سوره الشعراء - آیه 54

۱۲۶۸) سوره شعراء (۲۶) آیه ۵۴ اِنَّ هـٰـؤُلٰاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلٖیلُونَ ۶ ربیع‌الثانی ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۶/۲۷

همانا اینان تکه‌پاره‌ای [= ته‌مانده‌ای] کم‌شمارند.

لَشِرْذِمَةٌ

«شرذمة» به معنای جماعتی باقیمانده و اندک از یک کثیر است (مجمع البيان، ج‏7، ص29۸)۱؛و عموما یک نحوه پراکنده و تکه تکه شدن در این جماعت را در این ماده دخیل دانسته‌اند:

خلیل با اشاره به همین نکته که این کلمه در خصوص یک جماعت اندک به کار می‌رود، در خصوص کاربرد اولیه این کلمه گفته است که «الشِّرْذِمة» تکه‌ای از گلابی و مانند آن است، و به لباس مندرسی که پاره‌پاره شده باشد «ثياب شَرَاذِم» گویند (كتاب العين، ج‏6، ص302۲) و به مناسبت کاربردش در خصوص لباس پاره‌پاره، راغب شرذمه را به معنای جماعت تکه‌تکه‌شده دانسته (مفردات ألفاظ القرآن، ص450۳) و حسن جبل نیز معنای محوری آن را این دانسته است که چیزی تکه‌ای جداشده یا مهمل‌رهاشده از چیزی پوسیده باشد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم۴)؛ و ابن فارس هم با اینکه این کلمه را ذیل کلمات رباعی ذکر کرده (ماده «شرذم»)، گفته است که حرف «ذ» در آن زاید است و گفته اصل آن از «شرم» که به معنای «مزّق» (پاره پاره کردن) است که گویی جماعتی پاره پاره شده و از آن حالت جمعیت کثیر خود به پراکندگی رسیده است (معجم المقاييس اللغة، ج‏3، ص273۵). مرحوم مصطفوی هم اصل این ماده را به معنای یک قطعه تکه‌تکه شده که دو قید در آ» لحاظ شده یکی قطعه‌ای محدود بودن و دوم از چیز دیگری جدا شدن. وی ب این باور است که بین ماده «شرذم» و موادی همچون «شرم» (به معنای شکافتن و پاره‌پاره کردن و تکه کردن) و «شذر» (به معنای تفرق و جدا شدن) و «شذذ» (به معنای انفراد و جدایی) اشتقاق اکبر برقرار است و معتقد است که فرعون از اینکه پیروان حضرت موسی ع را به عنوان «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ» (شعراء/۵۴) تعبیر کرد می‌خواهد بگوید اینها یک طائفه‌ای‌اند که پراکنده شده و در میان خودشان اختلافاتی هست؛ و اینکه آ»ها را با تعبیر «قلیلون» وصف کرد نشان می‌دهد که معنای کم و قلیل بودن در این ماده لحاظ نشده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص34۶)؛ هرچند این استدلال می‌تواند محل مناقشه باشد بدین بیان که آوردن کلمه «قلیلون» یک نحوه تأکید بیشتر بر همان معنای قلتی باشد که در کلمه شرذمه نهفته است؛ و این تأکید برای این است که بگوید صرفا این نیست که آنان در قبال لشکر ما شرذمه و اندکند بلکه به خودی خود هم اندکند (التحرير و التنوير، ج‏19، ص143۷).

و با توجه به اینکه قرائت غیرمعتبری به صورت «لَشَرُّ ذِمَةٍ» برای این کلمه وجود دارد، که اگرچه این قرائت اعتبار ندارد، اما چه‌بسا بتواند در فهم معنای این کلمه کمکی کند، و چخه‌بسا کسی که چنین قرائت کرده، در مقام توضیح بوده و خواسته بگوید معنای «لشِرذِمَة» همان «لَشَرُّ ذِمَةٍ» است که آلوسی توضیح داده مقصود وی نسبت دادن «شر» (در مقابل «خیر») به «ذمة» است (روح المعاني، ج10، ص81۸)؛ که در این صورت فرعون نه در مقام اشاره به تفرقه آنها بلکه در مقام اشاره به این است که این بردگان ما فقط برای ما زحمت داشتند و ما که با ارباب آنها شدن، ذمه خود را به تکفل آنها مشغول کردیم عملا بار بدی را بر دوش می‌کشیدیم و برایمان فقط مایه دردسر بودند؛ خصوصا که تعبیر شر بودن ذمه در شعر عرب هم سابقه دارد، چنانکه ابوتمام گفته است: «شرُ الأوائل والأواخر ذمّةً / لم تصطنع وصنيعة لم تشكر» یعنی «بدترین [یادگار برای] پیشینیان و پسینیان، تعهّدی است که به آن عمل نشود، و نیکی‌ای است که سپاسگزاری نشود.»۹ (محاضرات الأدباء ومحاورات الشعراء والبلغاء، ج1، ص450).

همچنین ذیل ماده «جمع» اشاره شد که عرب برای اشاره به جماعات مختلف کلمات متعددی به کار می‌گیرد و همانجا به تفاوت کلمه‌ «شرذمة» با کلمات «جماعت»، «فوج» ، «ثُلَّة» ، «زمره» ، «حزب» ، «عصبة» ، «طائفه» ، «فریق» ، «فئة» ، «شیعه» و «ملأ» اشاره شد. (جلسه ۱۰۱۶ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-49/)

ماده «شرذم» (با فرض اینکه کلمه «شرذمة» برگرفته از آن باشد) تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است.

قَلِيلُونَ‏

درباره ماده «قلل» ابن فارس بر این باور است که در اصل در دو معنا به کار رفته است یکی کم بودن چیزی، که کاربرد آن در کلماتی مانند قِلّت و قلیل معروف است و تعبیر «استقلَّ القومُ» که به معنای راه افتادن است را از نیز از همین باب می‌داند زیرا اقلال و استقلال یک نحوه سبک‌باری است که براحتی کار را انجام می‌دهد، و احتمال داده که تعبیر «القُلَّة» که در احادیث به معنای کوزه یا ظرف توچال است شاید از این باب است که انسان برداشتنش را سبک و راحت می‌داند؛ و دیگری نقطع مقابل استقرار (غیرمستقر و پابرجا بودن) و یک نحوه مضطرب و بی‌قرار بودن است که تعبیر «تقلقل الرجل» معروف است و اسب قُلقُل به اسبی می‌گویند که خیلی سریع حرکت می‌کند و وقتی کسی از عصبانیت بدنش به رعشه می‌افتد می‌گویند: «أخَذَه قِلُّ من الغضب». (معجم المقاييس اللغة، ج‏5، ص3-۴۱۰).

اما اهل لغت همان کاربرد آن در معنای کم بودن را محور اصلی تحلیل قرار داده‌اند و کوشیده‌اند همه کاربردهای دیگر را به آن برگردانند:

راغب بحث خود را از اینجا شروع کرده که قلت و کثرت کلماتی‌اند که در خصوص اعداد به کار می‌روند همان طور که بزرگی و کوچکی در مورد اجسام: «كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً» (بقره/249)، «لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ» (نساء/7)، «إِذْ كُنْتُمْ قَليلاً فَكَثَّرَكُمْ» (اعراف/86)، «إِذْ يُريكَهُمُ اللَّهُ في‏ مَنامِكَ قَليلاً وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثيراً لَفَشِلْتُمْ» (انفال/43)، «فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَ لْيَبْكُوا كَثيراً» (توبه/82)، و سپس هریک از اینها در معنای دیگری هم به کار رفته، (یعنی زیادی و بزرگی به جای هم، و کمی و کوچکی هم به جای هم). (مفردات ألفاظ القرآن، ص680۱۱) وی کاربرد آن در ماده افعال را به معنای «وجدته‏ قَلِيلَ‏ المحمل: محمل آن را اندک یافتم» دانسته که می‌تواند از باب حکم باشد همانند اینکه گفته شود: «أَقْلَلْت ما أعطيتني» و می‌تواند به اعتبار قوتش باشد مانند کاربردش در آیه «أَقَلَّتْ‏ سَحاباً ثِقالًا» (أعراف/57). و کاربرد آن در خصوص قله کوه را از باب اندک بودن در قبال سایر اجزای کوه قلمداد کرده. اما در خصوص کلمه تقلقل که به معنای اضطراب است بی‌ربط به این ماده و برگرفته از صدای حرکت (قُل قُل کردن) دانسته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص68۱۱۲).

