لِلْمَلَإِ
قبلا بیان شد که معنای محوری ماده «ملأ» را جمع شدن چیزی در درون یک ظرف به طوری که جای خالیای در آن ظرف باقی نگذارد و به تعبیر دیگر، قرار دادن چیزی در محلی که دیگر استعداد و ظرفیتی برای قبول چیز دیگری در آن محل باقی نماند، معرفی کردهاند؛ این همان معنایی است که در فارسی با «پر شدن» از آن تعبیر میشود. به نظر میرسد که برخی هم که اصل این ماده را به معنای مساوات و کمال در چیزی دانسته اند همین معنا مد نظرشان بوده است.
البته باید بین این ماده (که حرف آخرش همزه است) و دو ماده «ملی» (به معنای امتداد یافتن و مهلت دادن؛ که در جلسه ۸۴۹ http://yekaye.ir/ale-imran-3-178/ بحث شد) و ماده «ملل» (به معنای تنگنا و تضییقی در دل که موجب درد و ناراحتی شود؛ که در جلسه ۶۰۱ http://yekaye.ir/al-kahf-18-20/ بحث شد) تفاوت نهاد؛ هرچند تناسبی بین این مواد هست: تنگنا بعد از آنکه مقدار واسعی پر میشود حاصل میگردد؛و تاخیر و مهلت دادن هم توسعه در حد آن مقداری است که قرار است پر شود.
«مِلء» اسم برای مقدار چیزی است که قرار است پر شود: «فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدى بِه» (آل عمران/۹۱) و ظاهرا وجه تسمیهاش این است که مساوی با ظرفی است که قرار است پر شود.
این ماده اگرچه در حالت اولی برای پر کردن یک ظرف از مادهای به کار رفته، مانند پر شدن شکم از غذا (فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ؛ صافات/66 و واقعه/53) اما تدریجا برای هرگونه پر شدن و کامل شدن ظرفیت جایی از چیزی به کار رفته مانند پر شدن جهنم از شیطان و پیروانش (لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ، اعراف/18؛ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعينَ، ص/85) بلکه از جن و انس: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ» (هود/119؛ سجده/13)؛ ویا پرشدن آسمانها از سربازان الهی و شهابها: «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً» (جن/8) و حتی برای پر شدن امور معنوی مانند پر شدن دل از ترس: «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» (کهف/18) به کار رفته است...
اما از کلمات پرکاربرد قرآنی از این ماده، کلمه «مَلَأ» است(۳۰ مورد) که قرآن کریم این تعبیر را درباره بزرگانی که اطرافیان یک سلطان بودند و غالبا طرف مشورت آن سلطان در برابر یک پیامبر قرار میگرفتند (13مورد) بویژه اطرافیان فرعون (13مورد) به کار برده است؛ و البته این کلمه صرفا با بار منفی به کار نرفته، بلکه درباره بزرگانی از بنیاسرائیل که از پیامبرشان مطالبه یک فرمانده نظامی کردند: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في سَبيلِ اللَّهِ» (بقره/246) و نیز درباره اطرافیان حضرت سلیمان هم که از آنان مشورت گرفت: «قالَ يا آیها الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتيني بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني مُسْلِمينَ» (نمل/38) از این تعبیر استفاده شده و دو مورد هم درباره ملکوتیان تعبیر «ملا به کار رفته است: «لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ» (صافات/8) «ما كانَ لِيَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (ص/69)
برخی گفتهاند مقصود از این کلمه جماعتیاند که بر یک مطلب اجتماع میکنند و به خاطر قدرت و موقعیتی که دارند چشمها را پر میکنند؛ و برخی گفتهاند که به بزرگان قوم «ملأ« میگویند به خاطر اینکه از کرامت وبزرگواری پر شدهاند و شاهد بر این مدعا حدیثی را آوردهاند که «أَحْسِنُوا أملاءكم» که خلقیات خوب که از سجایای «ملأ» دانسته استو شاید وجه جمع همه اینها آن باشد که اینان جماعتیاند که یک نحوه پر شدن (پر بودن از فضیلت یا ثروت یا شهرت یا وجاهت یا ….) در آنها مد نظر بوده است و در بحث از آیه 49 (جلسه۱۰۱۶) هم اشاره شد که تفاوتشان با سایر کلماتی که برای «جماعت» به کار میرود این است که اینان بزرگانیاند که چشم و دل دیگران را از زیبایی ویا هیبتی که دارند پر میکنند.
جلسه ۱۰۲۰ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-53/
لَساحِرٌ
ماده «سحر» در کلمات متعددی به کار میرود که برخی همچون ابن فارس از اینکه بتوانند اصل واحدی در همه آن کلمات پیدا کنند اظهار عجز نموده و سه اصل متباین را برای آن قائلند: یکی عضوی از اعضاء که همان شش یا ریه است یعنی قسمت بالای شکم که به حلقوم و مری متصل میشود، و به سه صورت «سُحْر» و «سَحْر» و «سَحَر» تلفظ میشود؛ دوم، در معنای جادوگری و فریب و شبهه: «أَ سِحْرٌ هذا وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ» (یونس/77)؛ و سوم در خصوص وقتی قبل از صبح (هنگام سحر): «نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ» (قمر/34) که جمع آن «أسحار» است: «وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (ذاریات/18) (معجم المقاييس اللغة، ج3، ص138۱).
اما دیگران کوشیدهاند یکی از اینها را محور معنای بقیه قرار دهند:
راغب اصل این ماده را در همان «ریه» میداند و توضیح داده که «بعير سَحِير» به شتری گویند که ریه بزرگی دارد و «سُحارَة» آن قسمت از ریه و شش است که هنگام ذبح بیرون آورده و دور انداخته میشود؛ و گفته شده که «سِحر»به معنای جادو هم از همین «إصابة السّحر» مشتق شده است. وی «سِحر» را بر چند گونه دانسته است: یکی فریبها و تخیلاتی که هیچ حقیقتی در ورای خود ندارد همانند کار شعبدهباز، و بر این باور است که کار ساحران فرعون از این باب بود که فرمود: «سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ» (أعراف/116) و «يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ» (طه/66)، و از همین حیث بود که حضرت موسی ع را ساحر نامیدند. دوم جلب کردن همکاری شیطان با یک نحوه تقرب جستن به او که قرآن این وضعیت را این گونه گزارش کرده است «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ تَنَزَّلُ عَلى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ» (شعراء/221- 222)، و معتقد است که مقصود از سحر در آیه «وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ» (بقرة/102)، از این باب بوده است. سوم سحر در معناى چيزى است كه مرتاضان سراغش مىروند که اسم کاری است كه مىپندارند در اثر نيروى آن صورتها و طبيعتها دگرگون مىشود مثلا انسان را الاغ مىكند در حالی که اهل تحقیق هيچ حقيقتى براى عمل فوق و پندارهاى آنچنانى قائل نيستند. از نظر وی سَحَر را هم از این جهت که ظلمت شب با روشنایی روز در هم آمیخته میشود چنین نامیدهاند و «سحور» هم اسم غذایی است که نگام سحر خورده شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۰۰-401۲).
حسن جبل هم همین مسیر را راغب ادامه داده است؛ وی با اشاره به کاربرد آن در خصوص ریه و ... معنای محوری این ماده « خلائی دانسته که در جوهره درونی چیزی که تجسم یافته و امتداد یافته به نظر میرسد۳، نفوذ میکند. وی کاربرد آن در خصوص جادوگری را همین میداند که یک امر توخالی را به عنوان واقعیت جلوه میدهد و کاربرد آن در خصو وقت سحر را همین از این جهت دانسته که تاریکی همچون پردهای همهجا را گرفته و ورای آن نور صبح است پس گویی آن ظلمت پوششی است که ورای آن خالی است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص968-969)
اما مرحوم مصطفوی که ریشه اولیه این ماده را در جادوگری تعقیب کرده بر این باور است که اصل این ماده برگرداندن چیزی از آنچه واقعی و حق است به حالت خلاف آن همانند برگرداندن چشم از مشاهده واقعیت یا برگرداندن قلب از درک حقیقت و کاربرد آن در آیاتی همچون «فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ» (اعراف/۱۱۶)، «فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى» (طه/۶۶)، «إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى» (طه/۶۹) «سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ» (مومنون/۸۹)، «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً» (اسراء/۴۷؛ فرقان/۸)، «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ» (حجر/۱۵) را شاهد بر این مدعا آورده است. از نظر وی اطلاق این ماده بر وقت سحر از این باب است که وقتی است که شب بوده و انسان اننظتار امتداد ظلمت را دارد اما اوضاع به سوی روشنایی برمیگردد و گویی چشم به خلاف آنچه بوده برمیگردد و وجه تسمیه «سحور» (غذایی که در سحر خورده میشود) هم این دانسته که انسان را از حالت ضعف به حالت قوت برمیگرداند و اطلاق آن بر سینه و نزدیک گردن را هم از این باب دانسته که سینه توجه بیننده را از قسمتهای پایین بودن به قسمتهای بالا جلب میکند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج5، ص67۴).
«سحر» به «شعبده» و «تمویه» (از ماده «موه») بسیار نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفتهاند:
سحر یک نحوه مطلب را پوشیده کردن و چیزی را برخلاف حقیقتش جلوه دادن است و تفاوتی نمیکند که با حرکت سریعی انجام شود یا کند، اما شعبده حتما باید این کار با سرعت انجام شود و لذا سحر اعم از شعبده است (الفروق في اللغة، ص251۵). که البته این بیان قابل مناقشه است؛ خصوصا در برخی سحرهایی که تأثیری در مخاطب گذاشته میشود مانند سحری که بین زن و شوهر اختلاف میاندازد: «يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ ... فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِه» (بقره/۱۰۲).
و در تفاوت آن با «تمویه» گفتهاند که تمویه پوشاندن درست و تصویر کردن اشتباه، برخلاف واقعیتش است و اصل آن از رنگ طلا و نقره زدن به آهن گرفته شده که مخاطب گمان کند آن طلا یا نقره است، اما سحر برای هر ترفند دقیقی است که مخاطب متوجه آن نشود؛ و البته برخی هم گفتهاند تمویه ترفندی است که اثری در خارج ندارد و هرگاه تعبیر تمویه به کار میرود معنا و مقصود از آن معلوم است اما همیشه مقصود از سحر معلوم نیست (الفروق في اللغة، ص252۶).
کاربرد این ماده به صورت فعل هم به صورت ثلاثی مجرد رایج است: «سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاس» (اعراف/۱۱۶)، «قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ (مومنون/89)، «مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها» (اعراف/132)؛ هم در باب تفعیل، که البته قرآن کریم از این باب اسم مفعولش را آورده است: «إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرينَ» (شعراء/153 و ۱۸۵) و البته اسم مفعول آن در حالت ثلاثی مجرد هم در قرآن کریم به کار رفته است: «إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً» (اسراء/۴۷؛ فرقان/۸)، «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ» (حجر/۱۵) اما اسم فاعل آن تنها در حالت ثلاثی مجرد به کار رفته است: «يا آیها السَّاحِر» (زخرف/۴۹)، «إِنْ هذانِ لَساحِران» (طه/۶۳)، که جمع آن هم به صورت سالم «وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُون» (یونس/۷۷) رایج است و هم به صورت جمع مکسر: «جاءَ السَّحَرَةُ» (اعراف/۱۱۳؛ یونس/۸۰؛ شعراء/۴۱)؛ و البته در معنای اسم فاعل به صورت صیغه مبالغه هم به کار رفته است: «يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَليمٍ» (شعراء/37). جالب است که در خصوص حضرت موسی ع هم وی را ساحر نامیدند: «إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليم» (اعراف/۱۰۹؛شعراء۳۴) و هم مسحور: «إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُورا» (اسراء/۱۰۱).
ماده «سحر» و مشتقات آن ۶۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
عَليمٌ
درباره ماده «علم» قبلا به تفصیل بحث شد که مقداری از آن بحثها ذیل آیه ۱۵ تقدیم شد. بخش دیگری از بحثها که به این آیه مربوط میشود بدین قرار است:
تفاوت «علم» با کلمات مشابه:
در هر صورت «عِلم» به معنای ادراک و شناخت است که به کلماتی مانند «معرفت» و «یقین» و «شعور» و «عقل» و «فطنة» و «فهم» و «فقه» و «بصیرت» و «درایت» و «اعتقاد» و «حفظ» و «ذکر» و «خبر» و «رؤیت» و «تبیین» و «شهود» نزدیک است و بیان تفاوت آنها میتواند به فهم دقیقتری از آن کمک کند.
در تفاوتش با «معرفت» گفتهاند که معرفت، اخص از علم است؛ یعنی معرفت علمی است به یک چیز معین که کاملا آن را از غیرش متمایز میسازد؛ در حالی که علم میتواند مجمل یا مفصل باشد؛ و این را با بیان دیگری هم مطرح کردهاند که فعل «عَلِمَ» اقتضای اولیهاش دومفعولی است، یعنی وقتی گفتی «علمتُ زیداً»، باید یک مفعول دیگر بیاوری که آن تفصیل را بیان کنی، اما فعل «عَرَفَ» را براحتی میتوان یک مفعولی آورد و گفت «عرفتُ زیداً» [که توضیح بیشتر این نکته در ذیل بحث از فعل «علم» خواهد آمد]. برخی علاوه بر این دو نکته فوق (تفاوت لفظی در یک یا دومفعولی بودن؛ و تفاوت معنوی در اجمال و تفصیل) افزودهاند معرفت غالبا به چیزی تعلق میگیرد که بعد از ادراک شدن، از قلب رفته باشد؛ یعنی چیزی که از یاد رفته و دوباره احضار میشود، لذا نقطه مقابل معرفت را «انکار» میگویند؛ در حالی که علم این چنین نیست و نقطه مقابل علم را جهل (ندانستن) میگویند؛ و تفاوت دیگر اینکه معرفت، به ذات شیء تعلق میگیرد، ولی علم به احوالات شیء.
در تفاوتش با «یقین» گفتهاند که علم، اعتقاد به چیزی در حد اعتماد کردن است؛ اما یقین آن است که نفس آرام بگیرد و دل انسان خنک شود (لذا تعبیر «برد الیقین: خنکی یقین» تعبیر رایجی است)؛ در واقع یقین جایی است که با سکون و طمأنینه قلبی همراه باشد و به همین جهت است که خداوند به یقین متصف نمیشود؛ به تعبیر دیگر یقین نقطه مقابل شک است، و «موقن» به کسی گویند که با رسیدن به علم از حیرت شک بیرون آید؛ و به همین جهت که با آمدن علم، شک رفع میشود، به علم، یقین میگویند.
در تفاوتش با «شعور» گفتهاند که «شَعُرَ یشعر» علمی است که به نحو دقیق به چیزی برسد مانند دقت و ظرافت شَعر (= مو)، و شاعر را هم به خاطر همین نکتهسنجیاش شاعر گفتهاند؛ و باز در مورد خداوند این ماده به کار نمیرود زیرا برای خدا دقیق و غیردقیق معنی ندارد؛ و البته برخی گفتهاند شعور چون ادراک با مشاعر (= حواس) است در مورد خداوند به کار نمیرود.
در تفاوتش با «عقل» هم گفتهاند عقل، آن علم بدیهیای است که انسان را از ارتکاب زشتیها باز میدارد؛ و از تعبیر «عقل البعیر: بر شتر پابند نهادند» گرفته شده؛ هرچند این مناقشه شده که با توجه به اینکه در اهل بهشت هم عقل هست و در آنجا میل به زشتیها و منعی از زشتیها در کار نیست شاید بهتر باشد عقل را ناظر به همان معلومات بدیهی در نزد انسان بدانیم بویژه که نقطه مقابل عقل، حُمق است و احمق صرفا نادان نیست، بلکه کسی است که از معلومات واضح خود استفاده نمیکند.
در تفاوتش با «فطنة» (فطانت) هم گفتهاند که «فطنة» تنبه پیدا کردن به معانی است چنانکه نقطه مقابلش «غفلت» است، در واقع فطنه، علم پیدا کردن به چیزی از وجه غامش و پیچیده آن است؛ لذا مثلا نمیگویند کسی نسبت به خودش فطانت پیدا کرد؛ و میتوان گفت اخص از علم است.
در تفاوتش با «فهم» هم گفتهاند که فهم، علم به معنای کلام است در هنگام شنیدن؛ لذا میگویند فلانی «بدفهم» است وقتی که در درک مطالبی که میشنود خیلی معطل کند؛ و به همین جهت است که فهم هم در مورد خداوند اطلاق نمیشود زیرا خداوند به همه چیز از ازل آگاه است؛ و گفته شده که فهم فقط در خصوص کلام و سخن به کار میرود نه هر دانستنی؛ مثلا هیچگاه نمیگوییم من رفتن فلانی را فهمیدم؛ و البته در اشاراتی که به جای کلام به کار میرود، به همین مناسبتی که با کلام دارد، تعبیر فهم را به کار میبرند.
در تفاوتش با «فقه» گفتهاند که فقه، علم به مقتضای کلام پس از تأمل است؛ و لذاست که به خداوند اطلاق نمیشود زیرا در خداوند تأمل کردن راه ندارد؛ و این هم صرفا در مورد کلام و سخن به کار میرود نه مطلق دانستهها: «لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا» (کهف/۹۳)، «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» (اسراء/۴۴).
در تفاوتش با «حس» (و احساس کردن) هم گفته شده که حس، به لحظه آغاز علم و آگاهی گفته میشود، چنانکه خداوند فرمود: «فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسی مِنْهُمُ الْكُفْرَ» (آل عمران/۵۲)، یعنی علمش در همان وهله اول؛ و حواس هم چیزهاییاند که در همان مواجهه اول علمی را برای ما به ارمغان میآورند.
در تفاوتش با «بصیرت» هم گفتهاند که بصیرت، تکامل عمل و معرفت به چیزی است.
در تفاوتش با «درایت» هم گفتهاند درایت، به معنای فهم است و عبارت است از اینکه انسان در خصوص چیزی که بر وی وارد میشود دچار سهو نشود و آن را خوب بفهمد.
و در تفاوتش با «اعتقاد» گفتهاند که اعتقاد، اسمی است برای جنس فعل به هر نحوی که این اعتقاد حاصل شود؛ در واقع اصل آن از گره زدن (عقد) ریسمان گرفته شده، گویی کسی که به چیزی عالم میشود مانند کسی است که گره محکمی به آن چیز میزند؛ و البته هر عالمی معتقد نیست و در واقع کاربرد کلمه اعتقاد در خصوص علم مجازی است.
تفاوتش با «حفظ» در این است که حفظ، در خصوص علم به شنیدههاست و عموما در خصوص کلام و سخن به کار میرود، نه در معلوماتی که با مشاهده و مانند آن حاصل میشود؛ و نیز میتوان گفت حفظ، علمی است که تداوم داشته باشد بدون اینکه خلل یا نسیانی در آن وارد شود، چنانکه این کلمه در خصوص حافظان قرآن به این معنا به کار میرود.
تفاوتش با «ذکر» در این است که اگرچه ذکر هم یک نوع علم است، اما صرفا به آنچه بعد از فراموشی به دست میآید گفته میشود و غالبا در خصوص علوم بدیهی اطلاق میگردد، و نقطه مقابل آن «سهو» و «نسیان» است.
تفاوتش با «خبر» در این است که «خبر» علم به کنه معلومات به حقیقت آنهاست و لذا معنایی زاید بر علم دارد.
در تفاوتش با «رؤیت» هم گفتهاند که رؤیت فقط برای علم به موجود به کار میرود در حالی که علم برای موجود و معدوم استفاده میشود.
تفاوتش با «تبیین» در این است که علم، اعتقاد به چیزی است آن طور که هست به نحو قابل اعتماد، خواه قبلا اشتباه و ابهامی در آن بوده باشد یا خیر؛ اما تبیین در جایی است که یک نحوه لُبس و ابهامی قبلا در کار بوده باشد.
تفاوتش با «شهود» و «شهادت» در این است که شهود، اخص از علم است و علم به وجود اشیاء است بدون واسطه؛ و شاهد به لحاظ معنایی در مقابل غایب است؛ و لذا بر آنچه با حواس درک میشود و نیز آنچه بدیهی است اطلاق میگردد؛ در واقع شهادت هم صرفا ناظر به امر موجود است؛ اما علم شامل موجود و معدوم میشود.
علیم و عالم و معلوم
«علیم» بر وزن «فعیل» است که این وزن هم برای صفت مشبهه و هم برای صیغه مبالغه به کار میرود۷؛ بسیاری از اهل لغت «علیم» را از باب مبالغه در علم دانستهاند. در واقع، اگرچه لااقل کاربرد «علیم» در آیه «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ» (يوسف/76) [که میتواند اشاره به خود خداوند باشد یا به غیر او] ظاهرا اشاره به کثرت علم دارد؛ اما برخی بر این باورند که این کلمه با توجه به اینکه عموما در مورد خداوند به کار رفته [161 مورد در قرآن کریم به کار رفته؛ که جز ۸ مورد که عبارتند از: «ساحِرٍ عَليمٍ» (اعراف/109و۱۱۲؛ یونس/۷۲؛ شعراء/۳۴)، «سَحَّارٍ عَليمٍ» (شعراء/37)، «غُلامٍ عَليمٍ» (حجر/53؛ ذاریات/۲۸)، «إِنِّي حَفيظٌ عَليمٌ» (یوسف/55) همگی در مقام توصیف خداوند است] ناظر به ثبوت صفت علم و تثبت آن است، بویژه که صیغه مبالغه دیگری از این ماده به صورت «عَلَّام» (که دلالت بر کثرت علم و احاطه دارد) نیز به کار رفته است: «إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ» (مائده/109 و ۱۱۶)؛ و در واقع ایشان قائلند که تفاوت بین «عالم» [که جمع آن هم به صورت سالم: «وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ» (عنکبوت/43)، «وَ ما نَحْنُ بِتَأْويلِ الْأَحْلامِ بِعالِمينَ» (یوسف/44) و هم به صورت مکسر: «إِنَّما يَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء» (فاطر/۲۸)، «أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَماءُ بَني إِسْرائيلَ» (شعراء/197) رایج است] با «علیم» این است که «عالم» صرف اشاره به برخورداری از «علم» است اما «علیم» ناظر به ثبوت صفت علم و تثبت آن است؛ در حالی که دیگران گفتهاند: تفاوت این دو در آن است که «عالم» لزوما دلالت بر «معلوم» میکند، یعنی در جایی به کار میرود که معلومی در کار باشد و همواره متعدی است، [مانند «عالِم الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» (انعام/۷۳؛ توبه/۹۴ و ۱۰۵؛ رعد/۹؛ مؤمنون/92؛ زمر/۴۶؛ سجده/۶؛ حجر/۲۲؛ جمعه/۸؛ تغابن/۱۸) هرچند که گاه بدون مفعول هم آمده که چهبسا بتوان گفت به قرینه مفعولش حذف شده است؛ مانند: «إِنَّ في ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمينَ» (روم/22)]؛ اما «علیم» لزوما متعدی نیست و صرفا نشاندهنده این است که اگر معلومی در کار باشد، حتما او بدان عالم است؛ چنانکه «سامع» به کسی گفته میشود که صدایی را بشنود، اما «سمیع» به کسی میگویند که شنوا باشد، خواه در آن لحظه صدایی در کار باشد یا نباشد؛ و شبیه این تفاوت را بین «مبصر» و «بصیر» و «قادر» و «قدیر» هم مطرح کردهاند (الفروق في اللغة، ص۸۰)؛ و موید این سخن هم آن است که در قرآن کریم کلمه «علیم» یا بدون متعلق آمده، مانند «إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ» (بقره/115)، «فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» (بقره/158)، «إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليمٌ» (بقره/181)؛ ویا اگر متعلقی داشته با حرف «ب» بوده است، مثلا: «هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليمٌ» (بقره/29)، «وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ» (بقره/95)، «وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ» (بقره/283)؛ هرچند که گاه «عالم» هم با حرف اضافه «ب» میآید، مانند: «وَ كُنَّا بِهِ عالِمينَ» (انبیاء/51)، «وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْءٍ عالِمينَ» (انبیاء/81).
«معلوم» چون اسم مفعول است در اصل باید به چیزی که بدان علم تعلق گرفته باشد بگویند؛ اما در بسیاری از مواقع ضرورتا متعلق علم بودنش مد نظر نیست؛ بلکه برای اشاره به چیزی است که کاملا معین و مشخص شده است و لذا میتواند مورد علم واقع شود: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» (بقره/۱۹۷)، «وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ» (حجر/4)، «أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ» (صافات/41)، «وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» (صافات/164)، «وَ الَّذينَ في أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ» (معارج/24)، «قَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/21؛ مرسلات/۲)، «يَوْمٍ مَعْلُومٍ» (شعراء/38 و 155؛ واقعه/50)، «في أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ» (حج/۲۸).
جلسه ۱۰۴۷ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-80/
برخی نکات دیگر مربوط به ماده «علم» به تناسب کلمات مورد استفاده، ذیل آیه ۱۱۲ خواهد آمد.