سوره الشعراء - آیه 34

۱۲۴۸) سوره شعراء (۲۶) آیه ۳۴ قاٰلَ لِلْمَلَاِ حَوْلَهُ اِنَّ هٰذاٰ لَسـٰحِرٌ عَلٖیمٌ ۲۷ صفر ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۵/۲۰

به مهتران پیرامونش گفت: همانا این حقاً جادوگری متبحر است؛

لِلْمَلَإِ

قبلا بیان شد که معنای محوری ماده «ملأ» را جمع شدن چیزی در درون یک ظرف به طوری که جای خالی‌ای در آن ظرف باقی نگذارد و به تعبیر دیگر، قرار دادن چیزی در محلی که دیگر استعداد و ظرفیتی برای قبول چیز دیگری در آن محل باقی نماند، معرفی کرده‌اند؛ این همان معنایی است که در فارسی با «پر شدن» از آن تعبیر می‌شود. به نظر می‌رسد که برخی هم که اصل این ماده را به معنای مساوات و کمال در چیزی دانسته اند همین معنا مد نظرشان بوده است.

البته باید بین این ماده (که حرف آخرش همزه است) و دو ماده «ملی» (به معنای امتداد یافتن و مهلت دادن؛ که در جلسه ۸۴۹ http://yekaye.ir/ale-imran-3-178/ بحث شد) و ماده «ملل» (به معنای تنگنا و تضییقی در دل که موجب درد و ناراحتی شود؛ که در جلسه ۶۰۱ http://yekaye.ir/al-kahf-18-20/ بحث شد) تفاوت نهاد؛‌ هرچند تناسبی بین این مواد هست: تنگنا بعد از آنکه مقدار واسعی پر می‌شود حاصل می‌گردد؛‌و تاخیر و مهلت دادن هم توسعه در حد آن مقداری است که قرار است پر شود.

«مِل‏ء» اسم برای مقدار چیزی است که قرار است پر شود: «فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْ أَحَدِهِمْ مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً وَ لَوِ افْتَدى‏ بِه» (آل عمران/۹۱) و ظاهرا وجه تسمیه‌اش این است که مساوی با ظرفی است که قرار است پر شود.

این ماده اگرچه در حالت اولی برای پر کردن یک ظرف از ماده‌ای به کار رفته، مانند پر شدن شکم از غذا (فَمالِؤُنَ مِنْهَا الْبُطُونَ؛ صافات/66 و واقعه/53) اما تدریجا برای هرگونه پر شدن و کامل شدن ظرفیت جایی از چیزی به کار رفته مانند پر شدن جهنم از شیطان و پیروانش (لَمَنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكُمْ أَجْمَعينَ، اعراف/18؛ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ مِنْهُمْ أَجْمَعينَ، ص/85) بلکه از جن و انس: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ» (هود/119؛ سجده/13)؛ ویا پرشدن آسمانها از سربازان الهی و شهابها: «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَديداً وَ شُهُباً» (جن/8) و حتی برای پر شدن امور معنوی مانند پر شدن دل از ترس: «وَ لَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً» (کهف/18) به کار رفته است...

اما از کلمات پرکاربرد قرآنی از این ماده، کلمه «مَلَأ» است(۳۰ مورد) که قرآن کریم این تعبیر را درباره بزرگانی که اطرافیان یک سلطان بودند و غالبا طرف مشورت آن سلطان در برابر یک پیامبر قرار می‌گرفتند (13مورد) بویژه اطرافیان فرعون (13مورد) به کار برده است؛ و البته این کلمه صرفا با بار منفی به کار نرفته، بلکه درباره بزرگانی از بنی‌اسرائیل که از پیامبرشان مطالبه یک فرمانده نظامی کردند: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ» (بقره/246) و نیز درباره اطرافیان حضرت سلیمان هم که از آنان مشورت گرفت: «قالَ يا آیها الْمَلَؤُا أَيُّكُمْ يَأْتيني‏ بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني‏ مُسْلِمينَ» (نمل/38) از این تعبیر استفاده شده و دو مورد هم درباره ملکوتیان تعبیر «ملا به کار رفته است: «لا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلى‏ وَ يُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جانِبٍ» (صافات/8) «ما كانَ لِيَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلَإِ الْأَعْلى‏ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (ص/69)

برخی گفته‌اند مقصود از این کلمه جماعتی‌اند که بر یک مطلب اجتماع می‌کنند و به خاطر قدرت و موقعیتی که دارند چشم‌ها را پر می‌کنند؛ و برخی گفته‌اند که به بزرگان قوم «ملأ« می‌گویند به خاطر اینکه از کرامت وبزرگواری پر شده‌اند و شاهد بر این مدعا حدیثی را آورده‌اند که «أَحْسِنُوا أملاءكم» که خلقیات خوب که از سجایای «ملأ» دانسته استو شاید وجه جمع همه اینها آن باشد که اینان جماعتی‌اند که یک نحوه پر شدن (پر بودن از فضیلت یا ثروت یا شهرت یا وجاهت یا ….) ‌در آنها مد نظر بوده است و در بحث از آیه 49 (جلسه۱۰۱۶) هم اشاره شد که تفاوتشان با سایر کلماتی که برای «جماعت» به کار می‌رود این است که اینان بزرگانی‌اند که چشم و دل دیگران را از زیبایی ویا هیبتی که دارند پر می‌کنند.

جلسه ۱۰۲۰ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-53/

لَساحِرٌ

ماده «سحر» در کلمات متعددی به کار می‌رود که برخی همچون ابن فارس از اینکه بتوانند اصل واحدی در همه آن کلمات پیدا کنند اظهار عجز نموده و سه اصل متباین را برای آن قائلند: یکی عضوی از اعضاء که همان شش یا ریه است یعنی قسمت بالای شکم که به حلقوم و مری متصل می‌شود، و به سه صورت «سُحْر» و «سَحْر» و «سَحَر» تلفظ می‌شود؛ دوم، در معنای جادوگری و فریب و شبهه: «أَ سِحْرٌ هذا وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ» (یونس/77)؛ و سوم در خصوص وقتی قبل از صبح (هنگام سحر): «نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ» (قمر/34) که جمع آن «أسحار» است: «وَ بِالْأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ» (ذاریات/18) (معجم المقاييس اللغة، ج‏3، ص138۱).

اما دیگران کوشیده‌اند یکی از اینها را محور معنای بقیه قرار دهند:

راغب اصل این ماده را در همان «ریه» می‌داند و توضیح داده که «بعير سَحِير» به شتری گویند که ریه بزرگی دارد و «سُحارَة» آن قسمت از ریه و شش است که هنگام ذبح بیرون آورده و دور انداخته می‌شود؛ و گفته شده که «سِحر»‌به معنای جادو هم از همین «إصابة السّحر» مشتق شده است. وی «سِحر» را بر چند گونه دانسته است: یکی فریبها و تخیلاتی که هیچ حقیقتی در ورای خود ندارد همانند کار شعبده‌باز، و بر این باور است که کار ساحران فرعون از این باب بود که فرمود: «سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ‏» (أعراف/116) و «يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ‏ سِحْرِهِمْ»‏ (طه/66)، و از همین حیث بود که حضرت موسی ع را ساحر نامیدند‏. دوم جلب کردن همکاری شیطان با یک نحوه تقرب جستن به او که قرآن این وضعیت را این گونه گزارش کرده است «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ تَنَزَّلُ عَلى‏ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ»‏ (شعراء/221- 222)، و معتقد است که مقصود از سحر در آیه «وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ‏ السِّحْرَ» (بقرة/102)، از این باب بوده است. سوم سحر در معناى چيزى است كه مرتاضان سراغش مى‏روند که اسم کاری است كه مى‏پندارند در اثر نيروى آن صورتها و طبيعت‏ها دگرگون مى‏شود مثلا انسان را الاغ مى‏كند در حالی که اهل تحقیق هيچ حقيقتى براى عمل فوق و پندارهاى آنچنانى قائل نيستند. از نظر وی سَحَر را هم از این جهت که ظلمت شب با روشنایی روز در هم آمیخته می‌شود چنین نامیده‌اند و «سحور» هم اسم غذایی است که نگام سحر خورده شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۰۰-401۲).

حسن جبل هم همین مسیر را راغب ادامه داده است؛ وی با اشاره به کاربرد آن در خصوص ریه و ... معنای محوری این ماده « خلائی دانسته که در جوهره درونی چیزی که تجسم یافته و امتداد یافته به نظر می‌رسد۳، نفوذ می‌کند. وی کاربرد آن در خصوص جادوگری را همین می‌داند که یک امر توخالی را به عنوان واقعیت جلوه می‌دهد و کاربرد آن در خصو وقت سحر را همین از این جهت دانسته که تاریکی همچون پرده‌ای همه‌جا را گرفته و ورای آن نور صبح است پس گویی آن ظلمت پوششی است که ورای آن خالی است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص968-969)

اما مرحوم مصطفوی که ریشه اولیه این ماده را در جادوگری تعقیب کرده بر این باور است که اصل این ماده برگرداندن چیزی از آنچه واقعی و حق است به حالت خلاف آن همانند برگرداندن چشم از مشاهده واقعیت یا برگرداندن قلب از درک حقیقت و کاربرد آن در آیاتی همچون «فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ» (اعراف/۱۱۶)، «فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى» (طه/۶۶)، «إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى» (طه/۶۹) «سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ» (مومنون/۸۹)‏، «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً» (اسراء/۴۷؛ فرقان/۸)، «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‏» (حجر/۱۵) را شاهد بر این مدعا آورده است. از نظر وی اطلاق این ماده بر وقت سحر از این باب است که وقتی است که شب بوده و انسان اننظتار امتداد ظلمت را دارد اما اوضاع به سوی روشنایی برمی‌گردد و گویی چشم به خلاف آنچه بوده برمی‌گردد و وجه تسمیه «سحور» (غذایی که در سحر خورده می‌شود) هم این دانسته که انسان را از حالت ضعف به حالت قوت برمی‌گرداند و اطلاق آن بر سینه و نزدیک گردن را هم از این باب دانسته که سینه توجه بیننده را از قسمتهای پایین بودن به قسمتهای بالا جلب می‌کند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص67۴).

«سحر» به «شعبده» و «تمویه» (از ماده «موه») بسیار نزدیک است؛‌ در تفاوت اینها گفته‌اند:

سحر یک نحوه مطلب را پوشیده کردن و چیزی را برخلاف حقیقتش جلوه دادن است و تفاوتی نمی‌کند که با حرکت سریعی انجام شود یا کند، اما شعبده حتما باید این کار با سرعت انجام شود و لذا سحر اعم از شعبده است (الفروق في اللغة، ص251۵). که البته این بیان قابل مناقشه است؛ خصوصا در برخی سحر‌هایی که تأثیری در مخاطب گذاشته می‌شود مانند سحری که بین زن و شوهر اختلاف می‌اندازد: «يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ ... فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِه‏» (بقره/۱۰۲).

و در تفاوت آن با «تمویه» گفته‌اند که تمویه پوشاندن درست و تصویر کردن اشتباه، برخلاف واقعیتش است و اصل آن از رنگ طلا و نقره زدن به آهن گرفته شده که مخاطب گمان کند آن طلا یا نقره است، اما سحر برای هر ترفند دقیقی است که مخاطب متوجه آن نشود؛ و البته برخی هم گفته‌اند تمویه ترفندی است که اثری در خارج ندارد و هرگاه تعبیر تمویه به کار می‌رود معنا و مقصود از آن معلوم است اما همیشه مقصود از سحر معلوم نیست (الفروق في اللغة، ص252۶).

کاربرد این ماده به صورت فعل هم به صورت ثلاثی مجرد رایج است: «سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاس» (اعراف/۱۱۶)، «قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ (مومنون/89)، «مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها» (اعراف/132)؛ هم در باب تفعیل، که البته قرآن کریم از این باب اسم مفعولش را آورده است: «إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرينَ» (شعراء/153 و ۱۸۵) و البته اسم مفعول آن در حالت ثلاثی مجرد هم در قرآن کریم به کار رفته است: «إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً» (اسراء/۴۷؛ فرقان/۸)، «بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‏» (حجر/۱۵) اما اسم فاعل آن تنها در حالت ثلاثی مجرد به کار رفته است: «يا آیها السَّاحِر» (زخرف/۴۹)، «إِنْ هذانِ لَساحِران‏» (طه/۶۳)، که جمع آن هم به صورت سالم «وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُون‏» (یونس/۷۷) رایج است و هم به صورت جمع مکسر: «جاءَ السَّحَرَةُ» (اعراف/۱۱۳؛ یونس/۸۰؛ شعراء/۴۱)؛ و البته در معنای اسم فاعل به صورت صیغه مبالغه هم به کار رفته است: «يَأْتُوكَ بِكُلِّ سَحَّارٍ عَليمٍ» (شعراء/37). جالب است که در خصوص حضرت موسی ع هم وی را ساحر نامیدند: «إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليم‏» (اعراف/۱۰۹؛‌شعراء۳۴) و هم مسحور: «إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى‏ مَسْحُورا» (اسراء/۱۰۱).

ماده «سحر» و مشتقات آن ۶۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

عَليمٌ

درباره ماده «علم» قبلا به تفصیل بحث شد که مقداری از آن بحث‌ها ذیل آیه ۱۵ تقدیم شد. بخش دیگری از بحث‌ها که به این آیه مربوط می‌شود بدین قرار است:

تفاوت «علم» با کلمات مشابه:

در هر صورت «عِلم» به معنای ادراک و شناخت است که به کلماتی مانند «معرفت» و «یقین» و «شعور» و «عقل» و «فطنة» و «فهم» و «فقه» و «بصیرت» و «درایت» و «اعتقاد» و «حفظ» و «ذکر» و «خبر» و «رؤیت» و «تبیین» و «شهود» نزدیک است و بیان تفاوت آنها می‌تواند به فهم دقیقتری از آن کمک کند.

در تفاوتش با «معرفت» گفته‌اند که معرفت، اخص از علم است؛ یعنی معرفت علمی است به یک چیز معین که کاملا آن را از غیرش متمایز می‌سازد؛ در حالی که علم می‌تواند مجمل یا مفصل باشد؛ و این را با بیان دیگری هم مطرح کرده‌اند که فعل «عَلِمَ» اقتضای اولیه‌اش دومفعولی است، یعنی وقتی گفتی «علمتُ زیداً»، باید یک مفعول دیگر بیاوری که آن تفصیل را بیان کنی، اما فعل «عَرَفَ» را براحتی می‌توان یک مفعولی آورد و گفت «عرفتُ زیداً» [که توضیح بیشتر این نکته در ذیل بحث از فعل «علم» خواهد آمد]. برخی علاوه بر این دو نکته فوق (تفاوت لفظی در یک یا دومفعولی بودن؛ و تفاوت معنوی در اجمال و تفصیل) افزوده‌اند معرفت غالبا به چیزی تعلق می‌گیرد که بعد از ادراک شدن، از قلب رفته باشد؛ یعنی چیزی که از یاد رفته و دوباره احضار می‌شود، لذا نقطه مقابل معرفت را «انکار» می‌گویند؛ در حالی که علم این چنین نیست و نقطه مقابل علم را جهل (ندانستن) می‌گویند؛ و تفاوت دیگر اینکه معرفت، به ذات شیء تعلق می‌گیرد، ولی علم به احوالات شیء.

در تفاوتش با «یقین» گفته‌اند که علم، اعتقاد به چیزی در حد اعتماد کردن است؛ اما یقین آن است که نفس آرام بگیرد و دل انسان خنک شود (لذا تعبیر «برد الیقین: خنکی یقین» تعبیر رایجی است)؛ در واقع یقین جایی است که با سکون و طمأنینه قلبی همراه باشد و به همین جهت است که خداوند به یقین متصف نمی‌شود؛ به تعبیر دیگر یقین نقطه مقابل شک است، و «موقن» به کسی گویند که با رسیدن به علم از حیرت شک بیرون آید؛ و به همین جهت که با آمدن علم، شک رفع می‌شود، به علم، یقین می‌گویند.

در تفاوتش با «شعور» گفته‌اند که «شَعُرَ یشعر» علمی است که به نحو دقیق به چیزی برسد مانند دقت و ظرافت شَعر (= مو)، و شاعر را هم به خاطر همین نکته‌سنجی‌اش شاعر گفته‌اند؛ و باز در مورد خداوند این ماده به کار نمی‌رود زیرا برای خدا دقیق و غیردقیق معنی ندارد؛ و البته برخی گفته‌اند شعور چون ادراک با مشاعر (= حواس) است در مورد خداوند به کار نمی‌رود.

در تفاوتش با «عقل» هم گفته‌اند عقل، آن علم بدیهی‌ای است که انسان را از ارتکاب زشتی‌ها باز می‌دارد؛ و از تعبیر «عقل البعیر: بر شتر پابند نهادند» گرفته شده؛ هرچند این مناقشه شده که با توجه به اینکه در اهل بهشت هم عقل هست و در آنجا میل به زشتی‌ها و منعی از زشتی‌ها در کار نیست شاید بهتر باشد عقل را ناظر به همان معلومات بدیهی در نزد انسان بدانیم بویژه که نقطه مقابل عقل، حُمق است و احمق صرفا نادان نیست، بلکه کسی است که از معلومات واضح خود استفاده نمی‌کند.

در تفاوتش با «فطنة» (فطانت) هم گفته‌اند که «فطنة» تنبه پیدا کردن به معانی است چنانکه نقطه مقابلش «غفلت» است، در واقع فطنه، علم پیدا کردن به چیزی از وجه غامش و پیچیده آن است؛ لذا مثلا نمی‌گویند کسی نسبت به خودش فطانت پیدا کرد؛ و می‌توان گفت اخص از علم است.

در تفاوتش با «فهم» هم گفته‌اند که فهم، علم به معنای کلام است در هنگام شنیدن؛ لذا می‌گویند فلانی «بدفهم» است وقتی که در درک مطالبی که می‌شنود خیلی معطل کند؛ و به همین جهت است که فهم هم در مورد خداوند اطلاق نمی‌شود زیرا خداوند به همه چیز از ازل آگاه است؛ و گفته شده که فهم فقط در خصوص کلام و سخن به کار می‌رود نه هر دانستنی؛ ‌مثلا هیچگاه نمی‌گوییم من رفتن فلانی را فهمیدم؛ و البته در اشاراتی که به جای کلام به کار می‌رود، به همین مناسبتی که با کلام دارد، تعبیر فهم را به کار می‌برند.

در تفاوتش با «فقه» گفته‌اند که فقه، علم به مقتضای کلام پس از تأمل است؛ و لذاست که به خداوند اطلاق نمی‌شود زیرا در خداوند تأمل کردن راه ندارد؛ و این هم صرفا در مورد کلام و سخن به کار می‌رود نه مطلق دانسته‌ها: «لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا» (کهف/۹۳)، «وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ» (اسراء/۴۴).

در تفاوتش با «حس» (و احساس کردن) هم گفته شده که حس، به لحظه آغاز علم و آگاهی گفته می‌شود، چنانکه خداوند فرمود: «فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسی‏ مِنْهُمُ الْكُفْرَ» (آل عمران/۵۲)، یعنی علمش در همان وهله اول؛ و حواس هم چیزهایی‌اند که در همان مواجهه اول علمی را برای ما به ارمغان می‌آورند.

در تفاوتش با «بصیرت» هم گفته‌اند که بصیرت، تکامل عمل و معرفت به چیزی است.

در تفاوتش با «درایت» هم گفته‌اند درایت، به معنای فهم است و عبارت است از اینکه انسان در خصوص چیزی که بر وی وارد می‌شود دچار سهو نشود و آن را خوب بفهمد.

و در تفاوتش با «اعتقاد» گفته‌اند که اعتقاد، اسمی است برای جنس فعل به هر نحوی که این اعتقاد حاصل شود؛ در واقع اصل آن از گره زدن (عقد) ریسمان گرفته شده، گویی کسی که به چیزی عالم می‌شود مانند کسی است که گره محکمی به آن چیز می‌زند؛ و البته هر عالمی معتقد نیست و در واقع کاربرد کلمه اعتقاد در خصوص علم مجازی است.

تفاوتش با «حفظ» در این است که حفظ، در خصوص علم به شنیده‌هاست و عموما در خصوص کلام و سخن به کار می‌رود، نه در معلوماتی که با مشاهده و مانند آن حاصل می‌شود؛ و نیز می‌توان گفت حفظ، علمی است که تداوم داشته باشد بدون اینکه خلل یا نسیانی در آن وارد شود، چنانکه این کلمه در خصوص حافظان قرآن به این معنا به کار می‌رود.

تفاوتش با «ذکر» در این است که اگرچه ذکر هم یک نوع علم است، اما صرفا به آنچه بعد از فراموشی به دست می‌آید گفته می‌شود و غالبا در خصوص علوم بدیهی اطلاق می‌گردد، و نقطه مقابل آن «سهو» و «نسیان» است.

تفاوتش با «خبر» در این است که «خبر» علم به کنه معلومات به حقیقت آنهاست و لذا معنایی زاید بر علم دارد.

در تفاوتش با «رؤیت» هم گفته‌اند که رؤیت فقط برای علم به موجود به کار می‌رود در حالی که علم برای موجود و معدوم استفاده می‌شود.

تفاوتش با «تبیین» در این است که علم، اعتقاد به چیزی است آن طور که هست به نحو قابل اعتماد، خواه قبلا اشتباه و ابهامی در آن بوده باشد یا خیر؛ اما تبیین در جایی است که یک نحوه لُبس و ابهامی قبلا در کار بوده باشد.

تفاوتش با «شهود» و «شهادت» در این است که شهود، اخص از علم است و علم به وجود اشیاء است بدون واسطه؛ ‌و شاهد به لحاظ معنایی در مقابل غایب است؛ و لذا بر آنچه با حواس درک می‌شود و نیز آنچه بدیهی است اطلاق می‌گردد؛ در واقع شهادت هم صرفا ناظر به امر موجود است؛ اما علم شامل موجود و معدوم می‌شود.

علیم و عالم و معلوم

«علیم» بر وزن «فعیل» است که این وزن هم برای صفت مشبهه و هم برای صیغه مبالغه به کار می‌رود۷؛ بسیاری از اهل لغت «علیم» را از باب مبالغه در علم دانسته‌اند. در واقع، اگرچه لااقل کاربرد «علیم» در آیه «وَ فَوْقَ كُلِّ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ‏» (يوسف/76) [که می‌تواند اشاره به خود خداوند باشد یا به غیر او] ظاهرا اشاره به کثرت علم دارد؛ اما برخی بر این باورند که این کلمه با توجه به اینکه عموما در مورد خداوند به کار رفته [161 مورد در قرآن کریم به کار رفته؛ که جز ۸ مورد که عبارتند از: «ساحِرٍ عَليمٍ» (اعراف/109و۱۱۲؛ یونس/۷۲؛ شعراء/۳۴)، «سَحَّارٍ عَليمٍ» (شعراء/37)، «غُلامٍ عَليمٍ» (حجر/53؛ ذاریات/۲۸)، «إِنِّي حَفيظٌ عَليمٌ» (یوسف/55) همگی در مقام توصیف خداوند است] ناظر به ثبوت صفت علم و تثبت آن است، بویژه که صیغه مبالغه دیگری از این ماده به صورت «عَلَّام» (که دلالت بر کثرت علم و احاطه دارد) نیز به کار رفته است: «إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ» (مائده/109 و ۱۱۶)؛ و در واقع ایشان قائلند که تفاوت بین «عالم» [که جمع آن هم به صورت سالم: «وَ ما يَعْقِلُها إِلاَّ الْعالِمُونَ» (عنکبوت/43)، «وَ ما نَحْنُ بِتَأْويلِ الْأَحْلامِ بِعالِمينَ» (یوسف/44) و هم به صورت مکسر: «إِنَّما يَخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماء» (فاطر/۲۸)، «أَ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُمْ آيَةً أَنْ يَعْلَمَهُ عُلَماءُ بَني‏ إِسْرائيلَ» (شعراء/197) رایج است] با «علیم» این است که «عالم» صرف اشاره به برخورداری از «علم» است اما «علیم» ناظر به ثبوت صفت علم و تثبت آن است؛ در حالی که دیگران گفته‌اند: تفاوت این دو در آن است که «عالم» لزوما دلالت بر «معلوم» می‌کند، یعنی در جایی به کار می‌رود که معلومی در کار باشد و همواره متعدی است، [مانند «عالِم الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» (انعام/۷۳؛ توبه/۹۴ و ۱۰۵؛ رعد/۹؛ مؤمنون/92؛ زمر/۴۶؛ سجده/۶؛ حجر/۲۲؛ جمعه/۸؛ تغابن/۱۸) هرچند که گاه بدون مفعول هم آمده که چه‌بسا بتوان گفت به قرینه مفعولش حذف شده است؛ مانند: «إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِلْعالِمينَ» (روم/22)]؛ اما «علیم» لزوما متعدی نیست و صرفا نشان‌دهنده این است که اگر معلومی در کار باشد، حتما او بدان عالم است؛ چنانکه «سامع» به کسی گفته می‌شود که صدایی را بشنود، اما «سمیع» به کسی می‌گویند که شنوا باشد، خواه در آن لحظه صدایی در کار باشد یا نباشد؛ و شبیه این تفاوت را بین «مبصر»‌ و «بصیر» و «قادر» و «قدیر» هم مطرح کرده‌اند (الفروق في اللغة، ص۸۰)؛ و موید این سخن هم آن است که در قرآن کریم کلمه «علیم» یا بدون متعلق آمده، مانند «إِنَّ اللَّهَ واسِعٌ عَليمٌ» (بقره/115)، «فَإِنَّ اللَّهَ شاكِرٌ عَليمٌ» (بقره/158)، «إِنَّ اللَّهَ سَميعٌ عَليمٌ» (بقره/181)؛ ویا اگر متعلقی داشته با حرف «ب» بوده است، مثلا:‌ «هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ» (بقره/29)، «وَ اللَّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ» (بقره/95)، «وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَليمٌ» (بقره/283)؛ هرچند که گاه «عالم» هم با حرف اضافه «ب» می‌آید، مانند: «وَ كُنَّا بِهِ عالِمينَ» (انبیاء/51)، «وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمينَ» (انبیاء/81).

«معلوم» چون اسم مفعول است در اصل باید به چیزی که بدان علم تعلق گرفته باشد بگویند؛ اما در بسیاری از مواقع ضرورتا متعلق علم بودنش مد نظر نیست؛ بلکه برای اشاره به چیزی است که کاملا معین و مشخص شده است و لذا می‌تواند مورد علم واقع شود: «الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ» (بقره/۱۹۷)، «وَ ما أَهْلَكْنا مِنْ قَرْيَةٍ إِلاَّ وَ لَها كِتابٌ مَعْلُومٌ» (حجر/4)، «أُولئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَعْلُومٌ» (صافات/41)، «وَ ما مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» (صافات/164)، «وَ الَّذينَ في‏ أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ» (معارج/24)، «قَدَرٍ مَعْلُومٍ» (حجر/21؛ مرسلات/۲)، «يَوْمٍ مَعْلُومٍ» (شعراء/38 و 155؛ واقعه/50)، «في‏ أَيَّامٍ مَعْلُوماتٍ» (حج/۲۸).

جلسه ۱۰۴۷ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-80/

برخی نکات دیگر مربوط به ماده «علم» به تناسب کلمات مورد استفاده، ذیل آیه ۱۱۲ خواهد آمد.


  1. . السين و الحاء و الراء أصول ثلاثة متباينة: أحدها عضْوٌ من الأعضاء، و الآخر خَدْعٌ و شِبههُ، و الثالث وقتٌ من الأوقات.
    فالعُضو السَّحْر، و هو ما لَصِق بالحُلقوم و المَرِى‏ء من أعلى البطن. و يقال بل هى الرِّئة. و يقال منه للجبان: انتفَخَ سَحْرُه. و يقال له السُّحْر و السَّحْر و السَّحَر.
    و أمّا الثّانى فالسِّحْر، قال قوم: هو إخراج الباطل فى صورة الحقِّ، و يقال هو الخديعة. و احتحُّوا بقول القائل: «فإنْ تسألِينا فيم نحنُ فإننا / عصافيرُ من هذا الأنام المسحَّرِ» كأنّه أراد المخدوع، الذى خدعَتْه الدُّنيا و غرَّتْه. و يقال المُسَحَّر الذى جُعِل له سَحْر، و من كان ذا سَحْر لم يجد بُدًّا من مَطعَم و مشرب.
    و أمّا الوقت فالسَّحَر و السُّحْرة، و هو قَبْل الصُّبح. و جمع السَّحَر أسحار. و يقولون: أتيتُك سَحَرَ، إذا كان ليومٍ بعينه. فإن أراد بكرةً و سَحَراً من الأسحار قال: أتيتك سَحَرا
    ↩
  2. . السَّحَرُ : طرف الحلقوم، و الرّئة، و قيل: انتفخ سحره، و بعير سَحِيرٌ: عظيم السَّحَرِ، و السُّحَارَةُ: ما ينزع من السّحر عند الذّبح فيرمى به، و جعل بناؤه بناء النّفاية و السّقاطة. و قيل: منه اشتقّ‏ السِّحْرُ، و هو: إصابة السّحر. و السِّحْرُ يقال على معان:
    الأوّل: الخداع و تخييلات لا حقيقة لها، نحو ما يفعله المشعبذ بصرف الأبصار عمّا يفعله لخفّة يد، و ما يفعله النمّام بقول مزخرف عائق للأسماع، و على ذلك قوله تعالى: سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ‏ [الأعراف/116]، و قال: يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ‏ سِحْرِهِمْ‏ [طه/66]، و بهذا النّظر سمّوا موسى عليه السلام‏ سَاحِراً فقالوا: يا أَيُّهَا السَّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ‏ [الزخرف/49].
    و الثاني: استجلاب معاونة الشّيطان بضرب من التّقرّب إليه، كقوله تعالى: هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطِينُ تَنَزَّلُ عَلى‏ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ‏ [الشعراء/221- 222]، و على ذلك قوله تعالى: وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ‏ السِّحْرَ [البقرة/102]، و الثالث: ما يذهب إليه الأغتام‏ ، و هو اسم لفعل يزعمون أنه من قوّته يغيّر الصّور و الطّبائع، فيجعل الإنسان حمارا، و لا حقيقة لذلك عند المحصّلين. و قد تصوّر من السّحر تارة حسنه، فَقِيلَ‏: «إِنَّ مِنَ الْبَيَانِ‏ لَسِحْراً» .
    و تارة دقّة فعله حتى قالت الأطباء: الطّبيعية سَاحِرَةٌ، و سمّوا الغذاء سِحْراً من حيث إنه يدقّ و يلطف تأثيره، قال تعالى: بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ‏ مَسْحُورُونَ‏ [الحجر/15]، أي: مصروفون عن معرفتنا بالسّحر. و على ذلك قوله تعالى: إِنَّما أَنْتَ مِنَ‏ الْمُسَحَّرِينَ‏ [الشعراء/153]، قيل: ممّن جعل له سحر تنبيها أنه محتاج إلى الغذاء، كقوله تعالى: ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ‏ [الفرقان/7]، و نبّه أنه بشر كما قال: ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا [الشعراء/154]، و قيل: معناه ممّن جعل له سحر يتوصّل بلطفه و دقّته إلى ما يأتي به و يدّعيه، و على الوجهين حمل قوله تعالى: إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً [الإسراء/47]، و قال تعالى: فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى‏ مَسْحُوراً [الإسراء/101]، و على المعنى الثاني دلّ قوله تعالى: إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ [سبأ/43]، قال تعالى: وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ‏ [الأعراف/116]، و قال: أَ سِحْرٌ هذا وَ لا يُفْلِحُ‏ السَّاحِرُونَ‏ [يونس/77]، و قال: فَجُمِعَ‏ السَّحَرَةُ لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ‏ [الشعراء/38]، فَأُلْقِيَ‏ السَّحَرَةُ [طه/70]، و السَّحَرُ و السَّحَرَةُ: اختلاط ظلام آخر الليل بضياء النهار، و جعل اسما لذلك الوقت، و يقال: لقيته بأعلى‏ السَّحَرَيْنِ‏، و الْمُسْحِرُ: الخارج سحرا، و السَّحُورُ: اسم للطعام المأكول سحرا، و التَّسَحُّرُ: أكله.
    ↩
  3. . السحر فراغٌ یتخلل باطن الشیء ‌البادی التجسم و المتداد↩
  4. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الصرف عن ما هو واقع و حقّ الى خلافه، كصرف الأبصار عمّا يشاهدونه في الظاهر الى خلافه، و صرف القلوب عمّا يدركونه الى الخلاف، يقال هو ساحر، و ذاك مسحور.
    . فَلَمَّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ،. فَإِذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى،. إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى‏ يراد صرف أبصار الناظرين عمّا يشاهدونه و عمّا كان و وقع الى خلافه.
    . سَيَقُولُونَ لِلَّهِ قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ‏،. إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلَّا رَجُلًا مَسْحُوراً*،. بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورُونَ‏. يراد كونهم مصروفين عمّا هو الحقّ و الواقع.
    و أمّا إطلاق السحر على وقت قريب من الصبح و متّصل به: فهو من جهة أنّ ذاك الوقت يدلّ الى ضياء و ظهور شفق بالفجر مع ما يشاهد من الليل و الظلمة و يتوقّع امتدادها، فكأنّه يصرف الأبصار الى خلاف ما وقع. و بهذه المناسبة يؤمر بالاستغفار فيه-. وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ فبالاستغفار يوافق الباطن بالظاهر، و يصرف القلب من كدورات الآثام و ظلمات المعاصي الى ضياء الطاعة و نور العبوديّة، و من الغفلة و المحجوبيّة الى التوجّه و الذكر و الروحانيّة.
    و بهذا الاعتبار يطلق السحور على طعام يؤكل في ذلك الوقت: حيث أنّه يصرف الإنسان الى حال أحسن، من ضعف الى قوّة، و لا سيّما إذا كان للصوم، فيصرف الى حالة روحانيّة و إمساك عن اللذّات البدنيّة.
    و أمّا إطلاق السحر على الصدر و ما يقرب من النحر: فانّ الصدر يصرف الناظر من أسافل الأعضاء الى أعاليها، و الصدر هو الواسطة بينهما، و يتوجّه الناظر به الى جمال الوجه و الى مجلى الإدراك و التعقّل و اللطف. فهذا القيد لا بدّ أن يلاحظ في كلّ من الموارد المذكورة.
    ثمّ إنّ السحر إمّا واقعيّ أو ادّعائيّ: فالأوّل كما في: . سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاؤُ بِسِحْرٍ عَظِيمٍ‏ - 7/ 116. و الثاني كما في:. فَلَمَّا جاءَتْهُمْ آياتُنا مُبْصِرَةً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ‏- 27/ 13. و السحر تعليمه و تعلّمه و العمل به محرّم ممنوع، فانّه يصرف الناس عن الحقّ الواقع و يضلّ أفكارهم: . وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُونَ‏- 10/ 77. . وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ- 2/ 102.. سَحَرُوا أَعْيُنَ النَّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ‏- 7/ 116.. فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ- 2/ 102. و السحر على نوعين: إمّا بالتوسّل بأسباب و وسائل و آلات و أدوية مضبوطة في الكتب المربوطة، و إمّا بسرعة اليد في العمل و إعمال حيل تخفى على الناظر، و يطلق على النوع الأخير الشعوذة و الشعبذة، و قد يطلق على مطلق السحر.
    و الفرق بين السحر و الإعجاز: أنّ الاعجاز لا يعتمد على أسباب مخفيّة و لا على سرعة حركة في اليد و غيره حتى توجب صرف الذهن عن الواقع. بل هي عمل على خلاف مجرى الطبيعة بقوّة الإرادة و قدرة النفس مستندا الى القدرة الإلهيّة و في حال التسليم، و مقترنا بدعوى النبوّة. فللمؤمن السالك صراط الأنبياء: أن يتصف بصفاتهم بتزكية النفس و تسبيحها و تقويتها و إخلاصها، حتّى يقول لشي‏ء كُنْ فَيَكُونُ*. و لا ينبغي له أن يتبع سبل الشياطين في تعلّم أنواع السحر و صرف عباد اللّه عن شهود الوقائع و الأمور الحقّة الى خلافها.
    ↩
  5. . (الفرق) بين السحر و الشعبذة: أن السحر هو التمويه و تخيل الشي‏ء بخلاف حقيقته مع ارادة تجوزه على من يقصده به و سواء كان ذلك في سرعة أو بطء، و في القرآن (يُخَيَّلُ إِلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى‏) و الشعبذة ما يكون من ذلك في سرعة فكل شعبذة سحر و ليس كل سحر شعبذة.↩
  6. . (الفرق) بين السحر و التمويه: أن التمويه هو تغطية الصواب و تصوير الخطأ بغير صورته، و أصله طلاء الحديد و الصفر بالذهب و الفضة ليوهم أنه ذهب و فضة، و يكون التمويه في الكلام و غيره تقول كلام مموه اذا لم تبين حقائقه، و حلى مموه اذا لم يعين جنسه. و السحر اسم لما دق من الحيلة حتى لا تفطن الطريقة، و قال بعضهم التمويه اسم لكل حيلة لا تأثير لها قال و لا يقال تمويه الا و قد عرف معناه و المقصد منه، و يقال سحر و ان لم يعرف المقصد منه و لهذا قيل: التمويه ما لا يثبت، و قيل التمويه أن ترى شيئا مجوزا له بغيره كما يفعل مموه الحديد فيجوزه بالذهب. و سمى النبي (ص) البيان سحرا. و ذلك أن البليغ يبلغ ببلاغته ما لا يبلغ الساحر بلطافة حيلته.↩
  7. . ظاهرا ضابطه‌اش این است که اگر بتوان از ماده مربوطه، اسم فاعل بسازیم صیغه مبالغه است؛ و اگر اسم فاعل آن چندان رایج نباشد (مثلا رحیم) صفت مشبهه می‌باشد.↩

قَالَ لِلْمَلأ / قَال لِّلْمَلأ۱

لِلْمَلأ۲

لَسَاحِرُ۳


  1. . . إدغام اللام في اللام عن أبي عمرو ويعقوب (معجم القراءات، ج۶، ص۴۱۱).↩
  2. وقف عليه هشام وحمزة بالإبدال والتسهيل مع الرَّوْم (معجم القراءات، ج۶، ص۴۱۱).↩
  3. . . ترقيق الراء عن الأزرق وورش (معجم القراءات، ج۶، ص۴۱۱).↩

۱) حدیثی از امام صادق ع در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۱ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت و فرازهایی از آن متناسب با هر آیه تا آیه ۳۲ تقدیم شد. در ادامه آن آمده است:

پس هنگامی که موسی عصا را گرفت، فرعون به خود آمد و قصد داشت او را تصدیق کند. پس هامان به سوی او برخاست و به او گفت: در حالی که تو خدایی هستی که پرستیده می‌شوی، ناگهان پیرو یک بنده شدی؟!

آنگاه فرعون «به بزرگانی که پیرامون او بودند گفت: همانا این جادوگری داناست؛ می‌خواهد با جادویش شما را از سرزمینتان بیرون کند، پس چه دستور می‌دهید؟» (شعراء/۳۴-۳۵) تا آنجا که گفت: «برای وعده‌گاه روزی معین» (شعراء/۳۸). و فرعون و هامان جادوگری را آموخته بودند و جز این نبود که با جادو بر مردم چیره می‌شدند و فرعون با جادو ادعای ربوبیت می‌کرد.

بقیه این حدیث ذیل آیه ۳۸ خواهد آمد.

تفسير القمي، ج‏2، ص118-122

حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

... فَلَمَّا أَخَذَ مُوسَى الْعَصَا، رَجَعَتْ إِلَى فِرْعَوْنَ نَفْسُهُ وَ هَمَّ بِتَصْدِيقِهِ، فَقَامَ إِلَيْهِ هَامَانُ، فَقَالَ لَهُ: بَيْنَمَا أَنْتَ إِلَهٌ تُعْبَدُ إِذْ صِرْتَ تَابِعاً لِعَبْدٍ؟!

ثُمَ‏ «قالَ‏» فِرْعَوْنُ‏ «لِلْمَلَإِ» الَّذِينَ‏ «حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ؛ يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَما ذا تَأْمُرُونَ‏» إِلَى قَوْلِهِ‏ «لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ»‏. وَ كَانَ فِرْعَوْنُ وَ هَامَانُ قَدْ تَعَلَّمَا السِّحْرَ وَ إِنَّمَا غَلَبَا النَّاسَ بِالسِّحْرِ وَ ادَّعَى فِرْعَوْنُ الرُّبُوبِيَّةَ بِالسِّحْرِ...

۲) ذیل آیه ۱۶ حدیثی از امام صادق ع گذشت (حدیث۴ جلسه ۱۲۳۰ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-016/) درباره ورود حضرت موسی ع بر فرعون و وقایعی که رخ داد. در ادامه‌اش آمده است:

...و هیچ یک از اطرافیان فرعون باقی نماند مگر اینکه گریخت. وقتی موسی عصا را گرفت و نزد فرعون برگشت، نزدیک بود به او ایمان بیاورد.

اما هامان در برابر او ایستاد و گفت: نزد ما تو خدایی هستی که عبادت می‌شدی، حالا تابع یک عبد شده‌ای! و مهتران جمع شدند و گفتند: «این جادوگر دانا است.» ...

قصص الأنبياء عليهم السلام (للراوندي)، ص155

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

... وَ لَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِنْ جُلَسَاءُ فِرْعَوْنَ إِلَّا هَرَبَ. فَلَمَّا أَخَذَ مُوسَى الْعَصَا وَ رَجَعَتْ إِلَى فِرْعَوْنَ نَفْسُهُ هَمَّ بِتَصْدِيقِهِ.

فَقَامَ إِلَيْهِ هَامَانُ وَ قَالَ: بَيْنَا أَنْتَ إِلَهٌ تُعْبَدُ إِذْ أَنْتَ تَابِعٌ لِعَبْدٍ! وَ اجْتَمَعَ الْمَلَأُ وَ قَالُوا «هَذَا سَاحِرٌ عَلِيمٌ‏»...

ادامه این حدیث ذیل آیه ۴۶ خواهد آمد.۱

۳) مسعودی روایتی را درباره این واقعه آورده بدون اینکه به اسم گوینده آن اشاره‌ای کند. متن کامل آن ذیل آیه ۱۰ (حدیث۲) تقدیم شد و فراز قبلی آن ذیل آیه ۳۲ گذشت. در ادامه‌اش آمده است:

پس موسی عصا را گرفت و فرعون به حال خود برگشت و تصمیم گرفت که وی را تصدیق کند؛ اما هامان برخاست و وی را از این کار بازداشت و گفت: تو خدایی بودی که پرستیده می‌شدی؛‌ حالا می‌خواهی پیرو یک بنده شوی؟ این یک امر آسمانی دارد و یک امر زمینی؛‌برای امر آسمان من برایت بنایی می‌سازم که با آن در برابر سلطان آسمان قدرت‌نمایی کنی و در مورد امر زمینی هم ساحران از عهده موسی برخواهند آمد؛‌پس وی را از ایمان و تصدیق کردن موسی بازداشت. پس: «به مهتران پیرامونش گفت: همانا این حقاً جادوگری متبحر است» (شعراء/۳۴).

سپس به موسی گفت:‌چه کسی بر رسالت تو شهادت می‌دهد؟

گفت: همین که بالای سرت ایستاده، یعنی برادرش هارون.

پس رو به هارون کرد و گفت:‌ تو چه می گویی؟

گفت:‌راست می‌گوید: او فرستاده خداوند است ...

اثبات الوصية، ص57

و روي في خبر آخر ...

فأخذ موسى العصا و رجعت الى فرعون نفسه، و همّ بتصديقه، فقام إليه هامان فمنعه من ذلك و قال له: بينما أنت إله تعبد تصير تابعا لعبد انما هو أمر السماء و أمر الأرض فاما أمر السّماء فاني ابني لك بناء تقاوم به ملك السماء و اما أمر الأرض فالسحرة يقاومون موسى؛ فصدّه عن الايمان و التصديق لموسى.

ف «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ»

ثم قال له: من يشهد لك بالرسالة؟

فقال: هذا الواقف على رأسك يعني أخاه هارون‏

فالتفت الى هارون فقال له: ما تقول؟

قال له: صدق هو رسول اللّه‏...۲

بقیه این حدیث ذیل آیه ۴۵ خواهد آمد.


  1. . در اثبات الوصية، ص: 57
    و كان يلبس الجواهر و المزاد المذهبة فاحضر و خبره بالخبر و أمره بما احتاج إليه و ردّه الى دار فرعون.
    و روي في خبر آخر ان اللّه عز و جل أوحى إلى هارون في رؤيا الليل ان اخرج الى باب المدينة حتى تلقى أخاك. فخرج و أقبل موسى فلم يعرفه للنور الذي كان قد علا وجهه و لبسه حتى ناداه موسى فقال هارون مرحبا بسيدي و أخي ثم قصّ عليه القصص.
    و روي ان هارون كان أخاه لامّه و أبيه و كان أسنّ منه بثلاث سنين و كان موسى أكبر جسما و خلقا و كان الوحي ينزل على موسى عليه السّلام و يوحيه الى هارون.
    و غدا موسى عليه السّلام الى باب فرعون و عليه مدرعتان من شعر فاستأذن فحجب فضرب الباب بعصاه فاصطفقت الأبواب كلّها بينه و بين فرعون و تفتّحت.
    و كان لفرعون في عمران داره أسد فأمر فرعون بتخليتها في طريقه فخليت و دخل موسى عليه السّلام فأقبلت الأسد تبصبص و تضرب بأذنابها بين يديه و تحت رجليه.
    فقال فرعون لجلسائه: أ رأيتم مثل هذا قط؟
    قالوا: لا.
    فلما وصل إليه و أدى رسالة ربّه إليه و سأل ان يرسل معه بني إسرائيل و لا يعذّبهم فعرفه فرعون و قال له «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» الى قول اللّه «فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ» فلم يبق أحد إلّا هرب.
    و فتحت الحيّة فاها فأهوت الى قبّة فرعون ان تبتلعها فنادى: يا موسى انشدك اللّه و الرضاع الا امتنعت.
    فأخذ موسى العصا و رجعت الى فرعون نفسه، و همّ بتصديقه، فقام إليه هامان فمنعه من ذلك و قال له: بينما أنت إله تعبد تصير تابعا لعبد انما هو أمر السماء و أمر الأرض فاما أمر السّماء فاني ابني لك بناء تقاوم به ملك السماء و اما أمر الأرض فالسحرة يقاومون موسى؛ فصدّه عن الايمان و التصديق لموسى.
    ف «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ»
    ثم قال له: من يشهد لك بالرسالة؟
    فقال: هذا الواقف على رأسك يعني أخاه هارون‏
    فالتفت الى هارون فقال له: ما تقول؟
    قال له: صدق هو رسول اللّه‏
    فأمر فرعون فنزعت عنه ثياب الملك و الحلل التي كانت عليه‏
    فبادر موسى فنزع إحدى المدرعتين فألبسها هارون فلما وقعت على جلده بكى عليه السّلام
    ↩
  2. . فأمر فرعون فنزعت عنه ثياب الملك و الحلل التي كانت عليه‏
    فبادر موسى فنزع إحدى المدرعتين فألبسها هارون فلما وقعت على جلده بكى عليه السّلام.
    ↩

۱) «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليمٌ»

وقتی فرعون دو معجزه حضرت موسی ع را دید بلافاصله به بزرگانی که پیرامونش بودند و احتمال داشت تحت تأثیر معجزه حضرت موسی ع قرار گیرند رو کرد و گفت این ساحری بسیار متبحر است؛ و در واقع می‌خواست مناقشه‌ای مطرح کند که با توجه به وضعیت آن زمانه – که سحر و جادو بسیار رایج بوده – به مردم القا کند که این از همان جنس است و نشانه خاصی نیست که بخواهیم این را سندی بر پیامبری وی بدانیم.

۲) «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليمٌ»

آن طور که خداوند گزارش کرده دفعه قبل (آیه۲۵) خطاب را به مطلق اطرافیانش قرار داد: «و قالَ لِمَنْ حَوْلَهُ أَ لا تَسْتَمِعُون‏» اما این بار خطاب را فقط به بزرگان و مهترانی که در اطرافش بودند قرار داد (لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ). چرا؟

الف. دفعه قبل می‌خواست القا کند او کاملا دیوانه است و اصلا نمی‌فهمد چه می‌گوید؛ از این رو، خطاب را به همه حاضران قرار داد. اما این بار با یک کار خارق‌العاده مواجه شده که اگر معجزه هم نباشد دست کم نشانگر یک توانایی و اطلاعات بسیار تخصصی است چنانکه با تعبیر «ساحر علیم» از او یاد کرد. طبیعتا در چنین شرایطی دیگر باید مخاطب خود را بزرگانی قرار دهد که از مطالب پیچیده سردرمی‌آورند.

نکته:

فرعون با این تعبیر «ساحر علیم» عملا موضع قبلی خود را هم زیر سوال برد. موضع قبلی‌اش این بود که این اصلا نمی‌فهمد چه می‌گوید و دیوانه است؛ حالا یکدفعه سراغ این رفت که او نه‌تنها دیوانه نیست بلکه در زمینه سحر بسیار هم علم دارد. چه‌بسا بتوان نتیجه گرفت:

کسانی که قصد اغوای مردم را دارند چون مسأله‌شان حقیقت نیست از اینکه به تناقض‌گویی بیفتند هم احساس نگرانی نمی‌کنند زیرا مسأله اصلی برایشان مدیریت افکار عمومی است نه صدق و کذب مطالب؛ و مشکل در اینجاست که بسیاری از مردم هم چون اهل تفکر و تأمل نیستند تحت تأثیر این گونه سخنان قرار می‌گیرند؛‌و اینچنین است که طاغوت‌ها بر نفهمی مردم سوار می‌شوند.

شاید تناقض‌گویی‌های مکرر شخصی مثل ترامپ در این چند ماه را بتوان از این زاویه بهتر فهمید.

ب. ...

۳) «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَليمٌ»

فرعون کلمه «علیم» را هم به عنوان وصف ساحر بودن حضرت موسی ع بدان اضافه کرد. چرا؟

الف. می‌خواست به مخاطب بگوید که اگر از کار او سردرنمی‌آورید و فکر می‌کنید سحر نیست بخاطر اینکه شما هم اطلاعاتتان کم است؛ او چون در زمینه سحر بسیار عالم است توانسته طوری سحرش را انجام دهد که شما کاملا آن را واقعی گمان کنید.

ثمره اخلاقی:

گاه برای زمین زدن یک نفر، کلمه‌ای به کار می‌رود که ظاهرش سراسر مدح است اما حقیقتش سراسر طرد و نقص است. اینکه بگوییم فلانی فریبکار بسیار دانایی است درست است که او را به دانایی ستوده‌ایم اما چون متعلق این دانایی امری ناپسند است خود این بشدت مذمت آن شخص است.

ب. ...

نظرات کاربران

ثبت نظر