كَذَّبُوا
درباره ماده «کذب» اغلب به همین بسنده کردهاند که اصل این ماده نقطه مقابل «صدق» است و آن چیزی است که حقیقت و واقعیت نداشته باشد و «کِذب» به معنای خبر دادن از چیری برخلاف واقع است، اعم از اینکه عامدانه یا از روی اشتباه باشد. اما برخی توضیح دادهاند که اصل این ماده به معنای کم گذاشتن در کار است چنانکه به کسی که در جنگ موضعی را که داشته رها میکند میگویند «کذب عن قرنه»؛ و به تعبیر دیگر، اصل این ماده دلالت دارد بر نقص در حدت و شدتی که در چیزی جاری و یا لااقل مورد انتظار است، و به این جهت به سخن دروغ کذب گویند چون آنچه از کلام انتظار میرود بیان حقیقتی است که شخص در دل دارد، و دروغ، نقص و بلکه فقدان چیزی است که از کلام انتظار میرود و مؤید این معنا هم آن است که ماده «صدق» که نقطه مقابل آن است – چنانکه قبلا در جلسه 929 yekaye.ir/an-nesa-4-4 بیان شد - دلالت دارد بر قوتی در چیزی از حیث سخن یا غیر آن؛ و «صِدق» در مقابل «کذب» را بدین جهت چنین نامیدهاند که دارای قوتی فی نفسه است، برخلاف کذب که هیچ قوتی ندارد و باطل محض است؛ و بر همین اساس است که برای شیء صُلب و محکم، تعبیر «شیءٌ صَدْق» به کار میبرند.
در هر صورت «کَذِب» (َ يَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ؛ آل عمران/75) نیز همانند «کِذب» به معنای «دروغ» و امری است که برای ابراز خلاف واقع به کار گرفته شده، اعم از آن که:
- ناظر به مفاد سخن باشد (كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً؛ کهف/۵)
- یا ناظر به یک عمل و شیء خارجی (وَ جاؤُوا عَلی قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ؛ یوسف/۱۸)؛
- و حتی در جایی که خود سخن صحیح است اما اعتقادات با این سخن همراه نیست باز تعبیر «کذب» به کار میرود: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ» (منافقون/1)
- و گاه «کذب» و «کاذب» بودن، به خود فعل (نه فاعل آن) نسبت داده میشود، چنانکه یکی از احتمالات معنای آیه «ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ» (علق/16) این است که کاذبة را صفت خود ناصیه بدانیم، کنایه از اینکه دروغگویی در پیشانیاش نمایان است و یا معنای آیه «لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ» (واقعة/2) را این بدانیم که این واقعه، فعلة کاذبة نیست.
البته بسیاری از اهل لغت مانند زجاج و فراء بر این باورند که «کاذبة» در برخی آیات مانند « لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَة» (واقعه/۲)، نه اسم فاعل، بلکه مصدر است، شبیه عافیت و عاقبت، و اینها اسمهایی هستند که در جای مصدر مینشینند، چنانکه در مورد «باقیة» هم کاملا در معنای «بقاء» به کار رفته است: «فَهَلْ تَری لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ» (حاقه/8) و آنگاه معنای آیه محل بحث این است که برای وقوع قیامت هیچ دروغی در کار نیست و قابل تخطی نیست، و به تعبیر دیگر، قیامت امری است که هیچ چیزی نمیتواند آن را رد کند، چنانکه میگویند «حَمَلَ فما كَذَبَ: آن را بر دوش کشید و تخطی نکرد».
همانند آنچه قبلا درباره فعل «صَدَقَ» گفته شد، فعل «کَذَبَ» نیز هم به صورت لازم، هم متعدی یک مفعولی، و هم متعدی دومفعولی به کار میرود:
وقتی فقط خود فعل دروغ گفتن مد نظر باشد به صورت لازم به کار میرود (مثلا: وَ إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ، یوسف/27؛ وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ؛ یس/15؛ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ، بقره/10) چنانکه میگویند فلانی کاذب است: «أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ» (نحل/105)، «وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ» (غافر/28) و ظاهرا وقتی با حرف «علی» میآید هم به همین حالت ملحق میشود: «انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلی أَنْفُسِهِمْ» (انعام/24)، «هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلی رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمينَ» (هود/18)، «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَی الَّذينَ كَذَبُوا عَلَی اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ» (زمر/60).
