسورةٍ وبعدها ياءٌ «إيْلافِهِمْ» مثل الأول، مثل إيمانهم؛ لأنَّه مصدر ألف يؤلف إيلافًا فهو مؤلَفٌ، وأصل الياء السَّاكنة همزةٌ غير أنها صارت ياء لانكسار ما قبلها،
    وإنما ذكرته لأنَّ ابنَ مُجاهدٍ حَدَّثَنِي، قَالَ: حَدَّثَنِي أَحْمَد بْن مُحَمَّد، عنْ عاصم قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيم بْن حسن، عنْ يُونس بْن حبيب، عنْ أَبِي عَمْرٍو أَنَّهُ قَرَأَ: «إلْفِهِمْ» بإسكان اللام، وكسر الهمزةِ والفاء جعله مصدرَ أَلِفَ يَأْلَفُ إلْفًا، فهو آلفٌ.
    وقد روي عن النبي صلى الله عليه وسلم قَرَأَ: «ويل أُمّكم ‌قريش إِلْفِهِمْ».
    وقرأ عاصمٌ فِيْ الشَّواذِ عَنْهُ «لإئلاف ‌قريش» بهمزتين أتيا بعد اللَّامِ «إِءْلافِهِمْ» بهمزتين، والمشهور عَنْهُ مثل قراءِة أَبِي عَمْرو.
    وقرأ ابْنُ عامر: «لِإلافِ ‌قُرِيْش» بقصرها بكسر الهمزة ولا يمدها «إِلافِهِمْ» مثل أَبِي عَمْرو. وكأنَّ ابنَ عامرٍ أراد «لِإيلاف» فترك المدَّ تخفيفًا.
    ↩
  3. . اماله قتیبه و تصیر عن الکسائی و هبیرة فی تاء (معجم القراءات، ج۱۰، ص۶۰۱)↩

ايلٰافِهِمْ

ذیل آیه قبل بحث شد

رِحْلَةَ

ماده «رحل» ناظر به سفر کردن است؛ ابن فارس اصل معنای آن را گذر کردن در سفر می‌داند (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص497۱)؛ حسن جبل آن را انتقال یا سفر به مکانی دوردست به نحو سواره می داند (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۷۵۲) و مرحوم مصطفوی آن را خروج در سفر همراه با اسباب و وسائل می‌داند. وی این همراه بودن با اسباب و وسائل را لازمه لاینفک این معنا قلمداد کرده و توضیح داده که به همین مناسبت است که بر اسبابی که برای سفر آماده می‌شود نیز «رحل» و «راحله» اطلاق می‌شود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص87-88۳). این تحلیل ایشان با به عبارات دیگر در تحلیل سایر اهل لغت نیز مشاهده می‌شود:

مرحوم طبرسی «رحلة» را حالت سیر و سفر بر روی «راحله» دانسته که «راحلة» هم به شتری گویند که در پیمودن راه تواناست؛ ‌و «رحل» هم متاع و کالای سفر دانسته «فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ في‏ رَحْلِ أَخيهِ» (یوسف/۷۰)، «قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ في‏ رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ» (یوسف/۷۵) و از نظر او «ارتحال» هم همراه بردن رحل برای پیمودن راه در سفر است (مجمع البيان، ج‏10، ص828۴).

ابن فارس نیز توضیح می‌دهد که «رحلة» مصدر ثلاثی مجرد این ماده است: «إيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ» (قریش/۲) و بعد از اینکه اشاره می‌کند که به اسبابی که شخص در سفر همراه با خود می‌برده و با آنها سفر می‌کرده «رحل» می‌گفتند، اضافه می‌کند که بتدریج این کلمه به همین اسبابی که همراه داشته و هنگام اطراق کردن از آنها استفاده می‌کرده اطلاق می‌شده و تدریجا به محل زندگی و وسائل شخص در منزل خویش هم اطلاق گردیده است (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص497۵).

راغب «رحل» را آنچه روی شترها می‌گذاشتند که بر آن سوار شوند دانسته، که از نظر وی به همین مناسبت گاه بر خود شتر و گاه بر چیزی که در منزل می‌گذاشتند که روی آن بنشینند اطلاق شده است و جمع آن «رحال» است: « وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ في‏ رِحالِهِمْ» (یوسف/۶۲). (مفردات ألفاظ القرآن، ص347۶).

بر اساس همین توضیحات، مرحوم مصطفوی تفاوت این ماده با ماده‌های مشابه مانند «سفر» و «خرج» و «حرک» و «ظعن» و «مضی» را در همین می‌داند که:

در «سفر» نگاه به خروج به مسافتی بعید است به نحوی که از محیط سرزمین خود دور شود و محیط دیگری بر او آشکار گردد؛

در «خروج» نگاه به مطلق بیرون رفتن از محل خویش است؛

در «حرکت» توجه به مطلق جابجایی است که نقطه مقابل سکون است؛

در «ظعن» مسأله اصلی سفر کردن بر هودج و امثال آن است؛

و در «مضیّ» عطف توجه به مطلق عبور و مرور است تا حدی که از دیدگان غایب گردد. وی در خصوص آیه «لِإيلافِ قُرَيْشٍ؛ إيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ» (قریش/۱-۲) هم می‌گوید چون در اینجا سفری که در آن کالاهایی را برای تجارت می‌بردند و می‌آوردند مد نظر بوده از این ماده استفاده شده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص87-88۷).

ماده «رحل» و مشتقات آن همین ۴ مورد در قرآن کریم به کار رفته است.

الشِّتآءِ

این مکاده فقط همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

الصَّيْفِ

این ماده فقط همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.


  1. . الراء و الحاء و اللام أصلٌ واحدٌ يدلُّ على مُضىٍّ فى سفَر.↩
  2. . الانتقال أو السفر إلی مکان بعید رکوبا↩
  3. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الخروج في سفر مع اسباب و وسائل، لا مطلقا. و هذا القيد لازم أن يلاحظ في جميع صيغها و موارد استعمالها. و بهذا اللحاظ يطلق على تلك الأسباب التي‏ تعدّ للسفر: الرحل. و يقال الرحالة للسرج و نظيره. و الرحلة: الّذى تشدّ اليه الرحل. و الراحلة: ما تشدّ عليه الرحل و يركب. و رحل و ارتحل و ترحّل: خرج الى السفر مع الرحل. و اطلاق الرحل على المأوى بهذا اللحاظ، لا مطلقا. و لا يبعد أن يكون الرحل في الأصل مصدرا بمعنى الخروج و السفر مع اسباب و أثاثيّة، ثمّ غلب استعماله في تلك الأثاثيّة المعدّة المنظورة للسفر. و لا يخفى انّ النظر الأصلى في أمثال ذلك السفر: الى حفظ تلك الأسباب و الاثاثيّة، إمّا لتوقّف المعيشة عليها أو للمعاملة و التجارة بها او بمقاصد اخرى.
    . وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ‏- 12/ 62 .... فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ‏- 70 .... قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي‏رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ‏- 75- يراد الأمتعة و ما اعدّ للنقل و الحمل الى بلدهم.
    ↩
  4. . و الرحلة حال السير على الراحلة و هي الناقة القوية على السير و منه الحديث المروي الناس كإبل مائة لا تجد فيها راحلة ... و الرحل متاع السفر و الارتحال احتمال الرحل للسير في السفر.↩
  5. . يقال: رَحَل يَرْحَل رِحْلَة. و جملٌ رحِيل: ذو رِحْلة، إذا كان قويًّا على الرِّحلة. و الرِّحلة: الارتحال. فأمّا الرَّحْل فى قولك: هذا رَحْلُ الرّجلِ، لِمَنزِلهِ و مأواهُ، فهو من هذا، لأنّ ذلك إنّما يقال فى السَّفَر لأسبابه التى إذا سافر كانت معه، يرتحل بها و إليها عند النزول. هذا هو الأصل، ثمَّ قيل لمأوَى الرّجل فى حَضَرِه هو رحْلُه. فأمّا قولهم لِما ابيضَّ ظَهرُه من الدوابّ: أرحَلُ، فهو من هذا أيضاً؛ لأنّه يُشبَّه بالدابة التى على ظهرها رِحالة. و الرِّحالة: السَّرج. و يقال فى الاستعارة إن فلاناً يَرْحَلُ فُلاناً بما يكره «2». و المُرَحَّل: ضَربٌ من بُرود اليمن؛ و تكون عليه صُوَرُ الرِّحال. و يقال أرْحَلَت الإبلُ: سَمِنت بعد هُزالٍ فأطاقَت الرِّحْلة.و الرِّحال: الطّنَافس الحِيرِيّة. قال:* نَشَرَتْ عليه بُرودَها و رِحالَها* و الرَّاحلة: المَرْكَب من الإبل، ذكراً كان أو أنثى. و يقال رَاحَلَ فلانٌ فلاناً إذا عاوَنَه على رِحْلته. و رَحَّله، إذا أظْعَنَه مِن مكانه. و أرْحَلَه: أعطاه‏ راحِلة. و رجل مُرْحِل: كثير الرّواحِل. و يقولون فى القَذْف: «يا ابنَ مُلْقَى أرحُلِ الرُّكْبان»، يشيرون به إلى أمْرٍ قبيح.↩
  6. . الرَّحْلُ ما يوضع على البعير للرّكوب، ثم يعبّر به تارة عن البعير، و تارة عمّا يجلس عليه في المنزل، و جمعه رِحَالٌ. وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ‏ [يوسف/ 62]، و الرِّحْلَةُ: الِارْتِحَالُ. قال تعالى: رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ‏ [قريش/ 2]، و أَرْحَلْتُ البعير:وضعت عليه الرّحل، و أَرْحَلَ البعيرُ: سمن، كأنّه صار على ظهره رحل لسمنه و سنامه، و رَحَلْتُهُ:أظعنته، أي: أزلته عن مكانه. و الرَّاحِلَةُ: البعير الذي يصلح لِلِارْتِحَالِ. و رَاحَلَهُ: عاونه على رِحْلَتِهِ، و الْمُرَحَّلُ برد عليه صورة الرّحال.↩
  7. . فظهر الفرق بين هذه المادّة و بين موادّ- السفر و الخروج و الحركة و الظعن و المضىّ: فانّ النظر في السفر الى الخروج الى مسافة بعيدة حتّى يبعد عن محيط بلده و ينكشف له محيط آخر. و النظر في الخروج الى مجرّد الخروج عن محلّه. و النظر في الحركة الى مطلق التحرّك و نقض السكون. و النظر في الظعن الى السفر في الهوادج و أمثالها و النظر في المضىّ الى مطلق العبور و المرور حتى يغيب.
    . لِإِيلافِ قُرَيْشٍ .... رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ‏- 106- أى جعل بلدكم محلّ- أمن و ردّ عنكم كيد أصحاب الفيل ليديموا الرحلتين رحلة الشتاء الى اليمن و رحلة الصيف الى شمال الجزيرة و الشامات، فيتجرّون و يحوّلون الأمتعة و يبيعونها و و يأخذون أجناسا اخر مناسبة. فظهر لطف التعبير بالمادّة دون السفر و الخروج و الظعن و أمثالها.
    . وَ قالَ لِفِتْيانِهِ اجْعَلُوا بِضاعَتَهُمْ فِي رِحالِهِمْ‏- 12/ 62 .... فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ جَعَلَ السِّقايَةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ‏- 70 .... قالُوا جَزاؤُهُ مَنْ وُجِدَ فِي‏رَحْلِهِ فَهُوَ جَزاؤُهُ‏- 75- يراد الأمتعة و ما اعدّ للنقل و الحمل الى بلدهم.
    ↩

