سوره الشعراء - آیه 36

۱۲۵۰) سوره شعراء (۲۶) آیه ۳۶ قاٰلُوۤا اَرْجِهْ وَ اَخاٰهُ وَابْعَثْ فِی الْمَداٰئِنِ حاٰشِرٖینَ ۱ ربیع‌الاول ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۵/۲۳

گفتند او و برادرش را واپس انداز و در شهرها برانگیزانندگانی را گسیل بدار.

أَرْجِهْ

اهل لغت هم درباره این اختلاف دارند که اصل ماده «رجأ» به همان ماده «رجو» برمی‌گردد۱ و اینها به یک معنا هستند و هم در اینکه حتی خود ماده «رجو» به یک معنا دلالت دارد یا خیر؟

ابن فارس بر این باور است که ماده «رجو» بر دو اصل متباین دلالت دارد: یکی در معنای امید و آرزو، که گاه توسعه معنایی پیدا کرده و حتی برای خوف هم از تعبیر رجاء استفاده می‌شود مانند «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳)؛ و دیگری در معنای «کنار و طرف و حاشیه»ی چیزی: «وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها: فرشتگان در نواحی و اطراف آسمان مستقرند» (حاقة/17)؛ و سپس تذکر می‌دهد که وقتی به جای حرف عله از همزه استفاده می‌شود «رجأ» به معنای «تاخیر انداختن» است همانند: «تُرْجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُن‏» (احزاب/53) (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص494-495۲).

راغب گویی اینها را یک ماده دانسته؛ و با اینکه به لحاظ چینش در کتاب خود گویی آن را از ماده «رجو» دانسته (زیرا آن را آخرین ماده‌ای که با «رج» ساخته می‌شود آورده) اما به لحاظ توضیح گویی اصل این ماده را «رجأ» می‌داند زیرا ابتدا با ارجاع به آیه «وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها» (حاقة/17) «رجأ»‌ را به معنای جنب و کنار چیزی دانسته و «رجاء» را به معنا گمانی که اقتضای حصول چیزی مسرت‌بخش دارد؛ و آیه «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳) را به همین معنا دانسته هرچند به قولی هم که این را به معنای خوف دانسته اشاره کرده اما توضیح داده که اساسا این بدان جهت است که خوف و رجاء متلازم یکدیگرند و آیات «وَ تَرْجُونَ‏ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ»‏ (نساء/104)، «وَ آخَرُونَ‏ مُرْجَوْنَ‏ لِأَمْرِ اللَّهِ‏» (توبة/106)‌ را هم شاهد بر این سخن آورده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص346۳). وی درباره کاربرد این ماده در معنای تأخیر هیچ توضیحی نداده است.

مرحوم مصطفوی هم با اینکه این دو ماده را مستقل از هم، اما یکجا بحث کرده، در پایان تحلیلش ابراز می‌دارد که بعید نیست در اشتقاق کبیر به هم برگردند.۴ وی ماده «رجو» را به معنای توقع داشتن چیزی خوب و تمایل بدان دانسته و معنای را ما بین آرزو و طمع معرفی کرده است بدین بیان که آرزو غالبا در مورد چیزی به کار می‌رود که حصولش بعید است و طمع در مورد چیزی که حصولش نزدیک است؛ و از جهتی شبیه خوف دانسته چرا که در خوف توقع ضرر مشکوک است و گمان به وقوعش می‌رود و رجاء هم خالی از شک نیست (ظاهرا ایشان این را معادل کلمه فارسی «امید» می‌دانند]. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص78۵). وی در ادامه توضیح می‌دهد که رجاء‌نقطه مقابل خوف است [يَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافُونَ عَذابَهُ؛‌اسراء/۵۷] : خوف حالت اضطراب در مواجهه با ضرر است که لازمه‌اش خود را حفظ کردن برای ایمن ماندن از آن خطر است؛ اما رجاء ‌برخلاف آن، حالت تمایل و توقع حصول خیر است که شخص می‌کوشد مقدمات و زمینه‌های حصول و تحقق آن را آماده کند (همان، ۷۹) و تحلیل کسانی که آن را در آیه «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳) به معنای خوف می‌گیرند بشدت تخطئه می‌کند (همان، ۸۱۶). وی درباره کلمه «ارجاء» به معنای تأخیر می‌گوید می‌تواند از ماده «رجأ» به معنای تأخیر باشد و می‌تواند از «رجاء» باشد چرا که انتظار کشیدن هم با نوعی تاخیر در وقوع واقعه مورد انتظار، همراه است و برخلاف ابن فارس که «رجا» به معنای کنار و ناحیه چیزی را یک معنای مستقل می‌دانست بر این باور است که این کلمه اسم ساخته شده از «رجاء» است و معنایش چیزی است که به حصول آن در آینده و وقوع آن در کناره‌ها اعم از کناره و جنب مکانی یا زمانی) امید می‌رود (یترجی) و به معنای مطبق ناحیه و جنب نیست (همان، ص۷۹-۸۰۷).

وی ماده «رجو» را به کلمات تمنی (از «منی») و انتظار (از «نظر») و توقع (از «وقع») و ترقب (از «رقب») و شهوت (از «شهو») و محبت (از «حبب») نزدیک می‌داند و تفاوت آن را با اینها در این می‌داند که:

شهوت فقط به لذتهای محسوس تعلق می‌گیرد و میل طبع است بدانچه قبلا بوده است؛

تنمی علاقه و میل قبل به حصول چیزی در آینده است در حالی که می‌بیند که در گذشته یا آینده آن را از دست داده است خواه از جنس لذت باشد یا دفع مکروه؛

انتظار توقع حصول چیزی و نظر کردن بدان است خوب باشد یا بد؛ (عسکری هم بر این تفاوت تأکید می‌کند که انتظار عام است اما ترجی صرفا انتاظر چیز خوبی را داشتن؛ الفروق في اللغة، ص67۸).

توقع و ترقب انتظار حصول چیزی در زندیک است، در توقع توجه اصلی معطوف به جهت وقوع آن چیز است و از طمع قوی‌تر است؛ اما در ترقب توجه اصلی به جهت مراقبت از آن چیز است؛

محبت میل شدید و دوست داشتن است و نقطه مقابل بغض و توجه اصلی در آن معطوف به حیثیت دوست داشتن است

بدین ترتیب از نظر وی مفهوم انتظار در همه کلمات رجاء و طمع و أمل (آرزو) و تمنی و توقع و ترقب أخذ شده و البته در هریک قید خاصی مورد نظر است. اما در کلمات شهوت و عشق و محبت و مشیت و قصد و اراده و میل و تصمیم و عزم و قضاء مفهوم انتظار لحاظ نشده و در اینها عمدتا جهت تمایل لحاظ شده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص79۹)

وی درباره آیات «تُرْجِي‏ مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ» (احزاب/۵۱)، «أَرْجِهْ‏ وَ أَخاهُ» (شعراء/۳۶)، «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِم» (توبه/۱۰۶) هم احتمال این را مطرح می‌کند که از ماده «رجأ» و به معنای تأخیر انداختن باشد و هم اینکه از «رجو» و به معنای اینکه آنها را به خیر و عاقبت خوبی امیدوار کردن (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص81۱۰) - که با توجه به اینکه کلمه اخیر در برخی قرائتها به صورت «مُرجَئون» قرائت شده، دیگرانی هم هستند که این را از همین باب دانسته‌اند (كتاب العين، ج‏6، ص174) - و در مورد آیه «وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها» (حاقه/۱۷) اگرچه معنای جانب و کنار را ترجیح می دهد و آ» را طبق توضیحات فوق ذیل معنای رجاء‌ شرح می‌دهد (می‌فرماید دلالت دارد بر ظهور فرشتگان در جوانبی که مورد رجاء و انتظار بوده) و می‌کوشد توضیحی عرفانی برای آن بیاورد، اما بعید نمی‌داند که از «رجأ» باشد بدین معنا که فرشتگان در ورای حجاب و آسمان و اطراف و جوانب متأخر آن ظاهر و مستقرند؛ و همینجاست که ابراز می‌دارد بعید نیست دو ماده «رجأ» و «رجو» در اشتقاق کبیر به هم برگردند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏4، ص82۱۱).

حسن جبل هم بین این دو ماده تفکیک کرده است. وی با اشاره به کاربرد کلمه «رجا» به کناره چاه از بالا تا پایین‌ آن، معنای محوری ماده «رجو» را اشراف بر جسم قائم بر شیبی که در آن ماده نافعی باشد دانسته است۱۲، که از همین حالت اشراف یک نحوه اشراف بر خوبی اتزاع شده و به همین مناسبت در معنای امید و آروز به کار رفته و احتمال داده بخاطر اینکه در این ماده یک نحوه معنای اشراف بر یک شیب عمیق است و اضطرابی که این می‌تواند در شخص ایجاد کند برخی گفته‌اند در آیه «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (نوح/۱۳) در معنای «خوف» هم به کار رفته است هرچند ترجیح خودش این است که اینجا هم به همان معنای امید و طمع باشد که حضرت نوح آنها را مواخذه می‌کند چرا در دل امیدی به خدا ندارید؛ اما معنای محوری ماده «رجأ» را این دانسته است که کسی که به چیزی روی آورده مسافتی تأخر یا تاخیر داشته باشد و به کاربرد آن در تعبیر «أرجأت الناقة» اشاره کرده که در جایی به کار می‌رود که زمان زایمان بچه شتر نزدیک شده باشد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۵۸-۷۶۰).

در مجموع، ماده «رجو» و «رجأ» و مشتقات آنها 28 مورد در قرآن کریم آمده است.

ابْعَثْ

قبلا بیان شد که ماده «بعث» در اصل به معنای برانگیختن (إثارة) است. برخی توضیح داده‌اند برانگیختنی که همراه باشد با به جانب چیزی یا کاری روانه کردن، که متناسب با مورد آن تفاوت می‌کند؛ اما برخی اصل معنا را همان «برانگیختن» (که مرکب از دو مفهوم «اختیار» و «رفع» [بالا بردن و بلند کردن] است) می‌دانند و بر این باورند که معانی‌ای همچون فرستادن و به جانب چیزی روان کردن و رساندن و ... که برخی از اهل لغت به عنوان معنای این ماده ذکر کرده‌اند، در زمره کاربردهای مجازی آن است.

این ماده در کاربردهای قرآنی‌اش:

هم در مورد احیای مردگان این تعبیر به کار رفته است (ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ، بقره/۵۶) چنانکه کلمه «يَوْمَ يُبْعَثُونَ» (اعراف/۱۴) «يَوْمُ الْبَعْث» (روم/۵۶) و حتی بدون کلمه «یوم» برای اشاره به روز قیامت (إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِنَ الْبَعْثِ؛ حج/۵) و اصل برانگیختن انسانها در قیامت (ما خَلْقُكُمْ وَ لا بَعْثُكُمْ إِلاَّ كَنَفْسٍ واحِدَة؛ لقمان/۲۸) به کار می‌رود؛ و ظاهرا به همین مناسبت در آیات «وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسائَلُوا بَيْنَهُمْ» (کهف/۱۹) در مورد بیدار کردن از خواب (المیزان، ج۱۳، ص۲۴۹) به کار رفته است؛ که این کاربرد بقدری شیوع دارد که تعبیر «رَجُلٌ بَعِث» ‌به معنای کسی است که خیلی سریع از خواب بیدار می‌شود و خواب بر او غلبه نمی‌کند؛ هرچند برخی گفته‌اند این کاربرد «بعث» برای بیدار شدن، به خاطر قرابت نزدیک «خواب» با «مرگ» است چنانکه تعبیر «توفی» نیز برای هردوی آنها به کار رفته است (انعام/۶۰؛ و نیز: اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي‏ لَمْ تَمُتْ في‏ مَنامِها؛ زمر/۴۲)

و هم در مورد برگزیدن شخصی به مقام نبوت (رَبَّنا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ، بقره/۱۲۹) ویا کسی را به مقام و مرتبه‌ای رساندن «أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً» (اسراء/۷۹) و بلکه مطلق برانگیختن شخصی برای انجام یک ماموریت: (ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ ... إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً، بقره/۲۴۶-۲۴۷)؛ که در این کاربرد، برخی از ویژگی‌های کلمه «بعث» را این می‌دانند که همواره در مورد افراد عاقل به کار می‌رود لذا می‌توان گفت «بعثت فلانا بكتابي» اما نمی‌توان گفت که «بعثت كتابي اليك» (الفروق في اللغة، ص۲۸۳)؛ اما باید گفت که در قرآن کریم تنها یکبار کلمه «بعث» برای موجود ظاهرا غیرعاقل (عذاب) استفاده شده است: «هُوَ الْقادِرُ عَلى‏ أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِكُمْ» (انعام/۶۵) که با این توضیح، یا باید این کاربرد را مجازی و استعاری دانست و منظور «بعث فرشتگان عذاب برای ارسال عذاب» بوده؛ و یا تعبیری بسیار لطیف، که می‌خواهد غیرمستقیم بفهماند که همه موجودات عالم (حتی عذابی که فرستاده می‌شود) جنود دارای درک و شعور تحت فرمان خداوندند (از باب آیه‌ی «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبيحَهُمْ» اسراء/۴۴) ...

همچنین اشاره شد که کلمه بعث به کلمات «ارسال» (فرستادن) و «انفاذ» (جاری کردن) و «نشور» (بلند کردن و پراکندن) بسیار نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفته‌اند:

تفاوتش با ارسال در این است که «بعث» مطلق برانگیختن کسی است که هدف از این کار می‌تواند صرف خود آن شخصی که برانگیخته شده، باشد مانند اینکه کودک را برای رفتن به مدرسه برمی‌انگیزانیم؛ اما ارسال (فرستادن) حتما با بردن پیام (رساله)ای است و مخاطب ثالثی حتما در نظر است؛

تفاوتش با انفاذ در این است که «بعث»‌ چنانکه اشاره شد فقط در مورد افراد عاقل به کار می‌رود، اما انفاذ در مورد عاقل و غیر عاقل به کار می‌رود؛ و نیز انفاذ شامل حمل و غیرحمل می‌شود در حالی که «بعث» شامل حمل نمی‌شود؛ از این رو در تعابیری مانند «أنفذت كتابي اليك» ویا «أنفذت اليك جميع ما تحتاج اليه» نمی‌توان کلمه «بعث» را به جایش قرار داد؛

و تفاوتش با «نشور» در این است که «بعث» ناظر است به اصل بیرون آوردن افراد از قبرها (مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا؛ یس/۵۲) در حالی که «نشور» ناظر است به نشر دادن و ظهور و آشکار شدن همگان در آن عرصه و ظهور اعمالشان در پیشگاه خلایق؛ چنانکه گفته می‌شود «نشرت اسمك: اسمت را نشر دادی» ویا «نشرت فضيلة: آن کار خوب را نشر دادی»

جلسه ۹۶۳ http://yekaye.ir/an-nesa-4-35/

الْمَدائِنِ

قبلا بیان شد که «مدائن» جمع «مدینة» است؛ اما درباره اینکه اصل ماده آن چیست بین اهل لغت اختلاف است.

برخی آن را از ماده «دین» دانسته‌اند که درباره این ماده (و این قول) قبلا به تفصیل توضیح داده شد که:

اغلب کاربرد کلمه «دین» در معنای شریعت و مذهب را هم ذیل همان معنای حقیقی طاعت مورد بررسی قرار داده‌اند، ‌چنانکه به عبد و کنیز نیز «مَدین» و «مدینة» گویند چون در برابر مولای خود ذلیل و مطیعند. بر اساس توضیح آنها در بسیاری از موارد کلمه «دین» هم به معنای طاعت می‌تواند گرفته شود، و هم به معنای حکم و شریعت و آیین، و هم به معنای جزا؛ چنانکه در خصوص تعبیر «یوم الدین» (که بار در قرآن کریم به کار رفته) ویا در خصوص آیه «ما كانَ لِيَأْخُذَ أَخاهُ فِي دِينِ الْمَلِكِ»‏ (یوسف/۷۶) هر سه احتمال مطرح شده است؛ و چه‌بسا «مدینه» (شهر) را هم بدین جهت چنین نامیده‌اند که در آن حکومتی برقرار است و اطاعت از حاکمان موضوعیت دارد؛ و حتی برخی احتمال داده‌اند که اساسا چون حقیقت دین در قیامت آشکار می‌شود و آنجاست که همه تحت انقیاد و خضوع کامل در برابر احکام الهی هستند از آن روز به «یوم الدین» تعبیر شده باشد..

در مقابل، برخی معنای بدهکاری و یا بردگی را (که اشاره شد مدین و مدینه به معنای عبد و کنیز است) محور اصلی تحلیل این ماده قرار داده و گفته‌اند معنای محوری این ماده «حقی برای دیگری است که با قوت و تمکنی شدید ذمه‌ای را برعهده شخص مورد نظر بار می‌کند» و «دین» به معنای شریعت و آیین و نیز به معنای حساب و کتاب و جزا را هم از همین باب دانسته‌اند.

جلسه ۱۰۲۳ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-56/

همچنین ذیل کلمه «مدینین» اشاره شد که برخی احتمال داده‌اند که این کلمه، نه از ماده «دین» بلکه از ماده «مدن» و بر وزن فعیل باشد؛ یعنی از کلمه «مدینه» به معنای شهر باشد و بنا بر اینکه وجه تسمیه «مدینه» به شهر، اقامت کردن در آن باشد می‌خواهد بفرماید اگر فکر می‌کنید که شما مقیم نخواهید بود؛ یعنی اگر عذابی هم باشد موقت است؛ یعنی خطاب آیه، نه به منکران اصل قیامت، بلکه به کسانی باشد که دوام عذاب را انکار می کنند: «و قالوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَيَّاماً مَعْدُودَةً» (بقرة/80) و برای همین در مواردی متجری و بی‌مبالات می‌شوند.

جلسه ۱۰۵۳ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-86/

حاشِرين‏

درباره ماده «حشر»۱۳ ابن فارس بعد از اینکه آن را به ماده‌های «حشو»، «حشی» (به معنای چیزی در ظرفی به تمامه گذاشته شود مثل احشاء) و «حشد» (شبیه معنای قبل و در جایی به کار می‌رود که عده‌ای جمع شوند و به همکاری مشغول باشند) نزدیک دانسته، گفته است معنای اضافه‌ای هم دارد و آن سوق دادن و برانگیختن و برانگیخته شدن است و از سایر اهل لغت نقل کرده که گفته‌اند حشر به معنای هر جمع کردنی است که با سوق دادن همراه باشد و در مورد گوش هم تعبیر «أُذُنٌ حَشْرَةٌ» به کار می‌رود از این جهت که یک حالت جمع‌شدگی در آن هست؛ و حشرات (جنبندگان کوچک زمینی) را هم بخاطر کثرتشان و اینکه یک دفعه براه می‌افتند حشرات گویند و تعبیر «حَشْوَر» به مردم عظیم الجثه یا چاق گفته می‌شود و وی از کاربردهای شاذ این ماده را کاربرد کلمه « حَشْر» در خصوص مرد سبک‌وزن و نیز در معنای تیز و ظریف در «سنان حشر» دانسته است (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص۶۶-۶۷۱۴).

راغب به همین مقدار بسنده کرده است که کلمه «حشر» به معنای بیرون آوردن جماعتی از جایگاه خود و سوق دادن و برانگیختن آنها برای جنگ و مانند آن به کار می‌رود و تأکید می‌کند که این کلمه جز برای جماعت به کار نمی‌رود (مفردات ألفاظ القرآن، ص237۱۵) و عسکری نیز همین دو معنای «سوق» و «جمع» را در این ماده پررنگ دانسته و تفاوت این دو را در همین دانسته در کلمه «حشر» نوعی سوق دادن هم لحاظ شده است؛ اما کلمه «جمع» لزوما چنین معنایی ندارد و صرف کنار هم قرار گرفتن را می‌رساند (الفروق في اللغة، ص136۱۶).

مرحوم مصطفوی هم در تحلیلی نزدیک به سخن فوق، اصل واحد در این ماده را ترکیبی از سه مفهوم «بعث» (برانگیختن) و «سوق» و «جمع» دانسته و برخورداری از این سه مولفه را وجه تمایز این ماده با ماده‌های «بعث» و «نشر» و «جمع» و «سوق» دانسته است. وی در مورد کلمه «حشره» این احتمال را مطرح کرده که در اصل جمع «حاشر» بوده باشد و سپس کم‌کم به مناسبت این نحوه انبعاث و خروجشان از زیر زمین و پخش شدنشان، به نحو اسم علم بدین معنای خاص به کار رفته است؛ و در مورد گوش هم می‌گوید وجه تسمیه‌اش این است ک گویی از سوراخ خود خارج شده و در بیرون سوراخ خود جمع شده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص224۱۷). توجه شود که کلمه «حشره» در ادبیات امروز تفاوتی با اصل این کلمه در زبان عربی دارد. در ادبیات امروز به خاطر ذهنیت ناشی از رشته زیست‌شناسی ما حشرات را دسته‌ای از بی‌مهرگان می‌دانیم؛ اما کاربرد این کلمه در عربی حیوانات کوچکی است که در زمین غالبا مخفی می‌شوند و یک نحوه زندگی جمعی دارند از این رو مثلا نه‌تنها امثال مورچه و سوسک، بلکه حیواناتی نظیر موش و موش صحرایی را هم در زمره حشرات قرار می‌دهند و از آن سو حیواناتی همچون زنبور و مگس را خارج از حشرات می‌دانند.

اما حسن جبل تحلیلی اساسا متفاوت دارد. وی با اشاره به برخی کاربردهای ماده «حشر»، معنای محوری آن را برکندن قشر ظاهری چیزی یا امری که در ظاهر پخش و منتشر شده باشد دانسته است و توضیح داده که به همین مناسبت است که حشر به معنای بیرون آوردن و جدا کردن جماعتی از مقر خودشان به کار رفته و البته تذکر داده است که گاهی در این ماده حیثیت جمع کردن بدون توجه به آن معنای برکندن غلبه می‌کند. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۴۳۶۱۸) از نظر وی حرف «ح« بر یک نحوه کندن و حک کردن بر چیزی اشاره دارد و حرف «ش»‌بر انتشار و پخش شدن، ترکیب دو حرف «حش» را به معنای یک نحوه خشکی و خشن بودن همراه با منتشر شدن دانسته، و حرف «ر» بر یک نحوه استرسال و رها شدن و ترکیب اینها دلالت دارد بر یک برکندن قشر منتشر تیز یا خشن از محل خود همانند «حشر سنان» [= تیز کردن دندان] و لازمه آن جمع [= انباشته] شدن آن چیزهایی است که کنده شده همانند حشر مردم (همان، ص۴۳۲ و ۴۳۷).

این ماده در قرآن کریم عموما به صورت ثلاثی مجرد به کار رفته است، هم در فعل ماضی: «وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» (تکویر/5)، «قالَ رَبِّ لِمَ حَشَرْتَني‏ أَعْمی» (طه/۱۲۵)، و هم مضارع: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» (مریم/85)، «يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ وَ نَحْشُرُ الْمُجْرِمينَ يَوْمَئِذٍ زُرْقاً» (طه/102)، و هم مستقبل: «فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَميعاً» (نساء/172)، و هم امر: «احْشُرُوا الَّذينَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ وَ ما كانُوا يَعْبُدُونَ» (صافات/22)؛ و از آن هم به صورت اسم فاعل به کار رفته: «وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ‏» (اعراف/۱۱۱) و هم اسم مفعول: «وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّاب‏» (ص/۱۹).

این ماده در قرآن کریم اگرچه در مورد جمع شدن‌های دنیوی هم به کار رفته است: «وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ‏» (شعراء/36) یا «وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ» (نمل/17) اما در قرآن کریم عمدتا ناظر به حشر در قیامت است، به نحوی که از کل کاربردهای این ماده، 35 مورد آن مربوط به برانگیختن بعد از مرگ است که برخی از آنها مشخصا ناظر به «رجعت» می‌باشد، مانند: «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ “فَوْجاً مِمَّنْ” يُكَذِّبُ بِآياتِنا» (نمل/83).

این ماده و مشتقات آن جمعا ۴۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.