اما وقتی به مقول قول (= سخنی که گفته شده) ویا مخاطب (کس ویا چیزی که کذب درباره اوست) توجه شود به صورت فعل متعدی یک مفعولی به کار میرود: «ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا» (یوسف/110)، «ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ» (هود/65)
و وقتی که هم به مخاطب و هم بدانچه کذب ناظر به آن است توجه شود به صورت متعدی دومفعولی به کار میرود «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی» (نجم/11) که در اینجا کلمه «أحداً» یا «نفسَه» در تقدیر است [یعنی دل در خصوص آنچه دید به کسی (یا به خودش) دروغ نگفت].
و البته در صورتی که به باب افعال یا تفعیل هم برود متعدی با یک مفعول خواهد شد، اما معنایش اندکی متفاوت است:
وقتی به باب افعال میرود به معنای «کسی را دروغگو یافتن» است؛ «أَكْذَبْتُهُ» یعنی «وجدته كاذبا».
اما وقتی به باب تفعیل میرود (کذّب، یُکَذّب، تکذیب) به معنای «نسبت دروغ دادن» به کسی یا به محتوایی به کار میرود، خواه آن شخص یا محتوا واقعا صادق باشد، یا کاذب؛ که در این صورت، ظاهرا:
- اگر امر مورد تکذیب انسان باشد بدون حرف اضافه میآید (فَكَذَّبُوهُ، اعراف/64؛ فَكَذَّبُوهُما، مؤمنون/48 و یس/14؛ وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ، حجر/80)
-و اگر مطلب یا یک حقیقتی باشد نه شخص، با حرف اضافه «بـ» میآید (كَذَّبُوا بِآياتِنا، بقره/39؛ كَلاَّ بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ، انفطار/9؛ ثُمَّ يُقالُ هذَا الَّذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ، مطففین/17؛ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً، فرقان/11؛ وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنی، لیل/9؛ كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ، حاقه/4؛ قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّه، انعام/31 و یونس/45؛ بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ، یونس/39؛ بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ، ق/5) و البته گاه میشود که برای تکذیب شخص از حرف اضافه «بـ» استفاده شود: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ... كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ» (قمر/23 و 33) و البته این باء همواره باء تعدیه نیست، بلکه گاه باء سببیت است، مثلا: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها» (شمس/11)، «فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِما تَقُولُونَ» (فرقان/19)؛
-و بسیار میشود که مفعول آن حذف میشود (وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ، واقعه/82؛ وَ لَقَدْ أَرَيْناهُ آياتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ أَبی، طه/56) و اسم فاعل آن «مُکَذِّب» میشود (ثُمَّ إِنَّكُمْ آیها الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ، واقعه/51؛ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ، آلعمران/137؛ فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبينَ، قلم/8؛ فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ، طور/11).
جالب توجه این است آنچه در قرآن از این باب آمده است همگی در مورد تکذیب کردنِ شخص یا محتوای صادق است: «كَذَّبُوا بِآياتِنا» (آل عمران/11)، «رَبِّ انْصُرْنِي بِما كَذَّبُونِ» (المؤمنون/26)، «بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِ» (ق/5)، «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا» (القمر/9)، «كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ» (الحاقة/4)، «وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ» (الحج/42)، «وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (فاطر/25)، «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» (الرحمن/13) ولذا لااقل در فضای قرآن، تکذیب همواره نوعی دلالت بر انکار حق و زیر بار حق نرفتن دارد؛ و آنجا هم که فرمود: «فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ» (أنعام/33) در واقع میخواهد بفرماید که آنان واقعا تو را دروغگو نیافتند و نمیتوانند دروغگو بودن تو را اثبات کنند و البته برخی این کاربرد کلمه «مکذّب» در معنای منفی را اقتضای طبیعی این کلمه دانستهاند و گفتهاند که اگر بخواهد در معنای تکذیب کردن سخن باطل باشد حتما باید بدان تصریح شود ویا قرینه واضحی بر آن بیاید؛ همان گونه که کلمه «کافر» هم به کار کثرت کاربردش در معنای مذموم بار منفی پیدا کرده ولو که کاربردش در معنایی مانند «کفر به طاغوت» در صورت تصریح یا وجود قرینه، رواست.
«كِذَّاب» هم به معنای «تّكذيب» به کار میرود: «وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا كِذَّاباً» (انبیاء/28)، «لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا كِذَّاباً» (نبأ/35) یعنی در بهشت افراد همدیگر را تکذیب نمیکنند (زیرا نه کسی دروغ میگوید؛ و نه کسی در مقابل سخن حق عناد میورزد) و این کلمه در این آیه اخیر به صورت غیرمشدد (کِذَاباً) هم قرائت شده، که در این صورت به معنای «مکاذبه» است، یعنی به همدیگر دروغ نمیگویند.
اشاره شد که «كِذَّاب» مصدر و به معنای «تكذيب» است؛ اما باید توجه داشت که «کَذَّاب» (همانند کلمات كَذُوب و كُذُبْذُب و كَيْذُبَان) صیغه مبالغه است: «سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ» (قمر/26)، «قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ» (ص/4) و البته به لباسی هم که رنگآمیزی شده «كَذَّابَة» میگویند ظاهرا از این جهت که گویی حال واقعی خود را نشان نمیدهد.
ماده «کذب» به برخی کلمات مانند «بهتان»، «زور»، «خرص»، «إفک»، و «جحد» نزدیک است. در مورد دو کلمه نخست قبلا (در بحث از ماده «بهت» در جلسه 974 yekaye.ir/an-nesa-4-20) بیان شد که «کذب» مطلق دروغ و سخن خلاف واقع است، «زور» دروغی است که تزیین داده شده و در ظاهری نیکو بیان شده چنانکه از عمر نقل شده که «زورت يوم السقيفة كلاما: در روز سقیفه کلامی را مزورانه گفتم» و ماده «بهت» در اصل به معنای گیج شدن و حیرت به کار میرود و «بهتان» آن دروغی است که مواجهه با آن انسان را مبهوت و شگفتزده میکند.
و اکنون میافزاییم تفاوتش با «إفک» هم در این است که «کذب» به هر گونه دروغی گفته میشود، اما «إفک» فقط به دروغی که قبحش کاملا فاحش باشد (مانند دروغ بستن بر خدا و پیامبر ویا تهمت زنا زدن به شخص پاکدامن) گفته میشود؛ و اصل «إفک» به معنای برگرداندن (صرف) کسی یا چیزی از مسیر اصلیاش است
و تفاوتش با «جحد» (وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا: نمل/۱۴) این است که در «کذب» صرف اینکه خبر با واقعیت تطابق نداشته باشد کافی است، یعنی میتواند در مقام انکار باشد یا در غیر مقام انکار [مثلا مقام فریب یا حتی اشتباه]؛ اما در «جحد» انکار امر آشکار و واقعی، علیرغم علم به واقعی بودن آن، مد نظر است.
و تفاوتش با «خرص» (قُتِلَ الْخَرَّاصُون؛ ذاریات/۱۰) هم در این است که اصل ماده «خرص» برای تخمین زدن به کار میرود چنانکه وقتی میگویند «كم خرص نخلك» یعنی «درخت خرمایت چقدر ثمره خواهد داشت» و چون غالبا تخمین زدن بسیاری از اوقات بدون تحقیق و صرفا بر اساس گمانهزنی است، شبیه دروغ شده و کمکم در خصوص مواردی که دروغ است به کار رفته است بدین ترتیب میتوان گفت معنای دقیق «خرص» سخن بیپایه و بیمبناست، تا دروغ.
جلسه ۹۶۹ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-2/
أَنْباؤُا
درباره ماده «نبأ» قبلا بیان شد که اگرچه حسن جبل بر این باور است که معنای محوری این ماده به معنای «ظاهر شدن و روی کار آمدنی است که مسبوق به – یا پیچیده در – خفائی بوده باشد»؛ اما اغلب اهل لغت اصل آن را به معنای «انتقال چیزی از جایی به جای دیگر» معرفی کردهاند، چنانکه به سیل ویا انسانی که از جای دیگری آمده «نابئ» میگویند؛ و به «صوت» هم «نَبْأة» میگویند چون از مکانی به مکان دیگر میآید؛ بر همین اساس در مورد «خبر» دادن هم به کار رفته است. بدین ترتیب، کلمه «نبأ» (جمع آن «أنباء») را عموما به معنای «خبر» دانستهاند، البته نه هر خبری، بلکه خبری که سه شرط داشته باشد: مهم باشد، دارای فایده زیاد باشد، و به طوری باشد که انسان بر اثر شنیدن آن، یقین یا گمان قوی پیدا کند؛ پس خبری که قرار است از آن به «نبأ» تعبیر شود سزاوار است که از هرگونه کذبی عاری باشد: «قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ؛ أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ» (ص/67-68)، «عَمَّ یتَساءَلُونَ؛ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِیمِ» (نبأ/1- 2)، «أَ لَمْ یأْتِكُمْ نَبَأُ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ» (تغابن/5)، «تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحِیها إِلَیكَ» (هود/49)، «تِلْكَ الْقُری نَقُصُّ عَلَیكَ مِنْ أَنْبائِها» (أعراف/101)، «ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْقُری نَقُصُّهُ عَلَیكَ» (هود/100)، و با توجه به این ویژگیهاست که وقتی فاسق چنین خبری میآورد نیاز به تحقیق و بررسی دارد: «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا» (حجرات/6).
به خاطر همین دلالت «نبأ» بر معنای خبر، وقتی این ماده به باب إفعال یا تفعیل میرود و متعدی میشود، به معنای خبر دادن و آگاه کردن میباشد؛ مانند: «أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ» (بقرة/31)، «أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ» (بقرة/33)، «نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِیلِهِ» (یوسف/37)، «وَ نَبِّئْهُمْ عَنْ ضَیفِ إِبْراهِیم» (حجر/51)، «أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا یعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ» (یونس/18)، «قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا یعْلَمُ» (رعد/33)، «نَبِّئُونِی بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ» (أنعام/143)، «قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ» (توبة/94)؛ و در تفاوت این دو گفتهاند وقتی به باب تفعیل میرود بلیغتر از وقتی است که به باب إفعال میرود، و شاهد بر این مدعا را کاربردش در آیات معاد مانند «فَلَنُنَبِّئَنَ الَّذِینَ كَفَرُوا» (فصلت/50)، «ینَبَّؤُا الْإِنْسانُ یوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ» (قیامة/13)، «فَینَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (مائدة/105) ویا در این دو آیه «فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِی الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ» (تحریم/3) و «قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ» (توبة/94) دانستهاند که خدا خودش دارد پیامبرش را خبردار میکند؛ اما به نظر میرسد مثال نقضهای متعددی (بویژه در خصوص باب افعال) دارد، چنانکه در داستان تعلیم اسماء و گفتگوی آدم و فرشتگان مکرر از این تعبیر استفاده میشود و شاید بتوان گفت که تحلیل مرحوم مصطفوی به صواب نزدیکتر است که در باب افعال، توجه اصلی به جهت صدور فعل [= عملِ خبردار کردن] است؛ اما باب تفعیل بیشتر ناظر به وقوع فعل و نسبتش با مفعول [= مفاد خبر] است...
در تفاوت «نبأ» و «خبر»- غیر از سه شرطی که برای «خبر»ی که بخواهد «نبأ» باشد اشاره شد- گفتهاند: خبر را میتوان در جایی که مخاطب درباره مطلب اطلاع دارد به کار برد (مثلا: درباره من چه خبری داری؟)؛ اما نبأ حتما در جایی است که انسان علم ندارد. ظاهرا این نکته هم به خاطر معنای اصلی ماده آن است که در آن، ظهور بعد از خفاء ویا انتقال از جایی به جای دیگر نهفته است؛ و از تفاوتهای ظریف این دو آن است که «انباء» از چیزی، میتواند رخ دهد، بدون اینکه فاعل آن آگاهی و شعوری نسبت به آن «نبأ» داشته باشد، مثلا میگویند: «هذا الأمر ینبئ بکذا»؛ در حالی که در خصوص «خبر» چنین تعبیری بیمعناست.
غالبا کلمات «نبی: پیامبر» و «نبوت» را از ماده «نبو» دانستهاند، که دربارهاش همانجا توضیح داده شد؛ اما معدودی آن را از همین ماده «نبأ» دانسته و وجه تسمیهاش را این گفتهاند که وی از جانب خدا خبر میآورد یا از این جهت که برخوردار از خبرهای مهمی است که مایه آرامش عقول پاکنهاد است؛ و با این توضیح معلوم میشود که کلمه نبی (بر وزن فعیل) را، هم میتوان به معنای اسم فاعل دانست، یعنی خبر دهنده (مُخبِر)، که شاهدش آیاتی است مانند «نَبِّئْ عِبادِی» (حجر/49) یا «قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ» (آل عمران/15)؛ و هم احتمال دارد به معنای اسم مفعول باشد، یعنی کسی که خبری به او دادهاند و شاهد بر این معنا را آیه «نَبَّأَنِی الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ» (تحریم/3) دانستهاند؛ که البته دیدگاه دوم رایجتر است.
جلسه ۱۰۶۷ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-02-2/#_Toc165821408
يَسْتَهْزِؤُن
قبلا بیان شد که برخی اصل ماده «هزأ» را در معنای «مسخره کردن» ویا «مزاح وشوخی مخفیانه» دانستهاند؛ اما دیگران تفاوت «استهزاء» با «مزاح» را در این دانستهاند که ماده «هزأ» برای مزاح و شوخیای است که ناشی از حقیر دانستن ویا همراه است با تحقیر کردن شخصی که مورد استهزاء قرار میگیرد، تا حدی که مرحوم مصطفوی اصل معنای آن را هر سخن یا کاری که در آن تحقیر و اهانت نهفته باشد، قلمداد کرده است. شاید بتوان آن را درست نقطه مقابل «جدی گرفتن» دانست.
اغلب اهل لغت بین «هزأ» و «استهزأ» تفاوت محسوسی را قائل نیستند؛ حداکثر این است که «استهزاء» را “در «هزؤ» وارد شدن” دانستهاند، یعنی میتوان گفت فرق «هزأ» با «استهزء» در این است که «هزء» آن وضعیت حقارتآمیزی است که حاصل شده؛ ولی «استهزاء» درصدد ایجاد آن وضعیت برآمدن است.
همچنین در تفاوت «استهزاء» با «سُخریه» (= مسخره کردن) دو وجه مطرح شده است. یکی اینکه در مسخره کردن حتما چیزی در شخص مورد نظر هست که به خاطر آن وی مسخره میشود؛ اما در استهزاء لزوما چنین نیست، و شاید واقعا هیچ نکتهای در شخصی نباشد اما او را مورد استهزاء قرار دهند. دوم اینکه «مسخره کردن» از آنجا که از ماده «سخر» گرفته شده، در آن نوعی سلطهجویی و به تسخیر درآوردن شخص مد نظر است.
جلسه 637 http://yekaye.ir/al-kahf-18-56/