۱) ابوعُبیده نوه عمار یاسر داستان هجرت پیامبر ص را به نقل از سه نفر (عمار و عبیدالله بن ابی رافع و هند بن ابی هاله) به تفصیل روایت کرده است. در فرازی از این روایت، بعد از اشاره به وصیتهای پیامبر به علی ع درباره اینکه بعد از رفتن وی، اموالی که در دستش بوده را چگونه به صاحبان آن برگرداند، آمده است:

به عبیدالله - یعنی پسر ابی رافع - گفتم: آیا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به این اندازه هزینه می‌کردند؟

او گفت: من از پدرم درباره آنچه از من پرسیدید پرسیدم. او این مطلب را نقل ‌کرد و گفت: آیا اموال خدیجه (علیها السلام) را فراموش کردی؟ و گفت: پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) می‌فرمودند: هیچ مالی به من به اندازه‌ی مال خدیجه (علیها السلام) سود نرساند. و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از اموال او بدهکاران و نیازمندان را آزاد می‌کردند، و باری از دوش همگان برمی‌داشتند، در سختی‌ها به افراد کمک می‌کردند، فقیران اصحاب را در مکه تأمین مالی می‌کردند، و برای کسانی که می‌خواستند هجرت کنند، زاد و راحله تهیه می‌نمودند.

قریش وقتی کاروان‌های خود را در دو سفر - یعنی سفر زمستانی و تابستانی - می‌فرستادند، بخشی از کاروان متعلق به حضرت خدیجه بود. او از ثروتمندترین افراد قریش بود و به پیامبر (صلی الله علیه و آله) اختیار داده بودند که از آن هرچه می‌خواستند هزینه می‌کردند و پس از وفات او، پیامبر و فرزندانش وارث او شدند.

الأمالي (للطوسي)، ص468

أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ، عَنْ أَبِي الْمُفَضَّلِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَمَّارٍ الثَّقَفِيُّ سَنَةَ إِحْدَى وَ عِشْرِينَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سُلَيْمَانَ النَّوْفَلِيُّ سَنَةَ خَمْسِينَ وَ مِائَتَيْنِ، قَالَ: حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ حَمْزَةَ أَبُو مُحَمَّدٍ النَّوْفَلِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي وَ خَالِي يَعْقُوبُ بْنُ الْفَضْلِ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْعَبَّاسِ بْنِ رَبِيعَةَ بْنِ الْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ، عَنِ الزُّبَيْرِ بْنِ سَعِيدٍ الْهَاشِمِيِّ، قَالَ:

حَدَّثَنِيهِ أَبُو عُبَيْدَةَ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَمَّارِ بْنِ يَاسِرِ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ) بَيْنَ الْقَبْرِ وَ الرَّوْضَةِ، عَنْ أَبِيهِ وَ عُبَيْدُ اللَّهِ بْنِ أَبِي رَافِعٍ جَمِيعاً، عَنْ عَمَّارِ بْنِ يَاسِرِ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ) وَ أَبِي رَافِعٍ مَوْلَى النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ).

قَالَ أَبُو عُبَيْدَةَ: وَ حَدَّثَنِيهِ سِنَانُ بْنُ أَبِي سِنَانٍ: أَنَّ هِنْدَ بْنَ هِنْدِ بْنِ أَبِي هَالَةَ الْأَسَدِيَّ حَدَّثَهُ عَنْ أَبِيهِ هِنْدِ بْنِ أَبِي هَالَةَ رَبِيبِ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ أُمُّهُ خَدِيجَةُ زَوْجُ النَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) وَ أُخْتُهُ لِأُمِّهِ فَاطِمَةُ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا).

