سوره الشعراء - آیه 5

۱۲۲۰) سوره شعراء (۲۶) آیه ۵ وَ ماٰ یَاْتٖیهِمْ مِنْ ذِکْرٍ مِنَ الرَّحْمٰنِ مُحْدَثٍ اِلّٰا کاٰنُوا عَنْهُ مُعْرِضٖینَ ۹ محرم ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۴/۰۳

و برایشان هیچ مایه تذکری از جانب [خداوند] رحمان نمی‌آید که جدید باشد، مگر اینکه همواره از آن رویگردان بودند.

يَأْتِيهِم / ياتِيهِم / يَأْتِيهُم۱


  1. . . قرأ أبو جعفر وأبو عمرو بخلاف عنه والأزرق وورش والأصبهاني «ياتيهم» بإبدال الهمزة ألفاً. وهي قراءة حمزة في الوقف.
    . وقراءة الجماعة بالهمز «يأتيهم». وتقدّم هذا في مواضع وانظر الآية ٥ من سورة الأنعام، والآية /۸ من سورة هود.
    - وقراءة يعقوب «يأتيهُم» بضم الهاء. (معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۰)
    ↩

ذِكْرٍ

قبلا بیان شد که ماده «ذکر» در اصل در دو معنای مختلف به کار می‌رود: یکی در معنای جنس نر در مقابل ماده، یا مذکر در مقابل مؤنث (وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏، آل عمران/36) و دیگری در معنای «یاد و حافظه» که نقطه مقابل «غفلت» (وَ لا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا، کهف/28) و «نسیان» (وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيت‏، کهف/24) می‌باشد؛ و البته برخی همچون مرحوم مصطفوی احتمال داده‌اند معنای اول آن هم از معنای دوم گرفته شده به این مناسبت که فرزند پسر بوده که یاد و اسم شخص را زنده نگه می‌داشته است. اما حسن جبل با توجه به تحلیلی که در خصوص تک‌تک حروف این ماده انجام می‌دهد بر این باور است که اصل این ماده دلالت بر قوت چیزی و صلابت ماده آن به نحوی که [در امور دیگر] نفوذ می‌کند دارد به نحوی که به فولادی که در شمشیر به کار می‌رود تا صلابت و قدرت نفوذ آن را بیفزاید «ذَکَر» گفته می‌شود؛ و جنس نر هم چون برخلاف جنس ماده صلب‌تر و خشن‌تر است «ذکر» در مقابل «أنثی» گفته می‌شود؛ و اینکه از حسن شهرت انسان به «ذِکر»او تعبیر می‌شود بدین جهت است که شهرت هرکس وجود قوی‌ای برای اوست که موجب نفوذ و انتشار هویت او می‌شود؛ و اصل آن هم «ذکر» زبانی بوده که ذکر چیزی با صوت، وجود قوی آن است که وجود وی را در شنوایی و دل دیگران احضار می‌کند.

در این معنای دوم، «ذِکر» گاه به حالت نفسانی‌ای گفته می‌شود که که انسان به وسیله آن اطلاعاتی را که به دست آورده نگهداری می‌کند و همان «حفظ و حافظه» است با این تفاوت که حفظ و حافظه را از حیث به دست آوردن و در مخزن ذهن نگهداشتن می‌گویند، اما «ذکر» را از حیث احضار [مجدد] آن مطلب در ذهن؛ و گاه به خود حضور چیزی در دل [= ذهن] یا در سخن می‌گویند، و به همین جهت اخیر است که ذکر را به دو قسم «ذکر قلبی» (فَإِنِّي نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانِيهُ إِلَّا الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ‏، کهف/63) و «ذکر زبانی» (لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ كِتاباً فِيهِ ذِكْرُكُمْ‏، انبیاء/10) تقسیم می‌کنند؛ که هر کدام هم دو قسم دارد: ذکر به معنای به یاد آوردن بعد از فراموشی، و ذکر به معنای تداوم در یادسپاری.

«ذِكْرَى» (ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِينَ‏، ذاریات/55) را همانند خود کلمه «ذِکر» (أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، رعد/28) مصدر دانسته‌اند؛ و برخی توضیح داده‌اند که «ذکری» به معنای کثرت ذکر است.

«ذکَّر، یُذَکّر تذکیر» حالت متعدی ذکر است یعنی مطلبی را به یاد کسی انداختن، (وَ ذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ‏، إبراهيم/5؛ َ تَذْكيري بِآياتِ اللَّه‏، یونس/71)؛ و

«تذکّر» از باب تفعل، و واکنش انسان به تذکیر است، یعنی به یاد آوردن (ذکّرتُه فتذکّر یعنی به یادش انداختم پس به یاد آورد) و تفاوت «تذکر» با «تنبّه» در این است که در تذکر اصل مطلب را شخص می‌دانسته و از یاد برده است اما در تنبه ممکن است شخص اصلا معرفتی به موضوع مرود بحث نداشته باشد و با تنبه او را متوجه آن موضوع کنیم.

وقتی ماده «ذکر» به باب تفعُّل می‌رود گاه به صورت معمولی (تذکّر) می‌آید (أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ، انعام/80) و گاه ادغامی در آن رخ می‌دهد (حرف «ت» به لحاظ تلفظی به «ذ» نزدیک است به آن تبدیل می‌شود و در هم ادغام می‌شوند) و «یتذکّر» به صورت «یذَّکّر» درمی‌آید (وَ ما يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُولُوا الْأَلْبابِ، بقره/269).

این ادغام در باب افتعال (که به لحاظ معنایی بسیار به معنای تفعل نزدیک است) نیز رخ می‌دهد و گاه به صورتی است که هر دو حرف به حرف «د» تبدیل می‌شوند و «اذتکر» به صورت «ادّکر» در می‌آید (وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّة، یوصف/45) و «مُذتکر» به صورت «مُدَّکِر» درمی‌آید (فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ، قمر/15) البته برخی این دیدگاه را مطرح کرده‌اند که اساسا در قبیله ربیعة (از عرب‌های مهم آن زمان) «الذکر» به صورت «الدکر» تلفظ می‌شده است و این کلمه «ادّکر» بر اساس تلفظ ربیعة است.

«تَذْكِرَة» بر وزن تفعله را گفته‌اند که همان معنای تفعیل (تذکیر) می‌دهد به نحوی خفیف‌تر یعنی به معنای آن چیزی است که مایه یادآوری و تذکر می‌شود؛ به تعبیر دیگر، آن موعظه و نصیحتی است که با آن، آنچه را باید بدان عمل شود متذکر می‌شوند

جلسه ۴۶۵ https://yekaye.ir/al-muzzammil-73-19/

الرَّحْمنِ

قبلا بیان شد که ماده «رحم» در اصل دلالت بر معانی‌ای همچون رقت و و عطوفت و مهربانی (= رأفت) می‌کند؛ و به تعبیر دیگر، دلالت بر «رقت قلب همراه با احسان کردن» می‌کند که گاه ممکن است در مورد «احسان کردن بدون لحاظ رقت قلب» به کار رود (مثلا وقتی در مورد خداوند به کار می‌رود) و یا «رقت قلب بتنهایی».

البته برخی همچون مرحوم مصطفوی بین کلمات مربوط به این معنا تفاوت ظریفی قائلند و می‌گویند:

آنچه در قلب پیدا می‌شود حالت رقت است (که رقت نقطه مقابل غلظت [و قساوت] است)،

سپس لطف حاصل می‌شود (که نوعی دقت و و توجه به خصوصیات است)،

سپس عطوفت (که به معنای تمایل و جلب شدن توجه است)،

سپس حنه (شوق و رغبت)،

سپس محبت (دوست داشتن)،

سپس شفقت (مهربانی ورزیدن)،

سپس رأفت (که شدت یافتن شفقت است)،

و در نهایت به رحمت می‌رسد؛

که احسان و نعمت بخشیدن هم مصادیقی از رحمت ورزیدن است؛

درواقع، رحمت، ‌تجلی رأفت، و ظهور شوق و شفقت است، و مربوط به مقام ابراز نسبت به چیز خاصی است که در آن خیر و صلاح مخاطب لحاظ می‌شود، ولو خود مخاطب آن را خوش ندارد، مانند خوراندن دوای تلخ به مریض.

ایشان همچنین تذکر داده‌اند که اصل این ماده با اختلاف در هیئات در زبان عبری، و نیز نزدیک به آن در زبان‌های سریانی و آرامی هم وجود دارد؛ اما این موجب نمی‌شود که برخلاف آنچه برخی ادعا کرده‌اند کلمه «رحمان» لزوما از زبان عبری وارد زبان عربی شده باشد.

همچنین در تفاوت «رئوف» (مهربان) با «رحمن» و «رحیم» هم گفته‌اند در «رأفت» رقت قلب بیشتری از «رحمت» وجود دارد؛ لذا کلمه رأفت هیچگاه در موردی که با کراهت توام باشد به کار نمی‌رود؛ اما «رحمت» گاه با کراهت توام است. (آنچه در پزشک است، «رحمت» است؛ نه «رأفت» وگرنه هیچگاه آمپول تجویز نمی‌کرد!).

اگرچه برای کسی که رحم می‌کند، کلمه «راحم» به کار رفته است و خداوند بهترین رحم‌کنندگان (خَيْرُ الرَّاحِمينَ؛ مومنون/118) و بلکه رحم‌کننده‌ترین رحم‌کنندگان (أَرْحَمُ الرَّاحِمينَ؛ اعراف/151، یوسف/64 و 42، انبیاء/83) معرفی شده است؛ اما برای این منظور دو کلمه «رحمان» و «رحیم» در قرآن کریم بویژه در مورد خداوند شیوع فراوان دارد.

مرحوم مصطفوی بر این باور است که «رحیم» دلالت بر ثبوت و استمرار رحمت دارد و آن را صفت مشبهه دانسته‌ اما بسیاری از اهل لغت آن را صیغه مبالغه دانسته‌اند و البته تذکر داده‌اند که مبالغه در «رحمان» بیشتر از «رحیم» است؛ چرا که رحمان رحمتش همه چیز را در برمی‌گیرد اما رحیم رحمتی است که بسیاری از چیزها را دربرمی‌گیرد. (البته وزن «فعیل» هم در صیغه مبالغه به کار رفته و هم در صفت مشبهه)

با توجه به همین توضیحات اخیر، بسیاری اطلاق کلمه «رحمان» – و نه «رحیم» – را مورد فقط در مورد خداوند جایز دانسته‌اند، بویژه که این کلمه در قرآن تنها در مورد خداوند به کار رفته، اما کلمه «رحیم» در قرآن کریم در مورد غیر خداوند هم به کار رفته است (لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ … بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏؛ توبة/128)؛ و موید دیگری که می‌توان برای این نظر آورد این است که ظاهرا کلمه «رحمان» در زبان عربی هیچگاه جمع بسته نشده است، اما کلمه «رحیم» جمع دارد و جمع آن «رحماء» می‌شود (رُحَماءُ بَيْنَهُم؛ فتح/29). اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که «رحمن» مثل «اله» است که وقتی «الـ» معرفه بر سر آن بیاید (الرحمن) همانند «الله» می‌شود که تنها بر خداوند اطلاق می‌گردد؛ و ولی بدون آن هر خدای باطلی هم اطلاق شده است؛ و شاهد دیگرشان این است که در زبان عبری نیز تنها وقتی «ها رحمان» گفته می‌شود مقصود الله است («ها» در زبان عبری شبیه نقش «الـ» در زبان عربی را دارد برای معرفه کردن) و از این جهت، شبیه سایر اسمای حسنای خداوند است. و به نظر می‌رسد حق با ایشان باشد بویژه که در مورد مسیلمه کذاب که اهل یمامه بوده، تعبیر «رحمان الیمامة» رایج بوده و اگرچه برخی از اهل لغت بدین جهت به مذمت پیروان وی رو آورده‌اند؛ اما این نشان می‌دهد که عرف عرب از کاربست این کلمه (البته بدون «ال») در مورد غیر خداوند ابایی نداشته است.

یکی از نکات مهم در تحلیل ماده «رحم» و کلمه «رحمت» این است که آیا این ماده در مقابل کلمه «عذاب» است یا خیر، که در همانجا به تفصیل توضیح داده شد.

با توجه به عمویت بیشتر کلمه «رحمن» عده‌ای آن رحمت عمومی را «رحمانیت» خداوند دانسته؛ و آن رحمت خاص شده را «رحیمیت» خداوند معرفی کرده‌اند، بویژه که در قرآن کریم اگرچه از کفر کافران به رحمانیت خداوند هم سخن به میان آمده (وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ؛ رعد/30؛ هُمْ بِذِكْرِ الرَّحْمنِ هُمْ كافِرُونَ، انبیاء/36) اما چنانکه در آیات فوق اشاره شد «رحمانیت» او نسبت به کافران هم مطرح شده، در حالی که رحیمیت او خاص مومنان معرفی شده است. (هُوَ الَّذي … كانَ بِالْمُؤْمِنينَ رَحيماً؛ احزاب/43: تقدیم «مومنین» بر «رحیم» دلالت بر حصر دارد) ...

جلسه ۱ https://yekaye.ir/fatehat-alketab-1-1/

مُحْدَثٍ

قبلا بیان شد که در ماده «حدث» ظاهرا دو معنای «آشکار کردن» و «پدید آمدن» لحاظ شده، چنانکه به جوان تازه پا به سن گذاشته «شاب حدث» گویند و به هر شیء جدیدی، «حدیث» گفته می‌شود و «حَدَث» هم به معنای آشکار کردن به کار رفته و اغلب اهل لغت یکی از این دو را محور قرار داده و دیگری را به آن برگردانده‌اند؛ مثلا:

برخی گفته‌اند که این ماده در اصل به معنای پیدایش چیزی در زمانی متاخر، اعم از اینکه این تکون در ذات چیزی باشد یا در صفات و اعراض و افعال و اقوال و به تعبیر دیگر عبارت است از «بودن چیزی بعد از اینکه قبلا نبوده» (پدید آمدن). اینان حدیث به معنای «کلام» و سخن و گفتار را هم از این باب دانسته‌اند که در سخن گفتن دائما مطلبی بعد از مطلب دیگر پدید می‌آید.

در مقابل، برخی بر این باورند که معنای محوری این ماده پرده‌برداری (کشف) از روی چیزی و آشکار کردن آن است با تراشیدن یا کندن یا سایر اموری که به یک نحوه بریدن برمی‌گردد، چنانکه به تبر یک سر که با آن زمین را می‌شکافند «حَدَث» گفته می‌شود؛ و تعبیر «حدیث» به معنای خبر هم به مناسبت همین معنای پرده‌برداری و کشف است، چرا که خبر از درون شخص پرده برمی‌دارد؛ و از همین آشکار کردن معنای ایجاد هم آمده است و «حدث الامر» به معنای واقع شدن و رخ دادن به کار رفته و «حَدَث» به معنای امر حادث و واقع شده به کار رفته است.

... این ماده وقتی به ابواب افعال و تفعیل می‌رود متعدی می‌شود؛ در تفاوت این دو گفته‌اند که وقتی به باب تفعیل می‌رود (تحدیث) تاکید بر جهت وقوع وانتساب به مفهول است: «وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ» (ضحی/11) یا «قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحَاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ» (بقره/۷۶) «يَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها» (زلزله/4) و «محدِّث» به معنای کسی که حدیث می‌گوید هم از همین باب است؛

و وقتی به باب افعال می‌رود (إحداث) تاکید بر جهت صدور و انتساب به فاعل است: «فَلا تَسْئَلْني‏ عَنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّى أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِكْراً» (کهف/70) «صَرَّفْنا فيهِ مِنَ الْوَعيدِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً» (طه/113) «لَعَلَّ اللَّهَ يُحْدِثُ بَعْدَ ذلِكَ أَمْراً» (طلاق/1)؛ و اسم مفعول آن (مُحْدَثُ) هم به معنای آن چیزی است که بعد از اینکه نبود پدید آمده است؛ خواه از حیث خودش یا حیث حصولش نزد دیگران: «ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ‏» (أنبياء/2) و «وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلاَّ كانُوا عَنْهُ مُعْرِضينَ» (شعراء/5) و نیز گفته شده که «محدث» هر آن چیزی است که قریب العهد باشد عملا یا قولا. ...

جلسه ۱۰۴۸ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-81/

مُعْرِضينَ

قبلا بیان شد که ماده «عرض» در معانی متعددی به کار رفته، اما ظاهرا می‌توان همه آن معانی را به یک معنای واحد برگرداند؛ برخی آن معنای واحد را «عرض» (پهنا) (جَنَّةٍ عَرْضُها كَعَرْضِ السَّماءِ وَ الْأَرْض؛ حدید/21)، در مقابل «طول» (درازا) دانسته‌اند و برخی آن را «در مرآی و منظر و در معرض دید قرار دادن» معرفی کرده‌اند. ...

«إعراض» به معنای روگردان شدن است (وَ إِنْ كانَ كَبُرَ عَلَيْكَ إِعْراضُهُمْ؛ انعام/35)، از این جهت که گویی روی را از کسی برمی‌گردانی و با عرض و پهلو خود با او مواجه می‌شوی) و اسم فاعل آن «مُعرِض» می‌شود (فَما لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضينَ؛ مدثر/49) ...

جلسه ۶۸۲ https://yekaye.ir/al-kahf-18-100/

۱) و از صفوان بن یحیی روایت است که ابو قُرّه، محدّث و از یاران شُبرُمه، از من خواست او را بر امام رضا (ع) وارد کنم. از آن حضرت اجازه گرفتم و او را به حضورش بردم. او از مسائل حلال و حرام و فرایض و احکام پرسید، تا اینکه پرسش او به توحید کشید.

پس گفت: «مرا خبر ده—خدا مرا فدایت کند—از سخن گفتن خدا با موسی.»

فرمودند: «خدا داناتر است که با چه زبانی با او سخن گفت؛ به سریانی یا عبری؟»

ابو قُرّه زبانش را نشان داد و گفت: «من در مورد این زبان می‌پرسم.»

امام رضا ع فرمودند: «خداوند منزه است از آنچه می‌گویی! و پناه می‌برم به خدا که او همانند آفریدگانش باشد یا به شیوه‌ای سخن بگوید که آنان سخن می‌گویند؛ بلکه او تبارک و تعالی است «هیچ چیز همانند او نیست» (شوری/11) و نه گوینده‌ای همانند اوست و نه فاعلی همانند او.»

گفت: «چگونه؟»

فرمودند: «سخن خالق با مخلوق، مانند سخن مخلوق با مخلوق نیست؛ و با باز کردن دهان و زبان تلفظ نمی‌کند، بلکه می‌گوید "باش"، پس می‌شود؛ و با مشیت خود بود که حضرت موسی را با امر و نهی خطاب قرار داد بدون اینکه رفت و برگشتی در خود او رخ دهد.

ابو قُرّه گفت: «پس درباره کتاب‌ها چه می‌گویی؟»

فرمودند: «تورات و انجیل و زبور و فرقان و هر کتابی که نازل شده، کلام خداست که آن را برای جهانیان به عنوان نور و هدایت نازل کرد؛ و همه آن‌ها حادث‌ و غیر از خدا هستند؛ آنجا که می‌فرماید: «یا برای آنان ذکری پدید آورد» (طه/113) و فرمود: «و برایشان هیچ ذکری از جانب پروردگارشان نمی‌آید که جدید باشد، مگر اینکه آن را می‌شنوند و به بازی مشغول‌ند.» (انبیاء/2). و خدا همه کتاب‌هایی را که فروفرستاده، حادث کرده است.

ابو قُرّه گفت: «یعنی آنها فانی می‌شوند؟»

فرمودند: «همه مسلمانان اتفاق دارند که هرچه جز خداست فانی است، و هرچه جز خداست فعل خداست؛ و تورات و انجیل و زبور و فرقان، فعل خداست. آیا نشنیده‌ای که مردم می‌گویند: ربّ القرآن؟ و اینکه قرآن در روز قیامت می‌گوید: پروردگار من، این فلانی است - و البته خداوند از قرآن به او داناتر است - من روزش را پر کردم و شب بیدارش نگه داشتم، پس مرا شفیع او گردان. همچنین تورات و انجیل و زبور چنین‌اند؛ و همه آن‌ها حادث و تحت ربوبیت خداوند هستند، و آنها را کسی پدید آورده که «هیچ چیز همانند او نیست» برای هدایت قومی که می‌اندیشند. پس هر کس گمان کند که آن‌ها همیشه در کنار او بوده‌اند، در حقیقت اظهار کرده که خدا نه نخستینِ قدیم است و نه یگانه؛ و آن کلام همواره با او بوده و آغاز ندارد، و چنین خدایی دیگر خدا نیست.»

ابو قُرّه گفت: «ولی ما روایت داریم که همه کتاب‌ها در روز قیامت می‌آیند، و مردم در یک زمین، صف‌کشیده و ایستاده در برابر پروردگار جهانیان می‌نگرند، تا به سوی او بازگردند؛ زیرا آن‌ها از اویند و جزئی از او هستند، پس به سوی او بازمی‌گردند.»

فرمودند: «نصاری هم درباره مسیح همین را گفتند که او روح او و جزئی از اوست و به سوی او بازمی‌گردد؛ و مجوس نیز درباره آتش و خورشید همین را گفتند که آن دو جزئی از اویند و به سوی او بازمی‌گردند. پروردگار ما برتر است از اینکه تجزیه‌پذیر یا مرکب باشد. جدا شدن و به‌هم‌پیوستن تنها در چیزی راه دارد که جزء‌جزء باشد؛ وهر امرِ جزئ‌داری وهم‌پذیر است، و کثرت و قلت مخلوق‌اند و بر خالقی دلالت می‌کنند که آن‌ها را آفریده است.»

الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي)، ج‏2، ص405-406

وَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَى‏ قَالَ: سَأَلَنِي أَبُو قُرَّةَ الْمُحَدِّثُ صَاحِبُ شُبْرُمَةَ أَنْ أُدْخِلَهُ عَلَى أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع فَاسْتَأْذَنَهُ فَأَذِنَ لَهُ. فَدَخَلَ فَسَأَلَهُ عَنْ أَشْيَاءَ مِنَ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ الْفَرَائِضِ وَ الْأَحْكَامِ حَتَّى بَلَغَ سُؤَالُهُ إِلَى التَّوْحِيدِ.

فَقَالَ لَهُ: أَخْبِرْنِي جَعَلَنِيَ اللَّهُ فِدَاكَ عَنْ كَلَامِ اللَّهِ لِمُوسَى.

فَقَالَ: اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَيِّ لِسَانٍ كَلَّمَهُ بِالسُّرْيَانِيَّةِ أَمْ بِالْعِبْرَانِيَّةِ.

فَأَخَذَ أَبُو قُرَّةَ بِلِسَانِهِ فَقَالَ: إِنَّمَا أَسْأَلُكَ عَنْ هَذَا اللِّسَانِ.

فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ: سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا تَقُولُ وَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ يُشْبِهَ خَلْقَهُ أَوْ يَتَكَلَّمَ مَا هُمْ بِهِ مُتَكَلِّمُونَ وَ لَكِنَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى‏ «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ» وَ لَا كَمِثْلِهِ قَائِلٌ وَ لَا فَاعِلٌ.

قَالَ كَيْفَ ذَلِكَ؟

قَالَ: كَلَامُ الْخَالِقِ لِمَخْلُوقٍ لَيْسَ كَكَلَامِ الْمَخْلُوقِ لِمَخْلُوقٍ وَ لَا يَلْفَظُ بِشَقِّ فَمٍ وَ لِسَانٍ وَ لَكِنْ يَقُولُ لَهُ كُنْ فَكَانَ بِمَشِيَّتِهِ مَا خَاطَبَ بِهِ مُوسَى ع مِنَ الْأَمْرِ وَ النَّهْيِ مِنْ غَيْرِ تَرَدُّدٍ فِي نَفَسٍ.

فَقَالَ أَبُو قُرَّةَ: فَمَا تَقُولُ فِي الْكُتُبِ؟

فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع: التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ وَ الْفُرْقَانُ وَ كُلُّ كِتَابٍ أُنْزِلَ كَانَ كَلَامَ اللَّهِ أَنْزَلَهُ لِلْعَالَمِينَ نُوراً وَ هُدًى وَ هِيَ كُلُّهَا مُحْدَثَةٌ وَ هِيَ غَيْرُ اللَّهِ حَيْثُ يَقُولُ‏ «أَوْ يُحْدِثُ لَهُمْ ذِكْراً» وَ قَالَ‏ «ما يَأْتِيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُونَ»‏ وَ اللَّهُ أَحْدَثَ الْكُتُبَ كُلَّهَا الَّتِي أَنْزَلَهَا.

فَقَالَ أَبُو قُرَّةَ: فَهَلْ تَفْنَى؟

فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع: أَجْمَعَ الْمُسْلِمُونَ عَلَى أَنَّ مَا سِوَى اللَّهِ فَانٍ، وَ مَا سِوَى اللَّهِ فِعْلُ اللَّهِ، وَ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ وَ الْفُرْقَانُ فِعْلُ اللَّهِ. أَ لَمْ تَسْمَعِ النَّاسَ يَقُولُونَ «رَبُّ الْقُرْآنِ»؛ وَ إِنَّ الْقُرْآنَ يَقُولُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ: يَا رَبِّ هَذَا فُلَانٌ - وَ هُوَ أَعْرَفُ بِهِ مِنْهُ - قَدْ أَظْمَأْتُ نَهَارَهُ وَ أَسْهَرْتُ لَيْلَهُ فَشَفِّعْنِي فِيهِ؟ وَ كَذَلِكَ‏ التَّوْرَاةُ وَ الْإِنْجِيلُ وَ الزَّبُورُ وَ هِيَ كُلُّهَا مُحْدَثَةٌ مَرْبُوبَةٌ أَحْدَثَهَا مَنْ‏ لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ هُدًى لِقَوْمٍ يَعْقِلُونَ. فَمَنْ زَعَمَ أَنَّهُنَّ لَمْ يَزَلْنَ مَعَهُ فَقَدْ أَظْهَرَ أَنَّ اللَّهَ لَيْسَ بِأَوَّلِ قَدِيمٍ وَ لَا وَاحِدٍ وَ أَنَّ الْكَلَامَ لَمْ يَزَلْ مَعَهُ وَ لَيْسَ لَهُ بَدْءٌ وَ لَيْسَ بِإِلَهٍ.

قَالَ أَبُو قُرَّةَ: وَ إِنَّا رُوِّينَا أَنَّ الْكُتُبَ كُلَّهَا تَجِي‏ءُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ النَّاسُ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ صُفُوفٌ قِيَامٌ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ يَنْظُرُونَ حَتَّى تَرْجِعَ فِيهِ لِأَنَّهَا مِنْهُ وَ هِيَ جُزْءٌ مِنْهُ فَإِلَيْهِ تَصِيرُ.

قَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع فَهَكَذَا قَالَتِ النَّصَارَى فِي الْمَسِيحِ إِنَّهُ رُوحُهُ جُزْءٌ مِنْهُ وَ يَرْجِعُ فِيهِ وَ كَذَلِكَ قَالَتِ الْمَجُوسُ فِي النَّارِ وَ الشَّمْسِ إِنَّهُمَا جُزْءٌ مِنْهُ تَرْجِعُ فِيهِ تَعَالَى رَبُّنَا أَنْ يَكُونَ مُتَجَزِّياً أَوْ مُخْتَلِفاً وَ إِنَّمَا يَخْتَلِفُ وَ يَأْتَلِفُ الْمُتَجَزِّي لِأَنَّ كُلَّ مُتَجَزٍّ مُتَوَهَّمٌ وَ الْكَثْرَةُ وَ الْقِلَّةُ مَخْلُوقَةٌ دَالَّةٌ عَلَى خَالِقٍ خَلَقَهَا.

۲) الف. از امیرالمومنین ع روایت شده که یکبار در بازار بصره عبور می‌کردند به آنها فرمودند:

فرمود: «ای بندگان دنیا و کارگزاران اهل آن! وقتی روز را به سوگند خوردن می‌گذرانید و شب را در بسترهایتان به خواب می‌روید، و در میان این حال از آخرت غافل می‌شوید، پس کی توشه برمی‌گیرید و به بازگشت و معاد می‌اندیشید؟»

شخصی گفت: «ای امیر مؤمنان، ناگزیر ما را معاشی است؛ پس چه کنیم؟»

امیر مؤمنان(ع) فرمود: «طلب روزی از راه حلال، انسان را از کار آخرت بازنمی‌دارد....»

الأمالي (للمفيد)، ص119

قَالَ أَخْبَرَنِي أَبُو نَصْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحُسَيْنِ الْبَصِيرُ الْمُقْرِي قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ الصَّيْدَلَانِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْمِقْدَامِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ مَوْلَى بَنِي هَاشِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ الْمَخْزُومِيُ‏ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبِي الْحَسَنِ الْبَصْرِيِ‏ قَالَ:

لَمَّا قَدِمَ عَلَيْنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع الْبَصْرَةَ ...۱ ثُمَّ مَشَى حَتَّى دَخَلَ سُوقَ الْبَصْرَةِ فَنَظَرَ إِلَى النَّاسِ يَبِيعُونَ وَ يَشْتَرُونَ فَبَكَى ع بُكَاءً شَدِيداً ثُمَّ قَالَ: يَا عَبِيدَ الدُّنْيَا وَ عُمَّالَ أَهْلِهَا إِذَا كُنْتُمْ بِالنَّهَارِ تَحْلِفُونَ وَ بِاللَّيْلِ فِي فُرُشِكُمْ تَنَامُونَ‏ وَ فِي خِلَالِ ذَلِكَ عَنِ الْآخِرَةِ تَغْفُلُونَ فَمَتَى تُحْرِزُونَ‏ الزَّادَ وَ تُفَكِّرُونَ فِي الْمَعَادِ؟

فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّهُ لَا بُدَّ لَنَا مِنَ الْمَعَاشِ فَكَيْفَ نَصْنَعُ؟

فَقَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: إِنَّ طَلَبَ الْمَعَاشِ مِنْ حِلِّهِ لَا يَشْغَلُ عَنْ عَمَلِ الْآخِرَة ...

ب. ظاهرا همین حدیث فوق بدین صورت هم روایت شده است که ایشان فرمودند:

«ای بندگان دنیا و کارگزاران آن! وقتی روزها به خرید و فروش می‌گذرانید، و شب‌ها بر بسترهایتان غلت می‌زنید و می‌خوابید، و در میان این حال از آخرت غافل می‌مانید و عمل [برای آخرت] را به فرداها می‌اندازید، پس کی به اندیشه سفر و آمادگی می‌افتید و کی توشه پیش می‌فرستید و کی به فکر روز معاد بازگشت می‌افتید؟»

عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص553؛ تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص145

يَا عَبِيدَ الدُّنْيَا الْعَامِلِينَ لَهَا إِذَا كُنْتُمْ فِي النَّهَارِ تَبِيعُونَ وَ تَشْتَرُونَ وَ فِي اللَّيْلِ عَلَى فُرُشِكُمْ تَتَقَلَّبُونَ وَ تَنَامُونَ وَ فِيمَا بَيْنَ ذَلِكَ عَنِ الْآخِرَةِ تَغْفُلُونَ وَ بِالْعَمَلِ تُسَوِّفُونَ فَمَتَى تُفَكِّرُونَ فِي الِارْتِيَادِ [الْإِرْشَادِ] وَ مَتَى تُقَدِّمُونَ الزَّادَ وَ مَتَى تَهْتَمُّونَ لِيَوْمِ [/بِأَمْرِ] الْمَعَادِ.

۳) از امام حسن مجتبی ع روایت شده که فرمودند:

من احدی را نمی‌شناسم مگر اینکه در خصوص آنچه بین خودش و خدایش است احمق است!

تحف العقول، ص234

وَ و روي عن الإمام السبط التقي أبي محمد الحسن بن علي‏ قَالَ:

مَا أَعْرِفُ أَحَداً إِلَّا وَ هُوَ أَحْمَقُ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ رَبِّهِ.

شرح: چه‌بسا مقصود حضرت ع این است که هیچکس آن رابطه واقعی که خدا با او دارد را به حقیقتش درک نمی‌کند که به اقتضای آن عمل کند، که مثلا اگر آن را می‌دانست مطلقا برای هیچ کاری به خودش امید نمی‌بست و مطلقا در هیچ کاری از اینکه خداوند آن را علی‌رغم همه شرایط خارجی به انجام برساند ناامید نمی‌شد و ...؛ و از این رو، هرکس در خصوص این رابطه همانند فردی عمل می‌کند که احمق باشد و درک و فهم درستی ندارد؛ و از این رو از توجه حقیقی‌ای که نسبت به خداوند باید داشته باشد رویگردان است.

۴) الف. روایت شده که امام حسین (ع) در مسیر کربلا فرمودند:

«... همانا مردم بندگان دنیا هستند و دین بر زبانشان لقلقه‌ای بیش نیست؛ تا آنجا که معاششان سامان دارد، گرد دین می‌گردند، و چون با بلا آزموده شوند، دینداران اندک می‌شوند.»

تحف العقول، ص245‏

وَ قَالَ ع فِي مَسِيرِهِ إِلَى كَرْبَلَاءَ:

... إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الدُّنْيَا وَ الدِّينُ لَعْقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُونَ.

ب. برخی این سخنان حضرت را در پاسخ به فرزدق دانسته‌اند آنجا که به ایشان عرض کرد که مردم کوفه دلهایشان با تو و شمشیرهایشان با بنی‌امیه و علیه تو است:

نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص87

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ لِلْفَرَزْدَقِ- لَمَّا سَأَلَهُ عَنْ أَهْلِ الْعِرَاقِ- فِي جَوَابِ قَوْلِهِ- أَمَّا الْقُلُوبُ فَمَعَكَ، وَ أَمَّا السُّيُوفُ فَمَعَ بَنِي أُمَيَّةَ عَلَيْكَ، وَ النَّصْرُ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ.

فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ:

مَا أَرَاكَ إِلَّا صَدَقْتَ، إِنَّ النَّاسَ عَبِيدُ الْمَالِ، وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ بِهِ مَعَايِشُهُمْ، فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُون.‏


  1. . مَرَّ بِي وَ أَنَا أَتَوَضَّأُ فَقَالَ يَا غُلَامُ أَحْسِنْ وُضُوءَكَ يُحْسِنِ اللَّهُ إِلَيْكَ ثُمَّ جَازَنِي فَأَقْبَلْتُ أَقْفُو أَثَرَهُ فَحَانَتْ‏ مِنِّي الْتِفَاتُهُ فَنَظَرَ إِلَيَّ فَقَالَ يَا غُلَامُ أَ لَكَ إِلَيَّ حَاجَةٌ قُلْتُ نَعَمْ عَلِّمْنِي كَلَاماً يَنْفَعُنِيَ اللَّهُ بِهِ فَقَالَ يَا غُلَامُ مَنْ صَدَقَ اللَّهَ نَجَا وَ مَنْ أَشْفَقَ عَلَى دِينِهِ سَلِمَ مِنَ الرَّدَى وَ مَنْ زَهِدَ فِي الدُّنْيَا قَرَّتْ عَيْنُهُ بِمَا يَرَى مِنْ ثَوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَ لَا أَزِيدُكَ يَا غُلَامُ قُلْتُ بَلَى يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ ثَلَاثُ خِصَالٍ مَنْ كُنَّ فِيهِ سَلِمَتْ لَهُ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةُ مَنْ أَمَرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ ائْتَمَرَ بِهِ وَ نَهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ انْتَهَى عَنْهُ وَ حَافَظَ عَلَى حُدُودِ اللَّهِ يَا غُلَامُ أَ يَسُرُّكَ أَنْ تَلْقَى اللَّهَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ هُوَ عَنْكَ رَاضٍ قُلْتُ نَعَمْ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَالَ كُنْ فِي الدُّنْيَا زَاهِداً وَ فِي الْآخِرَةِ رَاغِباً وَ عَلَيْكَ بِالصِّدْقِ فِي جَمِيعِ أُمُورِكَ فَإِنَّ اللَّهَ تَعَبَّدَكَ‏ وَ جَمِيعَ خَلْقِهِ بِالصِّدْقِ↩

۱) «وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلاَّ كانُوا عَنْهُ مُعْرِضين‏»

بعد از اینکه در آیات قبل خداوند به پیامبرش دلداری داد که این اندازه خود را برای ایمان نیاوردن انسانها به زحمت نینداز و اگر خداوند می‌خواست، می‌توانست آیه و معجزه‌ای نازل کند که اساسا باب اختیار افراد مسدود گردد و همگی به طور قطعی تسلیم شوند، اکنون به یک واقعیت سنگینی اشاره می‌کند که برخلاف انتظار اغلب انسانهاست و آن این است که هر مطلب جدیدی هم برای تذکر اینان از جانب خداوندی که سراسر رحمت است بیاید باز از آن رویگردان خواهند بود.

این آیه با آيات فراوانی دیگری شبیه است از جمله «ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنْ رَبِّهِمْ مُحْدَثٍ إِلاَّ اسْتَمَعُوهُ وَ هُمْ يَلْعَبُون»‏ (انبیاء/۲)‌ «بَلْ هُمْ عَنْ ذِكْرِ رَبِّهِمْ مُعْرِضُون‏» (انبیاء/۴۲) «بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُون‏» (مومنون/۷۱) و شاید نکته خاص و متفاوت این آیه آن باشد که مهر پایانی بر این امید واهی بسیاری از مومنان و دعوت‌کنندگان به دین حق بنهد که همواره با خود می‌پندارند که اگر مخاطبانشان تاکنون ایمان نیاورده‌اند مشکل در فلان و بهمان عامل بیرونی بوده و اگر عامل جدید و متفاوتی با آنچه تاکنون بوده وارد شود مشکل رفع می‌شود؛ خداوند می‌فرماید این طور نیست بلکه اگر خداوند بر اساس رحمانیتش که عامترین رحمت و لطف و مهربانی خداوند است، مطلب تذکردهنده‌ای بفرستد که کاملا جدید و متفاوت با تمام گزینه‌های قبلی باشد (یعنی همان چیزی که شما خیال می‌کنید اگر این بیاید دیگر کار تمام است) باز هم اینان از آن رویگردان خواهند شد؛ و مشکل در خود آنهاست نه در پیام و نحوه انتقال آن به آنها.

۲) «وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلاَّ كانُوا عَنْهُ مُعْرِضين‏»

چرا بجای اینکه بفرماید «ذِكْرٍ مُحْدَثٍ مِنَ الرَّحْمنِ» فرمود: «ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ»؟

الف. «ذکر» کتاب آسمانی است و «محدث» قرآن کریم است که نسبت به کتابهای آسمانی قبلی جدیدتر است و می‌تواند اشاره به هر آیاتی در خود قرآن باشد که بعد از آیات قبلی نازل شده است و می‌خواهد بفرماید آمدن ذکر باز در رویه آنها تغییری ایجاد نمی‌کند (الميزان، ج‏14، ص247۱).

ب. به نظر می‌رسد این نوع بیان یک نحوه تأکید بر کلمه «محدث» دارد؛ یعنی می‌خواهد بر این تأکید کند که هر ذکر دیگری هرقدر هم جدید و متفاوت با قبلی‌ها باشد باز اینها از آن رویگردان خواهند بود (ر.ک: تدبر۱).

ج. چه‌بسا می‌خواهد تذکر دهد که واقعا «محدث»‌ صفت مطلق «ذکر» نیست، بلکه صفت «ذکر من الرحمن» است، یعنی تمرکزی است بر اینکه این تازه و جدید بودن، از این حیث است که خداوند رحمان و با رحمانیتش دارد ذکر جدیدی می‌فرستد؛ و بر بعد رحمانیت خداوند در این ذکر تاکید شود که حتی خداوند از باب آن رحمت واسعه‌اش هم ذکر جدیدی بفرستد باز در آنها اثری نمی‌گذارد (ر.ک: تدبر۱).

د. ...

دو مطلب زیر در تاریخ ۱۲/۵/۱۴۰۵ اضافه شد.

۳) «وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلاَّ كانُوا عَنْهُ مُعْرِضين‏»

چرا برای اشاره به آیات و پیام الهی از تعبیر «ذکر» استفاده کرد؟

الف. اشعار دارد که این دعوت چیزی از نوع تذکر و یادآوری است؛ خاستگاه و محتوای اصلی این دعوت چیزی بیرون از وجود خود انسان ها نیست بلکه در درون آنهاست. بنابراین اعراض آنها علاوه بر اینکه اعراض از ذکر خداوند است اعراض از خود نیز هست (سید محمد روحانی، مقاله۲، ص۲۹).

ب. ...

۴) «وَ ما يَأْتيهِمْ مِنْ ذِكْرٍ مِنَ الرَّحْمنِ مُحْدَثٍ إِلاَّ كانُوا عَنْهُ مُعْرِضين‏»

چرا بر آوردن ذکر از جانب «رحمن» تأکید کرد؟ و مثلا نفرمود: من الله یا من الرب؟

الف. می‌خواهد بفهماند که این دعوت ناشی از رحمانیت خداوند است تا مهربانی وسیع الهی برای هدایت انسان، و برطرف ساختن نقایص و نیازهای انسان را به سرانجام برساند (سید محمد روحانی، مقاله۲، ص۲۸-۲۹).

ب. با توجه به سعه رحمانیت خداوند بر همه چیز، چه‌بسا می‌خواهد به طور غیرمستقیم نشان دهد که اگر کسی از این تذکرات خدا اعراض کند دیگر در معرض هیچ رحمتی قرار نخواهد گرفت (اقتباس از سید محمد روحانی، مقاله۲، ص۲۹).

ج. با توجه به تفاوت رحمانیت و رحیمیت - که رحمانیت رحمت عام و ابتدایی خداوند است که مسبوق به هیچ عملی از ما نمی‌باشد: «رَبِّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا الرَّحْمن‏» (نبأ/۳۷)، در حالی که رحیمیت رحمتی است که شامل کسانی می‌شود که در مسیر خدا حرکتی کرده باشند: «كانَ بِالْمُؤْمِنينَ رَحيما» (احزاب/۴۳) - اشاره کند که ارسال رسولان و بعثت پیامبران، ناشی از رحمانیت خداوند است که حتی اگر افراد درخواستی هم نکنند اقتضای رحمت خداوند این است که برایشان پیامبر ص بفرستد. این همان است که حضرت هارون هم وقتی می‌خواست نشان دهد که گوساله سامری خدا نیست چون هدایت نمی‌کند با تعبیر «رحمان بودن خداوند» مساله لزوم پیروی از خودش به عنوان پیامبر الهی را بیان کرد: «وَ لَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَ إِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُوني‏ وَ أَطيعُوا أَمْري‏» (طه/۹۰).

د. ...


  1. . البته علامه ذیل این آیه سوره شعراء می‌فرماید ما مطلب را ذیل آیه ۲ سوره انبیاء توضیح دادیم و توضیح فوق را بر اساس تطبیق مفاد آنجا با این آیه نوشته شد. عبارات علامه ذیل سوره انبیاء که آدرس داده شد چنین است:
    و المراد بالذكر ما يذكر به الله سبحانه من وحي إلهي كالكتب السماوية و منها القرآن الكريم، و المراد بإتيانه لهم نزوله على النبي و إسماعه و تبليغه، و محدث بمعنى جديد و هو معنى إضافي و هو وصف ذكر فالقرآن مثلا ذكر جديد أتاهم بعد الإنجيل و الإنجيل كان ذكرا جديدا أتاهم بعد التوراة و كذلك بعض سور القرآن و آياته ذكر جديد أتاهم بعد بعض و قوله: «إِلَّا اسْتَمَعُوهُ» استثناء مفرغ عن جميع أحوالهم و «اسْتَمَعُوهُ» حال و «هُمْ يَلْعَبُونَ» «لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ» حالان من ضمير الجمع في «اسْتَمَعُوهُ» فهما حالان متداخلتان. و اللعب فعل منتظم الأجزاء لا غاية له إلا الخيال كلعب الأطفال و اللهو اشتغالك عما يهمك يقال: ألهاه كذا أي شغله عما يهمه و لذلك تسمى آلات الطرب آلات اللهو و ملاهي، و اللهو من صفة القلب و لذلك قال: «لاهِيَةً قُلُوبُهُمْ» فنسبه إلى قلوبهم. و معنى الآية: و ما يأتيهم- بالنزول و البلوغ- ذكر جديد من ربهم في حال من الأحوال إلا و الحال أنهم لاعبون لاهية قلوبهم فاستمعوه فيها أي إن إحداث الذكر و تجديده لا يؤثر فيهم و لا أثرا قليلا و لا يمنعهم عن الاشتغال بلعب الدنيا عما وراءها و هذا كناية عن أن الذكر لا يؤثر فيهم في حال لا أن جديدة لا يؤثر و قديمه يؤثر و هو ظاهر
    ↩

نظرات کاربران

ثبت نظر