سوره الشعراء - آیه 51

۱۲۶۵) سوره شعراء (۲۶) آیه ۵۱ اِنّـاٰ نَطْمَعُ اَنْ یَغْفِرَ لَناٰ رَبُّناٰ خَطـٰیـٰناٰۤ اَنْ کُنّـاٰۤ اَوَّلَ الْمُؤْمِنٖین ۲۹ ربیع‌الاول ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۶/۲۰

در حقیقت ما طمع داریم که پروردگارمان خطاهایمان را بر ما بیامرزد، که ما نخستین مومنان بودیم.

نَطْمَعُ

قبلا بیان شد که گفته‌اند «طمع»‌به معنای امید قلبی شدید است. به تعبیر دیگر، برکنده شدن نفس است به سوی چیزی به خاطر میل و اشتهای شدیدی که به آن پیدا کرده است. مرحوم مصطفوی این قید را اضافه کرده‌ که طمع، نقطه مقابل «استغناء» (احساس بی‌نیازی) است، و نه هرگونه امید و آرزو، بلکه امید و آرزو به چیزی است که خارج از دسترس شخص می‌باشد. به تعبیر عسکری، «رجاء» امیدی است به چیزی که انسان زمینه‌اش را مهیا کرده، هرچند هنوز به وصول به آن یقین ندارد؛ اما «طمع»‌ امید بستن به چیزی است که اسبابش را مهیا نکرده است و این نکته در عموم استعمالات قرآنی این واژه مشاهده می‌شود؛ حتی در استعمالات مثبت این واژه؛ یعنی با اینکه طمع غالبا در مورد هوای نفس به کار می‌رود و لذا عموماً معنایی مذموم دارد، اما اگر طمع انسان به چیزی تعلق بگیرد که آن چیز نیکوست، می‌تواند بار معنایی مثبت هم پیدا کند؛ چنانکه ساحران فرعون، بعد از توبه‌شان گفتند «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا» (شعراء/51). واضح است که در این گونه موارد هم آنها بنوعی اذعان دارند که خودشان زمینه لازم برای دریافت آن بخشش را آماده نکرده‌اند و تنها لطف خداست که آنها را به آرزویشان می‌رساند؛ و یا آنجایی که آرزوی مومنان برای ایمان آوردن اهل کتاب را «طمع» خوانده است، چرا که سابقه آنان نشان می‌دهد که هیچ زمینه‌ای برای اینکه مومن شوند در آنها نیست: «أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ يُؤْمِنُوا لَكُمْ» (بقرة/75).

جلسه ۵۲۲ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-32/

يَغْفِرَ

درباره ماده «غفر» قبلا بیان شد که حسن جبل بر این باور است که معنای محوری آن یک نحوه پوشش (ستر) و پوشاندن (تغطیه)ای است که با یک نحوه حمایت و صیانتی از چیزی که آن را می‌پوشاند؛ و مروی بر دیدگاه‌های اهل لغت نشان می‌دهد که چه‌بسا این بهترین تعریفی است که از این ماده بیان شده و تقریبا همه کاربردهای آن را پوشش می‌دهد؛ مثلا:

خلیل بر این باور است در اصل به معنای «پوشاندن» (تغطية) است چنانکه به کلاهخود که سر را می‌پوشاند «مِغفَر» و به پارچه‌ای که خانمی که سرش را روغن‌مالی کرده بر سر می‌گذارد که روسری و چادرش را کثیف نکند «غِفارة» گویند و البته به پارچه‌ای که دور کمان می‌پیچند تا بند کمان را در قسمت بالای آن محکم کنند نیز «غِفارة» گفته می‌شود؛ و تعبیر :جم غفیر» هم به معنای یک گروه فشرده است چنانکه وقتی می‌گویند «جاء القوم جماء الغَفِير» یعنی همه آنها به صورت فشرده و باهم آمدند؛ و البته به بچه بز کوهی (میش کوهی) نیز «غُفْر» و به مادرش «مُغْفِر» گفته می‌شود.

ابن فارس اصل این ماده را به معنای «پوشش» (ستر) می‌داند و توضیح داده‌ که «غَفْر» و «مَغفِرة» و «غُفران» مصدرهای ثلاثی مجرد این ماده‌اند و علاوه بر کلمات فوق، از شواهد دیگری که بر این معنا آورده‌ تعبیر « غَفِرَ الثَّوبُ» است که وقتی با زیپ جلوی لباس را می‌بندند (و آنچه زیر لباس از پوشیده و مخفی می‌شود) به کار می‌رود؛ ویا کلمه «غَفِير» به معنای موی آویزان از پشت سر است و به این تعبیر یک خانم عرب اشاره کرده است که به دخترش می‌گوید: «اغفِرِى غفيرَك» (به معنای اینکه موی پشت سرت را بپوشان). وی البته کلماتی مانند «غُفْر» و «مُغْفِر» در خصوص بز کوهی ویا «غَفْر» به معنای عود بیماری ویا «مَغْفُور» به معنای ماده شبیه صمغی که از یونجه بیرون می‌زند را مصادیقی شاذ که با معنای کلی ماده تطابق ندارد دانسته؛ اما مرحوم طبرسی نیز که همانند او اصل این ماده را «ستر» و گاه همان «تغطیه» معرفی کرده همین موارد را نیز توجیه می‌کند بدین بیان که بچه بز کوهی را چنان نامیده‌اند چون در کوه پناه می‌گیرد و یا تعبیر «جم غفیر» از این جهت به کار می‌رود که با کثرت خویش روی زمین را کاملا می‌پوشانند و به تعبیر «أصبغ ثوبك فإنه أغفر للوسخ: لباست را رنگ کن که برای پوشاندن آلودگی‌ها بهتر است» نیز استناد می‌کند برای همین معنای «ستر»؛‌و حقیقت مغفرت خداوند را همین ستر و پوشاندن بدی‌ها می داند که با رفع عقوبت حاصل می‌شود.

مرحوم مصطفوی معنای اصلی‌اش را «محو کردن اثر شیء» می‌داند که در خصوص گناهان هم به کار می‌رود و مفاهیمی همچون «ستر» و درگذشتن و اصلاح را از لوازم و آثار محو اثر می‌شمرد وبه طور خاص با اینکه معنای آن را «ستر» و پوشاندن بدانیم مخالفت کرده با این بیان که ستر و پوشش لزوما به محو اثر نمی‌انجامد بلکه عمدتا آن را تحت ساتر تثبیت می‌کند و لزوما به معنای تحت رحمت خدا قرار گرفتن نمی‌باشد؛ و این نکته‌ای است که به نحوی مورد توجه عسکری هم قرار گرفته است؛ وی در توضیح تفاوت «غفران» و «ستر» به همین نکته اشاره می‌کند که غفران اخص از ستر است؛ زیرا چه‌بسا چیزی را می‌پوشانند که از محل توجه دور شود ولی در موقعیت مناسب دوباره آن پوشش را برمی‌دارند؛ و از این رو ستاریت خداوند در دنیا کافر و فاسق را هم شامل می‌شود اما بدین معنا نیست که آنان مورد مغفرت الهی واقع شده باشند؛ لذا در مغفرت یک بار معنایی بیشتری وجود دارد.

راغب هم «غَفْر» را به معنای پوشاندن چیزی به نحوی که از آلودگی صیانت شود دانسته و «غفران» (غُفْرانَكَ رَبَّنا؛ بقرة/285) و «مغفرت» الهی را (سابِقُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُم؛ آل عمران/۱۳۳؛‌حدید/۲۱) اینکه خداوند عبد را از اینکه عذاب به اوبرسد مصون بدارد معرفی کرده است. ...

فعل «غفر یغفر» گاه به صورت مطلق: «رَبَّنَا اغْفِرْ لي‏ وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ» (ابراهیم/41)، و گاه ناظر به بخشش گناهان: «يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُم‏» (آل عمران/۳۱ و احزاب/۷۱ و …)، و ظلم «رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي‏ فَاغْفِرْ لي‏ فَغَفَرَ لَهُ» (قصص/۱۶) و خطا «وَ الَّذي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لي‏ خَطيئَتي‏ يَوْمَ الدِّينِ» (شعراء/82) و بدی‌های افراد: «يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ» (انفال/۲۹) از جانب خداوند به کار می‌رود هرچند در مواردی به عنوان اقدامی از جانب مومنان در حق دیگران هم مطرح شده است: «وَ الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ» (شوری/37)؛ و شاید بحث‌برانگیزترین موردش آیه «قُلْ لِلَّذينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِيَ قَوْماً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» (جاثیه/14) باشد؛ که در همانجا به تفصیل بحث شد.

از کلمات دیگری که به همین ماده «غفر» نزدیک است «عفو» است؛ در تفاوت «عفو» و «مغفرت» گفته شده که در عفو، شخص از مذمت و عذاب کردن منصرف می‌شود، ولی ثواب دادن در آن لحاظ نمی‌شود و لذا در مورد انسان‌های عادی هم «عفو کردن و طلب عفو» براحتی به کار برده می‌شود؛ اما در مغفرت، گناهِ شخص را می‌پوشاند و آبروی او را نمی‌برد و در واقع، نحوه‌ای ساقط کردن عذاب است که نوعی ثواب دادن را در دل خود دارد، و لذا کلماتی همچون «مغفرت» در مورد غیرخداوند خیلی بندرت به کار می‌رود و اگر هم به کار برود لااقل طلب مغفرت کردن (استغفار) فقط در مورد خداوند به کار می‌رود.

رَبُّنا

درباره کلمه «ربّ» و ماده‌های «ربب» و «ربو» ذیل آیه ۱۶ همین سوره به تفصیل بحث شد. جلسه ۱۲۳۰https://yekaye.ir/ash-shuara-026-016/

خَطايانا

درباره ماده «خطأ»۱ ابن‌فارس آن را با ماده «خطو» یکسان دانسته و اصل معنای هر دو را عبور کردن و تجاوز از چیزی معرفی کرده است، «خُطوة = قدم» که از «خطو» است به معنای قدم و گام است: «وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّيْطانِ» (بقرة/168) و خطأ را هم تجاوز از حد صواب دانسته است (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص198۲).

اما عموم اهل لغت بین دو ماده «خطأ» و «خطو» تفکیک کرده‌اند، که درباره دومی در جای خود بحث خواهد شد.

مرحوم مصطفوی اصل این ماده را نقطه مقابل «صواب» دانسته (و قبلا هم ذیل ماده «صوب» اشاره شد که بسیاری از اهل لغتبر این بودند که «صواب» نقطه مقابل «خطا» می‌باشد. جلسه ۸۶۸ https://yekaye.ir/hood-11-81/). و تفاوت کاربردهای این ماده را به این می‌داند که خطا یا در حکم است (یعنی در فهم از یک حکم و آگاهی بدان و تعیینش) یا در عمل (که انسان باید مراقب باشد کارش را درست انجام دهد تا مصیب باشد) یا در تعیین مصداق و موضوع؛ و بر این باور است که تعمد در کار زشت و اراده خلاف داشتن «خطا» محسوب نمی‌شود بلکه «عصیان است و آیه «وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُم» (احزاب/۳۳) را شاهد بر این مدعا دانسته است‏ (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏3، ص79۳). در مقابل، راغب بر این باور است که «خطأ» مطلق عدول [منحرف شدن] از جهت [معین] است و بر سه قسم است: یک معنای عام که عبارت است از انجام کاری که اساسا انجامش خوب نیست: «إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ‏ خِطْأً كَبِيراً» (إسراء/31)؛ دوم کاری که انسان با قصد خوب و بی اشکال بدان اقدام کرده، اما خلاف اراده‌اش واقع شده، و به تعبیر دیگر، در اراده مصیب، ولی در فعلی که رخ داده خاطی بوده: «وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ» (نساء/92)، و توضیح می‌دهد که حدیث معروف نبوی که «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي‏ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ» ناظر به این معناست؛ و سوم در جایی که قصد کار بدی را داشته است اما در عمل خلاف آن رخ داده است، یعنی در اراده خاطی و شایسته مذمت، ولی در کارش مصیب است و مذمتی متوجه او نمی‌شود؛ و از این باب است که تعابیری همچون أصاب الخطأ، و أخطأ الصّواب، و أصاب الصّواب، و أخطأ الخطأ رایج شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص287۴) که بر این مبنا، آیه‌ای را که مرحوم مصطفوی به عنوان شاهد مدعای خود آورده بود می‌توان این طور توجیه کرد که در آیه مذکور به قرینه استدارکی که رخ داده، کاربرد خطا در قسم دومش مد نظر بوده است نه کاربرد آن در قسم اول و معنای عام خطا، که شامل گناه هم بشود.

حسن جبل هم معنای محوری این ماده را نزدیک به معنای ابن فارس، عبارت دانسته است از عبور کردن چیزی از جایگاهش یا تجاوز کردن آن از جایگاهش با اندفاع۵، و خطای در مقابل صواب را هم بدین جهت دانسته که یک نحوه عبور کردن از جایگاه مورد نظر است. وی نیز تذکر داده که استعمال این ماده در نقطه مقابل عمد بسیار رایج است، ولی چون یک نحوه دلالت بر خروج از جایگاه اصلی شیء را دارد برای امور عمدی هم به کار می‌رود و در قرآن هم این نحوه استعمال اخیر بارها مشاهده می‌شود مانند: «إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ‏ خِطْأً كَبِيراً» (إسراء/31)، «مِمَّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا» (نوح/۲۵)، «اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئينَ‏» (یوسف/۹۷) «إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئينَ‏» (یوسف/۲۹)، «وَ جاءَ فِرْعَوْنُ وَ مَنْ قَبْلَهُ وَ الْمُؤْتَفِكاتُ بِالْخاطِئَةِ» (حاقه/۹)، «لا يَأْكُلُهُ إِلاَّ الْخاطِؤُن‏» (حاقه/۳۷) «ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَة» (علق/۱۶). (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۵۷۵-۵۷۶). اگرچه از ظاهر سخن برخی اهل لغت چنین برمی‌آید که اسم فاعل این ماده دلالت بر تعمد دارد (مجمع البحرين، ج‏1، ص۱۲۴۶) و شاید کثرت آیات فوق هم همین ذهنیت را تقویت کند، اما به نظر می‌رسد این سخن عمومیت ندارد، چنانکه گاه در قرآن کریم هم «خاطی» در جایی که شخص صرفا اشتباه کرده و قصد آن کار را نداشته است هم به کار رفته است: «فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوًّا وَ حَزَناً إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئينَ‏» (قصص/۸).

در همین راستا راغب تذکر می‌دهد که دو کلمه «سیئة» و «خطیئه» (که جمع آن به دو صورت مکسر: «خطایا» و سالم: «خطیئات» در قرآن به کار رفته) به هم نزدیک‌اند با این تفاوت که خطیئه غالبا در جایی گفته می‌شود که خود آن خطا مقصود اولیه نبوده است، بلکه قصد دیگری در کار بوده که آن موجب صدور این فعل شده است اعم از اینکه آن کاری که قصد ابتدایی‌اش را داشته بی‌اشکال باشد مانند کسی که می‌خواهد صیدی را شکار کند اشتباها تیرش به انسان می‌خورد یا همان قصد اولیه‌اش هم دارای اشکال باشد، مانند کسی که شراب می خورد و در حال مستی مرتکب جنایتی می‌شود؛ و از نظر وی آیاتی که خطیئه را در مقابل تعمد (مانند آیه ۵ سوره احزاب) یا «إثم» (مانند: «وَ مَنْ يَكْسِبْ‏ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً» (نساء/112)) قرار داده از این باب است، هرچند اذعان می‌دارد که در مواردی که تعمد و قصد انجام خود کار خطا هم باشد به کار رفته است، که علاوه بر مواردی که اشاره شد به همین آیه محل بحث در سوره شعراء و آیات دیگری هم اشاره می کند، مانند: «وَ لْنَحْمِلْ‏ خَطاياكُمْ‏ وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ‏ خَطاياهُمْ‏ مِنْ شَيْ‏ءٍ» (عنكبوت/12) (مفردات ألفاظ القرآن، ص287-۲۸۸۷).

این ماده در قرآن در حالت ثلاثی مجرد اگرچه به صورت مصدر و اسم و اسم فاعل (خَطَأ، خِطْأ، خَطِيئَة، خاطئ) به کار رفته است اما به صورت فعل تنها در باب افعال به کار رفته است: «لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسينا أَوْ أَخْطَأْنا» (بقره/۲۸۶)، «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ» (احزاب/۵). از ابوعبید نقل شده که «خَطِئَ» و «أَخْطَأَ» به یک معنا هستند، و طریحی اشاره می کند که برخی گفته‌اند «خَطِئَ» در دین است اما «أَخْطَأَ» در هر چیزی، اعم از عمد و غیرعمد، و باز هم نقل می‌کند که برخی گفته‌اند «خَطِئَ» در خصوص گناه است و «أَخْطَأَ» در جایی که درست و صواب از شخص فوت شود (مجمع البحرين، ج‏1، ص125۸) ولی مرحوم مصطفوی با توجه به صیغه و هیئت اینها بر این باور است که در حالت ثلاثی مجرد خود جهت وقوع فعل مد نظر است اما در باب افعال جهت صدور و نسبت فعل به فاعل (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏3، ص81۹).

«خطأ» به کلمات زیادی نزدیک است که ذیل آیه ۱۴ همین سوره در مقام توضیح «ذنب» به تفاوت آن با کلمه «خطا» و کلمات «وزر» و «معصیت» و «حوب» و «إثم» و «جرم» و «قبیح» اشاره شد (جلسه ۱۱۲۸ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-014/)۱۰ و نیز در ذیل بحث از کلمه «إثم» نیز به تفاوت آن با کلمات «خطأ» ، «ذنب» ، «جرم» ، «معصیت» و «وزر» اشاره شد (جلسه۹۹۲ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-25/)۱۱

در اینجا فقط به تفاوت «خِطأ» «خَطَأ» و «خطاء» و نیز تفاوت اینها با «غلط» و «لحن» اشاره می‌شود:

در تفاوت «خِطأ» و «خَطَأ» گفته‌اند اولی در جایی به کار می‌رود که آن خطا گناه باشد: «إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ‏ خِطْأً كَبِيراً» (إسراء/31)، اما «خَطا» جایی است که گناهی در کار نباشد: «وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً» (نساء/۹۲) (مجمع البحرين، ج‏1، ص125۱۲).

در تفاوت «خطأ» و «خطاء» هم گفته‌اند که اولی در جایی است که کاری را قصد دارد اما غیر آن رخ می‌دهد، که اگر به صورت مطلق بیاید برای موارد قبیح است اما با قرینه می‌تواند برای جایی بیاید که قصد بد داشته اما کار خوبی انجام داده است؛ ولی «خطاء» در جایی است که حتما قصد بدی داشته است (الفروق في اللغة، ص45۱۳).

در تفاوت «خطا» و «غلط» هم گفته‌اند غلط آن است که «غلط» یعنی نهادن چیزی در غیر جای خودش، و ممکن است آن چیز فی‌نفسه درست و صواب باشد؛ اما «خطأ» به هیچ روی درست نیست. و برخی گفته‌اند: «غلط» آن است که آدم در ترتیب چیزی و إحکام آن اشتباه کند، و «خطأ» آن است که در خودِ فعل اشتباه کند یا در این اشتباه کند که آن را بدون قصد خود آن، و به قصد کار دیگری انجام دهد (الفروق في اللغة، ص46۱۴).

در تفاوت «لحن» و «خطا» هم گفته‌اند که لحن فقط در مورد اشتباهات در سخن است (نه در افعال) و آن هم این است که سخن را از جهت خودش بیرون ببریم و کم‌کم برای هر جایی که اعراب رعایت نشود به کار رفته است؛ و البته لحن گاهی به معنای خود سخن و قصد و معنای مورد نظر از یک سخن هم به کار می‌رود: «وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ» (محمد/۳۰) (الفروق في اللغة، ص46۱۵).

ماده «خطأ» و مشتقات آن ۲۲ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الْمُؤْمِنينَ

درباره ماده «أمن» ذیل آیه ۳ همین سوره توضیحاتی گذشت. جلسه ۱۲۱۶ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-003/


  1. . درباره این ماده قبلا در جلسه ۳۶۲ https://yekaye.ir/al-alaq-96-16/ مختصری بحث شد که اکنون تکمیل می‌شود.↩
  2. . الخاء و الطاء و الحرف المعتلّ و المهموز، يدلُّ على تعدِّى الشى‏ء، و الذَّهاب عنه. يقال خَطوتُ أخطو خُطوة. و الخُطْوة: ما بين الرِّجْلين. و الخَطْوة: المرَّة الواحدة
    و الخَطَاء من هذا؛ لأنّه مجاوزة حدِّ الصواب. يقال أخطأ إِذا تعدّى الصَّواب. و خَطِئ يخطأُ، إذا أذْنب، و هو قياسُ الباب؛ لأنه يترك الوجه الخَيْرَ.
    ↩
  3. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة هو ما يقابل الصواب، ثمّ انّ الخطاء امّا في الحكم أو في العمل أو في تعيين المصداق و الموضوع. و الْخَطَاءُ في الحكم أى في فهمه و العلم به و تعيينه: أشدّ أثرا و آكد قبحا، فانّه- من التقصير الّذى لا يعدّ صاحبه معتذرا و لا يقبل عذر المقصّر. و بعده الخطاء في العمل فانّ العامل لازم له أن يراقب في عمله و يحسنه و يحتاط فيه حتّى يصيب، و بعده الخطاء في الموضوع و تعيينه: و هو أقلّ محذورا و ملامة.
    و أمّا التعمّد في عمل قبيح و ارادة فعل مخالف: فلا يعدّ من الخطاء، بل هو العصيان فلا يصدق الخطاء إذا أريد الخلاف و المعصية. و يدلّ عليه قوله تعالى-. وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ‏- 33/ 5- فالخطاء في مورد العفو و الرحمة-. وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً و أمّا العصيان و التعمّد بالخلاف فيحتاج الى امور و مؤنة زائدة.
    التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏3، ص79
    و ظهر أنّ الْخَطِيئَةَ غير الإثم، فانّ الإثم كما مرّ عبارة عن البطؤ و التأخير في العمل، و يدلّ عليه التقابل بينهما في قوله تعالى-. وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً- 4/ 112- فالبهتان بالنسبة الى رمى الْخَطِيئَةِ، و الإثم المبين بالنسبة الى رمى الإثم.
    و انّها غير الذنب أيضا، فانّ الذنب هو ما يقبح فعله و يتبعه الذمّ و العقاب، و يدلّ عليه قوله تعالى-. يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ‏- 12/ 97-. وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ‏- 12/ 29- يراد من الذنوب ما فعلوا في حقّ يوسف و أبيهم من الظلم و الأذى، و هكذا ما فعلت زليخا في حقّ زوجها و في حقّ يوسف من سوء النيّة و القول. ثمّ عبّر بالخطاء في الأعمال‏
    التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏3، ص80
    في جريان تلك الأحوال، اعتذارا و حملا على الخطاء و الاشتباه و الغفلة، بادّعاء انّ تلك الأعمال لم تكن عن تعمّد على المعصية.
    و امّا التعبير في الآية الثانية بالجمع المذكّر: فانّ المنظور هو الخطاء من حيث هو من دون نظر الى جهة التأنيث و التذكير، و المراد مطلق من يخطئ من رجل أو امرأة، و المعمول تغليب المذكّر في هذه الموارد.
    ثمّ انّ الغالب من الخطاء: وقوعه في جهة العمل، فانّ تشخيص الوظيفة و العلم به في غاية الاشكال، و أغلب الناس يخطئون من هذه الجهة، و يعملون أعمالا دون وظيفتهم، ظنّا منهم انّهم مصيبون-. رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا- 2/ 286-. تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ‏- 12/ 91-. وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ‏- 7/ 161.
    و قد يكون في الحكم و العمل: فيكون المؤاخذة أشدّ-. إِنَّ فِرْعَوْنَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ‏- 28/ 8-. مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا- 71/ 25 .. وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ لا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ‏- 69/ 38- فانّهم كانوا على خطأ في أيّام حياتهم و في مجارى أمورهم و في برنامج أعمالهم و أفكارهم. و لا يخفى أنّ هذا النحو من الخطأ الكلّى يتضمّن انواع الذنوب و الآثام، و يوجب الانحراف التامّ.
    و إذا استعمل من دون قرينة و على سبيل الإطلاق: فيراد هذا النحو من الخطأ الكلّى في مطلق جريان الأمور-. بَلى‏ مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ- 2/ 81-. لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ خاطِئَةٍ- 96/ 16 ثمّ انّ هذه المادّة قريبة من مادّة خطل و ختر، لفظا و معنى.
    فظهر أنّ الأصل الواحد في جميع مشتقّات هذه المادّة: هو الّذى أصّلناه.
    ↩
  4. . الْخَطَأُ: العدول عن الجهة، و ذلك أضرب:
    أحدها: أن تريد غير ما تحسن إرادته فتفعله، و هذا هو الخطأ التامّ المأخوذ به الإنسان، يقال: خَطِئَ‏ يَخْطَأُ، خِطْأً، و خَطَأً، قال تعالى: إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ‏ خِطْأً كَبِيراً [الإسراء/ 31]، و قال: وَ إِنْ كُنَّا لَخاطِئِينَ‏ [يوسف/ 91].
    و الثاني: أن يريد ما يحسن فعله، و لكن يقع منه خلاف ما يريد فيقال: أَخْطَأَ إِخْطَاءً فهو مُخْطِئٌ‏، و هذا قد أصاب في الإرادة و أخطأ في الفعل، و هذا المعنيّ‏ بِقَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ‏: «رُفِعَ عَنْ أُمَّتِي‏ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانُ» . وبِقَوْلِهِ‏: «مَنِ اجْتَهَدَ فَأَخْطَأَ فَلَهُ أَجْرٌ» .و قوله عزّ و جلّ: وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ [النساء/ 92].
    و الثّالث: أن يريد ما لا يحسن فعله و يتّفق منه خلافه، فهذا مخطئ في الإرادة و مصيب في الفعل، فهو مذموم بقصده و غير محمود على فعله، و هذا المعنى هو الذي أراده في قوله: «أردت مساءتي فاجتررت مسرّتي‏ / و قد يحسن الإنسان من حيث لا يدري » و جملة الأمر أنّ من أراد شيئا فاتّفق منه غيره يقال: أَخْطَأَ، و إن وقع منه كما أراده يقال: أصاب، و قد يقال لمن فعل فعلا لا يحسن، أو أراد إرادة لا تجمل: إنه أخطأ، و لهذا يقال‏ : أصاب الخطأ، و أخطأ الصّواب، و أصاب الصّواب، و أخطأ الخطأ، و هذه اللّفظة مشتركة كما ترى، متردّدة بين معان يجب لمن يتحرّى الحقائق أن يتأمّلها.
    ↩
  5. . تخطی موقع الشیء أو تجاوزه باندفاع↩
  6. . إذا أتى بالذنب متعمدا، فهو خَاطِئٌ‏↩
  7. . و قوله تعالى: وَ أَحاطَتْ بِهِ‏ خَطِيئَتُهُ‏ [البقرة/ 81]. و الْخَطِيئَةُ و السّيّئة يتقاربان، لكن الخطيئة أكثر ما تقال فيما لا يكون مقصودا إليه في نفسه، بل يكون القصد سببا لتولّد ذلك الفعل منه، كمن يرمي صيدا فأصاب إنسانا، أو شرب مسكرا فجنى جناية في سكره، و السبب سببان: سبب محظور فعله، كشرب المسكر و ما يتولّد عنه من الخطإ غير متجاف عنه، و سبب غير محظور، كرمي الصّيد، قال تعالى: «وَ لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ فِيما أَخْطَأْتُمْ‏ بِهِ وَ لكِنْ ما تَعَمَّدَتْ قُلُوبُكُمْ‏ [الأحزاب/ 5]، و قال تعالى: «وَ مَنْ يَكْسِبْ‏ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً [النساء/ 112]، فالخطيئة هاهنا هي التي لا تكون عن قصد إلى فعله، قال تعالى: وَ لا تَزِدِ الظَّالِمِينَ إِلَّا ضَلالًا [نوح/ 24]، مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ‏ [نوح/ 25]، إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا [الشعراء/ 51]، وَ لْنَحْمِلْ‏ خَطاياكُمْ‏ وَ ما هُمْ بِحامِلِينَ مِنْ‏ خَطاياهُمْ‏ مِنْ شَيْ‏ءٍ [العنكبوت/ 12]، و قال تعالى: وَ الَّذِي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لِي‏ خَطِيئَتِي‏ يَوْمَ الدِّينِ‏ [الشعراء/ 82]، و الجمع‏ الْخَطِيئَاتُ‏ و الْخَطَايَا، و قوله تعالى: نَغْفِرْ لَكُمْ‏ خَطاياكُمْ‏ [البقرة/ 58]، فهي المقصود إليها، و الْخَاطِئُ‏ هو القاصد للذّنب، و على ذلك قوله: وَ لا طَعامٌ إِلَّا مِنْ غِسْلِينٍ* لا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ‏ [الحاقة/ 36- 37]، و قد يسمّى الذّنب‏ خَاطِئَةً في قوله تعالى: وَ الْمُؤْتَفِكاتُ‏ بِالْخاطِئَةِ [الحاقة/ 9]، أي: الذنب العظيم، و ذلك نحو قولهم: شعر شاعر. فأما ما لم يكن مقصودا فقد ذكر عليه السلام أنّه متجافى عنه، و قوله تعالى: نَغْفِرْ لَكُمْ‏ خَطاياكُمْ‏ [البقرة/ 58]، فالمعنى ما تقدّم.↩
  8. . و عن أبي عبيدة: خَطِئَ و أَخْطَأَ بمعنى. و قال غيره:" خَطِئَ في الدين و أَخْطَأَ في كل شي‏ء" إذا سلك سبيل خَطَإٍ- عامدا أو غير عمد. و يقال:" خَطِئَ" إذا أثم، و أَخْطَأَ" إذا فاته الصواب.↩
  9. . و أمّا الفرق بين خَطِئَ و أَخْطَأَ: فهو من جهة الصيغة و الهيئة، فانّ أفعل يدلّ على جهة الصدور و نسبة الفعل الى الفاعل، كما انّ النظر في فعّل الى جهة الوقوع.↩
  10. . در «ذنب» توجه اصلی ناظر به ملحق شدن و پست بودن و تبع کار بودن است؛
    در «وزر» تأکید بر سنگینی آن است و اینکه تحملش سنگین است؛
    در «خطا» تأکید بر جهت اشتباه و نادرست بودن کار است؛
    در «معصیت» (و ماده «عصی») نگاه به جهت عصیان و مخالفت با تکلیف است؛
    در «حوب» تاکید بر جهت انزجار و ناراحت‌کنندگی است؛
    در «اثم» تأکید بر جهت قصور و کندی امر است؛
    و در «جرم» هم که معنای «قطع» پررنگ است تأکید بر منقطع بودن از حق است؛
    تفاوت ذنب با «قبیح» هم در این است که «ذنب» غالبا ناظر به کاری است که در توان شخص بوده و مستحق عقاب است در حالی که ممکن است کاری «قبیح» باشد اما عقابی نداشته باشد مانند کار بدی که از کودکی سر زند؛‌ و برخی هم بر این باورند که «ذنب» ناظر به کاری است که مذمت در پی داشته باشد و البته می‌تواند ناظر به کار پست بودن باشد از این جهت که صاحبش را پست می‌کند.
    ↩
  11. . «إثم» در جایی است که تنبلی و کم‌کاری ناشی از نوعی تعمد در کار است و دلالت بر «تقصیر» (= کوتاهی‌ ورزیدن، چرا که تقصیر از «قصر» به معنای «کوتاهی» می‌آید) دارد؛ اما:
    در «خطأ» لزوما تعمدی در کار نیست؛ هرچند که بقدری در مورد گناهان به کار رفته که گاه تعبیر «خاطی» (لا يَأْكُلُهُ إِلاَّ الْخاطِؤُنَ؛ حاقه/37) و «خطایا» (نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ؛ بقره/5۸) برای اشاره به گناهکار و گناهان به کار می‌رود (الفروق في اللغة، ص227[15]) و البته تقابل «خطا» و «اثم» در این آیه بوضوح مشاهده می‌شود: «وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِينا» (نساء/۱۱۲)
    ماده «ذنب» در اصل به معنای دنباله و دم (قسمت رذل و پست هر چیزی) است؛ و به گناه از این جهت «ذنب» گفته می‌شود که یا یک رذالت و پستی‌ای است ویا از این جهت دنباله ناپسندی (از مذمت دیگران تا عقوبت) در پی دارد؛
    ماده «جرم» را در اصل به معنای «قطع کردن» می‌دانند، و از این جهت به گناه «جُرم» گفته می‌شود که شخص را از آنچه انجامش برعهده او واجب است قطع و جدا می‌کند.
    در «معصیت» و ماده «عصی»، مخالفت کردن شخص با نهی مولا مورد اهتمام است؛
    و در «وزر» تاکید بر سنگینی است که بار گناه بر دوش انجام دهنده‌اش تحمیل می‌کند.
    همچنین گذشت که در قرآن کریم برای «گناه» از تعابیر «ذنب» و «إثم» و «جرم» و «عصیان» و «خطا» استفاده شده؛ اما در بحث عبرت‌گیری از عاقبت گناهکاران، فقط اصطلاح «مجرم» را به کار برده است؛ و برای چرایی این احتمالاتی بیان شد (جلسه ۱۱۹، تدبر۲)
    ↩
  12. . و الْخِطْءُ"- بالكسر فالسكون-: الذنب و ما فيه إثم، و الْخَطَأُ" ما لا إثم فيه، قال تعالى: إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً [17/ 31] أي إثما كبيرا.↩
  13. . (الفرق) بين الخطاء و الخطأ، أن الخطأ هو أن يقصد الشي‏ء فيصيب غيره و لا يطلق الا في القبيح فاذا قيد جاز أن يكون حسنا مثل أن يقصد القبيح فيصيب الحسن فيقال أخطأ ما أراد و ان لم يأت قبيحا، و الخطاء تعمد الخطأ فلا يكون الا قبيحا و المصيب مثل المخطئ اذا أطلق لم يكن الا ممدوحا و اذا قيد جاز أن يكون مذموما كقولك مصيب في رميه و ان كان رميه قبيحا فالصواب لا يكون الا حسنا و الاصابة تكون حسنة و قبيحة و الخاطئ في الدين لا يكون الا عاصيا لأنه قد زل عنه لقصده غيره، و المخطئ يخالفه لأنه قد زل عما قصد منه و كذلك يكون المخطئ من طريق الاجتهاد مطيعا لانه قصد الحق و اجتهد في اصابته.↩
  14. . (الفرق) بين الخطأ و الغلط، أن الغلط هو وضع الشي‏ء في غير موضعه‏ و يجوز أن يكون صوابا في نفسه، و الخطأ لا يكون صوابا على وجه، مثال ذلك أن سائلا لو سأل عن دليل حديث الاعراض فأجيب بأنها لا تخلو من المتعاقبات و لم يوجد قبلها كان ذلك خطأ لأن الاعراض لا يصح ذلك فيها و لو أجيب بأنها على ضربين منها ما يبقى و منها ما لا يبقى كان ذلك غلطا و لم يكن خطأ لأن الاعراض هذه صفتها إلا أنك قد وضعت هذا الوصف لها في غير موضعه و لو كان خطأ لكان الاعراض لم تكن هذه حالها لأن الخطأ ما كان الصواب خلافه و ليس الغلط ما يكون الصواب خلافه بل هو وضع الشي‏ء في غير موضعه، و قال بعضهم الغلط أن يسهى عن ترتيب الشي‏ء و إحكامه و الخطأ أن يسهى عن فعله أو أن يوقعه من غير قصد له و لكن لغيره.↩
  15. . (الفرق) بين اللحن و الخطأ، أن اللحن صرفك الكلام عن جهته ثم صار اسما لازما لمخالفة الاعراب، و الخطأ اصابة خلاف ما يقصد و قد يكون في القول و الفعل، و اللحن لا يكون إلا في القول تقول لحن في كلامه و لا يقال لحن في فعله كما يقال أخطأ في فعله إلا على استعارة بعيدة، و لحن القول ما دل عليه القول و في القرآن (وَ لَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ) و قال ابن الانباري لحن القول معنى القول و مذهبه و اللحن أيضا اللغة يقال هذا بلحن اليمن، و اللحن بالتحريك الفطنة. و منه‏ قوله عليه السلام «فلعل بعضكم ألحن بحجته».↩

يَغْفِرَ لَنَا / يَغْفِر لَّنَا۱

خَطـٰيـٰنٰا۲

أَن كُنَّا / إن کُنّا / إِنَّا كُنَّا

در اغلب قراءات کلمه «ان» با همزه مفتوح قرائت شده است؛ که به معنای خبر قطعی است، یعنی «به خاطر اینکه ما نخستین مومنان بودیم»

اما در برخی قراءات غیرمشهور (أبان بن تغلب وأبو معاذ و حمید) با همزه مکسور قرائت شده، که به صورت جمله شرطی می‌شود: «اگر که ما [واقعا] نخستین مومنان بوده‌ایم»، که ابن‌جنی در توضیحش گفته است این گونه جملات شرطی یک نحوه تأکید ضمنی دارد و اگر این طور است به این معاست که تو که می دانی این طور است.

همچنین در قرائت ابن مسعود به صورت «إِنَّا كُنَّا» (با همزه مکسور و نون مشدد و ضمیر «نا») قرائت شده است که حالت قطعیت خبر در آن مورد تأکید است.

مجمع البيان، ج‏7، ص297۳؛ المغنی فی القراءات، ص۱۳۷۵۴؛ معجم القراءات، ج۶، ص ٤١٨۵

الْمُؤْمِنِينَ / الْمُومِنِينَ۶


  1. . . إدغام الراء في اللام عن أبي عمرو ويعقوب (معجم القراءات، ج۶، ص ٤١٨).↩
  2. . قرأ بإمالة الألف التي بعد الياء الكسائي.
    . وقرأ بتقليلها الأزرق وورش بخلف عنهما.
    والجماعة على الفتح. (معجم القراءات، ج۶، ص ٤١٨).
    ↩
  3. . و في الشواذ قراءة أبان بن تغلب «إن كنا أول المؤمنين» بكسر الهمزة من أن
    و قال ابن جني قوله إن كنا أول المؤمنين من الكلام الذي يعتاده المستظهر المدل بما عنده يقول الرجل لصاحبه أنا أحفظه عليك إن كنت وافيا و لن يضيع لك جميل عندي إن كنت شاكرا أي فكما تعلم إن هذا معروف من حالي فثق بوفائي و شكري و مثله بيت كتاب سيبويه: «أ تغضب أن أذنا قتيبة حزتا / جهارا و لم تغضب لقتل ابن حازم‏» فشرط بذلك و قد كان و وقع قبل ذلك و قد جاء به أبو تمام فقال: «و مكارما عتق النجار تليدة / إن كان هضب عمايتين تليدا» أي كما كان هضب عمايتين تليدا فكذلك هذه المكارم
    ↩
  4. . القراءة المعروفة : «أَنْ كُنَّا» بفتح الهمزة.
    حميدٌ، وأبانُ بنُ تَغلِبَ : بكسر الهمزة.
    ابن مسعود: «إِنَّا كُنَّا» بتشديدِ النُّونِ، وألفٍ بعدها.
    ↩
  5. . . قرأ الجمهور «اَنْ كُنّا» بفتح الهمزة ، وفيه الجزم بإيمانهم، والتقدير: لأن كنا مؤمنين.
    وقرأ أبان بن تغلب وأبو معاذ «إنْ كنا» بكسر الهمزة والمعنى واضح.
    ↩
  6. . تقدمت القراءة بالواو «المومنين» في الآية / ٩٩ من سورة يونس (معجم القراءات، ج۶، ص ٤١٨).↩

الف. احادیثی ناظر به کلیت آیه

۱) حفص بن غیاث حدیثی طولانی از از امام صادق ع روایت کرده که قبلا گذشت (حدیث۳ ذیل آیه۳۸ و حدیث۲ ذیل آیه۴۶) و به این آیه هم کاملا می تواند مرتبط باشد؛ که امام صادق ع فرمودند:

... و کسی که به نظرش برسد که بر دیگری برتری‌ای دارد از مستکبرین است!

حفص می‌گوید: عرض کردم: از این جهت خود را برتر می‌بیند که [دینش] در عافیت است هنگامی که انجام دهنده گناهی را می‌بیند.

فرمودند: هیهات! هیهات! چه‌بسا او در مورد آنچه انجام داده مورد مغفرت قرار گیرد و تو را برای حساب و کتاب متوقف کنند! آیا داستان ساحران موسی را نخوانده‌ای؟ سپس فرمودند: چه‌بسا کسی که بخاطر نعمتی که خداوند بدو داده است مغرور شده و چه‌بسا کسی که بخاطر پرده‌پوشی خداوند بر او به استدراج گرفتار آ«ده و چه‌بسا کسی که بخاطر مدح و ثنای مردم بر او به فتنه افتاده است. ...

الكافي، ج‏8، ص128

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ [وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُحَمَّدٍ] عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ الْمِنْقَرِيِّ عَنْ حَفْصِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ:

... وَ مَنْ ذَهَبَ يَرَى أَنَّ لَهُ عَلَى الْآخَرِ فَضْلًا فَهُوَ مِنَ الْمُسْتَكْبِرِينَ.

فَقُلْتُ لَهُ: إِنَّمَا يَرَى أَنَّ لَهُ عَلَيْهِ فَضْلًا بِالْعَافِيَةِ إِذَا رَآهُ مُرْتَكِباً لِلْمَعَاصِي.

فَقَالَ: هَيْهَاتَ هَيْهَاتَ فَلَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ قَدْ غُفِرَ لَهُ مَا أَتَى وَ أَنْتَ مَوْقُوفٌ مُحَاسَبٌ. أَ مَا تَلَوْتَ قِصَّةَ سَحَرَةِ مُوسَى ع؟!

ثُمَّ قَالَ: كَمْ مِنْ مَغْرُورٍ بِمَا قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِسَتْرِ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ كَمْ مِنْ مَفْتُونٍ بِثَنَاءِ النَّاسِ عَلَيْهِ ....

۲) حدیثی از امام حسن عسکری قبلا گذشت (حدیث۳ ذیل آیه۴۶) که به این آیه هم کاملا می‌تواند مرتبط باشد که در فرازی از آن مطلب زیر از قول امام صادق ع نقل می‌شود که ایشان فرمودند:

نخستین کسانی که "رافضه" (= روگردانندگان) نامیده شدند، جادوگرانی بودند که چون معجزه موسی (ع) را در عصایش دیدند، به او ایمان آوردند [و از او خشنود شدند] و از او پیروی کردند و فرمان فرعون را رفض کردند [=کنار نهادند] و در برابر هر آنچه بر آنان فرود آمد، تسلیم شدند. پس فرعون آنان را از آن رو که از دینش روی برتافتند، "رافضه" نامید.

التفسير المنسوب إلى الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص۳۱۱؛ مجموعة ورام، ج‏2، ص106

... أَنَّ أَوَّلَ مَنْ سُمِّيَ‏ الرَّافِضَةَ السَّحَرَةُ الَّذِينَ لَمَّا شَاهَدُوا آيَةَ مُوسَى ع فِي عَصَاهُ آمَنُوا بِهِ [وَ رَضُوا بِهِ‏] وَ اتَّبَعُوهُ وَ رَفَضُوا أَمَرَ فِرْعَوْنَ، وَ اسْتَسْلَمُوا لِكُلِّ مَا نَزَلَ بِهِمْ، فَسَمَّاهُمْ فِرْعَوْنُ الرَّافِضَةَ لَمَّا رَفَضُوا دِينَهُ...

ب. احادیثی درباره «اول المومنین»

ب.۱) درباره حضرت موسی ع:

۳) علی بن محمد بن جهم روایت کرده که در مجلس مأمون حاضر بودم و حضرت رضا علی بن موسی (علیه‌السلام) نزد او بود. مأمون به او گفت: ای پسر رسول خدا، آیا از سخنان تو نیست که پیامبران معصوم‌اند؟

فرمودند: آری.

آنگاه مأمون از آیاتی از قرآن از او پرسید. از جمله آنچه پرسید این بود که به او گفت: پس معنای سخن خداوند عزّ و جلّ چیست: «و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا، خود را به من نشان ده تا تو را ببینم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید» (الأعراف/۱۴۳). چگونه رواست که کلیم الله [= هم‌سخن خدا]، موسی بن عمران (علیه‌السلام)، نداند که دیدن خداوند متعال، ممکن نیست، تا این پرسش را از او بکند؟

حضرت رضا (علیه‌السلام) فرمود: هم‌سخن خدا، موسی بن عمران (علیه‌السلام)، می‌دانست که خداوند تعالی از آن برتر است که با چشم‌ها دیده شود، ولی چون خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفت و او را نزدیک گردانید و «او را نجواکنان به خویش نزدیک کرد» (مریم/۵۲)، به سوی قومش بازگشت و به آنان خبر داد که خداوند عزّ و جلّ با او سخن گفته و او را مقرب گردانیده و با او نجوا کرده است، گفتند: هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم تا سخن او را بشنویم همان‌گونه که تو شنیدی.

و آن قوم هفتصد هزار مرد بودند. پس از میان آنان هفتاد هزار تن برگزید، سپس از آنان هفت هزار تن برگزید، سپس از آنان هفتصد تن برگزید، سپس «از آنان «هفتاد مرد را برای میعاد پروردگارش برگزید» (اعراف/۱۵۵) و آنان را به طور سینا بیرون برد. آنان را در دامنه کوه نگاه داشت و موسی (علیه‌السلام) به طور بالا رفت و از خداوند تبارک و تعالی خواست که با او سخن بگوید و سخنش را به آنان بشنواند.

پس خداوند متعال با او سخن گفت و آنان سخنش را از بالا و پایین و راست و چپ و پس و پیش شنیدند؛ زیرا خداوند عزّ و جلّ آن سخن را در درخت پدید آورد، سپس آن را از آن درخت برآورد تا از همه سو شنیدند. «پس گفتند: هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم» که آنچه شنیدیم سخن خدا باشد، «تا خدا را آشکارا ببینیم» (بقرة/۵۵). چون این سخن بزرگ را گفتند و گردن‌کشی کردند و سرکشی نمودند، خداوند عزّ و جلّ صاعقه‌ای بر آنان فرستاد و آنان را به سبب ستمشان فرو گرفت و مردند.

پس موسی گفت: پروردگارا، چون به سوی بنی‌اسرائیل بازگردم و بگویند «تو آنان را بردی و کشتی، زیرا در آنچه در خصوص نجوای با خدا با تو ادعا کردی راستگو نبودی»، چه بگویم؟ پس خداوند آنان را زنده کرد و همراه او برانگیخت.

گفتند: اگر از خدا می‌خواستی که تو را از دیدن خود بهره‌مند کند، اجابتت می‌کرد و تو به ما خبر می‌دادی که او چگونه است تا او را چنانکه سزاست بشناسیم.

موسی (علیه‌السلام) فرمود: ای قوم من، خدا با چشم‌ها دیده نمی‌شود و چگونگی ندارد؛ همانا او با نشانه‌هایش شناخته می‌شود و با علامت‌هایش دانسته می‌گردد.

گفتند: هرگز به تو ایمان نمی‌آوریم تا از او بخواهی!

موسی (علیه‌السلام) گفت: پروردگارا، همانا تو سخن بنی‌اسرائیل را شنیدی و تو به صلاح آنان داناتری.

پس خداوند جلّ جلاله به او وحی کرد: ای موسی، آنچه از تو خواستند از من بخواه، که تو را به سبب نادانی آنان مؤاخذه نخواهم کرد.

پس در این هنگام «موسی گفت: پروردگارا، خود را به من نشان ده تا تو را ببینم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید، ولی به کوه بنگر؛ اگر در جای خود قرار گرفت» در حالی که فرو می‌رفت، «به‌زودی مرا خواهی دید. پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد» با آیه‌ای از آیاتش «آن را متلاشی ساخت و موسی بی‌هوش افتاد. چون به هوش آمد گفت: منزهی تو! به تو بازگشتم» می‌فرماید: از نادانی قومم به معرفت خودم به تو بازگشتم «و من نخستین مؤمنانم» (أعراف/۱۴۳) در میان آنان، به اینکه تو دیده نمی‌شوی.

آنگاه مأمون گفت: خدا خیرت دهد ای اباالحسن.

التوحيد (للصدوق)، ص121-۱۲۲

حَدَّثَنَا بِهِ تَمِيمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ تَمِيمٍ الْقُرَشِيُّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَيْمَانَ النَّيْسَابُورِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْجَهْمِ قَالَ: حَضَرْتُ مَجْلِسَ الْمَأْمُونِ وَ عِنْدَهُ الرِّضَا عَلِيُّ بْنُ مُوسَى ع.

فَقَالَ لَهُ الْمَأْمُونُ: يَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ لَيْسَ مِنْ قَوْلِكَ أَنَّ الْأَنْبِيَاءَ مَعْصُومُونَ؟

قَالَ: بَلَى.

فَسَأَلَهُ عَنْ آيَاتٍ مِنَ الْقُرْآنِ فَكَانَ فِيمَا سَأَلَهُ أَنْ قَالَ لَهُ: فَمَا مَعْنَى قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لَمَّا جاءَ مُوسى‏ لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي» الْآيَةَ. كَيْفَ يَجُوزُ أَنْ يَكُونَ كَلِيمُ اللَّهِ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ ع لَا يَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى ذِكْرُهُ لَا يَجُوزُ عَلَيْهِ الرُّؤْيَةُ حَتَّى يَسْأَلَهُ هَذَا السُّؤَالَ؟

فَقَالَ الرِّضَا ع: إِنَّ كَلِيمَ اللَّهِ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ ع عَلِمَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى عَنْ أَنْ يُرَى بِالْأَبْصَارِ، وَ لَكِنَّهُ لَمَّا كَلَّمَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَرَّبَهُ نَجِيّاً، رَجَعَ إِلَى قَوْمِهِ فَأَخْبَرَهُمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كَلَّمَهُ وَ قَرَّبَهُ وَ نَاجَاهُ، «فَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى» نَسْمَعَ كَلَامَهُ كَمَا سَمِعْتَ. وَ كَانَ الْقَوْمُ سَبْعَمِائَةِ أَلْفِ رَجُلٍ فَاخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعِينَ أَلْفاً ثُمَّ اخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعَةَ آلَافٍ ثُمَّ اخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعَمِائَةٍ ثُمَّ «اخْتَارَ مِنْهُمْ سَبْعِينَ رَجُلًا لِمِيقَاتِ» رَبِّهِ فَخَرَجَ بِهِمْ إِلَى طُورِ سَيْنَاءَ. فَأَقَامَهُمْ فِي سَفْحِ الْجَبَلِ وَ صَعِدَ مُوسَى ع إِلَى الطُّورِ وَ سَأَلَ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَنْ يُكَلِّمَهُ وَ يُسْمِعَهُمْ كَلَامَهُ. فَكَلَّمَهُ اللَّهُ تَعَالَى ذِكْرُهُ وَ سَمِعُوا كَلَامَهُ مِنْ فَوْقُ وَ أَسْفَلُ وَ يَمِينُ وَ شِمَالُ وَ وَرَاءُ وَ أَمَامُ؛ لِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَحْدَثَهُ فِي الشَّجَرَةِ ثُمَّ جَعَلَهُ مُنْبَعِثاً مِنْهَا حَتَّى سَمِعُوهُ مِنْ جَمِيعِ الْوُجُوهِ. «فَقَالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ» بِأَنَّ هَذَا الَّذِي سَمِعْنَاهُ كَلَامُ اللَّهِ «حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً». فَلَمَّا قَالُوا هَذَا الْقَوْلَ الْعَظِيمَ وَ اسْتَكْبَرُوا وَ عَتَوْا، بَعَثَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَيْهِمْ صَاعِقَةً فَأَخَذَتْهُمْ بِظُلْمِهِمْ فَمَاتُوا.

فَقَالَ مُوسَى: يَا رَبِّ مَا أَقُولُ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ إِذَا رَجَعْتُ إِلَيْهِمْ وَ قَالُوا «إِنَّكَ ذَهَبْتَ بِهِمْ فَقَتَلْتَهُمْ لِأَنَّكَ لَمْ تَكُنْ‏ صَادِقاً فِيمَا ادَّعَيْتَ مِنْ مُنَاجَاةِ اللَّهِ إِيَّاكَ»؟ فَأَحْيَاهُمُ اللَّهُ وَ بَعَثَهُمْ مَعَهُ.

فَقَالُوا: إِنَّكَ لَوْ سَأَلْتَ اللَّهَ أَنْ يُرِيَكَ أَنْ تَنْظُرَ إِلَيْهِ لَأَجَابَكَ وَ كُنْتَ تُخْبِرُنَا كَيْفَ هُوَ فَنَعْرِفُهُ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ.

فَقَالَ مُوسَى ع: يَا قَوْمِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُرَى بِالْأَبْصَارِ وَ لَا كَيْفِيَّةَ لَهُ وَ إِنَّمَا يُعْرَفُ بِآيَاتِهِ وَ يُعْلَمُ بِأَعْلَامِهِ.

فَقَالُوا: لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَسْأَلَهُ!

فَقَالَ مُوسَى ع: يَا رَبِّ إِنَّكَ قَدْ سَمِعْتَ مَقَالَةَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ أَنْتَ أَعْلَمُ بِصَلَاحِهِمْ.

فَأَوْحَى اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ إِلَيْهِ: يَا مُوسَى اسْأَلْنِي مَا سَأَلُوكَ فَلَنْ أُؤَاخِذَكَ بِجَهْلِهِمْ.

فَعِنْدَ ذَلِكَ «قَالَ مُوسَى رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانِي وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ» وَ هُوَ يَهْوِي «فَسَوْفَ تَرانِي. فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ» بِآيَةٍ مِنْ آيَاتِهِ «جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ» يَقُولُ رَجَعْتُ إِلَى مَعْرِفَتِي بِكَ عَنْ جَهْلِ قَوْمِي «وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ‏» مِنْهُمْ بِأَنَّكَ لَا تُرَى.

فَقَالَ الْمَأْمُونُ: لِلَّهِ دَرُّكَ يَا أَبَا الْحَسَنِ.

ب. شبیه این در حدیثی که جوانی خدمت امیرالمومنین ع آمد و گمان می کرد تناقضاتی در قرآن یافته و حضرت پاسخش را داد (و فرازهایی از آن قبلا گذشت۱) مشاهده می‌شود، که حضرت ع در فرازی فرمودند:

و اما اینکه فرمود: «دیدگان او را در نمی‌یابند و او دیدگان را در می‌یابد» (أنعام/۱۰۳)، همان‌گونه است که فرمود: «دیدگان او را در نمی‌یابند» یعنی وهم‌ها و اندیشه‌ها بر او احاطه نمی‌یابند، «و او دیدگان را در می‌یابد» یعنی بر آنها احاطه دارد، «و او لطیف و آگاه است» و آن مدحی است که پروردگار ما تبارک و تعالی، خود را با آن ستوده، و پاک است و برترِ بزرگ.

و موسی (علیه‌السلام) بر زبانش از حمد خداوند عزّ و جلّ جاری شد و پرسید: «پروردگارا، خود را به من نشان ده تا تو را ببینم» (أعراف/۱۴۳)؛ پس آن خواسته او امری بزرگ بود و چیزی سترگ خواست، پس کیفر داده شد و «خداوند تبارک و تعالی فرمود: هرگز مرا نخواهی دید» در دنیا تا بمیری و در آخرت به لقای من برسی؛ ولی اگر می‌خواهی در دنیا مرا ببینی، پس «به کوه بنگر؛ اگر در جای خود قرار گرفت، به‌زودی مرا خواهی دید» (أعراف/۱۴۳). پس خداوند سبحان برخی از آیات خود را آشکار ساخت و «پروردگار ما بر کوه تجلی کرد» (الأعراف/۱۴۳) و کوه پاره‌پاره شد و خاکستر گردید، «و موسی بی‌هوش افتاد» (الأعراف/۱۴۳) یعنی مرده؛ پس کیفرش مرگ بود. سپس خداوند او را زنده کرد و برانگیخت و توبه‌اش را پذیرفت، «پس گفت: منزهی تو! به تو بازگشتم و من نخستین مؤمنانم» (الأعراف/۱۴۳)، یعنی نخستین مؤمنی از میان آنان که ایمان آورد که هرگز تو را نخواهد دید.

التوحيد (للصدوق)، ص262

حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ بَكْرِ بْنِ‏ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ يَعْقُوبَ بْنِ مَطَرٍ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ الْعَزِيزِ الْأَحْدَبُ الْجُنْدُ بِنَيْسَابُورَ قَالَ وَجَدْتُ فِي كِتَابِ أَبِي بِخَطِّهِ حَدَّثَنَا طَلْحَةُ بْنُ يَزِيدَ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عُبَيْدٍ عَنْ أَبِي مَعْمَرٍ السَّعْدَانِيِّ أَنَّ رَجُلًا أَتَى أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ ع فَقَالَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنِّي قَدْ شَكَكْتُ فِي كِتَابِ اللَّهِ الْمُنْزَلِ قَالَ لَهُ ع‏ ...

... وَ أَمَّا قَوْلُهُ «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» فَهُوَ كَمَا قَالَ‏، «لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ» يَعْنِي لَا تُحِيطُ بِهِ الْأَوْهَامُ «وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ» يَعْنِي يُحِيطُ بِهَا «وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ» وَ ذَلِكَ مَدْحٌ امْتَدَحَ بِهِ رَبُّنَا نَفْسَهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى وَ تَقَدَّسَ عُلُوّاً كَبِيراً.

وَ قَدْ سَأَلَ مُوسَى ع وَ جَرَى عَلَى لِسَانِهِ مِنْ حَمْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ» فَكَانَتْ مَسْأَلَتُهُ تِلْكَ أَمْراً عَظِيماً وَ سَأَلَ أَمْراً جَسِيماً فَعُوقِبَ فَ«قالَ‏ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَنْ تَرانِي‏» فِي الدُّنْيَا حَتَّى تَمُوتَ فَتَرَانِي فِي الْآخِرَةِ وَ لَكِنْ إِنْ أَرَدْتَ أَنْ تَرَانِي فِي الدُّنْيَا فَ«انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانِي»‏ فَأَبْدَى اللَّهُ سُبْحَانَهُ بَعْضَ آيَاتِهِ وَ «تَجَلَّى رَبُّنَا لِلْجَبَلِ» فَتَقَطَّعَ الْجَبَلُ فَصَارَ رَمِيماً «وَ خَرَّ مُوسى‏ صَعِقاً» يَعْنِي مَيِّتاً فَكَانَ عُقُوبَتُهُ الْمَوْتَ.‏ ثُمَّ أَحْيَاهُ اللَّهُ وَ بَعَثَهُ وَ تَابَ عَلَيْهِ «فَقَالَ‏ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ‏ الْمُؤْمِنِينَ»‏ يَعْنِي أَوَّلُ مُؤْمِنٍ آمَنَ بِكَ مِنْهُمْ أَنَّهُ لَنْ يَرَاك‏.

ب.۲) درباره امیرالمومنین ع

۴) الف. از ابن عباس روایت شده که رسول الله (صلی الله علیه و آله) به علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) فرمودند:

ای علی، همانا تو مورد خصومت و دشمنی قرار می‌گیری، پس با هفت خصلت بر آنان احتجاج کن که برای هیچ‌کس همانند آنها نیست: تو نخستین مؤمنانی در ایمان‌آوردن همراه من؛ و بزرگ‌ترینشان در جهاد؛ و داناترینشان به آیات خدا؛ و وفادارترینشان به عهد خدا؛ و مهربان‌ترینشان به مردم؛ و دادگرترینشان در تقسیم به مساوات؛ و بزرگ‌ترینشان نزد خدا در مرتبت و برتری.

الإرشاد، ج‏1، ص38

وَ رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ أَيْمَنَ عَنْ أَبِي حَازِمٍ مَوْلَى ابْنِ عَبَّاسٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع:

يَا عَلِيُّ إِنَّكَ تُخَاصَمُ فَتَخْصِمُ بِسَبْعِ خِصَالٍ لَيْسَ لِأَحَدٍ مِثْلُهُنَّ أَنْتَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ مَعِي إِيمَاناً وَ أَعْظَمُهُمْ جِهَاداً وَ أَعْلَمُهُمْ بِآيَاتِ اللَّهِ وَ أَوْفَاهُمْ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَرْأَفُهُمْ بِالرَّعِيَّةِ وَ أَقْسَمُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ وَ أَعْظَمُهُمْ عِنْدَ اللَّهِ مَزِيَّةً.

ب. از ابن عباس روایت شده که عمر بن خطاب گفت:

از علی بن ابی طالب دست بردارید، که من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره او خصلت‌هایی شنیدم؛ از جمله اینکه فرمودند: همانا تو بعد از من در ایمان آوردن نخستین مؤمنانی.

الفصول المختارة، ص265

فَإِنَّ أَبَا حَازِمٍ مَوْلَى ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ سَمِعْتُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ يَقُولُ:

قَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: كُفُّوا عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَإِنِّي سَمِعْتُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص فِيهِ خِصَالًا قَالَ: إِنَّكَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ بَعْدِي إِيمَاناً.

ج. ابن شهر آشوب از کتاب خصائص علویه، نوشته نطنزی (از علمای اهل سنت) روایت کرده که وی با سند خویش از ابن عباس روایت کرده که عمر بن خطاب گفت:

از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمودند: ای علی! تو در اسلام آوردن اولین مسلمانی و در ایمان آوردن نخستین مؤمنانی.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص6

النَّطَنْزِيُّ فِي الْخَصَائِصِ الْعَلَوِيَّةِ بِالْإِسْنَادِ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْمَأْمُونِ عَنِ الرَّشِيدِ عَنِ الْمَهْدِيِّ عَنِ الْمَنْصُورِ عَنْ جَدِّهِ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ:

سَمِعْتُ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ يَقُولُ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: يَا عَلِيُّ أَنْتَ أَوَّلُ الْمُسْلِمِينَ إِسْلَاماً وَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ إِيمَاناً.

د. ابن شهر آشوب از حلیه‌الاولیاء نوشته ابونعیم اصفهانی و نیز از کتاب خصائص علویه، نوشته نطنزی (هر دو از علمای اهل سنت) نقل کرده که با سند خویش از ابوسعید خدری روایت آورده‌اند که:

پیامبر (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه‌السلام) فرمود و دستش را میان دو شانه‌اش زد:

ای علی، هفت خصلت است که هیچ‌کس در آنها روز قیامت با تو مجادله و ستیز نخواهد کرد: تو نخستین مؤمنان به خداوندی در ایمان‌آوردن؛ و وفادارترینشان به عهد خدا؛ و استوارترینشان در امر خدا؛ و مهربان‌ترینشان به مردم؛ و دادگرترینشان در تقسیم به مساوات؛ و داناترینشان به داوری و قضاوت؛ و بزرگ‌ترینشان در برتری و مرتبت در روز قیامت.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص6

أَبُو نُعَيْمٍ فِي حِلْيَةِ الْأَوْلِيَاءِ وَ النَّطَنْزِيُّ فِي الْخَصَائِصِ بِالْإِسْنَادِ عَنِ الْخُدْرِيِّ:

أَنَّ النَّبِيَّ ص قَالَ لِعَلِيٍّ وَ ضَرَبَ يَدَهُ بَيْنَ كَتِفَيْهِ: يَا عَلِيُّ سَبْعُ خِصَالٍ لَا يُحَاجُّكَ فِيهِنَّ أَحَدٌ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَنْتَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ بِاللَّهِ إِيمَاناً وَ أَوْفَاهُمْ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ أَقْوَمُهُمْ بِأَمْرِ اللَّهِ وَ أَرْأَفُهُمْ بِالرَّعِيَّةِ وَ أَقْسَمُهُمْ بِالسَّوِيَّةِ وَ أَعْلَمُهُمْ بِالْقَضِيَّةِ وَ أَعْظَمُهُمْ مَزِيَّةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ.

کتاب «حلية الأولياء وطبقات الأصفياء» امروزه منتشر شده است و این حدیث با سند متصل در ج۱ ص۶۶ این کتاب موجود است.۲

ه. از امام صادق، از پدرانش روایت شده که:

رسول الله (صلی الله علیه و آله) بیرون آمد در حالی که جامه‌ای سفید و نازک بر تن داشت و خود را با آن پوشانده بود. به او گفته شد: ای رسول الله، چه کسی این جامه را بر تو پوشانید؟

فرمودند: پوشانید مرا محبوبم و برگزیده‌ام و خاصّ خودم و خالصم و کسی که از جانب من ادای دین می‌کند و جانشینم و وارثم و برادرم و نخستین مؤمنان در اسلام‌آوردن و خالص‌ترینشان در ایمان و بخشنده‌ترین مردم در عطا، سرور مردم پس از من، پیشوای سفیدرویانِ سپیدپیشانی، امام اهل زمین، علی بن ابی طالب.

پس [با گفتن این جملات] پیوسته اشک از چشمانشان جاری می‌شد تا اینکه سنگریزه‌های زمین از این اشک‌ شوق تر شد.

الأمالي( للصدوق)، ص183

حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ شُعَيْبٍ الْجَوْهَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا بَكْرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ حَبِيبٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْفَضْلُ بْنُ الصَّقْرِ الْعَبْدِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مُعَاوِيَةَ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنِ الصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ:

خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ عَلَيْهِ خَمِيصَةٌ قَدِ اشْتَمَلَ بِهَا. فَقِيلَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ كَسَاكَ هَذِهِ الْخَمِيصَةَ؟

فَقَالَ كَسَانِي حَبِيبِي وَ صَفِيِّي وَ خَاصَّتِي وَ خَالِصَتِي وَ الْمُؤَدِّي عَنِّي وَ وَصِيِّي وَ وَارِثِي وَ أَخِي وَ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ إِسْلَاماً وَ أَخْلَصُهُمْ إِيمَاناً وَ أَسْمَحُ النَّاسِ كَفّاً سَيِّدُ النَّاسِ بَعْدِي قَائِدُ الْغُرِّ الْمُحَجَّلِينَ إِمَامُ أَهْلِ الْأَرْضِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ‏.

فَلَمْ يَزَلْ يَبْكِي حَتَّى ابْتَلَّ الْحَصَى مِنْ دُمُوعِهِ شَوْقاً إِلَيْهِ.

و. مامون عباسی از هارون الرشید از مهدی عباسی از منصور عباسی از پدرانش از ابن عباس روایت کرده که گفت:

با علی بن ابی طالب (علیه‌السلام) بودم، پس بر گروهی گذشت که دعا می‌کردند.

فرمودند: برای من دعا کنید، که همانا شما به دعا کردن برای من مأمور شده‌اید. خداوند عزّ و جلّ فرموده: «و کسانی که پس از آنان آمدند می‌گویند: پروردگارا، ما و برادرانمان را که در ایمان بر ما پیشی گرفتند بیامرز» (الحشر/۱۰)؛ و من نخستین مؤمنانم در ایمان‌آوردن.

شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‏2، ص336

حَدَّثَنِي أَبُو زَكَرِيَّا بْنُ أَبِي إِسْحَاقَ الْمُزَكِّيَانِ حَدَّثَنَا أَبُو صَالِحٍ مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ الْخَصِيبِ بِبَغْدَادَ، حَدَّثَنَا إِبْرَاهِيمُ بْنُ سَعِيدٍ الْجَوْهَرِيُّ قَالَ: حَدَّثَنِي الْمَأْمُونُ قَالَ: حَدَّثَنِي الرَّشِيدُ، قَالَ: حَدَّثَنِي الْمَهْدِيُّ قَالَ: حَدَّثَنِي الْمَنْصُورُ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ:

كُنْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَمَرَّ بِقَوْمٍ يَدْعُونَ فَقَالَ: ادْعُوا لِي فَإِنَّهُ أُمِرْتُمْ بِالدُّعَاءِ لِي، قَالَ: اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ الَّذِينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ: رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونا بِالْإِيمانِ» وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ إِيمَاناً.

ز. این فراز از سخنان امام حسین ع در روز عاشورا خطاب به لشکر عمر سعد در بسیاری از منابع اهل سنت هم روایت شده است که حضرت فرمودند:

پس بنگرید آیا کشتن من برای شما رواست یا خون من برای شما حلال می‌شود؟ آیا من پسر دختر پیامبر شما و پسر پسرِ عمویش نیستم؟ و پسر نخستین مؤمنان در ایمان‌آوردن نیستم؟ و آیا حمزه و عباس و جعفر عموهای من نیستند؟ و آیا سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره من و برادرم به شما نرسیده است که: «این دو سرور جوانان اهل بهشت‌اند»؟ پس اگر مرا تصدیق می‌کنید [که چنین است]، وگرنه از جابر بن عبدالله و ابو سعید خُدری و انس بن مالک و زید بن ارقم بپرسید....

الطبقات الكبری (ابن سعد)، ج6، ص438

... فانظروا هل يصلح لكم قتلي أو يحل لكم دمي؟ ألست ابن بنت نبيكم وابن ابن عَمِّه؟ وابن أول المؤمنين إيمانًا؟، أَوَ لَيْس حمزة والعباس وجعفر عمومتي؟ أو لم يبلغكم قول رسول الله صلى الله عليه وسلم فِيَّ وفي أخي: هذان سيدا شباب أهل الجنة؟ فإن صدقتموني وإلا فاسألوا جابر بن عبد الله، وأبا سعيد الخدري، وأنس بن مالك، وزيد بن أرقم. ...

و احادیث فراوان دیگری در منابع شیعه و سنی هست که پیامبر ص امیرالمومنین ع را اول المومنین خوانده‌اند که به همین مقدار بسنده می‌شود.۳

ج. احادیثی درباره مطلوبیت اول شدن و سبقت در ایمان

۵) ابو عمرو زبیری روایت کرده که به امام صادق (ع) گفتم: ایمان درجاتی و منزلهایی دارد و مؤمنان در آنها نزد خدا بر یکدیگر برتری می‌یابند؟

فرمودند: آری.

گفتم: آن را برایم توصیف کن، خدایت رحمت کند، تا آن را بفهمم.

فرمودند: همانا خداوند میان مؤمنان مسابقه راه انداخت، چنانکه در روز مسابقه میان اسبان مسابقه راه می‌اندازندد، و سپس هر یک را بر پایه درجه پیشی‌گرفتنشان به سوی او برتری بخشید. پس هر کس از ایشان را بر همان درجه سبقتش قرار داد، نه در آن از حق او می‌کاهد و نه سبقت‌گیرنده‌ای را بر سبقت‌گرفته‌شده تقدم می‌دهد و نه فروتری را بر برتری‌یافته. وگرنه پیشینیان این امت با بعدی‌های یکسان می‌شدند؛ بله، تقدمی نمی‌دهد در جایی که سبقت‌گیرنده‌ای را بر سبقت‌گرفته‌شده برتری‌ای نداشته باشد [یعنی مثلا صرفا به خاطر اینکه زودتر به دنیا آمده زودتر مومن شده]. لیکن خداوند با درجات ایمان، پیشی‌گیرندگان را جلو انداخت و با عقب ماندن، کوتاهی‌کنندگان را عقب نگه داشت؛ زیرا ما در میان مؤمنان دیده‌ایم کسی را که از پسینیان است و از پیشینیان بیشتر عمل دارد و بیشتر از ایشان نماز می‌گذارد و روزه می‌گیرد و حج و زکات و جهاد و انفاق دارد. و اگر در میان مؤمنان پیشی‌گرفتنهایی نبود که بعضی را نزد خدا بر بعضی برتری بخشد، پسینیان با فراوانی عمل بر پیشینیان مقدم می‌شدند. اما خداوند عزوجل ابا نمود از آنکه آخرین درجات ایمان به اولینش رسد و در آن کسی که خدا عقب انداخت مقدم شود، یا کسی که خدا پیش انداخت عقب رود.

گفتم: مرا از آنچه خداوند عزوجل مؤمنان را در پیشی گرفتن در ایمان فراخوانده است، آگاه کن.

فرمود: سخن خداوند عزوجل: «بشتابید به سوی آمرزشی از پروردگارتان و بهشتی که پهنای آن همچون پهنای آسمان و زمین است، آماده شده برای کسانی که به خدا و پیامبرانش ایمان آوردند» (حدید/۲۱).

و فرمود: «پیشی‌گیرندگان، پیشی‌گیرندگان؛ آنان همان مقرباناند» (واقعه/۱۰–۱۱).

و فرمود: «و پیشگامان نخستین از مهاجران و انصار و کسانی که با نیکی از آنان پیروی کردند، خدا از ایشان خشنود شد و آنان نیز از او خشنود شدند» (توبه/۱۰۰). پس با مهاجران نخستین بر پایه درجه سبقتشان آغاز کرد، سپس انصار را در پی آورد، سپس پیروان آنان به نیکی را در جای سوم نهاد؛ و هر گروهی را بر اندازه درجات و منازلشان نزد خود قرار داد.

سپس آنچه را خداوند عزوجل با آن اولیای خود را بر یکدیگر برتری داده بود یاد کرد و فرمود عزوجل: «آن پیامبران را برخی بر برخی برتری دادیم؛ از ایشان کسی است که خدا با او سخن گفت و برخی را بر برخی درجاتی برتر داشت» (بقره/۲۵۳) تا پایان آیه.

و فرمود: «و همانا برخی پیامبران را بر برخی برتری دادیم» (اسراء/۵۵).

و فرمود: «بنگر چگونه برخی از ایشان را بر برخی برتری دادیم و همانا آخرت درجاتی بزرگتر و تفاضلی بیشتر دارد» (اسراء/۲۱).

و فرمود: «آنان نزد خدا درجاتی دارند» (آل عمران/۱۶۳).

و فرمود: «و به هر صاحب برتری، برتری‌اش را عطا کند» (هود/۳).

و فرمود: «کسانی که ایمان آوردند و هجرت کردند و در راه خدا با اموال و جانهایشان جهاد کردند، نزد خدا درجه‌ای بزرگتر دارند» (توبه/۲۰).

و فرمود: «خداوند مجاهدان را بر نشستگان با پاداشی بزرگ برتری داد، درجاتی از سوی او و آمرزش و رحمتی» (نساء/۹۵–۹۶).

و فرمود: «کسانی از شما که پیش از فتح انفاق کردند و جنگیدند، یکسان نیستند؛ آنان درجه‌ای بزرگتر از کسانی دارند که پس از آن انفاق کردند و جنگیدند» (حدید/۱۰).

و فرمود: «خداوند کسانی از شما را که ایمان آوردند و کسانی را که دانش داده شدند، درجاتی می‌افرازد» (مجادله/۱۱).

و فرمود: «این بدان سبب است که هیچ تشنگی و رنج و گرسنگی در راه خدا به آنان نمی‌رسد و هیچ گامی که کافران را به خشم آورد برنمی‌دارند و به هیچ دستاوردی از دشمن دست نمی‌یابند، مگر آنکه برای آنان عملی صالح نوشته می‌شود» (توبه/۱۲۰).

و فرمود: «و آنچه از خیر برای خودتان پیش می‌فرستید، آن را نزد خدا خواهید یافت» (بقره/۱۱۰).

و فرمود: «پس هر که هم‌وزن ذره‌ای کار نیک کند، آن را می‌بیند و هر که هم‌وزن ذره‌ای کار بد کند، آن را می‌بیند» (زلزال/۷–۸).

پس این حکایت درجات ایمان و منازل آن نزد خداوند عزوجل بود.

الكافي، ج‏2، ص40

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ بَكْرِ بْنِ صَالِحٍ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ بُرَيْدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَمْرٍو الزُّبَيْرِيُّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

قُلْتُ لَهُ: إِنَّ لِلْإِيمَانِ دَرَجَاتٍ وَ مَنَازِلَ يَتَفَاضَلُ الْمُؤْمِنُونَ فِيهَا عِنْدَ اللَّهِ؟

قَالَ: نَعَمْ.

قُلْتُ: صِفْهُ لِي رَحِمَكَ اللَّهُ حَتَّى أَفْهَمَهُ.

قَالَ: إِنَّ اللَّهَ سَبَّقَ بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ كَمَا يُسَبَّقُ بَيْنَ الْخَيْلِ يَوْمَ الرِّهَانِ‏ ثُمَّ فَضَّلَهُمْ عَلَى دَرَجَاتِهِمْ فِي السَّبْقِ إِلَيْهِ فَجَعَلَ كُلَّ امْرِئٍ مِنْهُمْ عَلَى دَرَجَةِ سَبْقِهِ لَا يَنْقُصُهُ فِيهَا مِنْ حَقِّهِ وَ لَا يَتَقَدَّمُ مَسْبُوقٌ سَابِقاً وَ لَا مَفْضُولٌ فَاضِلًا تَفَاضَلَ بِذَلِكَ أَوَائِلُ هَذِهِ الْأُمَّةِ وَ أَوَاخِرُهَا وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ لِلسَّابِقِ إِلَى الْإِيمَانِ فَضْلٌ عَلَى الْمَسْبُوقِ إِذاً لَلَحِقَ آخِرُ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَوَّلَهَا، نَعَمْ وَ لَتَقَدَّمُوهُمْ إِذَا لَمْ يَكُنْ لِمَنْ سَبَقَ إِلَى الْإِيمَانِ الْفَضْلُ عَلَى مَنْ أَبْطَأَ عَنْهُ، وَ لَكِنْ بِدَرَجَاتِ الْإِيمَانِ قَدَّمَ اللَّهُ السَّابِقِينَ وَ بِالْإِبْطَاءِ عَنِ الْإِيمَانِ أَخَّرَ اللَّهُ الْمُقَصِّرِينَ، لِأَنَّا نَجِدُ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ مِنَ الْآخِرِينَ مَنْ هُوَ أَكْثَرُ عَمَلًا مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ أَكْثَرُهُمْ صَلَاةً وَ صَوْماً وَ حَجّاً وَ زَكَاةً وَ جِهَاداً وَ إِنْفَاقاً وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ سَوَابِقُ يَفْضُلُ بِهَا الْمُؤْمِنُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً عِنْدَ اللَّهِ لَكَانَ الْآخِرُونَ بِكَثْرَةِ الْعَمَلِ مُقَدَّمِينَ عَلَى الْأَوَّلِينَ وَ لَكِنْ أَبَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يُدْرِكَ آخِرُ دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ أَوَّلَهَا وَ يُقَدَّمَ فِيهَا مَنْ أَخَّرَ اللَّهُ أَوْ يُؤَخَّرَ فِيهَا مَنْ قَدَّمَ اللَّهُ.

قُلْتُ: أَخْبِرْنِي عَمَّا نَدَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْمُؤْمِنِينَ إِلَيْهِ مِنَ الِاسْتِبَاقِ إِلَى الْإِيمَانِ.

فَقَالَ: قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «سابِقُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ‏ أُعِدَّتْ لِلَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ‏» وَ قَالَ‏ «السَّابِقُونَ‏ السَّابِقُونَ‏ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ‏» وَ قَالَ‏ «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ‏ مِنَ الْمُهاجِرِينَ‏ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ‏ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‏» فَبَدَأَ بِالْمُهَاجِرِينَ الْأَوَّلِينَ عَلَى دَرَجَةِ سَبْقِهِمْ ثُمَّ ثَنَّى بِالْأَنْصَارِ ثُمَّ ثَلَّثَ بِالتَّابِعِينَ لَهُمْ بِإِحْسَانٍ فَوَضَعَ كُلَّ قَوْمٍ عَلَى قَدْرِ دَرَجَاتِهِمْ وَ مَنَازِلِهِمْ عِنْدَهُ ثُمَّ ذَكَرَ مَا فَضَّلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ أَوْلِيَاءَهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ «تِلْكَ الرُّسُلُ‏ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ‏ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ‏ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ‏» فَوْقَ بَعْضٍ‏ «دَرَجاتٍ»‏ إِلَى آخِرِ الْآيَةِ وَ قَالَ‏ «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلى‏ بَعْضٍ»‏ وَ قَالَ‏ «انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ‏ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا» وَ قَالَ‏ «هُمْ دَرَجاتٌ‏ عِنْدَ اللَّهِ‏ وَ قَالَ‏ «وَ يُؤْتِ كُلَّ ذِي فَضْلٍ‏ فَضْلَهُ‏ وَ قَالَ‏ «الَّذِينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ‏ وَ أَنْفُسِهِمْ‏ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ‏» وَ قَالَ‏ «فضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً» وَ قَالَ‏ «لا يَسْتَوِي مِنْكُمْ مَنْ أَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ‏ وَ قاتَلَ أُولئِكَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذِينَ أَنْفَقُوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلُوا» وَ قَالَ «يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ‏ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ‏ دَرَجاتٍ‏» وَ قَالَ‏ «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ‏ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَطَؤُنَ‏ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلًا إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ‏» وَ قَالَ‏ «وَ ما تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ‏ وَ قَالَ‏ «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ‏».

فَهَذَا ذِكْرُ دَرَجَاتِ الْإِيمَانِ وَ مَنَازِلِهِ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل‏.


  1. . جلسه۸۶، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-araf-007-008/ ؛
    جلسه۱۳۲، حدیث۵ http://yekaye.ir/yunus-010-007/؛ که در جلسه ۵۳۳ پاورقی ۶ تکرار شد https://yekaye.ir/al-ahzab-33-44/
    جلسه۱۶۰، پاورقیِ حدیث۱ https://yekaye.ir/al-araf-007-51/
    جلسه۱۹۳، حدیث۲ http://yekaye.ir/fussilat-041-21/ ؛ که در جلسه ۱۱۲۰ روایت دیگری از این فراز گذشت: https://yekaye.ir/ababsa-80-34/
    جلسه۳۸۱، حدیث۲ http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-23/
    جلسه ۴۲۹، حدیث۲ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-10/
    جلسه۴۵۰، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-5/
    جلسه ۶۳۴، حدیث۱ https://yekaye.ir/al-kahf-18-53/ که در جلسه ۱۰۷۷، حدیث۱ تکرار شد https://yekaye.ir/al-hujurat-49-12-1/
    جلسه ۱۱۲۹، https://yekaye.ir/ababsa-review/
    جلسه ۱۱۳۴ پاورقی ۱۷ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-04/#_ftn17
    ↩
  2. . حدثنا محمد بن المظفر ثنا عبد الله بن إسحاق ثنا إبراهيم الأنماطي ثنا القاسم بن معاوية الأنصاري حدثني عصمة بن محمد عن يحيى بن سعيد الأنصاري عن سعيد بن المسيب عن أبي سعيد الخدري. قال: قال رسول الله ص لعلي - وضرب بين كتفيه -: «يا علي لك سبع خصال لا يحاجك فيهن أحد يوم القيامة؛ أنت أول المؤمنين بالله إيمانا، وأوفاهم بعهد الله، وأقومهم بأمر الله، وأرأفهم بالرعية، وأقسمهم بالسوية، وأعلمهم بالقضية، وأعظمهم مزية يوم القيامة»↩
  3. . در الغيبة (للطوسي)، ص150-۱۵۱ حدیثی آمده که چون بحثها و مناقشات خاصی طلب می‌کند در متن نیامد:
    أَخْبَرَنَا جَمَاعَةٌ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ سُفْيَانَ الْبَزَوْفَرِيِ‏ عَنْ عَلِيِّ بْنِ سِنَانٍ الْمَوْصِلِيِّ الْعَدْلِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْخَلِيلِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ أَحْمَدَ الْمِصْرِيِ‏ عَنْ عَمِّهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ الْبَاقِرِ عَنْ أَبِيهِ ذِي الثَّفِنَاتِ‏ سَيِّدِ الْعَابِدِينَ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ الزَّكِيِّ الشَّهِيدِ عَنْ أَبِيهِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع قَالَ:
    قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص فِي اللَّيْلَةِ الَّتِي كَانَتْ فِيهَا وَفَاتُهُ لِعَلِيٍّ ع: يَا أَبَا الْحَسَنِ أَحْضِرْ صَحِيفَةً وَ دَوَاةً.
    فَأَمْلَأَ رَسُولُ اللَّهِ ص وَصِيَّتَهُ حَتَّى انْتَهَى إِلَى هَذَا الْمَوْضِعِ فَقَالَ: يَا عَلِيُّ إِنَّهُ سَيَكُونُ بَعْدِي اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً وَ مِنْ بَعْدِهِمْ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِيّاً. فَأَنْتَ يَا عَلِيُّ أَوَّلُ الِاثْنَيْ عَشَرَ إِمَاماً سَمَّاكَ اللَّهُ تَعَالَى فِي سَمَائِهِ‏ عَلِيّاً الْمُرْتَضَى وَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الصِّدِّيقَ الْأَكْبَرَ وَ الْفَارُوقَ الْأَعْظَمَ وَ الْمَأْمُونَ وَ الْمَهْدِيَّ فَلَا تَصِحُّ هَذِهِ الْأَسْمَاءُ لِأَحَدٍ غَيْرِكَ. يَا عَلِيُّ! أَنْتَ وَصِيِّي عَلَى أَهْلِ بَيْتِي حَيِّهِمْ وَ مَيِّتِهِمْ وَ عَلَى نِسَائِي. فَمَنْ ثَبَّتَّهَا لَقِيَتْنِي غَداً وَ مَنْ طَلَّقْتَهَا فَأَنَا بَرِي‏ءٌ مِنْهَا لَمْ تَرَنِي وَ لَمْ أَرَهَا فِي عَرْصَةِ الْقِيَامَةِ وَ أَنْتَ خَلِيفَتِي عَلَى أُمَّتِي مِنْ بَعْدِي. فَإِذَا حَضَرَتْكَ الْوَفَاةُ فَسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِيَ الْحَسَنِ الْبَرِّ الْوَصُولِ‏. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِيَ الْحُسَيْنِ الشَّهِيدِ الزَّكِيِّ الْمَقْتُولِ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ سَيِّدِ الْعَابِدِينَ ذِي الثَّفِنَاتِ عَلِيٍّ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْبَاقِرِ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُوسَى الْكَاظِمِ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ عَلِيٍّ الرِّضَا. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الثِّقَةِ التَّقِيِّ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ عَلِيٍّ النَّاصِحِ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ الْحَسَنِ الْفَاضِلِ. فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ مُحَمَّدٍ الْمُسْتَحْفَظِ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ع. فَذَلِكَ اثْنَا عَشَرَ إِمَاماً ثُمَّ يَكُونُ مِنْ بَعْدِهِ اثْنَا عَشَرَ مَهْدِيّاً (فَإِذَا حَضَرَتْهُ الْوَفَاةُ) فَلْيُسَلِّمْهَا إِلَى ابْنِهِ أَوَّلِ الْمُقَرَّبِينَ‏ لَهُ ثَلَاثَةُ أَسَامِيَ اسْمٌ كَاسْمِي وَ اسْمِ أَبِي وَ هُوَ عَبْدُ اللَّهِ وَ أَحْمَدُ وَ الِاسْمُ الثَّالِثُ الْمَهْدِيُّ هُوَ أَوَّلُ‏ الْمُؤْمِنِينَ‏
    ↩

۱) «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنينَ»

وقتی فرعون ساحران را به بدترین شکنجه و بدترین کشتن تهدید کردند، آنها با شجاعت تمام به این گفته فرعون ابراز بی‌اعتنایی کردند و گفتند: باکی نیست! چون ما به سوی پروردگارمان بازمی گردیم؛ و افزودند که اکنون تنها خواست ما این است که به خاطر همین که پیش از هرکسی ایمان آوردیم مشمول مغفرت خداوند شویم.

این فراز از سخنان ساحران در داستان حضرت موسی ع علاوه بر اینجا در دو جای دیگر هم آمده است. در سوره اعراف، به جای این سخنان، به بیان ریشه این تهدید فرعون علیه خودشان اشاره کردند و از خداوند خواستند که توان صبر و تحمل آن شکنجه‌ها را به آنها بدهد و آ»ها در حالی که تسلیم خداوند هستند از دنیا بروند: «وَ ما تَنْقِمُ مِنَّا إِلاَّ أَنْ آمَنَّا بِآياتِ رَبِّنا لَمَّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ تَوَفَّنا مُسْلِمين‏» (اعراف/۱۲۶)؛ که در واقع این نشان می‌دهد که آنان مطالب مختلفی گفتند که در آن سوره به تناسب بدان سخن آنها اشاره شده و در اینجا به این سخنشان؛ اما در سوره طه مطلب مذکور در این سوره با طول و تفصیلی بیشتری بدین بیان آمده است:

قالُوا لَنْ نُؤْثِرَكَ عَلى‏ ما جاءَنا مِنَ الْبَيِّناتِ وَ الَّذي فَطَرَنا فَاقْضِ ما أَنْتَ قاضٍ إِنَّما تَقْضي‏ هذِهِ الْحَياةَ الدُّنْيا (72) إِنَّا آمَنَّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللَّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى‏ (73) إِنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإِنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فيها وَ لا يَحْيى‏ (74) وَ مَنْ يَأْتِهِ مُؤْمِناً قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ الْعُلى‏ (75) جَنَّاتُ عَدْنٍ تَجْري مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكَّى (76)

ترجمه: «گفتند: سوگند به آن كه ما را آفريده هرگز تو را بر دلايل روشنى كه بر ما آمده ترجيح نخواهيم داد، پس هر حكمى كه توانى بكن، جز اين نيست كه تو تنها درباره زندگى اين دنيا حكم توانى كرد. به يقين ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا خطاهایمان و آن سحرى را كه تو ما را بدان واداشتى بيامرزد، و خداوند بهتر است و پايدارتر. همانا كسى كه گنهكار نزد پروردگار خود بيايد حتما براى او دوزخ است، نه هرگز در آن مى‏ميرد و نه زنده مى‏ماند. و هر كه با ايمان نزد او بيايد در حالى كه عمل‏هاى شايسته كرده باشد چنين كسانى درجات والايى دارند. بهشت‏هاى جاودانى كه از زير آنها نهرها جارى است؛ كه در آن جاويدانند و اين است پاداش كسى كه تزکیه کرده باشد.»

به نظر می‌رسد مطلب اول (آیه۷۲) عبارت اخرای مطلبی است که در آیه قبل (شعراء/۵۰) گفتند، و در آیه ۷۳ وجه اصلی تقاضای مغفرت آنان را شرح می‌دهد که عمر خود را در جادوگری (که امری حرام و خلاف رضایت خداوند است) هدر داده بودند؛ و آیات بعدی سوره طه نشان می‌دهد که درک آنان از آخرت (که اصل آن ذیل آیه ۵۰ سوره شعراء اشاره شد) درکی بسیار عمیق بوده و واقعا حضرت موسی ع در همان زمان اندکی که داشته توانسته است به بهترین وجه معارف اصیل دین حق را به مخاطب خود برساند.

۲) «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنينَ»

وجه بیان این مطالب از جانب ساحران چه بود؟

الف. این تعلیلی برای سخن قبلی‌شان بود. یعنی علت اینکه ما از عذابی که تهدید کردی نمی‌ترسیم این است که به خدا برمی‌گردیم و طمع و امید به مغفرت الهی داریم (الميزان، ج‏15، ص276۱)

ب. در آیه قبل اشاره شد که آن سخن آنها یک ابراز بی‌اعتنایی به تهدید فرعون بود و اکنون با این سخن آن بی‌اعتنایی به فرعون را به اوج رساندند که نه‌تنها تهدید تو اصلا دغدغه‌ای در ما پدید نیاورد بلکه اساسا ما هیچ اعتنایی به تو نداریم و تنها نگرانی ما سابقه گذشته‌مان در نسبت با پروردگارمان است و اکنون تنها خواست ما این است که به خاطر همین که پیش از هرکسی ایمان آوردیم مشمول مغفرت خداوند شویم.

ج. ...

۳) «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنينَ»

با اینکه ظاهرا قبل از آنها هم عده‌ای از بنی‌اسرائیل به حضرت موسی ع ایمان آورده بودند، مقصود آنها از «اول المومنین» بودنشان چند وجه گفته‌اند مانند اینکه اولین کسانی‌اند که در این موقعیت خاص که حقانیت حضرت موسی ع بر همگان آشکار شد ایمان آوردند؛ یا اینکه اولین کسان از فرعونیان‌اند که به موسی ع ایمان آوردند؛ یا ... (مجمع البيان، ج‏7، ص299۲).

اما هرچه باشد، این مقدار مسلم است که آنها این اول بودن و سبقت گرفتن بر دیگران در ایمان را مزیتی دانسته‌اند که می‌تواند آنان را مشمول عنایات خاص خداوند بگرداند؛ و این مطلب در آیات دیگری هم بر سبقت گرفتن در خوبی‌ها توصیه شده: «فَاسْتَبِقُوا الْخَيْرات‏» (بقره/۱۴۸؛ مائده/۴۸) و تأکید شده که کسانی که در ایمان یا عمل صالح یا هر امر خوب دیگری بر دیگران سبقت بگیرند، از این جهت امتیازی بر دیگران دارند: «وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ؛ أُولئِكَ الْمُقَرَّبُون‏» (واقعه/10-۱۱)، «وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْه‏» (توبه/۱۰۰)، «أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ» (مومنون/61)، «فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّه‏» (فاطر/۳۲)، «فَالسَّابِقاتِ سَبْقاً» (نازعات/4) و در خصوص سبقت گرفتن در درک مغفرت الهی هم توصیه خاص شده است: ‌«سابِقُوا إِلى‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْض‏» (حدید/۲۱)، «رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالْإيمانِ» (حشر/۱۰). (حدیث۵).

شاید یک وجه مهم آن این باشد که کسی که در امری پیش‌قدم می‌شود راه را برای پیمودن بقیه آسان می‌کند و شاید از همین روست که روایات متعددی وارد شده که اگر کسی سنت خوب یا بدی را پایه‌ریزی کند در پاداش ویا جزای هرکسی که بدان عمل نماید سهیم است.

۴) «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنينَ»

این آیه نشان می‌دهد اگر کسی حتی سردمدار انحراف باشد ولی وقتی حقیقت آشکار شد قاطعانه برگردد و هزینه این برگشت را هم تحمل کند که مردم بفهمند که مسیرش اشتباه بوده، حق دارد که به مغفرت خداوند طمع بورزد و به بالاترین درجات رستگاری راه پیدا کند.

در واقع سنت خداوند است که اگر کسی سنت بد و انحرافی را در جامعه پایه‌گذاری کرد وی را مادام که مردم را از آن سنت برنگردانده وی را نبخشاید. جادوگری از گناهان کبیره و یک انحراف جدی در زندگی انسانهاست و رواج سحر و جایگاه جادوگران در زمان حضرت موسی ع بخوبی نشان می‌دهد ساحران سردمدار مهمترین انحراف در زمان حضرت موسی ع بودند. اما چنین تغییر مسیر دادنی که ساحران انجام دادند – چنانکه در تدبر ۱ ذیل آیه ۴۹ و نیز ۵۰ اشاره شد – مکر فرعون را یکسره بر باد داد، عملا کاری کرد که آنها خودشان بطلان این سنتی را که در جامعه ترویج می‌کردند به همگان نشان دادند، از این رو، این کارشان جبران مافات کرد و حق دارند که طمع به مغفرت الهی ببندند.


  1. . قوله تعالى: «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ» تعليل لما يستفاد من كلامهم السابق أنهم لا يخافون الموت و القتل بل يشتاقون إلى لقاء ربهم يقولون: لا نخاف من عذابك شيئا لأنا نرجع به إلى ربنا و لا نخاف الرجوع لأنا نطمع أن يغفر لنا ربنا خطايانا بسبب كوننا أول المؤمنين بموسى و هارون رسولي ربنا. و فتح الباب في كل خير له أثر من الخير لا يرتاب فيه العقل السليم فلو أن الله سبحانه أكرم مؤمنا لإيمانه بالمغفرة و الرحمة لم تطفر مغفرته و رحمته أول الفاتحين لهذا الباب و الواردين هذا المورد.↩
  2. . ثم أخبر سبحانه عن السحرة أنهم قالوا لفرعون حين آمنوا «إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا» أي ما فعلناه من السحر و غيره «أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ» أي لأنا كنا أول من صدق موسى و أقر بنبوته و بما دعانا إليه من التوحيد و نفي التشبيه و قيل أنهم أول من آمن عند تلك الآية أو أول من آمن من آل فرعون لأن بني إسرائيل كانوا آمنوا به.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر