سوره قریش - آیه 1

۱۱۹۷) سوره قریش (۱۰۶) آیه ۱ لِایلٰفِ قُرَیْشٍ ۱ شوال ۱۴۴۷
۱۴۰۵/۰۱/۰۱

برای الفت قریش

لِايلافِ / لِئِلاف

در اغلب قراءات هم این کلمه و هم کلمه «إِيلافِهِمْ» در آیه بعد، به همین صورت متداول در باب افعال (یعنی به خاطر قرار گرفتن همزه ساکن بعد از همزه مکسور به صورت «ای») قرائت شده است؛ که در اینجا فقط مواردی که در اولی یا هر دو تفاوتی هست اشاره می‌شود و مواردی که فقط مربوط به دومی است ذیل آیه بعد خواهد آمد.

اما در قرائت اهل شام (ابن عامر) و برخی قراءات غیرمعروف (حمید بن قیس و دمشقی و طریق ابوالفضل خزاعی از قرائت حمصی) در اولی اختلاس همزه رخ می‌دهد، همانند این است که بدون حرف یاء‌ نلفظ می‌شود به صورت «لِئِلاف».

و در طریقی از قرائت عاصم (طریق اعشی از روایت شعبه از عاصم) و روایتی غیرمعروف از قرائت ابن عامر (شام) و برخی قراءات غیرمعروف (روایت حماد از شمونی) هر دو همزه در هر دو کلمه اظهار می‌شود به صورت «لإئْلاف ... إِءْلافِهِمْ».

در برخی قراءات، یکی از همزه‌ها در هر یک ساقط می‌شود؛ اولی را به صورت «لِيْلاف» خوانده می‌شود مثلا در قراءات عشر (ابوجعفر) و برخی قرائات غیر معروف (زهری و یزید و شیبه و اعرج و عکرمه) و دومی در روایاتی از قرائت ابوجعفر و روایات غیرمعروفی از قرائت اهل شم (ابن عامر) به صورت «إلافِهم» قرائت شده است.

همچنین در روایتی از قرائت ابوجعفر اولی به صورت مصدر ثلاثی مجرد «لإلف» هم آمده است.

همچنین در حالتی که هر دو را به صورت فعل ثلاثی مجرد قرائت کرده‌اند در برخی قراءات غیرمعروف، کلمه اول به صورت «لِیَألَفَ» قرائت شده است (عکرمه و ابن ابی عبلة و ابوحیوة).

همچنین در قرائت و مصحف ابن مسعود و نیز در برخی قراءات غیرمشهور دیگر (عکرمه) به صورت «لِیَاْلَفْ» آمده است.

و از عکرمه و هلال بن فتیان همین حالت به صورت «لِتَاْلَفْ» هم قرائت شده است؛

و از عکرمه به صورت «لِتَاْلَفَ قریشٌ» هم قرائت شده است.

همچنین از عکرمه به صورت فعل ثلاثی مجرد مجزوم «لِیَاْلَفْ» هم آمده است: و نیز به صورت «لِتَاْلَفْ»

به صورت فعل ثلاثی مجرد مجزوم «لِیَاْلَفْ» هم آمده است.

همچنین قرائت غیرمعروفی از این کلمه به عنوان قرائتی در اهل مکه به صورت «إلافُ» (یعنی بدون حرف لام و بر وزن فعال و در مقام مبتدا) هم گزارش شده است.

مجمع البيان، ج‏10، ص828۱؛ إعراب القراءات السبع، ابن خالویه، ص546۲؛ جامع القراءات (روذباری)، ج۴، ص۴۹۲-۴۹۳؛‌ المغنی فی القراءات، ص۱۹۶۰؛ معجم القراءات، ج۱۰، ص۵۹۵-۵۹۸؛

لِايلافِ قُرَيْشٍ / ويل أُمّكم ‌قريش

قرائتی از پیامبر روایت شده که حضرت به جای «لِايلافِ قُرَيْشٍ» به صورت «ويل أُمّكم ‌قريش» قرائت کرده است؛ که البته در یک نقل کلمه اول آیه بعد هم به صورت «إِلْفِهِمْ» قرائت شده است (إعراب القراءات السبع (ابن خالویه)، ص546۳).

این قرائت غالبا توسط اسماء‌بنت یزید (از زنان صحابی) روایت شده است (فضائل القرآن (أبو عبيد)، ص318۴؛ جزء قراءات النبي (أبو عمر الدوري)، ص178۵؛ المعجم الكبير للطبراني، 24/ 177۶

البته در برخی نقل‌ها به گونه‌ای ذکر ده که گویی این جمله را حضرت قبل از «لإيلاف قريش» فرموده باشند (مثلا ر.ک: تفسير ابن كثير، ج7، ص661۷؛ الدر المنثور، ج‏6، ص397۸) و در روایتی از همین اسماء این مطلب به صورت «ويحكم يا قريش اعبدوا» و ابتدای آیه ۳ آمده است (الدر المنثور، ج‏6، ص397۹).

قُرَيْشٍ / قُرَيْشَ۱۰

در عموم قراءات به همین صورت مجرور قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات غیرمعروف به صورت «قُرَيْشَ» قرائت شده، گویی با آن معامله اسم غیرمنصرف انجام داده‌اند.

در آن قراءاتی که کلمه اول به صورت فعل ماضی «لِیَألَفَ» قرائت شده بود (عکرمه و ابن ابی عبلة و ابوحیوة)، کلمه قریش به صورت مرفوع «قریشٌ» قرائت شده است.

المغنی فی القراءات، ص۱۹۶۱؛ معجم القراءات، ج۱۰، ص۵۹۸


  1. . القراءة: قرأ أبو جعفر «ليلاف» قريش بغير همز «إلافهم» مختلسة الهمزة ليس بعدها ياء
    و قرأ ابن عامر «لئلاف» قريش مختلسة الهمزة ليس بعدها ياء «إِيلافِهِمْ» مشبعة الهمزة في الحرفين بعدها ياء.
    و قرأ ابن فليح «لإيلاف» قريش «الفهم» ساكنة اللام ليس بعدها ياء
    و قرأ الآخرون «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ إِيلافِهِمْ» مشبعة الهمزة في الحرفين بعدها ياء.
    الحجة: قال أبو علي: قال أبو عبيدة ألفته و آلفته لغتان أنشد أبو زيد:
    من المولفات الرمل أدماء حرة شعاع الضحى في جيدها يتوضح‏
    و أنشد غيره:
    ألف الصفون فلا يزال كأنه مما يقوم على الثلاث كسيرا
    و قال آخر:
    زعمتم أن إخوتكم قريش لهم إلف و ليس لكم إلاف‏
    و الألف و الآلاف مصدر ألف و الإيلاف مصدر آلف.
    ↩
  2. . قرأ القراء السبعة خلا ابْنُ عامر: «لِإيلَاف» بِلامٍ مكسورةٍ وبعدها ياءٌ «إيْلافِهِمْ» مثل الأول، مثل إيمانهم؛ لأنَّه مصدر ألف يؤلف إيلافًا فهو مؤلَفٌ، وأصل الياء السَّاكنة همزةٌ غير أنها صارت ياء لانكسار ما قبلها،
    وإنما ذكرته لأنَّ ابنَ مُجاهدٍ حَدَّثَنِي، قَالَ: حَدَّثَنِي أَحْمَد بْن مُحَمَّد، عنْ عاصم قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيم بْن حسن، عنْ يُونس بْن حبيب، عنْ أَبِي عَمْرٍو أَنَّهُ قَرَأَ: «إلْفِهِمْ» بإسكان اللام، وكسر الهمزةِ والفاء جعله مصدرَ أَلِفَ يَأْلَفُ إلْفًا، فهو آلفٌ.
    وقد روي عن النبي صلى الله عليه وسلم قَرَأَ: «ويل أُمّكم ‌قريش إِلْفِهِمْ».
    وقرأ عاصمٌ فِيْ الشَّواذِ عَنْهُ «لإئلاف ‌قريش» بهمزتين أتيا بعد اللَّامِ «إِءْلافِهِمْ» بهمزتين، والمشهور عَنْهُ مثل قراءِة أَبِي عَمْرو.
    وقرأ ابْنُ عامر: «لِإلافِ ‌قُرِيْش» بقصرها بكسر الهمزة ولا يمدها «إِلافِهِمْ» مثل أَبِي عَمْرو. وكأنَّ ابنَ عامرٍ أراد «لِإيلاف» فترك المدَّ تخفيفًا.
    ↩
  3. . وقد روي عن النبي صلى الله عليه وسلم قَرَأَ: «ويل أُمّكم ‌قريش إِلْفِهِمْ».↩
  4. . حَدَّثَنَا قَبِيصَةُ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ لَيْثِ بْنِ أَبِي سُلَيْمٍ، عَنْ شَهْرِ بْنِ حَوْشَبٍ، عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ يَزِيدَ، قَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ ص يَقْرَأُ (‌وَيْلُ ‌أُمِّكُمْ قُرَيْشٍ إِيلَافِهِمْ، رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ)↩
  5. . «حَدَّثَنِي أَبُو جَعْفَرٍ، ثنا قَبِيصَةُ بْنُ عُقْبَةَ، عَنْ سُفْيَانَ، عَنْ لَيْثٍ، عَنْ شَهْرِ بْنِ حَوْشَبٍ، عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ يَزِيدَ، أَنَّهَا سَمِعَتْ رَسُولَ اللَّهِ يَقْرَأُ (‌وَيْلُ ‌أُمِّكُمْ قُرَيْشٍ إِلْفِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ)»
    باقلانی اشتباها این را اسماء بنت ابی بکر حساب کرده در حالی که اشتباه است و خصوصا که وی می گوید از فضائل القرآن ابوعبید نقل کرده است: «وأن أسماء بنتَ أبي بكرٍ قالت: سمعتُ رسولَ الله ص ِ يقول: (‌ويل ‌أمكم قريش إيلافهم رحلة الشتاء والصيف) (الانتصار للقرآن للباقلاني، ج2، ص425)
    ↩
  6. . حَدَّثَنَا حَفْصُ بْنُ عُمَرَ بْنِ الصَّبَّاحِ الْبَزَّارُ، ثنا قَبِيصَةُ بْنُ عُقْبَةَ، ثنا سُفْيَانُ، عَنْ لَيْثٍ، عَنْ شَهْرِ بْنِ حَوْشَبٍ، عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ يَزِيدَ، قَالَتْ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ ص يَقْرَأُ: «‌وَيْلَ ‌أُمِّكُمْ قُرَيْشُ لِإِيلَافِكُمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ»↩
  7. . «وقد قال ابن أبي حاتم: حدثنا عبد الله بن عمرو العَدَني، حدثنا قَبِيصة، حدثنا سفيان، عن ليث، عن شهر بن حوشب، عن أسماء بنت يزيد قالت: سمعت رسول الله ص يقول: "‌ويل ‌أُمكم، قريش، لإيلاف قريش"»↩
  8. . و أخرج الفريابي و ابن جرير و الطبراني و الحاكم و ابن مردويه عن أسماء بنت يزيد قالت سمعت رسول الله ص يقول ويل أمكم يا قريش لِإِيلافِ قُرَيْشٍ إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ‏↩
  9. . و أخرج أحمد و ابن أبى حاتم عن أسماء بنت يزيد قالت سمعت رسول الله ص يقول لِإِيلافِ قُرَيْشٍ إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ ويحكم يا قريش اعبدوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَ آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ‏↩
  10. . در خصوص وقف یا اتصال این کلمه به آیه بعد چند قرائت رقم خورده است؛ ‌ر.ک: الکامل المفصل فی القراءات اربعة عشر، ص۶۱۲.↩

