آمَنْتُمْ
درباره ماده «أمن» ذیل آیه ۳ همین سوره توضیحاتی گذشت. جلسه ۱۲۱۶ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-003/
آذَنَ
قبلا بیان شد که درباره ماده «أذن» برخی گفتهاند که اصل این ماده بر دو معنای نزدیک هم (متقارب) دلالت دارد: یکی گوش، گوش دادن و شنیدن؛ و دوم عِلم و اعلام کردن؛ و متقارب بودنشان به این است که با گوش است که علم به شنیدهها حاصل میشود؛ اما برخی معنای اصلی را همان معنای اول میدانند و بر اساس این نظر اخیر، اصل ماده «أذن» همان کلمه «اُذُن» به معنای «گوش» بوده که جمع آن، «آذان» است: «وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً» (انعام/۲۵) و به نحو استعاری درباره کسی که زیاد گوش می داده است ویا سخن هرکسی را با دقت گوش میکرده، به کار میرفته است: «يَقُولُونَ: هُوَ أُذُنٌ قُلْ: أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ؛» (توبة/۶۱)
در این مبنا، اصل فعل «اَذِنَ» نیز به معنای گوش دادن است: «أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ» (انشقاق/۲) و البته در مورد علم و آگاهیای که با شنیدن حاصل میشده (= اعلام کردن) هم به کار رفته است: «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» (بقره/۲۷۹).
«إذن» هم به معنای اعلام اجازه و رخصت در انجام کاری است: «وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ» (آل عمران/۱۶۶) و اگرچه برخی گفتهاند که در این گونه موارد، اذن به معنای علم است (و لذا اذن دادن به معنای اعلام کردن است؛ و «به اذن خدا»، یعنی به علم خدا، یعنی این کار در منظر علم خدا رخ داده است)؛ اما راغب اصفهانی اصرار دارد که بین اذن و علم فرق است و اذن اخص از علم است و صرفا در جاهایی به کار می رود که به نحوی مشیت و ارادهای در کار باشد (اعم از اینکه بدان راضی باشد یا خیر) و لذا در امثال آیه فوق، وقتی میفرماید آنچه به شما میرسد به اذن خداست؛ یعنی بر اساس مشیت خداوند است، نه اینکه خدا فقط از آن خبر دارد.
جلسه ۴۱۶ http://yekaye.ir/al-anbiyaa-21-109/
لَكَبيرُكُمُ
قبلا بیان شد که ماده «کبر» به معنای «بزرگی» و نقطه مقابل «صغر» (کوچکی) میباشد؛ و این دو کلمه متضایف هستند، یعنی همواره در نسبت با دیگری سنجیده میشوند، برخلاف «عظمت» و «حقارت» که درباره خود شیء به خودی خود و صرف نظر از مقایسه آن با چیزی دیگر به کار میروند.
«کِبَر» و بزرگی گاهی از حیث زمان است، و در این مقام به شخص سالخورده و مسن «کبیر» میگویند: «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما» (إسراء/23) «وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ» (بقرة/266) «وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَر» (آل عمران/40) «قالَ كَبيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ» (یوسف/80) و البته به هرگونه کسی که به لحاظی از دیگران بزرگتر باشد هم «کبیر» میگویند؛ چنانکه گاه «کبیر» به معنای رئیس به کار میرود: «إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ» (طه/71 و شعراء/49) یا «إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبيلاَ» (احزاب/67) ...
ماده «کبر» به لحاظ معنایی به مادههای «عظم» و جلل» و «هیب» نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفتهاند:
«کبیر» در مقام مقایسه به دیگری است؛
اما «عظیم» به بزرگیِ بهخودی خود (فی نفسه) توجه میشود (مانند عظیمالشأن) [البته در زبان فارسی برای هر دو از کلمه «بزرگ» استفاده میکنیم]؛
و «جلیل» (یا أجلّ) عظمتی است که حمد و ثنای مخاطب را برمیانگیزد؛
و «هیبت» در جایی است که عظمت شخص در مخاطب خود اثری میگذارد که امکان هرگونه هجوم و تعرضی را از جانب مخاطب منتفی میسازد.
جلسه ۹۵۹ https://yekaye.ir/an-nesa-4-31/
عَلَّمَكُمُ - تَعْلَمُونَ
درباره ماده «علم» قبلا به تفصیل بحث شد که مقداری از آن بحثها ذیل آیات ۱۵ و ۳۴ تقدیم شد. بخش دیگری از بحثها که به این آیه مربوط میشود بدین قرار است.
این کلمه وقتی به صورت فعل به کار میرود گاه تکمفعولی است و گاه دومفعولی؛ البته چنانکه در بحث از تفاوت این ماده با ماده «عرف» اشاره شد برخی بر این باورند که اصل در کلمه «علم» این است که دو مفعول داشته باشد و وقتی یک مفعولی به کار رود به معنای «معرفت» (که کاملا تشخص دارد) میباشد (الفروق في اللغة، ص17)؛ و البته گاه «عرف» و «علم» به جای همدیگر هم به کار میروند، مانند: «تَری أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ» (مائده/۸۳)، که به معنای «عَلِمُوا من الحق» است، ویا «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرينَ مِنْ دُونِهِم لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ» (انفال/۶۰) که به معنای «لَا تَعْرِفُونَهُم اللّهُ يَعْرِفُهُمْ» است؛ و در هر صورت مؤید تحلیل مذکور این نقل قول از ابن الاعرابی است که حتی ماده «رأی» که در اصل یک مفعولی است وقتی دومفعولی به کار میرود که به معنای «علم» (نه دیدن با چشم) باشد.
برخی همچون فیومی مطلب را این گونه تحلیل کردهاند که علم اگر به معنای یقین باشد دو مفعولی و اگر به معنای «عرف» باشد یک مفعولی به کار میرود و برخی همچون راغب نیز این گونه تحلیل کردهاند که علم به معنای ادراک است؛ اما ادراک بر دو قسم است؛ یکی ادراک ذات چیزی؛ یعنی شناختی که به یک شیء و یک وجود معین تعلق میگیرد که در این حالت یک مفعول میگیرد [که ظاهرا ماده «عرف» هم ناظر به چنین ادراکی است] مانند «لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ» (أنفال/60)؛ و گاهی شناخت گزارهای است؛ یعنی حکم کردنی در مورد چیزی (که الف ب است) که در این صورت دو مفعول میگیرد مانند «فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ» (ممتحنة/10)، «يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ... لا عِلْمَ لَنا».
فعل «علم» با اینکه خودش متعدی (و در بسیاری از موارد متعدی به دو مفعول) است، اما وقتی به ابواب افعال و تفعیل میرود مفعول جدیدی هم میگیرد و «إعلام» و «تعلیم» هر دو به معنای مطلبی را به کسی شناساندن است؛ در تفاوت این دو گفتهاند که «إعلام» مختص به خبردادن سریع است (یعنی صرف اطلاع رسانی)، اما «تعلیم» در جایی است که با تکرار و مداومت و اموری از این سنخ، اثری در نفس متعلم حاصل میشود که آن دانسته در وی باقی بماند؛ مانند «الرَّحْمنُ؛ عَلَّمَ الْقُرْآنَ» (رحمن/1- 2)، «الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ؛ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ» (علق/4)، «وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا» (أنعام/91)، «عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ» (نمل/16)، «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» (بقرة/129)، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» (بقرة/31)، «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً» (كهف/65)، «قالَ لَهُ مُوسی هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» (كهف/66)، [«وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّه» (مائده/۴)] و با توجه به اینکه در «تعلیم» این تکرار کردن حضور دارد، گاهی حتی برای «اعلام» کردنی که خبر دادن در آن تکرار شود [ولو اصلا تثبیت در ذهن مخاطب و سایر مولفههای یادگیری، در آن دخالت نداشته باشد] از همین تعبیر «تعلیم» استفاده میشود،مانند: «أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» (حجرات/16).
و برای دریافت و اخذ علم از باب «تفعل» استفاده میشود: «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ» (بقره/۱۰۲)، هرچند که گاه از اسم مفعولِ باب تفعیل هم برای این مقصود استفاده میشود که در آنجا نیز تأکید بر مورد تعلیم واقع شدن شخص است نه اخذو دریافت او: «قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ» (دخان/14).
جلسه ۱۰۴۷ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-80/
السِّحْرَ
درباره ماده «سحر» ذیل آیه ۳۴ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۴۸ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-034/
مِنْ خِلافٍ
ماده «خلف»۱ در کلمات بسیار متنوعی به کار رفته است و از این رو تحلیل اصل آن در اهل لغت مخل اختلاف است. ابن فارس همه کاربردهای این ماده را به سه معنای مستقل برمیگرداند:
یکی اینکه چیزی به جای چیز دیگری بیاید (نقطه مقابل سَلَف: گذشتگان) و تذکر داده است که اگر آن دومی خوب باشد از تعبیر «خَلَف» استفاده میشود و اگر بد باشد از تعبیر «خَلْف»: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» (اعراف/۱۶۹؛ مریم/۵۹) و «خلافت» را از این جهت خلافت گفتهاند که دومی بعد از اولی میآید و جانشین او میگردد؛ و «قعدتُ خِلافَ فُلانٍ» یعنی بعد از فلانی نشستم؛ و به زنان «خوالف» گویند: «رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِف» (توبه/۸۷ و 93) زیرا مردان غالبا برای کار و امور دیگر از خانه غایب میشوند و زنان جانشین آنها میگردند. (البته راغب توضیح داده که «خَوَالِف» جمع «خَالِفَة» است که به معنای ستون متاخر خیمه است و از این جهت به زنان گفته می شود که گویی هم از کسانی که راه می افتند و خیمه را ترک میکنند عقب میماند؛ و مرحوم مصطفوی هم در مقایسه آن با «خلیف» و «خلیفة» تأکید میکند که «خالفة» صرفا دلالت بر بعد از دیگران بودن (در پس و پشت آنها ماندن) دارد).
دوم به معنای «پشت» و نقطه مقابلِ «قدام: جلو» (بقره/۲۵۵؛ رعد/۱۱)
سوم به معنای تغیر و دگرگون شدن، چنانکه وقتی بوی بدی از دهان درمیآید میگویند: «خَلَف فُوه»، و خلف وعده هم از همین باب است و وقتی میگویند «خَلَفَ الرَّجُلُ عن خُلق أبيه» یعنی فلانی خلق و خویی متفاوت با خلق و خوی پدرش در پیش گرفته است و «خلیف» هم به لباسی که مندرس و پوسیده شده باشد میگویند؛ و یا به شتری که بخاطر درد و بیماریای که دارد درست راه نمیرود «بعیر أخلف» می گویند. وی بر این باور است که کلمه «اختلاف» برگرفته از معنای اول است نه سوم، زیرا اختلاف در جایی است که هرکسی خود را در جایی قرار میدهد که دیگری در آنجا بوده (یعنی هرکسی برای خودش نظری میدهد) (معجم المقاييس اللغة، ج۲، ص۲۱۰-۲۱۳۲).
اما دیگران کوشیدهاند که اینها را به همان معنای دوم برگردانند: حسن جبل معنای محوری این ماده را بودن یا باقی ماندنی بعد از رفتنی یا در پشت چیزی دانسته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۵۹۹) و مرحوم مصطفوی بر این باور است که اصل واحد در این ماده نقطه مقابل جلو و پیش رو است، یعنی دلالت دارد بر چیزی که پس و پشت چیزی باشد؛ و البته این پشت بودن میتواند از نظر زمانی باشد یا مکانی یا کیفیت؛ که مواردی مانند تغیر و دگرگونی (بوی بد دهان) یا اینکه کسی خلق و خوی پدرش را ندارد یا اختلاف در عقیده را از این حالت کیفی میداند. از این رو از نظر وی «خَلْف» به معنای پشت، و نقطه مقابل پیش روست؛ و راغب هم بدون اینکه بر یک معنا تأکید کند معنای اصلی را از همین «خَلْف» به معنای «پشت» (نقطه مقابلِ «قدام: جلو») شروع میکند: «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» (بقرة/255)، «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ» (رعد/11)، «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً» (يونس/92)، و به نظر میرسد بقیه کاربردهای این ماده را با همین معنا تحلیل کرده است. و البته مرحوم مصطفوی بر این باور است که اساسا این کلمه «خلف» در این موارد که به صورت اسم به کار میرود بعید نیست در اصل مصدر بوده باشد که بخاطر کثرت استعمال و دلالت بر مبالغه به صورت اسمی به کار رفته باشد
درباره دوگانه «خَلَف» و «خَلْف» هم اغلب همان نکتهای را که ابن فارس گفت اشاره کردهاند (مثلا الفروق في اللغة، ص308۳). مرحوم مصطفوی میگوید «خَلَف» صفتی است که به معنای ذات متصف به پست سر دیگری بودن به کار رفته و راغب توضیح میدهد که اگر کسی که عقب مانده این در پشت و پی بودنش به خاطر قصور منزلتش نباشد «خَلَف» تعبیر میشود و اگر به خاطر قصور منزلتش است «خَلْف» تعبیر میشود و از نظر راغب، به چنین کسی «خَالِفُ» هم میگویند: «قال فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِينَ» (توبة/83)، و به کسی که باید به دیگری میرسیده اما از وی جا بماند میگویند: «تَخَلَّفَ فلان فلانا» [«ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ» (توبه/۱۲۰)]. و «خِلْفَة» هم به هر چیزی میگویند که [در پشت دیگری بیاید و] جای آن چیز دیگری را بگیرد: «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً» (فرقان/62). و مرحوم مصطفوی میافزاید که «خِلْفَة» بر وزن فعله دلالت بر نوع خاصی از در پست هم بودن دارد.
راغب بر این باور است که «خَلَفَ فلانٌ فلانا» در جایی به کار میرود که دومی به دستور اولی یا همراه او یا بعد از او کاری را انجام دهد: «وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ يَخْلُفُونَ» (زخرف/60)، و «خِلَافَة» به معنای نیابت از دیگری هم از همین گرفته شده است که این نیابت میتواند بخاطر غایب بودن شخص اول باشد یا مرگ او یا جنبه شرافتبخشی به نایب داشته باشد شبیه تعبیر خلیفه قرار دادن خداوند روی زمین: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً» (بقره/۳۰)، «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ» (ص/26)، که جمع خلیفه، خلائف است: «هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ» (فاطر/39)، «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ الْأَرْضِ» (أنعام/165)، و تذکر داده است که «خُلَفَاء»: - مثلا: «جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ» (أعراف/69) - جمع «خَلِيف» است؛ و مرحوم مصطفوی اضافه کرده است که حرف «ة» در خلیفة دلالت بر مبالغه میکند (شبیه «ة» در علامه) و منظور کسی است که خلافت و جانشینی کاملا در حق او تثبیت شده است.
از کاربردهای ماده «خلف» تعابیری مانند «اختلاف» و «مخالفت» است [که در زبان فارسی هم رواج پیدا کرده است]؛ راغب توضیح داده که این بدین معناست که هرکس راهی غیر از راه دیگری را در پیش گیرد و بعد از اینکه تذکر میدهد که «خلاف» اعم از ضدیت است (هر دو ضدی مختلفند اما هر دو مختلفی ضد هم نیستند)، اما از آنجا که اختلاف بین مردم غالبا موجب نزاع میشود، به نحو استعاری برای هر منازعه و دعوایی هم تعبیر «اختلاف» به کار میرود: «فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ» (مريم/37)، «وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ» (هود/118)، «عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ» (نبأ/1- 2- 3)، «إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ» (ذاريات/8)؛ «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ» ( عمران/105)، «فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ» (بقرة/213)، «وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» (يونس/19)، «وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنِي إِسْرائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتَّى جاءَهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» (يونس/93)، «وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ» (نحل/92)، «لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي يَخْتَلِفُونَ فِيهِ» (نحل/39)، و همینجا تذکر داده که برخی اختلاف را مطاوعه خلف قلمداد کرده (شبیه کسب و اکتساب) و مثلا در مورد همین آیه اخیر معنایش را «آوردن چیزی برخلاف آنچه خداوند نازل کرده» دانستهاند. البته وی توضیح میدهد که در قرآن کریم برای صرف همین متفاوت بودن هم تعبیر «اختلاف» به کار رفته است: «وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ» (روم/22)، «مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ» (نحل/13)، و گاه «اختلاف» به معنای «یکی خلف دیگری بودن» میباشد چنانکه «اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» به معنای آمدن شب و روز یکی بعد از دیگری است.
اما مرحوم مصطفوی اختلاف را بر اساس مطاوعه توضیح داده که از نظر وی حقیقت آن عبارت است از تخلف و چیزی متاخر و پست چیز دیگری قرار گرفتن، که تغیر از لوازم این حقیقت است؛ اما مخالفت و خلاف (باب مفاعله) به معنای ادامه وقوع در تأخر و پشت چیزی بودن است: «فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ» (نور/۶۳)، «لا يَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۷۶)؛ که در این دومی راغب هم همین نظر را دارد؛ فقط در خصوص کاربرد آن در آیه «لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ» (اعراف/۱۲۴؛ شعراء/۴۹؛ طه/۷۱) راغب همانند اغلب مفسران صرفا به همین بسنده کرده است که در اینجا منظور از من خلاف یعنی در جهت مخالف است، یعنی دست راست و پای چپ یا دست چپ و پای راست؛ اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که اساسا اینکه «خلاف» به عنوان مجرور حرف «من» بیاید معنای محصلی ندارد و دلالت مذکور را خارج از مدلول لفظ میداند و معتقد است که حتما کلمهای در تقدیر است و توضیحاتی داده است که چندان قانعکننده به نظر نمیرسد.
از نظر راغب «خُلف» به معنای مخالفت کردن در وعده است، که غالبا در باب افعال به این معنا به کار میرود: «بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ» (توبة/77)، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ» (رعد/31)، «فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي» (طه/86)، «قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا» (طه/87)، هرچند در این باب افعال در همان معنای جایگرین کردن هم به کار میرود چنانکه برای کسی که مالش را از دست داده چنین دعا میکنند: «أَخْلَفَ اللّه عليك» و مرحوم مصطفوی اینگونه بین این دو معنا برای باب افعال جمع کرده است که این باب چون برای تعدی به کار میرود به معنای چیزی را «ذا خلف: دارای جایگرین» یا «مخالف» قرار دادن است.
همچنین اغلب اهل لغت تفاوت چندانی بین استخلاف با جعل خلیفه نگذاشتهاند و از این رو آیاتی همانند :«إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ» (انعام/۱۳۳) «يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ» (هود/۵۷) «لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (نور/۵۵) را همانند آیات «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ» (اعراف/۶۹) «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد» (اعراف/۷۴) دانستهاند؛ اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که باب استفعال که دلالت بر معنای طلب دارد در اینجا هم همین دلالت را باید لحاظ کرد و در این موارد باب استفعال یک تمایل و اقتضایی هم در این خلیفه قرار دادن لحاظ شده است.
(مفردات ألفاظ القرآن، ص293-۲۹۶۴؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج3، ص122-۱۲۶۵)
کلمه «اختلاف» به کلماتی همچون تفاوت (ماده «فوت») و اعوجاج (ماده «عوج») و تضاد (ماده «ضدد») نزدیک است. عسکری (الفروق في اللغة، ص150۶) در تفاوت اینها گفته است که:
«تفاوت» همواره بار مذموم دارد و اختلافی است که بر سنتی استوار نیست و دلالت بر جهالت فاعلش دارد: « ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ» (ملک/۳)، اما «اختلاف» لزوما این گونه نیست و میتواند بر مدار سنت واحدی باشد: «وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» (مومنون/۸۰). [توجه شود که در زبان فارسی شاید بالعکس شده است؛ یعنی در فراسی تفاوت به صرف مغایرت اطلاق میشود اما اختلاف به جایی که درگیری و نزاعی در کار باشد و از این رو در زبان فراسی اختلاف غعالبا مذموم است و تفاوت خنثی است].
اعوجاج آن اختلافی است که ابتدا به سک جهت است اما در ادامه به جهت دیگری میرود؛ و «عوج» یک حالت خمیدگیای است که در چوب یا دیوار و هرچیز ایستادهای رخ دهد؛
و تضاد در جایی است که یکی جای دیگری را در وصف واحدی میگیرد (مثلا دو رنگ سیاه و سفید در وصف رنگ بودن) در حالی که در اختلاف چنین امری ضرورت ندارد؛ از این رو دو امر متضاد نمیتوانند با هم جمع شوند اما دو امر مختلف میتوانند.
ماده «خلف» و مشتقات آن جمعا 127 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
لَأُصَلِّبَنَّكُمْ
قبلا بیان شد که ماده «صلب» از نظر ابن فارس بر دو معنای مستقل دلالت کند، یکی به معنای نوع خاصی از چربیِ حیوان، که غالبا از مغز استخوانش گرفته میشود، و دوم به معنای سفتی و شدت و قوت است. البته مرحوم مصطفوی همین معنای دوم را معنای اصلی این ماده دانسته، و وجه تسمیه آن چربی را هم این معرفی کرده که چون این چربی از استخوان حیوان میگیرند به مناسبت محل آن کلمه «صلب» را برایش به کار بردهاند. وی در تقاوت آن با شدت و قوت بر این باور است که «صلب» در مقابل «لین» (نرمی) است؛ اما «شدت» در مقابل «رخاء» و «رخوت» (سستی) است و «قوت» در مقابل «ضعف».. عسکری هم در تفاوت «شدت» و «صلابت» بر این باور است که در صلابت درهم تنیده شدن اجزاء به نحوی که از هرگونه خللی خالی باشد و نیز خشک بودن لحاظ شده است؛ اما در «شدت» عمدتا به هم چسبیدگی اجزاء است و استعمالش در جایی که کلمه صلابت به کار میرود نوعی استعاره است.
بدین ترتیب به چیزی که سفت و محکم باشد «صُلب» میگویند و پشت [و ستون فقرات] انسان را هم به خاطر محکم بودنش «صُلب» نامیدهاند: «یخْرُجُ مِنْ بَینِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ» (طارق/۷)؛ که جمع آن هم «أصلاب» میشود: «حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ الَّذینَ مِنْ أَصْلابِكُمْ» (نساء/۲۳)
همچنین این ماده به صورت فعل برای نوعی اعدام (که با محکم بستن شخص به چوب که امکان حرکت را از او سلب میکند تا شخص بمیرد) به کار میرود: «وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ» (نساء/۱۵۷) ، «وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّیرُ مِنْ رَأْسِهِ» (یوسف/۴۱) ، ، «أَنْ یقَتَّلُوا أَوْ یصَلَّبُوا» (مائدة/۳۳) و البته به باب تفعیل هم میرود «لَأُقَطِّعَنَّ أَیدِیكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعینَ» (اعراف/۱۲۴) ، «وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِینَ» (شعراء/۴۹) ، «وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ»(طه/۷۱) و ظاهرا بین حالت ثلاثی مجرد (صَلَبَ، یصلُبُ/یصلِبُ) و باب تفعیل آن (صَلَّبَ، یُصَلِّبُ) تفاوت فقط در تاکید و مبالغهای است که در دومی است. به همین مناسبت، چوبی که شخص را روی آن میبندند «صلیب»، و شخصی که این گونه اعدام میشود «مصلوب» (= به صلیب کشیده شده) گویند و وجه تسمیهاش را مرحوم مصطفوی همین محکم بستن دانسته؛ ولی راغب وجهش را این دانستهاند که «صُلب» و پشت وی را به چوب میبندند؛ و ابن فارس این احتمال را هم مطرح کرده که از همان معنای چربی باشد که گویی شخص مصلوب که غالبا زیر حرارت آفتاب جان می دهد، روغن روی چهرهاش روان میگردد.
جلسه ۹۵۰ https://yekaye.ir/an-nesa-4-23/
أَجْمَعينَ
درباره ماده «جمع» ذیل آیه ۳۹ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۵۳ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-039