قَالَ أَبُو عُبَيْدَةَ: وَ كَانَ هَؤُلَاءِ الثَّلَاثَةُ هِنْدُ بْنُ هَالَةَ وَ أَبُو رَافِعٍ وَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ جَمِيعاً يُحَدِّثُونَ عَنْ هِجْرَةِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ) إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) بِالْمَدِينَةِ وَ مَبِيتِهِ قَبْلَ ذَلِكَ عَلَى فِرَاشِهِ.

قَالَ: وَ صَدْرُ هَذَا الْحَدِيثِ عَنْ هِنْدِ بْنِ أَبِي هَالَةَ، وَ اقْتِصَاصُهُ عَنِ الثَّلَاثَةِ: هِنْدٍ وَ عَمَّارٍ وَ أَبِي رَافِعٍ، وَ قَدْ دَخَلَ حَدِيثُ بَعْضِهِمْ فِي بَعْضٍ، قَالُوا: ...

قَالَ أَبُو عُبَيْدَةَ: فَقُلْتُ لِعُبَيْدِ اللَّهِ- يَعْنِي ابْنَ أَبِي رَافِعٍ- أَ وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) يَجِدُ مَا يُنْفِقُهُ هَكَذَا؟

فَقَالَ: إِنِّي سَأَلْتُ أَبِي عَمَّا سَأَلْتَنِي، وَ كَانَ يُحَدِّثُ بِهَذَا الْحَدِيثِ، فَقَالَ: فَأَيْنَ يَذْهَبُ بِكَ عَنْ مَالِ خَدِيجَةَ (عَلَيْهَا السَّلَامُ) وَ قَالَ: إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) قَالَ: مَا نَفَعَنِي مَالُ قَطُّ مِثْلَ مَا نَفَعَنِي مَالُ خَدِيجَةَ (عَلَيْهَا السَّلَامُ)، وَ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) يَفُكُّ مِنْ مَالِهَا الْغَارِمَ وَ الْعَانِيَ وَ يَحْمِلُ الْكَلَّ، وَ يُعْطِي فِي النَّائِبَةِ، وَ يُرْفِدُ فُقَرَاءَ أَصْحَابِهِ إِذْ كَانَ بِمَكَّةَ، وَ يَحْمِلُ مَنْ أَرَادَ مِنْهُمُ الْهِجْرَةَ، وَ كَانَتْ قُرَيْشٌ إِذَا رَحَلَتْ عِيْرُهَا فِي الرِّحْلَتَيْنِ- يَعْنِي رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَ الصَّيْفِ- كَانَتْ طَائِفَةٌ مِنْ الْعِيرِ لِخَدِيجَةَ، وَ كَانَتْ أَكْثَرَ قُرَيْشٍ مَالًا، وَ كَانَ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) يُنْفِقُ مِنْهُ مَا شَاءَ فِي حَيَاتِهَا ثُمَّ وَرِثَهَا هُوَ وَ وُلْدُهَا بَعْدَ مَمَاتِهَا.

۲) بعد از شهادت امام حسن ع معاویه نامه‌ای به امام حسین ع نوشت و در واقع تهدیداتی را شروع کرد که زمینه را برای بیعت با یزید فراهم کند. امام حسین علیه‌السام در پاسخ او نامه‌ای نوشت که در بسیاری از منابع شیعه و سنی روایت شده است. در فرازی از این نامه آمده است:

آیا تو قاتل حضرمیین* نیستی، وقتی که پسر سمیه به تو نوشت که آن‌ها بر دین علی و به رأی او هستند؟ و تو به او نوشتی هر کس بر دین علی و به رأی او باشد، او را بکش و مُثله کن!. پس آن‌ها را کشت و به دستور تو مُثله کرد!

در حالی که دین علی ع به خدا سوگند همان دین پسرعموی علی ع بود که بر اساس آن با پدر تو می‌جنگیدند و همان دینی اشت که با تکیه به آن این کرسی‌ای که بر آن تکیه می‌زنی رسیدی. اگر آن دین نبود، بالاترین شرافت تو و پدرت رفتن به دو مسافرت بود، مسافرت تابستان و زمستان، که آن را هم خداوند به واسطه ما بر شما منت گذاشت و از دوش شما برداشت.

پی‌نوشت:

حضرمیین، اشاره دو تن از شیعیان امیرالمومنین ع از قبیله حضرم است که به احتمال فراوان، زیاد بن ابیه بن زیمر و عبد الله بن نُجَی بودند.

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص297؛ مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج‏3، ص92

وَ قَالَ ع فِي جَوَابِ كِتَابٍ كَتَبَ إِلَيْهِ مُعَاوِيَةُ عَلَى طَرِيقِ الِاحْتِجَاجِ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ بَلَغَنِي كِتَابُكَ أَنَّهُ بَلَغَكَ عَنِّي أُمُورٌ إِنَّ بِي عَنْهَا غِنًى وَ زَعَمْتَ أَنِّي رَاغِبٌ فِيهَا وَ أَنَا بِغَيْرِهَا عَنْكَ جَدِير ...

أوَ لَستَ صاحِبَ الحَضرَمِيّينِ، الذينِ كَتَبَ إلَيكَ فِيهِم ابنُ سُمَيَّة: أنَّهُم علَى دِينِ عَلِيٍّ وَرَآیه، فَكَتَبتَ إِلَيهِ: اقتُل كُلَّ مَن كانَ علَى دِينِ عَلِيٍّ [عليه السلام‏] وَرَآیه، فَقَتَلَهُم، وَمَثَّلَ بِهِم بِأَمرِكَ، وَدِينُ عَلِيٍّ- واللَّه- وابنِ عَلِيٍّ [دين علي عليه السّلام سر اللّه] الَّذي كان يَضرِبُ عَلَيهِ أَباكَ، وَهُوَ أَجلَسَكَ [و به جلست] مَجلِسَكَ الَّذي أَنتَ فيهِ، وَلَولا ذَلِكَ لَكانَ أَفضَلَ شَرَفِكَ وَشَرَفِ أَبيكَ تَجَشُّمُ الرِّحلَتَينِ [رِحلَةَ الشِّتاءِ وَالصَّيفِ] اللَّتَينِ بِنا مَنَّ اللَّهُ عَلَيكُم فَوَضَعَهُما عَنكُم!

چنانکه اشاره شد این حدیث با سندهای متعدد و اندک تفاوتی در تعبیر در منابع شیعه و سنی آمده است. در ادامه برخی از آنها تقدیم می‌شود:

رجال الكشي، ص50

أَ وَ لَسْتَ صَاحِبَ الْحَضْرَمِيِّينَ الَّذِينَ كَتَبَ فِيهِمْ ابْنُ سُمَيَّةَ أَنَّهُمْ كَانُوا عَلَى دِينِ عَلِيٍّ (ع) فَكَتَبْتَ إِلَيْهِ أَنِ اقْتُلْ كُلَّ مَنْ كَانَ عَلَى دِينِ عَلِيٍّ! فَقَتَلَهُمْ وَ مَثَّلَ بِهِمْ بِأَمْرِكَ، وَ دِينُ عَلِيٍّ (ع) وَ اللَّهِ الَّذِي كَانَ يَضْرِبُ عَلَيْهِ أَبَاكَ وَ يَضْرِبُكَ، وَ بِهِ جَلَسْتَ مَجْلِسَكَ الَّذِي جَلَسْتَ، وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَكَانَ شَرَفُكَ وَ شَرَفُ أَبِيكَ الرَّحْلَتَيْن‏

رجال الكشي (مع تعلیقات میرداماد)، ج‏1، ص256

أ و لست صاحب الحضرميين الذين كتب فيهم ابن سمية انهم كانوا على دين علي عليه السّلام؟ فكتب اليه ان اقتل كل من كان على دين علي فقتلهم و مثلهم و دين علي عليه السّلام سر اللّه الذي كان يضرب عليه أباك و يضربك، و به جلست مجلسك الذي جلست، و لو لا ذلك لكان شرفك و شرف أبيك الرحلتين.

مكاتيب الأئمة عليهم السلام، ج‏3، ص96

نصّ الكتاب على رواية الإمامة و السِّياسة:

.... أوَ لَستَ قاتِلَ الحَضرَميِّ الَّذي كَتَبَ إلَيكَ فيهِ زِيادٌ أنَّهُ علَى دِينِ عَلِيٍّ كَرَّمَ اللَّهُ وَجهَهُ، وَدِينُ عَليٍّ هُو دِينُ ابنِ عَمِّهِ صلى الله عليه و آله، الَّذي أجلَسَكَ مَجلِسَكَ الَّذي أَنتَ فيهِ، وَلَولا ذلِكَ كانَ أَفضَلَ شَرَفِكَ وَشَرَفِ آبائِكَ تَجَشُّمُ الرِّحلَتَينِ: رِحلَةَ الشِّتاءِ وَالصَّيفِ، فَوَضَعَها اللَّهُ عَنكُم بِنا، مِنَّةً عَلَيكُم.

المحبر (ابوجعفر بغدادی م۲۴۵)، ص479

وصلب زياد بن أبيه (مسلم) بن زيمر، و (عبد الله) بن نُجَي الحضرميين على أبوابهما أياما بالكوفة. وكانا شيعيين. وذلك بأمر معاوية. وقد عدَّهما الحسين بن علي رضي الله عنهما على معاوية في كتابه اليه: «ألست صاحب حُجر والحضرْميين اللذين كتب اليك ابن سمية أنهما على دين على ورآیه، فكتبت إليه من كان على دين علي ورآیه فاقتله وامثل به، فقتلهما ومثل بأمرك بهما؟ ودين علي وابن عم علي الذي كان يضرب عليه أباك. يضربه عليه أبوك، أجلسك مجلسك الذي أنت فيه. ولولا ذلك كان أفضل شرفك وشرف أبيك ‌تجشم ‌الرحلتين اللتين بنا منَّ الله عليك بوضعها عنكم-»

أنساب الأشراف، ج5، ص129

وكتب معاوية إلى الحسين بن عليّ رضي الله تعالى عنهم: أمّا بعد، فقد انتهت إليّ عنك أمور أرغب بك عنها، ...

فكتب إليه الحسين: ...

أولست صاحب الحضرمييّن الذين كتب إليك ابن سميّة أنّهم على دين عليّ، فكتبت إليه: اقتل من كان على دين عليّ ورآیه، فقتلهم ومثّل بهم بأمرك، ودين عليّ دين محمّد صلى الله عليه وسلم الذي كان يضرب عليه أباك، والذي انتحالك إيّاه أجلسك مجلسك هذا، ولولا هو كان أفضل شرفك ‌تجشّم ‌الرحلتين في طلب الخمور»

جمهرة رسائل العرب في عصور العربية، ج2، ص62

أولست قاتل الحضرمىّ الذى كتب إليك فيه زياد أنه على دين علىّ كرم الله وجهه، ودين علىّ هو دين ابن عمه صلى الله عليه وسلم الذى أجلسك مجلسك الذى أنت فيه، ولولا ذلك كان أفضل شرفك وشرف آبائك ‌تجشّم ‌الرّحلتين: رحلة الشتاء والصّيف، فوضعها الله عنكم بنا، منّة عليكم»

۱) «ايلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتآءِ وَالصَّيْفِ»

مقصود از این دو مسافرت زمستان و تابستان چیست؟

الف. قریش دو کاروان مسافرتی مهم در هر سال داشتند، در زمستان و تابستان. و با توجه به اینکه زمین مکه و نواحی نزدیک آن زمین‌های لم‌یزرع است، این کاروانهای تجاری مهمترین راه تامین درآمد آنها بود اگر این دو سفر تجاری، نبود عملا راهی برای امرار معاش آنها باقی نمی‌ماند؛ و وقتی که اصحاب فیل قصد مکه را کردند خداوند آنها را نابود کرد که این موجب شد آن الفت و همبستگی قریش که بتوانند این سفرهای زمستانی و تابستانی خویش را ادامه دهند برقرار بماند (مجمع البيان، ج‏10، ص829۱) و گفته شده است که اول کسی که این کاروانهای مسافرتی زمستانی و تابستانی را راه انداخت هاشم بن عبدمناف بود، یعنی جد اعلای پیامبر اکرم ص که بنی‌هاشم به او منسوبند (أمالي المرتضى، ج‏2، ص269۲؛ مجمع البيان، ج‏10، ص830۳). اما اینکه مقصد این دو سفر کجا بوده است:

الف.۱. معروف و مشهور این است که در زمستان به یمن می‌رفتند که نسبتا گرمسیر است و در تابستان به شام که نسبتا سردسیر است. (مجمع البيان، ج‏10، ص829؛ مفاتيح الغيب، ج‏32، ص297۴؛ الدر المنثور، ج‏6، ص397۵).

اما اقوال دیگری هم مطرح شده:

الف.۲. هر دو سفر به سوی شامات بود؛ ‌منتها در زمستان از مسیر دریا و منطقه ایله به سمت فلسطین؛ و در تابستان به سمت مناطق بصری و اذرعات (عکرمه، به نقل الدر المنثور، ج‏6، ص398۶؛ مجمع البيان، ج‏10، ص829).

الف.۳. زمستان و تابستان به سمت روم و شام می‌رفتند (عکرمه، به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص397۷).

الف.۴. زمستان را در مکه سپری می‌کردند و تابستان را در طائف (ابن عباس، به نقل از الدر المنثور، ج‏6، ص397۸)

الف.۵. ...

ب. برخی احتمال داده‌اند مقصود کاروانهای مسافرتی‌ای بوده که به مکه می‌آیند؛ که هم عمره رجبیه بسیار رایج بوده و هم تمتع در ذی الحجه؛ که با توجه به اینکه فاصله این دو ماه در ماههای قمری ۶ ماه است عملا هریک در تابستان بود دیگری در زمستان می‌شد؛ و اگر اصحاب فیل در کارشان موفق می‌شدند این مسافرتها و منافعی که برای قریش داشت از بین می‌رفت (مفاتيح الغيب، ج‏32، ص297۹).

ج. ...

تبصره:

با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا می‌تواند هم گزینه الف درست باشد و هم گزینه ب؛‌ و بلکه معانی عرفانی و تأویلی‌ای هم برای این آیه به ذهن می‌رسد، که چون مستند معتبری برای آن یافت نشد از بیان آن خودداری شد.

۲) «ايلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتآءِ وَالصَّيْفِ»

ذیل آیه قبل اشاره شد که این همبستگی و الفت بین قریش (آن هم قریشی که همه موحد نبودند) دلالتی دارد که از منظر قرآنی همبستگی و الفت یک ملت و یک جامعه، علی‌رغم تنوع و اختلافات بین افراد، حتی اختلافات عقیدتی، یک موضوعیتی دارد (جلسه ۱۱۹۶، تدبر۲ https://yekaye.ir/quraysh-106-1/).

ثمره مهم سیاسی- جامعه‌شناختی (اهمیت «ملت» حتی در افق زندگی عادی)

اکنون این آیه اضافه می‌کند که این الفت و همبستگی که مورد تأکید خداوند بوده، نه لزوما در ابعاد معنوی و متعالی، بلکه در همین اموری که باعث تداوم زندگی روزمره و معیشت مردمان است مد نظر است. یعنی اگر زندگی مردمی با تجارت و مسافرتهای تجاری تأمین می‌شود خداوند می‌فرماید من دشمنی که قصد مکه را کرده بود دفع کردم که بین شما الفت و همبستگی‌ای برقرار شود همبستگی و الفتی برای همان تجارتی که زندگی شما بدان وابسته است.

البته در آیه بعد تأکید می‌کند که حال که زمینه این همبستگی را خداوند برای شما ایجاد کرد پس فقط او را بپرستید؛ اما گویی در این آیه می‌خواهد اشاره کند که تا این همبستگی و الفت در وضعیت عمومی زندگی برقرار نباشد نمی‌شود حتی سراغ تحقق عبودیت و اهداف توحیدی در جامعه رفت.


  1. . و قوله «إِيلافِهِمْ» ترجمة عن الأول و بدل منهم «رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ» منصوبة بوقوع إيلافهم عليها و تحقيقه أن قريشا كانت بالحرم آمنة من الأعداء أن تهجم عليهم فيه و أن يعرض لهم أحد بالسوء إذا خرجت منها لتجارتها و الحرم واد جديب إنما كانت تعيش قريش فيه بالتجارة و كانت لهم رحلتان في كل سنة رحلة في الشتاء إلى اليمن لأنها بلاد حامية و رحلة في الصيف إلى الشام لأنها بلاد باردة و لو لا هاتان الرحلتان لم يمكنهم به مقام و لو لا الأمن لم يقدروا على التصرف فلما قصد أصحاب الفيل مكة أهلكهم الله لتألف قريش هاتين الرحلتين اللتين بهما معيشتهم و مقامهم بمكة
    و قيل إن كلتا الرحلتين كانت إلى الشام و لكن رحلة الشتاء في البحر و أيلة طلب للدفأ و رحلة الصيف إلى بصري و أذرعات طلبا للهواء ...
    ↩
  2. . كان هاشم صاحب إيلاف قريش للرحلتين و أول من سنهما، فألفوا الرحلتين: فى الشتاء إلى اليمن و الحبشة و العراق، و فى الصيف إلى الشام. و فى ذلك يقول ابن الزّبعرى:
    عمرو العلا هشم الثريد لقومه و رجال مكّة مسنتون عجاف
    و هو الّذي سنّ الرّحيل لقومه رحل الشّتاء و رحلة الأضياف‏
    فأما «المسنتون» فهم الذين أصابتهم السنة المجدبة الشديدة.
    ↩
  3. . و كانت قريش تعيش بتجارتهم و رحلتهم و كان لا يتعرض لهم أحد بسوء و كانوا يقولون قريش سكان حرم الله و ولاة بيته قال الكلبي و كان أول من حمل الميرة من الشام و رحل إليها الإبل هاشم بن عبد مناف و يصدقه قول الشاعر:
    تحمل هاشم ما ضاق عنه و أعيا أن يقوم به ابن بيض‏
    أتاهم بالغرائر متأقات من أرض الشام بالبر النفيض‏
    فوسع أهل مكة من هشيم و شاب البر باللحم الغريض‏
    وقال سعيد بن جبير مر رسول الله ص و معه أبو بكر بملإ و هم ينشدون:
    يا ذا الذي طلب السماحة و الندى هلا مررت بآل عبد الدار
    لو أن مررت بهم تريد قراهم منعوك من جهد و من إقتار
    فقال لأبي بكر أ هكذا قال الشاعر فقال لا و الذي بعثك بالحق بل قال:
    يا ذا الذي طلب السماحة و الندى هلا مررت بآل عبد مناف‏
    لو أن مررت بهم تريد قراهم منعوك من جهد و من إيجاف‏
    الرائشين و ليس يوجد رائش و القائلين هلم للأضياف‏
    و الخالطين غنيهم بفقيرهم حتى يصير فقيرهم كالكافي‏
    و القائلين بكل وعد صادق و رجال مكة مسنتين عجاف‏
    سفرين سنهما له و لقومه سفر الشتاء و رحلة الأصياف‏
    ↩
  4. . الأول: و هو المشهور، قال المفسرون: كانت لقريش رحلتان رحلة بالشتاء إلى اليمن لأن اليمن أدفأ و بالصيف إلى الشأم، و ذكر عطاء عن ابن عباس أن السبب في ذلك هو أن قريشا إذا أصاب واحدا منهم مخمصة خرج هو و عياله إلى موضع و ضربوا على أنفس خباء حتى يموتوا،/ إلى أن جاء هاشم بن عبد مناف، و كان سيد قومه، و كان له ابن يقال له: أسد، و كان له ترب من بني مخزوم يحبه و يلعب معه فشكا إليه الضرر و المجاعة فدخل أسد على أمه يبكي فأرسلت إلى أولئك بدقيق و شحم فعاشوا فيه أياما، ثم أتى ترب أسد إليه مرة أخرى و شكا إليه من الجوع فقام هاشم خطيبا في قريش فقال: إنكم أجدبتم جدبا تقلون فيه و تذلون، و أنتم أهل حرم اللّه و أشراف ولد آدم و الناس لكم تبع قالوا: نحن تبع لك فليس عليك منا خلاف فجمع كل بني أب على الرحلتين في الشتاء إلى اليمن و في الصيف إلى الشام للتجارات، فما ربح الغني قسمه بينه و بين الفقير حتى كان فقيرهم كغنيهم، فجاء الإسلام و هم على ذلك، فلم يكن في العرب بنو أب أكثر مالا و لا أعز من قريش، قال الشاعر فيهم:
    الخالطين فقيرهم بغنيهم حتى يكون فقيرهم كالكافي‏
    و اعلم أن وجه النعمة و المنة فيه أنه لو تم لأصحاب الفيل ما أرادوا، لترك أهل الأقطار تعظيمهم و أيضا لتفرقوا و صار حالهم كحال اليهود المذكور في قوله: وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً [الأعراف: 168] و اجتماع القبيلة الواحدة في مكان واحد أدخل في النعمة من أن يكون الاجتماع من قبائل شتى، و نبه تعالى أن من شرط السفر المؤانسة و الألفة، و منه قوله تعالى: وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ [الحج: 197] و السفر أحوج إلى مكارم الأخلاق من الإقامه
    ↩
  5. . و أخرج الزبير بن بكار في الموفقيات عن عمر بن عبد العزيز قال كانت قريش في الجاهلة تحتفد و كان احتفادها ان أهل البيت منهم كانوا إذا ساقت يعنى هلكت أموالهم خرجوا إلى برار من الأرض فضربوا على أنفسهم الأخبية ثم تناوبوا فيها حتى يموتوا من قبل ان يعلم بخلتهم حتى نشا هاشم بن عبد مناف فلما نبل و عظم قدره في قومه قال يا معشر قريش ان العز مع الكثرة و قد أصبحتم أكثر العرب أموالا و أعزهم نفرا و ان هذا الاحتفاد قد أتى على كثير منكم و قد رأيت رأيا قالوا رأيك راشد فمرنا نأتمر قال رأيت ان أخلط فقراءكم باغنيائكم فاعمد إلى رجل غنى فاضم اليه فقيرا عياله بعدد عياله فيكون يوازره في الرحلتين رحلة الصيف إلى الشام و رحلة الشتاء إلى اليمن فما كان في مال الغنى من فضل عاش الفقير و عياله في ظله و كان ذلك قطعا للاحتفاد قالوا نعم ما رأيت فألف بين الناس فلما كان من أمر الفيل و أصحابه ما كان و أنزل الله ما أنزل و كان ذلك مفتاح النبوة و أول عز قريش حتى أهابهم الناس كلهم و قالوا أهل الله و الله معهم و كان مولد النبي ص في ذلك العام فلما بعث الله رسوله ص كان فيما أنزل الله عليه يعرف قومه و ما صنع إليهم و ما نصرهم من الفيل واهلة أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ إلى آخر السورة ثم قال و لم فعلت ذلك يا محمد بقومك وهم يومئذ أهل عبادة أوثان فقال لهم لِإِيلافِ قُرَيْشٍ‏ إلى آخر السورة أى لتراحمهم و تواصلهم و كانوا على شرك و كان الذي آمَنَهُمْ منه مِنَ الْخَوْفِ خوف الفيل و أصحابه و إطعامهم إياهم من الجوع من جوع الاحتفاد
    و أخرج ابن جرير و ابن أبى حاتم عن ابن زيد قال كانت لهم رحلتان الصيف إلى الشام و الشتاء إلى اليمن في التجارة
    ↩
  6. . و أخرج ابن أبى حاتم عن عكرمة قال كانت قريش تتجر شتاء وصيف فتأخذ في الشتاء على طريق البحر و ايلة إلى فلسطين يلتمسون الدفاء و أما الصيف فيأخذون قبل بصرى و أذرعات يلتمسون البرد فدلك قوله إِيلافِهِمْ‏↩
  7. . و أخرج ابن جرير عن عكرمة انه كان يعيب لِإِيلافِ قُرَيْشٍ و يقول انما هي لتألف قريش و كانوا يرحلون في الشتاء و الصيف إلى الروم و الشام فأمرهم الله ان يألفوا عبادة رب هذا البيت.↩
  8. . و أخرج ابن جرير و ابن أبى حاتم و ابن مردويه و الضياء في المختارة عن ابن عباس في قوله لِإِيلافِ قُرَيْشٍ قال نعمتي على قريش إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ قال كانوا يشتون بمكة و يصيفون بالطائف‏لْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ‏ قال الكعبة الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ قال الجذام↩
  9. . قوله تعالى: رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ فيه مسائل: المسألة الأولى: قال الليث: الرحلة اسم الارتحال من القوم للمسير، و في المراد من هذه الرحلة قولان: الأول: و هو المشهور، ... القول الثاني: أن المراد رحلة الناس إلى أهل مكة فرحلة الشتاء و الصيف عمرة رجب و حج ذي الحجة لأنه كان أحدهما شتاء و الآخر صيفا و موسم منافع مكة يكون بهما، و لو كان يتم لأصحاب الفيل ما أرادوا لتعطلت هذه المنفعة↩

نظرات کاربران

ثبت نظر