لِايلافِ

درباره اصل ماده «ألف» تقریبا یک اتفاق نظری وجود دارد که بر یک نحوه کنار هم قرار گرفتن و پیوستگی دلالت دارد: ابن فارس بر این باور است که اصل این ماده دلالت دارد بر انضمام چیزی به چیز دیگر یا به اشیای فراوان (معجم المقاييس اللغة، ج‏1، ص131۱). راغب و مرحوم مصطفوی هم آن را کنار هم قرار گرفتن (اجتماع) ای می‌دانند که همراه با التیام و آسودگی باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص81۲) و حسن جبل هم اصل معنای آن را جمع شدن متفرقاتی می‌داند که یا از یک جنس باشند یا یک نحوه قبول و پذیرشی بین آنها برقرار باشد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۹۶۸۳). و مرحوم طبرسی هم ایلاف را به معنای ایجاد الفتی دانشته که با حسن تدبیر و نرمش انجام می‌شود و از این جهت نزدیک به کلمه «ایناس» (انس برقرار کردن) و نقطه مقابل «ایحاش» ایجاد وحشت و دور کردن) است و یک معنای ایجاد ملازمت همراهی‌ای است که با سکون و آرامش نفس به آن چیز جدید همراه شود (مجمع البيان، ج‏10، ص828۴).

این ماده در خصوص اولین حرف از حروف الفبا (الف) به کار رفته است؛ که شاید وجه آن این باشد که حرف الف زمانی به عنوان یک حرف از حروف الفبا شناخته می‌شود که حروف بعدی‌ای هم به آن منضم شود.

همچنین این ماده به همین صورت «ألف» در معنای عدد هزار به کار رفته است که مرحوم مصطفوی ضمن اینکه اذعان دارد که این کلمه (الف به معنای هزار) چه‌بسا از زبانهای عبری و آرامی به عربی منتقل شده باشد بیان می‌دارد که شاید وجه تسمیه هزار به «ألف» همین باشد که عددی است که بین دهها و صدها جمع کرده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص107۵) و راغب وجه تسمیه‌اش را این می‌داند که در آن چهار مرتبه اصلی‌ اعداد (یکان و دهگان و صدگان و هزارگان) در آن جمع شده است و هرچه بعد از آن است تکرار آنهاست [تا چند قرن قبل بالاترین عددی که اسم مستقل داشت هزار بود و مثلا عدد میلیون را به صورت هزارهزار تعبیر می‌کردند] (مفردات ألفاظ القرآن، ص82۶).

در قرآن کریم کلمه «ألف» (به معنای هزار) هم به صورت مفرد به کار رفته است «فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً» (عنکبوت/۱۴)، «يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ» (بقره/۹۶) و هم به صورت مثنی «إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللَّهِ» (انفال/۶۶) و هم جمع، و جمع مکسر آن به هم صورت «آلاف»، یعنی جمع قلت (یعنی جمعی که تعداد آن بین سه تا ۱۰ تاست): «يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلينَ ... يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُسَوِّمينَ» (آل عمران/125) و هم به صورت «ألوف»، یعنی جمع کثرت: «الَّذينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ» (بقره/۲۴۳) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص107۷).

این ماده در حالت ثلاثی مجرد به صورت «أَلِفَ يَأْلَفُ إلْفًا» است که چنانکه در اختلاف قراءات اشاره شد در قراءات غیر معروف در خصوص همین دو آیه اول سوره قریش وجود دارد؛‌ و کلمه «الفت» از این ماده - که در فارسی هم رایج است – مصدر باب افتعال آن است (معجم المقاييس اللغة، ج‏1، ص131۸)؛

اما در قراءات معروف این ماده عمدتا در قرآن کریم در باب افعال به کار رفته است: «إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُم» (آل عمران/۱۰۳)، «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ما أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ إِنَّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ» (انفال/63)، «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يُزْجي‏ سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ ثُمَّ يَجْعَلُهُ رُكاماً» (نور/۴۳) «لِإيلافِ قُرَيْشٍ؛ إيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ» (قریش/۱-۲) در خصوص کاربرد آن در باب افعال گفته‌اند که در این باب نظر اصلی به نسبت فعل به فاعل و سپس به مفعول است برخلاف صیغه تفعیل که در آن نگاه اصلی به مفعول است. پس در تعبیر «ایلاف» تاکید بر ایجاد الفت و اظهار آن است و در تألیف تأکید بر تحقق دادن ائتلاف و واقع کردن آن در خارج؛ به تعبیر دیگر در ایلاف نگاه به جهت صدور الفت است و در تألیف نگاه به جهت وقوع الفت (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص108۹) و به صورت اسم مفعول هم باز در همین باب به کار رفته است: «وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ» (توبه/۶۰) که راغب توضیح داده است که کلمه «الْمُؤَلَّف» آنجایی به کار می‌رود که اجزایی مختلفی در یک نظم و ترتیب درستی کنار هم قرار گیرد یعنی آنچه مقدم باید باشد مقدم و آنچه موخر باید باشد موخر قرار گیرد و در همین آیه یعنی با تفقد کردن از افراد قلبهای آنها را در جایی که شایسته است قرار دهیم (مفردات ألفاظ القرآن، ص81۱۰). وی همچنین خاطر نشان می‌سازد که گاه بردن این ماده به باب افعال از با معنای «هزار» است یعنی مثلا وقتی کسی درهم‌هایش به هزار تا می‌رسد می‌گوید «:آلفت الدراهم» (مفردات ألفاظ القرآن، ص82۱۱).

ماده «ألف» و مشتقات آن ۲۲ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

لِإِيلافِ قُرَيْشٍ

به لحاظ نحوی درباره اینکه «ل» کدام لام است و عبارت «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ» چه جایگاهی دارد تحلیل‌های متنوعی ارائه شده است:

الف. متعلق به سوره فیل است؛ آنگاه آن را برخی به «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ» (فیل/۵) دانسته‌اند برخی متعلق به «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفيلِ» (فیل/۱). آنگاه درباره اینکه معنای لام چیست گفته‌اند؛

الف.۱. لام تعلیل است؛ یعنی با اصحاب فیل چنان کردیم به خاطر الفت دادن به قریش (اخفش و زجاج و فراء، به نقل از مجمع البيان، ج‏10، ص828۱۲).

الف.۲. لام غایت است؛ که صرفا به ثمره مترتب بر کار اشاره دارد نه تعلیل ماجرا، شبیه لام در «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَنا» (قصص/۸). (ابوعلی فارسی، به نقل از مجمع البيان، ج‏10، ص828۱۳).

ب. متعلق به خود همین سوره است؛ آنگاه:

ب.۱. لام تعلیل است و متعلق است به «فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ» در همین سوره یعنی برای اینکه عبادتتان را از باب شکر این نعمت قرار دهید (خلیل و سیبویه، به نقل از مجمع البيان، ج‏10، ص82۹۱۴) و در واقع تقدیم و تأخیری در کلام رخ داده است (إعراب القراءات السبع (ابن خالویه) ص546۱۵)؛ و خلیل در قبال این اشکال هم که چگونه فعلی که بعد از حرف «ف» آمده می تواند بر قبلش عمل کند گفته است که چون «ف» فاء‌زائده است نه فاء عطف، لذا عمل کردن در ماقبلش مشکلی ندارد (الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏21، ص201۱۶).

ب.۲. لام تعجب است و معنایش این است که چقدر عجیب است الفت دادن خداوند قریش را؛ چرا که آنان در بلادی لم‌یزرع بودند و دو سفر نابستانی و زمستانی داشتند و برایشان زندگی سخت بود اما خداوند کاری کرد که کاروانها رو به سوی آنها بیاورند و از آن دو سفر بی‌نیاز شوند (إعراب القراءات السبع (ابن خالویه) ص546۱۷). و قرطبی این قول را به کسائی و اخفش نسبت داده است (الجامع لأحكام القرآن، ج‏21، ص201۱۸).

ج. لام به معنای «إلی» است، یعنی یعنی از نعمتی به سوی نعمت دیگر (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۹۶۸)؛ یعنی بعد از نعمت دفع اصحاب فیل، خداوند با ایجاد امکان سفرهای تاسبتانی و زمستانی نعمتی به نعمت قبلی آنان اضافه کرد (فراء، به نقل از مجمع البيان، ج‏10، ص829۱۹).

د. بر اساس برخی قراءاتی که اشاره شد می‌تواند لام امر باشد.

قُرَيْشٍ

درباره ماده «قرش» اتفاق نظر هست که بر یک نحوه جمع شدن دلالت دارد. ابن فارس اصل این ماده را به معنای جمع و تجمع دانسته (معجم المقاييس اللغة، ج‏5، ص70) و حسن جبل هم معنای محوری آن را جمع کردن امور پراکنده در یک عرصه یا درون یک چیز توخالی دانسته است؛ خصوصا که این کلمه برای یک حیوان دریایی هم به کار می‌رود که گفته‌اند همه حیواناتی که در مسیرش هست را می‌بلعد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۷۶۷).

کلمه قریش هم اسم قبیله‌ای بوده که نسب آنها به نضر بن کنانه می‌رسد که جد دوازدهم پیامبر اکرم ص است و ظاهرا جمعیت یافتن آنها در زمان فهر بن مالک بن نضر (یعنی جد دهم پیامبر ص) بارز شده است که بعدها قبایل متکثری از دل آن بیرون آمد و ظاهرا همگی در مکه جمع بودند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏9، ص238۲۰).

درباره وجه تسمیه آنها اقوال متعددی مطرح شده است. آن طور صاحب نهایة الارب این را قول اغلب نسب‌نگاران می‌داند اسم جد اصلی آنها قریش و همان فهر بن مالک بن نضر بوده است؛ البته اختلاف است که آیا قریش اسم وی بوده، یا اسمی که بر فرزندان وی گذاشته بودند یا لقب وی وهرچند از مبرد هم نقل شده که اساسا این اسم قصی بن کلاب بوده است؛ درباره وجه تسمیه آن شخص به قریش هم از ابن عباس نقل شده که در دریا ماهی عظیم‌الجثه‌ای به نام قریش به کشتی آنها حمله می‌کند و وی با تیری او را از پا درمی‌آورد و با خود به مکه می‌آورد،

و نیز گفته‌اند از باب این بوده که قریش بر سایر قبایل چیره شده همان طور که این ماهی بر سایر ماهیان چیره می‌شد؛

و گفته‌اند از همان «تقریش» گرفته شده که به معنای تجمیع است؛ و چون بعد از پراکنده شدنشان دوباره جمع شدند چنین نامیده شدند؛ و گفته‌اند از تقاریش که به معنای تجرات است گرفته شده.

همچنین دو دسته در قریش داریم: ‌قریش بطاح که فرزندان قصی بن کلاب و کعب بن لوی‌اند و قریش ظواهر که سایر قبایل قریش‌اند؛ ‌و قریش در زمان رسول الله ص قبایل فراوانی شده بودند که عبارتند از: بنی لوي بن غالب، بنی عامر بن لوي، بنی عدي بن كعب بن لوي، بنی سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لوي، بنی جميح، بنی مخزوم، بنی تيم بن مرة، بنی زهرة بن كلاب، بنی أسد بن عبد العزي، بنی عبد الدار، بنی نوفل، بنی المطلب، بنی أمية و بنی هاشم (نهاية الأرب في معرفة أنساب العرب، ج۱، ص398۲۱).

ماده «قرش» تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.


  1. . الهمزة و اللام و الفاء أصل واحد، يدلُّ على انضمام الشئ إِلى الشئ، و الأشياءِ الكثيرة أيضا. قال الخليل: الأَلْفُ‏ معروفٌ، و الجمع‏ الآلاف‏. و قد آلَفَتِ‏ الإبلُ، ممدودة، أى صارت‏ ألفاً. قال ابنُ الأعرابى: آلَفْتُ‏ القومَ:صيَّرتهم‏ أَلْفاً، و آلَفْتهم‏: صيَّرتهم‏ ألفا بغيرى، و آلفوا: صارُوا ألفاً. و مثله أَخْمَسُوا، و أماءوا. و هذا قياس صحيح، لأنّ‏ الألف‏ اجتماع المِئين. قال الخليل: أَلِفْتُ‏ الشئَ‏ آلَفُه‏.↩
  2. . الْأَلِفُ‏ من حروف التهجي، و الْإِلْفُ‏: اجتماع مع التئام،↩
  3. . تجمه المتفرقات مع نوع من المجانسة أو القبول بینها↩
  4. . الإيلاف إيجاب الألف بحسن التدبير و التلطف يقال ألف يألف ألفا و آلفه يؤلفه إيلافا إذا جعله يألف فالإيلاف نقيض الإيحاش و نظيره الإيناس و ألف الشي‏ء لزومه على عادة في سكون النفس إليه.↩
  5. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الائتلاف أى الاجتماع ملتئما، و لعلّ باعتبار هذا المفهوم أطلقت كلمة الألف على العدد المعيّن الجامع بين العشرات و الماءات، أى فوقها. مضافا الى كون الكلمة مأخوذة من العبريّة (إلف) و الأراميّة (ألف)، كما في فرهنگ تطبيقى.
    فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عاماً- 29/ 14.هذه الآية صريحة في طول عمر نوح قريبا من ألف سنة، بل و ظاهر الآية أنّ‏ هذه المدّة كانت الى الطوفان، بقرينة- فَأَخَذَهُمُ الطُّوفانُ وَ هُمْ ظالِمُونَ- إذا كانت الفاء للترتيب لا للنتيجة.
    ↩
  6. . و الْأَلْفُ‏: العدد المخصوص، و سمّي بذلك لكون الأعداد فيه مؤتلفة، فإنّ الأعداد أربعة: آحاد و عشرات و مئات و أُلُوفٌ‏، فإذا بلغت الألف فقد ائتلفت، و ما بعده يكون مكررا. قال بعضهم: الألف من ذلك، لأنه مبدأ النظام،↩
  7. . يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُمْ بِخَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ 3/ 125.خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ‏- 2/ 243.الآلاف جمع قلّة، و الألوف جمع كثرة.↩
  8. . و الأُلْفَة مصدر الائتلاف. و إلْفُكَ‏ و أليفك‏: الذى‏ تألفه‏ [و] كلُّ شئٍ ضممتَ* بعضَه إلى بعضٍ فقد ألّفته‏ تأليفا. الأصمعىّ: يقال‏ ألِفْتُ‏ الشئ‏ آلَفُه‏ إلْفاً و أنا آلِفٌ‏، و آلَفْتُه‏ و أنا مُؤْلِفٌ‏. قال ذو الرمّة: «من‏ المؤْلِفَات‏ الرَّمْلَ أدْماءُ حُرَّةٌ / شُعاعُ الضُّحَى فى لَوْنِها يتوضح‏ » قال أبو زيد: أهل الحجاز يقولون‏ آلَفْتُ‏ المكانَ و القومَ و آلَفْتُ‏ غيرى أيضا حملته على أن‏ يألَفَ‏. قال الخليل: و أوالِفُ‏ الطَّير: التى بمكة و غيرِها. قال‏ :* أوَالِفاً مَكَّة مِنْ وُرْقِ الحَمِى‏ *و يقال‏ آلفَت‏ هذه الطَّيرُ موضعَ كذا، و هن‏ مُؤْلِفاتٌ‏، لأنّها لا تبرح. فأما قوله تعالى: لِإِيلافِ قُرَيْشٍ‏ . قال أبو زيد: المألف‏: الشجر المُودِق الذى يدنو إليه الصَّيد لإلْفِه‏ إيَّاهُ، فيَدِقُ إليه‏↩
  9. . وَ لكِنَّ اللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ‏- 8/ 63.يُزْجِي سَحاباً ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُ‏- 24/ 43.وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ‏ ... لِإِيلافِ قُرَيْشٍ إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ- 106/ 2. قد سبق في كلمة [اذن‏] أنّ النظر في باب الإفعال الى نسبة الفعل الى الفاعل أوّلا ثمّ الى المفعول، بخلاف صيغة التفعيل فان النسبة فيها أوّلا الى المفعول. فالنظر في الإيلاف الى إيجاد الالفة و إظهاره، و في التأليف الى تحقيق الائتلاف و إيقاعه بينهم في الخارج، و بعبارة و ضحى: إنّ النظر في الإفعال الى جهة الصدور و في التفعيل الى الوقوع.↩
  10. . و الْإِلْفُ‏: اجتماع مع التئام، يقال: أَلَّفْتُ‏ بينهم، و منه: الْأُلْفَةُ و يقال للمألوف: إِلْفٌ‏ و أَلِيفٌ‏. قال تعالى: إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ‏ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ‏ [آل عمران/ 103]، و قال: لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ‏ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ‏ [الأنفال/ 63].و الْمُؤَلَّفُ‏: ما جمع من أجزاء مختلفة، و رتّب ترتيبا قدّم فيه ما حقه أن يقدّم، و أخّر فيه ما حقّه أن يؤخّر. و لِإِيلافِ‏ قُرَيْشٍ‏ [قريش/ 1] مصدر من آلف‏ . وَ الْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ‏ : هم الذين يتحرى فيهم بتفقدهم أن يصيروا من جملة من وصفهم اللّه، لَوْ أَنْفَقْتَ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ما أَلَّفْتَ‏ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ‏ [الأنفال/ 63]، و أَوَالِفُ‏ الطير: ما ألفت الدار.↩
  11. . و قيل: آلَفْتُ‏ الدراهم، أي: بلغت بها الألف، نحو ماءيت، و آلفت‏ هي نحو أمأت.↩
  12. . قال أبو الحسن الأخفش اللام في قوله «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ» يتعلق بقوله «كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ» أي فعلنا ذلك بهم لتأتلف قريش رحلتها و قال الزجاج معناه أهلك الله أصحاب الفيل لتبقى قريش و ما قد ألفوا من رحلة الشتاء و الصيف.... و قيل هو على أ لم تر كيف فعل ربك لإيلاف قريش عن الفراء لأنه سبحانه ذكر أهل مكة عظيم نعمته عليهم فيما صنع بالحبشة.↩
  13. . قال أبو علي اعترض معترض فقال إنما جعلوا كعصف مأكول لكفرهم و لم يجعلوا كذلك لتألف قريش قال و ليس هذا الاعتراض بشي‏ء لأنه يجوز أن يكون المعنى أهلكوا لكفرهم و لما أدى إهلاكهم إلى أن تألف قريش جاز كقوله تعالى «لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً» و هم لم يلتقطوه لذلك فلما آل الأمر إليه حسن أن يجعله علة الالتقاط↩
  14. . و قال الخليل و سيبويه فليعبدوا رب هذا البيت لإيلاف قريش أي ليجعلوا عبادتكم شكرا لهذه النعمة و اعترافا بها↩
  15. . وقال الخَلِيْلُ وأصحابُهُ اللَّامُ مُتَّصِلةٌ ب «فَلْيَعْبُدُواْ» وتلخيصه فليعبدوا ربَّ هَذَا البيت لإيْلاف ‌قُريشٍ عَلَى التَّقديمِ والتَّأخيرِ.↩
  16. . و قيل: ليست بمتصلة، لان بين السورتين بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ و ذلك دليل على انقضاء السورة و افتتاح الأخرى، وأن اللام متعلقة بقوله تعالى:لْيَعْبُدُوا أي فليعبدوا هؤلاء رب هذا البيت، لايلافهم رحلة الشتاء و الصيف للامتيار. و كذا قال الخليل: ليست متصلة، كأنه قال: ألف الله قريشا إيلافا فليعبدوا رب هذا البيت. و عمل ما بعد الفاء فيما قبلها لأنها زائدة غير عاطفة، كقولك: زيدا فاضرب.↩
  17. . واختلفَ أهلُ العَرَبِيَّةِ فِيْ هَذِهِ اللَّام، فَقَالَ قومٌ: هِيَ لامُ التَّعجُّبِ، ومعناه: أعجب يا مُحَمَّد لِإلاف اللهِ قُريشًا، وذلك أن قريشًا كانوا ببلاد غير ذي زرع، كانوا يرتحلون رحلتين، رحلة الشتاء ورحلة فِيْ الصَّيف إلى اليمن والشام فيمتارون ما يحتاجون إِلَيْه، فشقَّ ذَلِكَ عليهم فكفاهم اللَّه أمر الرِّحلتين. بل كانت تأتيهم العير والقوافل بما يحتاجون إِلَيْه، فذكَّرهم اللَّه نعمتَه عليهم؛ صرف الفيل عنهم، وكفاهم أمر الرحلتين، ومع ذَلِكَ لا يؤمنون، فقيل: اللام لام التعجب، وقيل: اللام لام الِإضافة، وهي متصلة ب «أَلَمْ تَرَ» فعلى هَذَا القول: «ألم تر» و «لِإيلاف» سورةٌ واحدةٌ «فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ} {لِإِيلَافِ ‌قُرَيْشٍ».↩
  18. . و قيل: اللام في قوله تعالى: لِإِيلافِ قُرَيْشٍ لام التعجب، أي اعجبوا لإيلاف قريش، قاله الكسائي و الأخفش. و قيل: بمعنى إلی↩
  19. . «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ» أي فعلنا ذلك بأصحاب الفيل نعمة منا على قريش مضافة إلى نعمتنا عليهم في رحلة الشتاء و الصيف فكأنه قال نعمة إلى نعمة فتكون اللام مؤدية معنى إلى و هو قول الفراء↩
  20. . أنّ قبيلة قُرَيْشٍ تنتسب الى جدّهم نضر بن كنانة، و هو الجدّ الثاني عشر من أجداد النبىّ الأكرم، و قد تجمّع و تظاهر و تشكّل جمعهم في زمان فهر بن مالك بن النضر، و هو الجدّ العاشر، ثمّ بعده حصل تفرّق القبائل فيما بينهم. و رواية الترمذي و اختار من بنى إسماعيل بنى كنانة، ثم اختار من بنى كنانة قريشا- يؤيّد ما ذكرناه.و على أىّ حال فَالْقُرَيْشُ تنتسب الى نضر بن كنانة الجدّ الثاني عشر من رسول اللّه (ص)، و اختار منهم بنى هاشم.
    . لِإِيلافِ قُرَيْشٍ إِيلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْفِ‏- 106/ 1 هذه الأمور الواردة لأصحاب الفيل و جعلهم كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ: ... لِإِيلافِ قُرَيْشٍ‏ أى لإيجاد تألف و التئام في أمورهم و لتحقّق أمن و فراغ في اجتماعهم حتّى يديموا رحلاتهم لتأمين معاشهم، و يعبدوا ربّ البيت الّذى جعلهم في أمن و عافية و رفع عنهم كيد أعدائهم. و قُرَيْشٌ بطوائفه المتنوّعة هم الّذين شكّلوا جمعيّة بلدة مكّة المشرّفة.
    ↩
  21. . بنو قريش - قبيلة من كنانة غلب عليهم اسم أبيهم فقيل لهم قريش على ما ذهب اليه جمهور النسابين، وهو الاصح من الوجهين عند أصحابنا الشافعية فيما ذكروه في الكلام على كفاءة الزوج، وذهب آخرون إلى أن قريشاً هو فهر بن مالك بن النظر فلا يقال قريش الا لمن كان من ولد فهر، ورجحه جماعة بل قد قيل ان قريشا اسم لفهر، وان فهر لقب عليه وزعم المبرد ان هذه التسمية انما وقعت لقصي بن كلاب، ثم اختلف في سبب تسمية قريش فروي عن ابن عباس ان النظر كان في سفينة فطلعت عليهم دابة من دواب البحر يقال لها قريش، فخافها أهل السفينة فرماها بسهم فقتلها وقطع رأسها وحملها معه إلى مكة، وقيل لغلبة قريش وقهرهم سائر القبائل، كما تقهر هذه الدابة سائر دواب البحر وتاكلها، وقيل أخذاً من التقريش وهو التجميع، سموا بذلك لاجتماعهم بعد تفرقهم، وقيل لقرشهم عن حاجة المحتاج وسد خلته، وقيل من التقاريش وهو التجارة، ثم ان قريشا على قسمين، قريش البطاح، وقريش الظواهر، فقريش البطاح ولد قصى بن كلاب وبنو كعب بن لوي، وقريش الزاهر من سواهم، وقد صار من قريش إلى زمن الاسلام عدة قبائل: وهم بنو لوي بن غالب، وبنو عامر بن لوي، وبنو عدي كعب بن لوي، وبنو سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لوي، وبنو جميح، وبنو مخزوم، وبنو تيم بن مرة، وبنو زهرة بن كلاب، ونو أسد بن عبد العزي، وبنو عبد الدار، وبنو نوفل، وبنو المطلب، وبنو أمية، وبنو هاشم ثم تفرق من هؤلاء بطون الاسلام، وهم بطون كثيرة.↩

۱) در منابع اهل سنت روایتی با چند از امّ هاني دختر ابوطالب و زبیر و سعید بن مسیب روايت شده است:

الف. در نقلی از ام هانی آمده که رسول الله فرمودند:

خداى تعالى قريش را به هفت ویژگی فضیلت بخشید:

من از ايشان هستم؛ نبوت در میان آنان است؛ حجاب‌داری خانه كعبه و سقایی حاجیان در میان آنهاست؛ و خداوند آنان را بر [اصحاب] فیل پیروز کرد؛ و آنان ده سال خداوند را پرستیدند که غیر از آنان کسی او را نمی‌پرستید؛ و خداوند سوره‌ای از قرآن درباره آنان نازل کرد؛‌ سپس سوره قریش را تلاوت کردند.

المستدرك على الصحيحين، ج2، ص584

حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ حَمْدَانَ الصَّيْرَفِيُّ، ثنا أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ النَّرْسِيُّ، ثنا يَعْقُوبُ بْنُ مُحَمَّدٍ الزُّهْرِيُّ، ثنا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتِ بْنِ شُرَحْبِيلَ، حَدَّثَنِي عُثْمَانُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي عَتِيقٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ جَعْدَةَ بْنِ هُبَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدَّتِهِ أُمِّ هَانِئٍ بِنْتِ أَبِي طَالِبٍ رضي الله عنها، أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص، قَالَ:

‌فَضَّلَ ‌اللَّهُ ‌قُرَيْشًا ‌بِسَبْعِ خِلَالٍ؛ أَنِّي فِيهِمْ وَأَنَّ النُّبُوَّةَ فِيهِمْ، وَالْحِجَابَةَ فِيهِمْ، وَالسِّقَايَةَ فِيهِمْ، وَأَنَّ اللَّهَ نَصَرَهُمْ عَلَى الْفِيلِ، وَأَنَّهُمْ عَبَدُوا اللَّهَ عَشْرَ سِنِينَ لَا يَعْبُدُهُ غَيْرُهُمْ، وَأَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ فِيهِمْ سُورَةً مِنَ الْقُرْآنِ» ثُمَّ تَلَاهَا رَسُولُ اللَّهِ ص، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ إِيلَافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتَاءِ وَالصَّيْفِ، فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هَذَا الْبَيْتِ الَّذِي أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ. «هَذَا حَدِيثٌ صَحِيحُ الْإِسْنَادِ وَلَمْ يُخَرِّجَاهُ»

ب. در نقل دیگری از طریق همین ام هانی به نحوی آمده که ابتدا و وسط و انتهایش افزوده‌ای دارد؛ بدین صورت که:

خداى تعالى قريش را به هفت ویژگی فضیلت بخشید که نه قبل از آن و نه بعد از آن به کسی نداد ... و ... و آنان را بر [اصحاب] فیل پیروز کرد در حالی که غیر از خدا را نمی‌پرستیدند و ... خداوند سوره‌ای درباره آنان نازل کرد که در آن کسی را با آنها شریک نکرد.

المستدرك على الصحيحين، ج4، ص60

أَخْبَرَنِي أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدٍ الْحَافِظُ الْأَسَدِيُّ بِهَمْدَانَ، ثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ أَبِي مُصْعَبٍ، وَمُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ رَوَّادٍ، قَالَا: ثَنَا عُثْمَانُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي عَتِيقٍ، حَدَّثَنِي سَعِيدُ بْنُ عَمْرِو بْنِ جَعْدَةَ بْنِ هُبَيْرَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ جَعْدَةَ بْنِ هُبَيْرَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أُمِّي أُمَّ هَانِئٍ بِنْتَ أَبِي طَالِبٍ، قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى فَضَّلَ قُرَيْشًا بِسَبْعِ خِصَالٍ لَمْ يُعْطِهَا أَحَدًا قَبْلَهُمْ وَلَا يُعْطِيهَا أَحَدًا بَعْدَهُمْ، فِيهِمُ النُّبُوَّةُ، وَفِيهِمُ الْحِجَابَةُ، وَفِيهِمُ السِّقَايَةُ، وَنَصَرَهُمْ عَلَى الْفِيلِ وَهُمْ لَا يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ، وَعَبَدُوا اللَّهَ عَشْرَ سِنِينَ لَمْ يَعْبُدْهُ غَيْرُهُمْ، وَنَزَلَتْ فِيهِمْ ‌سُورَةٌ ‌لَمْ ‌يُشْرِكْ ‌فِيهَا غَيْرَهَمْ «لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ».

وَقَدْ رُوِيَ عَنْ يَحْيَى بْنِ جَعْدَةَ بْنِ هُبَيْرَةَ، عَنْ جَدَّتِهِ أُمِّ هَانِئٍ

ج. ظاهرا معنای حدیث فوق این است که در این سوره از غیر قریش سخنی گفته نشده است؛ اما همین روایت أم‌هانی با سند سومی پایانش بدین نحو نقل شده است:

و خداوند سوره‌ای از قرآن درباره آنان نازل کرد که در مورد کسی غیر از آنان نازل نکرد.

المعجم الكبير للطبراني، ج24، ص409

حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ سُلَيْمَانَ النَّوْفَلِيُّ، وَمُوسَى بْنُ هَارُونَ، وَمُعَاذُ بْنُ الْمُثَنَّى، قَالُوا: ثنا أَبُو مُصْعَبٍ الزُّبَيْرِيُّ، ثنا إِبْرَاهِيمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ ثَابِتٍ، أَحَدُ بَنِي عَبْدِ الدَّارِ بْنِ قُصَيٍّ، عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عَبْدِ اللهِ بْنِ أَبِي عَتِيقٍ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ عَمْرِو بْنِ جَعْدَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدَّتِهِ أُمِّ هَانِئٍ بِنْتِ أَبِي طَالِبٍ، قَالَ رَسُولُ اللهِ ص:

فَضَّلَ اللهُ قُرَيْشًا بِسَبْعِ خِصَالٍ لَمْ يُعْطَهَا أَحَدٌ قَبْلَهُمْ، وَلَا يُعْطَاهَا أَحَدٌ بَعْدَهُمْ: فَضَّلَ اللهُ قُرَيْشًا أَنِّي مِنْهُمْ فَإِنَّ النُّبُوَّةَ فِيهِمْ، وَإِنَّ الْحِجابَةَ فِيهِمْ، وَإِنَّ السِّقَايَةَ فِيهِمْ، ونَصَرَهُمْ عَلَى الْفِيلِ، وعَبَدُوا اللهَ عَشْرَ سِنِينَ لَا يَعْبُدُهُ غَيْرُهُمْ، وَأَنْزَلَ اللهُ فِيهِمْ سُورَةً مِنَ الْقُرْآنِ لَمْ تَنْزِلْ فِي أَحَدٍ غَيْرِهِمْ.۱

د. این حدیث نبوی از زبیر بدین صورت روایت شده است:

خداى قريش را به هفت ویژگی فضیلت بخشید: آنان ده سال خداوند را پرستیدند که در آن مدت غیر قرشی‌ای او را نمی‌پرستید؛ و آنان را فضیلت داد به خاطر اینکه آنان را بر [اصحاب] فیل پیروز کرد در حالی که مشرک بودند؛ و فضیلتشان داد بدین جهت که سوره‌ای از قرآن درباره آنان نازل کرد که غیر آنان را در آن داخل نکرد، یعنی [سوره] لایلاف قریش؛ و آنان را فضیلت بخشید بدینکه در میان آنان نبوت و خلافت و حجاب‌داری [خانه كعبه] و سقایت [حاجیان] را قرار داد.

المعجم الأوسط للطبراني، ج9، ص76؛ معرفة الصحابة (لأبي نعيم)، ج1، ص115؛ الدر المنثور، ج‏6، ص397۲

حدَّثَنَا مُصْعَبٌ، حَدَّثَنِي أَبِي، نَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُصْعَبِ بْنِ ثَابِتِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ هِشَامِ بْنِ عُرْوَةَ، عَنْ أَبِيهِ، عَنِ الزُّبَيْرِ، قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

«فَضَّلَ اللَّهُ ‌قُرَيْشًا ‌بِسَبْعِ ‌خِصَالٍ: ‌فَضَّلَهُمْ بِأَنَّهُمْ عَبَدُوا اللَّهَ عَشْرَ سِنِينَ، لَا يَعْبُدُهُ إِلَّا قُرَشِيٌّ، وَفَضَّلَهُمْ بِأَنَّهُ نَصَرَهُمْ يَوْمَ الْفِيلِ وَهُمْ مُشْرِكُونَ، وَفَضَّلَهُمْ بِأَنَّهُ نَزَلَتْ فِيهِمْ سُورَةٌ مِنَ الْقُرْآنِ لَمْ يَدْخُلْ فِيهِمْ غَيْرُهُمْ: لِإِيلَافِ قُرَيْشٍ، وَفَضَّلَهُمْ بِأَنَّ فِيهِمُ النُّبُوَّةَ، وَالْخِلَافَةَ، وَالْحِجَابَةَ، وَالسِّقَايَةَ.»

ه. این حدیث نبوی از سعید بن مسیب بدین صورت روایت شده است:

خداى قريش را به هفت ویژگی فضیلت بخشید: اینکه من از آنها هستم، اینکه سوره کاملی از قرآن درباره آنان نازل کرد که در آن از کسی غیر آنان یادی نشده است، اینکه آنان ده سال خداوند را پرستیدند که در آن مدت احدی غیرآنان او را نمی‌پرستید؛ اینکه خداوند آنان را در یوم الفیل یاری کرد و اینکه در میان آنان خلافت و سقایت [حاجیان] و حجاب‌داری [خانه كعبه] را در آنان قرار داد؛ و بسیار خداوند را باید حمد گفت.

تاريخ بغداد، ج8، ص95

أخبرنا أبو نعيم الحافظ قال: حدثنا أبو بكر عبد الله بن يحيى الطلحي قال: حدثنا أبي قال: حدثني جعفر بن محمد بن حرب العباداني ببغداد قال: حدثني إبراهيم بن محمد التيمي قال: حدثنا عبد الرحمن بن عياض قال: حدثتني عمتي عتيبة بنت عبد الملك بن يحيى، عن الزهري، عن سعيد بن المسيب قال: قال رسول الله ص:

إن الله فضل قريشا بسبع خصال: أني منهم، وأن الله أنزل فيهم سورة كاملة من كتابه لم يذكر فيها أحدا غيرهم، وأنهم عبدوا الله عشر سنين لا يعبده أحد غيرهم، وأن الله نصرهم يوم الفيل، وأن الخلافة والسقاية والسدانة فيهم، ولله الحمد كثيرا.

تبصره:

معنای فضیلت در حدیث فوق اگر واقعا از رسول الله ص صادر شده باشد به معنای امتیازات دنیوی‌ای بود که خداوند به قریش داده و حداکثر دلالت دارد بر منتی که خداوند بر قریش گذاشته است، نه بر برتری معنوی و حقیقی آنان بر سایر اقوام، چرا که از سویی خداوند در جای دیگر بسیاری از اینها را که مایه تفاخر قریش بر دیگران بوده است را مایه فخر ندانسته و تذکر داده که اینها در برابر ایمان به خدا (که بسیاری از قریش تا مدتها از آن خارج بودند) ارزشی ندارد: «أَ جَعَلْتُمْ سِقايَةَ الْحاجِّ وَ عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ جاهَدَ في‏ سَبيلِ اللَّهِ لا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمين‏» (توبه/۱۹)؛ و از سوی دیگر نه‌تنها صریحا در قرآن گلایه پیامبر ص را از قوم خود متذکر شده: « وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورا» (فرقان/۳۰)، بلکه در احادیث فراوانی که شیعه و سنی از پیامبر ص روایت کرده‌اند بارها شکوه و گلایه پیامبر ص از قریش و آزارهایی که از آنها دید حکایت شده، که به خاطر همین آزارها بود که از مکه هجرت کردند و بارها و بارها از برتری مردم مدینه که به ایشان ایمان آوردند و پناه دادند بر قریش ساکن مکه که قصد جان ایشان را کردند سخنانی فرمودند.۳


  1. . سیوطی هم چنین تجمیع کرده است:
    و أخرج البخاري في تاريخه و الحاكم و صححه و الطبراني و ابن مردويه و البيهقي في الخلافيات عن أم هانئ بنت أبى طالب ان رسول الله ص قال فضل الله قريشا بسبع خصال لم يعطها أحدا قبلهم و لا يعطيها أحدا بعدهم انى فيهم و في لفظ النبوة فيهم و الخلافة فيهم و الحجابة فيهم و السقاية فيهم و نصروا على الفيل و عبدوا الله سبع سنين و في لفظ عشر سنين لم يعبده أحد غيرهم و نزلت فيهم سورة من القرآن لم يذكر فيها أحد غيرهم لِإِيلافِ قُرَيْشٍ‏ (الدر المنثور، ج‏6، ص397).
    ↩
  2. . و أخرج الطبراني في الأوسط و ابن مردويه و ابن عساكر عن الزبير بن العوام قال قال رسول الله ص فضل الله قريشا بسبع خصال فضلهم بأنهم عبدوا الله عشر سنين لا يعبده الا قريش و فضلهم بانه نصرهم يوم الفيل وهم مشركون و فضلهم بانه نزلت فيهم سورة من القرآن لم يدخل فيها أحد من العالمين غيرهم و هي لِإِيلافِ قُرَيْشٍ و فضلهم بان فيهم النبوة و الخلافة و الحجابة و السقاية↩
  3. . دستگاه بنی‌امیه که برخلاف تعالیم اصیل اسلام که برتری را فقط در تقوا قرار می‌داد اصرار داشت جاهلیت عربی را زنده کند و عرب را بر عجم و قریش را بر غیرقریش ترجیح دهد از کارهایی که کرد جعل احادیثی از زبان پیامبر ص است که قریش را بر همه برتری داده است و هرگونه بغش و دشمنی با آنها را بغض و شدمنی با خداوند معرفی کرده است! و این در حالی است که قریش بیشترین دشمنیها را در حق پیامبر ص به خرج دادند. متاسفانه این گونه احادیث جعلی در منابع اهل سنت به وفور یافت می‌شود که واضح است خلاف تعالیم قطعی قرآن و احادیث نبوی است. سیوطی ذیل این آیه موارد فراوانی از ای گونه احادیث را آورده است که صرفا از جهت اطلاع تقدیم می‌شود (الدر المنثور في تفسير المأثور، ج‏6، ص۳۹۸-399) و تذکر می‌دهیم که خود پیامبر ص فرمود که بعد از من بر من بسیار دروغ می‌بندند حدیثی اگر از من نقل شد که خلاف صریح قرآن بود آن را به دیوار بزنید. چون این موارد هیچیک با آیات متعدد قرآن سازگاری ندارد، هیچیک در متن نیامد:
    و أخرج أحمد عن قتادة بن النعمان انه وقع بقريش فكأنه نال منهم فقال رسول الله ص يا قتادة لا تسبن قريشا فانه لعلك ان ترى منهم رجالا تزدرى عملك مع أعمالهم و فعلك مع أفعالهم و تغبطهم إذا رأيتهم لولا ان تطغى قريش لأخبرتهم بالذي لهم عند الله
    و أخرج ابن أبى شيبة عن معاوية سمعت رسول الله ص يقول الناس تبع لقريش في هذا الامر خيارهم في الجاهلية خيارهم في الإسلام إذا فقهوا و الله لولا ان تبطر قريش لأخبرتها بما لخيارها عند الله قال و سمعت رسول الله ص يقول خير نسوة ركبن الإبل صالح نساء قريش أرعاه على زوج في ذات يده و أحناه على ولد في صغره
    و أخرج أحمد و ابن أبى شيبة و النسائي عن أنس قال كنا في بيت رجل من الأنصار فجاء رسول الله ص حتى وقف فأخذ بعضادتي الباب فقال الأئمة من قريش و لهم عليكم حق و لكم مثل ذلك ما ان استحكموا عدلوا و ان استرحموا رحموا و إذا عاهدوا أوفوا فمن لم يفعل ذلك منهم فعليه لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ‏
    و أخرج ابن أبى شيبة و أحمد عن جبير ابن مطعم قال قال رسول الله ص ان للقرشي مثلي قوة الرجل من غير قريش قيل للزهري ما عنى بذلك قال نبل الرأى
    و أخرج ابن أبى شيبة عن سهل بن أبى حثمة ان رسول الله ص قال تعلموا من قريش و لا تعلموها و قدموا قريشا و لا تؤخروها فان للقرشي قوة الرجلين من غير قريش
    و أخرج ابن أبى شيبة عن أبى جعفر قال قال رسول الله ص لا تقدموا قريشا فتضلوا و لا تأخروا عنها فتضلوا خيار قريش خيار الناس و شرار قريش شرار الناس و الذي نفس محمد بيده لولا أن تبطر قريش لأخبرتها ما لها عند الله
    و أخرج ابن أبى شيبة عن جابر قال قال رسول الله ص الناس تبع لقريش في الخير و الشر إلى يوم القيامة
    و أخرج ابن أبى شيبة عن إسماعيل بن عبد الله بن رفاعة عن أبيه عن جده قال جمع رسول الله ص قريشا فقال هل فيكم من غيركم قالوا لا الا ابن أختنا و مولانا و حليفتنا فقال ابن أختكم منكم و مولاكم منكم ان قريشا أهل صدق و أمانة فمن بغى لهم الغواء أكبه الله على وجهه
    و أخرج ابن أبى شيبة عن أبى هريرة قال قال رسول الله ص الناس تبع لقريش في هذا الامر خيارهم تبع لخيارهم و شرارهم تبع لشرارهم
    و أخرج ابن أبى شيبة عن أبى موسى قال قام رسول الله ص على باب فيه نفر من قريش فقال ان هذا الامر في قريش
    و أخرج ابن أبى شيبة عن ابن مسعود قال قال رسول الله ص لقريش ان هذا الامر فيكم و أنتم ولاته
    و أخرج ابن أبى شيبة و البخاري و مسلم عن ابن عمر قال قال رسول الله ص لا يزال هذا الامر في قريش ما بقي من الناس اثنان و حرك إصبعيه
    و أخرج ابن أبى شيبة عن أبى هريرة قال قال رسول الله ص الملك في قريش و القضاء في الأنصار و الأذان في الحبشة
    و أخرج ابن أبى شيبة عن عبيد بن عمير قال دعا رسول الله ص لقريش فقال اللهم كما أذقت أولهم عذابا فأذق آخرهم نوالا
    و أخرج ابن أبى شيبة عن سعد بن أبى وقاص ان رجلا قتل فقيل للنبي ص فقال أبعده الله انه كان يبغض قريشا
    و أخرج الترمذي و صححه عن ابن عباس قال قال رسول الله ص اللهم أذقت أول قريش نكالا فأذق آخرهم نوالا
    ↩

۱) «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ»

در نکات ادبی اشاره شد به ظرفیتهای معنایی‌ای که این جمله به لحاظ نحوی می‌تواند داشته باشد؛ که با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا همگی می‌تواند مد نظر باشد. با توجه به آن نکات این معانی می‌تواند در این آیه مد نظر باشد:

الف. تعلیلی باشد برای آنچه در سوره فیل بیان شد، یعنی با اصحاب فیل چنان کردیم به خاطر الفت دادن به قریش

ب. اشاره به یکی از ثمرات و آثار مترتب بر آن کاری باشد که خداوند با اصحاب فیل انجام داد؛‌ یعنی درست است که بسیاری از قریش آن زمان مشرک بود، اما خداوند با دفع دشمنان خودش عملا کاری کرد که زمینه برای الفت بیشتر قریش مهیا شود به اینکه:

ب.۱. آنان در موقعیتی قرار بگیرند که از هجوم دشمنان ایمن باشند و بتوانند براحتی به تجارت تابستانی و زمستانی خودشان ادامه دهند که اگر آن امنیت نبود این تجارت و کسب درآمد و امکان زیستن در آنجا برایشان میسر نمی‌شد (تأويل مشكل القرآن، ص235۱).

ب.۲. اینکه زمینه را مهیا کرد که به مکه برگردند و با آنجا الفت و انس برقرار کنند (مجمع البيان، ج‏10، ص829۲).

ب.۳. خداوند نعمت این را به آن‌ها عطا کرده که بتوانند در زمین در دو فصل زمستان و تابستان برای تجارت حرکت کنند، بدون این‌که نگران دشمنان خویش باشند، به نحوی که در دل عرب‌ها این باور ریشه دارد که آن‌ها به‌دلیل ساکن بودن در حرم و نگهداری کعبه، از حرمت خاصی برخوردارند؛ آن هم در منطقه‌ای که غارت و دزدی فراوان بوده چنانکه در جای دیگر فرمود: «أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ» (عنکبوت/۶۷). این امر برای آن‌ها احترام و ترس در دل مردم ایجاد می‌کند و باعث می‌شود دیگران نسبت به آن‌ها احساس همدلی و محبت داشته باشند. (التحرير و التنوير، ج‏30، ص486۳).

ج. تعلیلی باشد برای آیه «فَلْيَعْبُدُوا رَبَّ هذَا الْبَيْتِ»؛ سزاوار است که شما خدای این خانه را بپرسیتد، به خاطر این الفت و همبستگی‌ای که در قریش برقرار کرده است.

د. لام تعجب باشد، یعنی چقدر عجیب است کاری که خداوند برای الفت دادن و ایجاد انسجام و آسودگی در قریش انجام داده است: آنان در بلادی لم‌یزرع و با دو سفر تابستانی و زمستانی زندگی را به زحمت می‌گذراندند؛ اما خداوند کاری کرد که کاروانها رو به سوی آنها بیاورند و از آن دو سفر بی‌نیاز شوند.

ه. لام به معنای «إلی» است یعنی بنگرید به سوی این نعمت الفت دادن به قریش، یعنی بعد از نعمت دفع اصحاب فیل، خداوند با ایجاد امکان سفرهای تاسبتانی و زمستانی نعمتی به نعمت قبلی آنان اضافه کرد و تأمل کنید که خداوند چگونه و به چه کسانی نعمت خویش را ارزانی می‌دارد (مجمع البيان، ج‏10، ص829).

و. بر اساس برخی قراءاتی که اشاره شد می‌تواند لام امر باشد. یعنی باید که قریش در ایجاد الفت و همبستگی بین خود بکوشد.

ز. ...

۲) «ِإِيلافِ قُرَيْشٍ»

در این آیه خداوند ایلاف قریش را امری مطلوب دانسته است. ایلاف چنانکه در نکات ادبی به تفصیل بیان شد به معنای الفت دادن و ایجاد همبستگی است، همبستگی و پیوندی که با یک نحوه التیام و آرام گرفتن به همدیگر و انس و موانست همراه است. در واقع، خداوند دارد از اهمیت و مطلوبیت ایجاد همبستگی بین یک قوم و قبیله سخن می‌گوید، که اتفاقا به شواهد تاریخی فراوان، نه‌تنها همگی موحد نبودند بلکه ظاهرا عده‌ای از آنها بت‌پرست بودند و بت‌هایشان را هم در کعبه قرار داده بودند.

ثمره مهم سیاسی- جامعه‌شناختی (اهمیت «ملت» و «ملیت» در قرآن)

به نظر می‌رسد مهمترین کلمه ناظر به پیوند اجتماعی که در قرآن کریم مورد اهتمام جدی است کلمه «أمت» باشد، که ناظر یک وحدت عقیدتی افراد جامعه در ذیل یک امام (اعم از امام حق یا باطل) است و این پیوند بقدری عمیق است که نه‌تنها در دنیا مناسک و آیین‌های واحد (لِكُلِّ أُمَّةٍ جَعَلْنا مَنْسَكاً هُمْ ناسِكُوهُ؛ حج/۶۷) و حتی اجل واحد دارند (وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ؛ اعراف/34)، بلکه در آخرت هم یک امت حشر و نامه عمل واحد (وَ تَرى‏ كُلَّ أُمَّةٍ جاثِيَةً كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى‏ إِلى‏ كِتابِهَا؛‌جاثیه/۲۸) دارد، و بقدری پیوندشان با همدیگر عمیق است که با هم بهشت و جهنم می‌روند (قالَ ادْخُلُوا في‏ أُمَمٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ فِي النَّارِ كُلَّما دَخَلَتْ أُمَّةٌ لَعَنَتْ أُخْتَها؛ اعراف/۳۸).

با این حال، تنها قالب زندگی اجتماعی مشترک که در قرآن مورد توجه قرار گرفته «أمت» نیست؛ ‌بلکه در قرآن کریم درباره زندگی‌های اجتماعی‌ای که امروز تحت عنوان ملت (nation) مورد بحث است نیز شواهدی می‌توان یافت، که قبلا یکی از آن تعابیر را «اهل قریة» دانستیم (جلسه ۱۱۸۳، تدبر۳ https://yekaye.ir/at-talaq-65-08).

به نظر می‌رسد یکی دیگر از آن تعابیر که در قرآن مورد توجه است دو تعبیر «قبیله» و «شعب» است که با واحد امروزی ملت (nation) شباهت فراوانی دارند: گروهی‌اند که در یک منطقه جغرافیایی واحد با یک سرنوشتی که از جهات متعدد مشترک است زندگی می‌کنند و همین علقه‌ها و پیوندهایی را بین آنها برقرار می‌کند. غالبا بخاط اینکه می‌دانیم پیامبران با تعصبات قبیله‌ای (و شَعبی) مخالفت می‌کردند و این تعصبات از مهمترین عوامل تکذیب پیامبران بوده، یک ذهنیت منفی‌ای در بسیاری از متدینان نسبت به مفهوم قبیله و شعب وجود دارد، و برداشت ناصوابی از آیه «يا آیها النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُم‏» (حجرات/۱۳) نیز به این نگاه منفی دامن زده است که گمان می‌شود آیه می‌فرماید تقوا ملاک کرامت است و قبیله و شعب اصلا اهمیت ندارد؛ در حالی که آیه ابتدا انواع تنوع‌هایی که خود خداوند در میان انسانها وجود دارد را اشاره می‌کند و آنها را نه لغو بی‌فایده و انحرافی، بلکه عاملی برای «تعارف» (= هم‌شناسی، بازشناسی و به رسمیت شناختن همدیگر) معرفی می‌کند و البته بعد تذکر می‌دهد که این معیار برتری‌ تقواست، که دلالت التزامی دارد که مواظب باشید این تنوع‌ها عامل برتری‌طلبی نشود. اما اینکه این تنوع‌ها مایه برتری‌طلبی نشود نه این است که اصلا اهمیتی ندارد و تنها اهتمام شما به تقوا و ایجاد «امت مسلمه» (رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ؛ بقره/۱۲۸) باشد؛ به تعبیر دیگر، اثبات شیء ‌نفی ما عدا نمی‌کند؛‌ اینکه تقوا و تحقق امت واحد اسلامی مهم است به معنای آن نیست که سایر پیوندهای اجتماعی همچون قبیله و شَعب را نادیده بگیریم.

شاید با این جهت‌گیری معنای این آیه (به عنوان یک آیه مستقل، که به یک معنا محور این سوره است) جلوه جدیدی بنماید: خداوند اصحاب فیل را دفع کرد، نه صرفا برای حفظ خانه خود، بلکه برای ایجاد همبستگی و الفتی در قریش؛ ولو که قریش همه‌شان موحد نبوده باشند.

آیا ما نیز نباید در کنار نگاه جدی‌ای که به تحقق امت اسلامی داریم، بحث برای ایجاد همبستگی و الفت در ملیت ایرانی به عنوان یک امر مورد اهتمام دین، اهتمام داشته باشیم؟ به نظر می‌رسد یکی از اشتباهاتی که از اوایل دوره پهلوی در ایران رقم خورد این بود که تعریف ملیت ایرانی به جای اینکه در بستر فرهنگ اسلامی‌ای که بیش از هزار سال در کشور ایران رشه دوانده بود بازتعریف شد به دلیل جهت‌گیری ضداسلامی دوره پهلوی، در تقابل با اسلام و اسلام‌گرایی بازتعریف شد؛ و اگرچه اوایل انقلاب تلاش‌هایی در پیوند این دو شروع شد اما روند کلی کشور این بار از سوی مخالف، به اینکه اسلام‌گرایی در مقابل ملی‌گرایی دیده شود دامن زد. به نظر می‌رسد تنها راه معقول آن فراروی از این دو گانه امت و ملت است؛ از یک سو به ملی‌گراها تذکر دهیم که اسلام فرهنگ اصیل مردمان ایران در بیش از هزار سال بوده است؛ ‌و از این سو، با آیاتی همانند آیه مورد بحث، به امت‌گرایانی که خود را ذیل اسلام‌گرایی می‌بینند تذکر دهیم که نگاه اصیل اسلامی ملت‌ها و ایجاد انسجام و الفت در میان یک ملت را (حتی علی‌رغم اختلافات عقیدتی‌ای که در بین آنها ممکن است وجود داشته باشد) ارج می‌نهد و آن را یکی از نعمتهای خداوند که باید سپاس گفته شود معرفی می‌کند.

تبصره: تبیین ضرورت این فراروی از دوگانه ملت‌گرایی-امت‌گرایی را در مقاله‌ای با عنوان «تضاد ملت و امت، تاملی در یکی از چالش‌های جدی پیش روی تحقق تمدن اسلامی» در همایش قرآن و تمدن اسلامی ارائه، و خلاصه‌ای از آن را یک ماه در یادداشتی با عنوان «حرکت به سوی آینده مطلوب با فراروی از دوگانه ملت‌گرایی و امت‌گرایی» برای ویژه‌نامه نوروزی یکی از نشریات آماده کرده بودم؛ که هردو قرار بود تا پایان سال ۱۴۰۴ منتشر شود؛ که به علت بروز جنگ هردو به تاخیر افتاد هردو پس از نشر عمومی، در سایت این جانب (https://www.souzanchi.ir) بارگذاری خواهد شد؛ ان شاء الله.


  1. . والمعنى أنّ قريشا كانت بالحرم آمنة من الأعداء أن تهجم عليها فيه، وأنّ يعرض لها أحد بسوء إذا خرجت منه لتجارتها. وكانوا يقولون: قريش سكان حرم الله، وأهل الله وولاة بيته. والحرم واد جديب لا زرع فيه ولا ضرع، ولا شجر ولا مرعى، وإنما كانت تعيش فيه بالتجارة، وكانت لهم رحلتان في كل سنة: رحلة إلى اليمن في الشتاء، ورحلة في الصيف إلى الشام. ولولا هاتان الرّحلتان لم يمكن به مقام، ولولا الأمن بجوارهم البيت، لم يقدروا على التصرّف
    وكانت لهم رحلتان في كل سنة: رحلة إلى اليمن في الشتاء، ورحلة في الصيف إلى الشام. ولولا هاتان الرّحلتان لم يمكن به مقام، ولولا الأمن بجوارهم البيت، لم يقدروا على التصرّف.
    فلمّا قصد أصحاب الفيل إلى مكة ليهدموا الكعبة وينقلوا أحجارها إلى اليمن فيبنوا به هناك بيتا ينتقل به الأمن إليهم، ويصير العزّ لهم، أهلكهم الله سبحانه، لتقيم قريش بالحرم، ويجاوروا البيت، فقال يذكر نعمته: أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحابِ الْفِيلِ (1) أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ (2) وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً أَبابِيلَ (3) تَرْمِيهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجِّيلٍ (4) فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَأْكُولٍ (5) [الفيل: 1، 5] . لِإِيلافِ قُرَيْشٍ [قريش: 1] . أي: فعل ذلك ليؤلّف قريشا هاتين الرّحلتين اللّتين بهما تعيشّهم ومقامهم بمكة تقول: ألفت موضع كذا: إذا لزمته، وآلفنيه الله، كما تقول: لزمت موضع كذا، وألزمنيه الله»
    ↩
  2. . «لِإِيلافِ قُرَيْشٍ» أي فعلنا ذلك بأصحاب الفيل نعمة منا على قريش مضافة إلى نعمتنا عليهم في رحلة الشتاء و الصيف فكأنه قال نعمة إلى نعمة فتكون اللام مؤدية معنى إلى و هو قول الفراء و قيل معناه فعلنا ذلك لتألف قريش بمكة و يمكنهم المقام بها أو لتؤلف قريشا فإنهم هابوا من أبرهة لما قصدها و هربوا منه فأهلكناهم لترجع قريش إلى مكة و يألفوا بها و يولد محمد ص فيبعث إلى الناس بشيرا و نذيرا↩
  3. . أغراضها
    أمر قريش بتوحيد اللّه تعالى بالربوبية تذكيرا لهم بنعمة أنّ اللّه مكّن لهم السير في الأرض للتجارة برحلتي الشتاء و الصيف لا يخشون عاديا يعدو عليهم.
    و بأنه أمنهم من المجاعات و أمّنهم من المخاوف لما وقر في نفوس العرب من حرمتهم لأنهم سكان الحرم و عمّار الكعبة.
    و بما ألهم الناس من جلب الميرة إليهم من الآفاق المجاورة كبلاد الحبشة.
    و ردّ القبائل فلا يغير على بلدهم أحد قال تعالى: أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنا حَرَماً آمِناً وَ يُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ أَ فَبِالْباطِلِ يُؤْمِنُونَ وَ بِنِعْمَةِ اللَّهِ يَكْفُرُونَ [العنكبوت: 67] فأكسبهم ذلك مهابة في نفوس الناس و عطفا منهم
    ↩

نظرات کاربران

ثبت نظر