سوره الشعراء - آیه 24

۱۲۳۸) سوره شعراء (۲۶) آیه ۲۴ قـاٰلَ رَبُّ السَّمٰوٰت وَالْاَرْضِ وَ ماٰ بَیْنَهُماٰ اِنْ کُـنْتُمْ مُوقِنٖینَ ۳ صفر ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۵/۲۷

گفت: ربّ [/ پروردگار] آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است اگر بنای بر این داشته باشید که اهل یقین باشید.

إن كُنتُم / أَن كُنتُم

در اغلب قراءات به صورت «إن كُنتُم» قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات اربعة عشر (ابن محیصن) و برخی غیرمعروف دیگر (مطوعی) با همزه مفتوح و به صورت «أَن كُنتُم» قرائت شده است.

معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۸۱


  1. . . قراءة الجماعة «إن كنتم...» بكسر الهمزة.
    وقرأ ابن محيصن والمطوعي «أن كنتم...» بفتح الهمزة.
    ↩

رَبِّ

درباره کلمه «ربّ» و ماده‌های «ربب» و «ربو» ذیل آیه ۱۶ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۳۰ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-016/

السَّماواتِ

درباره ماده «سمو» و کلمه «سماء» قبلا ذیل آیه ۴ توضیح داده شد.

الْأَرْض‏

درباره ماده «أرض»‌ قبلا ذیل آیه 7 توضیح داده شد.

مُوقِنينَ

قبلا بیان شد که اغلب ماده «یقن» و کلمه «یقین» را ناظر به معنای علم دانسته‌اند علمی فوق معرفت و درایت و امثال آن؛ چنانکه برخی اشاره کرده‌اند که این ماده به معنای زایل شدن شک و محقق شدن یک امر است، ویا گفته‌اند علم ثابت در انسان است به نحوی که شک در آن راه نیابد و در آن سکون و طمانینه باشد. اما برخی معنای این کلمه را عامتر دیده و گفته‌اند که معنای محوری آن «ثبوت چیزی و استقرار آن در مکانش است به نحوی که محفوظ بماند» چنانکه وقتی آبی که در جایی ساکن شود و زیر آن نمایان گردد تعبیر «یقن الماء» را به کار می‌برند ویا برای دختر خانمی که در پس پرده و مصون از دسترسی غیر باشد تعبیر «موقونة» به کار می‌رود و یقین به معنای علم هم آن است که یک سکون و ثباتی در نفس به همراه می‌آورد و در واقع به رسوخ علم به نحوی کاملا محکم و قوی در دل ویا در اعماق وجود آدمی «یقین» گفته می‌شود. و البته برخی با توجه به کاربرد دو کلمه «ایگونا» در زبان لاتین و «ایقونا» در زبان آرامی به همین معنای «یقین» احتمال اینکه اصل این ماده از این زبانها وارد زبان عربی شده باشد را منتفی ندانسته اند؛ که البته با قرار گرفتن در وزن «فعیل» بر ثبات آن تاکید شده است.

کاربرد این ماده ظاهرا بیش از همه در باب افعال رایج است و البته در حالت ثلاثی مجرد (يَقِنَ يَيْقَنُ) و نیز ابواب تفعل و استفعال هم به کار رفته و بسیاری از اهل لغت تفاوتی بین این کاربردهای مختلف نگذاشته‌اند و البته در قرآن کریم فقط باب افعال و استفعال این ماده به کار رفته که برخی در تفاوت این دو گفته‌اند: در «ایقان» نسبت و قیام فعل به فاعل موضوعیت دارد نه خود وقوع: «قَدْ بَيَّنَّا الْآياتِ لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ» (بقره/118) «أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ» (نمل/82) «وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ‏» (ذاریات/20) «رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ» (سجده/۱۲)؛ اما استیقان دلالت بر میل و طلب حصول یقین دارد؛ که این نکته اخیر اگرچه اقتضای باب استفعال است و در مواردی می‌توان این را قبول کرد مانند: «وَ ما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاَّ فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا لِيَسْتَيْقِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ يَزْدادَ الَّذينَ آمَنُوا إيمانا» (مدثر/۳۱) و حتی در مواردی می‌تواند معنای لطیفی را القا کند: «وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا» (نمل/14) اما به نظر می‌رسد در برخی موارد به نظر می‌رسد شاید نکته دیگری دخیل بوده و این توجیه چندان قابل قبول نیست: «وَ إِذا قِيلَ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ السَّاعَةُ لا رَيْبَ فِيها قُلْتُمْ ما نَدْرِي مَا السَّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ» (جاثیه/32) و شاید حق با برخی از اهل مفسران لغت‌شناس باشد که بر این باورند که تفاوت «ایقان» و «استیقان»‌ [فقط] در ابلغ بودن استیقان است.

تفاوت کلمه «یقین» با کلمات مشابه مانند «عِلم» و «معرفت» و «شعور» و «عقل» و «فطنة» و «فهم» و «فقه» و «بصیرت» و «درایت» و «اعتقاد» و «حفظ» و «ذکر» و «خبر» و «رویت» و «تبیین» و «شهود» قبلا در بحث از ماده «علم» بیان شد (که ذیل آیه ۳۴ همین سوره خواهد آمد)؛ در اینجا فقط یادآوری می‌کنیم که در تفاوت «علم» با «یقین» گفته‌اند که علم اعتقاد به چیزی در حد اعتماد کردن است؛ اما یقین آن است که نفس آرام بگیرد و دل انسان خنک شود (لذا تعبیر «بَرد الیقین: خنکی یقین» رایج است)؛ در واقع یقین جایی است که با سکون و طمانینه قلبی همراه باشد و به همین جهت است که خداوند به یقین متصف نمی‌شود؛ به تعبیر دیگر یقین نقطه مقابل شک است و «موقن» به کسی گویند که با رسیدن به علم از حیرت شک بیرون آید؛ و به همین جهت که با آمدن علم شک رفع می‌شود به علم یقین می‌گویند.

جلسه ۱۰۶۲ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-95/

۱) از هشام بن حکم روایت است که امام صادق (ع) به آن زندیق - وقتی از ایشان پرسید «او چیست؟» - فرمودند:

«او چیزی است برخلاف [همۀ] چیزها. منظور من از این سخن، اثبات یک معنا [= یک حقیقت] است، و اینکه او چیزی است به حقیقتِ «شیئّت»؛ با این تفاوت که نه جسم است و نه صورت، نه حس می‌شود و نه لمس می‌گردد، و با حواس پنجگانه درک نمی‌شود. اوهام او را درک نمی‌کنند، روزگاران از او نمی‌کاهند، و زمان‌ها دگرگونش نمی‌سازند.»

سوال‌کننده گفت: «پس می‌گویی او شنوا و بیناست؟»

فرمودند: «او شنوا و بیناست؛ شنوا بدون اندامِ شنوایی، و بینا بدون ابزار [چشم]. بلکه با خودِ خویش می‌شنود و با خودِ خویش می‌بیند. این که می‌گویم او شنواست - با خودش می‌شنود - و بیناست - با خودش می‌بیند - به این معنا نیست که [گویا] او یک چیز است و «نفس» [= خود] چیزی دیگر؛ بلکه خواستم با این عبارت، [مقصودِ] خود را بیان کنم چون از من پرسیده شد، و به تو بفهمانم چون پرسشگر بودی. پس می‌گویم او با تمامِ خود شنواست، نه اینکه «تمام» به معنای داشتن اجزا باشد. ولی خواستم تو را بفهمانم و از خودم عبارت‌پردازی کنم؛ و در این [سخن] مرجع من چیزی جز این نیست که او شنوا، بینا، دانا و آگاه است، بی‌آنکه در ذات و یا در معنا اختلافی باشد [ظاهرا یعنی صفاتش عین ذات اوست].»

پرسشگر گفت: «پس او چیست؟»

امام صادق (ع) فرمود: «او پروردگار است، او معبود است، او خداست. و [منظورِ] من از گفتن «الله» اثباتِ این حروف الف و لام و هاء نیست، نه را و بایی [= نه حروف لفظ «ربّ»]. بلکه این بازگشت می‌کند به یک معنا و چیزی که آفرینندۀ چیزها و سازندۀ آنهاست و وصف شده‌ی با این حروف است. و او همان امر مورد نظری است که به آن «الله» و «رحمن» و «رحیم» و «عزیز» و مانند آن از نام‌هایش نامیده شده؛ و اوست معبود عز و جل.»

الكافي، ج‏1، ص83-84

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ الْعَبَّاسِ بْنِ عَمْرٍو الْفُقَيْمِيِّ عَنْ هِشَامِ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ لِلزِّنْدِيقِ حِينَ سَأَلَهُ: مَا هُوَ؟

قَالَ: هُوَ شَيْ‏ءٌ بِخِلَافِ الْأَشْيَاءِ ارْجِعْ بِقَوْلِي إِلَى إِثْبَاتِ مَعْنًى وَ أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ بِحَقِيقَةِ الشَّيْئِيَّةِ غَيْرَ أَنَّهُ لَا جِسْمٌ وَ لَا صُورَةٌ وَ لَا يُحَسُّ وَ لَا يُجَسُّ وَ لَا يُدْرَكُ بِالْحَوَاسِّ الْخَمْسِ لَا تُدْرِكُهُ الْأَوْهَامُ وَ لَا تَنْقُصُهُ الدُّهُورُ وَ لَا تُغَيِّرُهُ الْأَزْمَانُ.

فَقَالَ لَهُ السَّائِلُ فَتَقُولُ: إِنَّهُ سَمِيعٌ بَصِيرٌ؟

قَالَ: هُوَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ سَمِيعٌ بِغَيْرِ جَارِحَةٍ وَ بَصِيرٌ بِغَيْرِ آلَةٍ بَلْ يَسْمَعُ بِنَفْسِهِ وَ يُبْصِرُ بِنَفْسِهِ لَيْسَ قَوْلِي إِنَّهُ سَمِيعٌ يَسْمَعُ بِنَفْسِهِ وَ بَصِيرٌ يُبْصِرُ بِنَفْسِهِ أَنَّهُ شَيْ‏ءٌ وَ النَّفْسُ شَيْ‏ءٌ آخَرُ وَ لَكِنْ أَرَدْتُ عِبَارَةً عَنْ نَفْسِي‏ إِذْ كُنْتُ مَسْئُولًا وَ إِفْهَاماً لَكَ إِذْ كُنْتَ سَائِلًا فَأَقُولُ إِنَّهُ سَمِيعٌ بِكُلِّهِ لَا أَنَّ الْكُلَّ مِنْهُ لَهُ بَعْضٌ وَ لَكِنِّي أَرَدْتُ إِفْهَامَكَ وَ التَّعْبِيرُ عَنْ نَفْسِي وَ لَيْسَ مَرْجِعِي فِي ذَلِكَ إِلَّا إِلَى أَنَّهُ السَّمِيعُ‏ الْبَصِيرُ الْعَالِمُ الْخَبِيرُ بِلَا اخْتِلَافِ الذَّاتِ وَ لَا اخْتِلَافِ الْمَعْنَى.

قَالَ لَهُ السَّائِلُ: فَمَا هُوَ؟

قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع: هُوَ الرَّبُ‏ وَ هُوَ الْمَعْبُودُ وَ هُوَ اللَّهُ وَ لَيْسَ قَوْلِي اللَّهُ إِثْبَاتَ هَذِهِ الْحُرُوفِ أَلِفٍ وَ لَامٍ وَ هَاءٍ وَ لَا رَاءٍ وَ لَا بَاءٍ وَ لَكِنِ ارْجِعْ إِلَى‏ مَعْنًى وَ شَيْ‏ءٍ خَالِقِ الْأَشْيَاءِ وَ صَانِعِهَا وَ نَعْتِ هَذِهِ الْحُرُوفِ وَ هُوَ الْمَعْنَى سُمِّيَ بِهِ اللَّهُ وَ الرَّحْمَنُ وَ الرَّحِيمُ وَ الْعَزِيزُ وَ أَشْبَاهُ ذَلِكَ مِنْ أَسْمَائِهِ وَ هُوَ الْمَعْبُودُ جَلَّ وَ عَزَّ.

بقیه این حدیث ذیل آیات ۲۵ و ۲۷ خواهد آمد. ضمنا شیخ صدوق کل این گفتگو را به نحو بسیار تفصیلی‌تر آورده است؛ ر.ک: التوحيد (للصدوق)، ص243-۲۵۰

۲) در فرازی از سفارش‌هایی که امام باقر (ع) به جابر بن یزید جعفی داشته آمده است:

«پس ای جابر، آنچه را از دین خدا و حکمتش به تو سپردم، حفظ کن. و مواظب خودت باش، و بنگر که خدا در زندگی‌ات نزد تو چه جایگاهی دارد؛ که این عهد همان گونه خواهد بود نزد او برای تو در بازگشتت [به سوی او].

تحف العقول، ص287

و روي عن الإمام الباقر ع فی وصيته ع لجابر بن يزيد الجعفي:‏

... فَاحْفَظْ يَا جَابِرُ مَا أَسْتَوْدِعُكَ مِنْ دِينِ اللَّهِ وَ حِكْمَتِهِ وَ انْصَحْ لِنَفْسِكَ وَ انْظُرْ مَا اللَّهُ عِنْدَكَ فِي حَيَاتِكَ فَكَذَلِكَ يَكُونُ لَكَ الْعَهْدُ عِنْدَهُ فِي مَرْجِعِك‏ ...

۳) امیرالمومنین ع در فرازی از خطبه‌ای فرمودند:

«سپاس خدایی را که ستایش‌گران به مدح او نمی‌رسند، و شمارندگان نعمت‌هایش را برنمی‌شمارند، و کوشندگان حق او را ادا نمی‌کنند. خدایی که بلندیِ همّت‌ها به او دست نمی‌یابد و ژرفای خردها به او نمی‌رسد. خدایی که برای صفت او حدّی محدود نیست، و نه وصفی موجود، و نه زمانی معین، و نه مدّتی هرچند طولانی. آفریدگان را با قدرت خود آفرید...»

نهج البلاغة، خطبه۱؛ الإحتجاج (للطبرسي)، ج‏1، ص۱۹۸-199

و من خطبة له ع

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ الْقَائِلُونَ وَ لَا يُحْصِي نَعْمَاءَهُ الْعَادُّونَ وَ لَا يُؤَدِّي حَقَّهُ الْمُجْتَهِدُونَ الَّذِي لَا يُدْرِكُهُ بُعْدُ الْهِمَمِ وَ لَا يَنَالُهُ غَوْصُ الْفِطَنِ الَّذِي لَيْسَ لِصِفَتِهِ حَدٌّ مَحْدُودٌ وَ لَا نَعْتٌ مَوْجُودٌ وَ لَا وَقْتٌ مَعْدُودٌ وَ لَا أَجَلٌ مَمْدُودٌ فَطَرَ الْخَلَائِقَ بِقُدْرَتِهِ ...

۴) ابواسحاق سبیعی از حارث اعور روایت است که امیرالمؤمنین علی (ع) پس از نماز عصر خطبه‌ای خواند. مردم از حُسن توصیف او و آنچه از تعظیم خداوند جل جلاله یاد کرد، شگفت‌زده شدند.

ابواسحاق می‌گوید: به حارث گفتم: «آیا آن را حفظ نکردی؟» گفت: «آن را نوشته‌ام.» و آن را از روی نوشته‌اش برای ما املا کرد:

«حمد و سپاس خدایی را که نمی‌میرد و شگفتی‌هایش پایان نمی‌گیرد، زیرا او هر روز در کاری است از پدید آوردنِ نوآفریده‌ای...

خدایی که در نهان‌ترین امور نهفته است و در عقل‌ها آشکار می‌گردد، به واسطۀ آنچه در آفرینش او از نشانه‌های تدبیر دیده می‌شود؛ خدایی که از پیامبران درباره‌اش پرسیده شد، ولی او را به حدّی یا به جزئی وصف نکردند، بلکه او را به افعالش وصف نمودند و با آیات و نشانه‌هایش بر [وجود] او راهنمایی کردند. خردِ اندیشمندان را انکار او نرسد، زیرا آن کس که آسمان‌ها و زمین و آنچه در آنها و میان آنهاست آفرینشِ اوست و او خود سازندۀ آنهاست، پس قدرتش را هیچ دفع‌کننده‌ای نیست...»

الكافي، ج‏1، ص141

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ النَّضْرِ وَ غَيْرِهِ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ عَمْرِو بْنِ ثَابِتٍ عَنْ رَجُلٍ سَمَّاهُ عَنْ أَبِي إِسْحَاقَ السَّبِيعِيِّ عَنِ الْحَارِثِ الْأَعْوَرِ قَالَ:

خَطَبَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع خُطْبَةً بَعْدَ الْعَصْرِ فَعَجِبَ النَّاسُ مِنْ حُسْنِ صِفَتِهِ وَ مَا ذَكَرَهُ مِنْ تَعْظِيمِ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ.

قَالَ أَبُو إِسْحَاقَ: فَقُلْتُ لِلْحَارِثِ: أَ وَ مَا حَفِظْتَهَا؟ قَالَ: قَدْ كَتَبْتُهَا فَأَمْلَاهَا عَلَيْنَا مِنْ كِتَابِهِ:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَا يَمُوتُ وَ لَا تَنْقَضِي عَجَائِبُهُ لِأَنَّهُ كُلَّ يَوْمٍ فِي شَأْنٍ مِنْ إِحْدَاثِ بَدِيعٍ ...۱

الَّذِي بَطَنَ مِنْ خَفِيَّاتِ الْأُمُورِ وَ ظَهَرَ فِي الْعُقُولِ بِمَا يُرَى فِي خَلْقِهِ مِنْ عَلَامَاتِ التَّدْبِيرِ؛

الَّذِي سُئِلَتِ الْأَنْبِيَاءُ عَنْهُ فَلَمْ‏ تَصِفْهُ‏ بِحَدٍّ وَ لَا بِبَعْضٍ، بَلْ وَصَفَتْهُ بِفِعَالِهِ وَ دَلَّتْ عَلَيْهِ بِآيَاتِهِ.

لَا تَسْتَطِيعُ عُقُولُ الْمُتَفَكِّرِينَ جَحْدَهُ لِأَنَّ مَنْ كَانَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ فِطْرَتَهُ وَ مَا فِيهِنَّ وَ مَا بَيْنَهُنَّ وَ هُوَ الصَّانِعُ لَهُنَّ فَلَا مَدْفَعَ لِقُدْرَتِهِ...۲


  1. . لَمْ يَكُنِ الَّذِي‏ لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ فِي الْعِزِّ مُشَارَكاً وَ لَمْ يُولَدْ فَيَكُونَ مَوْرُوثاً هَالِكاً وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْهِ الْأَوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ شَبَحاً مَاثِلًا وَ لَمْ تُدْرِكْهُ الْأَبْصَارُ فَيَكُونَ بَعْدَ انْتِقَالِهَا حَائِلًا الَّذِي لَيْسَتْ فِي أَوَّلِيَّتِهِ نِهَايَةٌ وَ لَا لآِخِرِيَّتِهِ حَدٌّ وَ لَا غَايَةٌ الَّذِي لَمْ يَسْبِقْهُ وَقْتٌ وَ لَمْ يَتَقَدَّمْهُ زَمَانٌ وَ لَا يَتَعَاوَرُهُ زِيَادَةٌ وَ لَا نُقْصَانٌ وَ لَا يُوصَفُ بِأَيْنٍ وَ لَا بِمَ‏ وَ لَا مَكَانٍ↩
  2. . الَّذِي نَأَى مِنَ الْخَلْقِ فَلَا شَيْ‏ءَ كَمِثْلِهِ الَّذِي خَلَقَ خَلْقَهُ لِعِبَادَتِهِ وَ أَقْدَرَهُمْ عَلَى طَاعَتِهِ بِمَا جَعَلَ فِيهِمْ وَ قَطَعَ عُذْرَهُمْ بِالْحُجَجِ فَعَنْ بَيِّنَةٍ هَلَكَ مَنْ هَلَكَ وَ بِمَنِّهِ نَجَا مَنْ نَجَا وَ لِلَّهِ الْفَضْلُ مُبْدِئاً وَ مُعِيداً ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ وَ لَهُ الْحَمْدُ افْتَتَحَ الْحَمْدَ لِنَفْسِهِ وَ خَتَمَ أَمْرَ الدُّنْيَا وَ مَحَلَّ الْآخِرَةِ بِالْحَمْدِ لِنَفْسِهِ فَقَالَ «وَ قَضَى‏ بَيْنَهُمْ‏ بِالْحَقِ‏ وَ قِيلَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ‏» الْحَمْدُ لِلَّهِ اللَّابِسِ الْكِبْرِيَاءِ بِلَا تَجْسِيدٍ وَ الْمُرْتَدِي بِالْجَلَالِ بِلَا تَمْثِيلٍ وَ الْمُسْتَوِي عَلَى الْعَرْشِ بِغَيْرِ زَوَالٍ وَ الْمُتَعَالِي عَلَى الْخَلْقِ بِلَا تَبَاعُدٍ مِنْهُمْ وَ لَا مُلَامَسَةٍ مِنْهُ لَهُمْ لَيْسَ لَهُ حَدٌّ يُنْتَهَى إِلَى حَدِّهِ وَ لَا لَهُ مِثْلٌ فَيُعْرَفَ بِمِثْلِهِ ذَلَّ مَنْ تَجَبَّرَ غَيْرَهُ وَ صَغُرَ مَنْ تَكَبَّرَ دُونَهُ وَ تَوَاضَعَتِ الْأَشْيَاءُ لِعَظَمَتِهِ وَ انْقَادَتْ لِسُلْطَانِهِ وَ عِزَّتِهِ وَ كَلَّتْ عَنْ إِدْرَاكِهِ طُرُوفُ الْعُيُونِ وَ قَصُرَتْ دُونَ بُلُوغِ صِفَتِهِ أَوْهَامُ الْخَلَائِقِ الْأَوَّلِ قَبْلَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا قَبْلَ لَهُ وَ الْآخِرِ بَعْدَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَ لَا بَعْدَ لَهُ الظَّاهِرِ عَلَى كُلِّ شَيْ‏ءٍ بِالْقَهْرِ لَهُ وَ الْمُشَاهِدِ لِجَمِيعِ الْأَمَاكِنِ بِلَا انْتِقَالٍ إِلَيْهَا لَا تَلْمِسُهُ لَامِسَةٌ وَ لَا تُحِسُّهُ حَاسَّةٌ «هُوَ الَّذِي فِي السَّماءِ إِلهٌ‏ وَ فِي الْأَرْضِ إِلهٌ‏ »وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْعَلِيمُ‏ أَتْقَنَ مَا أَرَادَ مِنْ خَلْقِهِ مِنَ الْأَشْبَاحِ كُلِّهَا لَا بِمِثَالٍ سَبَقَ إِلَيْهِ وَ لَا لُغُوبٍ‏ دَخَلَ عَلَيْهِ فِي خَلْقِ مَا خَلَقَ لَدَيْهِ ابْتَدَأَ مَا أَرَادَ ابْتِدَاءَهُ وَ أَنْشَأَ مَا أَرَادَ إِنْشَاءَهُ عَلَى مَا أَرَادَ مِنَ الثَّقَلَيْنِ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لِيَعْرِفُوا بِذَلِكَ رُبُوبِيَّتَهُ وَ تَمَكَّنَ فِيهِمْ طَاعَتُهُ نَحْمَدُهُ بِجَمِيعِ مَحَامِدِهِ كُلِّهَا عَلَى جَمِيعِ نَعْمَائِهِ كُلِّهَا وَ نَسْتَهْدِيهِ لِمَرَاشِدِ أُمُورِنَا وَ نَعُوذُ بِهِ مِنْ سَيِّئَاتِ أَعْمَالِنَا وَ نَسْتَغْفِرُهُ لِلذُّنُوبِ الَّتِي سَبَقَتْ مِنَّا وَ نَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ بَعَثَهُ بِالْحَقِّ نَبِيّاً دَالًّا عَلَيْهِ وَ هَادِياً إِلَيْهِ فَهَدَى بِهِ مِنَ الضَّلَالَةِ وَ اسْتَنْقَذَنَا بِهِ مِنَ الْجَهَالَةِ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً وَ نَالَ ثَوَاباً جَزِيلًا وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً وَ اسْتَحَقَّ عَذَاباً أَلِيماً فَأَنْجِعُوا بِمَا يَحِقُّ عَلَيْكُمْ مِنَ السَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ وَ إِخْلَاصِ النَّصِيحَةِ وَ حُسْنِ الْمُؤَازَرَةِ وَ أَعِينُوا عَلَى أَنْفُسِكُمْ بِلُزُومِ الطَّرِيقَةِ الْمُسْتَقِيمَةِ وَ هَجْرِ الْأُمُورِ الْمَكْرُوهَةِ وَ تعاطوا الحق بينكم و تعاونوا به دوني و خذوا على يد الظالم السفيه و مروا بالمعروف و انهوا عن المنكر و اعرفوا لذوي الفضل فضلهم عصمنا الله و إياكم بالهدى و ثبتنا و إياكم على التقوى وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِي وَ لَكُمْ.↩

۱) «قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنين‏»

فرعون پرسید «رب العالمین چیست؟» حضرت موسی ع پاسخ داد: رب آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است.

در واقع، به نظر می‌رسد وقتی فرعون از «ما: چیست» به جای «مَن: کیست» استفاده کرد هم سوال را ناظر به چیستی خداوند قرار داد و هم به نحوی غیرمستقیم خواست به نامعقول و پوچ و بی‌معنا بودن تعبیر رب العالمین اشاره کند (به‌ویژه که در تلقی بت‌پرستان، امور مختلف نیازمند رب‌های مختلف هستند و یک رب نمی‌تواند همه امور عالم را ربوبیت کند).

به نظر می‌رسد حضرت موسی ع هر دو را به نحو بسیار غافلگیرکننده‌ای پاسخ داد. او بر همان موضع اول خود اصرار کرد، بدین معنا که با تعبیر «پروردگار آسمانها و زمین و هرچه بین آن دو است» گویی می‌خواهد بگوید او پروردگاری واحد برای همه چیز است؛ و با این اصرار بر اینکه خداوند واحدی رب همه چیز است، به طور غیرمستقیم خواست نشان دهد که سوال از چیستی و کیفیت در مورد چنین خدایی بی‌معناست.

نکته تخصصی خداشناسی: عدم امکان بیان چیستی و چگونگی برای خدا

علت اینکه خداوند فوق هر وصف و کیفیتی است این است که هر بیانی درباره چیستی و کیفیت هر چیزی با قرار دادن آن ذیل مقولاتی انجام می‌شود که آن مقولات در میان تمام افراد آن مقوله مشترک است. از این رو، هر توصیفی درباره خداوند، اگر بخواهد توصیف حقیقی باشد لازمه‌اش این است که خداوند با دسته‌ای از اموری که کاملا وابسته به اویند (مخلوقاتش) در یک رده قرار گیرد. به تعبیر دیگر، لازم می‌آید یک معنا به حقیقت خود و همان طور که بر مخلوقات صدق می‌کند بر پدیده آورنده آنها هم صدق کند؛ و دست کم در آن معنا، نسبت خداوند و مخلوقاتش برابر و هم‌عرض می‌شود؛ و ین منافات دارد که همه چیز تحت ربوبیت خداوند باشد؛ گویی آن وصف (چون مشترک بین خدا و برخی مخلوقات است) از حیطه ربوبیت خداوند خارج شده، بلکه او بر خداوند احاطه پیدا کرده است. ظاهرا بر همین اساس است که خداوند خود را از وصف وصف‌کنندگان منزه دانسته است: «سُبْحانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمَّا يَصِفُون‏» (صافات/۱۸۰) و اهل بیت ع هم در حالی که سخن گفتن درباره خداوند را ممکن می‌دانستند و او را با صفات مختلفی همچون علیم و سمیع و بصیر و ... وصف می‌کردند توضیح می‌دادند که نحوه صدق این صفات بر خداوند با صدق این صفات بر مخلوقات تفاوت جدی دارد (احادیث ۱ و ۳ و ۴).

نکته تخصصی منطقی- زبان‌شناختی

با این اوصاف بالاخره آیا معانی صفات بین خدا و مخلوقات مشترک لطفی است یا مشترک معنوی؟

این سوال چالش شدیدی را در میان فلاسفه رقم زده است؛ فلاسفه مسلمان غالبا آن را مشترک معنوی می‌دانند و با چالشی که در بالا اشاره شد مواجهند و در نقطه مقابل برخی از متفکران منتقد جریان اصلی فلسفه‌ (همانند قاضی سعید قمی در شرح توحید صدوق) از مشترک لفظی بودن خداوند دفاع می‌کنند؛ که مهمترین اشکالی که فلاسفه بر این قول می‌گیرند این است که وقتی مشترک لفظی باشد و هیچ معنای مشترک معنوی دیگری نداشته باشد پس هیچ راهی به سوی درک آن معنا نداریم پس اوصافی که در قرآن برای خداوند آمده هم باید عباراتی بی‌معنا باشند. (توضیح مطلب در پی‌نوشت۱). کسانی همچون مرحوم قاشی سعید قمی که از اشتراک لفظی این صفات دفاع می‌کنند غالبا به این سمت می‌روند که معانی صفات را در مورد خداوند صرفا سلبی بدانند؛ یعنی مثلا وقتی می‌گوییم «خدا عالم است» صرفا به این معناست که جاهل نیست؛ اما ظاهرا باز هم مشکل حل نمی‌شود زیرا بالاخره «خدا جاهل نیست» با «خدا ظالم نیست» فرق دارد یا خیر؟ و آیا درک جهل بدون درک علم؛ ویا درک ظلم بدون درک عدل معنا دارد؟

یک راه حل خوب شاید این باشد که توجه کنیم که دوگانه اشتراک لفظی و معنوی، دوگانه انحصاری نیست و گزینه‌های سوم و چهارم و ... هم دارد. شاید یکی از معروفترین شواهد آن، کاربرد استعاری است. وقتی مثلا کلمه «شیر» را هم در مورد شیر جنگل و هم در انسان شجاع استفاده می‌کنیم این نه مشترک معنوی است (چرا که مثلا زید به عنوان یک انسان شجاع، یکی از مصادیق حیوانی به نام «شیر» نیست) و نه مشترک لفظی (چرا که همانند کاربرد شیر در معنای شیر آب و شیر بیابان نیست که دو معنای کاملا بیگانه و بی‌ربط به‌هم باشند).

یکی از این شقوق جایگزین (که نه مشترک لفظی است و نه مشترک معنوی) استفاده اشاره‌ای است که به نظر می‌رسد کاربرد این صفات در مورد خداوند از این جهت باشد. استفاده اشاره‌ای در مقابل استفاده توصیفی قرار می‌گیرد. در استفاده توصیفی یک کلمه در معنای حقیقی خود برای توصیف شیء مورد نظر به کار می‌رود؛ اما گاهی اوقات ما کلمه‌ای برای بیان منظور خود نداریم و از کلمات دیگر وام می‌گیریم که با آن کلمات، به منظورمان اشاره و مخاطب را متوجه مقصودمان می‌کنیم، اما اگر کسی دقت به خرج بدهد صریحا معنای حقیقی کلمه مورد استفاده را در خصوص آنچه منظور ما بوده انکار می‌کنیم. مثلا ما دو جمله «درون این سفره، نان نیست» و «درون این سفره، عدم نان هست» را به لحاظ منطقی هم‌ارز می‌دانیم و اگر جمله اول درست باشد براحتی به خود حق می‌دهیم جمله دوم را بجای آن به کار ببریم؛ اما اگر کسی به ما اشکال کند که «هست» نقیض «عدم» است و آیا شما جمله متناقض گفتید، چه می‌گوییم؟ واضح است که در این جمله دوم، می‌خواستیم به واقعیتی به نام «نبودن نان درون سفره» اشاره کنیم؛ و برای اشاره به واقعیات، دم‌دستی‌ترین کلمه «وجود» و «هستی» است. در واقع منظور ما این بود که «در این سفره عدم نان است که واقعیت دارد» ولی برای اشاره به معنای «واقعیت دارد» از عبارت «وجود دارد» استفاده کردیم؛ نه اینکه این عبارت را در معنای حقیقی خود به کار برده باشیم.

چه‌بسا استعمال کلماتی همچون علیم و قدیر و ... در مورد خداوند از این جنس باشد؛ یعنی در عین حال که این کلمات با معنای دقیقشان بر خداوند صدق نمی‌کند، اما بهترین کلمات هستند برای اشاره به آن منظوری که در مورد خداوند در نظر داریم.

پی‌نوشت۱:

اینکه چرا اگر صفات بین خدا و سایر موجودات مشترک لفظی باشد لازم می‌آید بی‌معنا و لغو باشد را با یک مثال توضیح می‌دهیم: اگر مثلا کلمه «عالم» بین خدا و بقیه مخلوقات مشترک لفظی باشد ما فقط از لفظ «عالم» فقط در معنایی که در خود و سایر مخلوقات درک کرده‌ایم درکی داریم، و آنگاه مفاد کلمه «عالم» وقتی در مورد خداوند به کار ببرد هیچ فرقی با سایر کلمات بامعنا (مثلا قادر، فعال، منتقم و ...) یا بی‌معنا (مثلا سلنجق؛ زیزیب و ...) نخواهد داشت؛‌یعنی هیچ فرقی ندارد که بگوییم خدا عالم است یا جبار است یا رحیم است؛ و تنوع این تعابیر در قرآن کریم نعوذبالله لغو می‌شود.

۲) «ما رَبُّ الْعالَمينَ؟ ... رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا‏»

در حدیث دوم ذیل آیه قبل بیان شد که مقصود از «العالمین» مجموعه مردم و انسان‌ها هستند.

در اینجا حضرت موسی ع در توضیح رب العالمین می‌فرماید رب جهانیان، همان رب آسمانها و زمین و هرآنچه بین این دو است؛ یعنی توجه داشته باشید همان کسی ربوبیت مجموعه انسان‌ها را برعهده دارد که ربوبیت همه آسمانها و زمین و هرآنچه بین این دو است را برعهده دارد.

این نشان می‌دهد:

الف. همه اجزای عالم از انسان تا آسمانها و زمین به هم پیوسته و مرتبطند و تحت ربوبیت واحدی حرکت می‌کنند.

ب. نظام تشریع (= محصول ربوبیتی که خداوند برای انسانها دارد) ‌با نظام تکوین (= محصول ربوبیتی که خداوند برای آسمانها و زمین و هرآنچه بین این دو است دارد) تحت ربوبیت واحدی قرار دارند و از این رو، تکوین و تشریع بشدت به هم مرتبطند.

ثمره معرفتی:

اگر رب تکوین و رب تشریع یکی است، پس هر حکمی که در شریعت آمده است بیشترین انطباق با با وضعیت تکوینی عالم و آدم دارد؛ پس هرجا که حکمی در تشریع آمده که بر ما ناخوشایند است و در خوب بودن آن تردید داریم باید در فهم خود و مقدماتی که منجر به آن تردید شده است شک کنیم، نه در حکم خدا؛ چرا که ما همه چیز را نمی‌دانیم اما خداوندی که هردو را رقم زده همه چیز را می داند: «عَسى‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون‏» (بقره/۲۱۶).

ج. اگر رب انسانها همان رب همه آسمانها و زمین و هرآنچه بین این دو است، پس اینکه از طرفی آفرینش اینها از انسان بزرگتر (لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاس‏؛ غافر/۵۷) و شدیدتر باشد (أَ أَنْتُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمِ السَّماءُ بَناها، نازعات/۲۷؛ فَاسْتَفْتِهِمْ أَ هُمْ أَشَدُّ خَلْقاً أَمْ مَنْ خَلَقْنا، صافات/۱۱)؛ و از سوی دیگر همه آنچه در زمین است برای انسان آفریده شده باشد و نظام آسمانها هم متناسب با انسان تنظیم شده باشد (هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماوات‏؛ بقره/۲۹) و خداوند انسان را به مقام خلیفة‌اللهی برگزیده باشد (وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَة؛ بقره/۳۰) جای تعجب و انکار و استبعاد ندارد. بله، انسانی که خود را صرفا در افق مادیات می‌داند و از غایت آفرینش خویش غافل است نمی‌تواند این حقیقت را براحتی باور کند.

د. جهانیان مردمانند که هریک از آنها عالم و جهانی در نظر گرفته شده است (آیه قبل، حدیث۱). ظاهرا این تعبیر بدان جهت است که خداوند به انسان اختیار داده است و حقیقت اختیار به این است که هر انسانی در هر اقدامی می‌تواند جهان جدیدی را در نظام عالم رقم بزند، و البته همه این جهانها ذیل ربوبیت الهی است (این مطلب به تفصیل قبلا در جلسه ۱۰۴۷ تدبر ۲ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-80/ بیان شد). حالا تأکید می‌شود که که همان که این امکان رقم زدن جهان‌های ممکن بی‌شمار را برای انسانها مهیا کرده همان کسی است که ربوبیت اصل جهان تکوین را برعهده دارد. گویی کسی که ربوبیت جهان را در دست دارد و خودش تنها کسی بود که از بی‌نهایت جهان ممکن (که همگی متعلَقِ علم ازلی اوست و با اینکه موجود نیستند به همه آنها آگاه است) دست به گزینش زده بود و جهان کنونی را ایجاد کرده بود، با آفرینش انسان، به انسان این امکان را داد که اکنون او هم در میان آن بی‌نهایت جهان ممکن به اختیار خود دست به گزینش بزند و جهان خاصی را به عرصه تحقق وارد سازند (تفصیل این مطلب را در مقاله‌ای با عنوان «نسبت اراده انسان با علیت و علم ازلی الهی: تبیینی نو از مسئله اختیار» توضیح داده‌ام. ر.ک: https://prrj.isu.ac.ir/article_78176.html).

و چون انسان‌ها در این گزینش، لزوما از دستور الهی (شریعت) پیروی نمی‌کنند جهان را فساد پر کرده است (ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاس‏؛ روم/۴۱) و این همان امری است که فرشتگان پیشاپیش بخاطرش بر خدا اعتراض کردند (قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؛ بقره/۳۰) و خداوند هم عملا آن را قبول کرد و فقط فرمود که چیز دیگری هم در این تدبیر من هست که شما از آن بی‌اطلاعید.

ه. ...

۳) «قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنين‏»

مقصود از تعبیر «إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنين » چیست، و حضرت موسی ع چرا این را در انتهای سخن خویش آورد؟

الف. مقصود وی این بود که اگر اهل یقین باشید می‌فهمید که کسی که این صفات را دارد «رب» است (مجمع البيان، ج‏7، ص293۱). «موقن» اسم فاعل است، و استفاده از اسم فاعل بجای فعل (نفرمود: ان کنتم توقنون) غالبا نشان‌دهنده تأکید بر ثبوت و دوام فعل در فاعل است (از این رو شاید ترجمه فارسی آن که بتواند تا حدودی این معنا را منتقل کند تعبیر «اهل یقین» است).

ب. به نظر می‌رسد حضرت موسی ع در اینجا می‌خواهد اشاره کند که من پاسختان را گفتم اگر از این سوالتان در پی حقیقت و دنبال یقین هستید، که در این صورت است که خواهید دید پاسخ من چگونه شما را به یقین معرفتی می‌رساند. اما اگر اهل جدل هستید و از باب فضل‌فروشی و ... سوال را مطرح کرده‌اید (همان که در بسیاری از اوقات، معصومان بارها و بارها به مخاطبان خود تذکر داده‌اند که:‌«سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتا: برای فهم عمیق بپرس نه برای مچ‌گیری» مثلا ر.ک: الكافي، ج‏6، ص381۲) این پاسخ من فایده‌ای برای شما ندارد.

ج. شاید برای دفع یک شبهه است و آن اینکه گویی حضرت موسی ع به جای اینکه پاسخ بدهد فقط عبارت را عوض کرد. فرعون پرسید پروردگار عالمین چیست و حضرت موسی ع به جای اینکه پاسخ او را بدهد فقط گفت عالمین یعنی آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است! و این شبهه این گونه دفع می‌شود که اتفاقا پاسخ حضرت موسی ع پاسخ دقیقی بود به بت‌پرستان. بت‌پرستان وجود یک رب برای کل عالم را منکرند و پس پرده اشکال فرعون این بود که ما برای هر چیزی به یک رب مستقل اعتقاد داریم، یعنی چه که تو می‌گویی یک رب برای همه جهانها باشد؟ و حضرت موسی ع با این تعبیر «آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است» به اتصال و ارتباط اجزای عالم اشاره کرد که این اتصال و ارتباط شدید دلالت بر وجود تدبیر واحد دارد اگر اهل یقین هستی؛ یعنی گویی در پاسخ رب العالمین چیست، فرموده باشد: اگر مقصودت آن چیزی است که اهل یقین قصد می‌کنند آنها از ارتباط تدبیر بر وجود مدبر واحد استدلال می‌کنند و با دیدن تدبیر واحد در کل عالم به اینکه یک مدبر ربوبیت کل اینها را عهده‌دار است یقین می‌کنند (الميزان، ج‏15، ص268-۲۶۹۳).

تبصره:

این توضیح علامه طباطبایی مبتنی بر آن است که کلمه «عالمین» به معنای مجموعه نظام عالم فرض شود؛ در حالی که در کاربردهای قرآنی عموما این کلمه ناظر به انسان‌ها (یا حداکثر، جن و انس) است نه عموم مخلوقات (مثلا: اصْطَفاكِ عَلى‏ نِساءِ الْعالَمين‏، آل عمران/۴۲؛ أَ تَأْتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَدٍ مِنَ الْعالَمين‏، اعراف/۸۰؛ قالُوا أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمين‏، حجر/۷۰؛ و ...)؛ و اساسا کل نظام عالم «یک عالم» است نه «عالمین»؛ و به همین جهت است که اغلب مترجمان این کلمه را به «جهانیان» ترجمه می‌کنند، هرچند ترجمه آن به «جهانها» نیز نادرست نیست، اما ظاهرا از این جهت است که هر انسانی یک جهان است (حذیث۲ ذیل آیه قبل).

د. یعنی اگر یقین دارید که این اشیاء (آسمانها و زمین و آنچه بین این دو است) حادث (ایجاد شده و دارای سابقه عدم) است و ساخته شما نیست، و هر حادثی هم نیازمند وجود محدث است. در واقع فرعون مساله را سراغ چیستی خدا برد که پاسخی ندارد و حضرت موسی ع سراغ برهان بر وجود خداوند رفت با نشان دادن واقعیاتی در عالم که مخلوقات از انجام آن ناتوانند (مجمع البيان، ج‏7، ص293۴).

ه. یک نحوه واکنش به تعبیر تمسخرآلود فرعون بود. ذیل آیه قبل اشاره شد که فرعون با تعبیر «ما رب العالمین» (به جای «من رب العالمین») می‌خواست موضوع دعوت حضرت موسی را بشدت مسخره کند که گویی اصلا معنای محصلی ندارد، اما حضرت موسی ع می‌فرماید اعتقاد به او جزو یقینیات (قابل‌اطمینان‌ترین دانسته‌های بشری) است. به علاوه به نظر می‌رسد که حضرت موسی ع به نوعی متوجه عمق نگاه فرعونیان به زندگی است؛ گویی می‌خواهد بگوید یقین همان چیزی است که اصولا در نگاه فرعونیان کمیاب بلکه نایاب است. فرعون در حالی با قاطعیت مفهوم رب العالمین را انکار می‌کند که اصولا در بینش او و اطرافیانش، چیزی از نوع معرفت یقینی وجود ندارد یا نمی‌تواند وجود داشته باشد (سید محمد روحانی، مقاله۶، ص۲۷-۲۸).

و. ...


  1. . «قالَ» موسى في جوابه «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» أي مبدعهما و منشئهما و خالقهما «وَ ما بَيْنَهُمَا» من الحيوان و الجماد و النبات «إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ» بأن الرب من كان بهذه الصفة↩
  2. . أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْكُوفِيُّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ الْمِيثَمِيِّ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ عَنْ عَبْدِ الصَّمَدِ بْنِ بُنْدَارَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ قَالَ: سَأَلَ رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ طَعْمِ الْمَاءِ؟ فَقَالَ: سَلْ تَفَقُّهاً وَ لَا تَسْأَلْ تَعَنُّتاً طَعْمُ الْمَاءِ طَعْمُ الْحَيَاة.↩
  3. . و قوله: «قالَ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ» جواب موسى ع عن سؤاله: «وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ» و هو خبر لمبتدإ محذوف، و محصل المعنى على ما يعطيه المطابقة بين السؤال و الجواب: هو رب السماوات و الأرض و ما بينهما التي تدل بوجود التدبير فيها و كونه تدبيرا واحدا متصلا مرتبطا على أن لها مدبرا- ربا- واحدا على ما يراه الموقنون السالكون سبيل اليقين من البرهان و الوجدان.
    و بتعبير آخر مرادي بالعالمين السماوات و الأرض و ما بينهما التي تدل بالتدبير الواحد الذي فيها على أن لها ربا مدبرا واحدا، و مرادي برب العالمين ذلك الرب الواحد الذي تدل عليه و هذه دلالة يقينية يجدها أهل اليقين الذين يتعاطون البرهان و الوجدان.
    فإن قلت: لم يطلب فرعون من موسى ع إلا أن يعرفه ما هذا الذي يسميه
    رب العالمين؟ و ما حقيقته؟ لكونه غير معقول عنده فلم يسأل إلا التصور فما معنى قوله: «إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ» و اليقين علم تصديقي لا توقف للتصور عليه أصلا.
    على أنه ع لم يأت في جواب فرعون بشي‏ء غير أنه وضع لفظ السماوات و الأرض و ما بينهما موضع لفظ العالمين فكان تفسيرا للفظ الجمع بأسماء آحاده كتفسير الرجال بزيد و عمرو و بكر فلم يفد بالأخرة إلا التصور الأول و لا تأثير لليقين في ذلك.
    قلت: كون فرعون يسأله أن يصور له «رَبُّ الْعالَمِينَ» تصويرا مسلم لا شك فيه لكن موسى بدل القول بوضع «السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا» مكان العالمين و هو يدل على ارتباط بعض الأجزاء ببعض و الاتصال بينها بحيث يؤدي إلى وحدة التدبير الواقع فيها و النظام الجاري عليها ثم قيده بقوله: «إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ» ليدل على أن أهل اليقين يصدقون من ذلك بوجود مدبر واحد لجميع العالمين.
    فكأنه قيل له: ما تريد برب العالمين؟ فقال: أريد به ما يريده أهل اليقين إذ يستدلون بارتباط التدبير و اتصاله في عوالم السماوات و الأرض و ما بينهما على أن لجميع هذه العوالم مدبرا واحدا و ربا لا شريك له في ربوبيته لها و إذ كانوا يصدقون بوجود رب واحد للعالمين فهم يتصورونه بوجه تصورا إذ لا معنى للتصديق بلا تصور.
    و بعبارة موجزة: رب العالمين هو الذي يوقن الموقنون بربوبيته لجميع السماوات و الأرض و ما بينهما إذا نظروا إليها و شاهدوا وحدة التدبير الذي فيها.
    و الاحتجاج بتحقق التصديق على تحقق التصور قبله أقوى ما يمكن أن يحتج به على أنه تعالى مدرك بوجه و متصور تصورا صحيحا و إن استحال أن يدرك بكنهه و لا يحيطون به علما.
    و قد ظهر بذلك كله أولا: أن الجواب إنما هو بإحالته في مسئوله إلى ما يتصوره منه الموقنون إذ يصدقون بوجوده.
    و ثانيا: أن الذي أشير إليه من الحجة في الآية هو البرهان على توحيد الربوبية المأخوذ من وحدة التدبير إذ هو الذي يمسه الحاجة قبال الوثنية المدعين للشركاء في الربوبية
    ↩
  4. . «إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ» بأن الرب من كان بهذه الصفة أو موقنين بأن هذه الأشياء محدثة و ليست من فعلكم و المحدث لا بد له من محدث و لم يشتغل موسى لجواب ما سأله فرعون لأن الله تعالى ليس بذي جنس بل اشتغل ببيان ربوبيته و صفاته و بيان الحجة الدالة عليه من خلقه الذي يعجز المخلوقون عن مثله↩

نظرات کاربران

ثبت نظر