مرحوم مصطفوی هم اصل این ماده را همان کم بودن یعنی نقطه مقابل کثیر می‌داند و تذکر می‌دهد فرق نمی‌کند این کم بودن مادی باشد یا معنوی، در عدد باشد یا مقدار یا کیفیت، در موضوع خارجی باشد یا زمان یا مکان، و کوشیده برای هرمورد از اینها مصداقی از آیات قرآن ذکر کند. وی بر این باور است که با ورود این ماده به باب تفعیل، جهت تعلق به مفعول مد نظر قرار گرفته (تقلیل یعنی چیزی را قلیل قرار دادن) «يُقَلِّلُكُمْ في‏ أَعْيُنِهِمْ» (انفال/۴۴) و با ورودش به باب افعال جهت قیام آن به فاعل و در واقع جهت صدور آن مورد توجه است: «حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ» (اعراف/۵۷)؛ و اشاره می‌کند که «قُلَّة» به معنای کوزه در اصل ربطی به این ماده ندارد و از زبان سریانی وارد شده است، هرچند از این جهت یک تشابهی هست که حجم آنچه در کوزه جای می‌گیرد نسبت به بیرون از آن بسیار کم است؛ و بر این باور است معانی رفعت پیدا کردن و برداشتن که برخی اشاره کرده‌اند به نحو مجازی به مناسبت کاربرد این ماده در باب افعال وارد شده‌اند و جزء اصل معنای آن نیستند و از نظر ایشان در آیه «حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ» خود کلمه ثقال قرینه است که تأکید کلام بر «کم شدن بار ابرهاست» نه لزوما رفعت گرفتن و برداشتن آب‏ (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏9، ص309-۳۱۰۱۳).

اما ظاهرا حسن جبل در این زمینه اخیر با وی مخالف است. وی اصل این ماده را یک نحوه ظرافت (یا فشردگی و لطافت) یک جسم می‌داند که لازمه آن سبک بودن و براحتی رفعت گرفتن و برداشته شدن است۱۴، چنانکه قُله کوه آن نقطه‌ای است که هم ارتفاع گرفته و هم تیز و نازک شده (که درباره نوک نیزه هم تعبیر قلة السنام به کار می‌رود)، و قلالق هم حالتی است که پرنده می‌خواهد از زمین بلند شود و پرواز کند که نیازمند یک حالت سبکباری است، و برای به حرکت درآمدن یک کاروان هم از همین زاویه تعبیر می‌شود و این معنای برداشتن و رفعت گرفتن در فعل قلَّ و أقلَّ مشاهده می‌شود: «يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً» (اعراف/۵۷)، و معنای کم و اندک هم به همان حالت ظرافت و لطافت در حجم برمی‌گردد، و تقلقل به معنای بیقراری هم یک نحوه حرکتی است که چیزی بخاطر سبک بودنش به بالا می‌رود و دوباره برمی‌گردد و در مورد اسب تیزرو هم بخاطر این است که سرعتش همانند پرندگان حکایت از سبکبالی او دارد ( (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۸۲۲).

کاربردهای مجازی این کلمه در قرآن هم امری است که مورد توجه راغب بوده است. وی اشاره کرده است که گاه تعبیر «قلت» به نحو کنایی برای ذلت به کار می‌رود و کاربرد آن در آیه : «وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ‏ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ‏» (أعراف/86) را از این باب دانسته؛ و در مقابل، گاهی برای کنایه از عزت به کار می‌رود (از این جهت که امری که عزیز است تعدادش کم است) و کاربرد آ» در آیات: «وَ قَلِيلٌ‏ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» (سبأ/13)، «وَ قَلِيلٌ‏ ما هُمْ‏» (ص/24) را از این باب دانسته است. در خصوص آیه «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (إسراء/85) هم توضیح داده که این قلیلا، می‌تواند استثناء از «ما اوتیتم» باشد، یعنی تنها به اندکی از شما علم داده شده، و می‌تواند صفتی برای مصدری محذوف باشد:، یعنی تنها علم اندکی به شما داده شده. وی تذکر داده که «قلیل» گاهی برای نفی به کار می‌رود مانند وقتی که گفته می‌شود: «قَلَّمَا يفعل فلان كذا» و لذا در این حالت می‌تواند استثنای حالتی که استثناء از نفی می‌شود برایش استفاده شود و مثلا گفته شود «قلّما يفعل كذا إلّا قاعدا» و کاربرد آ» در آیه «قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ‏» (حاقة/41) را از این باب می‌داند هرچند احتمال معنای «تومنون ایمان قلیلا» را منتفی نمی‌داند که در حالت دوم مقصود این است که مثلا از ایمان فقط اقرارش را انجام داده‌اید و در این معنا آن را نزدیک به آیه «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ‏» (يوسف/106) می‌شمرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص680-۶۸۱۱۵).

از کلمات دیگری که برای اشاره به مقدار کم در زبان عربی به کار می‌رود «یسیر» است که در تفاوت این دو گفته شده است که قلیل اقتضای نقصان در تعداد را دارد، چنانکه در آیه «لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ» می خواهد بگوید تعداد اینها از دیگران خیلی کمتر است، و نقیض کثیر است؛ ولی «یسیر» ناظر به اشیاء و اموری است که به دست آوردشان راحت است و لزوما معنای تعداد کم نمی دهد لذا تعبیر «عدد قلیل» رایج است اما هیچگاه نمی گویند «عدد یسیر»، در مقابل در مورد مال، هم «مال قلیل» داریم و هم «مال یسیر» که مقصود از دومی مالی است که گردآوری آن آسان بوده؛ و در جایی که یسیر به جای قلیل به کار می‌رود یک نحوه کاربرد استعاری است (الفروق في اللغة، ص247۱۶).

ماده «قلل» و مشتقات آن ۷۴ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ

برخی تذکر داده‌اند که «قلیلون» در اینجا خبر دوم برای «هولاء» است نه وصف «شرذمة»، هرچند که معنای شرذمه را مورد تأکید قرار می‌دهد؛ و به همین جهت است که با صیغه جمع سالم آمده که برای جمع زیاد به کار نمی‌رود (التحرير و التنوير، ج‏19، ص143۱۷).


  1. . و الشرذمة العصبة الباقية من عصب كثيرة و شرذمة كل شي‏ء بقيته القليلة قال الراجز: «جاه الشتاء و قميصي أخلاق / شراذم يضحك منها التواق‏»↩
  2. . الشِّرْذِمة: القطعة من السفرجلة و نحوها. [و الشِّرْذِمة: الجماعة القليلة، قال تعالى: إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ‏» و ثياب شَرَاذِم، أي: أخلاق متقطعة، قال: «جاء الشتاء و قميصي أخلاق /شَرَاذِم يضحك مني التَّوَّاق»↩
  3. . الشِّرْذِمَةُ: جماعة منقطعة. قال تعالى: إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ‏ [الشعراء/ 54]، و هو من قولهم: ثوب شَرَاذِمُ، أي: متقطّع.↩
  4. . کون الشیء قطعة منفردة أو متسیبة من شیء ‌بال.↩
  5. . باب ما جاء من كلام العرب على أكثر من ثلاثة أحرف و أوله شين‏ ... و من ذلك (الشِّرْذِمة)، و هى القليل من الناس، فالذّال زائدة، و إنّما هى من شَرَمْتُ الشَّى‏ءَ، إذا مزَّقْتَه، فكأنَّها طائفةٌ انمزَقَت و انمارت عن الجماعة الكثيرة. و يقال ثوب (شَرَاذِمُ) أى قِطَعٌ.↩
  6. . أنّ الأصل الواحد في هذه الكلمة: هو القطعة المنقطعة، و بينها و بين موادّ الشرم (بمعنى الخرق و المزق و القطع) و الشذر (يدلّ على تفرّق و تميّز) و الشذّ (و يدلّ على الانفراد و المفارقة): اشتقاق أكبر.
    فيلاحظ في هذا المفهوم قيدان: قطعة محدودة، و منقطعة من شي‏ء آخر. و أمّا قيد القلّة: فليس من مدلول اللفظ.
    . فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ‏- 26/ 54.التعبير بهذه الكلمة: إشارة الى أنّ هذه الجمعيّة من أصحاب موسى (ع) طائفة قد تفرّقت و انقطعت عن بني إسرائيل، و أوجدت اختلافا بينهم. ثمّ وصفها بعده بكونهم قليلين: فيدلّ على عدم دلالة الكلمة على قيد القلّة.
    فظهر لطف التعبير بها دون كلمات- القوم، الطائفة، الجماعة، و غيرها.
    ↩
  7. . و الشرذمة: الطائفة القليلة من الناس، هكذا فسره المحققون من أئمة اللغة، فإتباعه بوصف قَلِيلُونَ للتأكيد لدفع احتمال استعمالها في تحقير الشأن أو بالنسبة إلى جنود فرعون،↩
  8. . وقرىء «لشرذمة» بإضافة شر مقابل خير إلى ذمة، قال أبو حاتم: وهي قراءة من لا يؤخذ منه ولم يروها أحد عن رسول الله↩
  9. . در واقع شاعر می‌خواهد بگوید: «چه بدنامی و زشت‌نامی‌ای برای گذشتگان و آیندگان است: پیمانی که پاس داشته نشود و نیکی‌ای که قدرش شناخته نشود.»↩
  10. . القاف و اللام أصلانِ صحيحان، يدلُّ أحدُهما على نَزَارة الشَّى‏ء، و الآخرُ على خلاف الاستقرارِ، و هو الانزعاج.
    فالأوَّل قولهم: قلَّ الشَّى‏ءُ يقِلُّ قلّة فهو قَلِيل. و القُلُّ: القِلّة، و ذلك كالذُّل و الذِّلّة. وفي الحديثِ في الرِّبا: «إنْ كَثُرَ فإنَّه إلى قُلٍّ».
    و أمَّا القُلَّةُ التى جاءت فى الحديث، فيقولون: إنّ القُلَّة ما أقلَّهُ الإنسانُ من جَرّةٍ أو حُبٍّ. و ليس فى ذلك عند أهل اللُّغة حدٌّ محدود. قال: «فَظَلِلْنا بنَعْمةٍ و اتَّكأْنا / و شَرِبنا الحَلالَ من قُلَلِهْ» و يقال: استقلَّ القومُ، إذا مضَوا لمسيرِهم، و ذلك من الإقلال أيضاً، كأنَّهم استخفُّوا السَّيرَ و استقلُّوه. و المعنى فى ذلك كلِّه واحد. و قولنا فى القُلَّة ما أقلَّه الإنسان فهو من القِلّة أيضاً، لأنَّه يقلُّ عنده.
    و أمّا الأصل الآخَر فيقال: تَقَلقلَ الرَّجُل و غيرُه، إذا لم يثبُتْ فى مكانٍ. و تَقلقَل المِسمارُ: قَلِقَ فى موضعه. و منه فرسٌ قُلقُلٌ: سريع. و منه قولهم: أخَذَه قِلُّ من الغضب، و هو شِبه الرِّعْدة.
    ↩
  11. . الْقِلَّةُ و الكثرة يستعملان في الأعداد، كما أنّ العظم و الصّغر يستعملان في الأجسام، ثم يستعار كلّ واحد من الكثرة و العظم، و من القلّة و الصّغر للآخر. و قوله تعالى: «ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلَّا قَلِيلًا» (أحزاب/60) أي: وقتا، و كذا قوله: «قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا» (مزمل/2)، «وَ إِذاً لا تُمَتَّعُونَ إِلَّا قَلِيلًا» (أحزاب/16)، و قوله: «نُمَتِّعُهُمْ‏ قَلِيلًا» (لقمان/24) و قوله: «ما قاتَلُوا إِلَّا قَلِيلًا» (أحزاب/20) أي: قتالا قليلا و قوله: «وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ إِلَّا قَلِيلًا» (مائدة/13) أي: جماعة قَلِيلَةً، و كذلك قوله: «إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ‏ قَلِيلًا» (أنفال/43)، «وَ يُقَلِّلُكُمْ‏ فِي أَعْيُنِهِمْ‏» (أنفال/44)↩
  12. . و أَقْلَلْتُ‏ كذا: وجدته‏ قَلِيلَ‏ المحمل، أي: خفيفا، إمّا في الحكم، أو بالإضافة إلى قوّته، فالأول نحو: أَقْلَلْتَ‏ ما أعطيتني. و الثاني قوله: «أَقَلَّتْ‏ سَحاباً ثِقالًا» (أعراف/57) أي: احتملته فوجدته قليلا باعتبار قوّتها، و اسْتَقْلَلْتُهُ‏: رأيته قليلا. نحو: استخففته: رأيته خفيفا، و الْقُلَّةُ : ما أَقَلَّهُ الإنسان من جرّة و حبّ‏ ، و قُلَّةُ الجبل: شَعَفُهُ اعتبارا بقلّته إلى ما عداه من أجزائه، فأمّا تَقَلْقَلَ‏ الشي‏ء: إذا اضطرب، و تَقَلْقَلَ‏ المسمار فمشتقّ من‏ الْقَلْقَلَةِ، و هي حكاية صوت الحركة.↩
  13. . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو ما يقابل الكثير في مادّىّ أو معنوىّ، عددا أو مقدارا أو في الكيف، في موضوع خارجىّ أو في زمان أو مكان.
    و التَّقْلِيلُ: يلاحظ فيه جهة التعلّق بالمفعول، أى جعل الشي‏ء قليلا.
    و الإِقْلَالُ: يلاحظ فيه جهة القيام بالفاعل، فالنظر الى جهة الصدور، أى كون الشي‏ء قليلا بلحاظ الفاعل و بالنظر اليه.
    و أمّا القُلَّةُ بمعنى الجرّة: فهو مأخوذ من السريانيّة، كما في فرهنگ تطبيقى- سرياني- قولتا كوزه بزرگ.
    مضافا الى أنّ ما في القلّة شي‏ء محدود قليل بالنسبة الى ما في الخارج.
    و أمّا مفاهيم الحمل و الرفع: فمعاني مجازيّة بمناسبة الإقلال. . وَ هُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالًا سُقْناهُ‏- 7/ 57 أى الى أن تريه الرياح قليلا في قبال قوّتها و قدرتها بحيث تقدر على‏ سوقه.
    و أمّا تفسير الكلمة بالحمل أو الرفع: فغير مناسب، فأوّلا- لا يلائم قوله تعالى- سُقْناهُ، فإنّ النظر الى اظهار عظمة اللَّه تعالى و قدرته و نسبة السوق و الإجراء اليه لا الى الرياح. و ثانيا- إنّ هذا التفسير على خلاف حقيقة كلمة الإقلال كما ذكرناه. و ثالثا- إنّ التعبير بالحمل أو الرفع حينئذ يكون أولى من الإقلال، لصراحة المعنى فيهما دونه. و رابعا- في تعلّق كلمة الإقلال بالسحاب الثقال، لطف و اشارة الى تسلّط الرياح المرسلة من جانب اللَّه تعالى و نفوذها بحيث إنّها أقلّت ثقال السحاب.
    و أمّا القلّة المعنويّة: فكما في-. وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا- 17/ 85 و القلّة في الموضوعات الخارجيّة: فكما في-. وَ قَلِيلٌ مِنَ الْآخِرِينَ‏- 56/ 14 و في الأعداد: كما في-. وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ‏- 7/ 86 و في الزمان: كما في-. قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا- 73/ 2 و في المكان: كما في-. فَتِلْكَ مَساكِنُهُمْ لَمْ تُسْكَنْ مِنْ بَعْدِهِمْ إِلَّا قَلِيلًا- 28/ 58 و في المقدار: كما في-. وَ أَعْطى‏ قَلِيلًا وَ أَكْدى‏- 53/ 34 و في الكيف: كما في-. تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا- 39/ 8
    و أمّا الِاسْتِقْلَالُ: فهو كالإقلال، أى طلب القلّة، و يلازمه الوقوع في قبال الأمر القليل، أى الترفّع و سهولة الحمل و رفع الضعف.
    ↩
  14. . دقة جسمٍ (أو تضامه أو لطفه) و یلزمه الخفة و الارتفاع أو الحمل↩
  15. . و يكنّى‏ بِالْقِلَّةِ عن الذّلّة اعتبارا بما قال الشاعر: «و لست بالأكثر منهم حصا /و إنما العزّة للكاثر » و على ذلك قوله: «وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ‏ قَلِيلًا فَكَثَّرَكُمْ‏» (أعراف/86) و يكنّى بها تارة عن العزّة اعتبارا بقوله: «وَ قَلِيلٌ‏ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» (سبأ/13)، «وَ قَلِيلٌ‏ ما هُمْ‏» (ص/24) و ذاك أنّ كلّ ما يعزّ يَقِلُ‏ وجوده. و قوله: «وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا» (إسراء/85) يجوز أن يكون استثناء من قوله: «وَ ما أُوتِيتُمْ»‏ أي: ما أوتيتم العلم إلّا قليلا منكم، و يجوز أن يكون صفة لمصدر محذوف. أي: علما قليلا، و قوله: «وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا» (بقرة/41) يعني‏ بِالْقَلِيلِ‏ هاهنا أعراض الدّنيا كائنا ما كان، و جعلها قليلا في جنب ما أعدّ اللّه للمتّقين في القيامة، و على ذلك قوله: «قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ‏» (نساء/77). و قليل يعبّر به عن النّفي، نحو: قَلَّمَا يفعل فلان كذا، و لهذا يصحّ أن يستثنى منه على حدّ ما يستثنى من النّفي، فيقال: قلّما يفعل كذا إلّا قاعدا أو قائما و ما يجري مجراه، و على ذلك حمل قوله: «قَلِيلًا ما تُؤْمِنُونَ‏» (حاقة/41) و قيل: معناه تؤمنون إيمانا قليلا، و الإيمان‏ الْقَلِيلُ‏ هو الإقرار و المعرفة العامّيّة المشار إليها بقوله: «وَ ما يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُمْ بِاللَّهِ إِلَّا وَ هُمْ مُشْرِكُونَ‏» (يوسف/106).↩
  16. . (الفرق) بين اليسير و القليل‏: أن القلة تقتضي نقصان العدد يقال قوم قليل و قليلون و في القرآن (لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ) يريد أن عددهم ينقص عن عدة غيرهم و هي نقيض الكثرة و ليست الكثرة الا زيادة العدد و هي في غيره استعارة و تشبيه، و اليسير من الاشياء ما يتيسر تحصيله أو طلبه و لا يقتضي ما يقتضيه القليل من نقصان العدد ألا ترى أنه يقال عدد قليل و لا يقال عدد يسير ولكن يقال مال يسير لأن جمع مثله يتيسر فان استعمل اليسير في موضع القليل فقد يجري اسم الشي‏ء على غيره اذا قرب منه.↩
  17. . و الشرذمة: الطائفة القليلة من الناس، هكذا فسره المحققون من أئمة اللغة، فإتباعه بوصف قَلِيلُونَ للتأكيد لدفع احتمال استعمالها في تحقير الشأن أو بالنسبة إلى جنود فرعون، فقد كان عدد بني إسرائيل الذين خرجوا ستمائة ألف، هكذا قال المفسرون، و هو موافق لما في سفر العدد من التوراة في الإصحاح السادس و العشرين. و قَلِيلُونَ‏ خبر ثان عن اسم الإشارة، فهو وصف في المعنى لمدلول هؤُلاءِ و ليس وصفا لشرذمة و لكنه مؤكد لمعناها، و لهذا جي‏ء به بصيغة جمع السلامة الذي هو ليس من جموع الكثرة↩

لَشِرْذِمَةٌ

ظاهرا این کلمه به صورت «لَشِرْدِمَةٌ» (یعنی با حرف «د» به جای «ذ»، چنانکه برخی گفته‌اند این کلمه در زبان عرب به هر دو صورت تلفظ می‌شود) یا «لَشَرُّ ذِمَةٍ» هم قرائت شده است اما از آنجا که طبق گزارش ابوحاتم این قرائتی نیست که به رسول الله ص ختم شود اعتباری ندارد

المحرر الوجيز (تفسیر ابن‌عطیه)، ج4، ص232۱؛ البحر المحيط، ج8، ص157۲؛ روح المعاني، ج10، ص81۳؛ معجم القراءات، ج۶، ص٤١۹-۴۲۰۴


  1. . قال أبو حاتم، وقرأ من لا يؤخذ عنه «لشر ذمة قليلون» وليست هذه موثوقة↩
  2. . «قَالَ أَبُو حَاتِمٍ: وَقَرَأَ مَنْ لَا يُؤْخَذُ عَنْهُ: لَشَرُّذِمَةٍ قَلِيلُونَ، وَلَيْسَتْ هَذِهِ مَوْقُوفَةً. انْتَهَى. يَعْنِي أَنَّ هَذِهِ الْقِرَاءَةَ لَيْسَتْ مَوْقُوفَةً عَلَى أَحَدٍ رَوَاهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ»↩
  3. . وقرىء «لشرذمة» بإضافة شر مقابل خير إلى ذمة، قال أبو حاتم: وهي قراءة من لا يؤخذ منه ولم يروها أحد عن رسول الله↩
  4. . . جاء في البحر النص الآتي: «قال أبو حاتم: قرأ من لايؤخذ عنه «لشرذمة قليلون» وليست موقوفة، يعني أن هذه القراءة ليست موقوفة على أحد رواها عن رسول الله .»
    قلتُ: غلب على ظني أن في النص تصحيفاً، وأن صوابه «لشردمة...» بالدال المهملة، وكذا جاءت في محرر ابن عطية. وقد جاء في المعجمات في شرم وشردم وشرذم: «قال ابن بري: حكى الوزير عن أبي عمرو شرذمة وشردمة بالذال والدال.» واللفظان معناهما واحد ، وهو القليل من الناس.
    ومع هذا الذي ذكرته أترك هذه القراءة - إن صح أنها قراءة - على الحال التي ترى حتى يقضي الله فيها بكلمة حق تزيل الظن وتثبت اليقين.
    [بعد كتابة هذا التعليق رأيت النص الآتي عند الألوسي، قال: القراءة «لَشَرُّذمَّةٍ » بإضافة شر - مقابل خير- إلى ذمة» كذا!!. والألوسي يأخذ القراءات من البحر، ولم أجد في نص أبي حيان ما يساعد على هذا الضبط !!]
    ↩

۱) از امام باقر ع روایت شده که مقصود از «لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُون» جماعتی اندک است.

تفسير القمي، ج‏2، ص122

وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ: »لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ» يَقُولُ؛ عَصَبَةٌ قَلِيلَة.

۲) قبلا روایتی نسبتا طولانی از امام صادق ع گذشت درباره اینکه هرکسی ظرفیت دریافت معارفی که اهل بیت ع موظف به ابلاغش شده‌اند، ندارد. (جلسه ۶۵۳ حدیث۱ https://yekaye.ir/al-kahf-18-72/ و جلسه ۱۰۶۸ حدیث ۱۱.ب https://yekaye.ir/al-hujurat-49-03/). در فراز پایانی آن درباره برخی از کسانی که سخنان اهل بیت ع را می‌شنیدند اما انکار می‌کردند و به دشمنی با اهل بیت ع روی آوردند فرمودند:

سپس خداوند زبان آنها را به مقداری از حق گویا ساخت؛ پس آنان از آن سخن می‌گویند در حالی که در دل منکرند؛ تا این، دفع‌کننده [دشمنی‌ها] باشد از اولیاء و اهل طاعت خداوند؛ و اگر چنین نبود، خداوند در زمین خود عبادت نمى‏شد، پس ما مأمور شدیم كه از آنان برحذر باشیم و [حق صریح را از آنان] پوشیده و پنهان داریم؛ پس شما هم [حق صریح را] از آن کسی كه خدا به برحذر بودن از او امر فرموده، پنهان دارید و از آن کسی كه خداوند به كتمان و پوشیدگى از او دستور داده پوشیده دارید.

