سوره الشعراء - آیه 49

۱۲۶۳) سوره شعراء (۲۶) آیه ۴۹ قاٰلَ ءاٰمَنْتُمْ لَهُۥ قَبْلَ اَنْ ءاٰذَنَ لَکُمْؐ اِنَّهُۥ لَکَبٖیرُکُمُ الَّذٖى عَلَّمَکُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَاُقـَطِّعَنَّ اَیْدِیَکُمْ وَ اَرْجُلَکُمْ مِنْ خِلـٰـفٍ وَ لَاُصَلِّبَنَّکُمْ اَجْمَعٖینَ ۲۱ ربیع‌الاول ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۶/۱۲

گفت: به او ایمان آوردید پیش از آنکه به شما اجازه دهم! قطعا او همان بزرگ شماست که به شما سحر آموزش داده است؛ پس بزودی خواهید دانست، بی‌تردید دستانتان و پاهایتان را در جهت مخالف یکدیگر قطع می‌کنم و حتما همگی‌تان را به صلیب می‌کشم.

آمَنْتُمْ

درباره ماده «أمن» ذیل آیه ۳ همین سوره توضیحاتی گذشت. جلسه ۱۲۱۶ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-003/

آذَنَ

قبلا بیان شد که درباره ماده «أذن» برخی گفته‌اند که اصل این ماده بر دو معنای نزدیک هم (متقارب) دلالت دارد: یکی گوش، گوش دادن و شنیدن؛ و دوم عِلم و اعلام کردن؛ و متقارب بودنشان به این است که با گوش است که علم به شنیده‌ها حاصل می‌شود؛ اما برخی معنای اصلی را همان معنای اول می‌دانند و بر اساس این نظر اخیر، اصل ماده «أذن» همان کلمه «اُذُن» به معنای «گوش» بوده که جمع آن، «آذان» است: «وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً» (انعام/۲۵) و به نحو استعاری درباره کسی که زیاد گوش می داده است ویا سخن هرکسی را با دقت گوش می‌کرده، به کار می‌رفته است: «يَقُولُونَ: هُوَ أُذُنٌ قُلْ: أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ؛» (توبة/۶۱)

در این مبنا، اصل فعل «اَذِنَ» نیز به معنای گوش دادن است: «أَذِنَتْ لِرَبِّها وَ حُقَّتْ» (انشقاق/۲) و البته در مورد علم و آگاهی‌ای که با شنیدن حاصل می‌شده (= اعلام کردن) هم به کار رفته است: «فَأْذَنُوا بِحَرْبٍ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ» (‏بقره/۲۷۹).

«إذن» هم به معنای اعلام اجازه و رخصت در انجام کاری است: «وَ ما أَصابَكُمْ يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ فَبِإِذْنِ اللَّهِ»‏ (آل عمران/۱۶۶) و اگرچه برخی گفته‌اند که در این گونه موارد، اذن به معنای علم است (و لذا اذن دادن به معنای اعلام کردن است؛ و «به اذن خدا»، یعنی به علم خدا، یعنی این کار در منظر علم خدا رخ داده است)؛ اما راغب اصفهانی اصرار دارد که بین اذن و علم فرق است و اذن اخص از علم است و صرفا در جاهایی به کار می رود که به نحوی مشیت و اراده‌ای در کار باشد (اعم از اینکه بدان راضی باشد یا خیر) و لذا در امثال آیه فوق، وقتی می‌فرماید آنچه به شما می‌رسد به اذن خداست؛ یعنی بر اساس مشیت خداوند است، نه اینکه خدا فقط از آن خبر دارد.

جلسه ۴۱۶ http://yekaye.ir/al-anbiyaa-21-109/

لَكَبيرُكُمُ

قبلا بیان شد که ماده «کبر» به معنای «بزرگی» و نقطه مقابل «صغر» (کوچکی) می‌باشد؛ و این دو کلمه متضایف هستند، یعنی همواره در نسبت با دیگری سنجیده می‌شوند، برخلاف «عظمت» و «حقارت» که درباره خود شیء به خودی خود و صرف نظر از مقایسه آن با چیزی دیگر به کار می‌روند.

«کِبَر» و بزرگی گاهی از حیث زمان است، و در این مقام به شخص سالخورده و مسن «کبیر» می‌گویند: «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما» (إسراء/23) «وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ» (بقرة/266) «وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَر» (آل عمران/40) «قالَ كَبيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ» (یوسف/80) و البته به هرگونه کسی که به لحاظی از دیگران بزرگتر باشد هم «کبیر» می‌گویند؛ چنانکه گاه «کبیر» به معنای رئیس به کار می‌رود: «إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ» (طه/71 و شعراء/49) یا «إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبيلاَ» (احزاب/67) ...

ماده «کبر» ‌به لحاظ معنایی به ماده‌های «عظم» و جلل» و «هیب» نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفته‌اند:

«کبیر» در مقام مقایسه به دیگری است؛

اما «عظیم» به بزرگیِ به‌خودی خود (فی نفسه) توجه می‌شود (مانند عظیم‌الشأن) [البته در زبان فارسی برای هر دو از کلمه «بزرگ» استفاده می‌کنیم]؛

و «جلیل» (یا أجلّ) عظمتی است که حمد و ثنای مخاطب را برمی‌انگیزد؛

و «هیبت» در جایی است که عظمت شخص در مخاطب خود اثری می‌گذارد که امکان هرگونه هجوم و تعرضی را از جانب مخاطب منتفی می‌سازد.

جلسه ۹۵۹ https://yekaye.ir/an-nesa-4-31/

عَلَّمَكُمُ - تَعْلَمُونَ

درباره ماده «علم» قبلا به تفصیل بحث شد که مقداری از آن بحث‌ها ذیل آیات ۱۵ و ۳۴ تقدیم شد. بخش دیگری از بحث‌ها که به این آیه مربوط می‌شود بدین قرار است.

این کلمه وقتی به صورت فعل به کار می‌رود گاه تک‌مفعولی است و گاه دومفعولی؛ البته چنانکه در بحث از تفاوت این ماده با ماده «عرف» اشاره شد برخی بر این باورند که اصل در کلمه «علم» این است که دو مفعول داشته باشد و وقتی یک مفعولی به کار رود به معنای «معرفت» (که کاملا تشخص دارد) می‌باشد (الفروق في اللغة، ص17)؛ و البته گاه «عرف» و «علم» به جای همدیگر هم به کار می‌روند، مانند: «تَری‏ أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِّ» (مائده/۸۳)، که به معنای «عَلِمُوا من الحق» است، ویا «تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ وَ آخَرينَ مِنْ دُونِهِم‏ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ» (انفال/۶۰) که به معنای «لَا تَعْرِفُونَهُم اللّهُ يَعْرِفُهُمْ» است؛ و در هر صورت مؤید تحلیل مذکور این نقل قول از ابن الاعرابی است که حتی ماده «رأی» که در اصل یک مفعولی است وقتی دومفعولی به کار می‌رود که به معنای «علم» (نه دیدن با چشم) باشد.

برخی همچون فیومی مطلب را این گونه تحلیل کرده‌اند که علم اگر به معنای یقین باشد دو مفعولی و اگر به معنای «عرف» باشد یک مفعولی به کار می‌رود و برخی همچون راغب نیز این گونه تحلیل کرده‌اند که علم به معنای ادراک است؛ اما ادراک بر دو قسم است؛ یکی ادراک ذات چیزی؛ یعنی شناختی که به یک شیء و یک وجود معین تعلق می‌گیرد که در این حالت یک مفعول می‌گیرد [که ظاهرا ماده «عرف» هم ناظر به چنین ادراکی است] مانند «لا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ‏» (أنفال/60)؛ و گاهی شناخت گزاره‌ای است؛ ‌یعنی حکم کردنی در مورد چیزی (که الف ب است) که در این صورت دو مفعول می‌گیرد مانند «فَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِناتٍ‏» (ممتحنة/10)، «يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ... لا عِلْمَ لَنا».

فعل «علم» با اینکه خودش متعدی (و در بسیاری از موارد متعدی به دو مفعول) است، اما وقتی به ابواب افعال و تفعیل می‌رود مفعول جدیدی هم می‌گیرد و «إعلام» و «تعلیم» هر دو به معنای مطلبی را به کسی شناساندن است؛ در تفاوت این دو گفته‌اند که «إعلام» مختص به خبردادن سریع است (یعنی صرف اطلاع رسانی)، اما «تعلیم» در جایی است که با تکرار و مداومت و اموری از این سنخ، اثری در نفس متعلم حاصل می‌شود که آن دانسته در وی باقی بماند؛ مانند «الرَّحْمنُ؛ عَلَّمَ الْقُرْآنَ‏» (رحمن/1- 2)، «الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ؛ عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ» (علق/4)، «وَ عُلِّمْتُمْ ما لَمْ تَعْلَمُوا» (أنعام/91)، «عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ» (نمل/16)، «وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ» (بقرة/129)، «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» (بقرة/31)، «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً» (كهف/65)، «قالَ لَهُ مُوسی‏ هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلی‏ أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً» (كهف/66)، [«وَ ما عَلَّمْتُمْ مِنَ الْجَوارِحِ مُكَلِّبينَ تُعَلِّمُونَهُنَّ مِمَّا عَلَّمَكُمُ اللَّه» (مائده/۴)] و با توجه به اینکه در «تعلیم» این تکرار کردن حضور دارد، گاهی حتی برای «اعلام» کردنی که خبر دادن در آن تکرار شود [ولو اصلا تثبیت در ذهن مخاطب و سایر مولفه‌های یادگیری، در آن دخالت نداشته باشد] از همین تعبیر «تعلیم» استفاده می‌شود،مانند: «أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ‏» (حجرات/16).

و برای دریافت و اخذ علم از باب «تفعل» استفاده می‌شود: «فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ» (بقره/۱۰۲)، هرچند که گاه از اسم مفعولِ باب تفعیل هم برای این مقصود استفاده می‌شود که در آنجا نیز تأکید بر مورد تعلیم واقع شدن شخص است نه اخذو دریافت او: «قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ» (دخان/14).

جلسه ۱۰۴۷ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-80/

السِّحْرَ

درباره ماده «سحر» ذیل آیه ۳۴ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۴۸ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-034/

مِنْ خِلافٍ

ماده «خلف»۱ در کلمات بسیار متنوعی به کار رفته است و از این رو تحلیل اصل آن در اهل لغت مخل اختلاف است. ابن فارس همه کاربردهای این ماده را به سه معنای مستقل برمی‌گرداند:

یکی اینکه چیزی به جای چیز دیگری بیاید (نقطه مقابل سَلَف: گذشتگان) و تذکر داده است که اگر آن دومی خوب باشد از تعبیر «خَلَف» استفاده می‌شود و اگر بد باشد از تعبیر «خَلْف»: «فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ» (اعراف/۱۶۹؛ مریم/۵۹) و «خلافت» را از این جهت خلافت گفته‌اند که دومی بعد از اولی می‌آید و جانشین او می‌گردد؛ و «قعدتُ خِلافَ فُلانٍ» یعنی بعد از فلانی نشستم؛ و به زنان «خوالف» گویند: «رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِف» (توبه/۸۷ و 93) زیرا مردان غالبا برای کار و امور دیگر از خانه غایب می‌شوند و زنان جانشین آنها می‌گردند. (البته راغب توضیح داده که «خَوَالِف» جمع «خَالِفَة» است که به معنای ستون متاخر خیمه است و از این جهت به زنان گفته می شود که گویی هم از کسانی که راه می افتند و خیمه را ترک می‌کنند عقب می‌ماند؛ و مرحوم مصطفوی هم در مقایسه آن با «خلیف» و «خلیفة» تأکید می‌کند که «خالفة» صرفا دلالت بر بعد از دیگران بودن (در پس و پشت آنها ماندن) دارد).

دوم به معنای «پشت» و نقطه مقابلِ «قدام: جلو» (بقره/۲۵۵؛ رعد/۱۱)

سوم به معنای تغیر و دگرگون شدن، چنانکه وقتی بوی بدی از دهان درمی‌آید می‌گویند: «خَلَف‏ فُوه»، و خلف وعده هم از همین باب است و وقتی می‌گویند «خَلَفَ‏ الرَّجُلُ عن خُلق أبيه» یعنی فلانی خلق و خویی متفاوت با خلق و خوی پدرش در پیش گرفته است و «خلیف» هم به لباسی که مندرس و پوسیده شده باشد می‌گویند؛ و یا به شتری که بخاطر درد و بیماری‌ای که دارد درست راه نمی‌رود «بعیر أخلف» می گویند. وی بر این باور است که کلمه «اختلاف» برگرفته از معنای اول است نه سوم، زیرا اختلاف در جایی است که هرکسی خود را در جایی قرار می‌دهد که دیگری در آنجا بوده (یعنی هرکسی برای خودش نظری می‌دهد) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۲۱۰-۲۱۳۲).

اما دیگران کوشیده‌اند که اینها را به همان معنای دوم برگردانند: حسن جبل معنای محوری این ماده را بودن یا باقی ماندنی بعد از رفتنی یا در پشت چیزی دانسته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۵۹۹) و مرحوم مصطفوی بر این باور است که اصل واحد در این ماده نقطه مقابل جلو و پیش رو است، یعنی دلالت دارد بر چیزی که پس و پشت چیزی باشد؛ و البته این پشت بودن می‌تواند از نظر زمانی باشد یا مکانی یا کیفیت؛ که مواردی مانند تغیر و دگرگونی (بوی بد دهان) یا اینکه کسی خلق و خوی پدرش را ندارد یا اختلاف در عقیده را از این حالت کیفی می‌داند. از این رو از نظر وی «خَلْف» به معنای پشت، و نقطه مقابل پیش روست؛ و راغب هم بدون اینکه بر یک معنا تأکید کند معنای اصلی را از همین «خَلْف‏» به معنای «پشت» (نقطه مقابلِ «قدام: جلو») شروع می‌کند: «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» (بقرة/255)، «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ‏ خَلْفِهِ» (رعد/11)، «فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ‏ خَلْفَكَ‏ آيَةً» (يونس/92)، و به نظر می‌رسد بقیه کاربردهای این ماده را با همین معنا تحلیل کرده است. و البته مرحوم مصطفوی بر این باور است که اساسا این کلمه «خلف» در این موارد که به صورت اسم به کار می‌رود بعید نیست در اصل مصدر بوده باشد که بخاطر کثرت استعمال و دلالت بر مبالغه به صورت اسمی به کار رفته باشد

درباره دوگانه «خَلَف» و «خَلْف» هم اغلب همان نکته‌ای را که ابن فارس گفت اشاره کرده‌اند (مثلا الفروق في اللغة، ص308۳). مرحوم مصطفوی می‌گوید «خَلَف» صفتی است که به معنای ذات متصف به پست سر دیگری بودن به کار رفته و راغب توضیح می‌دهد که اگر کسی که عقب مانده این در پشت و پی بودنش به خاطر قصور منزلتش نباشد «خَلَف» تعبیر می‌شود و اگر به خاطر قصور منزلتش است «خَلْف» تعبیر می‌شود و از نظر راغب، به چنین کسی «خَالِفُ» هم می‌گویند: «قال فَاقْعُدُوا مَعَ‏ الْخالِفِينَ» (توبة/83)، و به کسی که باید به دیگری می‌رسیده اما از وی جا بماند می‌گویند: «تَخَلَّفَ‏ فلان فلانا» [«ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ» (توبه/۱۲۰)]. و «خِلْفَة» هم به هر چیزی می‌گویند که [در پشت دیگری بیاید و] جای آن چیز دیگری را بگیرد: «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً» (فرقان/62). و مرحوم مصطفوی می‌افزاید که «خِلْفَة» بر وزن فعله دلالت بر نوع خاصی از در پست هم بودن دارد.

راغب بر این باور است که «خَلَفَ‏ فلانٌ فلانا» در جایی به کار می‌رود که دومی به دستور اولی یا همراه او یا بعد از او کاری را انجام دهد: «وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ‏ يَخْلُفُونَ» (زخرف/60)، و «خِلَافَة» به معنای نیابت از دیگری هم از همین گرفته شده است که این نیابت می‌تواند بخاطر غایب بودن شخص اول باشد یا مرگ او یا جنبه شرافت‌بخشی به نایب داشته باشد شبیه تعبیر خلیفه قرار دادن خداوند روی زمین: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً» (بقره/۳۰)، «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ‏ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ» (ص/26)، که جمع خلیفه، خلائف است: «هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ‏ خَلائِفَ‏ فِي الْأَرْضِ» (فاطر/39)، «وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ‏ خَلائِفَ‏ الْأَرْضِ» (أنعام/165)، و تذکر داده است که «خُلَفَاء»: - مثلا: «جَعَلَكُمْ‏ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ» (أعراف/69) - جمع‏ «خَلِيف» است؛ و مرحوم مصطفوی اضافه کرده است که حرف «ة» در خلیفة دلالت بر مبالغه می‌کند (شبیه «ة» در علامه) و منظور کسی است که خلافت و جانشینی کاملا در حق او تثبیت شده است.

از کاربردهای ماده «خلف» تعابیری مانند «اختلاف» و «مخالفت» است [که در زبان فارسی هم رواج پیدا کرده است]؛ راغب توضیح داده که این بدین معناست که هرکس راهی غیر از راه دیگری را در پیش گیرد و بعد از اینکه تذکر می‌دهد که «خلاف» اعم از ضدیت است (هر دو ضدی مختلفند اما هر دو مختلفی ضد هم نیستند)، اما از آنجا که اختلاف بین مردم غالبا موجب نزاع می‌شود، به نحو استعاری برای هر منازعه و دعوایی هم تعبیر «اختلاف» به کار می‌رود: «فَاخْتَلَفَ‏ الْأَحْزابُ» (مريم/37)، «وَ لا يَزالُونَ‏ مُخْتَلِفِينَ» (هود/118)، «عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ‏ مُخْتَلِفُونَ» (نبأ/1- 2- 3)، «إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ‏ مُخْتَلِفٍ» (ذاريات/8)؛ «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ» ( عمران/105)، «فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ» (بقرة/213)، «وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» (يونس/19)، «وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنِي إِسْرائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتَّى جاءَهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ‏ يَخْتَلِفُونَ» (يونس/93)، «وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ‏ تَخْتَلِفُونَ» (نحل/92)، «لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي‏ يَخْتَلِفُونَ‏ فِيهِ» (نحل/39)، و همینجا تذکر داده که برخی اختلاف را مطاوعه خلف قلمداد کرده (شبیه کسب و اکتساب) و مثلا در مورد همین آیه اخیر معنایش را «آوردن چیزی برخلاف آنچه خداوند نازل کرده» دانسته‌اند. البته وی توضیح می‌دهد که در قرآن کریم برای صرف همین متفاوت بودن هم تعبیر «اختلاف» به کار رفته است: «وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ» (روم/22)، «مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ» (نحل/13)، و گاه «اختلاف» به معنای «یکی خلف دیگری بودن» می‌باشد چنانکه «اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» به معنای آمدن شب و روز یکی بعد از دیگری است.

اما مرحوم مصطفوی اختلاف را بر اساس مطاوعه توضیح داده که از نظر وی حقیقت آن عبارت است از تخلف و چیزی متاخر و پست چیز دیگری قرار گرفتن، که تغیر از لوازم این حقیقت است؛ اما مخالفت و خلاف (باب مفاعله) به معنای ادامه وقوع در تأخر و پشت چیزی بودن است: «فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ» (نور/۶۳)، «لا يَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلَّا قَلِيلًا» (اسراء/۷۶)؛ که در این دومی راغب هم همین نظر را دارد؛ فقط در خصوص کاربرد آن در آیه «لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ» (اعراف/۱۲۴؛ شعراء/۴۹؛ طه/۷۱) راغب همانند اغلب مفسران صرفا به همین بسنده کرده است که در اینجا منظور از من خلاف یعنی در جهت مخالف است، یعنی دست راست و پای چپ یا دست چپ و پای راست؛ اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که اساسا اینکه «خلاف» به عنوان مجرور حرف «من» بیاید معنای محصلی ندارد و دلالت مذکور را خارج از مدلول لفظ می‌داند و معتقد است که حتما کلمه‌ای در تقدیر است و توضیحاتی داده است که چندان قانع‌کننده به نظر نمی‌رسد.

از نظر راغب «خُلف» به معنای مخالفت کردن در وعده است، که غالبا در باب افعال به این معنا به کار می‌رود: «بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ» (توبة/77)، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ‏ الْمِيعادَ» (رعد/31)، «فَأَخْلَفْتُمْ‏ مَوْعِدِي» (طه/86)، «قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا» (طه/87)، هرچند در این باب افعال در همان معنای جایگرین کردن هم به کار می‌رود چنانکه برای کسی که مالش را از دست داده چنین دعا می‌کنند: «أَخْلَفَ‏ اللّه عليك» و مرحوم مصطفوی این‌گونه بین این دو معنا برای باب افعال جمع کرده است که این باب چون برای تعدی به کار می‌رود به معنای چیزی را «ذا خلف: دارای جایگرین» یا «مخالف» قرار دادن است.

همچنین اغلب اهل لغت تفاوت چندانی بین استخلاف با جعل خلیفه نگذاشته‌اند و از این رو آیاتی همانند :«إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفْ مِنْ بَعْدِكُمْ ما يَشاءُ» (انعام/۱۳۳) «يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ» (هود/۵۷) «لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ» (نور/۵۵) را همانند آیات «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ» (اعراف/۶۹) «وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد» (اعراف/۷۴) دانسته‌اند؛ اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که باب استفعال که دلالت بر معنای طلب دارد در اینجا هم همین دلالت را باید لحاظ کرد و در این موارد باب استفعال یک تمایل و اقتضایی هم در این خلیفه قرار دادن لحاظ شده است.

(مفردات ألفاظ القرآن، ص293-۲۹۶۴؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج‏3، ص122-۱۲۶۵)

کلمه «اختلاف» به کلماتی همچون تفاوت (ماده «فوت») و اعوجاج (ماده «عوج») و تضاد (ماده «ضدد») نزدیک است. عسکری (الفروق في اللغة، ص150۶) در تفاوت اینها گفته است که:

«تفاوت» همواره بار مذموم دارد و اختلافی است که بر سنتی استوار نیست و دلالت بر جهالت فاعلش دارد: « ما تَرى‏ فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ» (ملک/۳)، اما «اختلاف» لزوما این گونه نیست و می‌تواند بر مدار سنت واحدی باشد: «وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ» (مومنون/۸۰). [توجه شود که در زبان فارسی شاید بالعکس شده است؛ یعنی در فراسی تفاوت به صرف مغایرت اطلاق می‌شود اما اختلاف به جایی که درگیری و نزاعی در کار باشد و از این رو در زبان فراسی اختلاف غعالبا مذموم است و تفاوت خنثی است].

اعوجاج آن اختلافی است که ابتدا به سک جهت است اما در ادامه به جهت دیگری می‌رود؛ و «عوج» یک حالت خمیدگی‌ای است که در چوب یا دیوار و هرچیز ایستاده‌ای رخ دهد؛

و تضاد در جایی است که یکی جای دیگری را در وصف واحدی می‌گیرد (مثلا دو رنگ سیاه و سفید در وصف رنگ بودن) در حالی که در اختلاف چنین امری ضرورت ندارد؛ از این رو دو امر متضاد نمی‌توانند با هم جمع شوند اما دو امر مختلف می‌توانند.

ماده «خلف» و مشتقات آن جمعا 127 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

لَأُصَلِّبَنَّكُمْ

قبلا بیان شد که ماده «صلب» از نظر ابن فارس بر دو معنای مستقل دلالت کند، یکی به معنای نوع خاصی از چربیِ حیوان، که غالبا از مغز استخوانش گرفته می‌شود، و دوم به معنای سفتی و شدت و قوت است. البته مرحوم مصطفوی همین معنای دوم را معنای اصلی این ماده دانسته‌، و وجه تسمیه آن چربی را هم این معرفی کرده که چون این چربی از استخوان حیوان می‌گیرند به مناسبت محل آن کلمه «صلب» را برایش به کار برده‌اند. وی در تقاوت آن با شدت و قوت بر این باور است که «صلب»‌ در مقابل «لین» (نرمی) است؛ اما «شدت» در مقابل «رخاء» و «رخوت» (سستی) است و «قوت» در مقابل «ضعف».. عسکری هم در تفاوت «شدت» و «صلابت» بر این باور است که در صلابت درهم تنیده شدن اجزاء ‌به نحوی که از هرگونه خللی خالی باشد و نیز خشک بودن لحاظ شده است؛ اما در «شدت» عمدتا به هم چسبیدگی اجزاء است و استعمالش در جایی که کلمه صلابت به کار می‌رود نوعی استعاره است.

بدین ترتیب به چیزی که سفت و محکم باشد «صُلب» می‌گویند و پشت [و ستون فقرات] انسان را هم به خاطر محکم بودنش «صُلب» نامیده‌اند: «یخْرُجُ مِنْ بَینِ الصُّلْبِ وَ التَّرائِبِ» (طارق/۷)؛ که جمع آن هم «أصلاب» می‌شود: «حَلائِلُ أَبْنائِكُمُ الَّذینَ مِنْ أَصْلابِكُمْ» (نساء/۲۳)

همچنین این ماده به صورت فعل برای نوعی اعدام (که با محکم بستن شخص به چوب که امکان حرکت را از او سلب می‌کند تا شخص بمیرد) به کار می‌رود: «وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ‏» (نساء/۱۵۷) ، «وَ أَمَّا الْآخَرُ فَیصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّیرُ مِنْ رَأْسِهِ» (یوسف/۴۱) ، ، «أَنْ یقَتَّلُوا أَوْ یصَلَّبُوا» (مائدة/۳۳) و البته به باب تفعیل هم می‌رود «لَأُقَطِّعَنَّ أَیدِیكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعینَ» (اعراف/۱۲۴) ، «وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِینَ‏» (شعراء/۴۹) ، «وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِی جُذُوعِ النَّخْلِ»‏(طه/۷۱) و ظاهرا بین حالت ثلاثی مجرد (صَلَبَ، یصلُبُ/یصلِبُ) و باب تفعیل آن (صَلَّبَ، یُصَلِّبُ) تفاوت فقط در تاکید و مبالغه‌ای است که در دومی است. به همین مناسبت، چوبی که شخص را روی آن می‌بندند «صلیب»، و شخصی که این گونه اعدام می‌شود «مصلوب» (= به صلیب کشیده شده) گویند و وجه تسمیه‌اش را مرحوم مصطفوی همین محکم بستن دانسته‌‌؛ ولی راغب وجهش را این دانسته‌اند که «صُلب» و پشت وی را به چوب می‌بندند؛ و ابن فارس این احتمال را هم مطرح کرده که از همان معنای چربی باشد که گویی شخص مصلوب که غالبا زیر حرارت آفتاب جان می دهد، روغن روی چهره‌اش روان می‌گردد.

جلسه ۹۵۰ https://yekaye.ir/an-nesa-4-23/

أَجْمَعينَ

درباره ماده «جمع» ذیل آیه ۳۹ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۵۳ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-039


  1. . درباره این ماده قبلا در جلسه 220 http://yekaye.ir/al-baqare-2-030/ بحثهایی مطرح شد که اکنون تکمیل می‌شود.↩
  2. . الخاء و اللام و الفاء أصولٌ ثلاثة: أحدُها أن يجئَ شى‏ءٌ شى‏ءِ يقومُ مقامَه، و الثانى خِلاف قُدَّام، و الثالث التغيُّر
    فالأوّل‏ الخَلَف‏. و الخَلَف‏: ما جاء بعدُ. و يقولون: هو خَلَفُ‏ صِدْقٍ من أَبيه. و خَلَف‏ سَوْءٍ من أبيه. فإذا لم يذكُروا صِدقاً و لا سَوْءًا قالوا للجيِّد خَلَف‏ و للردىِ‏ خَلْف‏. قال اللَّه تعالى: فَخَلَفَ‏ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ خَلْفٌ‏*. و الخِلِّيفَى‏: الخلافة، و إنَّما سُمِّيت خلافةً لأنَّ الثَّانى يَجى‏ءُ بَعد الأوّلِ قائماً مقامَه. و تقول: قعدتُ خِلافَ فُلانٍ، أى بَعْده. و الخوالفُ‏ فى قوله تعالى: «رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ‏ الْخَوالِفِ» هنَّ النِّساء، لأنَّ الرِّجال يغِيبُون فى حُروبهم و مغاوراتِهِمْ و تجاراتِهم و هنّ يخلُفْنهم فى البيوت و المنازل. و لذلك يقال: الحىُ‏ خُلُوفٌ‏، إذا كان الرِّجال غُيَّباً و النِّساء مُقيماتٍ. و يقولون فى الدعاء: «خَلَف‏ اللَّهُ عليك» أى كانَ اللَّه تعالى‏ الخليفة عليك لمن فَقَدْتَ مِن أبٍ أو حميم. و «أَخْلَف‏ اللَّه لك» أى عوَّضك من الشى‏ء الذاهب ما يكُونُ يقومُ بَعده و يخلُفه‏. و الخِلْفة: نبتٌ ينبت بعد الهشيم. و خِلْفَةُ الشجرِ: ثمرٌ يخرُج بَعد الثَّمر. قال:
    و لها بالماطِرُونَ إذا  أكَلَ النّملُ الذى جَمَعَا
    خِلْفَةٌ حتَّى إذا ارتَبَعَتْ‏  سَكَنَتْ من جِلَّق بِيَعا
    و قال زهيرٌ فيما يصحّح‏ جميعَ ما ذكرناه:
    بها العِينُ و الآرامُ يَمشين‏ خِلْفَةً  و أطلاؤُها يَنْهَضْنَ من كلِّ مَجْثَم‏
    يقول: إذا مرَّتْ هذه‏ خَلفَتْها هذه.
    و من الباب‏ الخَلْف‏ ، و هو الاستِقاء، لأنَّ المستقِيَينِ يتخالفانِ، هذا بَعْدَ ذا ، و ذاك بعد هذا. قال فى‏ الخَلْف‏:
    لِزُغْبٍ كأولاد القَطا راثَ‏ خَلْفُها  على عاجِزَاتِ النَّهض حُمْرٍ حواصلُه‏
    يقال: أخْلَفَ‏، إذا استَقَي‏.
    و الأصل الآخر خَلْفٌ‏ ، و هو غير قَدّام: يقال: هذا خلفى‏، و هذا قدّامى.
    و هذا مشهورٌ. و قال لبيد:
    فَغَدَتْ كِلَا الفَرْجَينِ تَحْسَبُ أنّه‏  مَولَي‏ المخالفةِ خلْفُها و أَمامُها
    و من الباب‏ الخِلْف‏، الواحد من أخلاف الضَّرع. و سمِّى بذلك لأنّه يكون‏ خَلْفَ‏ ما بعده.
    و أمّا الثالث* فقولهم‏ خَلَف‏ فُوه، إِذا تغيَّرَ، و أخْلَفَ‏. و هو قولُه صلى اللَّه عليه و آله و سلم‏: «لَخَلُوف‏ فم الصائم أطيَبُ عند اللَّه من ريح المِسْك».
    و منه قول ابن أحمر:
    بانَ الشَّبابُ و أخْلَفَ‏ العُمْرُ  و تنكَّرَ الإخوانُ و الدَّهرُ
    و منه الخِلاف فى الوَعْد. و خَلَفَ‏ الرَّجُلُ عن خُلق أبيه: تغيَّر. و يقال‏ الخليف‏: الثَّوب يَبلَى وسطُه فيْخرَج البالى منه ثم يُلْفَق، فيقال‏ خَلَفْتُ‏ الثَّوبَ‏ أخْلُفُه‏. و هذا قياسٌ فى هذا و فى البابِ الأوّل.
    و يقال وعَدَنى‏ فأخلْفتُه‏، أى وجدته قد أخلَفنى‏. قال الأعشى:
    أثْوَى و قَصَّرَ لَيْلَةُ ليُزَوّدا  فَمضَى و أخلَفَ‏ منْ قُتَيْلَةَ موعِدا
    فأمّا قولُه: * دَلْواىَ‏ خِلْفانِ‏ و ساقياهما * فمِنْ أنّ هذِى‏ تخلُف‏ هَذِى. و أمّا قولهم: اختلفَ‏ النَّاسُ فى كذا، و الناس‏ خلْفَةٌ أى‏ مختلِفون‏، فمن الباب الأوَّل؛ لأنَّ كلَّ واحدٍ منهم يُنَحِّى قولَ صاحبه، و يُقيم نفسَه مُقام الذى نَحّاه. و أمّا قولهم للناقة الحامل‏ خَلِفَةٌ فيجوز أن يكون شاذًّا عن الأصل، و يجوز أن يُلْطَف له فيقالَ إنّها تأتى بولدٍ، و الولد خَلَفٌ‏. و هو بعيد. و جمع‏ الخَلِفة المخَاض، و هُنَّ الحوامل.
    و من الشاذِّ عن الأصول الثلاثة: الخَلِيفُ‏، و هو الطّريقُ بين الجبلَين.
    فأمّا الخالفة من عَمُدَ البيت، فلعلَّه أن يكون فى مؤخّر البيت، فهو من باب‏ الخَلْف‏ و القُدّام. و لذلك يقولون: فلانٌ‏ خالِفَةُ أهلِ بيته، إذا كان غير مقدَّم فيهم.
    و من باب التغيُّر و الفساد البَعيرُ الأخلَفُ‏، و هو الذى يمشِى فى شِقِّ، من داءٍ يعتريه.
    ↩
  3. . (الفرق) بين الخَلْف و الخَلَف‏
    أنه يقال لمن جاء بعد الأول خلف شرا كان أو خيرا و الدليل على الشر قول لبيد: «و بقيت في خلف كجلد الأجرب‏» و على الخير قول حسان: «لنا القدم الأعلى عليك و خلفنا / لأولنا في طاعة الله تابع‏» و الخلف بالتحريك ما أخلف عليك بدلا مما أخذ منك.
    ↩
  4. . خَلْفُ‏: ضدّ القُدَّام، قال تعالى: «يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ» (بقرة/255)، و قال تعالى: لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ‏ خَلْفِهِ” (رعد/11)، و قال تعالى: فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ‏ خَلْفَكَ‏ آيَةً “ (يونس/92)، و خَلَفَ‏ ضدّ تقدّم و سلف، و المتأخّر لقصور منزلته يقال له: خَلْفٌ‏، و لهذا قيل: الْخَلْفُ‏ الردي‏ء، و المتأخّر لا لقصور منزلته يقال له: خلف، قال تعالى: فَخَلَفَ‏ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ خَلْفٌ” (أعراف/169)، و قيل: سكت ألفا و نطق‏ خَلْفاً . أي: رديئا من الكلام، و قيل للاست إذا ظهر منه حبقة : خَلْفَةٌ، و لمن فسد كلامه أو كان فاسدا في نفسه، يقال: تَخَلَّفَ‏ فلان فلانا: إذا تأخّر عنه و إذا جاء خلف آخر، و إذا قام مقامه، و مصدره‏ الْخِلَافَةُ بالكسر، و خَلَفَ‏ خَلَافَةً بفتح الخاء: فسد ، فهو خَالِفٌ‏، أي: ردي‏ء أحمق، و يعبّر عن الردي‏ء بخلف نحو: فَخَلَفَ‏ مِنْ بَعْدِهِمْ‏ خَلْفٌ‏ أَضاعُوا الصَّلاةَ “ (مريم/59)، و يقال لمن خلف آخر فسدّ مسدّه: خَلَفٌ‏، و الْخِلْفَةُ يقال في أن يخلف كلّ واحد الآخر، قال تعالى: وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً “ (فرقان/62)، و قيل: أمرهم خلفة، أي: يأتي بعضه خلف بعض، قال الشاعر: «بها العين و الآرام يمشين‏ خِلْفَةً» و أصابته‏ خِلْفَةٌ: كناية عن البطنة، و كثرة المشي، و خَلَفَ‏ فلانٌ فلانا، قام بالأمر عنه، إمّا معه و إمّا بعده، قال تعالى: وَ لَوْ نَشاءُ لَجَعَلْنا مِنْكُمْ مَلائِكَةً فِي الْأَرْضِ‏ يَخْلُفُونَ” (زخرف/60)، و الْخِلَافَةُ النّيابة عن الغير إمّا لغيبة المنوب عنه، و إمّا لموته، و إمّا لعجزه، و إمّا لتشريف المستخلف. و على هذا الوجه الأخير استخلف اللّه أولياءه في الأرض، قال تعالى: هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ‏ خَلائِفَ‏ فِي الْأَرْضِ” (فاطر/39)، وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ‏ خَلائِفَ‏ الْأَرْضِ” (أنعام/165)، و قال: وَ يَسْتَخْلِفُ‏ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ” (هود/57)، و الْخَلَائِفُ‏: جمع‏ خَلِيفَةٍ، و خُلَفَاءُ جمع‏ خَلِيفٍ‏، قال تعالى: يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ‏ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ” (ص/26)، وَ جَعَلْناهُمْ‏ خَلائِفَ” (يونس/73)، جَعَلَكُمْ‏ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ” (أعراف/69)،
    و الِاخْتِلَافُ‏ و الْمُخَالَفَةُ: أن يأخذ كلّ واحد طريقا غير طريق الآخر في حاله أو قوله، و الْخِلَافُ‏ أعمّ من الضّدّ، لأنّ كلّ ضدّين مختلفان، و ليس كلّ مختلفين ضدّين، و لمّا كان‏ الِاخْتِلَافُ‏ بين النّاس في القول قد يقتضي التّنازع استعير ذلك للمنازعة و المجادلة، قال: فَاخْتَلَفَ‏ الْأَحْزابُ “ (مريم/37)، وَ لا يَزالُونَ‏ مُخْتَلِفِينَ” (هود/118)، وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَ أَلْوانِكُمْ” (روم/22)، عَمَّ يَتَساءَلُونَ عَنِ النَّبَإِ الْعَظِيمِ الَّذِي هُمْ فِيهِ‏ مُخْتَلِفُونَ” (نبأ/1- 2- 3)، إِنَّكُمْ لَفِي قَوْلٍ‏ مُخْتَلِفٍ” (ذاريات/8)، و قال: مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ “ (نحل/13)، و قال: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ” ( عمران/105)، و قال: فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ” (بقرة/213)، وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا “ (يونس/19)، وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنِي إِسْرائِيلَ مُبَوَّأَ صِدْقٍ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتَّى جاءَهُمُ الْعِلْمُ إِنَّ رَبَّكَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ‏ يَخْتَلِفُونَ” (يونس/93)، و قال في القيامة: وَ لَيُبَيِّنَنَّ لَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ ما كُنْتُمْ فِيهِ‏ تَخْتَلِفُونَ” (نحل/92)، و قال: لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي‏ يَخْتَلِفُونَ‏ فِيهِ” (نحل/39)، و قوله تعالى: وَ إِنَّ الَّذِينَ‏ اخْتَلَفُوا فِي الْكِتابِ” (بقرة/176)، قيل معناه: خلفوا، نحو كسب و اكتسب، و قيل: أتوا فيه بشي‏ء خلاف ما أنزل اللّه، و قوله تعالى: لَاخْتَلَفْتُمْ‏ فِي الْمِيعادِ “ (أنفال/42)، فمن الخلاف، أو من الخلف، و قوله تعالى: وَ مَا اخْتَلَفْتُمْ‏ فِيهِ مِنْ شَيْ‏ءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ” (شورى/10)، و قوله تعالى: فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ‏ تَخْتَلِفُونَ” ( عمران/55)، و قوله تعالى: إِنَّ فِي‏ اخْتِلافِ‏ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ “ (يونس/6)، أي: في مجي‏ء كلّ واحد منهما خلف الآخر و تعاقبهما،
    و الْخُلْفُ‏: المخالفة في الوعد. يقال: وعدني‏ فَأَخْلَفَنِي‏، أي: خالف في الميعاد بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ” (توبة/77)، و قال: إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ‏ الْمِيعادَ “ (رعد/31)، و قال: فَأَخْلَفْتُمْ‏ مَوْعِدِي” (طه/86)، قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا “ (طه/87)، و أَخْلَفْتُ‏ فلانا: وجدته‏ مُخْلِفاً، و الْإِخْلَافُ‏: أن يسقي واحد بعد آخر، و أَخْلَفَ‏ الشجرُ: إذا اخضرّ بعد سقوط ورقه، و أَخْلَفَ‏ اللّه عليك، يقال لمن ذهب ماله، أي: أعطاك‏ خَلَفاً، و خَلَفَ‏ اللّهُ عليك، أي: كان لك منه خليفة، و قوله: لا يلبثون‏ خَلْفَكَ‏ : بعدك، و قرئ: خِلافَكَ‏ أي: مخالفة لك، و قوله: أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ‏ خِلافٍ” (مائدة/33)، أي: إحداهما من جانب و الأخرى من جانب آخر. و خَلَّفْتُهُ‏: تركته خلفي، قال‏ فَرِحَ‏ الْمُخَلَّفُونَ‏ بِمَقْعَدِهِمْ‏ خِلافَ‏ رَسُولِ اللَّهِ” (توبة/81)، أي: مخالفين، وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ‏ خُلِّفُوا “ (توبة/118)، قُلْ‏ لِلْمُخَلَّفِينَ” (فتح/16)، و الْخَالِفُ‏: المتأخّر لنقصان أو قصور كالمتخلف، قال: فَاقْعُدُوا مَعَ‏ الْخالِفِينَ” (توبة/83)، و الْخَالِفَةُ: عمود الخيمة المتأخّر، و يكنّى بها عن‏ المرأة لتخلّفها عن المرتحلين، و جمعها خَوَالِفُ‏، قال: رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ‏ الْخَوالِفِ” (توبة/87)، و وجدت الحيّ‏ خَلُوفاً، أي: تخلّفت نساؤهم عن رجالهم، و الْخَلْفُ‏: حدّ الفأس الذي يكون إلى جهة الخلف، و ما تخلّف من الأضلاع إلى ما يلي البطن، و الْخِلَافُ‏: شجر كأنّه سمّي بذلك لأنّه فيما يظنّ به، أو لأنّه يخلف مخبره منظره، و يقال للجمل بعد بزوله: مُخْلِفُ‏ عام، و مخلف عامين. و قَالَ عُمَرُ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ‏: (لَوْ لَا الْخِلِّيفَى‏ لَأَذَّنْتُ) . أي: الخلافة، و هو مصدر خلف.
    ↩
  5. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة هو ما يقابل القدّام و الاستقبال، اى ما يكون على ظهر شي‏ء و وراءه. و هذا المعنى امّا من جهة الزمان أو من جهة المكان أو الكيفيّة.
    فالأوّل كما في مفهوم الخلف الصدق، و الخليفة- فيعتبر فيه التأخّر الزمانى و وقوع شي‏ء عقيب شي‏ء آخر زمانا.
    و الثاني- يعتبر فيه التأخّر مكانا كما فيما يقع خلف شي‏ء و ظهره مكانا، كالتخلّف في القعود و الذهاب و القيام.
    و الثالث- يعتبر فيه التأخّر و التعقّب في الكيفيّة و الوصف و الخصوصيّة، كما في تغيّر ريح الفم و طعمه، و تَخَلَّفَ الرجلُ عن أبيه في خصوصيّات أخلاقه و كيفيّات سلوكه، و الخُلْفُ و الِاخْتِلَافُ في العقيدة و النظر و الفكر و الطريقة.
    فيلاحظ في جميع هذه المعاني: جهة التعقّب و الوقوع في الخلف و الظهر، و هذه الخصوصية هي الفارقة بينها و بين الظهر و العقب و التأخّر و التغيّر و التعوّض و التقدّم و التسلّف و غيرها، فيلاحظ في كلّ منها خصوصيّة ممتازة.
    ثمّ انّ الخَلْفَ يقابله حقيقة: كلمة ما بين الأيدى، كما في الآيات الكريمة-. مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ* ...،. يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ* ...،. وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا ...،. نَكالًا لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها. و هذه الكلمة في هذه الموارد بمعناها الاسمى، و لا يبعد أن تكون في الأصل‏ مصدرا ثمّ جعل بكثرة الاستعمال و للدلالة على المبالغة: اسما يقابل مفهوم- بين الأيدى. و قد يلاحظ مفهوم المصدريّة و الاسميّة معا، قريبا من الوصفيّة، كما في فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ- 19/ 59.
    و أمّا الخَلَفُ كالحَسَن: فصفة بمعنى ذات متّصفة بكونها متأخّرة واقعة عقيب السابق، فيعتبر فيه مفهوم الوصفيّة، و يفهم من كون شي‏ء خلفا الآخر: تقارنهما و تشابهما في المفهوم و الخصوصيّة الّتى للأوّل، و لعلّ الى هذا المعنى يرجع قولهم- بانّ الخَلْفَ بالسكون يستعمل في الأشرار، و الخَلَفُ في الأخيار. فإنّه المتّصف بحسن الخلفيّة.
    و أما الخَلِيفَةُ: فهو كالخَلَفِ صفة، الّا انه إذا انتسب الى اللّه المتعال فيرادمنه التأخّر من جهة الكيفيّة، و هذا المعنى من أشرف الأوصاف الروحانيّة و أعلى المقامات الربانيّة، و لا يتصوّر مقام أعلى و أفضل منه، و اليه يشار في الآيات الكريمة-. إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً- 2/ 30.إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ‏- 38/ 26.وفي الزيارات الواردة: السلام عليك يا خَلِيفَةَ اللّه في أرضه‏. و جمع الْخَلِيفَةِ: الْخَلَائِفُ مثل كريمة و كرائم، و جمع الخَلِيفِ: الْخُلَفَاءُ مثل شريف و شرفاء، و التاء في الخليفة للمبالغة كما في العلّامة، فهو أدل على مفهومه من الخليف كما أنّ الخلائف يدل على وصف زائد و تأكيد و تثبيت أزيد من الخلفاء. جَعَلَكُمْ خَلائِفَ*، ... جَعَلْناكُمْ خَلائِفَ‏، ... وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ‏. و هم الّذين ثبتت الخلفيّة في حقّهم، و أنّهم خلائف زمانا و كيفيّة من السابقين. و ليس كذلك الخلفاء- إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ*، ... وَ يَجْعَلُكُمْ خُلَفاءَ.
    و أمّا الْخَوَالِفُ: فهو جمع الخالفة، و ليس في معناه الّا مجرّد الخلفيّة أى كونهم واقعين بعد جماعة و في ورائهم ظاهرا- رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ‏ 9/ 87.
    و الخَلْفَةُ: بناء نوع كالقعدة، فيدلّ على نوع مخصوص من الخلفية- وَ هُوَ الَّذِي جَعَلَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً- اى على نوع خاصّ من التعقّب.
    و الإخلاف: بمعنى جعل شي‏ء ذا خلف و خالفا- فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِي‏، ... ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ‏، ... أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ‏، ... إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ، ... فَلَنْ يُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ‏، ... فَهُوَ يُخْلِفُهُ‏، ... مُخْلِفَ وَعْدِهِ‏. اى جعل اللّه الوعد و الموعد و العهد و الميعاد فيما بين أيديه مستقبلا اليه و متوجّها و ناظرا اليه و لا يخلفه، اى لا يجعله وراءه و خلفه بان يتركه و يعرض عنه.
    و أمّا الاختلاف: فهو يدلّ على صدور الفعل على وجه الطوع و الوفاق، أى اختيار التخلّف و الموافقة في الخلف من دون حصول إباء و منع- وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ*، ... وَ اخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ‏، ... مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها، ... لَفِي قَوْلٍ مُخْتَلِفٍ‏، ... مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ‏، ... هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ‏، ... لا يَزالُونَ مُخْتَلِفِينَ‏. يقال أَخْلَفَهُ فَاخْتَلَفَ، أى فصار ذا خلف و في خلف. و الاختلاف في مقابل الاستواء و الاتفاق، و اختلفوا أى صاروا خارجين عن الاستواء و وقعوا متأخّرين و مختلّفين. و المعنى- و من آياته تعالى- عدم الاستواء و الاتّحاد بين الليل و النهار و الألسنة، بل انّها صارت متأخّرة و متخلّفة عنه. و هكذا التخلّف في الألوان و غيرها.
    وَ ما كانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً واحِدَةً فَاخْتَلَفُوا- 10/ 19. وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ‏- 3/ 105. اى تأخّروا و صاروا خلف الوحدة و البيّنات، فتخلّفوا عنها. فظهر أنّ حقيقة الاختلاف: هو التخلّف و صيرورة الشي‏ء متأخّرا و خلف شي‏ء أو أمر آخر، و التغيّر من لوازم تلك الحقيقة.
    وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً- 4/ 82. اى تأخّرا و تعقّبا كثيرا و انحطاطا محسوسا عن البلاغة و الفصاحة الكمال، و ليس المنظور المغايرة و التناقض كما يقال، فإنّها من آثار التخلّف و التعقّب.
    و امّا المخالفة و الخلاف: فبمعنى ادامة الوقوع في التأخّر و خلف شي‏ء، يقال خالفته فتخالف، و ليس المعنى المغايرة-. فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ‏- 24/ 63. أى يصيرون خلف مقام الأمر و الطاعة و متأخّرا عنه. لا يَلْبَثُونَ خِلافَكَ إِلَّا قَلِيلًا- 17/ 76. أى في مقام التخلّف و التعقّب.
    أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ‏ - 5/ 33. لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ‏ - 26/ 49. فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللَّهِ‏ - 9/ 81. فالجارّ متعلّق بمقدّر و الجملة الظرفيّة في مقام الحاليّة أو الوصفيّة، و المعنى- تقطّع أيديهم و أرجلهم حال كونها كائنة من مخالفة أو متّصفة و كائنة على صفة الخلاف، بمعنى لزوم القطع إذا كانت الأيدى و الأرجل ناشئة و متظاهرة و متحرّكة و متحوّلة على هذه الحالة او على هذه الصفة و ليست الظرفيّة لغوا متعلّقة بالفعل‏ المذكور، فانّ القطع من خلاف لا معنى له، و ما ذكره المفسّرون خارج عن مدلول اللفظ، و لا خصوصيّة لذلك المعنى في مقام التعذيب.
    قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ‏- 48/ 16. التعبير بالتخليف اشارة الى أنّ تخلّفهم و خلافهم ليس من جانب أنفسهم و باقتضاء طبيعتهم الساذجة من حيث هي، بل بعلل خارجيّة و بدواعى موجبة مضلّة محرّفة اخرى، فانّ التفعيل يدلّ على جهة الوقوع، يقال خلّفته فتخلّف اى جعلته ذا خلف فاختار التخلّف و تخلّف.
    و أمّا الاستخلاف: فهو لطلب الفعل و استدعاء الخلف، وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّي قَوْماً غَيْرَكُمْ‏، ... لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الْأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ‏، ... وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فِيهِ‏. التعبير بالاستفعال يدلّ على الميل و الاقتضاء و تحقّق الطلب منه تعالى لوجود المقتضى له.
    فاتّضح لطف التعبير في الموارد بالمادّة و الصيغ المذكورة.
    ↩
  6. . (الفرق) بين الاختلاف و التفاوت‏: أن التفاوت كله مذموم و لهذا نفاه الله تعالى عن فعله فقال (ما تَرى‏ فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ) و من الاختلاف ما ليس بمذموم ألا ترى قوله تعالى (وَ لَهُ اخْتِلافُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ) فهذا الضرب من الاختلاف يكون على سنن واحد و هو دال على علم فاعله، و التفاوت هو الاختلاف الواقع على غير سنن و هو دال على جهل فاعله.
    (الفرق) بين الاعوجاج و الاختلاف‏: أن الاعوجاج من الاختلاف ما كان يميل الى جهة ثم يميل الى أخرى و ما كان في الارض و الدين و الطريقة فهو عوج مكسور الأول تقول في الارض عوج و في الدين عوج مثله و العوج بالفتح ما كان في العود و الحائط و كل شي‏ء منصوب.
    (الفرق) بين الاختلاف في المذاهب و الاختلاف في الاجناس‏: أن الاختلاف في المذاهب هو ذهاب أحد الخصمين الى خلاف ما ذهب اليه الآخر، و الاختلاف في الأجناس امتناع أحد الشيئين من أن يسد مسد الآخر و يجوز أن يقع الاختلاف بين فريقين و كلاهما مبطل كاختلاف اليهود و النصارى في المسيح.
    (الفرق) بين المختلف و المتضاد: أن المختلفين اللذين لا يسد أحدهما مسند الآخر في الصفة التي يقتضيها جنسه مع الوجود كالسواد و الحموضة، و المتضادان هما اللذان ينتفي أحدهما عند وجود صاحبه اذا كان وجود هذا على الوجه الذي يوجد عليه ذلك كالسواد و البياض فكل متضاد مختلف و ليس كل مختلف متضادا كما أن كل متضاد ممتنع اجتماعه و ليس كل ممتنع اجتماعه متضادا و كل مختلف متغاير و ليس كل متغاير مختلفا، و التضاد و الاختلاف قد يكونان في مجاز اللغة سواءا يقال زيد ضد عمرو اذا كان مخالفا له.
    ↩

اَءٰامنتم / آمَنْتُمْ

در اغلب قراءات این کلمه به صورت سه همزه پیاپی بوده است: «أ أَ اْمنتم» اولی همزه استفهام انکاری، دومی همزه باب افعال و سومی حرف اول «أمن»؛ که در این حالت به دو صورت زیر خوانده شده است:

الف. در اغلب قراءات اهل کوفه (حمزه و کسائی و عاصم به روایت شعبه) و روایتی (طریقی از روایت هشام) از قرائت اهل شام (ابن عامر) و برخی قراءات عشر (خلف، و یعقوب به روایت روح) دو همزه اول کاملا آشکارا و بعد از آن به صورت آ قرائت می‌شود: «اَءٰامنتم»

ب. در قراءات اهل مکه (ابن کثیر) و بصره (ابوعمرو) و اغلب روایات (قالون، و ورش از طریق ازرق) از قراءت اهل مدینه (نافع) قراءات و اغلب روایات (ابن ذکوان، و طریقی از روایت هشام) از قرائت اهل شام (ابن عامر) و برخی قراءات عشر (ابوجعفر و یعقوب) شبیه قرائت فوق است با این تفاوت که همزه اول را با تحقیق ولی همزه دوم را با تسهیل (مخففه) قرائت می‌شود.

در مقابل، در برخی قراءت اهل کوفه (عاصم به روایت حفص) و طریقی (اصبهانی) از روایت ورش از نافع (اهل مکه) و برخی قراءات عشر (یعقوب به روایت رویس) همزه اول ندارد و دومی آشکارا و سومی به صورت آ قرائت می‌شود: «ءٰامنتم» (آمنتم)؛ که برخی این را همانند قبل دانسته‌اند که همزه اول از باب تسهیل ساقط شده؛ اما برخی توضیح داده‌اند که در این حالت، اساسا مطلب به صورت خبری (نه استفهامی) بیان شده است و إخباری برای کوبیدن و مواخذه شدید آنهاست.

مجمع البيان، ج‏4، ص713۱؛ معجم القراءات، ج۶، ص٤١٧۲

ءاذَنَ لَكُمْ / ءاذَن لَّكُمْ۳

لَأُقَطِعَنَّ ... لَأُصَلبَنَّكُمْ / لَاَقْطَعَنَّ ... لَاَصْلُبَنَّكُمْ

در اغلب قراءات این دو فعل در باب تفعیل و به صورت «لَأُقَطِعَنَّ ... لَأُصَلبَنَّكُمْ» قرائت شده‌اند؛

اما در برخی از قراءات اربعه عشر (ابن محیصن و حسن) و برخی قراءات غیرمشهور (مجاهد و حمید مکی) بر اساس ثلاثی مجرد آنها یعنی به صورت «لَاَقْطَعَنَّ ... لَاَصْلُبَنَّكُمْ» قرائت شده است؛

البته در خصوص کلمه دوم، قرائت حرف لام به صورت مکسور «لَاَصْلِبَنَّكُمْ» نیز به ابن محیصن و مجاهد و حمید نسبت داده شده است؛ و در توضیحش گفته‌اند که برای حالت مضارع فعل صَلَبَ، دو صورت یصلُبُ و یصلِبُ وجود دارد.

معجم القراءات، ج۶، ص ٤١٨۴؛ ج۳، ص۱۳۲؛ المغنی فی القراءات، ص۱۳۷۵۵


  1. . القراءة: قرأ حفص عن عاصم آمنتم بهمزة واحدة على الخبر حيث كان و الباقون بهمزتين على الاستفهام إلا أن أهل الكوفة إلا حفصا يحققون الهمزتين و غيرهم حققوا الأولى و لينوا الثانية و لم يفصل أحد بين الهمزتين بألف.
    الحجة: وجه الخبر فيه أنه يخبرهم بإيمانهم على وجه التقريع لهم بإيمانهم و الإنكار عليهم و وجه الاستفهام أنه على جهة التقريع و التوبيخ أيضا و من حقق الهمزتين فإنه على ما يراه من تحقيقهما و الهمزة الثانية ممدودة لأن الألف المنقلبة عن الهمزة التي هي فاء من الأمن يتصل بها و من خفف الهمزة الثانية فتخفيفها أن يجعلها بين بين.
    ↩
  2. . . في هذه الكلمة ثلاث همزات، وأصلها «اَاَاْمنتم»: الهمزة الأولى للاستفهام الإنكاري، والهمزة الثانية همزة أفعل
    والهمزة الثالثة فاء الكلمة.
    والقراءات فيها كما يلي:
    قرأ حفص ورويس والأصبهاني عن ورش «آمنتم بإسقاط الهمزة الأولى، وتحقيق الثانية، وألف بعدها «أامنتم» هذا أصلها، وهي تحتمل الخبر المحض والاستفهام، وحذفت همزة الاستفهام من أوله اعتماداً على قرينة التوبيخ.
    وقرأ قالون وورش من طريق الأزرق وابن كثير وأبو عمرو وابن ذكوان وأبو جعفر وسهل ويعقوب والبزي وقنبل وهشام في وجهه الثاني بهمزة مُحَقَّقة فمسهّلة فألف بعدها.
    . وللأزرق وورش فيها ثلاثة البدل.
    . وقرأ هشام في وجهه الثاني وحمزة والكسائي وروح وخلف وأبو بكر بتحقيق الهمزتين وألف بعدهما.
    وانظر تفصيلاً أوفى مما ذكرته هنا، وقد تقدم في الآية/١٣٢ من سورة الأعراف
    ↩
  3. . . إدغام النون في اللام عن أبي عمرو ويعقوب. (معجم القراءات، ج۶، ص٤١٧)↩
  4. . تقدمت القراءة فيهما بالتخفيف «لأَقْطَعَنَّ... لأَصْلُبنّكم» في الآية / ١۲٤ من سورة الأعراف، وسورة طه/۷۱.↩
  5. . «أَرْجِهْ» ، «وَ عِصِيُّهُمْ» ، «فَلَأُقَطِّعَن‏» ، «وَ لَأُصَلِّبَنَّكُم‏» ذکرت فی الأعراف، وطه، «خَطايانا» ذكر في البقرة من تقديم الهمزة وتأخيرها، وإمالته وتفخيمه.↩

۱) حدیثی از امام صادق ع در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۱ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت و فرازهایی از آن متناسب با هر آیه تا آیه قبل (۴۵) تقدیم شد. در ادامه آن آمده است:

پس فرعون به سختی خشمگین شد و «گفت: آیا پیش از آنکه به شما اجازه دهم به او ایمان آوردید؟ قطعاً او بزرگ شماست» (شعراء/۴۹) یعنی موسی «که به شما جادو آموخته است؛ پس به زودی خواهید دانست؛ هر آینه دست‌ها و پاهایتان را بر خلاف یکدیگر قطع می‌کنم و همگی را به صلیب می‌آویزم.» (شعراء/۴۹) پس آنها به او گفتند، همان‌گونه که خداوند حکایت کرده است: «باکی نیست، ما به سوی پروردگارمان بازمی‌گردیم؛ ما امید داریم که پروردگارمان خطاهای ما را بیامرزد که ما نخستین ایمان‌آورندگان بودیم.» (شعراء/۵۰-۵۱)

تفسير القمي، ج‏2، ص118-122

حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

... فَغَضِبَ فِرْعَوْنُ عِنْدَ ذَلِكَ غَضَباً شَدِيداً وَ «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ؟ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ‏» يَعْنِي مُوسَى‏ «الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ؛ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ؛ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ»‏ فَ«قَالُوا» لَهُ كَمَا حَكَى اللَّهُ‏ «لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى‏ رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ؛ إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ.»

ادامه این حدیث ذیل آیه ۵۱ خواهد آمد. اما احادیث دیگر:

۲) از امام صادق (ع) روایت شده که پیامبر خدا (ص) فرمودند:

زمانی بر مردم فرا می‌رسد که در آن، حکومت جز با کشتار و جباریت [= زورگویی] به دست نمی‌آید، و ثروت جز با غصب و بخل‌ورزی حاصل نمی‌شود، و محبت و دوستی [مردم] جز با کنار گذاشتن دین و پیروی از هوس به دست نمی‌آید.

پس هر که آن زمان را درک کند و در حالی که توانِ توانگری دارد، بر فقر شکیبایی ورزد؛ و در حالی که توانِ محبوبیت دارد، بر دشمنی و ناخوشایندی مردم صبر کند؛ و در حالی که توانِ عزت دارد، بر ذلت و خواری شکیبا باشد، خداوند پاداش پنجاه صدیق از کسانی را که به من ایمان آوردند، به او عطا کند.

الكافي، ج‏2، ص91

أَبُو عَلِيٍّ الْأَشْعَرِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْكُوفِيِّ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَامِرٍ عَنِ الْعَرْزَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: سَيَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ لَا يُنَالُ الْمُلْكُ فِيهِ إِلَّا بِالْقَتْلِ وَ التَّجَبُّرِ وَ لَا الْغِنَى إِلَّا بِالْغَصْبِ وَ الْبُخْلِ وَ لَا الْمَحَبَّةُ إِلَّا بِاسْتِخْرَاجِ الدِّينِ وَ اتِّبَاعِ الْهَوَى. فَمَنْ أَدْرَكَ ذَلِكَ الزَّمَانَ فَصَبَرَ عَلَى الْفَقْرِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْغِنَى وَ صَبَرَ عَلَى الْبِغْضَةِ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْمَحَبَّةِ وَ صَبَرَ عَلَى الذُّلِّ وَ هُوَ يَقْدِرُ عَلَى الْعِزِّ آتَاهُ اللَّهُ ثَوَابَ خَمْسِينَ صِدِّيقاً مِمَّنْ صَدَّقَ بِي.

۱) «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعينَ»

وقتی ساحران با درک اینکه اقدام حضرت موسی ع سحر و جادو نیست به حقانیت دعوت وی پی بردند و ایمان آوردند، فرعون سخنی گفت که دقیقا خوی فرعونی او را نشان می‌دهد؛ اشکالی که فرعون بر آنها گرفت این نبود که چرا ایمان آوردید؛ ‌بلکه این بود که چرا بدون اجازه من ایمان آوردید. سپس برای موجه جلوه دادن سخنش و گریز از این مخمصه که ساحران همگی منتخب خود او و گرد آمده توسط خود او بوده‌اند، همگی آنها را به یک توسطه دسته‌جمعی متهم کرد که موسی ع سرکرده و استاد شماست تا توجیهی ارائه دهد که مانع ایمان آوردن سایرین شود؛ و سپس با تهدید به قتلی دردناک درصدد برآمد که خود آنان را هم از ایمانشان برگرداند.

این مطلب در دو جای دیگر قرآن نیز نقل شده است:

قالَ فِرْعَوْنُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فِي الْمَدينَةِ لِتُخْرِجُوا مِنْها أَهْلَها فَسَوْفَ تَعْلَمُون‏؛ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ ثُمَّ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعينَ‏» (اعراف/۱۲۳-۱۲۴)

«قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ في‏ جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى‏» (طه.۷۱)

چنانکه ملاحظه می‌شود تفاوت این سه روایت از واقعه در این است که:

الف. متهم کردن آنها به تبانی در اینجا و در سوره طه بر مدار این است که آنها را شاگردان موسی ع در یادگیری سحر می‌خواند؛ که در نگاه اول تأکید کلام در اینجا این است که چون شاگرد او بودید و او استاد شما بود نتوانستید حریفش شوید؛ اما در سوره اعراف، معلوم می‌شود که اتهامی که متوجه آنها می کند بیش از این است؛ یعنی با اشاره به اینکه او استاد شماست می‌خواسته بگوید که شما تبانی‌ای کردید که سر مردم کلاه بگذارید و به این روش بر مردم غلبه کنید؛ و در آ»جا معلوم می‌شود تهدیدی که در ادامه کرد متفرع بر همین اتهام تبانی بود.

ب. در خصوص مجازاتی که مطرح کرد در اینجا و سوره اعراف صرفا اشاره‌ای مبهم کرد که خواهید دانست (اما نگفت چه چیزی را؟) اما در سوره طه افزود که خواهید دانست که عذاب چه کسی شدیدتر، و چه کسی ماندگارتر است.

ج. در خصوص مجازاتی که مطرح کرد در اینجا و سوره اعراف، بعد از اشاره به بریدن دستانتان و پاهایتان را در جهت مخالف، صرفا به صلیب کشیدن بسنده کرد؛ اما در سوره طه افزود که این صلیب کشیدن در تنه درخت خواهد بود.

چون نکات اضافی در روایتهایی است که در آن سوره‌ها آمده ان شاء‌الله هنگام بحث از آیات مذکور، درباره این نکات بحث خواهد شد.

۲) «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ»

ساحران ایمان آوردن خود را با تعبیر «آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمينَ: به رب العالمین ایمان آوردیم» (شعراء/47) بیان کردند؛ اما فرعون ایمان آوردن آنان را با تعبیر «آمنتم له: به نفع او ایمان آوردید» بیان کرد؛ این نشان می‌دهد که:

الف. فرعون یک پراگماتیست بود که دغدغه کشف حقیقت و باطل در قبال منافع و حفظ حکومتش، در نظر او نه حتی کم‌رنگ بلکه بی‌رنگ بود (سید محمد روحانی، مقاله۸، ص۳۳).

ب. وقتی از تعبیر «له: به نفع او» استفاده می‌کند دارد موضوع را عوض می‌کند، در واقع او رب العالمین را که قبول ندارد؛ می خواهد بگوید شما به نفع موسی ایمان آوردید؛ و این نشان می‌دهد که او حتی ایمان آوردن را هم صرفا به عنوان یک اقدام سیاسی حزبی و جناحی می‌بیند نه یک موضع‌گیری عمیق وجودی.

ج. ...

۳) «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ»

چرا با اینکه آنها گفتند ما به رب موسی و هارون ایمان آورردیم فرعون گفت «آمنتم له» و نگفت «آمنتم لهما»؟

الف. در کل حکایت موسی و فرعون، با یک بی‌اعتنایی جدی از جانب فرعون به هارون مواجهیم، که با اینکه از ابتدا گفتند «ما فرستاده رب العالمین هستیم» اما وی فقط موسی را طرف خطاب خود قرار داد. گویی به هر دلیلی وی می‌خواهد هارون اصلا به چشم نیاید.

ب. ....

۴)‌ «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ»

چرا فرعون مواخذه ایمان آوردن ساحران را به اینکه بدون اذن وی این کار را انجام داده‌اند گره زد؟

الف. فرعون یک پراگماتیست بود و سخن فرعون این نبود که شما نباید ایمان بیاورید؛ بلکه این بود که بدون اجازه من نباید ایمان آورید و اگر می‌خواهید ایمان بیاورید باید در چارچون قانون و مقررات حکومت من باشد. من اصلا کاری به کار ایمان شما ندارم؛ مخالفت من با هنجارشکنی شماست. شما آزادید ایمان بیاورید یا نیاورید اما آزاد نیستید که قوانین و قواعد موجود را زیر پا بگذارید. ایمان و اعتقاد اساسا صلاحیت آ» را ندارد که در چنین اموری مداخله کند. (سید محمد روحانی، مقاله۸، ص۳۵-۳۶).

نکته تخصصی جامعه‌شناسی: (جایگاه دین در زندگی اجتماعی)

به نظر می‌رسد این نگرش فرعون اساس و پایه تمدن لیبرالیستی در دنیای معاصر است. نظام لیبرالیستی غرب، در بناین فکری خود، نظامی است فازغ از دین، نه ضد دین؛ آنها دین را امری شخصی و خصوصی می دانند و معتقدند اعتقادات دینی نباید در رفتار سیاسی و اجتماعی افراد دخالت جدی داشته باشد؛ و چنین محدودیتی را برای دین، فارغ از محتوا و حتی نوع دین قائلند. برایشان مهم نیست که آن دین چه آموزه‌هایی دارد؛ مهم این است که این آموزه‌های نباید از حوزه فردی و شخصی پا بیرون بگذارد... در واقع، آنها معنقدند که حوزه دخالت دین را باید مستقل از متن و محتوای دین و به صورت برون‌دینی معین کرد؛ و فرعون هم همین موضع را دارد (سید محمد روحانی، مقاله۸، ص۳۷-۳۸).

ب. او از ابتدا مسأله‌اش حقانیت یا عدم حقانیت موسی ع نبود، بلکه صرفا حفظ قدرت خویش بود؛ و از این رو، ناخودآگاه مسأله اصلی و ریشه مخالفت خود را بیان کرد.

ج. این بازتاب خوی فرعونی اوست؛ که مسأله اصلی را این می‌بیند که همه کارها – حتی ایمان آوردن یا نیاوردن هم به عنوان عمیق‌ترین اقدام وجودی مربوط به لایه‌های باطنی انسان – تنها و تنها با اجازه او انجام شود. به تعبیر دیگر، برای او ایمان آوردن یا نیاوردن ساحران اهمیتی نداشت؛ آنچه اهمیت داشت این بود که در کشور وی بدون اجازه وی اقدامی رخ ندهد.

د. ...

۵) «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعينَ»

این آیه از مصادیق واضح «وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ‏؛ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعين‏» (نمل/۵۰-۵۱) است که فرعون مکری کرد ولی خداوند با مکر خود فرعون مکر وی را بر باد داد.

فرعون ابتدا مغالطه بسیار فنی و دقیقی مرتکب شد که واقعا از منظر یک مخاطب بیرونی دیگر معجزه موسی ع در برابر آن مغالطه بی‌خاصیت می‌شد؛ و اینجا مکر مجدد فرعون بود که کار را علیه وی تمام کرد:

همه دیدند عصای موسی مار شد و عصاهای ساحران هم مار شد و عصای موسی بر آن عصاها غلبه کرد. تا اینجا غلبه با حضرت موسی ع است. اما فرعون ساحران را متهم کرد که موسی بزرگ شماست و شما با هم تبانی کرده‌اید.

یک مخاطب عمومی غیرمتخصص که از سحر سررشته‌ای ندارد این احتمال را کاملا معقول می‌داند به‌ویژه که موسی ع مدتهاست که در مصر نبوده است و ساحران هم از شهرهای مختلف جمع شده‌اند. اگر فرعون به همین بسنده می‌کرد شاید پیروز میدان می‌شد؛ یعنی شبهه‌ای که وارد کرد بقدری قوی بود که یک انسان منطقی که در سحر تخصص نداشت دیگر نمی‌توانست با دیدن اینکه عصای موسی بر عصاهای ساحران غلبه کرده حق را به موسی بدهد.

اما فرعون خواست مکرش را تقویت کند و اینجاست که خداوند با مکر خود فرعون، نقشه وی را زمین زد. وی ساحران را تهدید به عذابی شدید کرد و انتظار داشت ساحران تسلیم شوند و این انتظاری است که در پی ادعای فرعون، هر مخاطبی در این صحنه دارد. یعنی اگر واقعا تبانی‌ای برای کسب قدرت باشد تا جایی این تبانی ادامه پیدا می‌کند که شخص زنده بماند. اگر قرار قطعی به کشته شدن باشد حتما افرادی که تبانی کرده‌اند سعی می‌کنند از موضع خود برگردند تا بلکه جان خود را حفظ کنند. اما در آیات بعد می‌بینیم که ساحران این کشته شدن را با روی باز پذیرا شدند.

اینجاست که مکر فرعون به ضرر خودش تمام شد؛ زیرا مخاطب بی‌طرفی که سحر هم نمی‌داند با این واکنش ساحران می‌فهمد که تبانی‌ای در کار نبوده است و واقعا ساحران به موسی ع ایمان آورده‌اند که تا پای جان حاضرند پیرو وی باشند.

نظرات کاربران

ثبت نظر