سوره الشعراء - آیه 6

۱۲۲۱) سوره شعراء (۲۶) آیه ۶ فَقَدْ کَذَّبُوا فَسَیَاْتٖیهِمْ أَنْبٰؤُا ماٰ کاٰنُوا بِهٖ یَسْتَهْزِءُونَ ۱۴ محرم ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۴/۰۸

حقا که تکذیب کردند پس بزودی بدیشان خبرهای آنچه که همواره بدان استهزاء می‌کردند خواهد رسید.

فَسَيَأْتِيهِمْ / فَسَياتِيهِم / فَسَيَأْتِيهُم۱

أَنْبٰؤُا / أَنْبٰءا / أَنْبٰوُا۲

يَسْتَهْزِءُونَ / يَسْتَهْزُونَ / يَسْتَهْزِیُونَ۳


  1. . تقدمت القراءة فيه في الآية السابقة. (معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۰)↩
  2. . رسمت الهمزة فيه على واو في بعض المصاحف «أنبؤُ»، ومفردة في البعض الآخر، فعلى القول بأنها مرسومة على واو يكون لحمزة وقفاً وهشام بخلاف عنه اثنا عشر وجهاً، وهي: إبدال الهمزة ألفاً مع القصر والتوسط والمد. وتسهيلها بالرَّوْم مع المد والقصر، ثم إبدالها واوا على الرسم مع القصر والتوسط والمد بالسكون المحض، ومثلها مع الإشمام والرَّوْم على القصر.
    وعلى القول بأنها مفردة يكون فيها خمسة أوجه وهي: ثلاثة الإبدال والتسهيل بالرَّوْم مع المد والقصر.
    وتقدم مثل هذا في الآية من سورة الأنعام. (معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۰-401)
    ↩
  3. . قرأ أبو جعفر بحذف الهمزة مع ضم الزاي وصلاً ووقفاً «يستهزون».
    . ولحمزة وقفاً ثلاثة أوجه: الأول: كأبي جعفر. والثاني: التسهيل بَيْنَ بَيْنَ. والثالث : إبدال الهمزة ياء خالصة «يستهزيون».
    . وقرأ الأزرق بتثليث البدل.
    وتقدم هذا في الآية من سورة الأنعام ، والآية / من سورة هود. (معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۱)
    ↩

كَذَّبُوا

درباره ماده «کذب» اغلب به همین بسنده کرده‌اند که اصل این ماده نقطه مقابل «صدق» است و آن چیزی است که حقیقت و واقعیت نداشته باشد و «کِذب» به معنای خبر دادن از چیری برخلاف واقع است، اعم از اینکه عامدانه یا از روی اشتباه باشد. اما برخی توضیح داده‌اند که اصل این ماده به معنای کم گذاشتن در کار است چنانکه به کسی که در جنگ موضعی را که داشته رها می‌کند می‌گویند «کذب عن قرنه»؛ و به تعبیر دیگر، اصل این ماده دلالت دارد بر نقص در حدت و شدتی که در چیزی جاری و یا لااقل مورد انتظار است، و به این جهت به سخن دروغ کذب گویند چون آنچه از کلام انتظار می‌رود بیان حقیقتی است که شخص در دل دارد، و دروغ، نقص و بلکه فقدان چیزی است که از کلام انتظار می‌رود و مؤید این معنا هم آن است که ماده «صدق» که نقطه مقابل آن است – چنانکه قبلا در جلسه 929 yekaye.ir/an-nesa-4-4 بیان شد - دلالت دارد بر قوتی در چیزی از حیث سخن یا غیر آن؛ و «صِدق» در مقابل «کذب» را بدین جهت چنین نامیده‌اند که دارای قوتی فی نفسه است، برخلاف کذب که هیچ قوتی ندارد و باطل محض است؛ و بر همین اساس است که برای شیء صُلب و محکم، تعبیر «شی‏ءٌ صَدْق» به کار می‌برند.

در هر صورت «کَذِب» (َ يَقُولُونَ عَلَی اللَّهِ الْكَذِبَ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ؛ آل عمران/75) نیز همانند «کِذب» به معنای «دروغ» و امری است که برای ابراز خلاف واقع به کار گرفته شده، اعم از آن که:

- ناظر به مفاد سخن باشد (كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً؛ کهف/۵)

- یا ناظر به یک عمل و شیء خارجی (وَ جاؤُوا عَلی‏ قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ‏؛ یوسف/۱۸)؛

- و حتی در جایی که خود سخن صحیح است اما اعتقادات با این سخن همراه نیست باز تعبیر «کذب» به کار می‌رود: «إِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ إِنَّكَ لَرَسُولُ اللَّهِ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ» (منافقون/1)

- و گاه «کذب» و «کاذب» بودن، به خود فعل (نه فاعل آن) نسبت داده می‌شود، چنانکه یکی از احتمالات معنای آیه «ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ» (علق/16) این است که کاذبة را صفت خود ناصیه بدانیم، کنایه از اینکه دروغگویی در پیشانی‌اش نمایان است و یا معنای آیه «لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَةٌ» (واقعة/2) را این بدانیم که این واقعه، فعلة کاذبة نیست.

البته بسیاری از اهل لغت مانند زجاج و فراء ‌بر این باورند که «کاذبة» در برخی آیات مانند « لَيْسَ لِوَقْعَتِها كاذِبَة» (واقعه/۲)، نه اسم فاعل، بلکه مصدر است، شبیه عافیت و عاقبت، و اینها اسمهایی هستند که در جای مصدر می‌نشینند، چنانکه در مورد «باقیة» هم کاملا در معنای «بقاء»‌ به کار رفته است: «فَهَلْ تَری‏ لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ» (حاقه/8) و آنگاه معنای آیه محل بحث این است که برای وقوع قیامت هیچ دروغی در کار نیست و قابل تخطی نیست، و به تعبیر دیگر، قیامت امری است که هیچ چیزی نمی‌تواند آن را رد کند، چنانکه می‌گویند «حَمَلَ فما كَذَبَ: آن را بر دوش کشید و تخطی نکرد».

همانند آنچه قبلا درباره فعل «صَدَقَ» گفته شد، فعل «کَذَبَ» نیز هم به صورت لازم، هم متعدی یک مفعولی، و هم متعدی دومفعولی به کار می‌رود:

وقتی فقط خود فعل دروغ گفتن مد نظر باشد به صورت لازم به کار می‌رود (مثلا: وَ إِنْ كانَ قَميصُهُ قُدَّ مِنْ دُبُرٍ فَكَذَبَتْ، یوسف/27؛ وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَكْذِبُونَ؛ یس/15؛ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ، بقره/10) چنانکه می‌گویند فلانی کاذب است: «أُولئِكَ هُمُ الْكاذِبُونَ» (نحل/105)، «وَ إِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ» (غافر/28) و ظاهرا وقتی با حرف «علی» می‌آید هم به همین حالت ملحق می‌شود: «انْظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلی‏ أَنْفُسِهِمْ» (انعام/24)، «هؤُلاءِ الَّذينَ كَذَبُوا عَلی‏ رَبِّهِمْ أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَی الظَّالِمينَ» (هود/18)، «وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَی الَّذينَ كَذَبُوا عَلَی اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ» (زمر/60).

اما وقتی به مقول قول (= سخنی که گفته شده) ویا مخاطب (کس ویا چیزی که کذب درباره اوست) توجه شود به صورت فعل متعدی یک مفعولی به کار می‌رود: «ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا» (یوسف/110)، «ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ» (هود/65)

و وقتی که هم به مخاطب و هم بدانچه کذب ناظر به آن است توجه شود به صورت متعدی دومفعولی به کار می‌رود «ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی»‏ (نجم/11) که در اینجا کلمه «أحداً» یا «نفسَه» در تقدیر است [یعنی دل در خصوص آنچه دید به کسی (یا به خودش) دروغ نگفت].

و البته در صورتی که به باب افعال یا تفعیل هم برود متعدی با یک مفعول خواهد شد، اما معنایش اندکی متفاوت است:

وقتی به باب افعال می‌رود به معنای «کسی را دروغگو یافتن» است؛ «أَكْذَبْتُهُ» یعنی «وجدته كاذبا».

اما وقتی به باب تفعیل می‌رود (کذّب، یُکَذّب، تکذیب) به معنای «نسبت دروغ دادن» به کسی یا به محتوایی به کار می‌رود، خواه آن شخص یا محتوا واقعا صادق باشد، یا کاذب؛ که در این صورت، ظاهرا:

- اگر امر مورد تکذیب انسان باشد بدون حرف اضافه می‌آید (فَكَذَّبُوهُ، اعراف/64؛ فَكَذَّبُوهُما، مؤمنون/48 و یس/14؛ وَ لَقَدْ كَذَّبَ أَصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرْسَلينَ، حجر/80)

-و اگر مطلب یا یک حقیقتی باشد نه شخص، با حرف اضافه «بـ» می‌آید (كَذَّبُوا بِآياتِنا، بقره/39؛ كَلاَّ بَلْ تُكَذِّبُونَ بِالدِّينِ، انفطار/9؛ ثُمَّ يُقالُ هذَا الَّذي كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ، مطففین/17؛ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً، فرقان/11؛ وَ كَذَّبَ بِالْحُسْنی، ‏لیل/9؛ كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ، حاقه/4؛ قَدْ خَسِرَ الَّذينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللَّه، انعام/31 و یونس/45؛ بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحيطُوا بِعِلْمِهِ، یونس/39؛ بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ، ق/5) و البته گاه می‌شود که برای تکذیب شخص از حرف اضافه «بـ» استفاده شود: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ... كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ» (قمر/23 و 33) و البته این باء همواره باء تعدیه نیست، بلکه گاه باء سببیت است، مثلا: «كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْواها» (شمس/11)، «فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِما تَقُولُونَ» (فرقان/19)؛

-و بسیار می‌شود که مفعول آن حذف می‌شود (وَ تَجْعَلُونَ رِزْقَكُمْ أَنَّكُمْ تُكَذِّبُونَ، واقعه/82؛ وَ لَقَدْ أَرَيْناهُ آياتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ أَبی، ‏طه/56) و اسم فاعل آن «مُکَذِّب» می‌شود (ثُمَّ إِنَّكُمْ آیها الضَّالُّونَ الْمُكَذِّبُونَ، واقعه/51؛ فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبينَ، آل‌عمران/137؛ فَلا تُطِعِ الْمُكَذِّبينَ، قلم/8؛ فَوَيْلٌ يَوْمَئِذٍ لِلْمُكَذِّبينَ، طور/11).

