سوره الشعراء - آیه 32

۱۲۴۶) سوره شعراء (۲۶) آیه ۳۲ فَاَلْقیٰ عَصاٰهُ فَاِذاٰ هِیَ ثُعْباٰنٌ مُبٖینٌ ۲۴ صفر ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۵/۱۷

پس عصایش را بیفکند، بناگاه [دیدند که] اژدهایی است آشکار؛

فَأَلْقى

قبلا بیان شد که از نظر ابن فارس اصل ماده «لقی» یا «لقو» به معنای «به دیدار هم نائل شدن» و «به هم رسیدن» (ملاقات و توافی) است و راغب هم این را به معنای «در مقابل هم قرار گرفتن» و «با هم برخورد کردن» (مقابله و مصادفه) معرفی کرده است؛ و از نظر مرحوم مصطفوی در این ماده دو قید لحاظ شده است: «مقابل هم بودن» و «ارتباط داشتن»؛ و دیدار و مواجهه و به هم رسیدن، از آثار این معناست ...

این ماده وقتی به باب افعال می‌رود (القاء) به معنای انداختن چیزی است؛ و برخی از حیث ارتباطش با معنای ماده توضیح داده‌اند اصل این انداختن از آن جهتی بود که با آن مواجه می‌شده و بعدا برای هر گونه انداختنی به کار رفته است: «قالُوا يا مُوسی‏ إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ‏؛ قالَ أَلْقُوا» (أعراف/116)، «فَلْيُلْقِهِ الْيَمُّ بِالسَّاحِلِ»‏([طه/39)، «وَ أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ» (انشقاق/4). فیومی بر این باور است که وقتی مفعول آن «قول»‌ باشد و با تعبیر «إلیه» بیاید (أَلْقَيْتُ إِلَيْهِ الْقَوْلَ وَ بِالْقَوْلِ) به معنای ابلاغ کردن آن سخن است [فَأَلْقَوْا إِلَيْهِمُ الْقَوْلَ؛‏ نحل/86] و وقتی از تعبیر «عَلَيْهِ» استفاده شود به معنای املاء کردن و تعلیم دادن است [إِنَّا سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَوْلًا ثَقِيلًا؛ مزمل/5] و گاهی هم به معنای قرار دادن چیزی روی چیزی می‌باشد مانند «أَلْقَيْتُ الْمَتَاعَ عَلَی الدَّابَّة»؛ اما به نظر می‌رسد در همه اینها همان معنای انداختن لحاظ شده و به نحو استعاری این دلالتها را پیدا کرده است؛ ‌چنانکه راغب تعابیر «أَلْقَيْتُ إليك قولا، و سلاما، و كلاما، و مودّة» (تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ؛ ممتحنة/1) را در یک راستا می‌بیند؛ و در خصوص آیه ۵ سوره مزمل هم مطلب را صرفا اشاره به بار نبوت و وحی قلمداد می‌کند؛ چنانکه تعبیر «ألقی السمع» هم به معنای گوش دادن با تمام وجود (أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ؛ ق/37) یا تعبیر «فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ سُجَّداً؛ طه/70) هم اشاره شدت تحت تاثیر قرار گرفتن آنهاست که گویی بی‌اختیار به زمین افتادند.

جلسه ۱۱۳۱ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-01-2/

عَصاهُ

قبلا بحثی مطرح شد که آیا ماده «عصی» ‌با ماده «عصو» (که کلمه «عصا» [وسیله‌ای که به دست می‌گیرند و درراه رفتن بر آن تکیه می‌کنند] برگرفته از آن است) تفاوت دارد یا خیر، بین اهل لغت اختلاف است:

برخی همچون ابن فارس و حسن جبل این دو را یک ماده می‌دانند؛ با این تفاوت که:

ابن فارس این ماده را از موادی می‌داند که بر دو معنای متباین که مقابل هم‌اند دلالت دارد [مانند «قسط» که هم به معنای عدل است و هم به معنای ظلم]؛ یعنی بر این باور است که این ماده بر دو معنای «تجمع» و «فُرقة» (جدایی) دلالت دارد؛ که کلمه «عصا» از معنای اول است و وجه تسمیه‌اش این است که دستی که آن را می‌گیرد یک نحوه اشتمال بر آن پیدا می‌کند؛ و معتقد است به همین ترتیب بوده که به «جماعت»، «عصا» گفته می‌شود (تعبیر «شق عصا المسلمین» در این معنا معروف است) و تعبیر «عصوت الجُرح: زخم را مداوا کردم» هم از این بابت است که در مداوای زخم یک نحوه تلأّم و تجمع در کار است؛ و عصیان و سرکشی معنای دوم آن است که دلالت بر یک نحوه جدا شدن دارد؛ چنانکه به بچه شتر یا گوساله‌ای که دوره شیرخوارگی‌اش تمام شده و دیگر دنبال مادرش نرود «عاصی» گویند؛

اما حسن جبل معتقد است معنای محوری این ماده (اعم از اینکه با حرف «و» باشد یا «ی») عبارت است از «امتداد چیزی در صلابت و غلظت به نحوی که خم و منعطف نمی‌شود» که تطبیق این بر «عصا» کاملا واضح است؛ و عصیان و سرکشی هم چون یک نحوه صلابت و انعطاف‌ناپذیری است چنین استفاده شده، و چون این صلابت هم یک نحوه مرتکز شدن در تجمع دارد این ماده در خصوص جماعت و تجمع هم به کار می‌رود و «عصا»‌به معنای جماعت هم بر همین اساس است.

در مقابل برخی همچون مرحوم مصطفوی بر تفاوت این دو ماده اصرار دارند؛ و اصل را در «عصو» همان کلمه «عصا»، و اصل را در «عصی» همان تبعیت نکردن و سرکشی می‌دانند؛ هرچند که خود مرحوم مصطفوی می‌پذیرد که بین این دو ماده تناسبی هست؛ و این تناسب را این گونه توضیح می‌دهد که عصا مظهر عصیان و در آن دلالتی است بر ترک اتباع؛ ‌یا در بدن و اعضای بدن (که به خاطر ضعف یا مرض و … از دستورات حرکتی، درست پیروی نمی‌کند) یا در خارج به خاطر وجود مخالف یا دشمن، که این عصا را برای جبران این عصیان موجود و دفع آن به کار می‌گیرند. وی همچنین اصرار دارد که معانی‌ فرقه و جدایی و مانند اینها ربطی به ماده «عصی» ندارد؛‌بلکه از لوازم بیرونی و مترتب بر معنای اصلی آن (سرکشی) است.

و شاید مطلب صحیح همین سخن اخیر وی باشد؛ یعنی از سویی حرف عله تغییر بنیادینی در معنا ایجاد نکند و مشتقات دو ماده «عصو» و «عصی» بسیار به هم نزدیک باشند؛ اما در عین حال واقعا بین «عصا» که در قرآن کریم مکرر آمده: «فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَر» (بقره/۶۰)؛ «فَأَلْقی‏ عَصاهُ فَإِذا هِی ثُعْبانٌ مُبینٌ» (شعراء/32) «أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْر» (شعراء/۶۳) «قالَ هِی عَصای أَتَوَكَّؤُا عَلَیها وَ أَهُشُّ بِها عَلی‏ غَنَمی» (طه/18)، و تثنیه آن «عصوان» است و به همین جهت برخی همچون راغب ماده آن را «عصو» دانسته‌اند، با «عصیان» که آن هم در قرآن مکرر آمده: «وَ عَصی‏ آدَمُ رَبَّهُ‏» (طه/121)، «وَ مَنْ یعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» (النساء/14)، «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَیتَ قَبْلُ‏» (یونس/91) و ظاهرا از ماده «عصی» هست تفاوت مختصری وجود دارد؛ چنانکه کلمه «عصِیّ» (هم «عِصی» و هم «عُصی») اگر از ماده «عصو» باشد جمع عصاست: «فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِیهُم» (الشعراء/44) (و آن را بر وزن فعول (همانند أسود برای أسد) دانسته‌اند)؛ اما اگر از ماده «عصی»‌ باشد (به صورت «عَصی») هم جمع «عاصی» می‌تواند باشد و هم صیغه مبالغه از عصیان: «إِنَّ الشَّیطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِیا» (مریم/44)؛ هرچند که استفاده از کلمه «عصا» به صورت فعل (در زبان عربی برای استفاده کردنی که شبیه استفاده کردن از عصا باشد -چه برای زدن کسی و چه برای گرفتن کسی- به کار می‌رود؛ مانند «عصیتُ فلانا بالسیف») این دو ماده را بسیار به هم نزدیک کرده است؛ و بعید نیست در برخی کاربردهای این ماده به صورت فعل که عموما به همین معنای سرکشی قلمداد می‌شود، گاه این معنا (مثلا زدن با عصا یا …) هم اشراب شده باشد.

در قرآن کریم این ماده عموما به صورت ثلاثی مجرد استفاده شده (عصی یعصی)؛ که فعل متعدی است: «لا یعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُ» (تحریم/۶)، «وَ لا یعْصینَكَ فی‏ مَعْرُوف» (ممتحنه/۱۲)، «فَعَصی‏ فِرْعَوْنُ الرَّسُولَ» (مزمل/۱۶) هرچند که گاه مفعول آن به قرینه حذف شده: «ذلِكَ بِما عَصَوْا وَ كانُوا یعْتَدُونَ» (بقره/61؛ آل عمران/۱۱۲؛ مائده/۷۸) گاه مفعول آن با حرف جر لام می‌آید: «وَ لا أَعْصی‏ لَكَ أَمْراً» (کهف/69) که ظاهرا وقتی هم که قرار باشد اسم آن به صورت عامل عمل کند از همین حرف لام برای مفعولش استفاده می‌شود:‌«إِنَّ الشَّیطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِیا» (مریم/44).

از کلمات نزدیک به «معصیت»، «ذنب» است؛ در تفاوت این دو گفته‌اند که در «معصیت» تاکید اصلی کلام بر تخطی عامل آن است و اینکه آن کار مورد نهی واقع شده؛ چنانکه غالبا گفته می‌شود «امرته فعصانی»؛ اما در «ذنب» تاکید اصلی بر استحقاق عقوبت و زشتی‌ای است که بر آن کار مترتب می‌شود.

جلسه ۱۰۷۲ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-07/

أَلْقى‏ عَصاهُ

در جلسه ۱۰۷۲ در بحث از ماده «عصی» و «عصو»، اشاره شد که:

تعبیر «ألقی عصاه» که به معنای ایستادن و اطمینان کردن به کار می‌رود برگرفته شده از اینکه مسافر وقتی به مقصد می‌رسد دیگر عصایش را بر زمین می‌گذارد و بعید نیست کاربرد آن در داستان حضرت موسی ع که در پیشگاه خداوند و در مقابل فرعون و ساحران بارها تکرار شده (مثلا: وَ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّی مُدْبِراً (نمل/۱۰)، فَأَلْقی‏ عَصاهُ فَإِذا هِی ثُعْبانٌ مُبینٌ (اعراف/107)، فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِیهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ (شعراء/44)، وَ أَوْحَینا إِلی‏ مُوسی‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِی تَلْقَفُ ما یأْفِكُونَ (اعراف/117) نیز اشاره تلویحی به این معنا داشته باشد.

فَإِذا

«إذا» در اینجا ظرف مکان است که ظرف مفاجأة نامیده می‌شود و برخلاف «إذا»یی است که ظرف زمان و در معنای شرط است و جواب شرط می‌خواهد؛ و جایگاه نحوی آن منصوب است؛ و البته درباره این جایگاه نحوی بحثی بین سیبویه و کسائی رخ داده که از بحث ما خارج است (مجمع البيان، ج‏4، ص704۱).

ثُعْبانٌ

درباره ماده «ثعب» ابن فارس بر این باور است که اصل این ماده دلالت بر امتداد چیزی و انبساط آن دارد که این می تواند در مورد آب یا هر چیز دیگری باشد (تعبیر ثَعَبْت الماءَ: به معنای جاری کردن آب است) و «ثعبان» (فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ؛ أعراف/107؛ شعراء/۳۲) هم به ماری که قطور و بلند [= عظیم‌الجثه در عرض و طول] باشد گفته می‌شود که ظاهرا از باب تشبیه به چنین آب جاری‌ای می‌باشد، چنانکه وقتی می‌گویند «ماءٌ ثَعْبٌ» آن را به صورت «ثعبان» جمع می‌بندند (معجم المقاييس اللغة، ج‏1، ص378۲) و راغب هم همین تحلیل را قبول کرده است و افزوده است که وجه تسمیه نوعی وزغ به «ثُّعْبَة» هم ظاهرا بخاطر شیاهت قیافه‌اش با ماری است که «ثعبان» نامیده می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن، ص173۳).

اما تحلیل حسن جبل و مرحوم مصطفوی اندکی متفاوت است. حسن جبل معنای محوری این ماده را خارج شدن آب یا چیزی شبیه آ» به صورت متصل یا ممتد از سوراخ ویا چیزی شبیه آن دانسته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۴۰۴) و مرحوم مصطفوی هم توضیح داده که مفاهیم انفجار (جوشیدن و یکدفعه بیرون زدن) و امتداد و جریان در مفهوم این ماده لحاظ شده است و معنای آن نزدیک به مفاهیم «بعث» و «عبث» و «ثغب» و «سعب» است و احتمال داده که اطلاق ثعبان بر مار از این جهت است که این مار غالبا از پشت سنگها بناگاه به صورت ممتد و جاری بیرون می‌آید و گفته است که چه‌بسا این کلمه در اصل مصدر بوده و سپس به صورت اسم به کار رفته است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص16۵).

این ماده تنها با همین کلمه و تنها همین دوبار در قرآن کریم آمده است.

مُبين‏

درباره ماده «بین» و کلمه «مبین» ذیل آیه ۲ همین سوره توضیحاتی گذشت. ر.ک: جلسه۱۲۱۷ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-002/


  1. . قوله «فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ» إذا هذه ظرف مكان و يسمى ظرف المفاجاة و هي بخلاف إذا التي هي ظرف زمان و فيها معنى الشرط و يعمل فيها جوابها و مثال إذا التي هي ظرف المكان قولهم خرجت فإذا الناس وقوف فإذا في موضع نصب بكونها ظرفا لوقوف و تقديره فبالحضرة الناس وقوف فيجوز أن ينصب وقوفا على الحال لأن إذا ظرف مكان و ظروف المكان تكون إخبارا عن الجثث و هذه المسألة وقعت بين سيبويه و الكسائي لما اجتمعا عند يحيى بن خالد البرمكي فيما رواه علي بن سليمان الأخفش قال حدثني أحمد بن يحيى ثعلب و محمد بن زيد المبرد قالا لما ورد سيبويه بغداد شق أمره على الكسائي فأتى جعفر بن يحيى و الفضل بن يحيى فقال أنا وليكما و صاحبكما و هذا الرجل قد قدم ليذهب بمحلي فقالا له فاحتل لنفسك فإنا سنجمع بينكما فجمعا بينهما عند أبيهما و حضر سيبويه وحده و حضر الكسائي و معه الفراء و علي الأحمر و غيرهما من أصحابه فسألوه كيف تقول كنت أظن العقرب أشد لسعة من الزنبور فإذا هو هي أو فإذا هو إياها قال أقول فإذا هو هي فأقبل عليه الجمع فقالوا له أخطأت و لحنت فقال يحيى هذا موضع مشكل أنتما إماما مصريكما فمن يحكم بينكما قال فقال الكسائي و أصحابه الأعراب الذين على الباب فأدخل أبو الجراح و من وجد معه ممن كان الكسائي و أصحابه يحملون عنهم فقالوا إنا نقول فإذا هو إياها و انصرف المجلس على أن سيبويه أخطأ و حكموا عليه بذلك فأعطاه البرامكة و أخذوا له من الرشيد و بعثوا به إلى بلده فما لبث بعد هذا الأمر إلا يسيرا حتى مات و يقال أنه مات كمدا قال علي بن سليمان و أصحاب سيبويه إلى هذه الغاية لا اختلاف بينهم يقولون إن الجواب على ما قال سيبويه فإذا هو هي و هذا موضع الرفع و هو كما قال علي بن سليمان و ذلك أن النصب إنما يكون على الحال نحو خرجت فإذا الناس وقوفا جاز النصب هنا لأن وقوفا نكرة و الحال لا يكون إلا نكرة فإذا أضمرت بطل أمر الحال فإن المضمر معرفة و المعرفة لا تكون حالا فوجب العدول عن النصب إلى الرفع كما تقول فإذا الناس وقوف.↩
  2. . الثاء و العين و الباء أصلٌ يدلُّ على امتداد الشئ و انبساطِه، يكون ذلك فى ماءٍ و غيره.
    قال الخليل: يقال ثَعَبْت الماءَ و أنا أثعَبهُ، إذا فجّرته فانثَعب، كانثعاب الدّم من الأنف. قال: و منه اشتُقّ مَثْعَب المَطَر. و ممّا يصلُح حمْلُه على هذا، الثُّعبانُ الحيّةُ الضَّخْم الطويل؛ و هو من القياس، فى انبساطه و امتداده خَلْقًا و حركةً. قال:* على نَهْجٍ كثُعبانِ العَرينِ* و ربّما قيل ماءٌ ثَعْبٌ، و يجمع على الثُّعبان.
    ↩
  3. . قال عزّ و جل: فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ* [الأعراف/ 107]، يجوز أن يكون سمّي بذلك من قوله: ثَعَبْتُ الماء فَانْثَعَبَ، أي: فجّرته و أسلته فسال، و منه: ثَعَبَ المطر، و الثُّعْبَةُ: ضرب من الوزغ و جمعها: ثُعَبٌ، كأنّه شبّه بالثعبان في هيئته، فاختصر لفظه من لفظه لكونه مختصرا منه في الهيئة.↩
  4. . خروج المائع أو شبهه متصلا أو ممتدا متماسکا من ثقب أو شبهه أو علی هذه الهیئة↩
  5. . أنّ مفاهيم الانفجار و الامتداد و الجريان مأخوذة في مفهوم المادّة، و معناها قريب من مفهوم البعث و العبث و الثغب و السعب، و بهذه المناسبة يكون اطلاق الثعبان على الحيّة الخارجة من الحجر الممتدّة الجارية، و لعلّ هذه الكلمة كانت في الأصل مصدرا ثم جعلت اسما.↩

فَأَلْقَى۱

عَصَاهُ / عَصَاهُو۲


  1. . - الإمالة عن حمزة والكسائي وخلف.
    والفتح والتقليل عن الأزرق وورش.
    وقراءة الجماعة بالفتح. (معجم القراءات، ج۶، ص٤١٠).
    ↩
  2. . - تقدمت قراءة ابن كثير «عصاهو» في الوصل، انظر الآية / ۱۰۷ من سورة الأعراف (معجم القراءات، ج۶، ص٤١٠).↩

۱) حدیثی از امام صادق ع در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۱ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت و فرازهایی از آن متناسب با هر آیه تا آیه ۲۵ تقدیم شد. در ادامه آن آمده است:

حضرت موسی ع «گفت: ربّ شما و ربّ نیاکان نخستین شماست.» (شعراء/۲۶)

آنگاه فرعون به موسی «گفت: سوگند که اگر غیر مرا به خدایی بگیری، حتما و بی‌تردید تو را از زندانیان خواهم ساخت.» (شعراء/۲۹)

موسی «گفت: و اگرچه برایت چیزی آشکار بیاورم؟!» (شعراء/۳۰)

فرعون «گفت: خوب، آن را بیار اگر از راستگویانی!» (شعراء/۳۱)

«پس عصای خود را انداخت و ناگاه آن اژدهایی آشکار بود» (شعراء/۳۲) و هیچ‌یک از نزدیکان فرعون باقی نماند مگر اینکه گریخت؛ و چنان ترسی بر فرعون چیره شد که نتوانست خود را کنترل کند. پس فرعون گفت: تو را به خدا و به حق شیرخوردن [= اینکه در شیرخوارگی‌ات ما تو را بزرگ کردیم] سوگند می‌دهم که آن را از من بازداری.

پس موسی آن را بازداشت. سپس «دستش را بیرون آورد و ناگاه آن برای بینندگان سپید بود.» (شعراء/۳۳) ...

تفسير القمي، ج‏2، ص118-122

حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

... فَ«قَالَ» مُوسَى‏: «رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ‏».

ثُمَّ «قَالَ» لِمُوسَى: «لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ».

«قالَ‏» مُوسَى: «أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْ‏ءٍ مُبِينٍ»؟

«قالَ‏» فِرْعَوْنُ:‏« فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ».

«فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ»‏ فَلَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِنْ جُلَسَاءِ فِرْعَوْنَ إِلَّا هَرَبَ؛ وَ دَخَلَ فِرْعَوْنَ مِنَ الرُّعْبِ مَا لَمْ يَمْلِكْ بِهِ نَفْسَهُ، فَقَالَ فِرْعَوْنُ: أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ وَ بِالرَّضَاعِ إِلَّا مَا كَفَفْتَهَا عَنِّي.

فَكَفَّهَا ثُمَ‏ «نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ‏».

همچنین ذیل آیه ۱۶ دو حدیث (احادیث۲ و ۴) گذشت (جلسه ۱۲۳۰ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-016/) که فرازهایی از آنها به اینجا نیز مربوط می‌شود که در ادامه تقدیم می‌شود:

۲) از امام باقر (ع) حدیثی طولانی روایت شده است که در پایان آن فرمودند:

[حضرت موسی ع] عصا را افکند، پس ناگاه اژدهایی شد و آرواره‌هایش ایوان را همانند لقمه‌ای کرد.

فرعون از او خواست که: ای موسی، مرا تا فردا مهلت بده.

سپس بقیه ماجرا رخ داد.

مجمع البيان، ج‏7، ص395

رُوِيَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ قَالَ:

... قَالَ: وَ أَلْقَى الْعَصَا فَإِذَا هِيَ حَيَّةٌ فَالْتَقَمَتِ الْإِيوَانَ بِلِحْيَيْهَا.

فَدَعَاهُ أَنْ يَا مُوسَى أَقِلْنِي إِلَى غَدٍ.

ثُمَّ كَانَ مِنْ أَمْرِهِ مَا كَانَ‏.

۳) از امام صادق ع حدیثی در توضیح داستان رفتن موسی سراغ فرعون گذشت. در فرازی از آن آمده بود:

الف. ... فرعون گفت: «برای من نشانه‌ای بیاور.»

پس موسی عصایش را افکند و آن عصا دو شاخه داشت؛ یکی از شاخه‌ها بر زمین افتاد و شاخه دیگر به بالای گنبد رسید. فرعون درون آن را نگاه کرد و دید که از آن آتش زبانه می‌کشد. به سوی او متمایل شد و فرعون را گرفت. فرعون فریاد زد: «ای موسی، آن را بگیر.» ...

بقیه‌ این روایت ان شاء‌الله ذیل آیه ۳۴ خواهد آمد.

قصص الأنبياء عليهم السلام (للراوندي)، ص155-156

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَجَّالِ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ غِيَاثٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ فِرْعَوْنَ‏ بَنَى‏ سَبْعَ‏ مَدَائِنَ‏ ...

فَقَالَ: ائْتِنِي بِآيَةٍ.

فَأَلْقَى عَصَاهُ وَ كَانَ لَهُ شُعْبَتَانِ فَوَقَعَتْ إِحْدَى الشُّعْبَتَيْنِ فِي الْأَرْضِ وَ الشُّعْبَةُ الْأُخْرَى‏ فِي أَعْلَى الْقُبَّةِ فَنَظَرَ فِرْعَوْنُ إِلَى جَوْفِهَا وَ هِيَ تَلَهَّبُ نَاراً. وَ أَهْوَتْ إِلَيْهِ فَأَخَذَتْ فِرْعَوْنَ وَ صَاحَ: يَا مُوسَى خُذْهَا.

ب. عیاشی در تفسیر خود از عاصم مصری، روایتی را نقل کرده که وی به نام گوینده حدیث اشاره‌‌ای نکرده است؛ و به نظر می‌رسد همین حدیث امام صادق ع باشد که با طول و تفصیل بیشتری بیان شده است. در فرازی از آن آمده است:

فرعون گفت: اگر راست می‌گویی، نشانه‌ای بیاور.

پس موسی عصایش را افکند، و آن عصا دو شاخه داشت. ناگاه به صورت ماری درآمد؛ یکی از دو شاخه‌اش بر زمین افتاد و شاخه دیگر به بالای گنبد رسید.

فرعون درون آن را نگاه کرد و دید که از آن آتش زبانه می‌کشد. سپس آن مار به سوی او خم شد. فرعون خود را باخت و لباس خود را خیس کرد و فریاد زد: «ای موسی، آن را بگیر!».

تفسير العياشي، ج‏2، ص23-24

عَنْ عَاصِمٍ الْمِصْرِيِّ رَفَعَهُ قَالَ: اِنَّ فِرْعَوْنَ بَنَى سَبْعَ مَدَائِنَ ...

قَالَ: فَقَالَ: فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ.

قَالَ: فَأَلْقى‏ عَصاهُ وَ كَانَ لَهَا شُعْبَتَانِ. قَالَ: فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ قَدْ وَقَعَ إِحْدَى الشُّعْبَتَيْنِ فِي الْأَرْضِ وَ الشُّعْبَةُ الْأُخْرَى فِي أَعْلَى الْقُبَّةِ.

قَالَ: فَنَظَرَ فِرْعَوْنُ إِلَى جَوْفِهَا وَ هُوَ يَلْتَهِبُ نِيرَاناً. قَالَ: وَ أَهْوَتْ إِلَيْهِ، فَأَحْدَثَ وَ صَاحَ: يَا مُوسَى خُذْهَا.

ج. مسعودی هم روایتی از واقعه بدون اشاره به نام کسی که از او روایت شده آورده است که متن کامل ذیل آیه ۱۰ (حدیث۲) گذشت. فرازی از آن که به این آیه مرتبط است چنین است:

وقتی حضرت موسی ع عصایش را انداخت کسی نماند مگر اینکه گریخت و مار دهاش را باز کرد و به سوی قبه فرعون رفت که آن را ببلعد که وی ندا داد: موسی تا را به حق شیرخورگی‌ات [در نزد ما] سوگند می‌دهم که جلویش را بگیری.

اثبات الوصية، ص57

و روي في خبر آخر ...

و قال له «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» الى قول اللّه «فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ» فلم يبق أحد إلّا هرب.

و فتحت الحيّة فاها فأهوت الى قبّة فرعون ان تبتلعها فنادى: يا موسى انشدك اللّه و الرضاع الا امتنعت.

بقیه حدیث ذیل آیه۳۴ حدیث۳ خواهد آمد.

اما احادیث جدید:

۴) از امام باقر (ع) روایت شده است که فرمودند:

عصای حضرت موسی ع از آنِ حضرت آدم ع بود، سپس به حضرت شعیب ع رسید، آنگاه به موسی بن عمران رسید. و آن وحشتی در دل می‌افکند و «آنچه را به دروغ ساخته بودند می‌بلعید» (طه/69)، و آنچه را مأمور می‌شد انجام می‌داد. برای آن دو شاخه [دو لب] گشوده می‌شد؛ یکی در زمین و دیگری در سقف، و میان آن دو چهل ذراع فاصله بود، و «آنچه را به دروغ ساخته بودند می‌بلعید» (طه/69) با زبانش.

تفسير العياشي، ج‏2، ص25

عن محمد بن علي ع قال:

كانت عصا موسى لآدم، فصارت إلى شعيب، ثم صارت إلى موسى بن عمران، و إنها لتروع و «تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ»، و تصنع ما تؤمر، يفتح لها شعبتان، [شفتان‏] إحداهما في الأرض و الأخرى في السقف، و بينهما أربعون ذراعا «تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ» بلسانها.

۵) روایت شده است که ابنِ سِکّیت به امام رضا علیه‌السلام عرض کرد: چرا خداوند موسی بن عمران علیه‌السلام را با عصا و ید بیضاء و ابزارِ سحر فرستاد، و عیسی را با ابزارِ طب، و محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را با سخن و خطابه؟

فرمودند: خداوند هنگامی که حضرت موسی علیه‌السلام را برانگیخت، در میان مردمِ آن زمان سحر رایج‌تر بود؛ پس از جانب خداوند عزّوجل چیزی آورد که همانندش در توان آنان نبود، و با آن سحرشان را باطل کرد و بر آنان حجت را تمام ساخت. و خداوند عیسی علیه‌السلام را در زمانی فرستاد که بیماری‌ها آشکار شده بود و مردم به طب نیاز داشتند؛ پس از جانب خداوند عزّوجل چیزی آورد که همانندش نزد آنان نبود، و با آن مردگان را زنده کرد و کورِ مادرزاد و مبتلا به برص را به اذن خداوند تعالی شفا داد و بدین‌وسیله حجت را بر آنان تمام ساخت. و خداوند تبارک و تعالی محمد صلی‌الله‌علیه‌وآله را در زمانی فرستاد که در میان مردمِ آن عصر، خطابه و سخنوری ـ و گمان می‌کنم فرمودند: شعر ـ رایج‌تر بود؛ پس از جانب خداوند، از پندها و حکمت‌هایش چیزی برای آنان آورد که سخنشان را باطل کرد و حجت را بر آنان تمام ساخت.

ابن سکیت گفت: به خدا سوگند، هرگز کسی مانند تو ندیده‌ام؛ پس حجت بر خلق امروز چیست؟

فرمودند: عقل است؛ با آن، کسی که به خدا سخن راست نسبت می‌دهد شناخته می‌شود و تصدیق می‌گردد، و کسی که به دروغ خود را به خدا نسبت می‌دهد شناخته می‌شود و تکذیب می‌گردد.

ابن سکیت گفت: به خدا سوگند، همین پاسخ درست است.

الكافي، ج‏1، ص24؛ عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص79-۸۰۱؛ علل الشرائع، ج‏1، ص121-۱۲۲

الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ السَّيَّارِيِّ عَنْ أَبِي يَعْقُوبَ الْبَغْدَادِيِّ قَالَ:

قَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ‏ لِأَبِي الْحَسَنِ ع: لِمَا ذَا بَعَثَ اللَّهُ مُوسَى بْنَ عِمْرَانَ ع بِالْعَصَا وَ يَدِهِ‏ الْبَيْضَاءِ وَ آلَةِ السِّحْرِ وَ بَعَثَ عِيسَى بِآلَةِ الطِّبِّ وَ بَعَثَ مُحَمَّداً صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ عَلَى جَمِيعِ الْأَنْبِيَاءِ بِالْكَلَامِ وَ الْخُطَبِ؟

فَقَالَ أَبُو الْحَسَنِ ع: إِنَّ اللَّهَ لَمَّا بَعَثَ مُوسَى ع كَانَ الْغَالِبُ [الْأَغْلَبُ] عَلَى أَهْلِ عَصْرِهِ السِّحْرَ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِمَا لَمْ يَكُنْ فِي وُسْعِهِمْ مِثْلُهُ وَ مَا أَبْطَلَ بِهِ سِحْرَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَيْهِمْ؛ وَ إِنَّ اللَّهَ بَعَثَ عِيسَى ع فِي وَقْتٍ قَدْ ظَهَرَتْ فِيهِ الزَّمَانَاتُ‏ وَ احْتَاجَ النَّاسُ إِلَى الطِّبِّ فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِمَا لَمْ يَكُنْ عِنْدَهُمْ مِثْلُهُ وَ بِمَا أَحْيَا لَهُمُ الْمَوْتَى وَ أَبْرَأَ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ بِإِذْنِ اللَّهِ تَعَالَى وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَيْهِمْ وَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى بَعَثَ مُحَمَّداً ص فِي وَقْتٍ كَانَ الْغَالِبُ [الْأَغْلَبُ] عَلَى أَهْلِ عَصْرِهِ الْخُطَبَ وَ الْكَلَامَ‏ - وَ أَظُنُّهُ قَالَ الشِّعْرَ - فَأَتَاهُمْ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مِنْ مَوَاعِظِهِ وَ حِكَمِهِ مَا أَبْطَلَ بِهِ قَوْلَهُمْ وَ أَثْبَتَ بِهِ الْحُجَّةَ عَلَيْهِمْ.

قَالَ فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ: تَاللَّهِ مَا رَأَيْتُ مِثْلَكَ قَطُّ؛ فَمَا الْحُجَّةُ عَلَى الْخَلْقِ الْيَوْمَ؟

قَالَ فَقَالَ ع: الْعَقْلُ يُعْرَفُ بِهِ الصَّادِقُ عَلَى اللَّهِ فَيُصَدِّقُهُ وَ الْكَاذِبُ عَلَى اللَّهِ فَيُكَذِّبُهُ.

قَالَ فَقَالَ ابْنُ السِّكِّيتِ: هَذَا وَ اللَّهِ هُوَ الْجَوَابُ.

حدیث زیر در تاریخ ۱۰/۷/۱۴۰۵ ذیل این آیه افزوده شد

۶) از امام کاظم ع از پدرانشان روایت ذکر شده که امیرالمومنین ع در گفتگویی با یک عالم یهودی توضیح می دهند که چگونه پیامبر اکرم ص همه فضیلتهای پیامبران قبلی را داشتند، به اضافه فضیلتهایی اختصاصی؛ که فرازهایی از آن قبلا در مقدمه همین سوره گذشت. (جلسه ۱۲۱۵ https://yekaye.ir/introduction-to-ash-shuara/)

در فراز دیگری از آن آمده است:

آن یهودی به‌ او گفت: «همانا این موسی بن عمران ع بود که عصا به‌ او داده شد و به‌ اژدها تبدیل می‌شد.»

علی (علیه‌السلام) به‌ او فرمود: «همانا چنین بود؛ ولی به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) چیزی برتر از این داده شد. مردی از ابوجهل به‌ای مبلغی [به‌عنوان] قیمت یک شتری را طلب می‌کرد که او خریده بود، و [ابوجهل] از پرداخت آن سر باز زد و مشغول‌ نوشیدن [شراب] شد. مرد [طلبکار] او را جست وجو کرد و بر او دست نیافت. پس شخصی مسخره‌کنندگان به‌ او گفت: «چه کسی را می‌جویی؟» گفت: «عمرو بن هشام - یعنی ابوجهل - را؛ از او طلبی دارم.» گفت: «آیا تو را به‌ کسی راهنمایی کنم که حق تو را از او بگیرد؟» گفت: «آری.» پس او را به‌ پیامبر (صلی الله علیه و آله) راهنمایی کرد. و ابوجهل [پیشتر] می‌گفت: «کاش محمد [نیازی] به‌ من داشت تا او را مسخره می‌کردم و ردش می‌کردم.»

پس آن مرد نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: «ای محمد! به‌ من گفته‌اند که میان تو و عمرو بن هشام دوستی خوبی برقرار است، و من تو را شفیع نزد او می‌سازم.» پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با او برخاست و [با هم] به‌ در خانه او آمدند. [پیامبر] به‌ او فرمود: «ای ابوجهل! برخیز و حق این مرد را بپرداز.» و آن روز بود که او را در «ابوجهل» خواند. پس او شتابان برخاست تا حق آن مرد را پرداخت. چون به‌ مجلس خود بازگشت، برخی یارانش به‌ او گفتند: «آیا این کار را از ترس محمد انجام دادی؟» گفت: «وای بر شما! مرا معذور بدارید! همانا چون او روی آورد، از سمت راستش مردانی دیدم که نیزه‌هایی [با خود] داشتند که می‌درخشید، و از سمت چپش دو اژدها [بودند] که دندانهایشان به‌ هم می‌خورد و از دیدگانشان آتش می‌درخشید؛ اگر سر باز می‌زدم، ایمن نبودم از اینکه نیزه‌ها شکمم را بشکافند و آن دو اژدها مرا بدرند.»

این [=آنچه محمد داده شد] بزرگتر است از آنچه موسی داده شد، و خداوند به حضرت محمد ص یک اژدها و هشت فرشته نیزه به دست افزون داد.

و همانا قریش از دعاهای [= نفرین‌های] پیامبر ص آزرده‌خاطر بودند. روزی برخاست و اندیشه‌هایشان را بی‌ارزش شمرد، دینشان را نکوهید، از بتهایشان بد گفت و پدرانشان را گمراه خواند. پس از آن، اندوهی سخت به دل گرفتند. ابوجهل گفت: «به خدا، مرگ برای ما بهتر از زندگی است! آیا در میان جماعت قریش کسی نیست محمد را بکشد و در برابر او [خود نیز] کشته شود؟» گفتند: «نه.» گفت: «پس من او را می‌کشم؛ اگر بنی‌عبدالمطلب خواستند، به‌ قصاص من مرا می‌کشند، وگرنه رهایم می‌کنند.» گفتند: «اگر چنین کنی، بر اهل این دره نیکی‌ای کرده‌ای که همیشه به‌ آن یاد می‌شوی.» گفت: «او [محمد] زیاد در گرد کعبه سجده می‌کند؛ چون آمد و سجده کرد، سنگی برمی‌دارم و با آن سرش را می‌شکافم.»

پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد و هفت بار گرد خانه [کعبه] طواف کرد، آنگاه نماز گزارد و سجده را طولانی کرد. ابوجهل سنگی برداشت و از سمت سرش نزد او آمد. پس چون نزدیک او [=پیامبر] شد، شیری از سمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به او روی آورد در حالی که دهانش را باز کرده بود. چون ابوجهل آن را دید، از آن به هراس افتاد و دستش لرزید و سنگ را افکند و [سنگ] پای خودش را شکافت. پس خون‌آلود بازگشت، در حالی که رنگش دگرگون شده بود و عرق می‌ریخت. یارانش به او گفتند: «ما تو را هرگز مانند امروز ندیده‌ایم!» گفت: «وای بر شما! مرا معذور بدارید؛ همانا شیری از سمت او روی آورد، در حالی که دهانش را باز کرده بود و نزدیک بود مرا ببلعد، پس من سنگ را به زمین انداختم و پای خودم را شکافت.»

الإحتجاج (للطبرسي)، ج‏1، ص217-۲۱۸

رُوِيَ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ ع عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع قَالَ: إِنَّ يَهُودِيّاً مِنْ يَهُودِ الشَّامِ وَ أَحْبَارِهِمْ كَانَ قَدْ قَرَأَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِيلَ وَ الزَّبُورَ وَ صُحُفَ الْأَنْبِيَاءِ ع وَ عَرَفَ دَلَائِلَهُمْ جَاءَ إِلَى مَجْلِسٍ فِيهِ أَصْحَابُ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ فِيهِمْ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ ابْنُ عَبَّاسٍ وَ ابْنُ مَسْعُودٍ وَ أَبُو سَعِيدٍ الْجُهَنِيُ‏ فَقَالَ يَا أُمَّةَ مُحَمَّدٍ مَا تَرَكْتُمْ لِنَبِيٍّ دَرَجَةً وَ لَا لِمُرْسَلٍ فَضِيلَةً إِلَّا أَنْحَلْتُمُوهَا نَبِيَّكُمْ فَهَلْ تُجِيبُونِّي عَمَّا أَسْأَلُكُمْ عَنْهُ؟ فَكَاعَ الْقَوْمُ عَنْهُ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع‏: ...

قَالَ لَهُ الْيَهُودِيُّ: فَإِنَّ هَذَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ قَدْ أُعْطِيَ الْعَصَا فَكَانَ تَحَوَّلَ ثُعْبَاناً.

قَالَ لَهُ عَلِيٌّ ع: لَقَدْ كَانَ كَذَلِكَ؛ وَ مُحَمَّدٌ ص أُعْطِيَ مَا هُوَ أَفْضَلُ مِنْ هَذَا. إِنَّ رَجُلًا كَانَ يُطَالِبُ أَبَا جَهْلٍ بِدَيْنِ ثَمَنِ جَزُورٍ قَدِ اشْتَرَاهُ فَاشْتَغَلَ عَنْهُ وَ جَلَسَ يَشْرَبُ. فَطَلَبَهُ الرَّجُلُ فَلَمْ يَقْدِرْ عَلَيْهِ. فَقَالَ لَهُ بَعْضُ الْمُسْتَهْزِءِينَ: مَنْ تَطْلُبُ؟ فَقَالَ: عَمْرَو بْنَ هِشَامٍ - يَعْنِي أَبَا جَهْلٍ - لِي عَلَيْهِ دَيْنٌ. قَالَ: فَأَدُلُّكَ عَلَى مَنْ يَسْتَخْرِجُ مِنْهُ الْحُقُوقَ؟ قَالَ: نَعَمْ. فَدَلَّهُ عَلَى النَّبِيِّ ص .وَ كَانَ أَبُو جَهْلٍ يَقُولُ: لَيْتَ لِمُحَمَّدٍ إِلَيَّ حَاجَةً فَأَسْخَرَ بِهِ وَ أَرُدَّهُ. فَأَتَى الرَّجُلُ النَّبِيَّ ص. فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ بَلَغَنِي أَنَّ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَمْرِو بْنِ هِشَامٍ حُسْنَ صَدَاقَةٍ وَ أَنَا أَسْتَشْفِعُ بِكَ إِلَيْهِ. فَقَامَ مَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص. فَأَتَى بَابَهُ. فَقَالَ لَهُ: قُمْ يَا أَبَا جَهْلٍ فَأَدِّ إِلَى الرَّجُلِ حَقَّهُ. وَ إِنَّمَا كَنَّاهُ بِأَبِي جَهْلٍ ذَلِكَ الْيَوْمَ. فَقَامَ مُسْرِعاً حَتَّى أَدَّى إِلَيْهِ حَقَّهُ. فَلَمَّا رَجَعَ إِلَى مَجْلِسِهِ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ: فَعَلْتَ ذَلِكَ فَرَقاً مِنْ مُحَمَّدٍ؟ قَالَ: وَيْحَكُمْ اعْذِرُونِي! إِنَّهُ لَمَّا أَقْبَلَ رَأَيْتُ عَنْ يَمِينِهِ رِجَالًا مَعَهُمْ‏ حِرَابٌ تَتَلَأْلَأُ وَ عَنْ يَسَارِهِ ثُعْبَانَيْنِ تَصْطَكُّ أَسْنَانُهُمَا وَ تَلْمَعُ النِّيرَانُ مِنْ أَبْصَارِهِمَا؛ لَوِ امْتَنَعْتُ لَمْ آمَنْ أَنْ يَبْعَجُوا بِالْحِرَابِ بَطْنِي‏ وَ تَقْضَمَنِي الثُّعْبَانَانِ. هَذَا أَكْبَرُ مِمَّا أُعْطِيَ مُوسَى وَ زَادَ اللَّهُ مُحَمَّداً ثُعْبَاناً وَ ثَمَانِيَةَ أَمْلَاكٍ مَعَهُمُ الْحِرَابُ؛ وَ لَقَدْ كَانَ النَّبِيُّ ص يُؤْذِي قُرَيْشاً بِالدُّعَاءِ. فَقَامَ يَوْماً فَسَفَّهَ أَحْلَامَهُمْ وَ عَابَ دِينَهُمْ وَ شَتَمَ أَصْنَامَهُمْ وَ ضَلَّلَ آبَاءَهُمْ. فَاغْتَمُّوا مِنْ ذَلِكَ غَمّاً شَدِيداً. فَقَالَ أَبُو جَهْلٍ: وَ اللَّهِ لَلْمَوْتُ خَيْرٌ لَنَا مِنَ الْحَيَاةِ. فَلَيْسَ فِيكُمْ مَعَاشِرَ قُرَيْشٍ أَحَدٌ يَقْتُلُ مُحَمَّداً فَيُقْتَلَ بِهِ؟ قَالُوا: لَا. قَالَ: فَأَنَا أَقْتُلُهُ× فَإِنْ شَاءَتْ بَنُو عَبْدِ الْمُطَّلِبِ قَتَلُونِي بِهِ وَ إِلَّا تَرَكُونِي. قَالُوا: إِنَّكَ إِنْ فَعَلْتَ ذَلِكَ اصْطَنَعْتَ إِلَى أَهْلِ الْوَادِي مَعْرُوفاً لَا تَزَالُ تُذْكَرُ بِهِ. قَالَ: إِنَّهُ كَثِيرُ السُّجُودِ حَوْلَ الْكَعْبَةِ فَإِذَا جَاءَ وَ سَجَدَ أَخَذْتُ حَجَراً فَشَدَخْتُهُ‏ بِهِ. فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ ص فَطَافَ بِالْبَيْتِ أُسْبُوعاً ثُمَّ صَلَّى وَ أَطَالَ السُّجُودَ. فَأَخَذَ أَبُو جَهْلٍ حَجَراً فَأَتَاهُ مِنْ قِبَلِ رَأْسِهِ. فَلَمَّا أَنْ قَرُبَ مِنْهُ أَقْبَلَ فَحْلٌ مِنْ قِبَلِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَاغِراً فَاهُ نَحْوَهُ. فَلَمَّا أَنْ رَآهُ أَبُو جَهْلٍ فَزِعَ مِنْهُ وَ ارْتَعَدَتْ يَدُهُ وَ طَرَحَ الْحَجَرَ فَشَدَخَ رِجْلَهُ فَرَجَعَ مُدْمًى مُتَغَيِّرَ اللَّوْنِ يُفِيضُ عَرَقاً. فَقَالَ لَهُ أَصْحَابُهُ: مَا رَأَيْنَاكَ كَالْيَوْمِ! قَالَ: وَيْحَكُمْ اعْذِرُونِي فَإِنَّهُ أَقْبَلَ مِنْ عِنْدِهِ فَحْلٌ فَاغِراً فَاهُ فَكَادَ يَبْتَلِعُنِي فَرَمَيْتُ بِالْحَجَرِ فَشَدَخْتُ رِجْلِي.

۷) روایتی از ابن عباس در تفسیر این آیات آمده که به طور کامل به عنوان حدیث۳ ذیل آیه ۱۰ در جلسه ۱۲۲۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-010/ گذشت. در فرازی از آن آمده است:

فرعون گفت: «پس بیاور اگر از راستگویان هستی. پس عصایش را انداخت» (اعراف/۱۰۶-۱۰۷؛ شعراء/۳۱-۳۲) و آن ماری شد که از سقف تا زمین کشیده شده بود. دستش را در گریبان برد و آن را بیرون آورد که چون صاعقه چشم‌ها را خیره‌ می‌کرد. آنها بر صورت به زمین افتادند. موسی عصایش را برداشت و بیرون رفت؛ هیچ‌کس نبود که از او فرار نکند.

الدر المنثور، ج‏3، ص106

و أخرج ابن أبى حاتم عن ابن عباس قال:

... «قال: فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ. فَأَلْقى‏ عَصاهُ» فصارت ثعبانا ما بين الحيية ما بين السقف إلى الأرض؛ و أدخل يده في جيبه فأخرجها مثل البرق تلتمع الأبصار. فخروا على وجوههم واخذ موسى عصاه ثم خرج ليس أحد من الناس الا يفر منه.

ادامه این روایت ذیل آیه ۳۶ خواهد آمد.

مورد زیر چون انتسابش به معصوم معلوم نیست در کانال نگذاشتم:

۸) مرحوم مجلسی و محدث جزائری ظاهرا از کتاب «عرائس البیان فی حقایق القرآن» (نوشته روزبهان بقلی ۵۲۲-۶۰۶) نقل کرده‌اند که در برخی روایات آمده است:

حضرت موسی و هارون، هنگامی که از نزد فرعون بازمی‌گشتند، در راه باران بر آنان بارید. پس به خانه‌ی پیرزنی از خویشاوندان مادرشان رفتند. فرعون نیز گروهی را در پیِ آنان فرستاد. چون شب بر ایشان فرود آمد، در خانه‌ی آن پیرزن خوابیدند. مأموران تا درِ خانه رسیدند و پیرزن بیدار بود. چون حضورشان را احساس کرد، بر آنان بیمناک شد. پس عصا از شکافِ [یا: از سمت] در بیرون آمد ـ و پیرزن به آن نگاه می‌کرد ـ و با آنان جنگید تا هفت تن از ایشان را کشت، سپس بازگشت و به خانه درآمد. چون موسی و هارون بیدار شدند، پیرزن ماجرای تعقیب‌کنندگان و ضربه‌ای را که عصا بر آنان زده بود، برایشان بازگفت؛ پس به آن دو ایمان آورد و آن دو را تصدیق کرد.

النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص۲۵۰-251؛ بحار الأنوار، ج‏13، ص146

وَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ أَنَّ مُوسَى وَ هَارُونَ لَمَّا انْصَرَفَا مِنْ عِنْدِ فِرْعَوْنَ أَصَابَهُمَا الْمَطَرُ فِي الطَّرِيقِ فَأَتَيَا عَلَى عَجُوزٍ مِنْ أَقْرِبَاءِ أُمِّهِمَا وَ وَجَّهَ فِرْعَوْنُ الطَّلَبَ فِي أَثَرِهِمَا فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِمَا اللَّيْلُ نَامَا فِي دَارِهَا وَ جَاءَ الطَّلَبُ إِلَى الْبَابِ وَ الْعَجُوزِ مُنْتَبِهَةٌ فَلَمَّا أَحَسَّتْ بِهِمْ‏ خَافَتْ عَلَيْهِمَا فَخَرَجَتِ الْعَصَا مِنْ ثَقْبِ [جانب/ صیر] الْبَابِ وَ الْعَجُوزُ تَنْظُرُ [إلیها] فَقَاتَلَتْهُمْ حَتَّى قَتَلَتْ مِنْهُمْ سَبْعَةَ أَنْفُسٍ ثُمَّ عَادَتْ وَ دَخَلَتِ الدَّارَ. فَلَمَّا انْتَبَهَ مُوسَى وَ هَارُونُ أَخْبَرَتْهُمَا بِقِصَّةِ الطَّلَبِ وَ نِكَايَةِ الْعَصَا فِيهِمْ فَآمَنَتْ بِهِمَا وَ صَدَّقَتْهُمَا.

۸) الف. حکایت شده است که عدوی [= شخص منسوب به قبیله عدی، ظاهرا منظور، خلیفه دوم است] [مخفیانه] از بیت‌المال هزار دینار برداشت. سلمان به نمایندگی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نزد او آمد و به او گفت: مال را به بیت‌المال برگردان، زیرا خداوند متعال فرموده است: «و هر کس خیانت کند، روز قیامت آنچه را در آن خیانت کرده با خود خواهد آورد» (آل‌عمران/ 161).

عدوی گفت: «چه بسیار است جادوی فرزندان عبدالمطلب! هیچ‌کس از این کار من خبر نداشت. و شگفت‌تر از این آن‌که روزی او را دیدم و در دستش کمانِ محمد بود. من او را مسخره کردم، پس آن را از دستش افکند و گفت: ای دشمن خدا، بگیر!» «بناگاه [دیدم که] اژدهایی است آشکار» (شعراء/۳۲) که به سوی من می‌آمد. پس او را سوگند دادم تا آن را گرفت و دوباره به صورت کمان درآمد.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص328-۳۲۹

وَ أَخَذَ الْعَدَوِيُّ مِنْ بَيْتِ الْمَالِ أَلْفَ دِينَارٍ. فَجَاءَ سَلْمَانُ عَلَى لِسَانِ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع فَقَالَ لَهُ: رُدَّ الْمَالَ إِلَى بَيْتِ الْمَالِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «وَ مَنْ يَغْلُلْ يَأْتِ بِما غَلَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ».

فَقَالَ الْعَدَوِيُّ: وَ مَا أَكْثَرَ سِحْرَ أَوْلَادِ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ مَا عَرَفَ‏ هَذَا قَطُّ أَحَدٌ وَ أَعْجَبُ مِنْ هَذَا أَنِّي رَأَيْتُهُ يَوْماً وَ فِي يَدِهِ قَوْسُ مُحَمَّدٍ. فَسَخِرْتُ مِنْهُ فَرَمَاهَا مِنْ يَدِهِ وَ قَالَ: خُذْ عَدُوَّ اللَّهِ! «فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ» يَقْصِدُ إِلَيَّ فَحَلَّفْتُهُ حَتَّى أَخَذَهَا وَ صَارَتْ قَوْساً.

ب. سلمان روایت کرده است که: میان مردی از شیعیان علی و مردی دیگر از پیروان شخصی دیگر، نزاعی درگرفت. آن دو نزد همان شخص دیگر داوری بردند، اما او به سودِ پیرو خود و بر ضدِ شیعه علی حکم کرد. طرف مقابل شکایتِ وی را نزد امیرالمؤمنین علیه‌السلام برد. پس آن حضرت آمدند و فرمودند: «آیا تو را نهی نکردم از این‌که میان تو و شیعیان من کاری انجام دهی؟»

سلمان گفت: آن شخص دیگر به من گفت: «ای سلمان، چون این سخن را از او شنیدم، از هیبت و شجاعتش ترسیدم؛ و در دستش کمانی عربی بود، پس او را ندیدم جز همانند موسی بن عمران علیه‌السلام، و کمانش را همانند عصای او؛ و چنان دهان گشود که گویی می‌خواهد مرا ببلعد، تا آن‌جا که به او گفتم: ای علی، تو را به حق برادرت رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله سوگند می‌دهم که از من درگذری. پس از من گذشت و او را بازگرداند.»

الثاقب في المناقب، ص154

روى سلمان رضي اللّه عنه قال:

كان بين رجل من شيعة عليّ و بين رجل آخر من شيعة غيره خلاف، فاختصما إلى ذلك الغير، فمال مع شيعته على شيعة عليّ. فشكا إلى أمير المؤمنين عليه السلام صاحبه، فذهب عليه السلام و قال: «أ لم أنهك أن يكون بينك و بين شيعتي عمل».

قال سلمان: قال لي ذلك الغير: يا سلمان، فلمّا سمعت ذلك منه خفت من هيبته و شجاعته، و في يده قوس عربية فما شبّهته إلّا بموسى ابن عمران عليه السلام، و قوسه بعصاه، و فتح فاه ليبتلعني، حتّى قلت له: يا عليّ بحقّ أخيك رسول اللّه (ص) إلّا عفوت عني، فرده.


  1. . حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ السَّيَّارِيُّ ...↩

۱) «فَأَلْقَى‏ عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِين»

وقتی فرعون به حضرت موسی ع گفت که آن نشانه‌ای که ادعایش را داری بیاور، پس حضرت موسی ع عصایش را بیفکند، بناگاه دیدند که اژدهایی است آشکار؛ یعنی روشن بود كه حقيقتا اژدهاست، و چیزی نیست که افراد احتمال خطای دید و تردستی و ... بدهند. لازم به ذکر است که قرآن کریم حکایت تبدیل عصا به مار را در سه واقعه (و هشت بار) مطرح کرده است:

الف. در کوه طور و هنگام مبعوث شدنش، در سه آیه: «وَ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً» (نمل/۱۰؛ قصص/۳۱) «فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى»‏ (طه/۲۰)

ب. هنگام دیدار اولیه فرعون، در دو آیه: «فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبينٌ»‏ (اعراف/۱۰۷؛ شعراء/۳۲)

ج. هنگام هماوردی با ساحران، در سه آیه: «وَ أَوْحَيْنا إِلى‏ مُوسى‏ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ‏» (اعراف/۱۱۷) «وَ أَلْقِ ما في‏ يَمينِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا»‏ (طه/69) «فَأَلْقى‏ مُوسى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُون‏» (شعراء/۴۵)

۲) «فَأَلْقَى‏ عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِين»

عصای چوبی و بی‌جان در مقابل دیدگان همه به ماری عظیم‌الجثه تبدیل شد که همه ترسان شدند، آن هم ماری که مار بودنش بر همگان آشکار بود. این وقتی در دست حضرت موسی ع به صورت عصا بود حضرت گمان می‌کرد که کارکردش همان چیزهای متعارفی است که همه درباره عصا گمان می‌کنند، بر آن تكيه شود و با آن براى گوسفندان برگ بتكانند، و كارهاى ديگرى از این جنس: «قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى‏ غَنَمي‏ وَ لِيَ فيها مَآرِبُ أُخْرى» (طه/۱۸). اما وقتی خدا دستور می‌دهد آن را بینداز، یعنی آن ذهنیت خود را از این عصا هم بر زمین بینداز و بدان این آن چیزی است که خدا بخواهد (اقتباس از التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص16۱).

مطلبی که از حیث لغات به کار گرفته شده، این حقیقت بنیادی (که نشان می دهد هیچ چیزی در عالم، چیزی از خودش ندارد و همه وابسته به اراده خداوند است) را جدی‌تر می‌کند این است که:

الف. چنانکه در نکات ادبی بیان شد در خود کلمه «عصا» دو معنای مهم اشراب شده است یکی صلابت و انعطاف‌پذیری دیگری سرکشی و عصیان، اما اولا در نقطه مقابلش در هر سه کلمه «ثعبان» و «جان» و «حیة» که برای اشاره به این مار در قرآن کریم به کار رفته یک نحوه جریان و تحرک شدید لحاظ شده چرا که اساسا خود مار نمونه بارزی از نرمی و انعطاف‌پذیری و حرکت سریع است و ثانیا این عصا و مار، نه‌تنها در برابر حرضت موسیع سرکشی نمی‌کند، بلکه کاملا تحت انقیاد و تسلیم دست حضرت موسی ع بوده است.

ب. از تعبیر «فَإِذَا هِىَ: بناگاه [دیدند که]‌ چنین است» استفاده شد، نه حتی «صارت: شد»، یعنی نمی‌فرماید این آن شد، بلکه تعبیری استفاده می‌کند که معنایش این است که مخاطب دید این عصا همان اژدهاست.

ج. با کلمه «مبین» بر اینکه این عصا کاملا همان اژدهاست تأکید شدید می‌شود.

۳) «فَأَلْقَى‏ عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِين»

چرا قید «مبین» آورد؟ مگر مار، مبین و غیرمبین دارد؟!

الف. از باب این است که ماری بود که برای مخاطب مار بودنش کاملا آشکار بود و هیچ شبهه‌ای در آن نبود (مجمع البيان، ج‏7، ص295۲؛ الميزان، ج‏15، ص273۳) یعنی روشن بود كه حقيقتا اژدهاست (ترجمه مشکینی)، و از جنس سحر و شعبده‌بازی نبود که افراد احتمال خطای دید و تردستی بدهند.

ب. حضرت موسی وقتی خواست بگوید معجزه‌ای می‌توانم بیاورم از تعبیر «شیء مبین» استفاده کرد، که اشاره شد که ظاهرا می‌خواست تأکید کند که آن چیزی که می‌آورم کاملا واضح و آشکارا حق بودن مرا نشان خواهد داد؛ در اینجا نیز چه‌بسا قرآن کریم می‌خواهد بگوید این مار، ماری بود که واقعا دلیل آشکاری برای مخاطب بود که جای هیچ شبهه‌ای نمی‌گذاشت؛ و اگر فرعون کوشید در ادامه آن را به عنوان سحر معرفی کند خودش و اطرافیانش هم می‌دانستند که این از جنس سحر نبوده است.

ج. ...

۴) «فَأَلْقَى‏ عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِين»

در اینجا برای اشاره به مار از تعبیر «ثعبان» استفاده کرد که به مار بسیار عظیم الجثه (اژدها) گویند. در حالی که در بار اولی که در کوه طور این عصا برایش به مار تبدیل شد از تعبیر «حَيَّةٌ تَسْعى‏: ماری که به‌سرعت می‌خزید» (طه/۲۰) و «رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ: دیدش که می‌جنبد گویی که مار سفیدی [ماری لاغر و تیزرو] است» (نمل/۱۰؛ قصص/۳۱) استفاده کرد؟ چرا؟

الف. اینها تشبیهاتی متفاوت است از ابعاد گوناگون؛ تشبیه به «ثعبان» از باب عظیم الجثه و هولناک بودن آن است؛ تشبیه در دو آیه دیگر از حیث سرعت حرکت مار است (مجمع البيان، ج‏7، ص۳۳۱۴ و 393۵؛ الميزان، ج‏15، ص344۶؛ أمالي المرتضى، ج‏1، ص25۷؛ الكشف و البيان (ثعلبی)، ج‏7، ص191۸؛ الكشاف، ج‏3، ص58۹)، و موید این نکته هم این است که در هر یک از این سه مورد، وصفی آورد که با همین حیثیت تناسب دارد:‌ ثعبان که ویژگی مهمش عظیم الجثه بودنش است با تعبیر ممبین» یاد کرد که کاملا آشکار است؛ در خصوص «جان» از اهتزاز سخن گفت که لازمه خفة‌در حرکت است و در خصوص «حیة» از «سعی» استفاده کرد که دلالت بر جریان و حرکت دارد که ویژگی اصلی کلمه «حی» است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۴۱)؛ و چه‌بسا کلمه «جانّ» - اگرچه در معنای «مار سفید» به کار رفته است (كتاب العين، ج‏6، ص21۱۰)- در اینجا به همان معنای «جن» باشد از باب تشبیه به جن (أمالي المرتضى، ج‏1، ص26۱۱)، خواه از حیث ترسناک بودنش، خواه از حیث همان سرعت و خفة [سبکبال و بسیار سریع] در حرکتش (كتاب الماء، ج‏1، ص214۱۲).

ب. چه‌بسا این نحوه‌های گوناگون تجلی آن مار بوده است که تناسب با موقعیتهای مختلف هم داشته است:‌ در ابتدای کار آن را به صورت یک مار کوچک ولی چابک دید، اما وقتی نزد فرعون رفت به صورت یک مار عظیم الجثه نمایان شد (مجمع البيان، ج‏7، ص331۱۳) مرحوم طبرسی و علامه طباطبایی هر دو این نظر را به عنوان یک «قیل» مطرح می‌کنند و علامه می‌فرماید هرچند به لحاظ سیاق آیات این قول خالی از وجاهت نیست اما اشکال مذکور (که اینها بالاخره دو چیزند) را نمی‌تواند خوب حل کند (الميزان، ج‏15، ص344۱۴). در حالی که این به نظر اشکال قوی‌ای نمی‌رسد؛ وقتی خدا دارد نشان می‌دهد که عصایی که شما می‌بینید عصا نیست و آن چیزی است که خدا بخواهد، چه اشکالی دارد که این تجلی‌اش یکبار به صورت ماری کوچک باشد، و بعدا اژدهایی عظیم؛ خصوصا در ابتدای کار حضرت موسی ع صرفا قرار است بفهمد که این عصا مار می‌شود و با همان مار شدنش هم حضرت موسی ع عقب رفت و خطاب آمد که نترس که تو در امانی: «وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنين‏» (قصص/۳۱؛ و نیز نمل/۱۰) ولی وقتی برایش این پدیده عادی شد، تناسب با مجلس فرعون این است که اژدهایی شود که همگان واقعا بترسند.

ج. چه‌بسا ابتدا به صورت «جان» (مار سفید) درمی‌آمده و تدریجا به صورت ثعبان (مار عظیم الجثه) می‌شده است و در آیات مربوط به ابتدای داستان حضرت موسی ع به حالت ابتدایی آن، و در دیدارش با فرعون به حالت غایی آن اشاره شده است (أمالي المرتضى، ج‏1، ص27۱۵؛ الكشف و البيان (ثعلبی)، ج‏7، ص191۱۶؛ الكشاف، ج‏3، ص58۱۷). البته به این قول اشکالی وارد است که تعبیر «فَإِذا هِيَ» دلالت بر وقوع بلادرنگ دارد یعنی به محض اینکه انداخت چنین شد در حالی که سخن شما وقوع تدریجی است، که پاسخ داده‌اند که دلالت این تعبیر، صرفا نزدیکی زمانی را می‌رساند نه لزوما غیرتدریجی بودن را؛ و آیه «أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ‏» (يس/77) را هم شاهد بر این معنا دانسته‌اند (أمالي المرتضى، ج‏1، ص27۱۸).

د. ...

۵) «فَأَلْقَى‏ عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِين»

مرحوم محدث جزائری توضیحاتی درباره این عصا از برخی از علما نقل کرده است.ه چون احتمال اغراق و داستان‌سرایی در فرازهایی از آن هست صرفا متن عبارات وی – صرفا به عنوان یک احتمال و بدون هیچ قضاوتی – تقدیم می‌شود:

و درباره نامِ عصا اختلاف شده است؛ گفته‌اند نامش «ما شاءَ الله» بود [از ابن عباس نقل شده که اسم آن «ما شا» بود؛ الدر المنثور، ج‏3، ص106‏۱۹]، و گفته‌اند «غِیاث» بود، و گفته‌اند «عِلِّیق» بود.

اما درباره ویژگی‌های آن و کارهایی که در آن بود، اهل علم گفته‌اند: عصای موسی دو شاخه داشت و در پایه‌ی آن دو شاخه، یک قلاب بود و در پایینِ آن نوکی آهنین. موسی هرگاه شبانه به بیابانی وارد می‌شد و ماه نبود، دو شاخه‌ی آن از نوری که داشت روشن می‌شد و دیدِ او را تا دوردست می‌گسترد. و هرگاه به آب نیاز داشت، آن را در چاه می‌افکند؛ پس تا ژرفای چاه کشیده می‌شد و در سرِ آن شبیه دلو می‌گردید، و او آب می‌کشید. و هرگاه به غذا نیاز داشت، با عصای خود زمین را می‌زد، و آنچه همان روز می‌خورد بیرون می‌آمد. و هرگاه میوه‌ای از میوه‌ها را می‌خواست، آن را در زمین فرو می‌کرد؛ پس شاخه‌های آن درختی که موسی میوه‌اش را خواسته بود، می‌رویید و همان دم برای او میوه می‌داد.

و گفته می‌شود که عصای او از چوبِ بادام بود، و هرگاه با دشمنش می‌جنگید، بر دو شاخه‌اش دو اژدها پدیدار می‌شدند که با آنها می‌جنگیدند. و با آن بر کوهِ سخت و ناهموار و صعب‌العبور می‌زد، پس گشوده و هموار می‌شد. و هرگاه می‌خواست بدون کشتی از رودخانه‌ای بگذرد، آن را می‌زد و راهی پدیدار می‌شد که در آن راه می‌رفت. و گاهی از یکی از دو شاخه‌اش شیر می‌نوشید و از دیگری عسل. و هرگاه در راه خسته می‌شد، بر آن سوار می‌گردید و او را بی‌هیچ دویدن و جنباندنِ پا، به هر جا که می‌خواست می‌برد. و آن، راه را به او نشان می‌داد و با دشمنانش می‌جنگید. و هرگاه موسی به عطر نیاز داشت، از آن بوی خوش برمی‌خاست، چنان‌که جامه‌اش از آن خوشبو می‌شد. و اگر در راهی بود که دزدانی در آن بودند، عصا با او سخن می‌گفت و می‌گفت: از این جانب برو. و او با آن گوسفندانش را می‌راند و با درندگان، مارها و حشرات از خود دفاع می‌کرد. و چون سفر می‌کرد، آن را بر دوش خود می‌گذاشت و توشه، بار، خورجین، جامه، غذا و مشکِ آبش را بر آن می‌آویخت.

و شعیب، هنگامی که دخترش را به همسریِ موسی درآورد و گوسفندانش را به او سپرد تا بچراند، به او گفت: «این گوسفندان را ببر؛ و چون به دو راهی رسیدی، راهِ چپ را بگیر و راهِ راست را مگیر؛ زیرا چراگاهِ آن سو بیشتر است، اما در آن‌جا اژدهای بزرگی هست و من هم بر تو و هم بر گوسفندان از آن می‌ترسم.»

موسی گوسفندان را برد. چون به دو راهی رسیدند، گوسفندان راهِ راست را پیش گرفتند. موسی سخت کوشید تا آن‌ها را به سوی راهِ چپ برگرداند، اما فرمانش نبردند. پس موسی خوابید و گوسفندان مشغول چرا بودند. ناگاه اژدها آمد. عصای موسی برخاست و با او جنگید و او را کشت، سپس آمد و کنار موسی افتاد، در حالی که خون‌آلود بود. چون موسی علیه‌السلام بیدار شد، عصا را خون‌آلود و اژدها را کشته دید و دانست که در آن عصا برای خداوند قدرتی است.

پس این‌ها کارهایی بود که موسی با عصایش انجام می‌داد؛ اما هرگاه موسی علیه‌السلام آن را می‌افکند، آن را به صورت ماری می‌دید که از بزرگ‌ترین اژدهایان بود؛ سیاه و تاریک، بر چهار دست‌وپا می‌خزید، دوازده دندان نیش داشت، از آن شعله‌ی آتش بیرون می‌آمد و از دهانش بادِ سَمّ می‌وزید؛ به هیچ چیز نمی‌رسید مگر آنکه می‌سوزاند. و گاه به اندازه‌ی مارِ عظیم بود و چابکیِ جنّ و نرمیِ مار را داشت. و این با نصّ قرآن هماهنگ است، آنجا که در جایی فرمود: «پس ناگهان آن [عصا] ماری آشکار شد» (اعراف/ 107)، و در جایی دیگر فرمود: «پس ناگهان آن ماری بود که می‌دوید» (طه/ 20). سپس به او گفت: «به سوی فرعون برو».

النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص230-۲۳۱۲۰

۶) «فَأَلْقَى‏ عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِين»

ابن شهر آشوب مقایسه‌ای بین وضعیت وضعیت امیرالمومنین ع با تک‌تک پیامبران انجام داده که فرازی از آن ناظر به مقایسه با حضرت موسی ع و عصای وی است که جالب توجه می‌باشد:

موسی از عصای خود ترسید. پس به او گفته شد: «آن را بگیر و مترس»؛ ولی از آن ازدها [که وارد مسجد کوفه شد و به همین مناسبتش نام آن درب مسجد کوفه را باب الثعبان نامیدند] هراس نداشت و با او سخن گفت. برای موسی عصایی بود و برای علی شمشیری؛ و در عصای موسی شگفتی‌هایی بود که جادوگران از آوردن مانندش ناتوان بودند، و در شمشیر علی شگفتی‌هایی بود که کافران از آوردن مانندش درماندند. و عصای موسی چهار حالت داشت: نخست خودِ عصا بود؛ سپس جنبید و ماریِ راه‌رونده شد؛ سپس بزرگ شد و ناگهان اژدها شد؛ سپس [با افکندن،] می‌بلعید و هر چه را می‌یافت فرو می‌برد. و شمشیر علی نیز چهار حالت داشت که در جای خود یاد شده است.

جبرئیل عصای موسی را فرود آورد و آن را به شعیب داد، و شعیب آن را به موسی سپرد. سپس ذوالفقار را فرود آورد و آن را به محمد داد، و محمد آن را به علی داد. و عصای موسی از چوب بادامِ تلخ بود، و در خانه فاطمه و علی، درخت طوبی بود. و سرِ آن دو شاخه داشت، و ذوالفقار نیز دو شاخه داشت.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏3، ص۲۴۹-250۲۱

۷) «فَأَلْقَى‏ عَصَاهُ فَإِذَا هِىَ ثُعْبَانٌ مُبِين»

حکایت این واقعه را ابن اسحاق در کتابش آورده است و دو نقل از وی (اولی توسط محدث جزائری و دومی توسط طبری) در ادامه صرفا جهت اطلاع تقدیم می‌شود:

الف. موسی هنگامی که به مصر وارد شد، همراه برادرش نزد فرعون رفت تا اینکه بر درِ فرعون ایستادند و اجازه‌ی ورود می‌خواستند. دو سال پیاپی صبح و شام به درِ او می‌رفتند و بازمی‌گشتند، بی‌آنکه کسی از آنان آگاه شود یا جرئت کند او را از حال ایشان باخبر سازد. تا آنکه یکی از دلقک‌ها و شوخی‌پردازانش که نزد او بازی می‌کرد و او را می‌خنداند، بر او وارد شد و گفت: «ای پادشاه، بر درِ تو مردی ایستاده که سخنی شگفت می‌گوید و گمان کرده است که جز تو خدایی دارد.» فرعون گفت: «او را داخل کنید.» پس موسی و هارون وارد شدند. چون نزد او ایستادند، موسی دعایی خواند و بیمِ او به امنیت بدل شد؛ و هر کس آن دعا را بخواند، چنین خواهد شد.

سپس فرعون به موسی گفت: «تو که هستی؟» موسی گفت: «من فرستاده رب العالمین هستم.» (شعراء/۱۶) فرعون او را نگریست و شناخت، پس گفت: «آیا تو را در کودکی در میان خود پرورش ندادیم و سال‌هایی از عمرت را نزد ما نماندی؟» (شعراء/۱۸) تا آخر آیات و گفت‌وگوها.

«پس موسی عصای خود را افکند و ناگهان آن اژدهایی شد» (شعراء/۳۲) و به سوی فرعون رفت تا او را بگیرد. فرعون از تخت خود جست و چنان وحشتی در او افتاد که در همان روز چهل بار دچار اسهال شد. و چنان که نقل می‌کنند، نه سرفه می‌کرد، نه سردرد می‌گرفت و نه هیچ‌یک از بیماری‌هایی که بر مردم عارض می‌شود به او می‌رسید. و هر چهل روز یک‌بار برای قضای حاجت می‌رفت. و بیشتر غذایش موز بود، تا فضله‌ای در او پدید نیاید و ناچار به رفتن به دستشویی نشود. این امور سبب شد که آن سخن را درباره خود بگوید، زیرا در میان مردم کسی هم‌مانند او نبود.

پس چون آن مار به سویش روی آورد، ندا داد: «ای موسی، به حرمت شیرخوارگی آن را از من بازدار، که من به تو ایمان می‌آورم و بنی‌اسرائیل را همراه تو می‌فرستم.» موسی آن را گرفت و دوباره به عصا بازگشت.

سپس دستش را از گریبانش بیرون آورد، ناگهان آن را سپید، چون برف، دیدند که پرتویی همچون پرتو خورشید داشت. فرعون به او گفت: «این همان دست توست.» موسی دستش را دوباره در گریبانش فرو برد و بار دوم آن را بیرون آورد، در حالی که نوری درخشان در آسمان داشت، چندان که چشم‌ها از آن خسته می‌شد. فرعون نتوانست به آن نگاه کند. سپس موسی آن را به حال نخست بازگرداند و آن را با رنگ اولیه‌اش بیرون آورد. فرعون در اندیشه تصدیق او افتاد و هامان به او گفت: «در حالی که تو خدایی هستی که باید پرستیده شوی، چگونه تابع بنده‌ای شده‌ای؟» فرعون به موسی گفت: «مرا تا فردا مهلت بده.»

و خدای متعال به موسی وحی فرمود: «به فرعون بگو: اگر به خدای یگانه ایمان آوری، تو را در پادشاهی‌ات باقی می‌گذارم و تو را جوان و شاداب بازمی‌گردانم.» فرعون از او مهلت خواست.

فردای آن روز هامان نزد او آمد و فرعون آنچه را موسی به او وعده داده بود، برایش باز گفت. هامان گفت: «به خدا سوگند، این با عبادت این مردم برای تو، حتی یک روز هم برابری نمی‌کند.» سپس در بینی‌اش دمید. آنگاه گفت: «من تو را جوان می‌کنم.» و ماده وسمه آورد و با آن خضابش کرد.

چون موسی وارد شد و او را در آن حال دید، از آن منظره هراسان شد. پس خدای متعال به او وحی فرمود: «از آنچه دیدی مترس؛ زیرا او جز اندکی در این حالت نمی‌ماند و به زودی به حال نخست بازمی‌گردد.»

النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص250۲۲

ب. موسی وقتی که خداوند عزّوجلّ او را برانگیخت، همراه برادرش هارون به مصر نزد فرعون آمد، تا آن‌که بر درِ فرعون ایستادند و اجازه ورود می‌خواستند و می‌گفتند: ما دو فرستاده پروردگار جهانیانیم؛ پس ما را نزد این مرد راه دهید. ـ آن‌گونه که به ما رسیده ـ دو سال بر درِ او رفت‌وآمد می‌کردند، بی‌آن‌که کسی از آنان آگاه شود، و هیچ‌کس جرئت نداشت خبرشان را به او برساند، تا آن‌که یکی از دلقک‌هایش که او را می‌خنداند و سرگرم می‌کرد، نزدش آمد و گفت: ای پادشاه، بر در، مردی است که سخنی شگفت می‌گوید؛ می‌پندارد خدایی جز تو دارد. گفت: او را وارد کنید. پس موسی با برادرش هارون داخل شد و عصایش در دستش بود. چون بر فرعون ایستاد، به او گفت: «من فرستاده پروردگار جهانیانم.» فرعون او را شناخت و گفت: «آیا ما تو را در کودکی در میان خود نپروریدیم و سال‌هایی از عمرت را نزد ما نماندی، و آن کارى را که کردی انجام دادی و از کافران بودی؟» (الشعراء/ 18-19)» موسی گفت: «آن را در حالی انجام دادم که از گمراهان بودم.» (الشعراء/ 20) یعنی از روی خطا بود، و آن را نمی‌خواستم.

سپس موسی به او رو آورد و آنچه را درباره دستش نزد او گفته بود، انکار کرد. پس گفت: «و آن نعمتی است که بر من منّت می‌گذاری، که بنی‌اسرائیل را بنده ساختی؟» (الشعراء/ 22) یعنی آنان را برده گرفتی، پسرانشان را از دستشان می‌گرفتی، هر که را می‌خواستی به بردگی می‌کشیدی و هر که را می‌خواستی می‌کشتی. من این‌که در خانه تو و نزد تو پرورش یافتم، از همین راه بود.

فرعون «گفت: پروردگار جهانیان چیست؟» (الشعراء/ 23) یعنی از او درباره معبودی که او را فرستاده بود، وصف می‌خواست؛ یعنی این خدایت چیست؟ «موسی گفت: پروردگار آسمان‌ها و زمین و آنچه میان آن دو است، اگر اهل یقینید.» (الشعراء/ 24) «فرعون به کسانی که گرد او بودند گفت: آیا نمی‌شنوید؟» (الشعراء/ 25) یعنی به انکار آنچه موسی گفت؛ گویا می‌گفت: او را جز من خدایی نیست. «موسی گفت: پروردگار شما و پروردگار پدران نخستین شما.» (الشعراء/ 26) همان که پدران نخستین شما را آفرید و شما را از نسل آنان پدید آورد.

فرعون گفت: «این فرستاده شما که به سوی شما فرستاده شده، قطعاً دیوانه است.» (الشعراء/ 27) یعنی سخنش درست نیست، چون می‌پندارد شما را خدایی جز من هست. «موسی گفت: پروردگار مشرق و مغرب و آنچه میان آن دو است، اگر می‌اندیشید.» (الشعراء/ 28) یعنی آفریننده مشرق و مغرب و هر چه میان آن دو است. «فرعون گفت: اگر جز من معبودی برگزینی، تو را از زندانیان قرار می‌دهم. موسی گفت: حتی اگر برایت چیزی آشکار بیاورم؟» (الشعراء/ 29-30)» یعنی چیزی که به وسیله آن راستی من و دروغ تو، و حق و باطل را بشناسید.

«گفت: پس اگر از راستگویانی، آن را بیاور.» (الشعراء/ 31). پس عصایش را افکند و ناگهان آن اژدهایی آشکار شد. (الشعراء/ 32) تا میان دو صفِ فرعون را پر کرد، دهان گشوده بود و قلابِ آن بر پشتش چون یال برآمده بود، و مردم از آن گریختند، و فرعون از تخت خود کنار رفت و به پروردگارش پناه می‌جست.

سپس دستش را در گریبانش کرد و آن را سپید، همچون برف، بیرون آورد؛ سپس آن را به حالت نخست بازگرداند. موسی نیز دستش را در گریبانش کرد و آن به صورت عصا در دستش درآمد؛ دستش میان دو شاخه آن بود و قلابش در پایین آن، همان‌گونه که پیش‌تر بود. و فرعون شکم خود را گرفت، و چنان‌که می‌گویند، پنج یا شش روز می‌ماند و هرگاه خواست به دستشویی برود، به زحمت آن را می‌جست؛ همان‌گونه که مردم چنین می‌کنند. و این از چیزهایی بود که او را بر آن داشت که آن سخن را بگوید: که او هیچ شباهتی به مردم ندارد.

تاريخ الطبري، ج1، ص405-۴۰۶۲۳

۸) از حکم نقل شده که جنس عصای حضرت موسی ع ازچوب عوسج بود و بعد از آن دیگر این چوب مسخر کسی قرار نگرفت.

الدر المنثور، ج‏3، ص106‏۲۴


  1. . . فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ*- 7/ 107.يناسب العصا ظاهرا و معنى. و لا يخفى أنّ تحوّل العصا الى ثعبان: يدلّ على أنّ التوجّه الى غير اللّه و التوسّل الى وسيلة اخرى و التمسّك و التوكؤ عليها يرجع الى تلك الحقيقة، و يظهر ظاهر برزخها بتلك الصورة المدهشة. . هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى‏ غَنَمِي وَ لِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى‏-و على هذا فقد خوطب بقوله تعالى:. أَلْقِها يا مُوسى‏، فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى‏ .... لا تَخَفْ*- 20/ 20.↩
  2. . «فَأَلْقى‏» حينئذ موسى «عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ» أي حية عظيمة و قيل الثعبان الذكر من الحيات «مُبِينٌ» ثعبان لا شبهة فيه↩
  3. . قوله تعالى: «فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ» هاتان الآيتان اللتان أوتيهما موسى ليلة الطور، و الثعبان: الحية العظيمة و كونه مبينا ظهور واقعيته بحيث لا يرتاب فيه...↩
  4. . «فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ» أي تتحرك كما يتحرك الجان و هو الحية التي ليست بعظيمة و إنما شبهها بالجان في خفة حركتها و اهتزازها مع أنها ثعبان في عظمها و لذلك هاله ذلك حتى ولى مدبرا↩
  5. . فألقاها من يده فانقلبت بإذن الله تعالى ثعبانا عظيما تهتز كأنها جان في سرعة حركتها و شدة اهتزازها↩
  6. . و لا منافاة بين صيرورة العصا ثعبانا مبينا كما وقع في قصته ع من سورتي الأعراف و الشعراء و الثعبان الحية العظيمة الجثة و بين تشبيهها في هذه السورة بالجان فإن التشبيه إنما وقع في الاهتزاز و سرعة الحركة و الاضطراب حيث شاهد العصا و قد تبدلت ثعبانا عظيم الجثة هائل المنظر يهتز و يتحرك بسرعة اهتزاز الجان و تحركه بسرعة و ليس تشبيها لنفس العصا أو الثعبان بنفس الجان.↩
  7. . تأويل آية [فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ‏]
    إن سأل سائل فقال: ما تقولون فى قوله تعالى حكاية عن موسى عليه السلام: فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ‏ [الشعراء: 32]، و قال فى موضع آخر: وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ‏ [القصص: 31].
    و الثّعبان هو الحيّة العظيمة الخلقة، و الجانّ الصغير من الحيّات، فكيف اختلف الوصفان و القصة واحدة؟ و كيف يجوز أن تكون العصا فى حالة واحدة من صفة ما عظم خلقه من الحيّات، و بصفة ما صغر منها؟ و بأىّ شي‏ء تزيلون التناقض عن هذا الكلام؟.
    الجواب: أول ما نقوله‏ : إن الّذي ظنه السائل من كون الآيتين خبرا عن قصة واحدة باطل؛ بل الحالتان مختلفتان؛ فالحال‏ التى أخبر عن العصا فيها بصفة الجان‏ كانت فى ابتداء النبوّة، و قبل مصير موسى عليه السلام إلى فرعون، و الحال التى صارت العصا فيها ثعبانا كانت عند لقائه فرعون و إبلاغه الرسالة؛ و التلاوة تدلّ على ذلك؛ و إذا اختلفت القصّتان فلا مسألة.
    على أن قوما من المفسّرين قد تعاطوا الجواب عن هذا السؤال؛ إمّا لظنّهم أن القصة واحدة، أو لاعتقادهم أن العصا الواحدة لا يجوز أن تنقلب فى حالتين: تارة إلى صفة الجانّ،
    و تارة إلى صفة الثعبان؛ أو على سبيل الاستظهار فى الحجة، و أن الحال لو كانت واحدة على ما ظنّ لم يكن بين الآيتين تناقض؛ و هذا الوجه أحسن ما تكلّفوا الجواب لأجله؛ لأن الأولين لا يكونان إلا عن غلط أو غفلة، و ذكروا وجهين تزول بكل واحد منهما الشبهة فى تأويلها:
    أحدهما أنه تعالى إنما شبّهها بالثعبان فى إحدى الآيتين لعظم خلقها، و كبر جسمها، و هول منظرها؛ و شبّهها فى الآية الأخرى بالجانّ لسرعة حركتها و نشاطها و خفّتها؛ فاجتمع لها مع أنها فى جسم الثعبان و كبر خلقه نشاط الجان، و سرعة حركته؛ و هذا أبهر فى باب الإعجاز، و أبلغ فى خرق العادة؛ و لا تناقض معه بين الآيتين؛ و ليس يجب إذا شبّهها بالثعبان أن يكون لها جميع صفات الثعبان، و لا إذا شبّهها بالجان أن يكون لها جميع صفاته، و قد قال اللّه تعالى: وَ يُطافُ عَلَيْهِمْ بِآنِيَةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أَكْوابٍ كانَتْ قَوارِيرَا. قوارير من فضّة [الدهر: 15، 16]. و لم يرد تعالى أنّ الفضّة قوارير على الحقيقة؛ و إنما وصفها بذلك لأنه اجتمع لها صفاء القوارير و شفوفها و رقّتها؛ مع أنها من فضة؛ و قد تشبّه العرب الشي‏ء بغيره فى بعض وجوهه؛ فيشبّهون المرأة بالظّبية و البقرة و نحن نعلم أن فى الظباء و البقر من الصّفات ما لا يستحسن أن يكون فى النساء، و إنما وقع التشبيه فى صفة دون صفة، و من وجه دون وجه‏ .
    ↩
  8. و الآخر: أنّها في سرعة الجانّ و خفّته و في صورة الثعبان و قوّته↩
  9. . الثاني: أنها كانت في شخص الثعبان و سرعة حركة الجان. و الدليل عليه قوله تعالى: فلما رآها تهترّ كأنها جانّ. و قيل كان لها عرف كعرف الفرس. و قيل كان بين لحييها أربعون ذراعا↩
  10. . و الجانُّ: حية بيضاء، قال الله عز و جل- تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً↩
  11. . و الجواب الثانى أنه تعالى لم يرد بذكر الجانّ فى الآية الأخرى الحيّة؛ و إنما أراد أحد الجنّ؛ فكأنه تعالى خبّر بأن العصا صارت ثعبانا فى الخلقة و عظم الجسم؛ و كانت مع ذلك كأحد الجن فى هول المنظر و إفزاعها لمن شاهدها؛ و لهذا قال تعالى: فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ‏.↩
  12. . و الثُّعْبَان: الحيّة العظيمة، قال، تعالى: (فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ)، و قال، أيضا: (تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ)، فان قيل: الجانّ ليس من الحيّات فكيف الجمعبين الآيتين؟ أجيب بأنّها فى الخلق كالثُّعْبَان، و فى الاهتزاز و الحركة و الخفّة كالجانّ.↩
  13. . و قيل إن الحالتين مختلفتان لأن الحال التي صارت ثعبانا هي الحال التي لقي فيها فرعون و الحال التي صارت جانا هي الحال التي خاطبه الله في أول ما بعثه نبيا↩
  14. . و قيل: إن آية العصا كانت مختلفة الظهور فقد ظهرت العصا لأول مرة في صورة الجان كما وقع في سورة طه: «فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى‏: آية: 20 من السورة ثم ظهرت لما ألقاها عند فرعون في صورة ثعبان مبين كما في سورتي الأعراف و الشعراء.
    و فيه أن هذا الوجه و إن كان لا يخلو بالنظر إلى سياق الآيات عن وجاهة لكنه لا يندفع به إشكال تشبيه الشي‏ء بنفسه أو عدم تبدلها حية فالمعول في دفع الإشكال على ما تقدم
    ↩
  15. . و يمكن أن يكون فى الآية تأويل آخر استخرجناه؛ إن لم يزد على الوجهين الأوّلين لم ينقص عنهما؛ و الوجه فى تكلّفنا له ما بيّناه من الاستظهار فى الحجّة، و أنّ التناقض الّذي توهّم زائل على كل وجه‏ ؛ و هو أنّ العصا لمّا انقلبت حيّة صارت أولا بصفة الجانّ و على صورته؛ ثم صارت بصفة الثّعبان؛ على تدريج؛ و لم تصر كذلك ضربة واحدة؛ فتتّفق الآيتان على هذا التأويل، و لا يختلف حكمهما، و تكون الآية الأولى التى تتضمن ذكر الثعبان إخبارا عن غاية حال العصا، و تكون الآية الثانية تتضمّن ذكر الحال التى ولى موسى فيها هاربا؛ و هى حال انقلاب العصا إلى خلقة الجان؛ و إن كانت بعد ذلك الحال انتهت إلى صورة الثعبان.↩
  16. . فإن قيل: كيف قال في موضع كَأَنَّها جَانٌّ و في موضع آخر «فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ» و الموصوف واحد؟
    قلنا: فيه وجهان:
    أحدهما: أنّها في أوّل أمرها جانّ و في آخر الأمر ثعبان، و ذلك أنّها كانت تصير حية على قدر العصا ثم لا تزال تنتفخ و تربو حتى تصير كالثعبان العظيم.
    ↩
  17. . قالَ أَلْقِها يا مُوسى‏ (19) فَأَلْقاها فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى‏ (20)
    السعى: المشي بسرعة و خفة حركة. فإن قلت: كيف ذكرت بألفاظ مختلفة: بالحية، و الجان، و الثعبان؟ قلت: أمّا الحية فاسم جنس يقع على الذكر و الأنثى و الصغير و الكبير. و أمّا الثعبان و الجان فبينهما تناف، لأنّ الثعبان العظيم من الحيات، و الجان الدقيق. و في ذلك وجهان: أحدهما أنها كانت وقت انقلابها حيه تنقلب حية صفراء دقيقة، ثم تتورم و يتزايد جرمها حتى تصير ثعبانا، فأريد يا لجان أوّل حالها، و بالثعبان مآلها.
    ↩
  18. . فإن قيل على هذا الوجه: كيف يصح ما ذكرتموه مع قوله تعالى: فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ‏؛ و هذا يقتضي أنها صارت ثعبانا بعد الإلقاء بلا فصل؟ قلنا: تفيد الآية ما ظنّ؛ و إنما فائدة قوله تعالى: فَإِذا هِيَ‏ الإخبار عن قرب الحال التى صارت فيها بتلك الصّفة؛ و أنّه لم يطل الزّمان فى مصيرها كذلك، و يجرى هذا مجرى قوله تعالى/: أَ وَ لَمْ يَرَ الْإِنْسانُ أَنَّا خَلَقْناهُ مِنْ نُطْفَةٍ فَإِذا هُوَ خَصِيمٌ مُبِينٌ‏ [يس: 77]؛ مع تباعد ما بين كونه نطفة و كونه خصيما مبينا، و قولهم: ركب فلان من منزله فإذا هو فى ضيعته، و سقط من أعلى الحائط فإذا هو فى الأرض؛ و نحن نعلم أنّ بين خروجه من منزله و بلوغه ضيعته زمانا، و أنّه لم يصل إليها إلا على تدريج؛ و كذلك الهابط من الحائط؛ و إنما فائدة الكلام الإخبار عن تقارب الزّمان؛ و أنه لم يطل و لم يمتدّ.↩
  19. . و أخرج ابن أبى حاتم عن ابن عباس قال عصا موسى اسمها ماشا.↩
  20. . وَ اخْتُلِفَ فِي اسْمِ الْعَصَا فَقِيلَ اسْمُهَا «مَا شَاءَ اللَّهُ» وَ قِيلَ «غِيَاثٌ» وَ قِيلَ «عِلِّيقٌ».
    وَ أَمَّا صِفَاتُهَا وَ الْمَآرِبُ الَّتِي كَانَتْ فِيهَا فَقَالَ أَهْلُ الْعِلْمِ: كَانَ لِعَصَا مُوسَى شُعْبَتَانِ وَ مِحْجَنٌ فِي أَصْلِ الشُّعْبَتَيْنِ وَ سِنَانُ حَدِيدٍ فِي أَسْفَلِهَا فَكَانَ مُوسَى إِذَا دَخَلَ مَفَازَةً لَيْلًا وَ لَمْ يَكُنْ قَمَرٌ تُضِي‏ءُ شُعْبَتَاهَا مِنْ نُورٍ مَدَّ بَصَرِهِ وَ كَانَ إِذَا أَعْوَزَهُ الْمَاءُ أَدْلَاهَا فِي الْبِئْرِ فَجَعَلَتْ تَمْتَدُّ إِلَى قَعْرِ الْبِئْرِ وَ تَصِيرُ فِي رَأْسِهَا شِبْهُ الدَّلْوِ وَ يَسْتَقِي وَ إِذَا احْتَاجَ إِلَى الطَّعَامِ ضَرَبَ الْأَرْضَ بِعَصَاهُ‏ فَيَخْرُجُ مَا يَأْكُلُ يَوْمَهُ وَ كَانَ إِذَا اشْتَهَى فَاكِهَةً مِنَ الْفَوَاكِهِ غَرَزَهَا فِي الْأَرْضِ فَتَغَصَّنَتْ أَغْصَانُ تِلْكَ الشَّجَرَةِ الَّتِي اشْتَهَى مُوسَى فِاكِهَتَهَا وَ أَثْمَرَتْ لَهُ مِنْ سَاعَتِهَا.
    وَ يُقَالُ كَانَ عَصَاهُ مِنَ اللَّوْزِ وَ كَانَ إِذَا قَاتَلَ عَدُوَّهُ يَظْهَرُ عَلَى شُعْبَتِهَا تِنِّينَانِ يَتَنَاضَلَانِ وَ كَانَ يَضْرِبُ بِهَا عَلَى الْجَبَلِ الصَّعْبِ الْوَعِرِ الْمُرْتَقَى فَيُفْرَجُ وَ إِذَا أَرَادَ عُبُورَ نَهَرٍ مِنَ الْأَنْهَارِ بِلَا سَفِينَةٍ ضَرَبَهَا وَ بَدَا لَهُ طَرِيقٌ يَمْشِي فِيهِ وَ كَانَ يَشْرَبُ أَحْيَاناً مِنْ إِحْدَى الشُّعْبَتَيْنِ اللَّبَنَ وَ مِنَ الْأُخْرَى الْعَسَلَ وَ كَانَ إِذَا أَعْيَا فِي طَرِيقِهِ يَرْكَبُهَا فَتَحْمِلُهُ إِلَى أَيِّ مَوْضِعٍ شَاءَ مِنْ غَيْرِ رَكْضٍ وَ لَا تَحْرِيكِ رِجْلٍ وَ كَانَتْ تَدُلُّهُ عَلَى الطَّرِيقِ وَ تُقَاتِلُ أَعْدَاءَهُ وَ إِذَا احْتَاجَ مُوسَى إِلَى طِيبٍ فَاحَ مِنْهَا الطِّيبُ حَتَّى يَتَطَيَّبَ مِنْهَا ثَوْبُهُ وَ إِذَا كَانَ فِي طَرِيقِ فِيهِ لُصُوصٌ تَكَلَّمَتُ الْعَصَا وَ تَقُولُ لَهُ خُذْ بِجَانِبِ كَذَا وَ كَانَ يَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِهِ وَ يُدَافِعُ بِهَا السِّبَاعَ وَ الْحَيَّاتِ وَ الْحَشَرَاتِ وَ إِذَا سَافَرَ وَضَعَهَا عَلَى عَاتِقِهِ وَ عَلَّقَ عَلَيْهَا جَهَازَهُ وَ مَتَاعَهُ وَ مِخْلَاتَهُ وَ كِسَاءَهُ وَ طَعَامَهُ وَ سِقَاءَهُ. وَ قَالَ شُعَيْبٌ لِمُوسَى حِينَ زَوَّجَهُ ابْنَتَهُ وَ سَلَّمَ إِلَيْهِ أَغْنَامَهُ يَرْعَاهَا اذْهَبْ بِهَذِهِ الْأَغْنَامِ فَإِذَا بَلَغْتَ مَفْرَقَ الطَّرِيقِ فَخُذْ عَلَى يَسَارِكَ وَ لَا تَأْخُذْ عَلَى يَمِينِكَ وَ إِنَّ الْكَلَأَ بِهَا أَكْثَرُ فَإِنَّ فِيهَا تِنِّيناً عَظِيماً أَخْشَى عَلَيْكَ وَ عَلَى الْأَغْنَامِ مِنْهُ فَذَهَبَ مُوسَى بِالْأَغْنَامِ فَلَمَّا بَلَغَ مَفْرَقَ الطَّرِيقَيْنِ أَخَذَتِ الْأَغْنَامُ ذَاتَ الْيَمِينِ فَاجْتَهَدَ مُوسَى عَلَى أَنْ يَصْرِفَهَا إِلَى ذَاتِ الشِّمَالِ فَلَمْ تُطِعْهُ فَنَامَ مُوسَى وَ الْأَغْنَامُ تَرْعَى فَإِذَا بِالتِّنِّينِ قَدْ جَاءَ فَقَامَتْ عَصَا مُوسَى فَحَارَبَتْهُ فَقَتَلَتْهُ وَ أَتَتْ فَاسْتَلْقَتْ عَلَى جَنْبِ مُوسَى وَ هِيَ دَامِيَةٌ فَلَمَّا اسْتَيْقَظَ مُوسَى ع رَأَى الْعَصَا دَامِيَةً وَ التِّنِّينَ مَقْتُولًا فَعَلِمَ أَنَّ فِي تِلْكَ الْعَصَا لِلَّهِ قُدْرَةً.
    فَهَذِهِ مَآرِبُ مُوسَى فِيهَا إِذَا كَانَتْ عَصًا فَأَمَّا إِذَا أَلْقَاهَا مُوسَى ع فَيَرَى أَنَّهَا تَنْقَلِبُ حَيَّةً كَأَعْظَمِ مَا يَكُونُ مِنَ التَّنَانِينِ سَوْدَاءَ مُدْلَهِمَّةً تَدِبُّ عَلَى أَرْبَعِ قَوَائِمَ وَ لَهَا اثْنَا عَشَرَ نَاباً يَخْرُجُ مِنْهَا لَهَبُ النَّارِ يَهُبُّ مِنْ فِيهَا رِيحُ السَّمُومِ لَا يُصِيبُ شَيْئاً إِلَّا أَحْرَقَهُ وَ كَانَتْ تَكُونُ فِي عِظَمِ الثُّعْبَانِ وَ خِفَّةِ الْجَانِّ وَ لِينِ الْحَيَّةِ وَ ذَلِكَ مُوَافِقٌ لِنَصِّ الْقُرْآنِ حَيْثُ قَالَ فِي مَوْضِعٍ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ وَ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ فَإِذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى‏ فَقَالَ لَهُ اذْهَبْ إِلى‏ فِرْعَوْنَ‏. الحديث.
    ↩
  21. . خاف موسى من عصاه خُذْها وَ لا تَخَفْ و لم يخف علي من الثعبان و كلمه كان لموسى عصا و لعلي سيف و كان في عصا موسى عجائب عجزت السحرة عنها و في سيف علي عجائب عجزت الكفرة عنها و في عصا موسى أربعة أحوال هِيَ عَصايَ ثم تحرك حَيَّةٌ تَسْعى‏ ثم كبرت فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ ثم التقفت فَإِذا هِيَ تَلْقَفُ و في سيف علي أربعة أحوال مذكور في بابه نزل جبرئيل بعصا موسى فأعطاها شعيبا و أعطاها شعيب موسى ثم‏ أنزل ذا الفقار فأعطي محمد و أعطاه محمد عليا و كان عصا موسى من اللوز المر و شجرة طوبى في دار فاطمة و علي ع و كان رأسها ذا شعبتين و كان ذو الفقار ذا شعبتين و عين اسم علي ذو شعبتين‏↩
  22. . وَ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ:
    خَرَجَ مُوسَى حِينَ قَدِمَ مِصْراً عَلَى فِرْعَوْنَ هُوَ وَ أَخُوهُ حَتَّى وَقَفَا عَلَى بَابِ فِرْعَوْنَ يَلْتَمِسَانِ الْإِذْنَ فَمَكَثَا سَنَتَيْنِ يَغْدُوَانِ إِلَى بَابِهِ وَ يَرُوحَانِ لَا يُعْلَمُ بِهِمَا وَ لَا يَجْتَرِي أَحَدٌ أَنْ يُعْلِمَهُ بِشَأْنِهِمَا حَتَّى دَخَلَ عَلَيْهِ بَطَّالٌ لَهُ يَلْعَبُ عِنْدَهُ وَ يُضْحِكُهُ فَقَالَ لَهُ أَيُّهَا الْمَلِكُ إِنَّ عَلَى بَابِكَ رَجُلًا يَقُولُ قَوْلًا عَجِيباً زَعَمَ أَنَّ لَهُ إِلَهاً غَيْرَكَ فَقَالَ أَدْخِلُوهُ فَدَخَلَ مُوسَى وَ هَارُونُ فَلَمَّا وَقَفَا عِنْدَهُ دَعَا مُوسَى بِدُعَاءٍ فَتَحَوَّلَ خَوْفُهُ أَمْناً وَ كَذَا كُلُّ مَنْ يَدْعُو بِذَلِكَ الدُّعَاءِ.
    ثُمَّ قَالَ فِرْعَوْنُ لِمُوسَى مَنْ أَنْتَ قَالَ أَنَا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ فَتَأَمَّلَهُ فِرْعَوْنُ فَعَرَفَهُ فَقَالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ إِلَى آخِرِ الْآيَاتِ وَ الْمُنَازَعَاتِ. فَأَلْقى‏ عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ وَ تَوَجَّهَتْ نَحْوَ فِرْعَوْنَ لِتَأْخُذَهُ فَوَثَبَ عَنْ سَرِيرِهِ وَ أَحْدَثَ حَتَّى قَامَ بِهِ بَطْنُهُ فِي يَوْمِهِ ذَلِكَ أَرْبَعِينَ مَرَّةً. وَ كَانَ فِيمَا يَزْعُمُونَ لَا يَسْعُلُ وَ لَا يُصَدَّعُ وَ لَا تُصِيبُهُ آفَةٌ مِمَّا تُصِيبُ النَّاسَ وَ كَانَ يَقُومُ فِي أَرْبَعِينَ يَوْماً مَرَّةً وَ كَانَ أَكْثَرُ مَا يَأْكُلُ الْمَوْزَ لِكَيْلَا يَكُونَ لَهُ ثُفْلٌ فَيَحْتَاجَ إِلَى الْقِيَامِ وَ كَانَتْ هَذِهِ الْأَشْيَاءُ مِمَّا زَيَّنَ لَهُ أَنْ قَالَ مَا قَالَ لِأَنَّهُ لَيْسَ لَهُ مِنَ النَّاسِ شَبِيهٌ فَلَمَّا قَصَدَتْهُ الْحَيَّةُ نَادَى يَا مُوسَى اكْفُفْهَا عَنِّي بِحُرْمَةِ الرَّضَاعِ وَ إِنِّي أُؤْمِنُ بِكَ وَ أُرْسِلُ مَعَكَ بَنِي إِسْرَائِيلَ فَأَخَذَهَا مُوسَى فَعَادَتْ عَصًا.
    ثُمَّ نَزَعَ يَدَهُ مِنْ جَيْبِهِ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ مِثْلُ الثَّلْجِ لَهَا شُعَاعُ كَشُعَاعِ الشَّمْسِ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ هَذِهِ يَدُكَ فَأَدْخَلَهَا مُوسَى جَيْبَهُ وَ أَخْرَجَهَا الثَّانِيَةَ وَ لَهَا نُورٌ سَاطِعٌ فِي السَّمَاءِ تَكِلُّ مِنْهُ الْأَبْصَارُ فَلَمْ يَسْتَطِعْ فِرْعَوْنُ النَّظَرَ إِلَيْهَا ثُمَّ رَدَّهَا مُوسَى وَ أَخْرَجَهَا عَلَى لَوْنِهَا الْأَوَّلِ فَهَمَّ فِرْعَوْنُ بِتَصْدِيقِهِ وَ قَالَ لَهُ هَامَانُ بَيْنَمَا أَنْتَ إِلَهٌ تُعْبَدُ إِذْ أَنْتَ تَابِعٌ لِعَبْدٍ فَقَالَ فِرْعَوْنُ لِمُوسَى أَمْهِلْنِي إِلَى غَدٍ. وَ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى مُوسَى ع أَنْ قُلْ لِفِرْعَوْنَ إِنَّكَ إِنْ آمَنْتَ بِاللَّهِ وَحْدَهُ عَمَّرْتُكَ فِي مُلْكِكَ وَ رُدِدْتَ شَابّاً طَرِيّاً فَاسْتَنْظَرَهُ فِرْعَوْنُ. فَلَمَّا كَانَ مِنَ الْغَدِ دَخَلَ عَلَيْهِ هَامَانُ فَأَخْبَرَهُ فِرْعَوْنُ بِمَا وَعَدَ مُوسَى فَقَالَ لَهُ هَامَانُ وَ اللَّهِ مَا يَعْدِلُ هَذَا عِبَادَةَ هَؤُلَاءِ لَكَ يَوْماً وَاحِداً فَنَفَخَ فِي مَنْخِرِهِ ثُمَّ قَالَ لَهُ هَامَانُ أَنَا أَرُدُّكَ شَابّاً فَأَتَاهُ بِالْوَسْمَةِ فَخَضَبَهُ بِهَا. فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِ مُوسَى وَ رَآهُ عَلَى تِلْكَ الْحَالَةِ هَالَهُ ذَلِكَ. فَأَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَيْهِ لَا يَهُولَنَّكَ مَا رَأَيْتَ فَإِنَّهُ لَمْ يَلْبَثْ إِلَّا قَلِيلًا حَتَّى يَعُودَ إِلَى الْحَالَةِ الْأُولَى.
    ↩
  23. . حَدَّثَنَا ابن حميد، قال: حَدَّثَنَا سلمة، عَنِ ابْنِ إِسْحَاقَ، قَالَ:
    خرج موسى لما بعثه الله عز وجل حتى قدم مصر على فرعون هو وأخوه هارون، ‌حتى ‌وقفا ‌على ‌باب ‌فرعون يلتمسان الإذن عليه، وهما يقولان: إنا رسولا رب العالمين، فآذنوا بنا هذا الرجل فمكثا- فيما بلغنا- سنتين يغدوان على بابه، ويروحان لا يعلم بهما، ولا يجترئ أحد على أن يخبره بشأنهما، حتى دخل عليه بطال له يلعبه ويضحكه، فقال له: أيها الملك، إن على الباب رجلا يقول قولا عجيبا، يزعم أن له إلها غيرك، قَالَ: أدخلوه، فدخل ومعه هارون أخوه، وبيده عصاه، فلما وقف على فرعون قَالَ له: إني رسول رب العالمين، فعرفه فرعون فقال: «أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَلَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَأَنَا مِنَ الضَّالِّينَ» أي خطأ لا أريد ذلك.
    ثم أقبل عليه موسى ينكر عليه ما ذكر من يده عنده، فقال: «وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ» ! أي اتخذتهم عبيدا تنزع أبناءهم من أيديهم، فتسترق من شئت، وتقتل من شئت إني إنما صيرني إلى بيتك وإليك ذلك «قالَ فِرْعَوْنُ وَما رَبُّ الْعالَمِينَ» ، أي يستوصفه إلهه الذي أرسله إليه، أي ما الهك هذا! «قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ وَما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ قالَ لِمَنْ حَوْلَهُ» من ملئه «أَلا تَسْتَمِعُونَ» أي إنكارا لما قَالَ: ليس له إله غيرى «قالَ رَبُّكُمْ وَرَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ» الذي خلق آباءكم الأولين وخلفكم من آبائكم قَالَ فرعون: «إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ» ، أي ما هذا بكلام صحيح إذ يزعم أن لكم إلها غيري، «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» أي خالق المشرق والمغرب وما بينهما من الخلق إن كنتم تعقلون «قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْرِي» لتعبد غيري وتترك عبادتي «لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ قالَ أَوَلَوْ جِئْتُكَ بِشَيْءٍ مُبِينٍ» ، أي بما تعرف بها صدقي وكذبك وحقي وباطلك! «قالَ فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ» ، فملأت ما بين سماطي فرعون، فاتحة فاها، قد صار محجنها عرفا على ظهرها فارفض عنها الناس، وحال فرعون عن سريره ينشده بربه.
    ثم أدخل يده في جيبه فأخرجها بيضاء مثل الثلج، ثم ردها كهيئتها، وأدخل موسى يده في جيبه فصارت عصا في يده، يده بين شعبتيها، ومحجنها في أسفلها كما كانت، وأخذ فرعون بطنه، وكان فيما يزعمون يمكث الخمس والست ما يلتمس المذهب- يريد الخلاء- كما يلتمسه الناس، وكان ذلك مما زين له أن يقول ما يقول: إنه ليس من الناس بشبه.
    ↩
  24. . و أخرج ابن المنذر و ابن أبى حاتم عن الحكم قال كانت عصا موسى من عوسج و لم يسخر العوسج لاحد بعده.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر