أَرْجِهْ
اهل لغت هم درباره این اختلاف دارند که اصل ماده «رجأ» به همان ماده «رجو» برمیگردد۱ و اینها به یک معنا هستند و هم در اینکه حتی خود ماده «رجو» به یک معنا دلالت دارد یا خیر؟
ابن فارس بر این باور است که ماده «رجو» بر دو اصل متباین دلالت دارد: یکی در معنای امید و آرزو، که گاه توسعه معنایی پیدا کرده و حتی برای خوف هم از تعبیر رجاء استفاده میشود مانند «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳)؛ و دیگری در معنای «کنار و طرف و حاشیه»ی چیزی: «وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها: فرشتگان در نواحی و اطراف آسمان مستقرند» (حاقة/17)؛ و سپس تذکر میدهد که وقتی به جای حرف عله از همزه استفاده میشود «رجأ» به معنای «تاخیر انداختن» است همانند: «تُرْجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُن» (احزاب/53) (معجم المقاييس اللغة، ج2، ص494-495۲).
راغب گویی اینها را یک ماده دانسته؛ و با اینکه به لحاظ چینش در کتاب خود گویی آن را از ماده «رجو» دانسته (زیرا آن را آخرین مادهای که با «رج» ساخته میشود آورده) اما به لحاظ توضیح گویی اصل این ماده را «رجأ» میداند زیرا ابتدا با ارجاع به آیه «وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها» (حاقة/17) «رجأ» را به معنای جنب و کنار چیزی دانسته و «رجاء» را به معنا گمانی که اقتضای حصول چیزی مسرتبخش دارد؛ و آیه «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳) را به همین معنا دانسته هرچند به قولی هم که این را به معنای خوف دانسته اشاره کرده اما توضیح داده که اساسا این بدان جهت است که خوف و رجاء متلازم یکدیگرند و آیات «وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ» (نساء/104)، «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ» (توبة/106) را هم شاهد بر این سخن آورده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص346۳). وی درباره کاربرد این ماده در معنای تأخیر هیچ توضیحی نداده است.
مرحوم مصطفوی هم با اینکه این دو ماده را مستقل از هم، اما یکجا بحث کرده، در پایان تحلیلش ابراز میدارد که بعید نیست در اشتقاق کبیر به هم برگردند.۴ وی ماده «رجو» را به معنای توقع داشتن چیزی خوب و تمایل بدان دانسته و معنای را ما بین آرزو و طمع معرفی کرده است بدین بیان که آرزو غالبا در مورد چیزی به کار میرود که حصولش بعید است و طمع در مورد چیزی که حصولش نزدیک است؛ و از جهتی شبیه خوف دانسته چرا که در خوف توقع ضرر مشکوک است و گمان به وقوعش میرود و رجاء هم خالی از شک نیست (ظاهرا ایشان این را معادل کلمه فارسی «امید» میدانند]. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج4، ص78۵). وی در ادامه توضیح میدهد که رجاءنقطه مقابل خوف است [يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ؛اسراء/۵۷] : خوف حالت اضطراب در مواجهه با ضرر است که لازمهاش خود را حفظ کردن برای ایمن ماندن از آن خطر است؛ اما رجاء برخلاف آن، حالت تمایل و توقع حصول خیر است که شخص میکوشد مقدمات و زمینههای حصول و تحقق آن را آماده کند (همان، ۷۹) و تحلیل کسانی که آن را در آیه «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳) به معنای خوف میگیرند بشدت تخطئه میکند (همان، ۸۱۶). وی درباره کلمه «ارجاء» به معنای تأخیر میگوید میتواند از ماده «رجأ» به معنای تأخیر باشد و میتواند از «رجاء» باشد چرا که انتظار کشیدن هم با نوعی تاخیر در وقوع واقعه مورد انتظار، همراه است و برخلاف ابن فارس که «رجا» به معنای کنار و ناحیه چیزی را یک معنای مستقل میدانست بر این باور است که این کلمه اسم ساخته شده از «رجاء» است و معنایش چیزی است که به حصول آن در آینده و وقوع آن در کنارهها اعم از کناره و جنب مکانی یا زمانی) امید میرود (یترجی) و به معنای مطبق ناحیه و جنب نیست (همان، ص۷۹-۸۰۷).
وی ماده «رجو» را به کلمات تمنی (از «منی») و انتظار (از «نظر») و توقع (از «وقع») و ترقب (از «رقب») و شهوت (از «شهو») و محبت (از «حبب») نزدیک میداند و تفاوت آن را با اینها در این میداند که:
شهوت فقط به لذتهای محسوس تعلق میگیرد و میل طبع است بدانچه قبلا بوده است؛
تنمی علاقه و میل قبل به حصول چیزی در آینده است در حالی که میبیند که در گذشته یا آینده آن را از دست داده است خواه از جنس لذت باشد یا دفع مکروه؛
انتظار توقع حصول چیزی و نظر کردن بدان است خوب باشد یا بد؛ (عسکری هم بر این تفاوت تأکید میکند که انتظار عام است اما ترجی صرفا انتاظر چیز خوبی را داشتن؛ الفروق في اللغة، ص67۸).
توقع و ترقب انتظار حصول چیزی در زندیک است، در توقع توجه اصلی معطوف به جهت وقوع آن چیز است و از طمع قویتر است؛ اما در ترقب توجه اصلی به جهت مراقبت از آن چیز است؛
محبت میل شدید و دوست داشتن است و نقطه مقابل بغض و توجه اصلی در آن معطوف به حیثیت دوست داشتن است
بدین ترتیب از نظر وی مفهوم انتظار در همه کلمات رجاء و طمع و أمل (آرزو) و تمنی و توقع و ترقب أخذ شده و البته در هریک قید خاصی مورد نظر است. اما در کلمات شهوت و عشق و محبت و مشیت و قصد و اراده و میل و تصمیم و عزم و قضاء مفهوم انتظار لحاظ نشده و در اینها عمدتا جهت تمایل لحاظ شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج4، ص79۹)
وی درباره آیات «تُرْجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ» (احزاب/۵۱)، «أَرْجِهْ وَ أَخاهُ» (شعراء/۳۶)، «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِم» (توبه/۱۰۶) هم احتمال این را مطرح میکند که از ماده «رجأ» و به معنای تأخیر انداختن باشد و هم اینکه از «رجو» و به معنای اینکه آنها را به خیر و عاقبت خوبی امیدوار کردن (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج4، ص81۱۰) - که با توجه به اینکه کلمه اخیر در برخی قرائتها به صورت «مُرجَئون» قرائت شده، دیگرانی هم هستند که این را از همین باب دانستهاند (كتاب العين، ج6، ص174) - و در مورد آیه «وَ الْمَلَكُ عَلى أَرْجائِها» (حاقه/۱۷) اگرچه معنای جانب و کنار را ترجیح می دهد و آ» را طبق توضیحات فوق ذیل معنای رجاء شرح میدهد (میفرماید دلالت دارد بر ظهور فرشتگان در جوانبی که مورد رجاء و انتظار بوده) و میکوشد توضیحی عرفانی برای آن بیاورد، اما بعید نمیداند که از «رجأ» باشد بدین معنا که فرشتگان در ورای حجاب و آسمان و اطراف و جوانب متأخر آن ظاهر و مستقرند؛ و همینجاست که ابراز میدارد بعید نیست دو ماده «رجأ» و «رجو» در اشتقاق کبیر به هم برگردند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج4، ص82۱۱).
حسن جبل هم بین این دو ماده تفکیک کرده است. وی با اشاره به کاربرد کلمه «رجا» به کناره چاه از بالا تا پایین آن، معنای محوری ماده «رجو» را اشراف بر جسم قائم بر شیبی که در آن ماده نافعی باشد دانسته است۱۲، که از همین حالت اشراف یک نحوه اشراف بر خوبی اتزاع شده و به همین مناسبت در معنای امید و آروز به کار رفته و احتمال داده بخاطر اینکه در این ماده یک نحوه معنای اشراف بر یک شیب عمیق است و اضطرابی که این میتواند در شخص ایجاد کند برخی گفتهاند در آیه «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳) در معنای «خوف» هم به کار رفته است هرچند ترجیح خودش این است که اینجا هم به همان معنای امید و طمع باشد که حضرت نوح آنها را مواخذه میکند چرا در دل امیدی به خدا ندارید؛ اما معنای محوری ماده «رجأ» را این دانسته است که کسی که به چیزی روی آورده مسافتی تأخر یا تاخیر داشته باشد و به کاربرد آن در تعبیر «أرجأت الناقة» اشاره کرده که در جایی به کار میرود که زمان زایمان بچه شتر نزدیک شده باشد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۵۸-۷۶۰).
در مجموع، ماده «رجو» و «رجأ» و مشتقات آنها 28 مورد در قرآن کریم آمده است.
ابْعَثْ
قبلا بیان شد که ماده «بعث» در اصل به معنای برانگیختن (إثارة) است. برخی توضیح دادهاند برانگیختنی که همراه باشد با به جانب چیزی یا کاری روانه کردن، که متناسب با مورد آن تفاوت میکند؛ اما برخی اصل معنا را همان «برانگیختن» (که مرکب از دو مفهوم «اختیار» و «رفع» [بالا بردن و بلند کردن] است) میدانند و بر این باورند که معانیای همچون فرستادن و به جانب چیزی روان کردن و رساندن و ... که برخی از اهل لغت به عنوان معنای این ماده ذکر کردهاند، در زمره کاربردهای مجازی آن است.
این ماده در کاربردهای قرآنیاش:
هم در مورد احیای مردگان این تعبیر به کار رفته است (ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ، بقره/۵۶) چنانکه کلمه «يَوْمَ يُبْعَثُونَ» (اعراف/۱۴) «يَوْمُ الْبَعْث» (روم/۵۶) و حتی بدون کلمه «یوم» برای اشاره به روز قیامت (إِنْ كُنْتُمْ في رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ؛ حج/۵) و اصل برانگیختن انسانها در قیامت (ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلاَّ كَنَفْسٍ واحِدَة؛ لقمان/۲۸) به کار میرود؛ و ظاهرا به همین مناسبت در آیات «وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ» (کهف/۱۹) در مورد بیدار کردن از خواب (المیزان، ج۱۳، ص۲۴۹) به کار رفته است؛ که این کاربرد بقدری شیوع دارد که تعبیر «رَجُلٌ بَعِث» به معنای کسی است که خیلی سریع از خواب بیدار میشود و خواب بر او غلبه نمیکند؛ هرچند برخی گفتهاند این کاربرد «بعث» برای بیدار شدن، به خاطر قرابت نزدیک «خواب» با «مرگ» است چنانکه تعبیر «توفی» نیز برای هردوی آنها به کار رفته است (انعام/۶۰؛ و نیز: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي لَمْ تَمُتْ في مَنامِها؛ زمر/۴۲)
و هم در مورد برگزیدن شخصی به مقام نبوت (رَبَّنا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ، بقره/۱۲۹) ویا کسی را به مقام و مرتبهای رساندن «أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» (اسراء/۷۹) و بلکه مطلق برانگیختن شخصی برای انجام یک ماموریت: (ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في سَبيلِ اللَّهِ ... إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً، بقره/۲۴۶-۲۴۷)؛ که در این کاربرد، برخی از ویژگیهای کلمه «بعث» را این میدانند که همواره در مورد افراد عاقل به کار میرود لذا میتوان گفت «بعثت فلانا بكتابي» اما نمیتوان گفت که «بعثت كتابي اليك» (الفروق في اللغة، ص۲۸۳)؛ اما باید گفت که در قرآن کریم تنها یکبار کلمه «بعث» برای موجود ظاهرا غیرعاقل (عذاب) استفاده شده است: «هُوَ الْقادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ» (انعام/۶۵) که با این توضیح، یا باید این کاربرد را مجازی و استعاری دانست و منظور «بعث فرشتگان عذاب برای ارسال عذاب» بوده؛ و یا تعبیری بسیار لطیف، که میخواهد غیرمستقیم بفهماند که همه موجودات عالم (حتی عذابی که فرستاده میشود) جنود دارای درک و شعور تحت فرمان خداوندند (از باب آیهی «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ» اسراء/۴۴) ...
همچنین اشاره شد که کلمه بعث به کلمات «ارسال» (فرستادن) و «انفاذ» (جاری کردن) و «نشور» (بلند کردن و پراکندن) بسیار نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفتهاند:
تفاوتش با ارسال در این است که «بعث» مطلق برانگیختن کسی است که هدف از این کار میتواند صرف خود آن شخصی که برانگیخته شده، باشد مانند اینکه کودک را برای رفتن به مدرسه برمیانگیزانیم؛ اما ارسال (فرستادن) حتما با بردن پیام (رساله)ای است و مخاطب ثالثی حتما در نظر است؛
تفاوتش با انفاذ در این است که «بعث» چنانکه اشاره شد فقط در مورد افراد عاقل به کار میرود، اما انفاذ در مورد عاقل و غیر عاقل به کار میرود؛ و نیز انفاذ شامل حمل و غیرحمل میشود در حالی که «بعث» شامل حمل نمیشود؛ از این رو در تعابیری مانند «أنفذت كتابي اليك» ویا «أنفذت اليك جميع ما تحتاج اليه» نمیتوان کلمه «بعث» را به جایش قرار داد؛
و تفاوتش با «نشور» در این است که «بعث» ناظر است به اصل بیرون آوردن افراد از قبرها (مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا؛ یس/۵۲) در حالی که «نشور» ناظر است به نشر دادن و ظهور و آشکار شدن همگان در آن عرصه و ظهور اعمالشان در پیشگاه خلایق؛ چنانکه گفته میشود «نشرت اسمك: اسمت را نشر دادی» ویا «نشرت فضيلة: آن کار خوب را نشر دادی»
جلسه ۹۶۳ http://yekaye.ir/an-nesa-4-35/
الْمَدائِنِ
قبلا بیان شد که «مدائن» جمع «مدینة» است؛ اما درباره اینکه اصل ماده آن چیست بین اهل لغت اختلاف است.
برخی آن را از ماده «دین» دانستهاند که درباره این ماده (و این قول) قبلا به تفصیل توضیح داده شد که:
اغلب کاربرد کلمه «دین» در معنای شریعت و مذهب را هم ذیل همان معنای حقیقی طاعت مورد بررسی قرار دادهاند، چنانکه به عبد و کنیز نیز «مَدین» و «مدینة» گویند چون در برابر مولای خود ذلیل و مطیعند. بر اساس توضیح آنها در بسیاری از موارد کلمه «دین» هم به معنای طاعت میتواند گرفته شود، و هم به معنای حکم و شریعت و آیین، و هم به معنای جزا؛ چنانکه در خصوص تعبیر «یوم الدین» (که بار در قرآن کریم به کار رفته) ویا در خصوص آیه «ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ» (یوسف/۷۶) هر سه احتمال مطرح شده است؛ و چهبسا «مدینه» (شهر) را هم بدین جهت چنین نامیدهاند که در آن حکومتی برقرار است و اطاعت از حاکمان موضوعیت دارد؛ و حتی برخی احتمال دادهاند که اساسا چون حقیقت دین در قیامت آشکار میشود و آنجاست که همه تحت انقیاد و خضوع کامل در برابر احکام الهی هستند از آن روز به «یوم الدین» تعبیر شده باشد..
در مقابل، برخی معنای بدهکاری و یا بردگی را (که اشاره شد مدین و مدینه به معنای عبد و کنیز است) محور اصلی تحلیل این ماده قرار داده و گفتهاند معنای محوری این ماده «حقی برای دیگری است که با قوت و تمکنی شدید ذمهای را برعهده شخص مورد نظر بار میکند» و «دین» به معنای شریعت و آیین و نیز به معنای حساب و کتاب و جزا را هم از همین باب دانستهاند.
جلسه ۱۰۲۳ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-56/
همچنین ذیل کلمه «مدینین» اشاره شد که برخی احتمال دادهاند که این کلمه، نه از ماده «دین» بلکه از ماده «مدن» و بر وزن فعیل باشد؛ یعنی از کلمه «مدینه» به معنای شهر باشد و بنا بر اینکه وجه تسمیه «مدینه» به شهر، اقامت کردن در آن باشد میخواهد بفرماید اگر فکر میکنید که شما مقیم نخواهید بود؛ یعنی اگر عذابی هم باشد موقت است؛ یعنی خطاب آیه، نه به منکران اصل قیامت، بلکه به کسانی باشد که دوام عذاب را انکار می کنند: «و قالوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً» (بقرة/80) و برای همین در مواردی متجری و بیمبالات میشوند.
جلسه ۱۰۵۳ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-86/
حاشِرين
درباره ماده «حشر»۱۳ ابن فارس بعد از اینکه آن را به مادههای «حشو»، «حشی» (به معنای چیزی در ظرفی به تمامه گذاشته شود مثل احشاء) و «حشد» (شبیه معنای قبل و در جایی به کار میرود که عدهای جمع شوند و به همکاری مشغول باشند) نزدیک دانسته، گفته است معنای اضافهای هم دارد و آن سوق دادن و برانگیختن و برانگیخته شدن است و از سایر اهل لغت نقل کرده که گفتهاند حشر به معنای هر جمع کردنی است که با سوق دادن همراه باشد و در مورد گوش هم تعبیر «أُذُنٌ حَشْرَةٌ» به کار میرود از این جهت که یک حالت جمعشدگی در آن هست؛ و حشرات (جنبندگان کوچک زمینی) را هم بخاطر کثرتشان و اینکه یک دفعه براه میافتند حشرات گویند و تعبیر «حَشْوَر» به مردم عظیم الجثه یا چاق گفته میشود و وی از کاربردهای شاذ این ماده را کاربرد کلمه « حَشْر» در خصوص مرد سبکوزن و نیز در معنای تیز و ظریف در «سنان حشر» دانسته است (معجم المقاييس اللغة، ج2، ص۶۶-۶۷۱۴).
راغب به همین مقدار بسنده کرده است که کلمه «حشر» به معنای بیرون آوردن جماعتی از جایگاه خود و سوق دادن و برانگیختن آنها برای جنگ و مانند آن به کار میرود و تأکید میکند که این کلمه جز برای جماعت به کار نمیرود (مفردات ألفاظ القرآن، ص237۱۵) و عسکری نیز همین دو معنای «سوق» و «جمع» را در این ماده پررنگ دانسته و تفاوت این دو را در همین دانسته در کلمه «حشر» نوعی سوق دادن هم لحاظ شده است؛ اما کلمه «جمع» لزوما چنین معنایی ندارد و صرف کنار هم قرار گرفتن را میرساند (الفروق في اللغة، ص136۱۶).
مرحوم مصطفوی هم در تحلیلی نزدیک به سخن فوق، اصل واحد در این ماده را ترکیبی از سه مفهوم «بعث» (برانگیختن) و «سوق» و «جمع» دانسته و برخورداری از این سه مولفه را وجه تمایز این ماده با مادههای «بعث» و «نشر» و «جمع» و «سوق» دانسته است. وی در مورد کلمه «حشره» این احتمال را مطرح کرده که در اصل جمع «حاشر» بوده باشد و سپس کمکم به مناسبت این نحوه انبعاث و خروجشان از زیر زمین و پخش شدنشان، به نحو اسم علم بدین معنای خاص به کار رفته است؛ و در مورد گوش هم میگوید وجه تسمیهاش این است ک گویی از سوراخ خود خارج شده و در بیرون سوراخ خود جمع شده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص224۱۷). توجه شود که کلمه «حشره» در ادبیات امروز تفاوتی با اصل این کلمه در زبان عربی دارد. در ادبیات امروز به خاطر ذهنیت ناشی از رشته زیستشناسی ما حشرات را دستهای از بیمهرگان میدانیم؛ اما کاربرد این کلمه در عربی حیوانات کوچکی است که در زمین غالبا مخفی میشوند و یک نحوه زندگی جمعی دارند از این رو مثلا نهتنها امثال مورچه و سوسک، بلکه حیواناتی نظیر موش و موش صحرایی را هم در زمره حشرات قرار میدهند و از آن سو حیواناتی همچون زنبور و مگس را خارج از حشرات میدانند.
اما حسن جبل تحلیلی اساسا متفاوت دارد. وی با اشاره به برخی کاربردهای ماده «حشر»، معنای محوری آن را برکندن قشر ظاهری چیزی یا امری که در ظاهر پخش و منتشر شده باشد دانسته است و توضیح داده که به همین مناسبت است که حشر به معنای بیرون آوردن و جدا کردن جماعتی از مقر خودشان به کار رفته و البته تذکر داده است که گاهی در این ماده حیثیت جمع کردن بدون توجه به آن معنای برکندن غلبه میکند. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۴۳۶۱۸) از نظر وی حرف «ح« بر یک نحوه کندن و حک کردن بر چیزی اشاره دارد و حرف «ش»بر انتشار و پخش شدن، ترکیب دو حرف «حش» را به معنای یک نحوه خشکی و خشن بودن همراه با منتشر شدن دانسته، و حرف «ر» بر یک نحوه استرسال و رها شدن و ترکیب اینها دلالت دارد بر یک برکندن قشر منتشر تیز یا خشن از محل خود همانند «حشر سنان» [= تیز کردن دندان] و لازمه آن جمع [= انباشته] شدن آن چیزهایی است که کنده شده همانند حشر مردم (همان، ص۴۳۲ و ۴۳۷).
این ماده در قرآن کریم عموما به صورت ثلاثی مجرد به کار رفته است، هم در فعل ماضی: «وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» (تکویر/5)، «قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني أَعْمی» (طه/۱۲۵)، و هم مضارع: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» (مریم/85)، «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً» (طه/102)، و هم مستقبل: «فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَميعاً» (نساء/172)، و هم امر: «احْشُرُوا الَّذينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ» (صافات/22)؛ و از آن هم به صورت اسم فاعل به کار رفته: «وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ» (اعراف/۱۱۱) و هم اسم مفعول: «وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّاب» (ص/۱۹).
این ماده در قرآن کریم اگرچه در مورد جمع شدنهای دنیوی هم به کار رفته است: «وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ» (شعراء/36) یا «وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ» (نمل/17) اما در قرآن کریم عمدتا ناظر به حشر در قیامت است، به نحوی که از کل کاربردهای این ماده، 35 مورد آن مربوط به برانگیختن بعد از مرگ است که برخی از آنها مشخصا ناظر به «رجعت» میباشد، مانند: «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ “فَوْجاً مِمَّنْ” يُكَذِّبُ بِآياتِنا» (نمل/83).
این ماده و مشتقات آن جمعا ۴۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.