سپس امام دست به دعا برداشت و گریست و فرمود:

خدایا! «همانا اینان [شیعیان] تکه‌پاره‌ای [= ته‌مانده‌ای] کم‌شمارند (شعراء/۵۴)، پس زندگى ما را زندگى آنان و مرگ ما را مرگ آنان قرار ده و دشمن خود را برایشان مسلط مكن كه ما را به [غم از دست دادن] آنها مصیبت‌زده كنى؛ زیرا اگر ما را به آنها مصیبت‌زده كنى، هرگز در روى زمین پرستش نخواهی شد و صلوات خداوند بر محمد و آل او.‏

الكافی، ج‏1، ص402

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَینِ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یحْیى عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُسْكَانَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْخَالِقِ وَ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

... ثُمَّ أَطْلَقَ اللَّهُ لِسَانَهُمْ بِبَعْضِ الْحَقِّ، فَهُمْ ینْطِقُونَ بِهِ وَ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ، لِیكُونَ ذَلِكَ دَفْعاً عَنْ أَوْلِیائِهِ وَ أَهْلِ طَاعَتِهِ؛ وَ لَوْ لَا ذَلِكَ مَا عُبِدَ اللَّهُ فِی أَرْضِهِ؛ فَأَمَرَنَا بِالْكَفِّ عَنْهُمْ وَ السَّتْرِ وَ الْكِتْمَانِ، فَاكْتُمُوا عَمَّنْ أَمَرَ اللَّهُ بِالْكَفِّ عَنْهُ، وَ اسْتُرُوا عَمَّنْ أَمَرَ اللَّهُ بِالسَّتْرِ وَ الْكِتْمَانِ عَنْهُ.

قَالَ: ثُمَّ رَفَعَ یدَهُ وَ بَكَى وَ قَالَ:

اللَّهُمَّ «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِیلُونَ»؛ فَاجْعَلْ مَحْیانَا مَحْیاهُمْ وَ مَمَاتَنَا مَمَاتَهُمْ، وَ لَا تُسَلِّطْ عَلَیهِمْ عَدُوّاً لَكَ، فَتُفْجِعَنَا بِهِمْ؛ فَإِنَّكَ إِنْ أَفْجَعْتَنَا بِهِمْ، لَمْ تُعْبَدْ أَبَداً فِی أَرْضِكَ؛ وَ صَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ تَسْلِیماً.

۳) از امام حسن (علیه السلام) روایت شده است که روزی رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) خطبه‌ای ایراد کردند و پس از حمد و ستایش خداوند فرمودند:

«ای مردم، گویی مرا فرا می‌خوانند و من بزودی پاسخ حق را لبیک خواهم گفت. و همانا من در میان شما دو چیز گران‌بها می‌گذارم: کتاب خدا، و عترت و اهل بیتم. اگر به آنها تمسک جویید، هرگز گمراه نخواهید شد. پس از آنها بیاموزید، اما به آنها نیاموزید، زیرا آنها از شما داناترند. زمین هرگز از آنها خالی نخواهد ماند، که اگر از آنها خالی شود، ساکنانش را در خود فرو می‌رود.»

سپس فرمودند: «خدایا، می‌دانم که علم از بین نمی‌رود و تمام نمی‌شود، و تو رها نمی‌کنی زمین خود را بدون حجتی از جانب خودت، خواه آشکار باشد هرچند اطاعت نشود، یا ترسان و پنهان باشد، تا حجت تو باطل نشود و اولیایت پس از هدایتشان گمراه نشوند. اینان از نظر تعداد کمترین، اما از نظر مقام نزد خدا بزرگترین هستند.»

سپس از منبرشان پایین آمدند. گفتم: «یا رسول الله! آیا تو حجت بر همه خلق نیستی؟»

فرمودند: «حسن جان! خداوند می‌فرماید: «تو فقط بیم‌دهنده‌ای و برای هر قومی هدایت‌کننده‌ای است.» (رعد/۷). من بیم‌دهنده‌ام و علی هدایت‌کننده است.»

گفتم: «یا رسول الله! این فرمایش شما که زمین هرگز خالی از حجت نیست [مقصودتان همین بود]؟»

فرمودند: «بله، علی امام و حجت پس از من است، و تو حجت و امام پس از او هستی، و حسین امام و حجت پس از تو است.

و آن [خداوند]‌ پر از لطف و آگاه به من خبر داده است که از صلب حسین ع پسری به نام علی ع، همنام جدش علی ع، بیرون خواهد آورد که هنگامی که حسین ع از دنیا برود، پسرش علی ع پس از او امر را به عهده خواهد گرفت و او حجت و امام است.

و خداوند متعال از صلب او پسری همنام من، که شبیه‌ترین مردم به من است بیرون خواهد آورد که علم او علم من و حکم او حکم من است. او امام و حجت پس از پدرش است.

و خداوند متعال از صلب او فرزندی به نام جعفر بیرون خواهد آورد که راستگوترین مردم است در گفتار و کردار، او امام و حجت پس از پدرش است.

و خداوند متعال از صلب جعفر فرزندی به نام موسی، همنام موسی بن عمران (علیه السلام) بیرون خواهد آورد؛ که عابدترین مردمان است و او امام و حجت پس از پدرش است.

و خداوند متعال از صلب موسی فرزندی به نام علی بیرون خواهد آورد که معدن علم خداوند و محل حکم اوست؛ و او امام و حجت پس از پدرش است.

و خداوند متعال از صلب علی فرزندی به نام محمد بیرون می‌آورد که او امام و حجت پس از پدرش است.

و خداوند متعال از صلب محمد فرزندی به نام علی بیرون می‌آورد که او حجت و امام پس از پدرش است.

و خداوند متعال از صلب علی فرزندی به نام حسن بیرون می‌آورد که او امام و حجت پس از پدرش است.

و خداوند متعال از صلب حسن حجت قائم، امام شیعیانش و نجات‌دهنده اولیای خویش را بیرون می‌آورد؛ که غایت می‌شود چنانکه او را نمی بینند، پس به امر وی برمی‌گردد. برخی ثابت قدم می‌مانند، [برخی] «می‌گویند: این وعده کی خواهد بود اگر راست گفته‌اید» (يونس/48؛ أنبياء/38؛ نمل/71؛ سجدة/28؛ سبأ/29؛ يس/48؛ الملك/25). و اگر از دنیا فقط یک روز باقی مانده باشد، خداوند متعال آن را آنقدر طولانی کند تا قائم ما ظهور کند و آن را پر از عدل و داد کند، همانطور که پر از ظلم و ستم شده بود.

پس زمین هرگز از عدل خالی نخواهد شد از کسی که خداوند [به واسطه او] علم و دانش مرا به شما عطا کند، و من از خداوند تبارک و تعالی خواسته‌ام که علم و فهم عمیق را در نسل من و نسل نسل من، کشتزار من و کشتزار کشتزار من قرار دهد.

كفاية الأثر في النص على الأئمة الإثني عشر، ص163

حَدَّثَنِي عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ مُحَمَّدٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُتْبَةُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْحِمَّصِيُّ بِمَكَّةَ قِرَاءَةً عَلَيْهِ سَنَةَ ثَمَانِينَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى الْقُطْقُطَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُوسُفَ قَالَ حَدَّثَنَا حُسَيْنُ بْنُ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ حُسَيْنِ بْنِ حَسَنٍ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْحَسَنِ ع قَالَ:

خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَوْماً فَقَالَ بَعْدَ مَا حَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ: مَعَاشِرَ النَّاسِ كَأَنِّي أُدْعَى فَأُجِيبُ؛ وَ إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا فَتَعَلَّمُوا مِنْهُمْ وَ لَا تُعَلِّمُوهُمْ فَإِنَّهُمْ أَعْلَمُ مِنْكُمْ لَا يَخْلُو الْأَرْضُ مِنْهُمْ وَ لَوْ خَلَتْ إِذًا لَسَاخَتْ بِأَهْلِهَا.

ثُمَّ قَالَ ص: اللَّهُمَّ إِنِّي أَعْلَمُ أَنَّ الْعِلْمَ لَا يَبِيدُ وَ لَا يَنْقَطِعُ وَ أَنَّكَ لَا تُخْلِي أَرْضَكَ مِنْ حُجَّةٍ لَكَ عَلَى خَلْقِكَ ظَاهِرٍ لَيْسَ بِالْمُطَاعِ أَوْ خَائِفٍ مَغْمُورٍ لِكَيْلَا تَبْطُلَ حُجَّتُكَ وَ لَا تَضِلَّ أَوْلِيَاؤُكَ بَعْدَ إِذْ هَدَيْتَهُمْ أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً الْأَعْظَمُونَ قَدْراً عِنْدَ اللَّهِ فَلَمَّا نَزَلَ عَنْ مِنْبَرِهِ.

قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! أَ مَا أَنْتَ الْحُجَّةُ عَلَى الْخَلْقِ كُلِّهِمْ؟

قَالَ: يَا حَسَنُ إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ فَأَنَا الْمُنْذِرُ وَ عَلِيٌّ الْهَادِي.

قُلْتُ: يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَوْلُكَ إِنَ‏ الْأَرْضَ لَا تَخْلُو مِنْ حُجَّةٍ؟!

قَالَ: نَعَمْ عَلِيٌّ هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدِي وَ أَنْتَ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَهُ؛ وَ الْحُسَيْنُ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَكَ؛

وَ لَقَدْ نَبَّأَنِي اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ أَنَّهُ يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِ الْحُسَيْنِ غُلَامٌ يُقَالُ لَهُ عَلِيٌّ سَمِيُّ جَدِّهِ عَلِيٍّ. فَإِذَا مَضَى الْحُسَيْنُ أَقَامَ بِالْأَمْرِ بَعْدَهُ عَلِيٌّ ابْنُهُ وَ هُوَ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ.

وَ يُخْرِجُ اللَّهُ مِنْ صُلْبِهِ وَلَداً سَمِيِّي وَ أَشْبَهَ النَّاسِ بِي عِلْمُهُ عِلْمِي وَ حُكْمُهُ حُكْمِي هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِيهِ.

وَ يُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِهِ مَوْلُوداً يُقَالُ لَهُ جَعْفَرٌ أَصْدَقُ النَّاسِ قَوْلًا وَ عَمَلًا هُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِيهِ.

وَ يُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ جَعْفَرٍ مَوْلُوداً يُقَالُ لَهُ مُوسَى سَمِيُّ مُوسَى بْنِ عِمْرَانَ ع أَشَدُّ النَّاسِ تَعَبُّداً فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِيهِ.

وَ يُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ مُوسَى وَلَداً يُقَالُ لَهُ عَلِيٌّ مَعْدِنُ عِلْمِ اللَّهِ وَ مَوْضِعُ حُكْمِهِ فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِيهِ.

وَ يُخْرِجُ اللَّهُ مِنْ صُلْبِ عَلِيٍّ مَوْلُوداً يُقَالُ لَهُ مُحَمَّدٌ فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِيهِ.

وَ يُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ مُحَمَّدٍ مَوْلُوداً يُقَالُ لَهُ عَلِيٌّ فَهُوَ الْحُجَّةُ وَ الْإِمَامُ بَعْدَ أَبِيهِ.

وَ يُخْرِجُ‏ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ عَلِيٍّ مَوْلُوداً يُقَالُ لَهُ الْحَسَنُ فَهُوَ الْإِمَامُ وَ الْحُجَّةُ بَعْدَ أَبِيهِ.

وَ يُخْرِجُ اللَّهُ تَعَالَى مِنْ صُلْبِ الْحَسَنِ الْحُجَّةَ الْقَائِمَ إِمَامَ شِيعَتِهِ وَ مُنْقِذَ أَوْلِيَائِهِ يَغِيبُ حَتَّى لَا يُرَى فَيَرْجِعُ عَنْ أَمْرِهِ وَ يَثْبُتُ آخَرُونَ وَ يَقُولُونَ «مَتى‏ هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»؟ وَ لَوْ لَمْ يَبْقَ مِنَ الدُّنْيَا إِلَّا يَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ حَتَّى يَخْرُجَ قَائِمُنَا فَيَمْلَأَهَا قِسْطاً وَ عَدْلًا كَمَا مُلِئَتْ جَوْراً وَ ظُلْماً؛ فَلَا تَخْلُو الْأَرْضُ أَعْطَاكُمُ اللَّهُ عِلْمِي وَ فَهْمِي، وَ لَقَدْ دَعَوْتُ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يَجْعَلَ الْعِلْمَ وَ الْفِقْهَ فِي عَقِبِي وَ عَقِبِ عَقِبِي وَ مَزْرَعِي وَ زَرْعِ زَرْعِي.

۴) از امیرالمومنین ع روایت شده که فرمودند:

در راه هدایت از کمی تعداد اهل آن، وحشت به خود راه ندهید»

نهج‌البلاغه، حکمت201؛ الغيبة للنعماني، ص28؛ الغارات، ج‏2، ص۱398

مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ جَمِيعاً عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ نُوحٍ عَنِ ابْنِ عُلَيْمٍ عَنْ رَجُلٍ عَنْ فُرَاتِ بْنِ أَحْنَفَ قَالَ أَخْبَرَنِي مَنْ سَمِعَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ ذَكَرَ مِثْلَهُ إِلَّا أَنَّهُ قَالَ:

لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ.

سه حدیث اول ذیل آیه «وَ قَلیلٌ مِنَ الْآخِرینَ» (واقعه/۱۴) همگی را به وجهی بدینجا نیز می‌توان مرتبط دانست و به طور خاص با حدیث فوق شباهتی دارند که فقط فراز مربوطه در اینجا تقدیم می‌شود و برای تفصیل آن به جلسه ۹۸۱ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-14/ مراجعه کنید:

۵) از کمیل بن زیاد روایت شده است که یکبار امیرالمؤمنین ع دست مرا گرفت و به بیابان [گورستان] برد و فرمود:

... خداوندا، آری زمين تهی نماند از كسی كه حجّتِ برپای خداست، يا آشکار و مشهور است و يا ترسان و پنهان؛ تا حجّت‌های خدا باطل نشود و نشانه‏هايش از ميان نرود. و اينان چندند، و كجا جای دارند؟ به خدا سوگند اندك به شمارند، و نزد خدا بزرگ‏مقدار. به آنان است که خداوند حجتها و نشانه‏های خود را حفظ می‌کند، تا به همانندهای خويش بسپارند و در دلهای افراد شبیه خود بكارند. ...

كميل! اگر می‌خواهی بازگرد.

نهج البلاغة، حکمت147

وَ مِنْ كَلَامٍ لَهُ ع لِكُمَيْلِ بْنِ زِيَادٍ النَّخَعِيِّ قَالَ كُمَيْلُ بْنُ زِيَادٍ: أَخَذَ بِيَدِي اميرالمؤمنين عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع فَأَخْرَجَنِي إِلَی الْجَبَّانِ فَلَمَّا أَصْحَرَ تَنَفَّسَ الصُّعَدَاءَ ثُمَّ قَالَ:

... اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّةٍ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ. وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ؟! أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً؛ يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّی يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ...

لازم به ذکر است که این حدیث با اسناد متعدد در بسیاری از کتب حدیثی شیعه و سنی روایت شده که برخی از آنها همانجا اشاره شد.

۶) امیرالمؤمنین ع در خطبه‌ای فرمودند:

بندگان خدا شما را به تقوای الهی سفارش می‌کنم که همانا آن حق خدا بر شماست و و آن است که حق شما را بر خدا لازم می‌آورد؛ و اینکه از خدا بر انجام آن یاری جویید و با انجام آن به استعانت خدا دست یابید؛ که همانا تقوا در امروز پناهگاه و سپر است؛ و فردا راهش به بهشت آشکار است؛ رونده‌اش سود برد و کسی را که درپناهش بوده پاسبان است. همواره خود را بر همگان عرضه کرده، چه بر گذشتگان و چه بر بازماندگان، به خاطر نياز آنان در فردا بدان. روزی كه خدا آنچه را آغاز كرد بازگرداند، و آنچه داد بستاند، و در آنچه بخشيد مؤاخذت راند، [معلوم می‌شود که] چه اندكند آنان كه بدان تن دادند و بار آن را چنانكه بايد بر داشتند. آنان در شمار اندکند و همان‌هایند که خداوند چنین توصیفشان فرمود: «و اندک‌اند بندگان شکرگزار من» (سبأ/۱۳)...

نهج‌البلاغه، خطبه۱۹۱

... عِبَادَ اللَّهِ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَی اللَّهِ فَإِنَّهَا حَقُّ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ الْمُوجِبَةُ عَلَی اللَّهِ حَقَّكُمْ وَ أَنْ تَسْتَعِينُوا عَلَيْهَا بِاللَّهِ وَ تَسْتَعِينُوا بِهَا عَلَی اللَّهِ فَإِنَّ التَّقْوَی فِي الْيَوْمِ الْحِرْزُ وَ الْجُنَّةُ وَ فِي غَدٍ الطَّرِيقُ إِلَی الْجَنَّةِ مَسْلَكُهَا وَاضِحٌ وَ سَالِكُهَا رَابِحٌ وَ مُسْتَوْدَعُهَا حَافِظٌ لَمْ تَبْرَحْ عَارِضَةً نَفْسَهَا عَلَی الْأُمَمِ الْمَاضِينَ مِنْكُمْ وَ الْغَابِرِينَ لِحَاجَتِهِمْ إِلَيْهَا غَداً إِذَا أَعَادَ اللَّهُ مَا أَبْدَی وَ أَخَذَ مَا أَعْطَی وَ سَأَلَ عَمَّا أَسْدَی فَمَا أَقَلَّ مَنْ قَبِلَهَا وَ حَمَلَهَا حَقَّ حَمْلِهَا أُولَئِكَ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ هُمْ أَهْلُ صِفَةِ اللَّهِ سُبْحَانَهُ إِذْ يَقُولُ: «وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ» ...

۷) حدیثی طولانی از امام صادق ع روایت شده که در فرازی از آن سدیر می‌پرسد: یا ابن رسول الله! دوستداران شما چند دسته‌اند؟

فرمودند: [دوستداران ما] سه دسته‌اند. دسته‌ای که در آشکارا ما را دوست دارند اما در سرّ و باطن ما را دوست ندارند؛ و دسته‌ای که در سرّ و باطن ما را دوست دارند اما درآشکار ما را دوست ندارند؛ و دسته‌ای که در سرّ و آشکار ما را دوست دارند. اینان‌اند که آن نمط اعلی [جماعت بلندمرتبه]‌اند؛ از آب گوارا نوشیده‌اند و تأویل قرآن و فصل‌الخطاب و سبب‌الاسباب را شناخته‌اند؛ اینان‌اند که آن جماعت بلندمرتبه‌اند؛ فقر و تنگدستی و انواع بلا به سوی آنان می‌شتابد سریعتر از تاختن اسبها؛ سختیها و ضررها بدانها می‌رسد و تکانهای شدید می‌خورند و به فتنه‌ها گرفتار می‌شوند؛ پس یکی به خون خود غلطیده است و دیگری سرش ز تن جدا افتاده؛ در سرزمین‌های دور از هم پراکنده‌اند؛ به واسطه آنان است که خداوند مریض را شفا می‌دهید و فقیر را ثروت می‌بخشد و به خاطر آنان است که شما یاری می‌شوید و به آنان است که بر شما باران می‌بارد و روزی داده می‌شوید؛ و آنان به لحاظ شماره اندک ولی به لحاظ قدر و قیمت نزد خداوند عظیم‌اند. ...

تحف العقول، ص325

روي عن الإمام الصادق‏ في وصف المحبة لأهل البيت و التوحيد و الإيمان و الإسلام و الكفر و الفسق‏

فَقَالَ لَهُ سَدِيرٌ: وَ كَمْ مُحِبُّوكُمْ يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ؟

فَقَالَ: عَلَی ثَلَاثِ طَبَقَاتٍ: طَبَقَةٌ أَحَبُّونَا فِي الْعَلَانِيَةِ وَ لَمْ يُحِبُّونَا فِي السِّرِّ؛ وَ طَبَقَةٌ يُحِبُّونَا فِي السِّرِّ وَ لَمْ يُحِبُّونَا فِي الْعَلَانِيَةِ؛ وَ طَبَقَةٌ يُحِبُّونَا فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ؛ هُمُ النَّمَطُ الْأَعْلَی،‏ شَرِبُوا مِنَ الْعَذْبِ الْفُرَاتِ وَ عَلِمُوا تَأْوِيلَ الْكِتَابِ‏ وَ فَصْلَ الْخِطَابِ وَ سَبَبَ الْأَسْبَابِ؛ فَهُمُ النَّمَطُ الْأَعْلَی. الْفَقْرُ وَ الْفَاقَةُ وَ أَنْوَاعُ الْبَلَاءِ أَسْرَعُ إِلَيْهِمْ مِنْ رَكْضِ الْخَيْلِ؛‏ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَ الضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا وَ فُتِنُوا، فَمِنْ بَيْنِ مَجْرُوحٍ وَ مَذْبُوحٍ، مُتَفَرِّقِينَ فِي كُلِّ بِلَادٍ قَاصِيَةٍ، بِهِمْ يَشْفِي اللَّهُ السَّقِيمَ وَ يُغْنِي الْعَدِيمَ‏ وَ بِهِمْ تُنْصَرُونَ وَ بِهِمْ تُمْطَرُونَ وَ بِهِمْ تُرْزَقُونَ؛ وَ هُمُ الْأَقَلُّونَ‏ عَدَداً الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً وَ خَطَراً...


  1. . حَدَّثَنَا فُرَاتُ بْنُ أَحْنَفَ‏ قَالَ: إِنَّ عَلِيّاً ع خَطَبَ النَّاسَ فَقَالَ: «يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَنَا أَنْفُ الْهُدَى وَ عَيْنَاهُ» وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى وَجْهِهِ «يَا مَعْشَرَ النَّاسِ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِي طَرِيقِ الْهُدَى لِقِلَّةِ أَهْلِهِ‏ فَإِنَّ النَّاسَ اجْتَمَعُوا عَلَى مَائِدَةٍ شِبَعُهَا قَصِيرٌ وَ جُوعُهَا طَوِيلٌ‏ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ‏ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ إِنَّمَا يَجْمَعُ النَّاسَ الرِّضَا وَ السَّخَطُ أَلَا وَ إِنَّمَا عَقَرَ نَاقَةَ ثَمُودَ رَجُلٌ وَاحِدٌ فَأَصَابَهُمُ الْعَذَابُ بِنِيَّاتِهِمْ فِي عَقْرِهَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏ فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعاطى‏ فَعَقَرَ فَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّ اللَّهِ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ: ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْياها فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَلَا فَمَنْ سَاءَلَ‏ عَنْ قَاتِلِي فَزَعَمَ أَنَّهُ مُؤْمِنٌ فَقَدْ قَتَلَنِي يَا مَعْشَرَ النَّاسِ مَنْ سَلَكَ الطَّرِيقَ وَرَدَ الْمَاءَ وَ مَنْ خَالَفَ وَقَعَ فِي التِّيهِ‏ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِحَاجِبِي الضَّلَالَةِ تَبْدُو مَخَازِيهَا فِي آخِرِ الزَّمَانِ»↩

۱) «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَليلُونَ»

فرعون در مقام تشویق مردمان برای پیوستن به لشکر وی و تعقیب حضرت موسی ع و پیروانش می‌کوشد آنها را کم و متفرقه جلوه دهد. اما آیا واقعا آنها تعدادشان خیلی کم بود یا فرعون در مقام کم جلوه دادن آنهاست (چنانکه در نقل‌های متعددی از قدمای مفسران (که ظاهرا برگرفته از گزارش تورات است) تعداد آنها حوالی ۶۰۰.۰۰۰ نفر گزارش شده است)؟

الف. اگر این مطلبی که در تورات آمده از تحریفاتی که در تورات رخ داده، نباشد و قابل اعتنا باشد، آنگاه:

الف.۱. غالبا در توجیه مطلب گفته‌اند که تعداد لشکریان فرعون بقدری زیاد بود که اینها در مقابلش کم شمرده می‌شد (مثلا مجمع البيان، ج‏7، ص300۱؛ جامع البيان في تفسير القرآن، ج‏19، ص47۲)

الف.۲. چه‌بسا بتوان گفت این تعبیر فرعون یکی دیگر از نمودهای قوت تبلیغاتی وی است که جماعتی زیاد را به نحوی اقناع‌کننده کم جلوه می‌دهد تا انگیزه افراد برای حضور در لشکر فرعون و تار و مار کردن بنی‌اسرائیل زیاد شود. چنانکه در نکات ادبی گذشت در کلمه «شرذمه» یک معنای تکه پاره شدن و تفرقه، و باقیمانده اندکی از یک مجموعه بودن، هست، آوردن کلمه «قلیلون» ظرافتی دارد که گویی می‌گوید اگر به نظرتان تعداد اینها زیاد می‌آید اینها هرکدام یک جماعت ته‌مانده اندک و تکه تکه شده است که این تعدادهای اندک آنها کنار هم قرار گرفته و به نظر شما زیاد می‌آید (اقتباس از جامع البيان (تفسير الطبری)، ج‏19، ص47۳؛ و التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص34۴).

ب. ...

۲) «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَليلُونَ»

فرعونیان درصددند که «کم بودن» را دلیل بر ناحق و نامطلوب بودن جلوه دهند.

ناظر به این نکته مطلبی تحت عنوان «نکته تخصصی انسان‌شناسی» ذیل آیه «وَ قَلیلٌ مِنَ الْآخِرینَ» (واقعه/۱۴) (جلسه ۹۸۱ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-14/) گذشت که خلاصه‌اش این است که:

چگونه اصالت بشر (اومانیسم) نزد انسان مدرن وی را به انکار مطلق دست‌یابی به حقیقت کشاند و در وادی شکاکیت انداخت، و کار به جایی رسید که مراجعه به نظر اکثریت ملاک حق و حقیقت بودن قلمداد می‌شود؛ و رواج اکثریت به عنوان تنها معیار حقیقت، از مهمترین علل رواج بسیاری از معضلات اجتماعی بشر معاصر است؛ از پدیده سخیف مدپرستی گرفته، تا در جایگاه الگو قرار گرفتن بازیگران و سلبریتی‌ها در جامعه. در مقابل مومنی که خدا، که سرسلسله حقایق و اصل حق و حقیقت است را باور دارد، به تعبیر امیرمومنان (حدیث۴) در راه هدایت از کمی تعداد اهل آن، وحشت به خود راه نمی‌دهد»...


  1. . فلما حضروا عنده قال لهم «إِنَّ هؤُلاءِ» يعني أصحاب موسى «لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ» أي عصابة من الناس قليلة قال الفراء يقال عصبة قليلة و قليلون و كثيرة و كثيرون قال المفسرون و كان الشرذمة الذين قللهم فرعون ستمائة ألف و لا يحصى عدد أصحاب فرعون.↩
  2. . و ذكر أن الجماعة التي سماها فرعون شرذمة قليلين، كانوا ست مئة ألف و سبعين ألفا. ذكر من قال ذلك: حدثنا ابن بشار، قال: ثنا عبد الرحمن، قال: ثنا سفيان، عن أبي إسحاق، عن أبي عبيدة: إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ، قال: كانوا ست مئة و سبعين ألفا.
    حدثنا ابن بشار قال: ثنا عبد الرحمن، قال: ثنا إسرائيل، عن أبي إسحاق، عن أبي عبيدة، عن عبد الله، قال: الشرذمة: ست مئة ألف و سبعون ألفا.
    حدثنا ابن حميد، قال: ثنا يحيى بن واضح، قال: ثنا موسى بن عبيدة، عن محمد بن كعب القرظي، عن عبد الله بن شداد بن الهاد، قال: اجتمع يعقوب و ولده إلى يوسف، و هم اثنان و سبعون، و خرجوا مع موسى و هم ست مئة ألف، فقال فرعون إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ، و خرج فرعون على فرس أدهم حصان على لون فرسه في عسكره ثمان مئة ألف.
    حدثني يعقوب بن إبراهيم، قال: ثنا ابن علية، عن سعيد الجريري، عن أبي السليل، عن قيس بن عباد، قال: و كان من أكثر الناس أو أحدث الناس عن بني إسرائيل، قال: فحدثنا أن الشرذمة الذين سماهم فرعون من بني إسرائيل كانوا ست مئة ألف، قال: و كان مقدمة فرعون سبعة مئة ألف، كل رجل منهم على حصان على رأسه بيضة، و في يده حربة، و هو خلفهم في الدهم. فلما انتهى موسى ببني إسرائيل إلى البحر، قالت بنو إسرائيل. يا موسى أين ما وعدتنا، هذا البحر بين أيدينا، و هذا فرعون و جنوده قد دهمنا من خلفنا، فقال موسى للبحر: انفلق أبا خالد، قال: لا لن أنفلق لك يا موسى، أنا أقدم منك خلقا قال: فنودي أن أضرب بعصاك البحر، فضربه، فانفلق البحر، و كانوا اثني عشر سبطا. قال الجريري. فأحسبه قال: إنه كان لكل سبط طريق، قال: فلما انتهى أول جنود فرعون إلى البحر، هابت الخيل اللهب قال: و مثل لحصان منها فرس وديق، فوجد ريحها فاشتد، فاتبعه الخيل قال: فلما تتام آخر جنود فرعون في البحر، و خرج آخر بني إسرائيل، أمر البحر فانصفق عليهم، فقالت بنو إسرائيل: ما مات فرعون و ما كان ليموت أبدا، فسمع الله تكذيبهم نبيه عليه السلام، قال: فرمى به على الساحل، كأنه ثور أحمر يتراءاه بنو إسرائيل.
    حدثنا موسى، قال: ثنا عمرو، قال: ثنا أسباط، عن السدي، في قوله: إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ يعني بني إسرائيل.
    حدثني محمد بن عمرو قال: ثنا أبو عاصم، قال: ثنا عيسى و حدثني الحرث، قال: ثنا الحسن، قال: ثنا ورقاء جميعا عن ابن أبي نجيح، عن مجاهد في قوله: إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ قال: هم يومئذ ست مئة ألف، و لا يحصى عدد أصحاب فرعون.
    حدثنا القاسم، قال: ثنا الحسين، قال: ثني حجاج، عن ابن جريج، قوله: وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ قال: أوحى الله إلى موسى أن اجمع بني إسرائيل، كل أربعة أبيات في بيت، ثم اذبحوا أولاد الضأن، فاضربوا بدمائها على الأبواب، فإني سآمر الملائكة أن لا تدخل بيتا على بابه دم، و سآمرهم بقتل أبكار آل فرعون من أنفسهم و أموالهم، ثم اخبزوا خبزا فطيرا، فإنه أسرع لكم، ثم أسر بعبادي حتى تنتهي للبحر، فيأتيك أمري، ففعل فلما أصبحوا قال فرعون: هذا عمل موسى و قومه قتلوا أبكارنا من أنفسنا و أموالنا، فأرسل في أثرهم ألف ألف و خمس مئة ألف و خمس مئة ملك مسور، مع كل ملك ألف رجل، و خرج فرعون في الكرش العظمى، و قال إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ قال: قطعة، و كانوا ست مئة ألف، مئتا ألف منهم أبناء عشرين سنة إلى أربعين.
    حدثنا القاسم قال: ثني حجاج، عن أبي بكر بن حوشب، عن ابن عباس، قال: كان مع فرعون يومئذ ألف جبار، كلهم عليه تاج، و كلهم أمير على خيل.
    حدثنا القاسم قال: ثني حجاج، عن ابن جريج، قال: كانوا ثلاثين ملكا ساقة خلف فرعون يحسبون أنهم معهم و جبرائيل أمامهم، يرد أوائل الخيل على أواخرها، فأتبعهم حتى انتهى إلى البحر
    ↩
  3. . إِنَّ هؤُلاءِ يعني بهؤلاء: بني إسرائيل لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ يعني بالشرذمة: الطائفة و العصبة الباقية من عصب جبيرة، و شرذمة كل شي‏ء: بقيته القليلة و منه قول الراجز: جاء الشتاء و قميصي أخلاق / شراذم يضحك منه التواق‏» و قيل: قليلون، لأن كل جماعة منهم كان يلزمها معنى القلة فلما جمع جمع جماعاتهم قيل: قليلون، كما قال الكميت: «فرد قواصي الأحياء منهم / فقد صاروا كحي واحدينا»↩
  4. . . فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَلِيلُونَ‏- 26/ 54.التعبير بهذه الكلمة: إشارة الى أنّ هذه الجمعيّة من أصحاب موسى (ع) طائفة قد تفرّقت و انقطعت عن بني إسرائيل، و أوجدت اختلافا بينهم. ثمّ وصفها بعده بكونهم قليلين: فيدلّ على عدم دلالة الكلمة على قيد القلّة. فظهر لطف التعبير بها دون كلمات- القوم، الطائفة، الجماعة، و غيرها.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر