فَذَاقَتْ
ماده «ذوق» که معادل فارسی آن «چشیدن» است تقریبا معنای واضحی دارد؛ اغلب همین را معنای اصلی آن قلمداد کرده و کاربردهای متنوعش را کاربرد مجازی آن معنا دانستهاند؛ مثلا ابن فارس آن را «امتحان کردن چیزی از جهت طعمش» دانسته است (معجم المقاييس اللغة، ج2، ص364۱)؛ راغب معنای آن را «وجود طعمی که با دهان درک میشود» دانسته و گفته این در خصوص مواردی است که مقدارش اندک باشد و اگر مقدارش زیاد باشد تعبیر «خوردن» به کار میرود (مفردات ألفاظ القرآن، ص332۲)؛ و حسن جبل نیز معنای محوری این ماده را معرفت طعم چیزی دانسته، یعنی وقوع آن بر حس با تناول کردن آن (یا داخل کردنش در منفذهای باطن) (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۱۵۳).
در واقع همه اینها متفقاند که معنای حقیقیاش همین چشیدن مرسومی است که با دهان انجام میشود: «فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (اعراف/۲۲)، وحداکثر مانند حسن جبل آن را به مطلق درکهای مادیای که به نحو کاملا مباشر انجام میشود دانستهاند، مانند «لا يَذُوقُونَ فيها بَرْداً وَ لا شَراباً» (نبأ/24) و مدعیاند که عمده کاربردهای آن در قرآن به نحو مجازی است که خصوصا برای امتحان کردن چیزی از این تعبیر استفاده میشود (معجم المقاييس اللغة، ج2، ص364؛ المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۱۵).
اما مرحوم مصطفوی سعی کرده اصل آن را معنایی بگیرد که جامع همه این کاربردهایی باشد که دیکران مجازی دانستهاند؛ وی اصل واحد در این ماده را احساس نمونهای از خصوصیات چیزی برای کسی که آن را حس میکند دانسته است و توضیح داده که این یک احساس عملی است اعم از اینکه با حس چشایی باشد یا لامسه، یا حواس باطنی، و اعم از اینکه آن خصوصیت مطلوب و دلپسند باشد یا نامطلوب، نعمت باشد یا نقمت. حس چشایی مانند: «فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (اعراف/۲۲)؛ حس لامسه مانند «لا يَذُوقُونَ فيها بَرْداً وَ لا شَراباً» (نبأ/24)؛ در جایی که خود نفس چیزی را میچشد مانند: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» و «لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى»؛ و در خصوص مطلق چنین احساسی مانند: «وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً فَرِحُوا بِها... وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ» (هود/۹-۱۰)، «فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها» (طلاق/۹) و ... که رحمت یا عذاب با هر مصداقی از آن (شنیدنی باشد یا دیدنی یا لمس کردنی یا چشیدنی یا بوییدنی یا هرگونه وضعیت معنوی خوب یا بد) را شامل میشود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج3، ص349-351۴).
با توجه به اینکه غالبا چشیدن (خصوصا در عرصه خوراکیها) در مقیاس اندک انجام میشود درباره اینکه چرا در قرآن درباره عذاب (مانند: لِيَذُوقُوا الْعَذابَ، نساء/56؛ وَ قِيلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ، سجدة/20؛ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ، أنفال/35؛ ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ، دخان/49؛ إِنَّكُمْ لَذائِقُوا الْعَذابِ الْأَلِيمِ، صافات/38؛ ذلِكُمْ فَذُوقُوهُ، أنفال/14؛ وَ لَنُذِيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ، سجدة/21) و رحمت (مانند: وَ إِذا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَة، یونس/۲۱ و روم/۳۶؛ أَذَقْنَا الْإِنْسانَ مِنَّا رَحْمَةً، هود/۹ و شوری/۴۸؛ ثُمَّ إِذا أَذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَةً، روم/33؛ لِيُذيقَكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ روم/46؛ وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ، فصلت/50) این ماده زیاد به کار رفته است، راغب، که بر کم بودن مقدار آن (در مقابل «أکل») اصرار داشت این گونه توضیح میدهد که عذاب هرچقدر هم که اندک باشد باز برای انسان زیاد است (مفردات ألفاظ القرآن، ص332۵) و مرحوم مصطفوی بر این باور است که چون هم رحمت خداوند بسیار واسع است و هم عذاب وی دردناک، چشیدن اندکی از آن هم برای انسان بسیار زیاد و فوق تحمل اوست؛ و گاه هم از باب نفی به طریق اولویت است: «لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولى» (دخان/56)، «لا يَذُوقُونَ فيها بَرْداً وَ لا شَراباً» (نبأ/24)، یعنی وقتی این مقدار اندکش را نمیچشد به طریق اولی کامل آن را هم درک نمیکند. وی همچنین بر این باور است که گاه این تعبیر برای اشاره به ابتدای اقدام است، یعنی میخواهد تأکید کند که بر آن لحظهای که چشیدن شروع شد، هرچند که ادامه داشته باشد و به حد خوردن کامل یا عذاب کاملی برسد، مانند «فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (اعراف/۲۲) یا «كَذَّبَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتَّى ذاقُوا بَأْسَنا ...» (انعام/۱۴۸) ویا گاهی نگاه به آن جهت حدوث و شروع است صرف نظر از اینکه با تداومش آن عذاب کامل میشود مانند: «ثُمَّ قيلَ لِلَّذينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذابَ الْخُلْد» (یونس/۵۲)، «وَ مَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذاباً كَبيرا» (فرقان/۱۹) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج3، ص350-351۶)؛ در حالی که تکلفآمیز بودن این تحلیل (خصوصا در این دو آیه که بر «جاودانگی» و «بزرگ» بودن عذاب تأکید شده است، بسیار واضح است؛ و به نظر میرسد در این گونه موارد میخواهد شدت تماس عذاب با افراد را به چشیدن تشبیه کند که در میان حواس پنچکانه انسان (بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی)، شدیدترین ارتباط حسی و وجودی را امر خارجی دارد: در بینایی شیء مبصر کاملا بیرون است؛ در شنوایی فقط امواجی از او به انسان میرسد در بویایی ذراتی از او به انسان میرسد، در لامسه تماس بیرونی بین آن شیء و انسان برقرار میشود؛ ولی چشایی جایی است که شیء مورد نظر از دهان وارد محدوده بدن انسان شده و در روی زبان حل میشود تا با هضم و جذب شدنش طعمش برای انسان معلوم شود؛ و در عذاب و رحمت هم خداوند چهبسا میخواهد شدت اثرگذاری آن بر انسان را اشاره کند.
همچنین در مورد کاربرد تعبیر «ذوق» با لباس در آیه «فَأَذاقَهَا اللَّهُ لِباسَ الْجُوعِ وَ الْخَوْفِ»(لنحل/112) راغب دو احتمال را مطرح کرده است؛ یکی اینکه اینجا از مصادیق کاربرد ذوق در مقام امتحان و بررسی کردن باشد و دوم اینکه بنا بر تقدیر محذوف باشد یعنی آیه میفرماید که طعم جوع و خوف را به آنان چشاند و لباس این دو را بر تن آنان پوشاند» (مفردات ألفاظ القرآن، ص332-333۷) و یک احتمال دیگر همان است که شدت تماس است، یعنی لابس وضعیتی است که فقط با لامسه (از بیرون بدن) با انسان ارتباط برقرار میکند اما آیه با تشبیهی مضاعف ابتدا گرسنگی و ترس را به لباسی که بر تن افراد میکنند تشبیه کرده و بعد چنان این در وجود آنها وارد شده که گویی این لباس را میچشند.
چنانکه اشاره شد ماده «ذوق» و چشیدن ارتباط وثیقی با درک طعام دارد، درباره ماده «طعم» و ارتباط آن با دو ماده «أکل» و «ذوق» قبلا در جلسه ۱۱۱۰ https://yekaye.ir/ababsa-80-24/ توضیحاتی گذشت۸؛ در اینجا فقط میافزاییم که ذوق ارتباط برقرار کردنی است که با آن طعم حس میشود؛ اما ضرورت ندارد حتما طعمی در نتیجه حاصل باشد، چنانکه گفته میشود: « ذقته فلم أجد له طعما: آن را چشیدم اما طعمی برایش نیافتم» یا طعمش را متوجه نشدم (الفروق في اللغة، ص305۹).
ماده «ذوق» که معنای متعدی دارد، در قرآن کریم علاوه بر کاربرد فراوانش در حالت ثلاثی مجرد (مثلا: ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ، حشر/۱۵؛ لِيَذُوقُوا الْعَذاب، نساء/۵۶؛ ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْكَريمُ، دخان/49) که در این باب به حالت اسم فاعل هم به کار رفته است: «كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ» (آل عمران/۱۸۵ و انبیاء/۳۵؛ عنکبوت/۵۷) «إِنَّا لَذائِقُون» (صافات/۳۱)؛ برای تعدی به دو مفعول به باب افعال برده شده است: «أَذاقَهُمْ مِنْهُ رَحْمَة» (روم/۳۳)، «أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ» (هود/۱۰)، «يُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْض» (انعام/۶۵) هرچند در این باب، گاه بر مفعول دومش حرف «من» وارد شده است: «وَ لَنُذيقَنَّهُمْ مِنَ الْعَذابِ الْأَدْنى دُونَ الْعَذابِ الْأَكْبَرِ» (سجده/21)، که در آیه «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ ... لَنُذيقَنَّهُمْ مِنْ عَذابٍ غَليظٍ» (فصلت/50) هر دو نوع استفاده به کار رفته است.
ماده «ذوق» و مشتقات آن ۶۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
وَبَالَ
قبلا بیان شد که ماده «وبل» در اصل دلالت دارد بر «شدت» و «انباشتگی» (تجمع)؛ ویا «شدت» همراه با ثقل و سنگینی.
«وَبْل» و «وَابِل» به باران رگباری شدید (فَأَصابَهُ وابِلٌ، بقرة/۲۶۴) گفته میشود.
«وَبالِ» یک کار، به نتیجه شدید و سنگین و ناخوشایندِ مترتب بر آن اقدام گفته میشود «ذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ» (تغابن/۵).
«وَبِيل» (فَأَخَذْناهُ أَخْذاً وَبيلاً؛ مزمل/۱۶) هر مطلب شدید و سنگین و ناخوشایندی است، که وبال آن جای ترس و نگرانی دارد. از ابنعباس نقل شده است که «أَخْذاً وَبيلاً» گرفتن شدیدی است که هیچ پناهگاهی برای شخص نگذارد.
در زبانهای عبری و سریانی نیز «وبال» به معنای سوق دادن با شدت و غلظت، و نیز باران شدید به کار رفته است.
جلسه ۴۶۲ https://yekaye.ir/al-muzzammil-73-16/
أَمْرِهَا
درباره کلمه «أمر» ذیل آیه اول همین سوره بحث شد. جلسه۱۱۷۶ https://yekaye.ir/at-talaq-65-01-2/
عَاقِبَةُ
قبلا بیان شد که ماده «عقب» از مواردی است که مشتقات بسیار زیادی دارد تا حدی که ابن فارس نتوانسته همه را ذیل یک اصل گرد آورد و بر این باور است که این ماده در اصل در دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای اینکه چیزی عقب بماند و بعد از چیز دیگر بیاید؛ و دیگری در معنای بلندی و شدت و صعوبت ، که مثال بارز دومی را عَقَبَه: «فَلاَ اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ؛ وَ ما أَدْراكَ مَا الْعَقَبَة» (بلد/۱۱-۱۲) (راه صعبالعبور در کوه که بالا رفتن از آن پرمشقت است) دانسته است که از نظر وی برای هر چیزی که در آن علو و شدتی باشد به کار میرود؛ و کلماتی مانند عُقاب (هم به معنای مواد سختی که وقتی چاهی را حفر میکنند برای محکم شدن جداره چاه بین آجرها میگذارند؛ و هم به معنای پرنده شکاری معروف) و … را به این دومی برگردانده است.
اما بسیاری از اهل لغت معنایی نزدیک به معنای اول را مبنا قرار داده و کوشیدهاند این چند مورد را هم به آن برگردانند:
راغب که بر مفهوم پشت چیزی بودن در این ماده تأکید دارد، عَقَبَة را به معنای مسیر پردستانداز (وعر) در کوه معرفی کرده است [که ظاهرا اشاره به اینکه کوهنورد پشت سر هم با فراز و نشیب مواجه میشود] و وجه تسمیه عُقاب را این میداند که برای شکار پشت سر هم فرود میآید.
مرحوم طبرسی هم که اصل معنای این ماده را از همان کلمه «عقب» (به معنای قسمت پشت پا؛ پاشنه پا) دانسته و همین پشت هم بودن را محور معنای این ماده دانسته، در خصوص وجه تسمیه عَقَبَة توضیح میدهد که راهی است که بالا رفتن از آن دشوار است و نیار به آن است که شدت در پی ضیق و مخاطره بیاید و و این احتمال را هم از دیگران مطرح کرده که در اصل یک گذرگاه خیلی تنگ در قله کوه بوده که مردم ناچار بودهاند پشت سر هم [یکی یکی] از آن عبور کنند.
مرحوم مصطفوی اصل این ماده را وقوع چیزی در پشت سر چیزی و متصل به آن دانسته و تفاوتش را با «خَلف» در این میداند که «خلف» پشت سر بودنی است اعم از اینکه متصل باشد یا منفصل؛ و همچون اغلب اهل لغت مثال بارز این مفهوم را کاربردش در خصوص پاشنه پا دانسته و وجه تسمیه عَقَبَة را هم این دانسته که شبیه پاشنه پا در قسمت انتهایی و اطراف کوه واقع شده است. وی در جای دیگر مطلب را این گونه توضیح می دهد که «عَقَبَة» آن چیزی است که از وجود راههای ممتد صعبالعبور در کوه حاصل میآید و معنای امتداد از فتحههای پشت سر هم این کلمه درمیآید و صعوبت هم به اقتضای کوه است زیرا چیزی که در کوه به نحو متعاقب حاصل میشود در زمین هموار رخ نمیدهد.
حسن جبل هم اصل این ماده را ملحق شدن غلیظ به آخر چیزی یا پشت سر آن دانسته به نحوی که در آن فروروند و آن را امتداد دهد و وجه تسمیه عَقَبَة را هم این دانسته که کوه بلند و صعبالعبوری است که بر مسیری که افراد در حال گذر از آن است واقع شده و برای پیمودن مسیر افراد ناچارند از آن عبور کنند.
کلمات عقب (با سه وزن: عَقِب و عُقْب و عُقُب) و «عقبى» و «عقبان» و «عاقبة» و «عقبة» و «عَقَب» همگی به معنای پشت و چیزی که در پشت قرار گرفته، میباشند. ...
خلیل و ابن فارس بر این باورند که «عاقبة» هر چیزی پایان آن است، که خلیل توضیح میدهد گاه این کلمه بدون «ة» (به صورت: عاقب) میآید و به صورتهای عَواقِب و عُقُبا و عُقَّب جمع بسته میشود؛ اما مرحوم مصطفوی بیان میکند که کلمه «عاقبت» به معنای چیزی است که در عقب چیزی حاصل میشود و «عقبی» (مونث معنوی کلمه عقبان) اسم یا صفت مونثی است که مذکر ندارد (شبیه حبلی). راغب بر این باور است که کلمات مانند «عُقْب» و «عُقبی» برای عاقبت خوب به کار میرود: «خَيْرٌ ثَواباً وَ خَيْرٌ عُقْباً» (كهف/۴۴)، «أُولئِكَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ» (رعد/۲۲) «سَلامٌ عَلَيْكُمْ بِما صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ» (رعد/۲۴) و کلمه «عاقبة» اگر به صورت مطلق بیاید برای عاقبت خوب: «وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ» (اعراف/۱۲۸؛ قصص/۸۸)، و اگر به صورت مضاف بیاید، برای عاقبت بد است: «ثُمَّ كانَ عاقِبَةَ الَّذينَ أَساؤُا السُّواى أَنْ كَذَّبُوا بِآياتِ اللَّه» (روم/۱۰)، «فَكانَ عاقِبَتَهُما أَنَّهُما فِي النَّارِ» (حشر/۱۷). باید گفت اگرچه این ادعا (خصوصا دومی) شواهد قرآنی فراوانی دارد، مثلا: «انْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظَّالِمينَ» (یونس/۳۹؛ قصص/۴۰)، «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ» (آل عمران/۱۳۷؛ انعام/۱۱؛ نحل/۳۶؛ زخرف/۲۵)، «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُجْرِمينَ» (اعراف/۸۴؛ نمل/۶۹)، «كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُفْسِدينَ» (اعراف/۸۶ و ۱۰۳)، «قُلْ سيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلُ كانَ أَكْثَرُهُمْ مُشْرِكينَ» (روم/۴۲)، «أَ وَ [فَ] لَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ …» (روم/۹؛ فاطر/۴۴؛ غافر/۲۱ و ۸۲؛ محمد/۱۰)، «فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعينَ» (نمل/۵۱)، «فَذاقَتْ وَبالَ أَمْرِها وَ كانَ عاقِبَةُ أَمْرِها خُسْراً» (طلاق/۹)، اما موارد خلاف این هم وجود دارد؛ هم در خصوص «عقبی» که علاوه بر عاقبت خوب برای عاقبت بد هم به کار رفته است، مانند «وَ لا يَخافُ عُقْباها» (شمس/۱۵) و «تِلْكَ عُقْبَى الَّذينَ اتَّقَوْا وَ عُقْبَى الْكافِرينَ النَّارُ» (رعد/۳۵)؛ و هم در خصوص «عاقبت» به نحو مضاف که آن هم علاوه بر عاقبت بد، برای عاقبت خوب نیز به کار رفته است: «الَّذينَ إِنْ مَكَّنَّاهُمْ فِي الْأَرْضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ وَ أَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَ لِلَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ» (حج/۴۱)، «وَ مَنْ يُسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَى اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى وَ إِلَى اللَّهِ عاقِبَةُ الْأُمُورِ» (لقمان/۲۲). البته کلمه «العاقبة» به نحو مطلق فقط در مورد عاقبت خوب استفاده شده است؛ هرچند عسکری در همین مورد هم معتقد است که ضرورت ندارد که حتما برای عاقبت خوب به کار رود و توضیح میدهد که اگر با حرف «ل» بیاید عاقبت خوب است که له شخص است و اگر با حرف «علی» بیاید برای عاقبت بد است که علیه شخص است؛ و در قرآن همه موارد که مثبت آمده چون با حرف «ل» است.
اشاره شد که «عاقبت» به معنای پایان کار است؛ تفاوتش با «انتهاء» [و نهایت] و «حد» در این است که «انتهاء» به محلی که چیزی به تمام میشود گویند و نقطه مقابل ابتداء است و «حد» چیزی است که محدود را از غیر خودش متمایز میکند، در حالی که عاقبت چیزی است که از سبب مقدم بر خویش حاصل آمده است و به یک معنا امتداد و برآیند حاصل از خود شیء است...
جلسه ۱۱۴۱ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-11/
خُسْرًا
قبلا بیان شد که ماده «خسر» در اصل دلالت بر «نقص» میکند؛ و نه هر نقصی، بلکه نقصی که بر سرمایه انسان وارد شود؛ خواه سرمایه مادی (مال التجاره) ویا سرمایه وجودی و جان خود آدمی؛ و در قرآن کریم از ۶۵ مورد استفاده از مشتقات این ماده، تنها سه موردش در معنای ضرر مادی به کار رفته است (أَوْفُوا الْكَيْلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ الْمُخْسِرينَ؛، شعرا/۱۸۱؛ وَ أَقيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْميزان، الرحمن/۹؛ وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُون، مطففین/۳).
معادل فارسی آن، «زیان» و در نقطه مقابل «سود» (ربح) است و از این جهت با «ضرر» که در مقابل «نفع» است، متفاوت میباشد.
برخی توضیح دادهاند که در زبان عربی برای از دست دادن سرمایه دو تعبیر به کار میرود: وقتی مقدار محدودی از سرمایه را از دست داده باشد «وضیعة» میگویند و وقتی کل سرمایه را ضرر کرده باشد «خسران» میگویند (هرچند بعدا خسران در مورد مقداری از سرمایه هم به کار رفته است)؛ و بر این اساس تعبیر «خسروا أنفسهم» هم بدین معناست که آنها چنان جان و هستی و تمام سرمایه وجودی خود خود را هدر دادهاند که گویی هلاک شدهاند و ظاهرا به همین جهت ست که اصل خسران را هلاکت هم دانستهاند.
جلسه ۲۴۳ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-22-2/