  1. . این دو ماده قبلا ذیل جلسه ۴۰۲ http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-5/ و جلسه ۵۰۴ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-51/ بحث‌هایی شد که اکنون این بحث به طور کامل تقدیم می‌شود.↩
  2. . الراء و الجيم و الحرف المعتلّ أصلان متباينان، يدلُّ أحدُهما على الأمَل، و الآخَر على ناحية الشى‏ء
    فالأول‏ الرَّجاءِ، و هو الأمل. يقال‏ رجَوت‏ الأمْرَ أَرجُوه‏ رجاءً. ثم يتَسع فى ذلك، فربما عُبِّر عن الخوف بالرَّجاء. قال اللَّه تعالى: ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً أى لا تخافون له عَظَمَةً. و ناسٌ يقولون: ما أرجو، أى ما أبالى. و فسَّروا الآية على هذا، و ذكروا قول القائل: إذا لَسَعَته النحلُ لم يَرْجُ لَسْعَها  و خالَفَها فى بيت نَوبٍ عَوَامِلِ‏ » قالوا: معناه لم يكترِثْ. و يقال للفرَس إذا دنا نِتاجها: قد أرْجَتْ تُرْجِى‏ إرجاءً
    و أمَّا الآخَر فالرَّجَا، مقصور: النَّاحية من البئر؛ و كل ناحيةٍ رَجاً. قال اللَّه جلّ جلاله: وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها. و التثنيةُ الرَّجَوَانِ‏. قال: «فلا يُرْمَى بىَ‏ الرَّجَوَانِ‏ إنِّى‏  أقَلُّ الناس مَن يُغنى غَنَائِى‏»
    و أما المهموز فإِنّه يدلُّ على التأخير. يقال‏ أرجأْتُ‏ الشى‏ءَ: أخّرته. قال اللَّه جلّ ثناؤُه: تُرْجِي‏ مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَ‏؛ و منه سمِّيت‏ المُرْجئة. قال الشيبانىّ: أَرْجَأَت‏
    ↩
  3. . رَجَا البئرِ و السماءِ و غيرِهِمَا: جانبها، و الجمع‏ أَرْجَاءٌ، قال تعالى: وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها [الحاقة/ 17]، و الرَّجَاءُ ظنّ يقتضي حصول ما فيه مسرّة، و قوله تعالى: ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ‏ لِلَّهِ وَقاراً [نوح/ 13]، قيل: ما لكم لا تخافون‏ ، و أنشد: «إذا لسعته النّحل لم‏ يَرْجُ‏ لسعها / و حالفها في بيت نوب عوامل‏» و وجه ذلك أنّ‏ الرَّجَاءَ و الخوف يتلازمان، قال تعالى: وَ تَرْجُونَ‏ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ‏ [النساء/ 104]، وَ آخَرُونَ‏ مُرْجَوْنَ‏ لِأَمْرِ اللَّهِ‏ [التوبة/ 106]، و أَرْجَتِ‏ النّاقة: دنا نتاجها، و حقيقته: جعلت لصاحبها رجاء في نفسها بقرب نتاجها. و الْأُرْجُوَانُ‏: لون أحمر يفرّح تفريح الرّجاء.↩
  4. . و لا يبعد أن يكون بين مادّتى- الرجو، الرجاء- اشتقاق أكبر، و أن يكون المهموز مأخوذا من المعتلّ، فانّ التأخير من آثار الرجاء.↩
  5. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو توقّع لما يمكن حصوله من خير و الميل اليه. و قد سبق في الأمل: انّ الرجاء واقع بين الطمع و الأمل، فانّ اكثر استعمال الأمل فيما يستبعد حصوله، و الطمع فيما قرب حصوله و سبق في الخوف: أنّ الخوف يقابل الأمن، و يعتبر فيه توقّع ضرر مشكوك و الظنّ بوقوعه، كما انّ الرجاء لا يكون الّا مع الشكّ. و أمّا التَّرَجِّي‏: فهو تفعّل، و يدلّ على المطاوعة و اختيار الرجاء.
    ... . مَنْ كانَ‏ يَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ‏ ...،. لِمَنْ كانَ‏ يَرْجُوا اللَّهَ* ...،. وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ‏ ...،. يَرْجُونَ‏ تِجارَةً ...،. وَ ارْجُوا الْيَوْمَ الْآخِرَ- اى الانتظار و التوقّع لحصول هذه الخيرات.
    . لا يَرْجُونَ‏ لِقاءَنا* ...،. لا يَرْجُونَ‏ أَيَّامَ اللَّهِ‏ ...،. لا يَرْجُونَ‏ حِساباً ...،. لا يَرْجُونَ‏ نُشُوراً- أى لا ينتظرون و لا يتوقّعون و لا يتهيّئون لمواجهتها.
    ... . لا يَرْجُونَ‏ أَيَّامَ اللَّهِ‏ ...،. إِنَّهُمْ كانُوا لا يَرْجُونَ‏ حِساباً ...،. لا يَرْجُونَ‏ نُشُوراً هذه الآيات الكريمة و الرجاء فيها: نظير الرجاء بالنسبة الى الوقار، أى انّهم لا يتوجّهون أقلّ توجّه و اعتقاد الى هذه الموضوعات، لينتج لهم التنبّه في سيرهم و الانابة الى صراط الحقّ و التوجّه الى إصلاح النفس و الخوف من عظمة تلك الأيّام و الخشية منها.
    و أمّا كون هذه الموضوعات خيرا بالنسبة اليهم حتّى يصحّ استعمال الرجاء متعلّقا اليها: فانّ تحقّق أيّام مخصوصة للّه و لحكمه و سلطانه و اجراء عدله و فضله، و كذلك القطع بالمحاسبة و اجراء الميزان و رعاية كمال العدل في جزاء الأعمال، و كذلك تحقّق النشور للوصول الى نتائج الافعال و الأعمال: توجب الاطمينان بانّ قانون العدل جار فيهم، و لا يتركون سدى، و لا تكون حركاتهم و أعمالهم عبثا-. فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ‏- فيجتهد كلّ امرئ منهم في ازدياد صالح الأعمال، و البلوغ الى كمال الخير و السعادة.
    ↩
  6. . . ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ‏ لِلَّهِ وَقاراً وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً- 71/ 13- الوقار هو السكون و العظمة و الرزانة. و التعبير بالرجاء: اشارة الى أدنى مرتبة الاعتقاد الممكن لهم، و الى الوقار المفيد لهم و المنتج بحالهم، فانّ الرجاء لتوقّع الخير و انتظار ما هو نافع لهم. و الوقار و العظمة الذاتيّة للحقّ تعالى مبدأ كل احسان و إفضال و منشأ كلّ خير و بركة و نعمة و سبب كلّ افاضة و اجابة. و تفسير بعضهم الرجاء بالخوف: ضعيف جدّا، مضافا الى كونه خلاف الأصل، أنّ الخوف لا يلائم الوقار و العظمة، فانّ الوقار يلازم الإفضال و الافاضة، لا الترهيب و التخويف و التشديد.
    و مثله تفسير الوقار لازما بالتوقير متعدّيا. وَ الْقَواعِدُ مِنَ النِّساءِ اللَّاتِي لا يَرْجُونَ‏ نِكاحاً- 24/ 60- القواعد: اللّاتى يقعدن عن القيام بوظائف الزواج و لا اقتضاء في وجودهنّ لهذا المعنى و يعبّر عنه بالفارسيّة بكلمة- بازنشست. و النكاح: هو الاختلاط و الازدواج و يعبّر عنه بالفارسيّة بكلمة- زناشويى. أى لا يطمعن في الزواج و لا يتوقّعن‏ النكاح و الاختلاط من أنفسهنّ، و ماتت شهوة المزاوجة فيهنّ.
    فانهنّ ليس عليهنّ جناح أن يضعن ثيابهنّ الّتى كانت للحجاب من الخمار و الجلباب، بشرط أن لا يتبرّجن بزينة. ثمّ أشار الى أهميّة الحجاب و العفّة للنساء: فقال تعالى-. وَ أَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَ‏ ...
    ↩
  7. . و أمّا الْإِرْجَاءُ بمعنى التأخير: فهو إمّا من مادّة الرجاء و هو التأخير، أو من الرجاء فانّ انتظار الخير يلازم التأخير، فمعنى الإرجاء هو جعل الشخص راجيا و منتظرا للخير، فيستفاد منه التأخير و الصبر.
    و أمّا الرجا مقصورا بمعنى الناحية: فهو اسم من الرجاء، و معناه الحقيقي هو ما يترجّى حصوله بعد و يتوقّع وقوعه في الجوانب مكانا أو زمانا، و ليس بمعنى مطلق الناحية و الجانب.
    ↩
  8. . (الفرق) بين‏ الانتظار و الترجي‏: أن الترجي انتظار الخير خاصة و لا يكون الا مع الشك، و أما الانتظار و التوقع فهو طلب ما يقدر أن يقع.↩
  9. . و الفرق بين هذه المادّة و بين موادّ التمنّى و الانتظار و التوقّع و الترقّب و الشهوة و المحبّة: أنّ الشهوة لا تتعلّق الّا بما يلذّ من المحسوسات و هو ميلان الطبع بما مضى و سبق من الملاذّ. و التمنّى علاقة و ميل في القلب الى حصول الشي‏ء فيما بعد و هو يرى فوته عنه فيما مضى أو مستقبلا سواء كان من الملاذّ أو من المكاره. و الانتظار توقّع لحصول الشي‏ء و نظر اليه خيرا كان أو شرّا. و التوقّع و الترقّب: انتظار لحصول الشي‏ء عن قريب، و النظر في التوقّع الى جهة الوقوع و هو أقوى من الطمع، و في الترقّب الى جهة المراقبة له. و الحبّ هو الميل الشديد و الوداد و يقابله البغض و النظر فيه الى جهة الوداد.
    فمفهوم الانتظار مأخوذ في موادّ الرجاء و الطمع و الأمل و التمنّى و التوقّع و الترقّب، و يلاحظ في كلّ واحد منها ما يخصّه من القيود. و امّا الشهوة و العشق و المحبّة و المشيّة و القصد و الارادة و الميل و التصميم و العزم و القضاء: فليس فيها انتظار، و يلاحظ فيها جهة فعليّة التمايل، و سيجي‏ء في مادّة- الرود: ما يتعلّق بهذه الموادّ- فراجعها.
    ثمّ انّ الرجاء يستعمل في مقابل الخوف، فانّ الخوف حالة اضطراب بمواجهة ضرر فيلزمه التوقّى و التحفّظ ليأمن منه، و الرجاء خلافه و هو حالة تمايل و توقّع لحصول خير فيتهيّأ لتحصيله و تحقّقه.
    ↩
  10. . . تُرْجِي‏ مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ- 33/ 51- امّا من المهموز بمعنى التأخير في مقابل الإيواء، و امّا من الرجاء بمعنى جعلها راجية خيرا و حسن جزاء و عاقبة صالحة مرضيّة، يواعدها بها. و كذلك- أَرْجِهْ‏ وَ أَخاهُ*، ... وَ آخَرُونَ‏ مُرْجَوْنَ‏ ...↩
  11. . . وَ انْشَقَّتِ السَّماءُ فَهِيَ يَوْمَئِذٍ واهِيَةٌ وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها- 69/ 17 قلنا مكرّرا- انّ المراد من انشقاق السماء: انشقاق ما وراء عالم الأرض و الطبيعة، و استرخاء عالم الروحانيّة و رفع الاشتداد و الصلابة و الحدّة عنه، و ظهور الملائكة و الروحانيّين في جوانبه الّتى هي موارد الرجاء و مواضع التوقّع و الانتظار بأن تكون فيها الملائكة.
    و لا يبعد أن تكون هذه الكلمة أيضا مأخوذة من الرجاء مهموزا، فتكون بمعنى التأخير و المتأخّر، و المعنى حينئذ: و الملائكة ظاهرة و مستقرّة فيما وراء الحجاب و السماء و في أطرافها و جوانبها المتأخّرة.
    و لا يخفى أنّ التفسير بسماء عالم المادّة لا يلائم بكون الملائكة على أرجائها فانّها من عوالم فوق المادّة، و السماوات المحسوسة الطبيعيّة لا فرق بينها و بين الأرض من جهة المادّيّة، و لا امتياز لها عنها. و أمّا جهة الفوقيّة و العلوّ:
    فهي اعتباريّة صرفة، و كلّ من المنظومات عال من جهة و سافل بنسبة.
    و لا يبعد أن يكون بين مادّتى- الرجو، الرجاء- اشتقاق أكبر، و أن يكون المهموز مأخوذا من المعتلّ، فانّ التأخير من آثار الرجاء.
    ↩
  12. . الرجا اشراف الجسم القائم علی مَهواة فیها مادة نافعة ‌کجوانب البئر و الوادی↩
  13. . این ماده قبلا به صورت بسیار مختصر در جلسه263 http://yekaye.ir/al-hegr-15-25/ بحث شده بود که اکنون تکمیل می‌شود.↩
  14. . الحاء و الشين و الراء قريبُ المعنى من الذى قبله [= حشو/حشی/حشأ: و هو أن يُودَع الشى‏ء وعاءً باستقصاء؛ ... حشد: قريبٌ المعنى من الذى قبلَه. يقال حَشَد القوم إذا اجتمعوا و خفُّوا فى التعاوُن.]، و فيه زيادةٌ معنًى، و هو السّوق و البَعث و الانبعاث. و أهل اللغة يقولون: الحشر الجمع مع سَوْقٍ، و كلُّ جمعٍ حَشْر و العرب تقول: حَشرَتْ مالَ بنى فلانٍ السنةُ كأنّها جمعته، ذهبت به و أتَتْ عليه. قال رؤبة: «و ما نجا من حَشْرِها المحشوشِ / وحْشٌ و لا طمشٌ من الطُّموشِ» و يقال أُذُنٌ حَشْرَةٌ، إذا كانت مجتمِعة الخَلْق. قال: «لها أذُنٌ حَشْرَةٌ مَشْرَةٌ / كإِعْلِيط مَرْخٍ إذا ما صَفرْ»
    و من أسماء رسول اللّه صلى اللَّه عليه و آله و سلم «الحاشر».معناه أنّه يحشر النّاس على قدمَيه، كأنّه يقدُمُهم يوم القِيامة و هم خلْفه. و محتملٌ أن يكون لَمَّا كان آخِرَ الأنبياء حُشِر النّاس فى زمانه.
    و حشرات الأرض: دوابُّها الصغار، كاليرابيع و الضِّياب و ما أشبهها، فسمِّيت بذلك لكثرتها و انسياقها و انبعاثها. و الحَشْوَرُ من الرّجال: العظيم الخَلْق أو البطنِ.
    و ممّا شذّ عن الأصل قولهم للرجل الخفيف حَشْرٌ. و الحَشْر من القُذَذ: ما لَطُف. و سِنانٌ حَشْرٌ، أى دقيق؛ و قد حَشَرْته.
    ↩
  15. . الْحَشْرُ: إخراج الجماعة عن مقرّهم و إزعاجهم عنه إلى الحرب و نحوها، و رُوِيَ: «النِّسَاءُ لَا يُحْشَرْنَ» أي: لا يخرجن إلى الغزو، و يقال ذلك في الإنسان و في غيره، يقال: حَشَرَتِ السنة مال بني فلان، أي: أزالته عنهم، و لا يقال الحشر إلا في الجماعة، قال اللّه تعالى: وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ‏ [الشعراء/ 36]، و قال تعالى: وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً [ص/ 19]، و قال عزّ و جلّ: وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ‏ [التكوير/ 5]، و قال: لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ يَخْرُجُوا [الحشر/ 2]، وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ وَ الطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ‏ [النمل/ 17]، و قال في صفة القيامة: وَ إِذا حُشِرَ النَّاسُ كانُوا لَهُمْ أَعْداءً [الأحقاف/ 6]، فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً [النساء/ 172]، وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً [الكهف/ 47]، و سمي يوم القيامة يوم الْحَشْرِ كما سمّي يوم البعث و النشر، و رجل حَشْرُ الأذنين، أي: في أذنيه انتشار و حدّة.↩
  16. . (الفرق) بين الجمع و الحشر: أن الحشر هو الجمع مع السوق، و الشاهد قوله تعالى (وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ) أي ابعث من يجمع السحرة و يسوقهم اليك و منه يوم الحشر لأن الخلق يجمعون فيه و يساقون الى الموقف، و قال صاحب المفصل لا يكون الحشر الا في المكروه، و ليس كما قال لأن الله تعالى يقول (يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً) و تقول القياس جمع بين مشتبهين يدل الأول على صحة الثاني و لا يقال في ذلك حشر و انما يقال الحشر فيما يصح فيه السوق على ما ذكرنا و أقل الجمع عند شيوخنا ثلاثة، و كذلك هو عند الفقهاء، و قال بعضهم اثنان و احتج بأنه مشتق من اجتماع شي‏ء الى شي‏ء و هذا و إن كان صحيحا فانه قد خص به شي‏ء بعينه، كما أن قولنا دابة و ان كان يوجب اشتقاقه إن جرى على كل ما دب فانه قد خص به شي‏ء بعينه فاما قوله عليه الصلاة و السلام «الاثنان فما فوقهما جماعة». فان ذلك ورد في الحكم لا في تعليم الاسم لان كلامه صلى اللّه عليه و سلم يجب أن يحمل على ما يستفاد من جهته دون ما يصح أن يعلم من جهته، و أما قوله تعالى (هذانِ خَصْمانِ اخْتَصَمُوا) و قوله تعالى (وَ كُنَّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدِينَ) يعني داود و سليمان‏ عليهما السلام فان ذلك مجاز كقوله تعالى (إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ) و لو كان لفظ الجمع حقيقة في الاثنين لعقل منه الاثنان كما يعقل منه الثلاثة، و اذا كان قول الرجل رأيت الرجال لا يفهم منه الا ثلاثة علمنا أن قول الخصم باطل.↩
  17. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو البعث و السوق و الجمع، ففيه قيود ثلاثة، و هذه القيود هي الفارقة بينها و بين البعث و النشر و الجمع و السوق و غيرها.
    و أمّا الحَشَرَةُ كطلبة: فلا يبعد أن يكون في الأصل جمعا لِحَاشِرٍ، ثمّ غلبت عليه العلميّة، بمناسبة انبعاثها و خروجها عن مساكنها تحت الأرض و نشرها و سيرها و تحصيلها المعاش.
    و أمّا الأذن: فكأنّها خرجت عن ثقبتها و جمعت في خارجها.
    . يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ‏- 19/ 85.. وَ حُشِرَ لِسُلَيْمانَ جُنُودُهُ‏- 27/ 17.. وَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِلى‏ جَهَنَّمَ يُحْشَرُونَ‏- 8/ 36.. فَأَرْسَلَ فِرْعَوْنُ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ‏- 26/ 53.. وَ أَنْ يُحْشَرَ النَّاسُ ضُحًى‏- 20/ 59.فهذه المادّة قد استعملت في هذه الموارد و أمثالها بهذه القيود.
    . وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ‏- 81/ 5.راجع الوحش. وَ الطَّيْرَ مَحْشُورَةً كُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ‏- 38/ 19.راجع الطير.
    ↩
  18. . قشر ظاهر الشیء أو المنتشر علی ظاهر الشیء ... فاستعمل الحشر بمعنی جلاء الجماعة معا و ازالتهم من مقرهم ... و ربما غلب جانب الجمع دون نظر الی قشر أی ازالة↩

أَرْجِهْ / أَرْجِهِ / أَرْجِهي / أَرْجِئْهُ / أَرْجِئْهو / أَرْجِئْهِ

این کلمه چنانکه در بحث نکات ادبی خواهد آمد ظاهرا از ماده «رجأ» است؛ در قراءات متواتر شش قرائت برای این کلمه آمده است که در یک دسته‌بندی کلی می‌توان آنها را به قراءاتی که با همزه (سه‌تای اول) و بدون همزه (سه‌تای دوم) بیان شده تقسیم کرد:

۱. در برخی قراءات سبع (حمزه و عاصم به روایت حفص و طریقی از روایت شعبه) و اربعة عشر (اعمش) و برخی قراءات غیرمشهور (سلمی و ابن یزداد و اعشی و هبیرة و أبان) به صورت «أَرْجِهْ» (یعنی بدون همزه و با سکون)

۲. در برخی قراءات سبع (نافع به روایت قالون) و عشر (ابوجعفر به روایت ابن وردان از طریق ابن هارون و هبة الله)۱ به صورت «أَرْجِهِ» (یعنی بدون همزه و با هاء مکسور)

۳. در برخی قراءات سبع (کسائی و نافع به روایت ورش) و عشر (خلف و ابوجعفر به روایت ابن جماز و طریق ابن شبیب از روایت ابن وردان) و غیرمشهور (اسماعیل و یحیی و عباس و مفضل)۲ به صورت «أَرْجِهي» (یعنی بدون همزه و با اشباع کسره هاء)

۴. در برخی قراءات سبع (ابوعمرو و ابن عامر به روایت هشام از طریق داجونی و عاصم به روایت شعبه از طریق ابی‌حمدون و نفطویة) و و عشر (یعقوب) و اربعة عشر (حسن و یزیدی) و غیرمشهور (یحیی و عیسی بن عمر و ابن مهران) به صورت «أَرْجِئْهُ» (یعنی با همزه و اختلاس ضمه هاء)

۵. در برخی قراءات سبع (ابن کثیر و ابن عامر به روایت هشام از طریق حلوانی) و اربعة عشر (ابن محیصن) و غیرمشهور (قرائت عاصم به روایت شعبه از طریق یحیی) به صورت «أَرْجِئْهو» (یعنی با همزه و هاء‌ مضموم همراه با اشباع).

۶. در برخی قراءات سبع (ابن عامر به روایت ذکوان و هشام بن عمار) و برخی قراءات غیرمشهور (مجاهد و نقاش) به صورت «أَرْجِئْهِ» (یعنی با همزه و اختلاس کسره هاء)

مجمع البيان، ج‏4، ص707۳؛ الکامل المفصل فی القراءات الاربعة‌عشر، ص۳۶۸۴؛ معجم القراءات، ج۶، ص۴۱۱-۴۱۲۵ و ج۳ ص۱۱۸-۱۲۲

وَ أَخاهُ۶


  1. . در معجم القراءات علاوه بر اینها «ابن مجاهد و ابن ذکوان و النقاش و ابی‌جعفر من طریق ابن العلاف و المسیبی و خلف و روایة ورش عن نافع و اسماعیل بن جعفر عنه» هم آورده است.↩
  2. . در معجم القراءات علاوه بر اینها «ابن سعدان عن اسحاق عن نافع و ابی جعفر من طریق النهروانی» را هم آورده است.↩
  3. . القراءة: قرأ أهل المدينة و الكسائي و خلف أرجه بكسر الهاء بغير همز بين الجيم و الهاء إلا أن نافعا و الكسائي و خلفا يشبعون كسرة الهاء و لا يشبع أبو جعفر و قالون عن نافع بل يكسران الهاء بغير همز بين الجيم و الهاء و قرأ عاصم و حمزة «أَرْجِهْ» بغير همز و سكون الهاء و قرأ الباقون أرجئه بالهمز و ضم الهاء و في الشعراء مثله
    الحجة: قال أبو علي أرجئه أفعله من الإرجاء و هو التأخير و لا بد من ضم الهاء مع الهمزة و لا يجوز غيره و أن لا يبلغ الواو أحسن لأن الهاء خفية فلو بلغ بها الواو لكان كأنه جمع بين ساكنين و من قال أرجئه فألحق الواو فلأن الهاء متحركة و لم يلتق ساكنان لأن الهاء يفصل بينهما و لو كان مع الهاء حرف لين لكان وصلها بالواو أقبح نحو عليهو لاجتماع حروف متقاربة مع أن الهاء ليس بحاجز قوي و من قرأ أرجهي فوصل الهاء بياء فلأن هذه الهاء يوصل في الإدراج بواو و ياء نحو بهو و بهي و ضربهو و من قرأ «أَرْجِهْ» فلأن في أرجأت لغتين أرجئت و أرجيت فإذا قال «أَرْجِهْ» كان من أرجيت قال الزجاج زعم الحذاق بالنحو أن هذه الهاء لا يجوز إسكانها أعني هاء الإضمار و زعم بعض النحويين أن إسكانها جائز و أن هاء التأنيث يجوز إسكانها و استشهد ببيت مجهول و هو: «لما رأى أن لا دعه و لا شبع / مال إلى أرطاة حقف فاضطجع‏» قال و هذا شعر لا يعرف قائله و الشاعر قد يجوز أن يخطئ
    ↩
  4. . متن معجم القراءات مقداری مغشوش بود از این رو در خصوص قراءات اربعه عشر مبنا را متن الکامل المفصل قرار دادم و فقط قراءات غیرمشهور را از المعجم نقل کردم. ضمنا در المغنی فی القراءات، ص۱۳۷۵ آمده است: «أَرْجِهْ» ، «وَ عِصِيُّهُمْ» ، «فَلَأُقَطِّعَن‏» ، «وَ لَأُصَلِّبَنَّكُم‏» ذکرت فی الأعراف، وطه، «خَطايانا» ذكر في البقرة من تقديم الهمزة وتأخيرها، وإمالته وتفخيمه. و متاسفانه فایل پی‌دی اف از کتابی که من در اختیار دارم سوره اعراف را ندارد.↩
  5. . قال النشار في المكرر . «قرأ قالون بغير همز واختلاس كسرة الهاء.
    وورش والكسائي بغير همزة وإشباع حركة كسرة الهاء.
    - وابن كثير وهشام بالهمزة الساكنة وصلة الهاء المضمومة.
    وأبو عمرو بالهمزة وضم الهاء مقصورة.
    . وابن ذكوان بالهمزة وكسر الهاء مقصورة.
    . وعاصم وحمزة بغير همزة وإسكان الهاء».
    قلتُ: تقدمت القراءة فيه مُفَصَّلة في الآية / ١١١ من سورة الأعراف. وقد كررت الحديث فيه بعض المراجع هنا، واكتفيت منها بهذا وارجع إلى الموضع المشار إليه إن أردت بياناً شافياً يرضيك، وإلا فحسبك هذا المختصر.
    ↩
  6. . يوقف لحمزة بتحقيق الهمز ، وبَيْنَ بَيْنَ. (معجم القراءات، ج۶، ص٤١٢)↩

۱) الف. از امام صادق ع روایت شده که فرمودند:

فرعون زمان حضرت ابراهیم [= نمرود] هم خودش حرام‌زاده بود و هم اصحابش؛ از این جهت بود که به نمرود گفتند: «او را در آنش بیندازید و خدایانتان را یاری کنید اگر می‌خواهید کاری انجام دهید» (انبیاء/۶۸) اما [فرعون] زمان حضرت موسی و اصحابش حلال‌زاده بودند؛ چرا که وقتی با اصحابش درباره حضرت موسی مشورت کرد «گفتند او و برادرش را واپس انداز و در شهرها برانگیزانندگانی را گسیل بدار. تا برای تو هر ساحر متبحری را بیاورند.» (شعراء/۳۶-۳۷).

تفسير القمي، ج‏2، ص72

فَقَالَ الصَّادِقُ ع:

كَانَ فِرْعَوْنُ إِبْرَاهِيمَ لِغَيْرِ رُشْدٍ وَ أَصْحَابُهُ لِغَيْرِ رُشْدٍ [فِرْعَوْنُ إِبْرَاهِيمَ لِغَيْرِ رَشْدَةٍ وَ أَصْحَابُهُ لِغَيْرِ رُشْدِهِمْ‏] فَإِنَّهُمْ قَالُوا لِنُمْرُودَ: «حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فاعِلِينَ» وَ كَانَ مُوسَى وَ أَصْحَابُهُ رِشْدَةً فَإِنَّهُ لَمَّا اسْتَشَارَ أَصْحَابَهُ فِي مُوسَى «قَالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ؛ يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِيم‏»

ب. همچنین از امام صادق (ع) هم روایت شده که فرمودند:

هنگامی که حضرت موسی و هارون (ع) بر فرعون وارد شدند، در آن روز در میان هم‌نشینان فرعون هیچ فرد حرام‌زاده‌ای نبود؛ همگی از ازدواج به دنیا آمده بودند. و اگر در آن جمع فرد حرام‌زاده‌ای می‌بود، قطعاً دستور کشتن آن دو را صادر می‌کرد. پس گفتند: «او و برادرش را واپس انداز» (شعراء/۳۶) و به او توصیه به درنگ و تأمل کردن نمودند.

سپس امام ع دستش را روی سینه‌اش قرار دادند و فرمودند:

«ما نیز این‌گونه هستیم؛ جز افراد حرام‌زاده کسی به‌سوی ما دست‌اندازی نخواهد کرد.»

تفسير العياشي، ج‏2، ص24؛ مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ص260۱

عَنْ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ قَالَ قَالَ [أَبُو عَبْدِ اللَّهِ]:

إِنَّ مُوسَى وَ هَارُونَ حِينَ دَخَلَا عَلَى فِرْعَوْنَ لَمْ يَكُنْ فِي جُلَسَائِهِ يَوْمَئِذٍ وَلَدُ سِفَاحٍ، كَانُوا وُلْدَ نِكَاحٍ كُلَّهُمْ، وَ لَوْ كَانَ فِيهِمْ وَلَدُ سِفَاحٍ لَأَمَرَ بِقَتْلِهِمَا فَ«قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ» وَ أَمَرُوهُ بِالتَّأَنِّي وَ النَّظَرِ.

ثُمَّ وَضَعَ يَدَهُ عَلَى صَدْرِهِ قَالَ:

وَ كَذَلِكَ نَحْنُ، لَا يَنْزِعُ [يَتَسَرَّعُ] إِلَيْنَا إِلَّا كُلُّ خَبِيثِ الْوِلَادَةِ.

۲) از امام صادق ع روایت شده که فرمودند:

شهادت می‌دهم که مرجئه* بر دین کسانی هستند که «گفتند او و برادرش را واپس انداز و در شهرها برانگیزانندگانی را گسیل بدار.» (شعراء/۳۶)

تفسير العياشي، ج‏2، ص24

عَنْ مُوسَى بْنِ بَكْرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

أَشْهَدُ أَنَّ الْمُرْجِئَةَ عَلَى دِينِ الَّذِينَ «قَالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ»‏.

*پی‌نوشت: در تاریخ دو گروه به نام «مرجئه» معروفند. مرجئه اولی کسانی بودند که در قرن اول و بعد از شهادت حضرت علی ع پیدا شدند و می‌گفتند ما می‌دانیم که ابوبکر و عمر برحق‌اند و از میان عثمان و علی ع یکی برحق است و دیگری بر باطل، اما نمی‌دانیم کدام از آن دو و قضاوت درباره کار آنها را تا قضاوت الهی به تأخیر می‌اندازیم؛ و گروه دوم که از قرن دوم پیدا شدند و معاصر امام صادق ع بودند به‌نحوی توجیه‌گر حکومتهای ظالم بودند چرا که اعتقادشان بر این بود که عمل ربطی به ایمان ندارد و ممکن است کسی گناهکارترین انسان باشد اما این خدشه‌ای به ایمان او وارد نمی‌کند! به احتمال زیاد منظور امام صادق ع این دسته دوم است و چه‌بسا مقصود امام ع این است که کسانی که چنین طرز فکری دارند براحتی حاضرند به همکاری با فرعون‌ها برای غلبه بر موسی‌ها اقدام کنند.

۳) ثعلبی در تفسیر خود از ابن عباس و ابن اسحاق و سدی شرح زیر درباره این ماجرا را نقل کرده است:

هنگامی که فرعون آنچه را از قدرت خدا در عصا دید، گفت: «ما فقط می‌توانیم با کسی هم‌تراز با موسی بر او غلبه کنیم.» پس پسران جوانی از بنی‌اسرائیل را گرفت و به قریه‌ای به نام الفرقاء فرستاد تا به آنها جادوگری بیاموزند، همان‌طور که به پسران در مکتب نوشتن می‌آموزند. پس به آنها جادوگری فراوانی آموختند و فرعون زمانی را برای ملاقات با موسی مقرر کرد، پس فرعون جادوگران را فراخواند و آنها به همراه استادشان آمدند و فرعون به او گفت: «چه کرده‌ای؟» او گفت: «من به آنها جادویی آموخته‌ام که جادوگران زمین بر آن تسلط ندارند، مگر آنکه امری از آسمان باشد؛ زیرا آنها بر آن هیچ قدرتی ندارند.» سپس فرعون مأموران خود را در سراسر قلمرویش فرستاد و هر جادوگری را که در قلمرویش بود، نزد او آوردند؛ ...

الكشف و البيان (تفسير ثعلبی)، ج‏4، ص268 ؛ النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص251

قال ابن عباس و ابن إسحاق و السدي:

قَالَ فِرْعَوْنُ لَمَّا رَأَى من سُلْطَانَ اللَّهِ فِي [الْيَدِ وَ] الْعَصَا ما رأی: إِنَّا لَا نُغَالِبُ مُوسَى إِلَّا بِمَنْ هُوَ مِثْلُهُ. فَأَخَذَ غِلْمَان [غِلْمَاناً مِنْ] بَنِي إِسْرَائِيلَ فَبَعَثَ بِهِمْ إِلَى قَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا الفرقاء [الْعَرْمَا] يُعَلِّمُونَهُمْ السِّحْرَ كَمَا يُعَلِّمُونَ الصِّبْيَانَ الكتابة فِي الْمَكْتَبِ فَعَلَّمُوهُمْ سِحْراً كَثِيراً وَ وَاعَدَ فِرْعَوْنُ مُوسَى مَوْعِداً. فَبَعَثَ فِرْعَوْنُ إِلَى السَّحَرَةِ فَجَاءَ بِهِمْ وَ مَعَهُمْ مُعَلِّمُهُمْ. فَقَال لَهُ: مَا ذَا صَنَعْتَ؟ قَالَ عَلَّمْتُهُمْ سِحْراً لَا يُطِيقُهُ سَحَرَةُ أَهْلِ الْأَرْضِ إِلَّا أَنْ يَكُونَ أَمْرٌ مِنَ السَّمَاءِ فَإِنَّهُ لَا طَاقَةَ لَهُمْ بِهِ.. ثُمَّ بَعَثَ فِرْعَوْنُ الشرطي في [مملكته‏] فلم يترك في سلطانه ساحرا إلّا أتى به.

ادامه این فراز درباره تعداد ساحران است که در آیه بعد ذیل تدبر ۲ خواهد آمد؛ و فراز بعدی آن مطلبی است که فقط محدث جزائری نقل کرده که ذیل آیه ۴۶ خواهد آمد.

۴) روایتی از ابن عباس در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۳ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت و فرازی از آن ذیل آیه ۳۲ گذشت. در ادامه آن آمده است:

فرعون وقتی به خود آمد و ترس از او دور شده بود، به مردم اطرافش گفت: «چه فرمان می‌دهید؟ گفتند او و برادرش را واپس انداز» (اعراف/۱۱۰-۱۱۱؛ شعراء/۳۵-۳۶)؛ آنها را نزد ما نیاور و نزدیک ما مکن؛ «و در شهرها برانگیزانندگانی را گسیل بدار.» (اعراف/۱۱۱؛ شعراء/۳۶).

بقیه این روایت ذیل آیه ۴۱ خواهد آمد.

الدر المنثور، ج‏3، ص106

و أخرج ابن أبى حاتم عن ابن عباس قال:

... فلما أفاق و ذهب عن فرعون الروع «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ ما ذا تأمرون؛ قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ» لا تأتنا به و لا يقربنا وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ».


  1. . عنه قال إِنَّ مُوسَى وَ هَارُونَ ع حِينَ دَخَلَا عَلَى فِرْعَوْنَ لَمْ يَكُنْ فِي جُلَسَائِهِ يَوْمَئِذٍ وَلَدُ سِفَاحٍ وَ لَوْ كَانَ لَأَمَرُوهُ بِقَتْلِهِمَا- قَالُوا أَرْجِهْ وَ أَخَاهُ وَ أَمَرُوهُ بِالتَّأَنِّي وَ النَّظَرِ قَالَ ثُمَّ وَضَعَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ يَدَهُ عَلَى صَدْرِهِ وَ قَالَ وَ كَذَلِكَ نَحْنُ وَ لَا يَتَسَرَّعُ إِلَيْنَا إِلَّا كُلُّ خَبِيثِ الْوِلَادَةِ.↩
📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):

۱) «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ»

وقتی فرعون معجزات حضرت موسی ع را دید وی را متهم کرد که ساحر است و قصد بیرون کردن شما از سرزمین‌تان را دارد و از اطرافیانش مشورت خواست. آنها از وی خواستند که برای اقدام عجله نکند – چرا که احتمال دارد این عجله به ضررش تمام شود و خود همین حجتی علیه وی شود و وی متهم به ظلم و قساوت و ... گردد - بلکه با توجه به اینکه آنها هم پذیرفتند که این سحر است بهترین کار این است که فرعون عده‌ای از مامورانش را در شهرها گسیل دارد که تواناترین ساحران را از هرجا بیاورند و بدین ترتیب عملا وی را شکست دهند که دیگر اعتباری هم برای موسی نماند؛ و از ابن عباس نقل شده که تعداد این افرادی که مامور به آوردن ساحران شدند ۷۲ نفر بوده است (مجمع البيان، ج‏4، ص708۱؛ الميزان، ج‏8، ص215۲؛ و ج15، ص274۳).

۲) «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ»

با اینکه فرعون در تمام مراحل می‌کوشید که ذهنیت حاضران را از بحث منطقی دور کند و فضای بحث را احساساتی کند، اما ظاهرا مشاوران و اطرافیان وی افراد منطقی‌ای بودند. با اینکه فرعون حضرت موسی ع را متهم کرد که انگیزه‌ای فراتر از قدرت‌طلبی دارد و می‌خواهد آنان را از سرزمین‌شان بیرون کند، و چنانکه ذیل آیه قبل اشاره شد، این تهمت به گونه‌ای بود که در ظاهر سخنان قبلی حضرت موسی ع (که گفته بود بنی‌اسرائیل را با من بفرست) نیز می‌توانست تأییدی بر این احتمال باشد، با این حال، این اطرافیان از این جهت تحت تاثیر احساسات قرار نگرفتند و همان بررسی اتهام اول (ساحر بودن موسی ع) و غلبه بر موسی ع از آن راه را پیشنهاد کردند. چنانکه دیدیم در احادیث همین موضع گیری آنها و نیز همراهی فرعون با این موضع، نشان از این داشت که علی‌رغم اینکه در فضای قدرت‌طلبی بودند اما فطرتشان کاملا مسخ نشده بود و به تعبیر احادیث دست کم حلال‌زاده بودند (حدیث۱).

ثمره اخلاقی- اجتماعی

این واقعه از هر دوسویش عبرت‌آموز است:

الف. می‌شود کسی حلال‌زاده‌ باشد، اما در رده فرعون و اطرافیان فرعون قرار گیرد؛ و [با توجه به اینکه به طور متعارف در آن کشور افرادی بودند که حرام‌زاده بوده‌اند] می‌شود کسی حرام‌زاده باشد اما در زمره فرعون و اطرافیانش نباشد! (یعنی با اینکه حلال‌زادگی و حرام‌زادگی در سرنوشت انسان موثر است، اما همه‌کاره نیست؛ و باب اختیار را نمی‌بندد).

ب. می‌شود کسی در ظلم و ستم در حد فرعون و اطرافیان فرعون باشد، اما در عین حال حلال‌زاده هم باشد! (یعنی بدترین و ستمگرین انسانها را هم براحتی نمی‌توان به حرامزادگی متهم کرد).

تبصره:

البته علی‌رغم صحت نکته الف، اما در عین حال همین واقعه نکته دیگری را هم نشان می‌دهد و آن اینکه:

ج. حلال‌زادگی بالاخره اثر مثبتی از خودش می‌گذارد حتی اگر شخص فرعون ویا جزء اطرافیان فرعون باشد (حدیث۱)؛ هرچند این اثر نتواند نهایتا شخص را از عذاب برهاند، چرا که باب اختیار همچنان باز است.

۳) «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرينَ»

چرا برای اشاره به مأموران حکومتی که دنبال یافتن ساحرانی متبحر بودند از تعبیر «حاشرین» استفاده کرد. (یادآوری: حشر به معنای برانگیختن و سوق دادن و جمع کردن است و حاشر یعنی کسی که چنین می‌کند).

الف. چه‌بسا می‌خواهد نشان دهد مسأله بیش از گردآوری افراد از شهرها بوده، بلکه برانگیختن افراد برای این کار هم مد نظر بوده است (روایت۳).

ب. با توجه به اینکه – چنانکه در نکات ادبی دیدیم - طبق تحلیل اغلب اهل لغت در کلمه حشر هم برانگیختن و سوق دادن نهفته است و هم جمع کردن، شاید می‌خواهد اشاره کند که این ماموران باید علاوه بر اینکه ساحران را می‌آوردند باید هم آنها را بقدر کافی هم توجیه هم می‌کردند که آنان انگیزه کافی برای مقابله با موسی داشته باشند و هم با همدیگر متحد می‌کردند که همچون ید واحده‌ای علیه موسی اقدام کنند.

ج. اگر آن طور که حسن جبل تحلیل کرده (ر.ک: نکات ادبی) در معنای اصلی کلمه «حشر» یک نحوه برکندن چیزی از جایش هم نهفته باشد، شاید مقصود این بوده که اینها مامور بوده‌اند آن ساحران را به هر نحو ممکنی بیاورند و باید به نحوی برخورد می‌کردند که ساحران مذکور به هر ترفندی شده از شهر و دیارشان کنده شوند و به وعده‌گاه بیایند. در واقع، این تعبیر دلالت بر یک قاطعیت در تصمیم داشته و نشان می‌داده که هرساحر متبحری که در کار بوده حتما آمده است.

د. با توجه به اینکه وظیفه این «حاشرین» را در آیه بعد و مستقل از این آیه آورد احتمالا می‌خواهد تأکیدی روی این «حاشرین» داشته باشد؛ و شاید می‌خواهد به طور ضمنی به وجود تشکیلات قوی رسانه‌ای فرعون اشاره کند که اساسا عده‌ای داشت که اساسا «حاشرین» بودند، یعنی کسانی که وظیفه تخصصی‌شان برانگیزاندن مردمان در راستای اهداف حکومت است، که البته در این مورد، وظیفه این عده برانگیختن عده‌ای از ساحران برای مقابله با موسی ع بود.

ه. از ابن عباس و مجاهد و سدی نقل شده که مقصود از «حاشرین» «شرطه‌ها» (پلیس؛ نیروی انتظامی؛ ماموران حکومتی) بوده است. (موسوعة التفسير المأثور، ج16، ص257۴).

و. با توجه به اینکه در آیات بعد خواهیم دید که هم جمع شدن ساحران و هم اعلان دعوت عمومی مردم برای حضور در این برنامه که در آیه بعد آمده با فعل مجهول تعبیر شده، چه‌بسا دلالت دارد که اگرچه برگزاری این برنامه یک تصمیم حکومتی بوده است، اما حکومت بقدری در مدیریت افکار عمومی توانمند بوده که هم جمع کننده ساحران برای این برنامه و هم فراخوان عمومی در فضای عمومی ناشناس بوده است؛ و آنگاه شاید استفاده از تعبیر «حاشر: برانگیزاننده» همین بوده باشد که آنها قرار نبوده به صورت مامور مستقیم حکومتی آنها را بیاورند بلکه چه‌بسا با نوعی تشویق و ... آنها را برای این کار برمی‌انگیزاندند که دست مستقیم حکومت در این کار دیده نشود.

ز. ...


  1. . «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ» أي قالوا لفرعون أخره و أخاه هارون و لا تعجل بالحكم فيهما بشي‏ء فتكون عجلتك حجة عليك عن الزجاج و قيل أخره أي أحبسه و الأول أصح لأنه كان يعلم أنه لا يقدر على حبسه مع ما رأى من تلك الآيات «وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ» التي حولك «حاشِرِينَ» أي جامعين للسحرة يحشرون من يعلمونه منهم عن مجاهد و السدي و قيل هم أصحاب الشرط أرسلهم في حشر السحرة و كانوا اثنين و سبعين رجلا عن ابن عباس «يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلِيمٍ» أي يحشرون إليك السحرة ليجتمعوا و يعارضوا موسى فيغلبوه.↩
  2. . قوله تعالى: «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ» إلى آخر الآية التالية. أرجه بسكون الهاء أمر من الإرجاء بمعنى التأخير و الهاء للسكت أي أخره و أخاه و لا تعجل لهما بشر كالقتل و نحوه حتى ترمي بظلم أو قسوة و نحوهما بل ابعث في المدائن من جنودك حاشرين يجمعون السحرة فيأتوك بهم ثم عارض سحر موسى بسحر السحرة↩
  3. . قوله تعالى: «قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَلِيمٍ» القائلون هم الملأ حوله و هم أشراف قومه، و قوله: «أَرْجِهْ» بسكون الهاء على القراءة الدائرة و هو أمر من الإرجاء بمعنى التأخير أي أخر موسى و أخاه و أمهلهما و لا تعجل إليهما بسياسة أو سجن و نحوه حتى تعارض سحرهما بسحر مثله.
    و قرئ «أَرْجِهْ» بكسر الهاء و «أرجئه» بالهمزة و ضم الهاء و هما أفصح من القراءة الدائرة، و المعنى واحد على أي حال.
    و قوله: «وَ ابْعَثْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ» المدائن جمع مدينة و هي البلدة و الحاشر من الحشر و هو إخراج إلى مكان بإزعاج أي ابعث في البلاد عدة من شرطائك و جنودك يحشرون كل سحار عليم فيها و يأتوك بهم لتعارضهما بسحرهم.
    ↩
  4. . 55778 - عن عبد الله بن عباس -من طريق أبي مالك - في قوله: {وأرسل في المدائن حاشرين} [الأعراف: 111]، قال: الشُّرَط. (6/ 496)
    55780 - عن مجاهد بن جبر -من طريق إبراهيم بن مهاجر، عن أبيه- {وابعث في المدائن حاشرين}، قال: الشُّرَط.
    55781 - عن إبراهيم بن المهاجر -من طريق قيس بن ربيع- في قوله تعالى: {في المدائن حاشرين}، قال: الشُّرَط.
    55782 - عن إسماعيل السُّدِّيّ -من طريق قيس- {وابعث في المدائن حاشرين}، قال: الشُّرَط.
    ↩

نظرات کاربران

ثبت نظر