رَبّ
درباره کلمه «ربّ» و مادههای «ربب» و «ربو» ذیل آیه ۱۶ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۳۰
الْمَشْرِقِ
درباره ماده «شرق» اختلاف اندکی بین اهل لغت مشاهده میشود:
ابن فارس بر این باور است که اصل واحد در این ماده دلالت دارد بر نورافشاندن (اضاءة) و گشایش (فتح) و تعبیر «شَرَقَت الشّمسُ» در جایی به کار میرود که خورشید طلوع و نورافشانی میکند. وی کاربرد آن در خصوص گوشت قرمز (که شَرْق نامیده میشود)را از این باب میداند که از فرط سرخی گویی نوری بر آن تابیده است و تعبیر «الشّاةُ الشّرقاء» که به گوسفندی میگویند که گوشش را بریده اند از باب همان معنای «فتح» و گشایش میداند (معجم المقاييس اللغة، ج3، ص264۱).
راغب درباره این ماده به همین بسنده کرده که «شَرَقَ» به معنای طلوع کردن و اشراق به معنای روشن و نورانی کردن است (مفردات ألفاظ القرآن، ص451۲).
مرحوم مصطفوی اصل این ماده را عبارت میداند از طلوع همراه با روشن کردن و نورافشانی (اضاءة) و شاهد بر این معنا را کاربرد آن در مقابل «غروب» میداند که به معنای دوری و غیبت است و نیز در مقابل «عشاء» که به معنای تاریکی است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج6، ص44۳).
حسن جبل معنای محوری این ماده را عبارت میداند از طلوع خورشید یا هر ستاره دیگری از دورترین عمق شرقی که گویی آن را میشکافد. وی بعد از اینکه بیان میدارد که در تمام کاربردهای قرآنی همین معنا لحاظ شده تذکر میدهد که دو معنای دیگر هم در این ماده مشاهده میشود که آنها هم به نحوی به همین برمیگردد و البته از نظر ایشان در قرآن به کار نرفته است. یکی در جایی که تعبیر «شَرِقَت الشمس» برای برای نزدیک شدن وقت غروب خورشید به کار میبرند که تأکید دارد حتما فعل آن بر وزن «فَعِلَ» است و میگوید این صیغه یک نحوه معنای مطاوعه و مفعولیت را دارد و از این جهت که طلوع خورشید از عمق شرقی گویی یک نحوه شکافتن آسمان و از عمق به بالا آمدن است وقتی به این صیغه میرود حالت قبول این وضعیت را به خود میگیرد و گویی از بالا به عمق میرود؛ و در همین صیغه است که تعبیر «شَرِقَ لونه» برای کسی که از خجالت یا امر دیگری صورتش سرخ میشود استفاده میگردد. و مورد دوم آن تعبیر «أذن شَرقاء» (گوش شکافخورده) است که وقتی گوش حیوانی را به نحو طولی قطع میکنند به کار میرود و تشریق اللحم شکافتن و تکه تکه کردن گوشت است و از نظر وی به همین مناسبت به ایام خاصی در حج ایام تشریق گویند و همه این معناها هم از همان حالت شکافته شدن افق توسط خورشید در هنگام طلوع اخذ شده است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۱۳۵-1136۴).
این ماده وقتی به باب افعال میرود «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها» (زمر/۱۹) متعدی میشود به معای اینکه چیز دیگری را روشن و نورانی کردن، اعم از اینکه خود آنچه دیگری را نور می دهد نورش از خودش باشد یا صرفا وسیلهای باشد که نور نوری را در دیگری منعکس میکند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج6، ص44۵) از نظر مرحوم مصطفوی همین آیه که ناظر به قیامت کبری است دلالت بر قطع اسباب و علل عادی، و ظهور مالکیت تامه الهی دارد شاهد خوبی است بر اینکه نورافشانی زمین و خورشید در دنیا صرفا واسطه بوده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج6، ص۴۶-47۶). البته کاربرد این کلمه در باب افعال به معنای «وارد شدن در هنگام طلوع آفتاب» هم به کار میرود چنانکه تبعیر «أَشْرَقَ القومُ» شبیه أَصْبَحُوا و أَظْهَرُوا می باشد (و کاربرد آن در باب تفعیل به معنای به سمت شرق یا غرب رفتن است) و از این رو «مُشرِق» در آيات «فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقين» (شعراء/۶۰) و «فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ» (حجر/۷۳) به معنای هنگام صبح است (لسان العرب، ج10، ص175۷) و مرحوم طبرسی هم در همین راستا توضیح داده است که اشراق به معنای دخول در وقت «شروق» (یعنی طلوع و نورافشانی) خورشید است (مجمع البيان، ج7، ص299۸)؛ هرچند در آیه اخیر مرحوم مصطفوی بر این باور است که اشراق در اینجا به معنای قوت و قدرت و نفوذ و تدبیر در امور و انجام کارهایی است که میخواستند انجام دهند، یعنی گویی آیه میفرماید با وجود این قدرت و قوتی که داشتند صیحه ما آنها را گرفت (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج6، ص46۹)؛ هرچند خود ایشان هم هماند راغب ذیل آیه «إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالْعَشِيِّ وَ الْإِشْراق» (ص/18) اظهار داشته که این به معنای وقت اشراق (صبحگاه) است (مفردات ألفاظ القرآن، ص451۱۰؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج6، ص46۱۱).
کلمه «مَشرق» اسم مکان از این ماده است و هر محلی است که طلوعکنندهای از آن ناحیه طلوع کند؛ و به سه نحو مفرد و تثنیه و جمع به کار میرود که مرحوم مصطفوی بر این باور است که هریک از این سه حالت اگر قرینهای نداشته باشد همه موارد دیگر را در برمیگیرد؛ وی البته تذکر میدهد که گاه بر مجموع مشرق و مغرب از باب تغلیب «مشرقَیْن» گفته میشود و البته این احتمال را هم داده است که کلمه «مشرقَیْن» در قرآن اشاره به دو اشراق از دو ستاره مختلف (خورشید و ستارهای دیگر) باشد؛ و در خصوص کاربرد جمع آن (المَشَارِقِ) هم بر این باور است که گاه مقصود از آن تمامی نقاطی است که در هر روز خورشید از آنجا طلوع میکند چنانکه در آیه «أَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا الَّتي بارَكْنا فيها» (اعراف/۱۳۷) مقصود کل نقاط شرقی و غربی زمین است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج6، ص44-۴۵۱۲). اما از نظر راغب دو کلمه «مشرق» و مغرب» وقتی به صورت مفرد میآید «رَبُ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ» (لشعراء/28) اشاره به دو ناحیه شرق و غرب است؛ وقتی به نحو تثنیه میآید: «رَبُ الْمَشْرِقَيْنِ وَ رَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ»(رحمن/17) اشاره به دو محل طلوع و غروب تابستانی و زمستانی است [جایگاه خورشید در افق در این دو زمان بیشترین فاصله را از هم دارد] و وقتی به صورت جمع میآید «بِرَبِ الْمَشارِقِ وَ الْمَغارِبِ» (معارج/40) به اعتبار محل طلوع و غروب آن در هر روز یا محل طلوع و غروب آن در هر فصل است. (که این توضیح ظاهرا برگرفته از حدیثی از امیرالمومنین ع است که در قسمت احادیث خواهد آمد). وی همچنین توضیح داده است که تعبیر «مَكاناً شَرْقِيًّا» (مريم/16) یعنی از ناحیه شرق (مفردات ألفاظ القرآن، ص451۱۳)
کلمه «شرقیْ» به معنای منسوب به شرق است یعنی مکانی که در سمت مشرق است: «يُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» (نور/۳۵)، «وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ مَرْيَمَ إِذِ انْتَبَذَتْ مِنْ أَهْلِها مَكاناً شَرْقِيًّا» (مریم/16) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج6، ص۴۵۱۴).
ماده «شرق» و مشتقات آن ۱۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است؛ که اگر کلمه ««أَشْرَقَتِ» را کنار بگذاریم ۱۶ مورد دیگر، همگی ناظر به جهت مشرق و زمان صبح (که خورشید از شرق طلوع میکند) است.
الْمَغْرِب
ماده «غرب» در معانی بسیار متکثری به کار رفته است تا حدی که برخی همچون ابن فارس اظهار داشتهاند که اگرچه این کاربردها متجانساند اما نمیتوان یک معنای واحد قیاسی برای همه یافت (معجم المقاييس اللغة، ج4، ص420-۴۲۱۱۵).
راغب هم فقط به چند کاربرد قرآنی این کلمه اشاره کرده و ظاهرا کوشیده با تأکید بر کاربرد آن در کلمه «غروب» خورشید، یک وجه جمعی بین آنها بیابد. وی «غَرْب» [و به تبع آن «غروب» و «مغرب»] را به معنای غیب شدن خورشید دانسته؛ و گفته است که به هر چیزی که از هم دور باشند و نیز هر چیزی که در جنس خودش نظیری نداشته باشد «غریب» گویند و بر این باور است که حدیث نبوی «بَدَأَ الْإِسْلَامُ غَرِيباً وَ سَيَعُودُ كَمَا بَدَأَ» به همین معنا اشاره دارد و وجه تسمیه علما به «غرباء» این است که در میان جاهلان اندکاند. وی وجه تسمیه کلاغ به «غراب» (فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ ... مِثْلَ هذَا الْغُرابِ؛ مائده/۳۱) این است که همواره در حرکت فاصله خودش را [از انسانها] حفظ میکند [ظاهرا کلاغ ضرب المثل دوری کردن و برحذر بودن است] و «مُغْرِب» به مژههای سفید میگویند گویی چشم چنین شخصی در مژههایش غروب کرده است و «غرابیب» در آیه «وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابيبُ سُودٌ» [فاطر/ 27) جمع «غربیب» است که از سیاهی به کلاغ (غراب) تشبیه شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص604۱۶). درباره غرابیب و ترکیب «غرابیب سود» ذیل آیه مربوطه توضیح بیشتری داده شد (جلسه۷۲۷ https://yekaye.ir/al-fater-35-27/. در اینجا فقط میافزاییم که مرحوم مصطفوی تحلیل دیگری از این کلمه دارد که در ادامه خواهد آمد.)
اما مرحوم مصطفوی و حسن جبل کوشیدهاند معنای واحدی برای همه این کاربردها بیابند. مرحوم مصطفوی که تقریبا مبنای راغب را ادامه داده، اصل واحد در این ماده را «أفول» کردن و در مقابل «شروق» (که طلوع همراه با نورافشانی است) دانسته و توضیح داده که غروب، همان افول کردن همراه با غایب شدنی است که در آن آثار محسوس و معقول منقطع میگردد؛ و از نظر وی این معنا هم در مورد غروب خورشید و هم در مورد غایب شدن کسی از وطن خود و غریب ماندنش صدق می کند و کوشیده بقیه کاربردهای این ماده را هم به نحوی به همین برگرداند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج7، ص202۱۷). از نظر وی تفاوت ماده «غرب» با مادههای «غیب» و «أفل» و «بعد» در این است که:
غیبت اعم از این است که اصالتا باشد یا بعد از ظهور؛
افول دلالت بر حدوث غیبت بعد از حضور و ظهور دارد و اینکه چیزی ورای چیز دیگر غایب شود.
غروب غیبت چیزی از ظهور است همراه با انقطاع آثار مشاهدهپذیر آن؛
و «بُعد» حصول فاصله است، مکانی باشد یا زمانی، ابتداءا باشد یا حادث شده باشد، از طریق غایب شدن باشد یا به نحو دیگر. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج7، ص203۱۸).
وی همچنین مبتنی بر تحلیلی که ارائه کرد درباره کلمه «غرابیب» تحلیل متفاوتی دارد. از نظر وی، مفرد این کلمه یعنی «غِربیب» به خاطر وجود دو کسره و حرف یاء، دلالت بر انخفاض شدیدتر و افولی مستمر همراه با خفاء و غیبت و ظلمت دارد و لذا این کلمه نه به معنای سیاهی مطلق است و نه سیاهی از اوصاف آن است، و لذاست که متصف به «أسود» شده چنانکه به صفات دیگر هم میتواند متصف شود و غربیب اسود را نوعی انگور و مقصود از آن در آیه را آنچه از مواد کدر دانسته است که در کوه تکون مییابد و غیب میشود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج7، ص205۱۹). با این حال، در کمال تعجب در تفسیر خود «غرابیب» را جمع «غراب» به معنای کلاغ دانسته و عبارت «غرابیب سود» را را به «کلاغهای سیاهرنگ» ترجمه کرده است (تفسير روشن، ج15، ص88۲۰).
اما حسن جبل، که توضیح این کلمه را از کاربرد آن در کلمه «غَرَب» به معنای دلو بزرگی که از پوست گاو درست میشود شروع کرده، معنای محوری این ماده را ریخته شدن به «مقر» یا «مغار»ی از مسافتی با سنگینی یا قوت» دانسته۲۱ (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۵۷۰). وی غروب خورشید را از باب تشبیه به ریخته شدن آن از افق و غایب شدن در زیر آن دانسته است که در آیه «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ في عَيْنٍ حَمِئَةٍ» (کهف/۸۶) بر همین معنا استفاده شده و بیان میدارد که فعل «غَرَبَ» (وَ تَرَى الشَّمْسَ إِذا طَلَعَتْ تَتَزاوَرُ عَنْ كَهْفِهِمْ ذاتَ الْيَمينِ وَ إِذا غَرَبَتْ تَقْرِضُهُمْ ذاتَ الشِّمال؛ کهف/۱۷) و مصدر آن (غروب): «سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ» (ق/39) برای خورشید به کار میرود و کلمه «مغرب» هم به معنای سمت غروب است.
قبلا درباره کاربرد مفرد و تثنیه و جمع دو کلمه «مغرب» و «مشرق» ذیل ماده «شرق» (ذیل همین آیه) توضیحی از راغب گذشت. حسن جبل از ابن عباس نقل کرده عرب تصورش بر این بوده که خورشید هر روز مشرق و مغربی دارد (یعنی از یک نقطه خاص طلوع از نقطه خاص دیگری غروب میکند غیر از نقطه طلوع و غروب روز قبل، (که تصور درستی است] و در تثنیه هم بلندترین نقطه طلوع آن در روزهای طولانی تابستان و کوتاهترین نقطه آن در روزهای کوتاه زمستانی مد نظر است (همان، ص۱۵۷۱).
ماده «غرب» و مشتقات آن ۱۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است، که اگر دو کلمه «غراب» و «غرابیب» را کنار بگذاریم بقیه ۱۶ کاربرد این ماده همگی ناظر به جهت مغرب و زمان غروب (که خورشید در مغرب غروب میکند) است.
در واقع، با اینکه تعداد کاربردهای دو ماده «شرق» و «غرب» با هم تفاوت دارد، اما تعداد کاربردهای این دو ماده در معنای مربوط به مشرق و طلوع خورشید، و مغرب و غروب خورشید برابر است.
تَعْقِلُونَ
قبلا بیان شد که درباره ماده «عقل» راغب اصفهانی بر این باور است که اصل این ماده بر «امساک» و بازداشتن و ممانعت دلالت دارد، چنانکه به پایبند شتر «عقال» گویند، یا وقتی خانمی موهایش را روی سرش میبندد از تعبیر «عَقَلَتِ المرأة شعرها» استفاده میکنند، یا برای نگه داشتن و حفظ زبان از سخنان ناروا، تعبیر «عقل لسانه» به کار برده میشود؛ یا به دژ و حصن «مَعقَل» گویند؛ و عقل (به معنای قوه تشخیص) هم چون انسان را از کارهای بد بازمیدارد چنین نامیده شده است.
اما چنانکه عسگری تذکر داده شاید بتوان گفت دلالت این ماده بیشتر بر معنای «حبس» و «حصر» است تا «منع»؛ که این معنا نهتنها مصادیق فوق را توضیح میدهد بلکه وجه ترجیحش این است که هم تبیین میکند که چرا این ماده در مورد خداوند به کار نمیرود (زیرا در این معنا عاقل کسی است که معلوماتش در حصر اوست که از او فرار نکند و معقول هم آن علمی است که انسان آن را حصر کرده و در اختیار دارد؛ یعنی عقل برای علمی به کار میرود که با نوعی حصر و حبس و محدودیت همراه است و به این معنا (چه «عاقل» و چه «معقول») در مورد خداوند معنی ندارد؛ در حالی که اگر صرفا به معنای منع و حفظ بود کاربردش در مورد خداوند صحیح میبود [چنانکه در اسماء الله هم «مانع» وجو دارد و هم «حافظ»؛ر.ک: دعای جوشن کبیر]؛ و هم کاربرد آن در خصوص انسان در بهشت توجیه پیدا میکند (زیرا که دیگر کار زشتی وجود ندارد که عقل بخواهد ما را از آن بازدارد)؛ و وقتی هم میگویند بچه عاقل شد یعنی به حدی از درک معارف رسید که وی را از حد وحصر بچگی بیرون میآورد؛ و از همه مهمتر این را توجیه میکند که چرا نه فقط به قوه ادراککننده، بلکه به خود معارف (از این جهت که توسط قوه ادراکی انسان محصور و محدود شدهاند) هم عقل اطلاق میشود؛ و این نکته اخیر مطلبی است که مورد تأکید راغب نیز هست؛ چنانکه وی اساسا بحث از این ماده را با دو کاربرد آن در خصوص قوه عاقله و علمی که محصول این قوه است آغاز میکند و شواهد متعددی از کاربرد دومی میآورد و حتی بر این باور است که هرجا در قرآن شاهد مذمت کفار به خاطر نداشتن عقل هستیم، این معنای دوم مد نظر است.
و این معنای «حبس» معنایی است که امثال ابنفارس و حسن جبل نیز با آن همراهی کردهاند: ابنفارس پس از اینکه به تنوع کلمات ساخته شده از این ماده اشاره میکند، بیان میدارد که عمده این کلمات دلالت دارد بر محبوس شدن در چیزی، ویا هر چیزی که شبیه به حبس است؛ مانند خود عقل که حبس کننده انسان از سخن و فعل مذموم است؛ یا حسن جبل اصل این ماده را به معنای «قرار گرفتن در دل یک حصار محبوسکنندهای به نحوی که نگذارد چیزی از آن بیرون رود یا ضایع شود» معرفی کرده است.
البته مرحوم مصطفوی اصل این ماده را تشخیص صلاح و فساد در جریان زندگی مادی و معنوی و سپس نگهداری خویشتن و حبس کردن نفس بر آن دانسته؛ و امساک و تدبر و حسن فهم و ادراک و منزجر شدن و … را از لوازم آن دانسته و سعی کرده کلماتی مانند عقال شتر و … را نیز با همین معنا توجیه کند.
کلمه عقل به کلماتی مانند «علم» و «أرب» و «لبّ» و «نهی» و «حجی» و «ذهن» نزدیک است، که در همانجا درباره تفاوت اینها به تفصیل نکاتی بیان شد.
جلسه ۱۰۶۹ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-04/