سوره الشعراء - آیه 28

۱۲۴۲) سوره شعراء (۲۶) آیه ۲۸ قاٰلَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَ ماٰ بَیْنَهُماٰ اِنْ کُنْتُمْ تَعْقِلُونَ ۱۰ صفر ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۵/۰۳

گفت: ربّ [/ پروردگار] مشرق و مغرب و آنچه بین این دو است اگر این گونه‌اید که بیندیشید.

قَالَ رَبُّ / قَال رَّبُّ۱

رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ / رَبُّ الْمَشارِقِ وَالْمَغارِبِ / رَبَّ الْمَشارِقِ وَالْمَغارِبِ

در قراءات رایج به همین صورت «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ» قرائت شده است.

اما در برخی قراءات اربعة عشر (أعمش، در طریق سعیدی) و برخی قراءات غیرمعروف (ابن مسعود و اصحابش) دو کلمه مشرق و مغرب به صورت جمع قرائت شده است: «رَبُّ الْمَشارِقِ وَالْمَغارِبِ»

البته ظاهرا در قرائت ابن مسعود و اصحابش کلمه «ربَّ» هم به صورت منصوب (و نه مرفوع) قرائت می‌شود.

المغنی فی القراءات، ص١٣٧٤۲؛ جامع القراءات للروذباري، ج3، ص۹۱۳؛ معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۹۴

إن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ / أن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ

در اغلب قراءات این عبارت به صورت «إن ...» (همزه مکسور) قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات اربعة عشر (أعمش، در طریق نعیم بن یحیی) به صورت مفتوح (أن ...»‌ قرائت شده است که گفته‌اند به معنای «لأن کنتم ...» می‌باشد. البته طبق برخی نقل‌ها ظاهرا قرائت ابن مسعود و اصحابش نیز همین طور بوده است.

المغنی فی القراءات، ص١٣٧٤۵؛ جامع القراءات للروذباري، ج3، ص۹۱۶؛ معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۹۷


  1. . - تقدم إدغام اللام في الراء في الآية /١٢.↩
  2. . القراءة المعروفة : «رَبُّ المَشْرِقِ وَالْمَغْرِب» على واحدة
    الأعمش : «رَبُّ المشارِقِ والمغارِبِ» بزيادة ألف في الكلمتين، على الجمع
    وهي قراءة أصحاب عبد الله بن مسعودٍ كذلك، إِلَّا أَنَّه: (رَبَّ) بنصب الباء.
    ↩
  3. . رَبُّ الْمَشارِقِ وَالْمَغْارِبِ بألف على الجمع، الأعمش طريق السعيدي،
    الباقون بغير ألف فيهما ، وهو أشهر وأصوب وبه أخذ.
    ↩
  4. . قراءة الجماعة «رَبُّ المشرق والمغرب» بإفراد المشرق والمغرب.
    . وقرأ عبد الله وأصحابه والأعمش «رَبُّ المشارق والمغارب» على الجمع.
    ↩
  5. . القراءة المعروفة : «إن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ» بكسر الهمزة.
    الأعمش: بفتح الهمزة
    ↩
  6. . «أَن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ» بفتح الهمزة، نعيم بن يحيى عن الأعمش↩
  7. . . في مختصر ابن خالويه: «أن كنتم تعقلون» بفتح الهمزة الأعمش وأصحاب عبد الله. أي: لأن كنتم، وذكر هذا العكبري.
    . وقراءة الجماعة بكسر الهمزة «إن كنتم...».
    ↩

رَبّ

درباره کلمه «ربّ» و ماده‌های «ربب» و «ربو» ذیل آیه ۱۶ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۳۰

الْمَشْرِقِ

درباره ماده «شرق» اختلاف اندکی بین اهل لغت مشاهده می‌شود:

ابن فارس بر این باور است که اصل واحد در این ماده دلالت دارد بر نورافشاندن (اضاءة) و گشایش (فتح) و تعبیر «شَرَقَت الشّمسُ» در جایی به کار می‌رود که خورشید طلوع و نورافشانی می‌کند. وی کاربرد آن در خصوص گوشت قرمز (که شَرْق نامیده می‌شود)‌را از این باب می‌داند که از فرط سرخی گویی نوری بر آن تابیده است و تعبیر «الشّاةُ الشّرقاء» که به گوسفندی می‌گویند که گوشش را بریده ‌اند از باب همان معنای «فتح» و گشایش می‌داند (معجم المقاييس اللغة، ج‏3، ص264۱).

راغب درباره این ماده به همین بسنده کرده که «شَرَقَ» به معنای طلوع کردن و اشراق به معنای روشن و نورانی کردن است (مفردات ألفاظ القرآن، ص451۲).

مرحوم مصطفوی اصل این ماده را عبارت می‌داند از طلوع همراه با روشن کردن و نورافشانی (اضاءة) و شاهد بر این معنا را کاربرد آن در مقابل «غروب» می‌داند که به معنای دوری و غیبت است و نیز در مقابل «عشاء» که به معنای تاریکی است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص44۳).

حسن جبل معنای محوری این ماده را عبارت می‌داند از طلوع خورشید یا هر ستاره دیگری از دورترین عمق شرقی که گویی آن را می‌شکافد. وی بعد از اینکه بیان می‌دارد که در تمام کاربردهای قرآنی همین معنا لحاظ شده تذکر می‌دهد که دو معنای دیگر هم در این ماده مشاهده می‌شود که آنها هم به نحوی به همین برمی‌گردد و البته از نظر ایشان در قرآن به کار نرفته است. یکی در جایی که تعبیر «شَرِقَت الشمس» برای برای نزدیک شدن وقت غروب خورشید به کار می‌برند که تأکید دارد حتما فعل آن بر وزن «فَعِلَ» است و می‌گوید این صیغه یک نحوه معنای مطاوعه و مفعولیت را دارد و از این جهت که طلوع خورشید از عمق شرقی گویی یک نحوه شکافتن آسمان و از عمق به بالا آمدن است وقتی به این صیغه می‌رود حالت قبول این وضعیت را به خود می‌گیرد و گویی از بالا به عمق می‌رود؛ و در همین صیغه است که تعبیر «شَرِقَ لونه» برای کسی که از خجالت یا امر دیگری صورتش سرخ می‌شود استفاده می‌گردد. و مورد دوم آن تعبیر «أذن شَرقاء» (گوش شکاف‌خورده) است که وقتی گوش حیوانی را به نحو طولی قطع می‌کنند به کار می‌رود و تشریق اللحم شکافتن و تکه تکه کردن گوشت است و از نظر وی به همین مناسبت به ایام خاصی در حج ایام تشریق گویند و همه این معناها هم از همان حالت شکافته شدن افق توسط خورشید در هنگام طلوع اخذ شده است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۱۳۵-1136۴).

این ماده وقتی به باب افعال می‌رود «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» (زمر/۱۹) متعدی می‌شود به معای اینکه چیز دیگری را روشن و نورانی کردن، اعم از اینکه خود آنچه دیگری را نور می دهد نورش از خودش باشد یا صرفا وسیله‌ای باشد که نور نوری را در دیگری منعکس می‌کند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص44۵) از نظر مرحوم مصطفوی همین آیه که ناظر به قیامت کبری است دلالت بر قطع اسباب و علل عادی، و ظهور مالکیت تامه الهی دارد شاهد خوبی است بر اینکه نورافشانی زمین و خورشید در دنیا صرفا واسطه بوده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص۴۶-47۶). البته کاربرد این کلمه در باب افعال به معنای «وارد شدن در هنگام طلوع آفتاب» هم به کار می‌رود چنانکه تبعیر «أَشْرَقَ القومُ» شبیه أَصْبَحُوا و أَظْهَرُوا می باشد (و کاربرد آن در باب تفعیل به معنای به سمت شرق یا غرب رفتن است) و از این رو «مُشرِق» در آيات «فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقين‏» (شعراء/۶۰) و «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ‏» (حجر/۷۳) به معنای هنگام صبح است (لسان العرب، ج‏10، ص175۷) و مرحوم طبرسی هم در همین راستا توضیح داده است که اشراق به معنای دخول در وقت «شروق» (یعنی طلوع و نورافشانی) خورشید است (مجمع البيان، ج‏7، ص299۸)؛ هرچند در آیه اخیر مرحوم مصطفوی بر این باور است که اشراق در اینجا به معنای قوت و قدرت و نفوذ و تدبیر در امور و انجام کارهایی است که می‌خواستند انجام دهند، یعنی گویی آیه می‌فرماید با وجود این قدرت و قوتی که داشتند صیحه ما آنها را گرفت (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص46۹)؛ هرچند خود ایشان هم هماند راغب ذیل آیه «إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراق‏‏» (ص/18) اظهار داشته که این به معنای وقت اشراق (صبحگاه) است (مفردات ألفاظ القرآن، ص451۱۰؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص46۱۱).

کلمه «مَشرق» ‌اسم مکان از این ماده است و هر محلی است که طلوع‌کننده‌ای از آن ناحیه طلوع کند؛ و به سه نحو مفرد و تثنیه و جمع به کار می‌رود که مرحوم مصطفوی بر این باور است که هریک از این سه حالت اگر قرینه‌ای نداشته باشد همه موارد دیگر را در برمی‌گیرد؛ وی البته تذکر می‌دهد که گاه بر مجموع مشرق و مغرب از باب تغلیب «مشرقَیْن» گفته می‌شود و البته این احتمال را هم داده است که کلمه «مشرقَیْن» در قرآن اشاره به دو اشراق از دو ستاره مختلف (خورشید و ستاره‌ای دیگر) باشد؛ و در خصوص کاربرد جمع آن (المَشَارِقِ‏) هم بر این باور است که گاه مقصود از آن تمامی نقاطی است که در هر روز خورشید از آنجا طلوع می‌کند چنانکه در آیه «أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتي‏ بارَكْنا فيها» (اعراف/۱۳۷)‌ مقصود کل نقاط شرقی و غربی زمین است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص44-۴۵۱۲). اما از نظر راغب دو کلمه «مشرق» و مغرب» وقتی به صورت مفرد می‌آید «رَبُ‏ الْمَشْرِقِ‏ وَ الْمَغْرِبِ» (لشعراء/28) اشاره به دو ناحیه شرق و غرب است؛ وقتی به نحو تثنیه می‌آید: «رَبُ‏ الْمَشْرِقَيْنِ‏ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ»‏(رحمن/17) اشاره به دو محل طلوع و غروب تابستانی و زمستانی است [جایگاه خورشید در افق در این دو زمان بیشترین فاصله را از هم دارد] و وقتی به صورت جمع می‌آید «بِرَبِ‏ الْمَشارِقِ‏ وَ الْمَغارِبِ» ‏(معارج/40) به اعتبار محل طلوع و غروب آن در هر روز یا محل طلوع و غروب آن در هر فصل است. (که این توضیح ظاهرا برگرفته از حدیثی از امیرالمومنین ع است که در قسمت احادیث خواهد آمد). وی همچنین توضیح داده است که تعبیر «مَكاناً شَرْقِيًّا» (مريم/16) یعنی از ناحیه شرق (مفردات ألفاظ القرآن، ص451۱۳)

کلمه «شرقیْ» به معنای منسوب به شرق است یعنی مکانی که در سمت مشرق است: «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» (نور/۳۵)، «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا» (مریم/16) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏6، ص۴۵۱۴).

ماده «شرق» و مشتقات آن ۱۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است؛ که اگر کلمه ««أَشْرَقَتِ» را کنار بگذاریم ۱۶ مورد دیگر، همگی ناظر به جهت مشرق و زمان صبح (که خورشید از شرق طلوع می‌کند) است.

الْمَغْرِب‏

ماده «غرب» در معانی بسیار متکثری به کار رفته است تا حدی که برخی همچون ابن فارس اظهار داشته‌اند که اگرچه این کاربردها متجانس‌اند اما نمی‌توان یک معنای واحد قیاسی برای همه یافت (معجم المقاييس اللغة، ج‏4، ص420-۴۲۱۱۵).

راغب هم فقط به چند کاربرد قرآنی این کلمه اشاره کرده و ظاهرا کوشیده با تأکید بر کاربرد آن در کلمه «غروب» خورشید، یک وجه جمعی بین آنها بیابد. وی «غَرْب» [و به تبع آن «غروب» و «مغرب»] را به معنای غیب شدن خورشید دانسته؛ و گفته است که به هر چیزی که از هم دور باشند و نیز هر چیزی که در جنس خودش نظیری نداشته باشد «غریب» گویند و بر این باور است که حدیث نبوی «بَدَأَ الْإِسْلَامُ‏ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ كَمَا بَدَأَ» به همین معنا اشاره دارد و وجه تسمیه علما به «غرباء» این است که در میان جاهلان اندک‌اند. وی وجه تسمیه کلاغ به «غراب» (فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ ... مِثْلَ هذَا الْغُرابِ؛ مائده/۳۱) این است که همواره در حرکت فاصله خودش را [از انسانها] حفظ می‌کند [ظاهرا کلاغ ضرب المثل دوری کردن و برحذر بودن است] و «مُغْرِب» به مژه‌های سفید می‌گویند گویی چشم چنین شخصی در مژه‌هایش غروب کرده است و «غرابیب» در آیه «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابيبُ سُودٌ» [فاطر/ 27) جمع «غربیب» است که از سیاهی به کلاغ (غراب) ‌تشبیه شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص604۱۶). درباره غرابیب و ترکیب «غرابیب سود» ذیل آیه مربوطه توضیح بیشتری داده شد (‌جلسه۷۲۷ https://yekaye.ir/al-fater-35-27/. در اینجا فقط می‌افزاییم که مرحوم مصطفوی تحلیل دیگری از این کلمه دارد که در ادامه خواهد آمد.)

اما مرحوم مصطفوی و حسن جبل کوشیده‌اند معنای واحدی برای همه این کاربردها بیابند. مرحوم مصطفوی که تقریبا مبنای راغب را ادامه داده، اصل واحد در این ماده را «أفول» کردن و در مقابل «شروق» (که طلوع همراه با نورافشانی است) دانسته و توضیح داده که غروب، همان افول کردن همراه با غایب شدنی است که در آن آثار محسوس و معقول منقطع می‌گردد؛ و از نظر وی این معنا هم در مورد غروب خورشید و هم در مورد غایب شدن کسی از وطن خود و غریب ماندنش صدق می کند و کوشیده بقیه کاربردهای این ماده را هم به نحوی به همین برگرداند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص202۱۷). از نظر وی تفاوت ماده «غرب» با ماده‌های «غیب» و «أفل» و «بعد» در این است که:

غیبت اعم از این است که اصالتا باشد یا بعد از ظهور؛

افول دلالت بر حدوث غیبت بعد از حضور و ظهور دارد و اینکه چیزی ورای چیز دیگر غایب شود.

غروب غیبت چیزی از ظهور است همراه با انقطاع آثار مشاهده‌پذیر آن؛

و «بُعد» حصول فاصله است، مکانی باشد یا زمانی، ابتداءا باشد یا حادث شده باشد، از طریق غایب شدن باشد یا به نحو دیگر. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص203۱۸).

وی همچنین مبتنی بر تحلیلی که ارائه کرد درباره کلمه «غرابیب» تحلیل متفاوتی دارد. از نظر وی، مفرد این کلمه یعنی «غِربیب» به خاطر وجود دو کسره و حرف یاء، دلالت بر انخفاض شدیدتر و افولی مستمر همراه با خفاء و غیبت و ظلمت دارد و لذا این کلمه نه به معنای سیاهی مطلق است و نه سیاهی از اوصاف آن است، و لذاست که متصف به «أسود» شده چنانکه به صفات دیگر هم می‌تواند متصف شود و غربیب اسود را نوعی انگور و مقصود از آن در آیه را آنچه از مواد کدر دانسته است که در کوه تکون می‌یابد و غیب می‌شود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص205۱۹). با این حال، در کمال تعجب در تفسیر خود «غرابیب» را جمع «غراب» به معنای کلاغ دانسته و عبارت «غرابیب سود» را را به «کلاغهای سیاه‌رنگ» ترجمه کرده است (تفسير روشن، ج‏15، ص88۲۰).

اما حسن جبل، که توضیح این کلمه را از کاربرد آن در کلمه «غَرَب» به معنای دلو بزرگی که از پوست گاو درست می‌شود شروع کرده، معنای محوری این ماده را ریخته شدن به «مقر» یا «مغار»ی از مسافتی با سنگینی یا قوت» دانسته۲۱ (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۵۷۰). وی غروب خورشید را از باب تشبیه به ریخته شدن آن از افق و غایب شدن در زیر آن دانسته است که در آیه «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ في‏ عَيْنٍ حَمِئَةٍ» (کهف/۸۶) بر همین معنا استفاده شده و بیان می‌دارد که فعل «غَرَبَ» (وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمال؛ کهف/۱۷) و مصدر آن (غروب): «سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ» (ق/39) برای خورشید به کار می‌رود و کلمه «مغرب» هم به معنای سمت غروب است.

قبلا درباره کاربرد مفرد و تثنیه و جمع دو کلمه «مغرب» و «مشرق» ذیل ماده «شرق» (ذیل همین آیه) توضیحی از راغب گذشت. حسن جبل از ابن عباس نقل کرده عرب تصورش بر این بوده که خورشید هر روز مشرق و مغربی دارد (یعنی از یک نقطه خاص طلوع از نقطه خاص دیگری غروب می‌کند غیر از نقطه طلوع و غروب روز قبل، (که تصور درستی است] و در تثنیه هم بلندترین نقطه طلوع آن در روزهای طولانی تابستان و کوتاهترین نقطه آن در روزهای کوتاه زمستانی مد نظر است (همان، ص۱۵۷۱).

ماده «غرب» و مشتقات آن ۱۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است، که اگر دو کلمه «غراب» و «غرابیب» را کنار بگذاریم بقیه ۱۶ کاربرد این ماده همگی ناظر به جهت مغرب و زمان غروب (که خورشید در مغرب غروب می‌کند) است.

در واقع، با اینکه تعداد کاربردهای دو ماده «شرق» و «غرب» با هم تفاوت دارد، اما تعداد کاربردهای این دو ماده در معنای مربوط به مشرق و طلوع خورشید، و مغرب و غروب خورشید برابر است.

تَعْقِلُونَ

قبلا بیان شد که درباره ماده «عقل» راغب اصفهانی بر این باور است که اصل این ماده بر «امساک» و بازداشتن و ممانعت دلالت دارد، چنانکه به پای‌بند شتر «عقال» گویند، یا وقتی خانمی موهایش را روی سرش می‌بندد از تعبیر «عَقَلَتِ المرأة شعرها» استفاده می‌کنند، یا برای نگه داشتن و حفظ زبان از سخنان ناروا، تعبیر «عقل لسانه» به کار برده می‌شود؛ یا به دژ و حصن «مَعقَل» گویند؛ و عقل (به معنای قوه تشخیص) هم چون انسان را از کارهای بد بازمی‌دارد چنین نامیده شده است.

اما چنانکه عسگری تذکر داده‌ شاید بتوان گفت دلالت این ماده بیشتر بر معنای «حبس» و «حصر» است تا «منع»؛ که این معنا نه‌تنها مصادیق فوق را توضیح می‌دهد بلکه وجه ترجیحش این است که هم تبیین می‌کند که چرا این ماده در مورد خداوند به کار نمی‌رود (زیرا در این معنا عاقل کسی است که معلوماتش در حصر اوست که از او فرار نکند و معقول هم آن علمی است که انسان آن را حصر کرده و در اختیار دارد؛ ‌یعنی عقل برای علمی به کار می‌رود که با نوعی حصر و حبس و محدودیت همراه است و به این معنا (چه «عاقل» و چه «معقول») در مورد خداوند معنی ندارد؛ در حالی که اگر صرفا به معنای منع و حفظ بود کاربردش در مورد خداوند صحیح می‌بود [چنانکه در اسماء الله هم «مانع» وجو دارد و هم «حافظ»؛‌ر.ک: دعای جوشن کبیر]؛ و هم کاربرد آن در خصوص انسان در بهشت توجیه پیدا می‌کند (زیرا که دیگر کار زشتی وجود ندارد که عقل بخواهد ما را از آن بازدارد)؛ و وقتی هم می‌گویند بچه عاقل شد یعنی به حدی از درک معارف رسید که وی را از حد وحصر بچگی بیرون می‌آورد؛ و از همه مهمتر این را توجیه می‌کند که چرا نه فقط به قوه ادراک‌کننده، بلکه به خود معارف (از این جهت که توسط قوه ادراکی انسان محصور و محدود شده‌اند) هم عقل اطلاق می‌شود؛ و این نکته اخیر مطلبی است که مورد تأکید راغب نیز هست؛ چنانکه وی اساسا بحث از این ماده را با دو کاربرد آن در خصوص قوه عاقله و علمی که محصول این قوه است آغاز می‌کند و شواهد متعددی از کاربرد دومی می‌آورد و حتی بر این باور است که هرجا در قرآن شاهد مذمت کفار به خاطر نداشتن عقل هستیم، این معنای دوم مد نظر است.

و این معنای «حبس» معنایی است که امثال ابن‌فارس و حسن جبل نیز با آن همراهی کرده‌اند: ابن‌فارس پس از اینکه به تنوع کلمات ساخته شده از این ماده اشاره می‌کند، بیان می‌دارد که عمده این کلمات دلالت دارد بر محبوس شدن در چیزی، ویا هر چیزی که شبیه به حبس است؛ مانند خود عقل که حبس کننده انسان از سخن و فعل مذموم است؛ یا حسن جبل اصل این ماده را به معنای «قرار گرفتن در دل یک حصار محبوس‌کننده‌ای به نحوی که نگذارد چیزی از آن بیرون رود یا ضایع شود» معرفی کرده است.

البته مرحوم مصطفوی اصل این ماده را تشخیص صلاح و فساد در جریان زندگی مادی و معنوی و سپس نگهداری خویشتن و حبس کردن نفس بر آن دانسته؛ و امساک و تدبر و حسن فهم و ادراک و منزجر شدن و … را از لوازم آن دانسته و سعی کرده کلماتی مانند عقال شتر و … را نیز با همین معنا توجیه کند.

کلمه عقل به کلماتی مانند «علم» و «أرب» و «لبّ» و «نهی» و «حجی» و «ذهن» نزدیک است، که در همانجا درباره تفاوت اینها به تفصیل نکاتی بیان شد.

جلسه ۱۰۶۹ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-04/


  1. . الشين و الراء و القاف أصلٌ واحد يدلُّ على إضاءةٍ و فتحٍ. من ذلك شَرَقَت الشّمسُ، إذا طلَعت. و أشرقت، إذا أضاءت. و الشُّرُوق: طُلوعها. و يقولون: لا أفعل ذلك ما ذرَّ شارقٌ، أى طَلَعَ، يُرَاد بذلك طُلُوع الشمس. و أيّام التَّشْريق سمِّيت بذلك لأنَّ لحوم الأضاحِى تُشرَّق فيها للشّمس. و ناسٌ يقولون: سمِّيت بذلك لقولهم: «أشرِقْ ثَبِير، لكيما نُغير». و المَشْرِقانِ: مَشْرِقا الصَّيف و الشِّتاء. و الشَّرْق: المَشْرِق: و قال قوم: إنَّ اللحمَ الأحمرَ يسمَّى شَرْقاً، فإِنْ كان صحيحاً فلأنّه من حُمرته كأنه مُشْرِق. و من قياس هذا الباب: الشّاةُ الشّرقاء: المشقوقة الأذُن، و هو من الفَتْح الذى وصفناه. و مما شذَّ عن هذا الباب قولهم: شَرِق بالماء، إذا غَصَّ به شَرَقاً. قال عدىّ: لو بِغَير الماءِ حَلْقِى شَرِقٌ / كنتُ كالغَصَّانِ بالماء اعتصارِى‏»↩
  2. . شَرَقَتِ‏ الشمس‏ شُرُوقاً: طلعت، و قيل: لا أفعل ذلك ما ذرّ شَارِقٌ‏ ، و أَشْرَقَتْ‏: أضاءت. قال اللّه: بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ‏ [ص/ 18] أي: وقت الإشراق.↩
  3. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو الطلوع مع الإضاءة. و على هذا لا يصحّ أن يقال: شَرَقَ‏ الرجل. و يدلّ على هذا المعنى استعمالها في مقابل الغروب بمعنى البعد و الغيبة، و العشاء بمعنى الظلام، كما في:. يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ‏ ...،. لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ.↩
  4. . طلوع الشمس أو أی من النجوم من عمق أقصی الأفق الشرقی کأنما تشقه↩
  5. . و الإِشْرَاقُ‏ متعدّ بمعنى جعل شي‏ء آخر شارقا، و هذا المعنى أعمّ من أن يكون المشرق في نفسه شارقا كالشمس فانّها شارقة و مشرقة، أو يكون مشرقا و غير شارق في نفسه، بأن يكون وسيلة للإشراق و منعكسا فيه الشروق الى غيره، كالأرض و ما فيها، فانّها في أنفسها مظلمة إلّا أنّها ينعكس فيها الضياء و ينتقل الى غيرها من الأجسام.
    ثمّ إنّ الشروق يختلف شدّة و ضعفا، فمن مصاديقه: شُرُوقُ‏ اللحم حمرة بعد الذبح، و شُرُوقُ‏ النبت خضرة في موسمه، و شُرُوقُ‏ عضو حمرة بدم أو لون، و يلاحظ في كلّ منها جهة طلوع و إضاءة بحسبه. و بهذا اللحاظ تستعمل المادّة في مورد غصّ بالريق أو غيره، فانّه يوجب حدوث حالة خارقة تضطرب النفس شديدا و يحمرّ اللّون. و بهذه المناسبة تستعمل مجازا في موارد تناسبها.
    ↩
  6. . . وَ أَشْرَقَتِ‏ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ وُضِعَ الْكِتابُ‏- 39/ 69. الآية الكريمة في بيان القيامة الكبرى. [ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى‏ فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ‏]. إشارة الى تحقّق مالكيّة الربّ و نفوذه الحقّ، و هذا المعنى إنّما يتوقّف على رفع الأنانيّة و آثارها و مقتضياتها و خصوصيّاتها في عالم المادّة. . يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ‏- 14/ 48. و الأرض و ما فيها بمعناها الخاصّ، أو ما يعمّها و السماوات المادّيّة بمعناها العامّ: إنّما تكون خاشعة في منتهى حدّ الذلّة و الإخلاص الطبيعيّ و الفناء و الانمحاء، بحيث لا يبقى في وجودها إلّا أثر حكمه و سلطانه و نفوذه، فتصير تلك الأجسام الجامدة حيّة مستنيرة مستشرقة منعكسا فيها نور الربّ و سلطان حكمه، فهي إذا مشرقة. . أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها ...،. وَ بَرَزُوا لِلَّهِ* ...،. وَ إِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ‏- 29/ 64. و أمّا التعبير- أَشْرَقَتْ‏ بنور ربّها: فانّ الأرض و السماوات كانت في الحياة الدنيا مستشرقة، أو مشرقة: بذاتها أو بواسطة شموس أو كواكب ثوابت. و أمّا في الآخرة: فتكون مشرقة بنور الربّ.
    و الشُّرُوقُ‏: إنّما يطلق في مقام طلوع مع ضوء في الذات.
    ↩
  7. . و أَشْرَق الرجلُ أَي دخل في شروقِ الشمس. و في التنزيل: فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ‏؛ أَي مُصْبِحين. و أَشْرَقَ القومُ: دخلوا في وقت الشروق كما تقول أَفْجَرُوا و أَصْبَحُوا و أَظْهَرُوا، فأما شَرَّقُوا و غَرَّبوا فسارُوا نحوَ المَشْرِق و المغرب. و في التنزيل: فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ‏، أي لَحِقوهم وقت دخولهم في شروق الشمس و هو طلوعها.↩
  8. . و الإشراق الدخول في وقت شروق الشمس و يقال شرقت الشمس إذا طلعت و أشرقت إذا أضاءت و صفت و أشرقنا دخلنا في الشروق↩
  9. . . فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ‏- 15/ 73. يراد هنا إشراق بالقوّة و القدرة و النفوذ و التدبير في الأمور و إعمال ما يريدون من الأعمال و إجراء ما يشاءون من الأمور المادّيّة، ففي تلك الحالة و مع وجود هذه القدرة و القوّة لهم أخذتهم الصيحة، فلا يستطيعون صرفا. فهذا الاشراق نوع من الإضاءة، و هو تصرّف و نفوذ و تدبير في امور نفوس آخرين و في موضوعات خارجيّة، مضافا الى امور نفسه. فلا حاجة لنا الى تفسير الكلمة بمعاني مجازيّة اخرى.↩
  10. . شَرَقَتِ‏ الشمس‏ شُرُوقاً: طلعت، و قيل: لا أفعل ذلك ما ذرّ شَارِقٌ‏ ، و أَشْرَقَتْ‏: أضاءت. قال اللّه: بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ‏ [ص/ 18] أي: وقت الإشراق.↩
  11. . . إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراقِ‏- 38/ 18. أي الزمان المظلم و هو يتحقّق بحصول الظلام بالحركة الوضعيّة في الأرض، و العشيّ فعيل و هو الزمان المتّصف بالظلام. و في زمان إشراق الشمس و إضاءتها حتّى يكون المسبّح في ضياء، و التسبيح في الظلام أصل، و على هذا قدّم في المورد.↩
  12. . و اسم المكان من المادّة: المشرق و المشرق، و التثنية المشرقان، و الجمع المشارق. و المشرق: كلّ محلّ يشرق و يطلع فيه شارق، و الشَّارِقُ‏ أعمّ من أيّ طالع مشرق، شمسا أو غيرها من النجوم. فكلّ من المفرد و التثنية و الجمع إذا اطلق من دون قرينة مخصّصة يعمّ الموارد كلّها، كما في: . قالَ رَبُ‏ الْمَشْرِقِ‏ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما- 26/ 28. قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَ بَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ‏- 43/ 38. . فَلا أُقْسِمُ بِرَبِ‏ الْمَشارِقِ‏ وَ الْمَغارِبِ إِنَّا لَقادِرُونَ‏- 70/ 40. و قد تعمّ موارد المحسوسات و المعنويّات- كما في: . وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ .... رَبُ‏ الْمَشْرِقَيْنِ‏ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ‏- 55/ 17. . رَبُ‏ الْمَشْرِقِ‏ وَ الْمَغْرِبِ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ فَاتَّخِذْهُ وَكِيلًا- 73/ 9. . رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ رَبُ‏ الْمَشارِقِ‏ إِنَّا زَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا- 37/ 5. فَالْمَشْرِقُ‏ المتفاهم العرفيّ: هو محلّ طلوع الشمس من الأرض في المرتبة الاولى من طلوعها. و المغرب محلّ غروبها و غيبتها، و قد يطلق عليهما المشرقان تغليبا، كما في آية 43/ 38. و لا يبعد أن يراد من‏ المَشْرِقَيْنِ‏: المشرقان من شارقين مختلفين، من الشموس السماويّة. و قد يراد من‏ المَشَارِقِ‏: المشارق الجزئيّة باعتبار شروق الشمس في كلّ يوم في نقطة مخصوصة معيّنة، كما في: . وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ‏ مَشارِقَ‏ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتِي بارَكْنا فِيها- 7/ 137. أي مجموع الأراضي الّتي في جهة الشرق و في جهة الغرب.↩
  13. . و الْمَشْرِقُ‏ و المغرب إذا قيلا بالإفراد فإشارة إلى ناحيتي‏ الشَّرْقِ‏ و الغرب، و إذا قيلا بلفظ التّثنية فإشارة إلى مطلعي و مغربي الشتاء و الصّيف، و إذا قيلا بلفظ الجمع فاعتبار بمطلع كلّ يوم و مغربه، أو بمطلع كلّ فصل و مغربه، قال تعالى: رَبُ‏ الْمَشْرِقِ‏ وَ الْمَغْرِبِ* [الشعراء/ 28]، رَبُ‏ الْمَشْرِقَيْنِ‏ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ‏ [الرحمن/ 17]، بِرَبِ‏ الْمَشارِقِ‏ وَ الْمَغارِبِ‏ [المعارج/ 40]، و قوله تعالى: مَكاناً شَرْقِيًّا [مريم/ 16]، أي: من ناحية الشّرق. و الْمَشْرَقَةُ : المكان الذي يظهر للشّرق، و شَرَّقْتُ‏ اللّحم: ألقيته في المشرقة، و الْمُشَرَّقُ‏: مصلّى العيد لقيام الصلاة فيه عند شُرُوقِ‏ الشمس، و شَرَقَتِ‏ الشمس: اصفرّت للغروب، و منه: أحمر شَرِقٌ‏: شديد الحمرة، و أَشْرَقَ‏ الثّوب بالصّبغ، و لحم‏ شَرِقٌ‏: أحمر لا دسم فيه.↩
  14. . . يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ- 24/ 35. فهذه الشجرة المتجلّية المتعالية غير منسوبة الى شرق بأن تكون طالعة شارقة متجدّدة، و لا منسوبة الى غرب بأن تكون غائبة و تصير الى تبعّد و غروب. فالشجرة المباركة لا توصف بالشروق و لا بالغروب المتحوّلين المتجدّدين، فالمراد منها في هذا المورد الشروق و الغروب المعنويّان، و يمكن أن يراد المفهوم المطلق الأعمّ.
    . وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا- 19/ 16. يراد في هذا المورد المكان الشرقيّ من جهة مسكنها، أي مكانا منسوبا الى شروق الشمس فيه، حتّى يكون مطلعا للشمس و في معرض حرارتها.
    ↩
  15. . الغين و الراء و الباء أصلٌ صحيح، و كَلمُهُ غير منقاسةٍ لكنَّها متجانسة، فلذلك كتَبْناه على جهته من غير طلبٍ لقياسه.
    فالغَرْب‏: حَدُّ الشَّى‏ء. يقال: هذا غَرْبُ‏ السَّيْف. و يقولون: كفَفْتُ من‏ غَرْبه‏، أى أكْلَلْتُ حَدَّه و قولهم: استَغْرَب‏ الرّجُل‏ ، إذا بالَغَ فى الضَّحِك، ممكنٌ أن يكون من هذا، كأنَّهُ بلغ آخِرَ حدِّ الضَّحِك.
    و الغَرْب‏: الدَّلو العظيمة.
    و الغَرْبانِ‏ من العين: مُقْدِمُها و مُؤْخِرُها.
    و غُروب‏ الأسنان: ماؤُها. فأمَّا الغُروب‏ فَمَجارِى العَين. قال: «مالَكَ لا تذكُرُ أُمَّ عمرو / إلّا لعينَيْك‏ غَروبٌ‏ تَجْرِى‏ » و الغَرْب‏ أيضاً بسكون الراء ، فى قولهم: أتاهُ سَهْمٌ‏ غَرْب‏، إذا لم يُدْرَ مَن رماه به. و أمّا الغَرَب‏ بفتح الراء، فيقال إنَ‏ الغَرَبَ‏ : الرَّاوية. و الغَرَب‏: ما انصبَّ من الماء عند البئر فتغيَّرَتْ رائحتُه. قال ذو الرُّمة: «و اسْتُنْشِئَ‏ الغَرَبُ‏»
    و الغَرْب‏: شَجَر. و يقولون- و اللَّه أعلَمُ بصحّته-: إنَ‏ الغَرَب‏: إناءٌ من ذهب أو فِضَّة. و يُنشِدون: «فدعْدَعا سُرَّةَ الرَّكىِّ كَمَ / دَعْدَعَ ساقِى الأعاجم‏ الغَرَبا »
    و الغَرْب‏: الوَرَم فى المَأْق، يقال منه‏ غَرِبَت‏ العينُ‏ غَرَبَا.
    و الغَرْب‏: عرْقٌ يَسقِى و لا يَنقطِع.
    و الغُرْبة: البُعد عن الوطن، يقال: غَرَبَت‏ الدَّار. و من هذا الباب: غُروب‏ الشَّمس، كأنَّه بُعْدُها عن وجه الأرض. و شَأْوٌ مُغَرَّبٌ‏ ، أى بعيد. قال: «أعْهَدَكَ مِن أولَى الشَّبيبةِ تطلبُ‏ / على دُبُرٍ هيهاتَ شَأْوٌ مغرَّبُ‏» و يقولون: «هل من‏ مُغَرِّبةِ خَبَرٍ»، يريدون خبراً أتَى من بُعد. و فى كتاب الخليل: «إذا أمْعَنَت الكلابُ فى طلب الصَّيد قيل: غرَّبَت‏». و فيه نظر.
    و الغارب‏: أعلى الظَّهر و السَّنام. يقال: ألْقَى حبلَه على‏ غاربه‏، إذا خلَّاه.
    و الغُراب‏ معروف. و الغُرابانِ‏: نُقرتانِ عند صَلَوَى العَجُز من الفَرَس. و الغُرَاب‏: رأس الفأس: و رِجْل‏ الغُراب‏: نوعٌ من الصَّرِّ. قال الكميت: صُرَّ رِجْلَ‏ الغُرابِ‏. و الغِرْبيب‏: الأسود، كأنّه مشتقٌّ من لون‏ الغُراب‏. و المُغْرَب‏: الأبيض الأشفار من كلِّ شى‏ء. و الغَرْبىّ‏: الفضيخ من البُسْر يُنْبَذ. و الغَرْبىُ‏: صِبْغٌ أحمر.
    ↩
  16. . الْغَرْبُ‏: غيبوبة الشّمس، يقال: غَرَبَتْ‏ تَغْرُبُ‏ غَرْباً و غُرُوباً، و مَغْرِبُ‏ الشّمس و مُغَيْرِبَانُهَا. قال تعالى: رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ‏* [الشعراء/ 28]، رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُ‏ الْمَغْرِبَيْنِ‏ [الرحمن/ 17]، بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ‏ [المعارج/ 40]، و قد تقدّم الكلام في ذكرهما مثنّيين و مجموعين‏ ، و قال: لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ [النور/ 35]، و قال: حَتَّى إِذا بَلَغَ‏ مَغْرِبَ‏ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ‏ [الكهف/ 86]،
    و قيل لكلّ متباعد: غَرِيبٌ‏، و لكلّ شي‏ء فيما بين جنسه عديم النّظير: غَرِيبٌ‏، و على هذا قَوْلُهُ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ وَ السَّلَامُ‏: «بَدَأَ الْإِسْلَامُ‏ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ كَمَا بَدَأَ» . و قيل: العلماء غُرَبَاءُ، لقلّتهم فيما بين الجهّال، و الْغُرَابُ‏ سمّي لكونه مبعدا في الذّهاب. قال تعالى: فَبَعَثَ اللَّهُ‏ غُراباً يَبْحَثُ‏ [المائدة/ 31]، و غَارِبُ‏ السّنام لبعده عن المنال، و غَرْبُ‏ السّيف لِغُرُوبِهِ في الضّريبة ، و هو مصدر في معنى الفاعل، و شبّه به حدّ اللّسان كتشبيه اللّسان‏ بالسّيف، فقيل: فلان‏ غَرْبُ‏ اللّسان، و سمّي الدّلو غَرْباً لتصوّر بعدها في البئر، و أَغْرَبَ‏ الساقي: تناول الْغَرْبَ، و الْغَرَبُ‏: الذّهب‏ لكونه غَرِيباً فيما بين الجواهر الأرضيّة، و منه: سهم‏ غَرْبٌ‏: لا يدرى من رماه. و منه: نظر غَرْبٌ‏: ليس بقاصد، و، الْغَرْبُ‏: شجر لا يثمر لتباعده من الثّمرات، و عنقاء مُغْرِبٌ‏، وصف بذلك لأنه يقال: كان طيرا تناول جارية فَأَغْرَبَ‏ بها. يقال عنقاء مُغْرِبٌ‏، و عنقاء مُغْرِبٍ‏ بالإضافة.
    و الْغُرَابَانِ‏: نقرتان عند صلوي العجز تشبيها بِالْغُرَابِ‏ في الهيئة، و الْمُغْرِبُ‏: الأبيض الأشفار، كأنّما أَغْرَبَتْ‏ عينُهُ في ذلك البياض. وَ غَرابِيبُ‏ سُودٌ [فاطر/ 27]، قيل: جَمْعُ‏ غِرْبِيبٍ‏، و هو المُشْبِهُ‏ لِلْغُرَابِ‏ في السّواد كقولك: أسود كحلك الْغُرَابِ.
    ↩
  17. . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو الأفول، و يقابل الشروق، و الشروق هو الطلوع مع الاضاءة، فيكون‏ الغُرُوبُ‏ هو الأفول و الغيبة مع انقطاع الآثار محسوسة أو معقولة. و هذا المعنى يصدق على معاني- غيبوبة الشمس في المغرب، و غيبوبة الرجل عن موطنه و كونه غريبا، و كون الشي‏ء خارجا عما يتعارف و يتفاهم مادّيّا أو معنويّا، و غيبوبة الدلو الّذى يستقى بها على البعير، فانّ المشاهد في هذا الجريان هو تحرك البعير لا الدلو، و جهة الحدّة في أىّ شي‏ء فانّ الحدّة لدقّتها غير محسوسة و يكون الشروق في سائر الجهات، و هكذا الحدّة المعنويّة في اللسان، و جهة الغلوّ في قيمة الذهب و الفضّة من بين سائر المواد فانّها غائبة عن النظر السطحىّ، و غارب البعير حيث انّه من جهة علوّه و خروجه عن المرأى غائب، و الغُرَابُ‏ حيث انّه يطلب بعدا و استيحاشا عن البشر. و هكذا في سائر المصاديق. فلا بدّ من وجود القيدين و لحاظهما في أىّ مورد يلاحظ الأصل، و إلّا فيكون الاستعمال تجوّزا، كما في مفاهيم الظلمة، و مطلق العلوّ، و مطلق المتباعد، و غيرها.↩
  18. . و أمّا الفرق بين موادّ الغيبة و الأفول و الغروب و البعد: أنّ الغيبة أعمّ من أن يكون أصيلا أو بعد الظهور-. الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ‏. و الأفول يدلّ على حدوث الغيبة بعد الظهور و الحضور، و انّه غيوب وراء شي‏ء. و الغُرُوبُ‏ هو غيبة عن الظهور مع انقطاع آثاره المشاهدة منه. و البعد هو حصول فصل مكانا أو زمانا، و ابتداء أو حدوثا، بغيبة أو غيره.
    . وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ‏ الْغُرُوبِ‏- 50/ 39. حَتَّى إِذا بَلَغَ‏ مَغْرِبَ‏ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ‏ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ- 18/ 86. . قُلْ لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ‏- 2/ 142. قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ‏ وَ ما بَيْنَهُما- 26/ 28. يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ- 24/ 35 فإذا أطلقت تدلّ على غروب في عالم المادّة.
    و النهار امتداد زمان في كلّ يوم و ليلة، أوّله طلوع الشمس و آخره غروبها، و هذا الزمان المحدود بسبب شروق الشمس و إضاءتها، فيه اقتضاء العمل و الحركة و الفعّاليّة لتأمين الحياة المادّيّة طبيعيّا، ثمّ بغروبها يحصل بالطبع اقتضاء الاستراحة و السكون و العمل بوظائف العبوديّة و التوجّه الروحانىّ.
    فكلّ من النهار و الليل له اقتضاء طبيعىّ، و الأحسن الأصلح للإنسان أن‏ يتّبع في جريان أموره و أعماله، عمّا يقتضيه الجريان الطبيعىّ، ثم التسبيح و التحميد في آخر كلّ من النهار و الليل شكرا لآلائه و نعمه.
    . رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُ‏ الْمَغْرِبَيْنِ‏- 55/ 17. فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ‏ إِنَّا لَقادِرُونَ‏- 70/ 40. وَ أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا- 7/ 137 في الآية الأخيرة تصريح بأن المراد من قوله تعالى-. مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا- الأراضى الواقعة في الشرق و الغرب، باعتبار النقاط المختلفة الّتى تشرق عليها الشمس أو تغرب فيها في الفصول من السنة. و الآية الثانية أيضا قريبة منها، حيث انّها راجعة الى تبديل قوم كافرين:. لَقادِرُونَ عَلى‏ أَنْ نُبَدِّلَ خَيْراً مِنْهُمْ وَ ما نَحْنُ بِمَسْبُوقِينَ‏ فيشار فيها الى تبديل أقوام مختلفة من الكفّار في الأراضى الشرقيّة أو الغربيّة.
    و أمّا الآية الاولى: فباعتبار وقوعها بعد آية:. خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ يناسب أن يكون المراد منهما مشرقا الإنس و الجنّ و مغرباهما، كلّ بحسب ما يقتضيه حالهما و مقامهما و مكانهما، من شروق و غروب.
    و لا يخفى أنّ عنوان المشرق و المَغْرِبِ‏: انّما يلاحظان باعتبار أفراد يسكنون في محيط معيّن و مملكة محدودة، لا باعتبار خطّ ممتدّ في المشرق أو في المغرب، فانّ كلّ خطّ مفروض فيهما لا يزال في محلّ شروق ثمّ في مورد غروب، أو واقع في مورد غروب ثمّ يقع في محلّ شروق.
    و أمّا إذا لوحظت محدودة في وسط الشرق و الغرب: كبلاد الهند في آسيا، و الولايات المتّحدة من آمريكا الشماليّة، في الجهة الاخرى من الأرض، فالخطّ الافقىّ الشرقىّ من الجهتين مشرق، و الخطّ الافقىّ الغربىّ منهما مغرب، و هذان الخطّان يتعاكسان في الجهتين، فالخطّ الغربىّ يصير شرقيّا بالنسبة الى الجهة الاخرى من سطح الكرة الأرضيّة، فالمحيط الأطلسى مغرب إذا لوحظت بالنسبة الى بلاد آسيا، و مشرق بالنسبة الى آمريكا. فعلى هذا يصحّ أن ينطبق عنوان المشرقين و المغربين على هاتين الجهتين من صفحتي الكرة الأرضيّة.
    و أيضا: قلنا في- شرق: إنّ الآية تنطبق على المشرق و المغرب المادّيّين و الروحانيين- فراجع. و اللَّه أعلم.
    فظهر أنّ الشروق و الغُرُوبَ‏ أمران حادثان جاريان في عالم مادّىّ و روحانىّ، و لا يتّصف بهما القديم الأزلىّ الواجب و الربّ المطلق، و هو رب المشرقين و المغربين-. شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ.
    و أمّا الغراب: فَبَعَثَ اللَّهُ‏ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ‏ .... قالَ يا وَيْلَتى‏ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ‏ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي‏- 5/ 31 نعم إنّ من أعرض عن ذكر اللَّه تعالى، و تولّى و انحرف عن هداية اللَّه و صراطه الحقّ: فقد يضطرّ الى أن يستهدى و يستعين عن الغراب، مع أنّ الغراب دائما في حالة الافول و البعد و الغروب و الوحشة.
    ↩
  19. . . أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِيبُ‏ سُودٌ- 35/ 27 سبق أنّ الجدد خطوط داخليّة من الذخائر و المعادن المتكوّنة المتجدّدة في الجبال. و الغِرْبِيبُ‏: بالكسر، مأخوذ من الغرب، و الكسرتان و الياء تدلّ على الانخفاض الشديد و النفوذ الزائد و الأفول المستمرّ مع الخفاء و الغيبة و الظلمة، فهذا المعنى ليس بمعنى الأسود المطلق، و لا من صفاته، بل ما يكون فيه افول و غيبة شديدة مع انقطاع الآثار بالكلّيّة. فالسواد قد يكون من صفاته، و هو غير الظلمة الّتى من لوازمه، و قد يتّصف بصفات اخرى، فيقال‏ غِرْبِيبٌ‏ أسود، و هو ضرب من العنب. و جمع‏ الغِرْبِيبِ‏ غَرَابِيبُ‏، و المراد ما يتكوّن و يتغيّب في الجبال من بعض الموادّ الكدرة، و السود منها كالنفط الأسود و غيره. و جملة من الجبال: معطوفة على الجملة الاولى- أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ ....↩
  20. . غَرابِيبُ: جمع غراب كه بمعنى كلاغ است. ... ترجمه: «آيا نديدى كه خداوند نازل كرد از آسمان آبيرا، پس بيرون آورديم بآن ميوه‏هايى را باختلاف رنگ و شكل، و از كوهها راههايى كه سفيد و سرخ باشد، و كلاغهاى سياه رنگ»↩
  21. . الانصباب (= الانحدار) إلی مقر أو مغار عَبرَ مسافة ما بثقل أو قوة↩

۱) از اَصْبَغ بن نُباته روایت شده که گفت: امیر مؤمنان علی (ع) در مسجد کوفه بر منبر برای ما سخنرانی کرد. پس از حمد و ثنای الهی فرمود: «ای مردم، از من بپرسید که بی‌گمان در درون سینه‌ام دانشی انبوه است.» ابن‌کَوّاء برخاست و گفت...

[بعد از اینکه سوالاتی درباره معنای برخی آیات قرآن پرسید،] گفت: ای امیر مؤمنان، من کتاب خدا را چنین یافتم که بخشی از آن بخش دیگر را نقض می‌کند!

فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند، ای ابن الکَوّاء! کتاب خدا بخشی از آن بخش دیگر را تصدیق می‌کند و هیچ بخشی از آن بخش دیگر را نقض نمی‌کند. هر چه می‌خواهی بپرس!»

گفت: ای امیر مؤمنان، شنیدم که خداوند می‌فرماید «پروردگارِ مشرق‌ها و مغرب‌ها» (معارج/۴۰) و در آیه‌ای دیگر فرموده «پروردگارِ دو مشرق و پروردگارِ دو مغرب» (الرحمن/۱۷) و در آیه‌ای دیگر فرموده «پروردگار مشرق و مغرب» (شعراء/۲۷؛ مزمل/۹)؟

فرمود: «مادرت به عزایت بنشیند، ای پسر کَوّاء! این [که فرمود] «مشرق و مغرب» [منظور] همین سمت شرق و سمت غرب است. اینکه فرمود: «پروردگارِ دو مشرق و دو مغرب» [منظور] مشرق زمستان است و مشرق تابستان، به طور جداگانه (یعنی نقطه منتها الیه طلوع و غروب در تابستان و در زمستان). مگر این را از نزدیکی و دوری خورشید نمی‌شناسی؟ و اینکه فرمود: «پروردگارِ مشرق‌ها و مغرب‌ها» [منظور] این است که برای خورشید سیصد و شصت برج است که هر روز از برجی طلوع می‌کند و در برج دیگری غروب می‌نماید و تا سال بعد در همان روز به آن [برج] بازنمی‌گردد...»

الإحتجاج (للطبرسي)، ج‏1، ص259

وَ عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: خَطَبَنَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَى مِنْبَرِ الْكُوفَةِ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ آیها النَّاسُ سَلُونِي فَإِنَّ بَيْنَ جَوَانِحِي عِلْماً جَمّاً. فَقَامَ إِلَيْهِ ابْنُ الْكَوَّاءِ فَقَالَ ...۱

قَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَجَدْتُ كِتَابَ اللَّهِ يَنْقُضُ بَعْضُهُ بَعْضاً.

قَالَ: ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ الْكَوَّاءِ! كِتَابُ اللَّهِ يُصَدِّقُ بَعْضُهُ بَعْضاً وَ لَا يَنْقُضُ بَعْضُهُ بَعْضاً. فَسَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ!

قَالَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ «رَبُّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ» وَ قَالَ فِي آيَةٍ أُخْرَى «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» وَ قَالَ فِي آيَةٍ أُخْرَى «رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ»؟

قَالَ: ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ يَا ابْنَ الْكَوَّاءِ. هَذَا الْمَشْرِقُ وَ هَذَا الْمَغْرِبُ؛ وَ أَمَّا قَوْلُهُ «رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ» فَإِنَّ مَشْرِقَ الشِّتَاءِ عَلَى حِدَةٍ وَ مَشْرِقَ الصَّيْفِ عَلَى حِدَةٍ، أَ مَا تَعْرِفُ بِذَلِكَ مِنْ قُرْبِ الشَّمْسِ وَ بُعْدِهَا؟ وَ أَمَّا قَوْلُهُ «رَبُّ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ» فَإِنَّ لَهَا ثَلَاثَمِائَةٍ وَ سِتِّينَ بُرْجاً تَطْلُعُ كُلَّ يَوْمٍ مِنْ بُرْجٍ وَ تَغِيبُ فِي آخَرَ فَلَا تَعُودُ إِلَيْهِ إِلَّا مِنْ قَابِلٍ فِي ذَلِكَ الْيَوْم‏...

۲) در فرازی از سفر معراج به نقل از امام صادق (ع) آمده است که پیامبر ص فرمودند

«و از شگفتی‌هایی که خداوندِ سبحان آفریده و برای تحقق آنچه اراده کرده مسخّر نموده دیدم، فرشته‌ای بود از فرشتگان خدا که او را آن‌گونه که خواسته بود آفریده بود؛ پاهایش در اعماق زمین‌های هفتگانه [قرار داشت]، سپس به بالا روی آورد تا از هوا به آسمان هفتم رسید و در آن بالا رفت تا جایی که سرش در نزدیکی عرش قرار می‌گرفت. و او می‌گفت: منزّه است پروردگارم، که هر کجا که باشی، از عظمت شأنش نمی‌دانی پروردگارت کجاست. و دو بال بر دو شانه‌اش داشت که چون آن‌ها را می‌گشود، از مشرق و مغرب فراتر می‌رفت.»

تفسير القمي، ج‏2، ص10

حَكَى أَبِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ جَاءَ جَبْرَئِيلُ وَ مِيكَائِيلُ وَ إِسْرَافِيلُ بِالْبُرَاقِ إِلَى رَسُولِ اللَّهِ ص‏ ...

قَالَ وَ رَأَيْتُ مِنَ الْعَجَائِبِ الَّتِي خَلَقَ اللَّهُ سُبْحَانَهُ وَ سَخَّرَ بِهِ عَلَى مَا أَرَادَهُ ...۲ مَلَكاً مِنْ مَلَائِكَةِ اللَّهِ خَلَقَهُ كَمَا أَرَادَ رِجْلَاهُ فِي تُخُومِ الْأَرَضِينَ السَّابِعَةِ ثُمَّ أَقْبَلَ مُصْعِداً حَتَّى خَرَجَ فِي الْهَوَاءِ إِلَى السَّمَاءِ السَّابِعَةِ وَ انْتَهَى فِيهَا مُصْعِداً حَتَّى اسْتَقَرَّ قَرْنُهُ إِلَى قُرْبِ الْعَرْشِ وَ هُوَ يَقُولُ: سُبْحَانَ رَبِّي حَيْثُ مَا كُنْتَ لَا تَدْرِي أَيْنَ رَبُّكَ مِنْ عِظَمِ شَأْنِهِ وَ لَهُ جَنَاحَانِ فِي مَنْكِبَيْهِ إِذَا نَشَرَهُمَا جَاوَزَا الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ ...۳

۳) از شُرَحبیل روایت شده که از امام باقر (ع) درباره قائم (ع) پرسیدم.

فرمودند: «او ظهور نخواهد کرد مگر آنکه ندادهنده‌ای از آسمان ندا دهد که اهل مشرق و مغرب آن را بشنوند، حتى دختر نوجوان در پس پرده‌اش آن را بشنود.»

الغيبة للنعماني، ص257

أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يُوسُفَ بْنِ يَعْقُوبَ قَالَ حَدَّثَنَا إِسْمَاعِيلُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ شُرَحْبِيلَ قَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ قَدْ سَأَلْتُهُ عَنِ الْقَائِمِ ع.

فَقَالَ: إِنَّهُ لَا يَكُونُ حَتَّى يُنَادِيَ مُنَادٍ مِنَ السَّمَاءِ يَسْمَعُ أَهْلُ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ حَتَّى تَسْمَعَهُ الْفَتَاةُ فِي خِدْرِهَا.

شیخ طوسی شبیه همین حدیث را با سند دیگری از خود امام صادق ع روایت کرده است که حضرت پس از همین توضیح آن را به آیه ۴ همین سوره مرتبط می‌کنند که همانجا گذشت (ر.ک حدیث۵ در جلسه ۱۲۱۹ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-004/).


  1. . يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ مَا الذَّارِيَاتُ ذَرْواً؟ قَالَ الرِّيَاحُ قَالَ فَمَا الْحَامِلَاتُ وِقْراً؟ قَالَ السَّحَابُ- قَالَ فَمَا الْجَارِيَاتُ يُسْراً؟ قَالَ السُّفُنُ قَالَ فَمَا الْمُقَسِّمَاتُ أَمْراً؟ قَالَ الْمَلَائِكَةُ↩
  2. . دِيكاً رِجْلَاهُ فِي تُخُومِ الْأَرَضِينَ السَّابِعَةِ وَ رَأْسُهُ عِنْدَ الْعَرْشِ وَ↩
  3. . فَإِذَا كَانَ فِي السَّحَرِ ذَلِكَ الدِّيكُ نَشَرَ جَنَاحَيْهِ وَ خَفَقَ بِهِمَا وَ صَرَخَ بِالتَّسْبِيحِ يَقُولُ: سُبْحَانَ اللَّهِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ، سُبْحَانَ اللَّهِ الْكَبِيرِ الْمُتَعَالِ، لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ الْحَيُّ الْقَيُّومُ، وَ إِذَا قَالَ ذَلِكَ سَبَّحَتْ دُيُوكُ الْأَرْضِ كُلُّهَا وَ خَفَقَتْ بِأَجْنِحَتِهَا وَ أَخَذَتْ فِي الصُّرَاخِ فَإِذَا سَكَتَ ذَلِكَ الدِّيكُ فِي السَّمَاءِ سَكَتَتْ دُيُوكُ الْأَرْضِ كُلُّهَا وَ لِذَلِكَ الدِّيكِ زَغَبٌ أَخْضَرُ وَ رِيشٌ أَبْيَضُ كَأَشَدِّ بَيَاضِ مَا رَأَيْتُهُ قَطُّ وَ لَهُ زَغَبٌ أَخْضَرُ أَيْضاً تَحْتَ رِيشِهِ الْأَبْيَضِ كَأَشَدِّ خُضْرَةِ مَا رَأَيْتُهَا.↩
📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):

۱) «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُون‏»

حضرت موسی ع در پاسخ سوال «وَ ما رَبُّ الْعالَمينَ» ابتدا فرمود: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا». فرعون پارازیتی فرستاد که مقصود وی درست فهم نشود، ولی حضرت موسی ع معرفی دومی از رب العالمین ارائه داد که او «رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلين» است‏. فرعون پارازیت دوم را فرستاد و حضرت موسی ع را دیوانه معرفی کرد تا کسی برای تأمل در سخن او ارزشی قائل نشود؛ حضرت موسی ع این بار رب العالمین را به عنوان «رب مشرق و مغرب و آنچه بین این دو است» معرفی کرد؛ و البته تذکر داد اگر اهل تعقل باشید.

صرف نظر از اینکه این نحوه پاسخگویی حضرت موسی ع به ما می‌آموزد که:

مبلّغ و مربّى نبايد از بحث خسته شود، بايد استدلال خود را تكرار كند و سعه صدر داشته باشد (تفسير نور، ج‏8، ص30۶)،

شاید بتوان این سه را سه عرصه مختلف ربوبیت خداوند برای عالمیان دانست.۱ کسی که صاحب اختیار عالمیان (= انسان‌ها، که هر کدام برای خود «عالَم»ی هستند) است و تدبیر و ربوبیت آنها برعهده اوست، لازم است که ربوبیت همه چیز را در مراتب طولی و در عرصه زمان و مکان در دست داشته باشد:

ربوبیت کل مراتب طولی عالم را با تعبیر آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است، اشاره کرد، که این یعنیاز بالاتری مرتبه آسمان تا پایین‌ترین مرتبه زمین:

ربوبیت در تمام بستر زمان را ناظر به انسان‌ها مطرح کرد: همه انسانها در طول تاریخ و در بستر زمان، هم آنان که اکنون حاضرند و هم همه گذشتگان آنها از اولین نفر؛

و ربوبیت در تمام بستر مکان را با تعبیر رب مشرق و مغرب و آنچه بین این دو است، اشاره کرد، یعنی از منتها الیه شرق تا منتها الیه غرب.

نکته تخصصی انسان‌شناسی

به تعبیر حضرت امیر ع ما نه‌تنها جرمی صغیر نیستیم، بلکه یک «عالَم اکبر» در درون هریک از ما پیچیده شده است: «وَ تَحْسَبُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ / وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَر» (دیوان أمير المؤمنين عليه السلام، ص175)؛ یعنی نه‌تنها هریک از ما یک «عالَم» و جهان است (حدیث۲ ذیل آیه ۲۳)، بلکه اگر جهانی که در آن زندگی می کنیم یک هریک از ما «عالَم» اکبر و بزرگتری هستیم؛ و وقتی خداوند چنین موجودی می‌آفریند که علاوه بر اینکه هریک از آنها یک «عالَم» است، هریک از آنها هم به کل «عالَم» بیرون، و هم با بقیه انسان ها ارتباط دارد، پس ربوبیت آنها در گروی این است که خداوند ربوبیت همه مراتب طولی آسمانها و زمین و تمام عرصه مکان و زمان را در دست داشته باشد، و ظاهرا یکی از مهمترین فلسفه‌های حشر جمعی انسان‌ها در قیامت این به‌هم‌پیوستگی زندگی تمام انسانها به همدیگر است هرچند در زمانها و مکانهای متفاوتی زیسته باشند؛ که اگر قرار باشد کمترین چیزی از احدی فروگذار نشود چاره‌ای نیست جز اینکه همه انسانها در تمام زمانها و مکانها یکجا جمع شوند: «حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَدا» (کهف/۴۷).

ظاهرا بر همین اساس است که اساسا وقتی می‌خواست انسان را بیافریند و به وی مقام خلافت‌اللهی را عنایت فرماید ابتدایش فرمود که همه زمین را برای شما آفریدیم و سپس آسمان را سر و سامان دادیم: «هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليم‏؛ وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً» (بقره/۲۹-۳۰). و اینها بخاطر آن است که امانت خاصی به انسان داده شده که تمام آسمانها و زمین و ... تحملش را نداشته‌اند: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ» (احزاب/۷۲) و این گونه است که خداوند تنها و تنها بخاطر آفرینش انسان به خود آفرین گفت و بدین جهت خود را برترین خالق دانست: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طينٍ؛ ثُمَّ جَعَلْناهُ ... ثُمَّ خَلَقْنَا ... فَخَلَقْنَا ... فَخَلَقْنَا ... فَكَسَوْنَا ... ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين‏» (مومنون/۱۲-۱۴).

اگر انسان این نگاه پیامبران به جایگاه و حقیقت خویش را جدی بگیرد، و بداند همه آسمانها و زمین و آنچه بین آن دو است، و نیز شرق و غرب عالم و آنچه بین آن دو است، به او مرتبط است، خود را بسیار فراتر از دنیا و زخرف‌های این زندگی دنیوی جدی خواهند گرفت؛ و کسی که خود را آن گونه که هست جدی بگیرد، توحید و نبوت و معاد را جدی خواهد گرفت؛ و کسی که اینها را جدی بگیرد هدایت خواهد شد و به سعادت حقیقی خواهد رسید.

شاید از این روست که یکی از مهمترین ترفندهای فرعونیان برای حکومت کردن بر مردمان و آنان را به اطاعت خویش وادار نمودن، تحقیر آنها و خفیف معرفی کردن آنها برای خودشان بوده است: «فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقين‏» (زخرف/۵۴) و البته این آیه تصریح می‌کند کسی زیر بار این تحقیر و تخفیف می‌رود که خودش فاسق باشد و ارزش وجودی خودش را جدی نگرفته باشد؛ چرا که کسی که کرامت وجودی خویش را جدی بگیرد، آن را با معصیت خوار و پست نمی‌کند (امیرالمومنین ع: مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ لَمْ يُهِنْهَا بِالْمَعْصِيَةِ. عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص439؛ تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص231) و دنیا در چشمش کوچک می شود (امام باقر ع: مَنْ كَرُمَتْ عَلَيْهِ نَفْسُهُ صَغُرَتِ الدُّنْيَا فِي عَيْنِهِ. جامع الأخبار (للشعيري)، ص109).

۲) «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُون‏»

چرا حضرت موسی پایان سخنش را به عبارت «اگر این گونه‌اید که بیندیشید» ختم کرد؟

الف. فرعون حضرت موسی ع را دیوانه معرفی کرد که کسی ارزشی برای تأمل در سخن او قائل نشود. حضرت موسی ع هم فرمود اگر عقل داشته باشید می‌فهمید که حرف من درست است یعنی غیرمستقیم توضیح داد دیوانه کسی است که عقل ندارد و من در نقطه مقابل از شما تعقل کردن را طلب می‌کنم. یعنی به طور کاملا مودبانه و غیرمستقیم گفت کسی که تعقل نمی‌کند و صرفا مسیر انکار در پیش گیرد دیوانه است؛ نه من که از شما تعقل کردن می‌طلبم. یعنی این پاسخ دست کم دو نکته دربردارد:

الف.۱. تعریضی به سخن فرعون است و مقصودش این است که شمایید که از نعمت عقل محرومید که اگر عقل داشته باشید می‌فهمید که پاسخ من کاملا مرتبط بود (الميزان، ج‏15، ص272۲).

الف.۲. انبيا مؤدّب سخن مى‏گويند. فرعون به حضرت موسى (عليه السلام) گفت: «لَمَجْنُونٌ»، امّا موسى گفت: اگر بيانديشيد سخن مرا مى‏فهميد. (تفسير نور، ج‏8، ص307)؛ یعنی به جای اینکه بگوید شما خودتان عقل ندارید و دیوانه‌اید می‌گوید: ای کاش از عقلتان استفاده می‌کردید (سید محمد روحانی، مقاله۶، ص۳۱).

ب. فرعون غرضش نه کشف حقیقت، بلکه لجاجت‌ورزی و عناد بود و با تعبیر قبل به مخاطب القا کرد که من از او درباره چیستی خدا سوال می‌کنم و او دیوانه است که به جای پاسخ از چیستی درباره افعال خدا سخن می گوید. حضرت موسی ع هم فرمود اگر عقل داشته باشید می‌فهمید که پاسخ سوال شما از آنچه من گفتم معلوم می‌شود؛ من گفتم خدا رب همه عالمین است یعین یک ربوبیت واحد در کار است همین که شرق و غرب عالم و آنچه بین این دو است تحت تدبیر واحد مستمری است معلوم می‌شود که یک رب تدبیر همه را برعهده دارد؛ و این استدلال حضرت موسی ع شبیه استدلال حضرت ابراهیم ع بود در قبال نمرود که وقتی حضرت ابراهیم به اینکه خدا آفریننده و میراننده است برای ربوبیتش اشتناد کرد و فرعون گفت من هم می‌کشم و زنده می‌کنم (که منظورش نکشتن افراد زندانی خویش بود) حضرت سراغ اینکه خداوند رب مشرق و مغرب است رفت که نمرود بفهمد که مغالطه اش کارساز نیست: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذي حَاجَّ إِبْراهيمَ في‏ رَبِّهِ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّيَ الَّذي يُحْيي‏ وَ يُميتُ قالَ أَنَا أُحْيي‏ وَ أُميتُ قالَ إِبْراهيمُ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتي‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذي كَفَرَ» (بقره/۲۵۸). (شرح أصول الكافي (صدرا)، ج‏4، ص118۳).

ج. رسيدن به توحيد، به تعقّل نياز دارد. كفر و شرك، محصول بى‌عقلى است؛ و انديشيدن مردم، بزرگ‏ترين خطر براى مستكبران است. (تفسير نور، ج‏8، ص307)

د. ...

۳) «رَسُولَكُمُ ... لَمَجْنُونٌ؛ قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ»

تهمت‏ها، اولياى خدا را از هدف‏ها منحرف نمى‏كند (تفسير نور، ج‏8، ص307)


  1. . البته برخی مفسران این مضمون را تکرار مضمون آیه ۲۴ دانسته‌اند یعنی دو تعبیر مختلف که هر دو بر مجموعه مخلوقات دلالت دارد (الميزان، ج‏15، ص27۱)؛ که اگر سخن ایشان درست باشد توضیح فوق بلاوجه می‌شود؛ اما مادام که بتوان معنای متمایزی برای دو آیه درنظر گرفت این اولویت دارد. متن توضیح ایشان بدین قرار است:
    و قوله: «قالَ رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» ظاهر السياق أن المراد بالمشرق جهة شروق الشمس و سائر الأجرام النيرة السماوية و طلوعها و بالمغرب الجهة التي تغرب فيها بحسب الحس، و بما بينهما ما بين الجهتين فيشمل العالم المشهود و يساوي السماوات و الأرض و ما بينهما. فيكون إعادة لمعنى الجواب الأول بتقرير آخر و هو مشتمل على ما اشتمل عليه من نكتة اتصال التدبير و اتحاده فإن للشروق ارتباطا بالغروب و المشرق و المغرب يتحققان طرفين لوسط بينهما، كما أن للسماء أرضا و لهما أمر بينهما و هذا النوع من الاتحاد لا يقبل إلا تدبيرا متصلا واحدا، و كما أن كل أمة حاضرة لها ارتباط وجودي بالأمم الماضية ارتباط الأخلاف بالأسلاف فالنوع واحد و التدبير واحد فالمدبر واحد.
    ↩
  2. . و قد بدل قوله في الجواب الأول: «إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ» من قوله هاهنا: «إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» تعريضا له حيث قال لمن حوله: «أَ لا تَسْتَمِعُونَ» استهزاء به و إهانة له، ثم رماه ثانيا بالجنون و اختلال الكلام فأشار ع بقوله: «إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ» إلى أنهم هم المحرومون من نعمة التعقل و التفقه و لو كانوا يعقلون لفهموا أن جوابه الأول ليس بتكرار غير مفيد و لكفاهم حجة على توحيد الرب و أن القائم بتدبير جميع العالمين من السماوات و الأرض و ما بينهما مدبر واحد لا مدبر سواه و لا رب غيره.
    و قد تبين بما ذكر أن الآية أعني قوله: «رَبُّ الْمَشْرِقِ» إلخ، تقرير آخر لقوله في الجواب الأول: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا» و أنه برهان على وحدة المدبر من طريق وحدة التدبير و في ذلك تعريف لرب العالمين بأنه المدبر الواحد الذي يدل عليه التدبير الواحد في جميع العالمين، نعم البيان الذي يشير إليه هذه الآية أوضح لاشتماله على معنى الشروق و الغروب و كونهما من التدبير ظاهر.
    ↩
  3. . ثم لما كان فرعون ليس غرضه من السؤال الاستكشاف و الاستعلام بل ركب متن اللجاج و العناد فقال: إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ‏ ، اصرارا على ما كان عليه من قوله الاول، يعنى ان مقصودى من سؤال «ما» طلب الماهية و خصوصيته الحقيقية و التعريف بهذه الآثار الخارجية لا يفيد المطلوب، فهذا الّذي يدعى الرسالة مجنون لا يفهم السؤال فضلا عما يجيب عنه فقال موسى عليه السلام: رَبُّ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إِنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ‏ ، فعدل الى طريق اوضح من الثانى، و ذلك لانه اراد بالمشرق طلوع الشمس و ظهور النهار و اراد بالمغرب غروب الشمس و زوال النهار و الامر ظاهر فى ان هذا التدبير المستمر على الوجه العجيب لا يتم الا بفعل مدبر عليم.
    و هذا بعينه طريقة ابراهيم عليه السلام مع نمرود اللعين فانه استدل أولا بالاحياء و الا ماتة و هو الّذي ذكره موسى عليه السلام بقوله‏ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ‏ ، فاجابه نمرود بقوله: أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ‏، فقال: فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ ، و هو الّذي ذكره موسى عليه السلام بقوله رب المشرق و المغرب، و اما قوله: ان كنتم تعقلون، فكأنه قال: ان كنت من العقلاء عرفت انه لا جواب عن سؤالك الا بما ذكرته لانك طلبت تعريف حقيقته و قد ثبت انه لا يمكن تعريف حقيقة الشي‏ء بنفس حقيقته فلم تبق الا ان اعرف حقيقته بآثار حقيقته و قد عرفت حقيقته بآثار حقيقته، فقد ثبت ان كل من كان عاقلا يقطع بانه لا يمكن الجواب عن هذا السؤال الا بما ذكرته.
    ↩

نظرات کاربران

ثبت نظر