۱) حدیثی از امام صادق ع در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۱ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت و فرازهایی از آن متناسب با هر آیه تا آیه ۲۵ تقدیم شد. در ادامه آن آمده است:
حضرت موسی ع «گفت: ربّ شما و ربّ نیاکان نخستین شماست.» (شعراء/۲۶)
آنگاه فرعون به موسی «گفت: سوگند که اگر غیر مرا به خدایی بگیری، حتما و بیتردید تو را از زندانیان خواهم ساخت.» (شعراء/۲۹)
موسی «گفت: و اگرچه برایت چیزی آشکار بیاورم؟!» (شعراء/۳۰)
فرعون «گفت: خوب، آن را بیار اگر از راستگویانی!» (شعراء/۳۱)
«پس عصای خود را انداخت و ناگاه آن اژدهایی آشکار بود» (شعراء/۳۲) و هیچیک از نزدیکان فرعون باقی نماند مگر اینکه گریخت؛ و چنان ترسی بر فرعون چیره شد که نتوانست خود را کنترل کند. پس فرعون گفت: تو را به خدا و به حق شیرخوردن [= اینکه در شیرخوارگیات ما تو را بزرگ کردیم] سوگند میدهم که آن را از من بازداری.
پس موسی آن را بازداشت. سپس «دستش را بیرون آورد و ناگاه آن برای بینندگان سپید بود.» (شعراء/۳۳) ...
تفسير القمي، ج2، ص118-122
حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
... فَ«قَالَ» مُوسَى: «رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ».
ثُمَّ «قَالَ» لِمُوسَى: «لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ».
«قالَ» مُوسَى: «أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْءٍ مُبِينٍ»؟
«قالَ» فِرْعَوْنُ:« فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ».
«فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ» فَلَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِنْ جُلَسَاءِ فِرْعَوْنَ إِلَّا هَرَبَ؛ وَ دَخَلَ فِرْعَوْنَ مِنَ الرُّعْبِ مَا لَمْ يَمْلِكْ بِهِ نَفْسَهُ، فَقَالَ فِرْعَوْنُ: أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ وَ بِالرَّضَاعِ إِلَّا مَا كَفَفْتَهَا عَنِّي.
فَكَفَّهَا ثُمَ «نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ».
همچنین ذیل آیه ۱۶ دو حدیث (احادیث۲ و ۴) گذشت (جلسه ۱۲۳۰ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-016/) که فرازهایی از آنها به اینجا نیز مربوط میشود که در ادامه تقدیم میشود:
۲) از امام باقر (ع) حدیثی طولانی روایت شده است که در پایان آن فرمودند:
[حضرت موسی ع] عصا را افکند، پس ناگاه اژدهایی شد و آروارههایش ایوان را همانند لقمهای کرد.
فرعون از او خواست که: ای موسی، مرا تا فردا مهلت بده.
سپس بقیه ماجرا رخ داد.
مجمع البيان، ج7، ص395
رُوِيَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ قَالَ:
... قَالَ: وَ أَلْقَى الْعَصَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ فَالْتَقَمَتِ الْإِيوَانَ بِلِحْيَيْهَا.
فَدَعَاهُ أَنْ يَا مُوسَى أَقِلْنِي إِلَى غَدٍ.
ثُمَّ كَانَ مِنْ أَمْرِهِ مَا كَانَ.
۳) از امام صادق ع حدیثی در توضیح داستان رفتن موسی سراغ فرعون گذشت. در فرازی از آن آمده بود:
الف. ... فرعون گفت: «برای من نشانهای بیاور.»
پس موسی عصایش را افکند و آن عصا دو شاخه داشت؛ یکی از شاخهها بر زمین افتاد و شاخه دیگر به بالای گنبد رسید. فرعون درون آن را نگاه کرد و دید که از آن آتش زبانه میکشد. به سوی او متمایل شد و فرعون را گرفت. فرعون فریاد زد: «ای موسی، آن را بگیر.» ...
بقیه این روایت ان شاءالله ذیل آیه ۳۴ خواهد آمد.
قصص الأنبياء عليهم السلام (للراوندي)، ص155-156
عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ فِرْعَوْنَ بَنَى سَبْعَ مَدَائِنَ ...
فَقَالَ: ائْتِنِي بِآيَةٍ.
فَأَلْقَى عَصَاهُ وَ كَانَ لَهُ شُعْبَتَانِ فَوَقَعَتْ إِحْدَى الشُّعْبَتَيْنِ فِي الْأَرْضِ وَ الشُّعْبَةُ الْأُخْرَى فِي أَعْلَى الْقُبَّةِ فَنَظَرَ فِرْعَوْنُ إِلَى جَوْفِهَا وَ هِيَ تَلَهَّبُ نَاراً. وَ أَهْوَتْ إِلَيْهِ فَأَخَذَتْ فِرْعَوْنَ وَ صَاحَ: يَا مُوسَى خُذْهَا.
ب. عیاشی در تفسیر خود از عاصم مصری، روایتی را نقل کرده که وی به نام گوینده حدیث اشارهای نکرده است؛ و به نظر میرسد همین حدیث امام صادق ع باشد که با طول و تفصیل بیشتری بیان شده است. در فرازی از آن آمده است:
فرعون گفت: اگر راست میگویی، نشانهای بیاور.
پس موسی عصایش را افکند، و آن عصا دو شاخه داشت. ناگاه به صورت ماری درآمد؛ یکی از دو شاخهاش بر زمین افتاد و شاخه دیگر به بالای گنبد رسید.
فرعون درون آن را نگاه کرد و دید که از آن آتش زبانه میکشد. سپس آن مار به سوی او خم شد. فرعون خود را باخت و لباس خود را خیس کرد و فریاد زد: «ای موسی، آن را بگیر!».
تفسير العياشي، ج2، ص23-24
عَنْ عَاصِمٍ الْمِصْرِيِّ رَفَعَهُ قَالَ: اِنَّ فِرْعَوْنَ بَنَى سَبْعَ مَدَائِنَ ...
قَالَ: فَقَالَ: فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ.
قَالَ: فَأَلْقى عَصاهُ وَ كَانَ لَهَا شُعْبَتَانِ. قَالَ: فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ قَدْ وَقَعَ إِحْدَى الشُّعْبَتَيْنِ فِي الْأَرْضِ وَ الشُّعْبَةُ الْأُخْرَى فِي أَعْلَى الْقُبَّةِ.
قَالَ: فَنَظَرَ فِرْعَوْنُ إِلَى جَوْفِهَا وَ هُوَ يَلْتَهِبُ نِيرَاناً. قَالَ: وَ أَهْوَتْ إِلَيْهِ، فَأَحْدَثَ وَ صَاحَ: يَا مُوسَى خُذْهَا.
ج. مسعودی هم روایتی از واقعه بدون اشاره به نام کسی که از او روایت شده آورده است که متن کامل ذیل آیه ۱۰ (حدیث۲) گذشت. فرازی از آن که به این آیه مرتبط است چنین است:
وقتی حضرت موسی ع عصایش را انداخت کسی نماند مگر اینکه گریخت و مار دهاش را باز کرد و به سوی قبه فرعون رفت که آن را ببلعد که وی ندا داد: موسی تا را به حق شیرخورگیات [در نزد ما] سوگند میدهم که جلویش را بگیری.
اثبات الوصية، ص57
و روي في خبر آخر ...
و قال له «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» الى قول اللّه «فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ» فلم يبق أحد إلّا هرب.
و فتحت الحيّة فاها فأهوت الى قبّة فرعون ان تبتلعها فنادى: يا موسى انشدك اللّه و الرضاع الا امتنعت.
بقیه حدیث ذیل آیه۳۴ حدیث۳ خواهد آمد.
اما احادیث جدید:
۴) از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمودند:
عصای حضرت موسی ع از آنِ حضرت آدم ع بود، سپس به حضرت شعیب ع رسید، آنگاه به موسی بن عمران رسید. و آن وحشتی در دل میافکند و «آنچه را به دروغ ساخته بودند میبلعید» (طه/69)، و آنچه را مأمور میشد انجام میداد. برای آن دو شاخه [دو لب] گشوده میشد؛ یکی در زمین و دیگری در سقف، و میان آن دو چهل ذراع فاصله بود، و «آنچه را به دروغ ساخته بودند میبلعید» (طه/69) با زبانش.
تفسير العياشي، ج2، ص25
عن محمد بن علي ع قال:
كانت عصا موسى لآدم، فصارت إلى شعيب، ثم صارت إلى موسى بن عمران، و إنها لتروع و «تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ»، و تصنع ما تؤمر، يفتح لها شعبتان، [شفتان] إحداهما في الأرض و الأخرى في السقف، و بينهما أربعون ذراعا «تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ» بلسانها.
۵) روایت شده است که ابنِ سِکّیت به امام رضا علیهالسلام عرض کرد: چرا خداوند موسی بن عمران علیهالسلام را با عصا و ید بیضاء و ابزارِ سحر فرستاد، و عیسی را با ابزارِ طب، و محمد صلیاللهعلیهوآله را با سخن و خطابه؟
فرمودند: خداوند هنگامی که حضرت موسی علیهالسلام را برانگیخت، در میان مردمِ آن زمان سحر رایجتر بود؛ پس از جانب خداوند عزّوجل چیزی آورد که همانندش در توان آنان نبود، و با آن سحرشان را باطل کرد و بر آنان حجت را تمام ساخت. و خداوند عیسی علیهالسلام را در زمانی فرستاد که بیماریها آشکار شده بود و مردم به طب نیاز داشتند؛ پس از جانب خداوند عزّوجل چیزی آورد که همانندش نزد آنان نبود، و با آن مردگان را زنده کرد و کورِ مادرزاد و مبتلا به برص را به اذن خداوند تعالی شفا داد و بدینوسیله حجت را بر آنان تمام ساخت. و خداوند تبارک و تعالی محمد صلیاللهعلیهوآله را در زمانی فرستاد که در میان مردمِ آن عصر، خطابه و سخنوری ـ و گمان میکنم فرمودند: شعر ـ رایجتر بود؛ پس از جانب خداوند، از پندها و حکمتهایش چیزی برای آنان آورد که سخنشان را باطل کرد و حجت را بر آنان تمام ساخت.
ابن سکیت گفت: به خدا سوگند، هرگز کسی مانند تو ندیدهام؛ پس حجت بر خلق امروز چیست؟
فرمودند: عقل است؛ با آن، کسی که به خدا سخن راست نسبت میدهد شناخته میشود و تصدیق میگردد، و کسی که به دروغ خود را به خدا نسبت میدهد شناخته میشود و تکذیب میگردد.
ابن سکیت گفت: به خدا سوگند، همین پاسخ درست است.
الكافي، ج1، ص24؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص79-۸۰۱؛ علل الشرائع، ج1، ص121-۱۲۲
الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ السَّيَّارِيِّ عَنْ أَبِي يَعْقُوبَ الْبَغْدَادِيِّ قَالَ:
قَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ لِأَبِي الْحَسَنِ ع: لِمَا ذَا بَعَثَ اللَّهُ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ ع بِالْعَصَا وَ يَدِهِ الْبَيْضَاءِ وَ آلَةِ السِّحْرِ وَ بَعَثَ عِيسَى بِآلَةِ الطِّبِّ وَ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ بِالْكَلَامِ وَ الْخُطَبِ؟
فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع: إِنَّ اللَّهَ لَمَّا بَعَثَ مُوسَى ع كَانَ الْغَالِبُ [الْأَغْلَبُ] عَلَى أَهْلِ عَصْرِهِ السِّحْرَ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِمَا لَمْ يَكُنْ فِي وُسْعِهِمْ مِثْلُهُ وَ مَا أَبْطَلَ بِهِ سِحْرَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَيْهِمْ؛ وَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ عِيسَى ع فِي وَقْتٍ قَدْ ظَهَرَتْ فِيهِ الزَّمَانَاتُ وَ احْتَاجَ النَّاسُ إِلَى الطِّبِّ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِمَا لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُمْ مِثْلُهُ وَ بِمَا أَحْيَا لَهُمُ الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَيْهِمْ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً ص فِي وَقْتٍ كَانَ الْغَالِبُ [الْأَغْلَبُ] عَلَى أَهْلِ عَصْرِهِ الْخُطَبَ وَ الْكَلَامَ - وَ أَظُنُّهُ قَالَ الشِّعْرَ - فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ مَوَاعِظِهِ وَ حِكَمِهِ مَا أَبْطَلَ بِهِ قَوْلَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَيْهِمْ.
قَالَ فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ: تَاللَّهِ مَا رَأَيْتُ مِثْلَكَ قَطُّ؛ فَمَا الْحُجَّةُ عَلَى الْخَلْقِ الْيَوْمَ؟
قَالَ فَقَالَ ع: الْعَقْلُ يُعْرَفُ بِهِ الصَّادِقُ عَلَى اللَّهِ فَيُصَدِّقُهُ وَ الْكَاذِبُ عَلَى اللَّهِ فَيُكَذِّبُهُ.
قَالَ فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ: هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْجَوَابُ.
حدیث زیر در تاریخ ۱۰/۷/۱۴۰۵ ذیل این آیه افزوده شد
۶) از امام کاظم ع از پدرانشان روایت ذکر شده که امیرالمومنین ع در گفتگویی با یک عالم یهودی توضیح می دهند که چگونه پیامبر اکرم ص همه فضیلتهای پیامبران قبلی را داشتند، به اضافه فضیلتهایی اختصاصی؛ که فرازهایی از آن قبلا در مقدمه همین سوره گذشت. (جلسه ۱۲۱۵ https://yekaye.ir/introduction-to-ash-shuara/)
در فراز دیگری از آن آمده است:
آن یهودی به او گفت: «همانا این موسی بن عمران ع بود که عصا به او داده شد و به اژدها تبدیل میشد.»
علی (علیهالسلام) به او فرمود: «همانا چنین بود؛ ولی به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) چیزی برتر از این داده شد. مردی از ابوجهل بهای مبلغی [بهعنوان] قیمت یک شتری را طلب میکرد که او خریده بود، و [ابوجهل] از پرداخت آن سر باز زد و مشغول نوشیدن [شراب] شد. مرد [طلبکار] او را جست وجو کرد و بر او دست نیافت. پس شخصی مسخرهکنندگان به او گفت: «چه کسی را میجویی؟» گفت: «عمرو بن هشام - یعنی ابوجهل - را؛ از او طلبی دارم.» گفت: «آیا تو را به کسی راهنمایی کنم که حق تو را از او بگیرد؟» گفت: «آری.» پس او را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) راهنمایی کرد. و ابوجهل [پیشتر] میگفت: «کاش محمد [نیازی] به من داشت تا او را مسخره میکردم و ردش میکردم.»
پس آن مرد نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: «ای محمد! به من گفتهاند که میان تو و عمرو بن هشام دوستی خوبی برقرار است، و من تو را شفیع نزد او میسازم.» پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با او برخاست و [با هم] به در خانه او آمدند. [پیامبر] به او فرمود: «ای ابوجهل! برخیز و حق این مرد را بپرداز.» و آن روز بود که او را در «ابوجهل» خواند. پس او شتابان برخاست تا حق آن مرد را پرداخت. چون به مجلس خود بازگشت، برخی یارانش به او گفتند: «آیا این کار را از ترس محمد انجام دادی؟» گفت: «وای بر شما! مرا معذور بدارید! همانا چون او روی آورد، از سمت راستش مردانی دیدم که نیزههایی [با خود] داشتند که میدرخشید، و از سمت چپش دو اژدها [بودند] که دندانهایشان به هم میخورد و از دیدگانشان آتش میدرخشید؛ اگر سر باز میزدم، ایمن نبودم از اینکه نیزهها شکمم را بشکافند و آن دو اژدها مرا بدرند.»
این [=آنچه محمد داده شد] بزرگتر است از آنچه موسی داده شد، و خداوند به حضرت محمد ص یک اژدها و هشت فرشته نیزه به دست افزون داد.
و همانا قریش از دعاهای [= نفرینهای] پیامبر ص آزردهخاطر بودند. روزی برخاست و اندیشههایشان را بیارزش شمرد، دینشان را نکوهید، از بتهایشان بد گفت و پدرانشان را گمراه خواند. پس از آن، اندوهی سخت به دل گرفتند. ابوجهل گفت: «به خدا، مرگ برای ما بهتر از زندگی است! آیا در میان جماعت قریش کسی نیست محمد را بکشد و در برابر او [خود نیز] کشته شود؟» گفتند: «نه.» گفت: «پس من او را میکشم؛ اگر بنیعبدالمطلب خواستند، به قصاص من مرا میکشند، وگرنه رهایم میکنند.» گفتند: «اگر چنین کنی، بر اهل این دره نیکیای کردهای که همیشه به آن یاد میشوی.» گفت: «او [محمد] زیاد در گرد کعبه سجده میکند؛ چون آمد و سجده کرد، سنگی برمیدارم و با آن سرش را میشکافم.»
پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد و هفت بار گرد خانه [کعبه] طواف کرد، آنگاه نماز گزارد و سجده را طولانی کرد. ابوجهل سنگی برداشت و از سمت سرش نزد او آمد. پس چون نزدیک او [=پیامبر] شد، شیری از سمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او روی آورد در حالی که دهانش را باز کرده بود. چون ابوجهل آن را دید، از آن به هراس افتاد و دستش لرزید و سنگ را افکند و [سنگ] پای خودش را شکافت. پس خونآلود بازگشت، در حالی که رنگش دگرگون شده بود و عرق میریخت. یارانش به او گفتند: «ما تو را هرگز مانند امروز ندیدهایم!» گفت: «وای بر شما! مرا معذور بدارید؛ همانا شیری از سمت او روی آورد، در حالی که دهانش را باز کرده بود و نزدیک بود مرا ببلعد، پس من سنگ را به زمین انداختم و پای خودم را شکافت.»
الإحتجاج (للطبرسي)، ج1، ص217-۲۱۸
رُوِيَ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع قَالَ: إِنَّ يَهُودِيّاً مِنْ يَهُودِ الشَّامِ وَ أَحْبَارِهِمْ كَانَ قَدْ قَرَأَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ الزَّبُورَ وَ صُحُفَ الْأَنْبِيَاءِ ع وَ عَرَفَ دَلَائِلَهُمْ جَاءَ إِلَى مَجْلِسٍ فِيهِ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ فِيهِمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ ابْنُ مَسْعُودٍ وَ أَبُو سَعِيدٍ الْجُهَنِيُ فَقَالَ يَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ مَا تَرَكْتُمْ لِنَبِيٍّ دَرَجَةً وَ لَا لِمُرْسَلٍ فَضِيلَةً إِلَّا أَنْحَلْتُمُوهَا نَبِيَّكُمْ فَهَلْ تُجِيبُونِّي عَمَّا أَسْأَلُكُمْ عَنْهُ؟ فَكَاعَ الْقَوْمُ عَنْهُ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع: ...
قَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ: فَإِنَّ هَذَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ قَدْ أُعْطِيَ الْعَصَا فَكَانَ تَحَوَّلَ ثُعْبَاناً.
قَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع: لَقَدْ كَانَ كَذَلِكَ؛ وَ مُحَمَّدٌ ص أُعْطِيَ مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ هَذَا. إِنَّ رَجُلًا كَانَ يُطَالِبُ أَبَا جَهْلٍ بِدَيْنِ ثَمَنِ جَزُورٍ قَدِ اشْتَرَاهُ فَاشْتَغَلَ عَنْهُ وَ جَلَسَ يَشْرَبُ. فَطَلَبَهُ الرَّجُلُ فَلَمْ يَقْدِرْ عَلَيْهِ. فَقَالَ لَهُ بَعْضُ الْمُسْتَهْزِءِينَ: مَنْ تَطْلُبُ؟ فَقَالَ: عَمْرَو بْنَ هِشَامٍ - يَعْنِي أَبَا جَهْلٍ - لِي عَلَيْهِ دَيْنٌ. قَالَ: فَأَدُلُّكَ عَلَى مَنْ يَسْتَخْرِجُ مِنْهُ الْحُقُوقَ؟ قَالَ: نَعَمْ. فَدَلَّهُ عَلَى النَّبِيِّ ص .وَ كَانَ أَبُو جَهْلٍ يَقُولُ: لَيْتَ لِمُحَمَّدٍ إِلَيَّ حَاجَةً فَأَسْخَرَ بِهِ وَ أَرُدَّهُ. فَأَتَى الرَّجُلُ النَّبِيَّ ص. فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ بَلَغَنِي أَنَّ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَمْرِو بْنِ هِشَامٍ حُسْنَ صَدَاقَةٍ وَ أَنَا أَسْتَشْفِعُ بِكَ إِلَيْهِ. فَقَامَ مَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص. فَأَتَى بَابَهُ. فَقَالَ لَهُ: قُمْ يَا أَبَا جَهْلٍ فَأَدِّ إِلَى الرَّجُلِ حَقَّهُ. وَ إِنَّمَا كَنَّاهُ بِأَبِي جَهْلٍ ذَلِكَ الْيَوْمَ. فَقَامَ مُسْرِعاً حَتَّى أَدَّى إِلَيْهِ حَقَّهُ. فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى مَجْلِسِهِ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ: فَعَلْتَ ذَلِكَ فَرَقاً مِنْ مُحَمَّدٍ؟ قَالَ: وَيْحَكُمْ اعْذِرُونِي! إِنَّهُ لَمَّا أَقْبَلَ رَأَيْتُ عَنْ يَمِينِهِ رِجَالًا مَعَهُمْ حِرَابٌ تَتَلَأْلَأُ وَ عَنْ يَسَارِهِ ثُعْبَانَيْنِ تَصْطَكُّ أَسْنَانُهُمَا وَ تَلْمَعُ النِّيرَانُ مِنْ أَبْصَارِهِمَا؛ لَوِ امْتَنَعْتُ لَمْ آمَنْ أَنْ يَبْعَجُوا بِالْحِرَابِ بَطْنِي وَ تَقْضَمَنِي الثُّعْبَانَانِ. هَذَا أَكْبَرُ مِمَّا أُعْطِيَ مُوسَى وَ زَادَ اللَّهُ مُحَمَّداً ثُعْبَاناً وَ ثَمَانِيَةَ أَمْلَاكٍ مَعَهُمُ الْحِرَابُ؛ وَ لَقَدْ كَانَ النَّبِيُّ ص يُؤْذِي قُرَيْشاً بِالدُّعَاءِ. فَقَامَ يَوْماً فَسَفَّهَ أَحْلَامَهُمْ وَ عَابَ دِينَهُمْ وَ شَتَمَ أَصْنَامَهُمْ وَ ضَلَّلَ آبَاءَهُمْ. فَاغْتَمُّوا مِنْ ذَلِكَ غَمّاً شَدِيداً. فَقَالَ أَبُو جَهْلٍ: وَ اللَّهِ لَلْمَوْتُ خَيْرٌ لَنَا مِنَ الْحَيَاةِ. فَلَيْسَ فِيكُمْ مَعَاشِرَ قُرَيْشٍ أَحَدٌ يَقْتُلُ مُحَمَّداً فَيُقْتَلَ بِهِ؟ قَالُوا: لَا. قَالَ: فَأَنَا أَقْتُلُهُ× فَإِنْ شَاءَتْ بَنُو عَبْدِ الْمُطَّلِبِ قَتَلُونِي بِهِ وَ إِلَّا تَرَكُونِي. قَالُوا: إِنَّكَ إِنْ فَعَلْتَ ذَلِكَ اصْطَنَعْتَ إِلَى أَهْلِ الْوَادِي مَعْرُوفاً لَا تَزَالُ تُذْكَرُ بِهِ. قَالَ: إِنَّهُ كَثِيرُ السُّجُودِ حَوْلَ الْكَعْبَةِ فَإِذَا جَاءَ وَ سَجَدَ أَخَذْتُ حَجَراً فَشَدَخْتُهُ بِهِ. فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَطَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً ثُمَّ صَلَّى وَ أَطَالَ السُّجُودَ. فَأَخَذَ أَبُو جَهْلٍ حَجَراً فَأَتَاهُ مِنْ قِبَلِ رَأْسِهِ. فَلَمَّا أَنْ قَرُبَ مِنْهُ أَقْبَلَ فَحْلٌ مِنْ قِبَلِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَاغِراً فَاهُ نَحْوَهُ. فَلَمَّا أَنْ رَآهُ أَبُو جَهْلٍ فَزِعَ مِنْهُ وَ ارْتَعَدَتْ يَدُهُ وَ طَرَحَ الْحَجَرَ فَشَدَخَ رِجْلَهُ فَرَجَعَ مُدْمًى مُتَغَيِّرَ اللَّوْنِ يُفِيضُ عَرَقاً. فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ: مَا رَأَيْنَاكَ كَالْيَوْمِ! قَالَ: وَيْحَكُمْ اعْذِرُونِي فَإِنَّهُ أَقْبَلَ مِنْ عِنْدِهِ فَحْلٌ فَاغِراً فَاهُ فَكَادَ يَبْتَلِعُنِي فَرَمَيْتُ بِالْحَجَرِ فَشَدَخْتُ رِجْلِي.
۷) روایتی از ابن عباس در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۳ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت. در فرازی از آن آمده است:
فرعون گفت: «پس بیاور اگر از راستگویان هستی. پس عصایش را انداخت» (اعراف/۱۰۶-۱۰۷؛ شعراء/۳۱-۳۲) و آن ماری شد که از سقف تا زمین کشیده شده بود. دستش را در گریبان برد و آن را بیرون آورد که چون صاعقه چشمها را خیره میکرد. آنها بر صورت به زمین افتادند. موسی عصایش را برداشت و بیرون رفت؛ هیچکس نبود که از او فرار نکند.
الدر المنثور، ج3، ص106
و أخرج ابن أبى حاتم عن ابن عباس قال:
... «قال: فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ. فَأَلْقى عَصاهُ» فصارت ثعبانا ما بين الحيية ما بين السقف إلى الأرض؛ و أدخل يده في جيبه فأخرجها مثل البرق تلتمع الأبصار. فخروا على وجوههم واخذ موسى عصاه ثم خرج ليس أحد من الناس الا يفر منه.
ادامه این روایت ذیل آیه ۳۶ خواهد آمد.
مورد زیر چون انتسابش به معصوم معلوم نیست در کانال نگذاشتم:
۸) مرحوم مجلسی و محدث جزائری ظاهرا از کتاب «عرائس البیان فی حقایق القرآن» (نوشته روزبهان بقلی ۵۲۲-۶۰۶) نقل کردهاند که در برخی روایات آمده است:
حضرت موسی و هارون، هنگامی که از نزد فرعون بازمیگشتند، در راه باران بر آنان بارید. پس به خانهی پیرزنی از خویشاوندان مادرشان رفتند. فرعون نیز گروهی را در پیِ آنان فرستاد. چون شب بر ایشان فرود آمد، در خانهی آن پیرزن خوابیدند. مأموران تا درِ خانه رسیدند و پیرزن بیدار بود. چون حضورشان را احساس کرد، بر آنان بیمناک شد. پس عصا از شکافِ [یا: از سمت] در بیرون آمد ـ و پیرزن به آن نگاه میکرد ـ و با آنان جنگید تا هفت تن از ایشان را کشت، سپس بازگشت و به خانه درآمد. چون موسی و هارون بیدار شدند، پیرزن ماجرای تعقیبکنندگان و ضربهای را که عصا بر آنان زده بود، برایشان بازگفت؛ پس به آن دو ایمان آورد و آن دو را تصدیق کرد.
النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص۲۵۰-251؛ بحار الأنوار، ج13، ص146
وَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ أَنَّ مُوسَى وَ هَارُونَ لَمَّا انْصَرَفَا مِنْ عِنْدِ فِرْعَوْنَ أَصَابَهُمَا الْمَطَرُ فِي الطَّرِيقِ فَأَتَيَا عَلَى عَجُوزٍ مِنْ أَقْرِبَاءِ أُمِّهِمَا وَ وَجَّهَ فِرْعَوْنُ الطَّلَبَ فِي أَثَرِهِمَا فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِمَا اللَّيْلُ نَامَا فِي دَارِهَا وَ جَاءَ الطَّلَبُ إِلَى الْبَابِ وَ الْعَجُوزِ مُنْتَبِهَةٌ فَلَمَّا أَحَسَّتْ بِهِمْ خَافَتْ عَلَيْهِمَا فَخَرَجَتِ الْعَصَا مِنْ ثَقْبِ [جانب/ صیر] الْبَابِ وَ الْعَجُوزُ تَنْظُرُ [إلیها] فَقَاتَلَتْهُمْ حَتَّى قَتَلَتْ مِنْهُمْ سَبْعَةَ أَنْفُسٍ ثُمَّ عَادَتْ وَ دَخَلَتِ الدَّارَ. فَلَمَّا انْتَبَهَ مُوسَى وَ هَارُونُ أَخْبَرَتْهُمَا بِقِصَّةِ الطَّلَبِ وَ نِكَايَةِ الْعَصَا فِيهِمْ فَآمَنَتْ بِهِمَا وَ صَدَّقَتْهُمَا.
۸) الف. حکایت شده است که عدوی [= شخص منسوب به قبیله عدی، ظاهرا منظور، خلیفه دوم است] [مخفیانه] از بیتالمال هزار دینار برداشت. سلمان به نمایندگی از امیرالمؤمنین علیهالسلام نزد او آمد و به او گفت: مال را به بیتالمال برگردان، زیرا خداوند متعال فرموده است: «و هر کس خیانت کند، روز قیامت آنچه را در آن خیانت کرده با خود خواهد آورد» (آلعمران/ 161).
عدوی گفت: «چه بسیار است جادوی فرزندان عبدالمطلب! هیچکس از این کار من خبر نداشت. و شگفتتر از این آنکه روزی او را دیدم و در دستش کمانِ محمد بود. من او را مسخره کردم، پس آن را از دستش افکند و گفت: ای دشمن خدا، بگیر!» «بناگاه [دیدم که] اژدهایی است آشکار» (شعراء/۳۲) که به سوی من میآمد. پس او را سوگند دادم تا آن را گرفت و دوباره به صورت کمان درآمد.
مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج2، ص328-۳۲۹
وَ أَخَذَ الْعَدَوِيُّ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ أَلْفَ دِينَارٍ. فَجَاءَ سَلْمَانُ عَلَى لِسَانِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ لَهُ: رُدَّ الْمَالَ إِلَى بَيْتِ الْمَالِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».
فَقَالَ الْعَدَوِيُّ: وَ مَا أَكْثَرَ سِحْرَ أَوْلَادِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ مَا عَرَفَ هَذَا قَطُّ أَحَدٌ وَ أَعْجَبُ مِنْ هَذَا أَنِّي رَأَيْتُهُ يَوْماً وَ فِي يَدِهِ قَوْسُ مُحَمَّدٍ. فَسَخِرْتُ مِنْهُ فَرَمَاهَا مِنْ يَدِهِ وَ قَالَ: خُذْ عَدُوَّ اللَّهِ! «فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ» يَقْصِدُ إِلَيَّ فَحَلَّفْتُهُ حَتَّى أَخَذَهَا وَ صَارَتْ قَوْساً.
ب. سلمان روایت کرده است که: میان مردی از شیعیان علی و مردی دیگر از پیروان شخصی دیگر، نزاعی درگرفت. آن دو نزد همان شخص دیگر داوری بردند، اما او به سودِ پیرو خود و بر ضدِ شیعه علی حکم کرد. طرف مقابل شکایتِ وی را نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام برد. پس آن حضرت آمدند و فرمودند: «آیا تو را نهی نکردم از اینکه میان تو و شیعیان من کاری انجام دهی؟»
سلمان گفت: آن شخص دیگر به من گفت: «ای سلمان، چون این سخن را از او شنیدم، از هیبت و شجاعتش ترسیدم؛ و در دستش کمانی عربی بود، پس او را ندیدم جز همانند موسی بن عمران علیهالسلام، و کمانش را همانند عصای او؛ و چنان دهان گشود که گویی میخواهد مرا ببلعد، تا آنجا که به او گفتم: ای علی، تو را به حق برادرت رسول الله صلیاللهعلیهوآله سوگند میدهم که از من درگذری. پس از من گذشت و او را بازگرداند.»
الثاقب في المناقب، ص154
روى سلمان رضي اللّه عنه قال:
كان بين رجل من شيعة عليّ و بين رجل آخر من شيعة غيره خلاف، فاختصما إلى ذلك الغير، فمال مع شيعته على شيعة عليّ. فشكا إلى أمير المؤمنين عليه السلام صاحبه، فذهب عليه السلام و قال: «أ لم أنهك أن يكون بينك و بين شيعتي عمل».
قال سلمان: قال لي ذلك الغير: يا سلمان، فلمّا سمعت ذلك منه خفت من هيبته و شجاعته، و في يده قوس عربية فما شبّهته إلّا بموسى ابن عمران عليه السلام، و قوسه بعصاه، و فتح فاه ليبتلعني، حتّى قلت له: يا عليّ بحقّ أخيك رسول اللّه (ص) إلّا عفوت عني، فرده.