جالب توجه این است آنچه در قرآن از این باب آمده است همگی در مورد تکذیب کردنِ شخص یا محتوای صادق است: «كَذَّبُوا بِآياتِنا» (آل عمران/11)، «رَبِّ انْصُرْنِي بِما كَذَّبُونِ» (المؤمنون/26)، «بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقِ»‏ (ق/5)، «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا» (القمر/9)، «كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَ عادٌ بِالْقارِعَةِ» (الحاقة/4)، «وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ»‏ (الحج/42)، «وَ إِنْ يُكَذِّبُوكَ فَقَدْ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ»‏ (فاطر/25)، «فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ» (الرحمن/13) ولذا لااقل در فضای قرآن، تکذیب همواره نوعی دلالت بر انکار حق و زیر بار حق نرفتن دارد؛ و آنجا هم که فرمود: «فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ»‏ (أنعام/33) در واقع می‌خواهد بفرماید که آنان واقعا تو را دروغگو نیافتند و نمی‌توانند دروغگو بودن تو را اثبات کنند و البته برخی این کاربرد کلمه «مکذّب» در معنای منفی را اقتضای طبیعی این کلمه دانسته‌اند و گفته‌اند که اگر بخواهد در معنای تکذیب کردن سخن باطل باشد حتما باید بدان تصریح شود ویا قرینه واضحی بر آن بیاید؛ همان گونه که کلمه «کافر» هم به کار کثرت کاربردش در معنای مذموم بار منفی پیدا کرده ولو که کاربردش در معنایی مانند «کفر به طاغوت» در صورت تصریح یا وجود قرینه، رواست.

«كِذَّاب» هم به معنای «تّكذيب» به کار می‌رود: «وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا كِذَّاباً» (انبیاء/28)، «لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَ لا كِذَّاباً» (نبأ/35) یعنی در بهشت افراد همدیگر را تکذیب نمی‌کنند (زیرا نه کسی دروغ می‌گوید؛ و نه کسی در مقابل سخن حق عناد می‌ورزد) و این کلمه در این آیه اخیر به صورت غیرمشدد (کِذَاباً) هم قرائت شده، که در این صورت به معنای «مکاذبه» است، یعنی به همدیگر دروغ نمی‌گویند.

اشاره شد که «كِذَّاب» مصدر و به معنای «تكذيب» است؛ اما باید توجه داشت که «کَذَّاب» (همانند کلمات كَذُوب و كُذُبْذُب و كَيْذُبَان) صیغه مبالغه است: «سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ» (قمر/26)، «قالَ الْكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ» (ص/4) و البته به لباسی هم که رنگ‌آمیزی شده «كَذَّابَة» می‌گویند ظاهرا از این جهت که گویی حال واقعی خود را نشان نمی‌دهد.

ماده «کذب» به برخی کلمات مانند «بهتان»، «زور»، «خرص»، «إفک»، و «جحد» نزدیک است. در مورد دو کلمه نخست قبلا (در بحث از ماده «بهت» در جلسه 974 yekaye.ir/an-nesa-4-20) بیان شد که «کذب» مطلق دروغ و سخن خلاف واقع است، «زور» دروغی است که تزیین داده شده و در ظاهری نیکو بیان شده چنانکه از عمر نقل شده که «زورت يوم السقيفة كلاما: در روز سقیفه کلامی را مزورانه گفتم» و ماده «بهت» در اصل به معنای گیج شدن و حیرت به کار می‌رود و «بهتان» آن دروغی است که مواجهه با آن انسان را مبهوت و شگفت‌زده می‌کند.

و اکنون می‌افزاییم تفاوتش با «إفک» هم در این است که «کذب» به هر گونه دروغی گفته می‌شود، اما «إفک» فقط به دروغی که قبحش کاملا فاحش باشد (مانند دروغ بستن بر خدا و پیامبر ویا تهمت زنا زدن به شخص پاکدامن) گفته می‌شود؛ و اصل «إفک» به معنای برگرداندن (صرف) کسی یا چیزی از مسیر اصلی‌اش است

و تفاوتش با «جحد» (وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا: نمل/۱۴) این است که در «کذب» صرف اینکه خبر با واقعیت تطابق نداشته باشد کافی است، یعنی می‌تواند در مقام انکار باشد یا در غیر مقام انکار [مثلا مقام فریب یا حتی اشتباه]؛ اما در «جحد» انکار امر آشکار و واقعی، علیرغم علم به واقعی بودن آن، مد نظر است.

و تفاوتش با «خرص» (قُتِلَ الْخَرَّاصُون‏؛ ذاریات/۱۰) هم در این است که اصل ماده «خرص» برای تخمین زدن به کار می‌رود چنانکه وقتی می‌گویند «كم خرص نخلك» یعنی «درخت خرمایت چقدر ثمره خواهد داشت» و چون غالبا تخمین زدن بسیاری از اوقات بدون تحقیق و صرفا بر اساس گمانه‌زنی است، شبیه دروغ شده و کم‌کم در خصوص مواردی که دروغ است به کار رفته است بدین ترتیب می‌توان گفت معنای دقیق «خرص» سخن بی‌پایه و بی‌مبناست، تا دروغ.

جلسه ۹۶۹ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-2/

أَنْباؤُا

درباره ماده «نبأ» قبلا بیان شد که اگرچه حسن جبل بر این باور است که معنای محوری این ماده به معنای «ظاهر شدن و روی کار آمدنی است که مسبوق به – یا پیچیده در – خفائی بوده باشد»؛ اما اغلب اهل لغت اصل آن را به معنای «انتقال چیزی از جایی به جای دیگر» معرفی کرده‌اند، چنانکه به سیل ویا انسانی که از جای دیگری آمده «نابئ» می‌گویند؛ و به «صوت» هم «نَبْأة» می‌گویند چون از مکانی به مکان دیگر می‌آید؛ بر همین اساس در مورد «خبر» دادن هم به کار رفته است. بدین ترتیب، کلمه «نبأ» (جمع آن «أنباء») را عموما به معنای «خبر» دانسته‌اند، البته نه هر خبری، بلکه خبری که سه شرط داشته باشد: مهم باشد، دارای فایده زیاد باشد، و به طوری باشد که انسان بر اثر شنیدن آن، یقین یا گمان قوی پیدا کند؛ پس خبری که قرار است از آن به «نبأ» تعبیر شود سزاوار است که از هرگونه کذبی عاری باشد: «قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ؛ أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ‏» (ص/67-68)، «عَمَّ یتَساءَلُونَ؛ عَنِ‏ النَّبَإِ الْعَظِیمِ‏» (نبأ/1- 2)، «أَ لَمْ یأْتِكُمْ‏ نَبَأُ الَّذِینَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ فَذاقُوا وَبالَ أَمْرِهِمْ‏» (تغابن/5)، «تِلْكَ مِنْ‏ أَنْباءِ الْغَیبِ نُوحِیها إِلَیكَ‏» (هود/49)، «تِلْكَ الْقُری‏ نَقُصُّ عَلَیكَ مِنْ‏ أَنْبائِها» (أعراف/101)، «ذلِكَ مِنْ‏ أَنْباءِ الْقُری‏ نَقُصُّهُ عَلَیكَ‏» (هود/100)، و با توجه به این ویژگی‌هاست که وقتی فاسق چنین خبری می‌آورد نیاز به تحقیق و بررسی دارد: «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ‏ بِنَبَإٍ فَتَبَینُوا» (‌حجرات/6).

به خاطر همین دلالت «نبأ» بر معنای خبر، وقتی این ماده به باب إفعال یا تفعیل می‌رود و متعدی می‌شود، به معنای خبر دادن و آگاه کردن می‌باشد؛ مانند: «أَنْبِئُونِی‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ‏» (بقرة/31)، «أَنْبِئْهُمْ‏ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ‏ بِأَسْمائِهِمْ‏» (بقرة/33)، «نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِیلِهِ‏» (یوسف/37)، «وَ نَبِّئْهُمْ‏ عَنْ ضَیفِ إِبْراهِیم‏» (حجر/51)، «أَ تُنَبِّئُونَ‏ اللَّهَ بِما لا یعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ‏» (یونس/18)، «قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ‏ تُنَبِّئُونَهُ‏ بِما لا یعْلَمُ‏» (رعد/33)، «نَبِّئُونِی‏ بِعِلْمٍ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِینَ‏» (أنعام/143)، «قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ‏» (توبة/94)؛ و در تفاوت این دو گفته‌اند وقتی به باب تفعیل می‌رود بلیغتر از وقتی است که به باب إفعال می‌رود، و شاهد بر این مدعا را کاربردش در آیات معاد مانند «فَلَنُنَبِّئَنَ‏ الَّذِینَ كَفَرُوا» (فصلت/50)، «ینَبَّؤُا الْإِنْسانُ یوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ» (قیامة/13)، «فَینَبِّئُكُمْ‏ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (مائدة/105) ویا در این دو آیه «فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ‏ أَنْبَأَكَ‏ هذا قالَ‏ نَبَّأَنِی‏ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ» (تحریم/3) و «قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ‏» (توبة/94) دانسته‌اند که خدا خودش دارد پیامبرش را خبردار می‌کند؛ اما به نظر می‌رسد مثال نقض‌های متعددی (بویژه در خصوص باب افعال) دارد، چنانکه در داستان تعلیم اسماء و گفتگوی آدم و فرشتگان مکرر از این تعبیر استفاده می‌شود و شاید بتوان گفت که تحلیل مرحوم مصطفوی به صواب نزدیکتر است که در باب افعال، توجه اصلی به جهت صدور فعل [= عملِ خبردار کردن] است؛ اما باب تفعیل بیشتر ناظر به وقوع فعل و نسبتش با مفعول [= مفاد خبر] است...

در تفاوت «نبأ» و «خبر»- غیر از سه شرطی که برای «خبر»ی که بخواهد «نبأ» باشد اشاره شد- گفته‌اند: خبر را می‌توان در جایی که مخاطب درباره مطلب اطلاع دارد به کار برد (مثلا: درباره من چه خبری داری؟)؛ اما نبأ حتما در جایی است که انسان علم ندارد. ظاهرا این نکته هم به خاطر معنای اصلی ماده آن است که در آن، ظهور بعد از خفاء ویا انتقال از جایی به جای دیگر نهفته است؛ و از تفاوتهای ظریف این دو آن است که «انباء» از چیزی، می‌تواند رخ دهد، بدون اینکه فاعل آن آگاهی و شعوری نسبت به آن «نبأ» داشته باشد، مثلا می‌گویند: «هذا الأمر ینبئ بکذا»؛ در حالی که در خصوص «خبر» چنین تعبیری بی‌معناست.

غالبا کلمات «نبی: پیامبر» و «نبوت» را از ماده «نبو» دانسته‌اند، که درباره‌اش همانجا توضیح داده شد؛ اما معدودی آن را از همین ماده «نبأ» دانسته و وجه تسمیه‌اش را این گفته‌اند که وی از جانب خدا خبر می‌آورد یا از این جهت که برخوردار از خبرهای مهمی است که مایه آرامش عقول پاک‌نهاد است؛ و با این توضیح معلوم می‌شود که کلمه نبی (بر وزن فعیل) را، هم می‌توان به معنای اسم فاعل دانست، یعنی خبر دهنده (مُخبِر)، که شاهدش آیاتی است مانند «نَبِّئْ عِبادِی» ‏(حجر/49) یا «قُلْ أَ أُنَبِّئُكُمْ» (آل عمران/15)؛ و هم احتمال دارد به معنای اسم مفعول باشد، یعنی کسی که خبری به او داده‌اند و شاهد بر این معنا را آیه «نَبَّأَنِی الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ» (تحریم/3) دانسته‌اند؛ که البته دیدگاه دوم رایجتر است.

جلسه ۱۰۶۷ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-02-2/#_Toc165821408

يَسْتَهْزِؤُن‏

قبلا بیان شد که برخی اصل ماده «هزأ» را در معنای «مسخره کردن» ویا «مزاح وشوخی مخفیانه» دانسته‌اند؛ اما دیگران تفاوت «استهزاء» با «مزاح» را در این دانسته‌اند که ماده «هزأ» برای مزاح و شوخی‌ای است که ناشی از حقیر دانستن ویا همراه است با تحقیر کردن شخصی که مورد استهزاء قرار می‌گیرد، تا حدی که مرحوم مصطفوی اصل معنای آن را هر سخن یا کاری که در آن تحقیر و اهانت نهفته باشد، قلمداد کرده است. شاید بتوان آن را درست نقطه مقابل «جدی گرفتن» دانست.

اغلب اهل لغت بین «هزأ» و «استهزأ» تفاوت محسوسی را قائل نیستند؛ حداکثر این است که «استهزاء» را “در «هزؤ» وارد شدن” دانسته‌اند، یعنی می‌توان گفت فرق «هزأ» با «استهزء» در این است که «هزء» آن وضعیت حقارت‌آمیزی است که حاصل شده؛ ولی «استهزاء» درصدد ایجاد آن وضعیت برآمدن است.

همچنین در تفاوت «استهزاء» با «سُخریه» (= مسخره کردن) دو وجه مطرح شده است. یکی اینکه در مسخره کردن حتما چیزی در شخص مورد نظر هست که به خاطر آن وی مسخره می‌شود؛ اما در استهزاء لزوما چنین نیست، و شاید واقعا هیچ نکته‌ای در شخصی نباشد اما او را مورد استهزاء قرار دهند. دوم اینکه «مسخره کردن» از آنجا که از ماده «سخر» گرفته شده، در آن نوعی سلطه‌جویی و به تسخیر درآوردن شخص مد نظر است.

جلسه 637 http://yekaye.ir/al-kahf-18-56/

۱) از امام باقر (ع) روایت شده که فرمودند:

همانا قرآن شاهدِ حق است، و حضرت محمّد (ص) محل استقراری برای آن است. پس هر که وسیله‌ای به وسیله خدا [=قرآن] برگزیند، وسیله‌ها [ی دیگر] راه را بر او نبندند*. و هر که غیر از آن را وسیله قرار دهد، همراه هر دروغ‌زنی [خواهد بود]. پس تقوای الهی در پیش گیرید که خدا نشانه‌های دینتان و مناره‌های هدایتتان را برای شما آشکار کرده است. پس کار [دین] خود را با سستی برمگیرید و دینتان را به مسخره نگیرید، که اعمالتان تباه شود و راهتان را گم کنید و آنگاه چنان باشید که فرمان خداوند، پروردگارتان را اطاعت نکرده باشید. بر قرآنِ ثابت ثبات ورزید و در حزب خدا باشید تا هدایت یابید، و در حزب شیطان نباشید که گمراه شوید. هر که هلاک شد [به سبب کار خویش] هلاک گشت، و هر که زنده شد [به هدایت الهی] زنده گشت، و بیان [حق] بر خداست، [او] برایتان روشن ساخت، پس راه یابید و از گفتار عالمان بهره برید، و راه در این [امر تنها با رجوع] به خداست. پس هر که را «خدا هدایت کند، او راه‌یافته است و هر که را خدا گمراه کند، هرگز برای او دوستِ ارشادگری نخواهی یافت.» (کهف/ ۱۷)

* پی‌‌نوشت: یعنی کسی که از این راه مسیرش را قرار دهد هیچ عامل دیگری نمی‌تواند مانع رسیدن وی به مقصود گردد.

المحاسن، ج‏1، ص268

عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي مُرْسَلًا قَالَ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع:

إِنَّ الْقُرْآنَ شَاهِدُ الْحَقِّ وَ مُحَمَّدٌ ص لِذَلِكَ مُسْتَقَرٌّ فَمَنِ اتَّخَذَ سَبَباً إِلَى سَبَبِ اللَّهِ لَمْ يُقْطَعْ بِهِ الْأَسْبَابُ وَ مَنِ اتَّخَذَ غَيْرَ ذَلِكَ سَبَباً مَعَ كُلِّ كَذَّابٍ فَاتَّقُوا اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَوْضَحَ لَكُمْ أَعْلَامَ دِينِكُمْ وَ مَنَارَ هُدَاكُمْ فَلَا تَأْخُذُوا أَمْرَكُمْ بِالْوَهْنِ وَ لَا أَدْيَانَكُمْ هُزُؤاً فَتَدْحَضَ أَعْمَالُكُمْ وَ تُخْبِطُوا سَبِيلَكُمْ وَ لَا تَكُونُوا أَطَعْتُمُ اللَّهَ رَبَّكُمْ اثْبُتُوا عَلَى الْقُرْآنِ الثَّابِتِ وَ كُونُوا فِي حِزْبِ اللَّهِ تَهْتَدُوا وَ لَا تَكُونُوا فِي حِزْبِ الشَّيْطَانِ فَتَضِلُّوا يَهْلِكُ مَنْ هَلَكَ وَ يَحْيَا مَنْ حَيَّ وَ عَلَى اللَّهِ‏ الْبَيَانُ بَيَّنَ لَكُمْ فَاهْتَدُوا وَ بِقَوْلِ الْعُلَمَاءِ فَانْتَفِعُوا وَ السَّبِيلُ فِي ذَلِكَ إِلَى اللَّهِ فَمَنْ يَهْدِهِ «اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِي وَ مَنْ يُضْلِلِ» اللَّهُ «فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً».

۲) از امیرالمومنین ع روایت شده که فرمودند:

هرکس از این امت که قرآن را بخواند ولی نهایتا داخل جهنم شود حتما از کسانی است که آیات خدا را مسخره گرفته بود.

تفسير العياشي، ج‏1، ص120

عن عمرو بن جميع رفعه إلى أمير المؤمنين ع قال: ...۱

«وَ مَنْ قَرَأَ الْقُرْآنَ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ ثُمَّ دَخَلَ النَّارَ فَهُوَ مِمَّنْ كَانَ يَتَّخِذُ آيَاتِ اللَّهِ هُزُؤاً»


  1. . مكتوب في التوراة من أصبح على الدنيا حزينا فقد أصبح لقضاء الله ساخطا، و من أصبح يشكو مصيبة نزلت به فقد أصبح يشكو الله، و من أتى غنيا فتواضع لغنائه ذهب الله بثلثي دينه،↩
📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):

۱) «فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن‏»

در آیات قبل خداوند ابتدا به پیامبرش دلداری داد که این اندازه خود را برای ایمان نیاوردن انسانها به زحمت نینداز و اگر خداوند می‌خواست، می‌توانست آیه و معجزه‌ای نازل کند که اساسا باب اختیار افراد مسدود گردد و همگی به طور قطعی تسلیم شوند، ولی اینان این گونه‌اند که هر مطلب جدیدی هم برای تذکر اینان از جانب خداوندی که سراسر رحمت است بیاید باز از آن رویگردان خواهند بود. اکنون می‌افزاید که مسأله فقط به رویگردانی و اعراض ختم نمی‌شود بلکه تکذیب کردن هم در کار خواهد بود؛ و سپس به عاقبت این رویگردانی و تکذیب آنها اشاره کرده و می‌فرماید که بزودی خبر آنچه مسخره می‌گرفتند سراغشان خواهد آمد.

۲) «فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن‏»

این مضمون که کسانی که حق را تکذیب می‌کنند عاقبت این تکذیب دامنگیرشان خواهد شد حداقل در ۱۱ آیه دیگر هم آمده است:

فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَسَوْفَ يَأْتيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (انعام/5)

وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (انعام/10)

وَ لَئِنْ أَخَّرْنا عَنْهُمُ الْعَذابَ إِلى‏ أُمَّةٍ مَعْدُودَةٍ لَيَقُولُنَّ ما يَحْبِسُهُ أَلا يَوْمَ يَأْتيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفاً عَنْهُمْ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (هود/8)

وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَمْلَيْتُ لِلَّذينَ كَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (رعد/32)

فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (نحل/34)

وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ فَحاقَ بِالَّذينَ سَخِرُوا مِنْهُمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (انبیاء/41)

وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (زمر/48)

فَلَمَّا جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ فَرِحُوا بِما عِنْدَهُمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (غافر/83)

وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏ (جاثیه/33)

ذلِكُمْ بِأَنَّكُمُ اتَّخَذْتُمْ آياتِ اللَّهِ هُزُواً وَ غَرَّتْكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ لا يُخْرَجُونَ مِنْها وَ لا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ (جاثیه/35)

وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فيهِ وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِذْ كانُوا يَجْحَدُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن‏ (احقاف/26)

اما به نظر می‌رسد نکته‌ای که خاص این آیه و و نیز آیه ۵ سوره انعام، و مابه‌التفاوت اینها با بقیه آیات فوق است این است که در همه آنها به نحوی سخن از رسیدن «جزای عمل‌شان» به آنهاست و توضیح می‌دهد آنچه را که مسخره می‌کردند بدانها رسید و بر آنها واقع شد؛ اما در اینجا می‌فرماید «خبرهای آنچه که بدان استهزاء می‌کردند» بدانها خواهد رسید؟ بسیاری از مفسران این را به همان معنای رسیدن به حقیقت مطلب دانسته و این آیه را به همان معنای آیات فوق برگردانده‌اند و حتی گاه تصریح کرده‌اند که این «انباء» همان عقوباتی است که در دنیا یا آخرت دامنگیر آنها خواهد شد (مثلا مجمع البيان، ج‏4، ص426۱؛ الميزان، ج‏7، ص17۲؛ و ج‏15، ص251۳؛ مفاتيح الغيب (فخر رازی)، ج‏12، ص484۴). اما با توجه به اینکه اصل بر این است که تفاوت در تعبیر دلالت بر معنای جدیدی دارد، از این تعبیر چه نکته دیگری می‌تواند مد نظر باشد؟

الف. مقصود این است که بزودی خواهند دانست که عاقبت این استهزایشان به کجا خواهد انجامید (ابن عباس و حسن، به نقل مجمع البيان، ج‏4، ص426۵)؛ یعنی شبیه آنچه در جای دیگر به خود پیامبر ص فرمود: «وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ» (ص/88)، که در این معنا برای خود آنها شاید اشاره به موقفی قبل از موقفی از قیامت (که خود حقیقت و باطن هرچیزی برای هرکسی حاضر می‌شود) باشد، یعنی موقفی که فعلا خبر آن، به نحوی که امکان انکارش وجود ندارد به او می‌رسد؛ که این می‌تواند اعم از وضعیتی باشد که هنوز راه توبه برایش باز باشد یا دیگر امکان توبه هم ندارد مانند هنگام مرگ یا در برزخ یا برخی از مواقف حسابرسی در قیامت. و شاید همین نکته ممیزه این آیه و آیه ۵ سوره انعام باشد که در آنجا از تعبیر «فَسَوْفَ يَأْتيهِمْ» استفاده کرد (که چه‌بسا ناظر به خود موقف قیامت است) و در اینجا از تعبیر «سَيَأْتيهِمْ».

ب. شاید اشاره به این دارد که حقیقت نهایی انسان از جنس علم و آگاهی و خبر است، و به قول ملای رومی:

جان نباشد جز خبر در آستین    هرکه را افزون خبر جانش فزون

و حقیقت پاداش و جزاهای اخروی هم به ادراک عمیق انسان برمی‌گردد که بر اثر آن ادراک حقیقت است که جان انسان تر و تازه و دستخوش بهجت و سرور ویا زشت و آلوده و دچار کدورت و عذاب می‌شود (و موید این معا هم حدیثی است که از امام صادق ع درباره نعمتهای بهشتی گذشت فرمودند: اینها همان عالم است و آنچه از او بیرون می‌آید (جلسه۹۹۷، حدیث۶ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-30/)؛ و وقتی حقیقت آنچه مسخره می‌کردند بر آنان آشکار شود می‌فهمند که چقدر در بیراهه شدیدی بودند و حقیقت و باطن اصیل خویش را انکار می‌کردند و همین درک را به رسیدن خبر مهم به آنها تعبیر کرد.

ج. ...

۲) «فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن‏»

در تدبر قبل اشاره شد که این آیه برخلاف آیات مشابه تاکیدش، نه بر واقع شدن حقیقت آنچه مسخره می‌کردند، بلکه بر رسیدن خبرهای چیزهایی است که مسخره می‌کردند. اما چرا از تعبیر «أنباء» استفاده کرد نه تعابیری همچون اخبار، ‌اطلاع، علم، و ... . مساله وقتی پیچیده‌تر می‌شود که توجه شود که - چنانکه در نکات ادبی اشاره شد – یک تفاوت «نبأ» با «خبر» در این است که نبأ، خبری مهمی است که شخص از آن باخبر نیست و به وسیله انباء است که از آن آگاه می‌شود (برخلاف «خبر» که ضرورت ندارد که مخاطب حتما قبلش از آن بی‌اطلاع باشد). مساله از این جهت پیچیده‌تر می‌شود که بحث آیه درباره ذکر و تذکراتی است که قبلا بدانها داده شده بود و آنها جدی نگرفتند؛ نه اینکه اصلا از اینها خبر نداشته‌اند. پس چرا چنین تعبیر کرد؟

الف. شاید می‌خواهد نشان دهد که وقتی کسی مطلبی را مسخره کرد و جدی نگرفت به حقیقت آن اصلا پی نمی‌برد، پس حال و روزش همانند کسی است که اصلا از آن مطلب بی‌خبر بوده است؛ از این رو، وقتی خبر آن وضعیت در موقعیتی که برایش قابل انکار نیست به او می‌رسد همانند این است که اصلا تاکنون خبری از آن نداشته است.

ب. ...

۳) «فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُن‏»

چرا وقتی ابتدا فرمود آنان تکذیب کردند، در ادامه نفرمود حقیقت «خبرهای آنچه را که تکذیب می‌کردند» بدانها رسید بلکه از تعبیر «آنچه که بدان استهزاء می‌کردند» استفاده کرد؟

الف. می‌خواهد اشاره کند به ریشه آن تکذیب، یعنی تکذیب آنها بخاطر این بود که دعوت خدا را جدی نمی‌گرفتند و با تمسخر و تحقیر با آن مواجه می‌شدند. استهزاء صرفا به مسخرگی‌های رایج میان ما خلاصه نمی‌شود بلکه هرگاه امر مهمی را به شکلی سطحی دیده و آن را سرسری برگزار کنیم، در واقع آن را به استهزاء‌گرفته‌ایم. (سید محمد روحانی، مقاله۲، ص۳۰-۳۱).

نکته تخصصی انسان‌شناسی و ثمره اخلاقی

با این حساب، اگر خوب نگاه کنیم خواهیم دید که بخش‌های مهمی از زندگی همه ما – اگر نگوییم تمام زندگی‌مان- استهزاءآلود است و گاهی خودمان را مسخره می‌گیریم و خداوند هم در جایی [در مقام مجازات انسانهایی که به خیال خود دارند ایمان و مومنان را به استهزاء می‌گیرند: «وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى‏ شَياطينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُن‏» (بقره/۱۴)] می‌فرماید: «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» (بقره/۱۵). به نظر می‌رسد معنای چنین مجازاتی این است که با این گونه افراد همان طور رفتار می‌شود که آنها در زندگی خود رفتار کردند... بنابراین جا دارد درباره این سوال خوب اندیشه کنیم: آیا زندگی ما حقیقتا مسخره نیست؟‏ (همان، ص۳۱)

ب. هم در این آیه و هم در آیه ۵ سوره انعام که شبیه این آیه است قبل از این آیه از «اعراض» آنها یاد کرد. برخی گفته‌اند که به نظر می‌رسد اعراض و تکذیب و تمسخر، سه مرتبه در طول همدیگرند که کافران گام به گام آن را برمی‌دارند؛ یعنی ممکن است کسی از حق رویگردان باشد اما به مرحله تکذیب نرسیده باشد مانند کسی که از اصل مساله غافل است که رویگردان است؛ و همچنین ممکن است کسی حق را تکذیب کند اما صرفا در این حد که زیر بار آن نرود نه اینکه لزوما آن را هم مسخره کند. اما این آیات ناظر به کسانی است که ابتدا رویگردان شدند و سپس تکذیب کردند و سپس به مرحله استهزاء وارد شدند (مفاتيح الغيب، ج‏12، ص483۶). تفاوت این تحلیل با تحلیل قبل در آن است که در تحلیل قبل، تمسخر را ریشه تکذیب می‌دانست اما در این تحلیل بالعکس است و تمسخر را ثمره آن تکذیب می‌داند، یعنی وقتی کار از تکذیب شروع شد کم‌کم کار به تمسخر و استهزاء هم رسید.

ج. ...


  1. . «فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ» أي بالحق الذي أتاهم به محمد ص من القرآن و سائر أمور الدين «فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ» أي أخبار «ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» و المعنى أخبار استهزائهم و جزاؤه و هو عقاب الآخرة.↩
  2. . قوله تعالى: «فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» تخويف و إنذار فإن الذي يستهزءون به حق، و الحق يأبى إلا أن يظهر يوما و يخرج من حد النبإ إلى حد العيان قال تعالى: «وَ يَمْحُ اللَّهُ الْباطِلَ وَ يُحِقُّ الْحَقَّ بِكَلِماتِهِ»: (الشورى: 24)، و قال:
    «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ. هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»: (الصف: 9) و قال في مثل ضربه: «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الْأَرْضِ»: (الرعد: 17).
    و من المعلوم أن الحق إذا ظهر لم يستو في مساسه المؤمن و الكافر، و الخاضع و المستهزئ، قال تعالى: «وَ لَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ فَتَوَلَّ عَنْهُمْ حَتَّى حِينٍ وَ أَبْصِرْهُمْ فَسَوْفَ يُبْصِرُونَ أَ فَبِعَذابِنا يَسْتَعْجِلُونَ فَإِذا نَزَلَ بِساحَتِهِمْ فَساءَ صَباحُ الْمُنْذَرِينَ»: (الصافات: 177).
    ↩
  3. . قوله تعالى: «فَقَدْ كَذَّبُوا فَسَيَأْتِيهِمْ أَنْبؤُا ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ تفريع على ما تقدم من استمرار إعراضهم، و قوله: «فَسَيَأْتِيهِمْ» إلخ تفريع على التفريع و الأنباء جمع نبإ و هو الخبر الخطير، و المعنى لما استمر منهم الإعراض عن كل ذكر يأتيهم تحقق منهم و ثبت عليهم أنهم كذبوا، و إذ تحقق منهم التكذيب فسيأتيهم أنباء ما كانوا به يستهزءون من آيات الله، و تلك الأنباء العقوبات العاجلة و الآجلة التي ستحيق بهم.↩
  4. . و أما قوله تعالى: فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ المراد منه الوعيد و الزجر عن ذلك الاستهزاء، فيجب أن يكون المراد بالأنباء الأنباء لا نفس الأنباء بل العذاب الذي أنبأ اللَّه تعالى به و نظيره قوله تعالى: وَ لَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِينٍ [ص: 88] و الحكيم إذا توعد فربما قال ستعرف نبأ هذا الأمر إذا نزل بك ما تحذره، و إنما كان كذلك لأن الغرض بالخبر الذي هو الوعيد حصول العلم/ بالعقاب الذي ينزل فنفس العقاب إذا نزل يحقق ذلك الخبر، حتى تزول عنه الشبهة. ثم المراد من هذا العذاب يحتمل أن يكون عذاب الدنيا، و هو الذي ظهر يوم بدر و يحتمل أن يكون عذاب الآخرة.↩
  5. . «فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ» أي بالحق الذي أتاهم به محمد ص من القرآن و سائر أمور الدين «فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ» أي أخبار «ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ» و المعنى أخبار استهزائهم و جزاؤه و هو عقاب الآخرة و قيل معناه سيعلمون ما يؤول إليه استهزاؤهم عن ابن عباس و الحسن‏↩
  6. . فَقَدْ كَذَّبُوا بِالْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ فَسَوْفَ يَأْتِيهِمْ أَنْباءُ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ: اعلم أنه تعالى رتب أحوال هؤلاء الكفار على ثلاث مراتب، فالمرتبة الأولى: كونهم معرضين عن التأمل في الدلائل و التفكر في البينات، و المرتبة الثانية: كونهم مكذبين بها و هذه المرتبة أزيد مما قبلها، لأن المعرض عن الشي‏ء قد لا يكون مكذبا به، بل يكون غافلا عنه غير متعرض له، فإذا صار مكذبا به فقد زاد على الاعراض، و المرتبة الثالثة: كونهم مستهزئين بها لأن المكذب بالشي‏ء قد لا يبلغ تكذيبه به إلى حد الاستهزاء، فإذا بلغ إلى هذا الحد فقد بلغ الغاية القصوى في الإنكار، فبين تعالى أن أولئك الكفار و صلوا إلى هذه المراتب الثلاثة على هذا الترتيب‏.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر