سوره الشعراء - آیه 21

۱۲۳۵) سوره شعراء (۲۶) آیه ۲۱ فَفَرَرْتُ مِنْکُمْ لَمّاٰ خِفْتُکُمْ فَوَهَبَ لٖی رَبّٖی حُکْمًا وَ جَعَلَنٖی مِنَ الْمُرْسَلٖینَ ۲۹ محرم ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۴/۲۳

پس از شما فرار کردم چون از شما ترسيدم. پس پروردگارم به من حُكمی بخشيد و مرا از پیغام‌بران قرار داد.

لَمَّا خِفْتُكُمْ / لَمّا خِفْتُكُمْ

در عمده قراءات معروف به صورت «لَمَّا» (لام مفتوح و تشدید روی میم) قرائت شده است؛ که ظرف به معنای «حین» است؛

اما در روایتی غیرمشهور از قرائت حمزه (از قراء کوفه) و برخی قراءات غیرمشهور دیگر (مطوعي و جحدري و ضحاك و ابن يعمر) به صورت «لِما» قرائت شده است؛ که مرکب است از لام جر و ماء مصدری

المغنی فی القراءات، ص۱۳۷۳۱؛ معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۷۲

حُكْماً / حُكُماً

در عموم قراءات این کلمه به صورت «حُكْماً» قرائت شده است؛

اما در برخی قراءات غیرمشهور (عیسی بن عمر) با ضمه بر کاف و به صورت «حُكُماً» قرائت شده است.

المغنی فی القراءات، ص١٣٧٤۳؛ معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۷۴


  1. . القراءة المعروفة : «لَمَّا خِفْتُكُمْ» بتشديد الميم، مع فتحِ اللَّامِ.
    حميد: بكسر اللام، وتخفيف الميم .
    ↩
  2. . . قراءة الجمهور «لَمّا ...» وهي حرف وجوب لوجوب على قول سيبويه، وظرف بمعنى حين على مذهب الفارسي
    . وقرأ حمزة في رواية والمطوعي والجحدري والضحاك وابن يعمر «لِمَا» بكسر اللام وتخفيف الميم. أي: لخوفي منكم ، فاللام حرف جر وما مصدرية.
    ↩
  3. . القراءة المعروفة : «فَوَهَبَ لي‏ رَبِّي حُكْماً» بإسكان الكاف.
    عيسى بن عمر: بضم الكافِ.
    ↩
  4. . قرأ عيسى «حُكُماً» بضم الكاف.
    والجمهور بالإسكان «حُكْماً»
    ↩

فَفَرَرْتُ

درباره ماده «فرر» با توجه به کاربردهای متنوع آن، برخی همچون ابن فارس از اینکه بتوانند همه این معانی را به یک اصل برگردانند منصرف شده و از سه اصل متفاوت برای این ماده سخن گفته‌اند: یکی انکشاف و هر چیزی که به معنای آشکار کردن چیزی باشد؛ دومی نام گونه‌ای از حیوان (بچه گاو)، و سومی دلالت بر خفت و سبکسری؛ و فرار کردن و گریختن را ضمن معنای اول معرفی کرده‌اند؛ و به نظر می‌رسد که راغب هم بدین تحلیل متمایل است ...

اما برخی سعی کرده‌اند همه این معانی را به یکی برگردانند:

مرحوم مصطفوی با جدی‌تر قلمداد کردن جایگاه کلمه «فرار» و گریختن، اصل این ماده را حرکت سریعی که به منظور خلاصی یافتن از ابتلا ویا برای انکشاف ابتلاء انجام شود دانسته، و در تفاوت آن با «هرب» گفته است که «هرب» مطلق حرکت سریع از مقصدی یا به سوی مقصدی است، در حالی که «فرر» حرکت سریعی است که هدفش رهایی یافتن یا انکشاف بلاء است؛ ... و حسن جبل هم با توجه به این کاربردها و نیز تحلیلی که از تک تک حروف این ماده ارائه می‌دهد معنای محوری این ماده را دور کردنی با خفت دانسته است که یک نحوه استمرار از باب تکرار یا دوام داشته باشد؛ ... و بر این باور است که کاربردش در خصوص گریختن هم از این جهت است که یک نحوه دور شدن با خفت و خواری و سرعت است.

بیشترین کاربرد این ماده، در قرآن کریم، به صورت فعل ثلاثی مجرد و مصدر آن در همین معنای «گریختن و خود را از دام خطر رهانیدن» است، خواه این فراری که به قصد خلاصی انجام می‌شود بجا باشد یا غیرمفید، واقعی باشد یا در حد آرزو و تخیل: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً» (کهف/18)، «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ» (شعراء/21)، «إِنْ يُريدُونَ إِلاَّ فِراراً» (احزاب/13)، «قُلْ لَنْ يَنْفَعَكُمُ الْفِرارُ إِنْ فَرَرْتُمْ مِنَ الْمَوْتِ أَوِ الْقَتْلِ» (احزاب/16)، «فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ» (ذاریات/50)، «قُلْ إِنَّ الْمَوْتَ الَّذي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلاقيكُمْ» (جمعه/8)، «فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائي‏ إِلاَّ فِراراً» (نوح/6)، «فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ» (مدثر/51)، « يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخيهِ» (عبس/34)

جلسه ۱۱۲۰ https://yekaye.ir/ababsa-80-34/

خِفْتُكُمْ

درباره ماده «خوف» ذیل آیه ۱۳۵ بحث شد. رک: جلسه ۱۲۱۱ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-135/

فَوَهَبَ

رَبِّ

درباره کلمه «ربّ» و ماده‌های «ربب» و «ربو» ذیل آیه ۱۶ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۳۰ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-016/

حُكْمًا

جَعَلَنىِ

قبلا بیان شد که ماده «جعل» در معانی متعددی به کار رفته … و به همین جهت برخی همچون ابن فارس از اینکه بتوان یک ماده واحدی برای تمام معانی آن یافت اظهار عجز کرده‌اند. اما برخی دیگر از اهل لغت که اصل واحدی برای این ماده قائل شده‌اند و اغلب محور را همان معنای فعل «جَعَلَ»‌ قرار داده‌اند؛‌ مثلا حسن جبل بر این باور است که معنای محوری این ماده «چیزی را به وضع یا هیئتی معین درآوردن (بعد از متحول کردن جرم آن و یا منتقل کردن آن) است، چنانکه «جَعلَة» که متحول می‌گردد و درخت خرما می‌شود و بوقلمون (جَعْوَل) هم به از این رو به آن رو شدن معروف است [در فارسی هم تعیر بوقلمون‌صفت رایج است]؛ و در قرآن هم جعل، یا برای متحول ساختن و به وضع خاصی درآوردن به کار رفته، مانند «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً» (بقره/۲۲)، یا برای آفریدن که خود این هم یک نحوه متحول ساختن و در هیئت جدید پدید آوردن چیزی، مانند: «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ» (انبیاء/۳۰)؛ که از این نحوه ایجاد یک معنای قرار دادن هم در پی می‌آید، مانند: «وَ كَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَياطينَ الْإِنْسِ وَ الْجِن» (انعام/۱۱۲)؛ و به صورت فعل ناقص هم وقتی به کار می‌رود هم معنای «طفق» می‌باشد؛‌جعل یفعل کذا، یعنی به سوی این متحول شد و آن کار را ادامه داد. «جُعل» و «جعاله» هم دستمزدی است که برای کاری قرار داده می‌شود.

مرحوم مصطفوی نیز بر این باور است که اصل واحد در این ماده معنایی است نزدیک به تقدیر و تقریر و تدبیر (و آنچه در همه اینها مشترک است چیزی را در حالتی قرار دادن است) بعد از آفریدن و پدید آوردن؛ که این تقدیرِ بعد از تکوین، گاه در همان زمان تکوین خارجی رخ می‌دهد و صرفا از حیث اعتبار و لحاظ متاخر است، مانند: «جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً» (یونس/۵) و «وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِينَ وَ حَفَدَةً« (نحل/۷۲) و «وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ» (نحل/۷۸) و «ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهِينٍ» (سجده/۸) و «وَ جَعَلْنا فِي الْأَرْضِ رَواسِيَ‏» (انبیاء/۳۱)، و گاه در زمانی بعد از زمان تکوین مانند «جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا» (فاطر/۱) و «وَ الَّذِي أَخْرَجَ الْمَرْعى‏ فَجَعَلَهُ فَجَعَلَهُ غُثاءً أَحْوى‏» (اعلی/۴-۵) «إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ» (حجرات/۱۳). این جعل گاهی از باب مقام و منزلت دادن بعد از تکوین است، مانند: «إِذْ جَعَلَ فيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكا» (مائده/۲۰) و «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا» (انبیاء/۷۳)، و گاه در مقام تشریع و احکام است، مانند: «فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً» (اسراء/۳۳) و «ما جَعَلَ أَدْعِياءَكُمْ أَبْناءَكُمْ‏» (احزاب/۴)، و خلاصه اینکه جعل مفهومش زمانی محقق می‌شود که منسوب به آثار و لوازم تکوین و یا آنچه بدان متعلق است در نظر گرفته شود چنانکه معانی مشابهش مثل تقدیر و تدبیر و تنظیم و حکم (به معنای حکم وضعی) همگی بعد از خلق و تکوین می‌باشند. ایشان در ادامه تلاش کرده‌اند سایر معانی مانند جوجه بوقلمون و جعاله و نهال خرما و … را نیز به همین معنا برگردانند؛ که البته مطالب ایشان در اینجا مقداری تکلف آمیز می‌شود.

از نظر راغب هم جَعَلَ، لفظ عامى است در تمامى افعال، كه از ماده‌های «فعل» و «وضع» و ساير واژه‏ها در اين رديف عام‏تر است و پنج گونه به کار می‌رود:

۱) در معنای صار و طفق، در اين معنى متعدّى نيست مثلا: «جعل زيد يقول كذا: زید دارد می‌گوید چنین و چنان».

۲) در معنای أوجد، كه متعدّى به يك مفعول است، مثل: «وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ» (انعام/۱) یا «وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ» (نحل/۷۸).

۳) در معنى ايجاد كردن و پدید آوردن چيزى از چيز دیگر؛ مانند «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً» (نحل/۷۲) یا «وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنَ الْجِبالِ أَكْناناً» (نحل/۸۱) یا «وَ جَعَلَ لَكُمْ فِيها سُبُلًا» (زخرف/۱۰).

۴) برای چیزی را به حالت خاصی درآوردن، مانند «الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً» (بقره/۲۲) یا «جَعَلَ لَكُمْ مِمَّا خَلَقَ ظِلالًا» (نحل/۸۱) یا «وَ جَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً» (نوح/۱۶) یا «إِنَّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا» (زخرف/۳).

۵) در معنای حكم كردن با چيزى در خصوص چيز ديگر؛ خواه حکم به حق باشد یا به باطل؛ برای حکم به حق مانند «إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ» (قصص/۷)؛ و در مورد حکم به باطل مانند «وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ نَصِيباً» (انعام/۱۳۶) یا «وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ الْبَناتِ‏» (نحل/۵۷) یا «الَّذِينَ جَعَلُوا الْقُرْآنَ عِضِينَ» (حجر/۹۱).

طریحی نیز بر این باور است که فعل «جَعَلَ»‌ گاه به معنای «خلق» است، مانند: «وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْ‏ءٍ حَيٍّ» (انبیاء/۳۰)، و گاه به معنای «وصف» است؛ و گاه به معنای «صَیَّر» است، مانند: «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» (بقره/۱۲۴)، و گاهی به معنای «عمل» است، مانند: «جَعَلْتُ الشي‏ء على الشي‏ء»، و گاه به معنای «أخذ» است، و گاه به معنای تسمیه است، مانند: «وَ جَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذِينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً» (زخرف/۱۹)، و گاه به معنای «صنع» است، مانند: «وَ جَعَلَ اللَّيْلَ سَكَناً» (انعام/۹۶).

معنای «جعل» به «عمل» نزدیک است؛ در تفاوت این دو گفته‌اند که عمل، ایجاد اثری در چیزی است؛ اما جعل، با ایجاد اثری در چیزی صورت آن چیز را تغییر دادن است؛‌ لذا می‌گویند برای تبدیل گِل به سفال هر دو ماده به کار می‌رود: «جعل الطين خزفا» و «عمل الطين خزفا» اما اینکه ساکنی را به حرکت درآوریم تعبیر «جعل الساکن متحرکا» به کار می‌رود اما «عمل الساکن متحرکا» به کار نمی‌رود.

همچنین دیدیم معنای «جعل» به «خلق» هم بسیار نزدیک است؛ چنانکه در مواردی در قرآن کریم گویی این دو به جای هم به کار رفته‌اند؛ مانند: «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً» (نحل/۷۲؛ ‌شوری/۱۱) و «وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجا» (روم/۲۱). در تفاوت این دو گفته‌اند که «جعل» عموما ناظر به مرحله بعد از وجود پیدا کردن است. در خصوص تفاوت تعبیر «جعل» در قرآن کریم با تعبیر «خلق» یک احتمال هم این است که در تعبیر «جعل» یک نحوه تغییر و صیرورت لحاظ شده است؛ اگر در خلق هم صیرورتی مطرح شود فقط ابتدا و انتهای کار بیان می‌شود: «ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظاما (مومنون/۱۴)؛ اما در جعل، صیرورتی است که در متن شیء حضور فعال دارد و نقطه آغازی نیست که در پایان نباشد (یا نقطه پایانی نیست که در آغاز نباشد) چنانکه در جای دیگر هم که هر دو را آورده به نظر می‌رسد چنین ملاحظه‌ای را بتوان نشان داد: «و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طین ثم جعلناه نطفة فی قرار مکین ثم خلقنا النطفه علقه …» (مومنون/۱۲-۱۳).

در همانجا عنوانی به صورت «جعل در قرآن» باز کردیم و توضیح دادیم که شاید بتوان با توجه کاربردهای ماده «جعل» در قرآن بتوان گفت وجه جمع تمام کاربردهای این ماده معنای «وضع» و قرار دادن است؛ با این تفاوت که در «وضع» ‌یک معنای از بالا به پایین بودنِ اقدام لحاظ شده است؛ اما در «جعل» چنین قیدی ندارد؛ و می‌توان با یک دسته‌بندی نشان داد که یک معنای مشترک در تمام کاربردهای این ماده (لااقل در کاربردهای قرآنی‌اش) وجود دارد؛ که فهرست‌وار (و با اشاره به متن آیات برای هریک) به این کاربردها اشاره شد.

جلسه ۱۰۴۹ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-82/

الْمُرْسَلِينَ

درباره ماده «رسل» ذیل آیه ۱۳ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۲۷ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-013/

۱) مسعودی روایت سقفیه را که ذکر می‌کند به اینجا می‌رسد که:

خبر [غصب خلافت] به امیرالمؤمنین (ع) رسید، پس از آنکه از غسل و حنوط و کفن و تجهیز و دفن رسول خدا (ص) فارغ شده بود، و بعد از آنکه بر پیکر ایشان نماز گزارد با کسانی که از بنی‌هاشم و گروهی از یارانش حضور داشتند، مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار و حذیفه و أُبَیّ بن کعب و جمعی نزدیک به چهل نفر. پس به خطبه ایستاد، خدا را حمد و ثنا گفت و سپس فرمود: «اگر امامت در قریش است، من سزاوارترین فرد قریش به آنم؛ و اگر در قریش نیست، انصار [هم‌چنان] بر ادعای خود [از دیگران سزاوارتر] هستند.»

آنگاه از آنان کناره گرفت و به خانه‌اش رفت و در آنجا ماند، همراه با کسانی از مسلمانان که از او پیروی می‌کردند. و فرمود: «همانا من از پنج تن از پیامبران الگو دارم: نوح (ع) آنگاه که گفت: «پروردگارا، من شکست‌خورده‌ام، پس انتقام [مرا] بگیر» (قمر/ ۱۰)، و ابراهیم (ع) آنگاه که گفت: «و از شما و آنچه به جای خدا می‌خوانید، کناره می‌گیرم» (مریم/ ۴۸)، و لوط (ع) آنگاه که گفت: «ای کاش در برابر شما قدرتی داشتم یا به تکیه‌گاهی استوار پناه می‌بردم» (هود/ ۸۰) ، و موسی (ع) آنگاه که گفت: «پس از شما گریختم، چون از شما ترسیدم» (شعراء/ ۲۱) ، و هارون (ع) آنگاه که گفت: «همانا قوم مرا ناتوان شمردند و نزدیک بود مرا بکشند» (اعراف/ ۱۵۰).

اثبات الوصية، ص145-146

...۱ وَاتَّصَلَ الْخَبَرُ بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع) بَعْدَ فَرَاغِهِ مِنْ غَسْلِ رَسُولِ اللَّهِ (ص) وَتَحْنِيطِهِ وَتَكْفِينِهِ وَتَجْهِيزِهِ وَدَفْنِهِ، بَعْدَ الصَّلَاةِ عَلَيْهِ مَعَ مَنْ حَضَرَ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ وَقَوْمٍ مِنْ صَحَابَتِهِ، مِثْلِ سَلْمَانَ وَأَبِي ذَرٍّ وَالْمِقْدَادِ وَعَمَّارٍ وَحُذَيْفَةَ وَأُبَيِّ بْنِ كَعْبٍ وَجَمَاعَةٍ نَحْوَ أَرْبَعِينَ رَجُلاً. فَقَامَ خَطِيباً، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ قَالَ: «إِنْ كَانَتِ الْإِمَامَةُ فِي قُرَيْشٍ، فَأَنَا أَحَقُّ قُرَيْشٍ بِهَا. وَإِنْ لَا تَكُنْ فِي قُرَيْشٍ، فَالْأَنْصَارُ عَلَى دَعْوَاهُمْ».

ثُمَّ اعْتَزَلَهُمْ وَدَخَلَ بَيْتَهُ، فَأَقَامَ فِيهِ وَمَنِ اتَّبَعَهُ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، وَقَالَ: إِنَّ لِي فِي خَمْسَةٍ مِنَ النَّبِيِّينَ أُسْوَةً: نُوحٌ إِذْ قَالَ: «إِنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ»، وَإِبْرَاهِيمُ إِذْ قَالَ: «وَاعْتَزِلُكُمْ وَمَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ»، وَلُوطٌ إِذْ قَالَ: «لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ»، وَمُوسَى إِذْ قَالَ: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ»، وَهَارُونُ إِذْ قَالَ: «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونِي».

۲) از ابن مسعود روایت شده است که:

در مسجد کوفه گروهی به بحث و گفتگو نشسته بودند و می‌گفتند: «چرا امیرالمؤمنین (ع) با سه نفرِ پیشین [ابوبکر، عمر و عثمان] به نزاع و مخالفت برنخاست، آن‌گونه که با طلحه و زبیر و عایشه و معاویه نزاع کرد؟» این سخن به گوش علی (ع) رسید. پس دستور داد ندا دهند که برای نماز جماعت گرد آیند. وقتی مردم جمع شدند، بر منبر رفت و خدا را حمد و ستایش کرد. سپس فرمود: «ای مردم! از شما به من چنین و چنان خبر رسیده است».

مردم گفتند: «امیرالمؤمنین راست می‌گوید، ما آن را گفتیم».

فرمود: «من در آنچه انجام دادم، از روش پیامبران الگو گرفته‌ام. خدای عزوجل در کتاب خود می‌فرماید: «مسلّماً برای شما در [رفتار] رسول خدا الگوی نیکویی است» (احزاب/ ۲۱)».

گفتند: «ای امیرالمؤمنین! آن پیامبران چه کسانی هستند؟»

فرمود: «نخستین آنان ابراهیم (ع) است... [و یکی یکی پیامبران را می‌شمرند تا اینجا که می‌فرمایند:]

و برای من در موسی (ع) الگویی است، آنگاه که گفت: «پس از شما فرار کردم چون از شما ترسيدم» (شعراء/ ۲۱). پس اگر بگویید موسی در حالی از قوم خود گریخت که هیچ ترسی از آنان نداشت، بی‌گمان کافر شده‌اید. و اگر بگویید موسی از آنان ترسید، پس عذر وصیّ [= حضرت علی (ع)] از او بیشتر است...

علل الشرائع، ج‏1، ص148-149

حَدَّثَنَا حَمْزَةُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْعَلَوِيُّ قَالَ أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنِي الْفَضْلُ بْنُ خَبَّابٍ الْجُمَحِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْحِمَّصِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُوسَى الطَّائِيُّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ مَسْعُودٍ قَالَ:

احْتَجُّوا فِي مَسْجِدِ الْكُوفَةِ، فَقَالُوا: «مَا بَالُ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ (ع) لَمْ يُنَازِعِ الثَّلَاثَةَ، كَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَالزُّبَيْرَ وَعَائِشَةَ وَمُعَاوِيَةَ؟»

فَبَلَغَ ذَلِكَ عَلِيّاً (ع)، فَأَمَرَ أَنْ يُنَادَى بالصَّلَاةَ جَامِعَةً. فَلَمَّا اجْتَمَعُوا، صَعِدَ الْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ. ثُمَّ قَالَ: «مَعَاشِرَ النَّاسِ، إِنَّهُ بَلَغَنِي عَنْكُمْ كَذَا وَكَذَا».

قَالُوا: «صَدَقَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ، قَدْ قُلْنَا ذَلِكَ».

قَالَ: فَإِنَّ لِي بِسُنَّةِ الْأَنْبِيَاءِ أُسْوَةً فِيمَا فَعَلْتُ. قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِي كِتَابِهِ: «لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».

قَالُوا: «وَمَنْ هُمْ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ؟»

قَالَ: أَوَّلُهُمْ إِبْرَاهِيمُ (ع)...۲

وَلِي بِمُوسَى (ع) أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ». فَإِنْ قُلْتُمْ: إِنَّ مُوسَى فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ بِلَا خَوْفٍ كَانَ لَهُ مِنْهُمْ، فَقَدْ كَفَرْتُمْ. وَإِنْ قُلْتُمْ: إِنَّ مُوسَى خَافَ مِنْهُمْ، فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ...۳

این حدیث در بسیاری از منابع دیگر با سندهای دیگر و گاه با اندک تفاوتی در عبارات آمده است؛ که در ادامه صرفا به سندهای متفاوت و تفاوت‌هایی که در این فراز خاص هست اشاره می‌شود:

ب. ابن عقده کوفی در فضائل أمير المؤمنين عليه السلام، ص66۴، آن را به همین صورت آورده است با سند زیر

ابن عقدة، قال: حدّثني الفضل بن خباب الجمحي، قال: حدّثنا محمّد بن إبراهيم الحمصي، قال: حدّثني محمّد بن أحمد بن موسى الطائي، عن أبيه‏ عن ابن مسعود، قال: احتجّوا في مسجد الكوفة ...

ج. ابن شهر آشوب شروع حدیث را این گونه آورده که: وقتی به حضرت خبر رسید که گفتند چرا با پیشینیان منازعه نکرد حضرت علی ع فرمودند: شش پیامبر ص در این زمینه الگوی من بودند. اولین آنها خلیل الرحمن بود ...

سپس درباره حضرت موسی ع همان عبارات را نقل کرده فقط پایانش چنین است:

و اگر گفتید از آنان فرار کرد به خاطر قصد سوئی که در موردش داشتند پیش عذر وصی بیشتر است.

و در پایانش هم آورده است که:

مردم گفتند: راست می‌گویی ای امیر مومنان.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام، ج‏1، ص270-271۵

لما اتصل به الخبر أنه لم ينازع الأولين‏ فَقَالَ ع لِي بِسِتَّةٍ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ أُسْوَةٌ أَوَّلُهُمْ خَلِيلُ الرَّحْمَنِ ...

وَ بِمُوسَى إِذْ قَالَ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ‏ فَرَّ مِنْ غَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ فَرَّ مِنْهُمْ لِسُوءٍ أَرَادُوهُ بِهِ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ ...

فَقَالَ النَّاسُ صَدَقْتَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ.

د. مرحوم طبرسی در نقل خویش پیامبران را از حضرت نوح شروع می‌کند و بجایش حضرت یوسف را که در نقل‌های فوق آمده بود نیاورده است. نقل وی چنین است:

روایت شده است که امیرالمؤمنین (ع) پس از بازگشت از نَهْرَوان در یکی از مجالس خود نشسته بود. سخن به اینجا رسید که به ایشان گفته شد: «چرا با ابوبکر و عمر نجنگیدی، آن‌گونه که با طلحه و زبیر و معاویه جنگیدی؟»

علی (ع) فرمود: «من همواره ستمدیده‌ای بودم که حقّم را از من بازداشته‌اند.»

اَشْعَث بن قیس برخاست و گفت: «ای امیرالمؤمنین! چرا شمشیر نزدی و حقّت را بازنخواستی؟»

فرمود: «ای اشعث! سخنی گفتی، پاسخ را بشنو، آن را به خاطر بسپار و برهان را در درون خود جای ده. همانا من از شش تن از پیامبران (علیهم السلام) الگو دارم: نخستینشان نوح (ع) است ...

چهارمینشان موسی (ع) است آنگاه که گفت: «پس از شما گریختم، چون از شما ترسیدم» (شعراء/۲۱) . اگر کسی بگوید او این را از روی ترس نگفت، بی‌گمان کافر شده است؛ وگرنه وصی سزاوارتر [به عذر] است...

آنگاه همه مردم برخاستند و گفتند: «ای امیرالمؤمنین! دانستیم که حق با توست و ما گناهکارانِ توبه‌کاریم و خدا تو را معذور داشته است.»

الإحتجاج، ج‏1، ص189

رُوِيَ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (ع) كَانَ جَالِساً فِي بَعْضِ مَجَالِسِهِ بَعْدَ رُجُوعِهِ مِنْ نَهْرَوَانَ. فَجَرَى الْكَلَامُ حَتَّى قِيلَ لَهُ: «لِمَ لَا حَارَبْتَ أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ، كَمَا حَارَبْتَ طَلْحَةَ وَالزُّبَيْرَ وَمُعَاوِيَةَ؟»

فَقَالَ عَلِيٌّ (ع): «إِنِّي كُنْتُ لَمْ أَزَلْ مَظْلُوماً مُسْتَأْثَراً عَلَى حَقِّي».

فَقَامَ إِلَيْهِ الْأَشْعَثُ بْنُ قَيْسٍ فَقَالَ: «يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، لِمَ لَمْ تَضْرِبْ بِسَيْفِكَ وَلَمْ تَطْلُبْ بِحَقِّكَ؟»

فَقَالَ: «يَا أَشْعَثُ، قَدْ قُلْتَ قَوْلاً فَاسْمَعِ الْجَوَابَ، وَعِهْ وَاسْتَشْعِرِ الْحُجَّةَ. إِنَّ لِي أُسْوَةً بِسِتَّةٍ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ (ص): أَوَّلُهُمْ نُوحٌ ...۶

وَرَابِعُهُمْ مُوسَى (ع) حَيْثُ قَالَ: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ». فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ، وَإِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ...۷

فَقَامَ إِلَيْهِ النَّاسُ بِأَجْمَعِهِمْ فَقَالُوا: «يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، قَدْ عَلِمْنَا أَنَّ الْقَوْلَ لَكَ، وَنَحْنُ الْمُذْنِبُونَ التَّائِبُونَ، وَقَدْ عَذَّرَكَ اللَّهُ».

ه. ابن شاذان هر هفت پیامبر (حضرات نوح، ابراهیم، لوط، یوسف، موسی، هارون، محمد صلوات الله علیهم اجمعین) را در روایت خویش آورده است. فقط در هر فراز به تعبیرش این است که اگر این را انکار کنید قرآن را تکذیب کرده‌اید (به جای: کافر شده‌اید) و به جای تعبیر «وصی» عذرش بیشتر است دارد «علی» عذرش بیشتر است.

ابوهاشم بن أبی‌علی گفت: با روایات به ما رسیده صحیح است که چون به امیرالمؤمنین علی بن أبی‌طالب (ع) رسید که مردم در باره‌اش سخن می‌گویند و می‌پرسند: «چرا او با ابوبکر و عمر و عثمان نزاع نکرد، آن‌گونه که با طلحه و زبیر و عایشه نزاع کرد؟» و مردم جمع شدند. امام (ع) در حالی که ردایی بر دوش افکنده بود بیرون آمد و بر منبر رفت. خدا را حمد و ثنا گفت و از پیامبر (ص) یاد کرد و بر او درود فرستاد و فرمود:

«ای گروه مسلمانان! به من خبر رسیده که گروهی گفتند: چرا او با ابوبکر و عمر و عثمان نزاع نکرد، آن‌گونه که با طلحه و زبیر و عایشه نزاع کرد؟» من عاجز نبودم؛ اما هفت پیامبر الگوی من بودند. اولینشان حضرت نوح بود ...

و پنجمینشان موسی بن عمران (ع) است آنگاه که خدای متعال از او خبر داده است: «پس از شما فرار کردم چون از شما ترسيدم. پس پروردگارم به من حُكمی بخشيد و مرا از پیغام‌بران قرار داد.» (شعراء/۲۱) . پس اگر بگویید او بدون ترس از آنان گریخت، قرآن را تکذیب کرده‌اید؛ و اگر بگویید او از ترس جانش گریخت، پس علی سزاوارتر [به عذر] است...

در پایان این نقل آمده است که حضرت فرمود:

«ای مردم! من از همان روزی که مادرم مرا زایید، همواره ستمدیده بوده‌ام، تا آنجا که برادرم عَقیل، چون چشمش درد می‌کرد، می‌گفت: چشم مرا سرمه نکشید تا چشم علی را سرمه بکشید. آنگاه مرا سرمه می‌کشیدند در حالی که من هیچ درد چشمی نداشتم.»

الفضائل، ص129-130؛ الروضة في فضائل أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليهما السلام، ص115-117

قَالَ أَبُو هَاشِمِ بْنُ أَبِي عَلِيٍّ: إِنَّ الرِّوَايَاتِ صَحَّتْ أَنَّهُ لَمَّا بَلَغَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ (ع) أَنَّ النَّاسَ تَحَدَّثُوا فِيهِ وَقَالُوا: «مَا بَالُهُ لَمْ يُنَازِعْ أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ، كَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَالزُّبَيْرَ وَعَائِشَةَ؟» وَاجْتَمَعَ النَّاسُ. قَالَ: فَخَرَجَ (ع) مُرْتَدِياً بِرِدَاءٍ، فَرَقِيَ الْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَأَثْنَى عَلَيْهِ، وَذَكَرَ النَّبِيَّ (ص) وَصَلَّى عَلَيْهِ، وَقَالَ:

«يَا مَعَاشِرَ الْمُسْلِمِينَ، قَدْ بَلَغَنِي أَنَّ قَوْماً قَالُوا: مَا بَالُهُ لَمْ يُنَازِعْ أَبَا بَكْرٍ وَعُمَرَ وَعُثْمَانَ، كَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَالزُّبَيْرَ وَعَائِشَةَ؟ فَمَا كُنْتُ بِعَاجِزٍ، وَلَكِنْ لِي فِي سَبْعَةٍ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ أُسْوَةٌ، أَوَّلُهُمْ نُوحٌ (ع) ...۸

«وَالْخَامِسُ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ (ع) حَيْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ». فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ فَرَّ مِنْهُمْ مِنْ غَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ، وَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ فَرَّ خَوْفاً عَلَى نَفْسِهِ فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ ...۹.

«آیها النَّاسُ، مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُذْ وَلَدَتْنِي أُمِّي، حَتَّى إِنَّ أَخِي عَقِيلاً كَانَ إِذَا رَمِدَتْ عَيْنُهُ يَقُولُ: لَا تَذُرُّوا عَيْنِي حَتَّى تَذُرُّوا عَيْنَ عَلِيٍّ، فَيَذُرُّونِّي وَمَا بِي مِنْ رَمَدٍ».

و. سید بن طاووس عین همین مطلب ابن شاذان را دارد فقط در پایانش به جای آن جملات حضرت امیر ع این را دارد که:

مردم گفتند: امیرالمومنین ع راست می‌گوید. این حق است و عذری واضح.

الطرائف في معرفة مذاهب الطوائف، ج‏2، ص425-427

و من طريف صواب الجواب على التفصيل ما رأيته في بعض كتب المسلمين‏ أَنَّهُ لَمَّا اتَّصَلَ بِعَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع أَنَّ النَّاسَ قَالُوا مَا لَهُ لَمْ يُنَازِعْ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ كَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَ زُبَيْراً ...۱۰

فقال الناس صدق أمير المؤمنين ع و هذا هو الحق و العذر الواضح.

یوسف به حاتم شامی (قرن هفتم) در الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم (ص315-316۱۱) و علامه حلی در نهج الحق و كشف الصدق، ص328-329۱۲) نیز مطلب را شبیه نقل سید بن طاووس آورده‌اند.

۳) الف. ابوبصیر می‌گوید: از امام باقر (ع) شنیدم که می‌فرمود:

«در [سرگذشت] مهدی منتظرِ ما، هفت سنت [از پیامبران] هست:

از آدم (ع): او در بهشت بود و جز حوا کسی او را نمی‌دید تا اینکه از آنجا پدیدار شد [و به زمین آمد].

و به اینکه حضرت نوح ع در کشتی نجات یافت.

و در اینکه حضرت ابراهیم ع از آتش نجات یافت.

و در اینکه حضرت یوسف ع از زندان نجات یافت تا آنکه خداوند گنجینه‌های زمین را به او داد.

و در اینکه حضرت موسی ع «ترسان و نگران بیرون رفت» (قصص/ ۲۱) و این گفته‌اش که «پس از شما فرار کردم چون از شما ترسيدم. پس پروردگارم به من حُكمی بخشيد و مرا از پیغام‌بران قرار داد» (شعراء/ ۲۱) .

و در مورد حضرت عیسی (ع): به عیسی تهمت زدند. گفتند: او را کشتیم و به دار آویختیم. اما خدا آنان را تکذیب کرد با این سخن که فرمود: «و او را نکشتند و به دار نیاویختند، ولی [شخص دیگری] بر آنان شبیه‌سازی شد» (نساء/۱۵۷).

از حضرت محمد (ص): ظهور او با شمشیر.»

الهداية الكبرى، ص364

عَنْهُ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ جُمْهُورٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى، عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ الْبَاقِرَ (ع) يَقُولُ:

«فِي مَهْدِيِّنَا الْمُنْتَظَرِ بِسَبْعِ سِنِينَ:

مِنْ آدَمَ. إِنَّهُ كَانَ فِي الْجَنَّةِ لَا يَرَاهُ أَحَدٌ إِلَّا حَوَّاءُ، حَتَّى ظَهَرَ مِنْهَا.

وَبِهِ نَجَا نُوحٌ فِي السَّفِينَةِ،

وَفِيهِ إِبْرَاهِيمُ نَجَا مِنَ النَّارِ،

وَفِيهِ يُوسُفُ نَجَا مِنَ السِّجْنِ إِلَى أَنْ مَلَّكَهُ اللَّهُ خَزَائِنَ الْأَرْضِ،

وَفِيهِ مُوسَى خَرَجَ «خَائِفاً يَتَرَقَّبُ» وَقَوْلُهُ: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ»،

وَمِنْ عِيسَى اتُّهِمَ لِعِيسَى. قَالُوا: قَتَلْنَاهُ وَصَلَبْنَاهُ. فَكَذَّبَهُمُ اللَّهُ بِقَوْلِهِ: «وَمَا قَتَلُوهُ وَمَا صَلَبُوهُ وَلَكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ»،

وَمِنْ مُحَمَّدٍ (ص) وَظُهُورِهِ بِالسَّيْفِ.»

ب. شیخ صدوق ظاهرا همین حدیث فوق را بدون اشاره به آیات بدین صورت روایت کرده است:

ابوبصیر می‌گوید: از امام باقر (ع) شنیدم که می‌فرمود:

«در صاحب این امر (امام مهدی عج) سنّتی از موسی، سنّتی از عیسی، سنّتی از یوسف و سنّتی از محمد (ص) است.

اما از موسی: «ترسان و نگران بیرون رفت» (قصص/ ۲۱)

اما از عیسی: درباره‌اش همان می‌گویند که درباره عیسی گفتند [او را نکشتند، بلکه امر بر آنان مشتبه شد].

اما از یوسف: زندان و غیبت [چنانکه یوسف سال‌ها در زندان و از دیدگان پنهان بود].

اما از محمد (ص): قیام به سیره و روش او و آشکار ساختن نشانه‌هایش. سپس شمشیر خود را به مدت هشت ماه بر دوش می‌نهد و پیوسته دشمنان خدا را می‌کشد تا آنکه خدای عزّوجلّ رضایت دهد.»

گفتم: «از کجا می‌داند که خدای تعالی راضی شده است؟»

فرمود: «خدای عزّوجلّ رحمت را در دلش می‌افکند.»

كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص329

حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ النَّخَعِيُّ عَنْ عَمِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ يَزِيدَ النَّوْفَلِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ، قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ (ع) يَقُولُ:

«فِي صَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ سُنَّةٌ مِنْ مُوسَى، وَسُنَّةٌ مِنْ عِيسَى، وَسُنَّةٌ مِنْ يُوسُفَ، وَسُنَّةٌ مِنْ مُحَمَّدٍ (ص).

فَأَمَّا مِنْ مُوسَى: فَخَائِفٌ يَتَرَقَّبُ.

وَأَمَّا مِنْ عِيسَى: فَيُقَالُ فِيهِ مَا قَدْ قِيلَ فِي عِيسَى.

وَأَمَّا مِنْ يُوسُفَ: فَالسِّجْنُ وَالْغَيْبَةُ.

وَأَمَّا مِنْ مُحَمَّدٍ (ص): فَالْقِيَامُ بِسِيرَتِهِ وَتَبْيِينُ آثَارِهِ. ثُمَّ يَضَعُ سَيْفَهُ عَلَى عَاتِقِهِ ثَمَانِيَةَ أَشْهُرٍ، فَلَا يَزَالُ يَقْتُلُ أَعْدَاءَ اللَّهِ حَتَّى يَرْضَى اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ».

قُلْتُ: «وَكَيْفَ يَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَدْ رَضِيَ؟»

قَالَ: «يُلْقِي اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ فِي قَلْبِهِ الرَّحْمَةَ».

۴) الف. مفضل از امام صادق ع از پدرشان امام باقر ع روایت کرده که فرمودند:

هنگامی‌که قائم قیام کند این آیه را می‌خواند: «پس از شما فرار کردم چون از شما ترسيدم. پس پروردگارم به من حُكمی بخشيد و مرا از فرستاده‌شدگان قرار داد.» (شعراء/۲۰)

كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص328؛ الغيبة للنعماني، ص174-175۱۳

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَارِثِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ عَنْ أَبِيهِ أَبِي جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع قَالَ:

إِذَا قَامَ الْقَائِمُ ع قَالَ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ‏

ب. نعمانی که حدیث فوق را با دو سند مستقل از امام صادق ع و امام باقر ع روایت کرده با سندی دیگر آن را بدین صورت آورده که مفضل از امام صادق ع روایت کرده که فرمودند:

همانا برای صاحب این امر غیبتی است که در آن می‌فرماید: «پس از شما فرار کردم چون از شما ترسيدم. پس پروردگارم به من حُكمی بخشيد و مرا از فرستاده‌شدگان قرار داد.» (شعراء/۲۰)

الغيبة للنعماني، ص174

أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْسُ بْنُ هِشَامٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ‏ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ لِصَاحِبِ هَذَا الْأَمْرِ غَيْبَةً يَقُولُ فِيهَا «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ‏».

ج. مرحوم استرآبادی در کتاب خویش از کتاب غیبت شیخ مفید حدیث را از قول امام صادق ع را بدین صورت آورده که:

قائم وقتی قیام می‌کند خطاب به مردم این آیه را می‌خواند.

تأويل الآيات الظاهرة في فضائل العترة الطاهرة، ص385

مَا ذَكَرَهُ الشَّيْخُ الْمُفِيدُ رَحِمَهُ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ الْغَيْبَةِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ رِجَالِهِ‏ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ:

إِذَا قَامَ الْقَائِمُ ع تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ مُخَاطِباً لِلنَّاسِ: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِين‏.»

د. از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

هنگامی‌که قائمِ ما اهل بیت ظهور فرماید، چنین می‌گوید: «پس از شما فرار کردم چون از شما ترسيدم. پس پروردگارم به من حُكمی بخشيد.» (شعراء/۲۰) از شما بر جانِ خود ترسیدم؛ و نزد شما آمدم چون پروردگارم به من اجازه فرمود و کارم را سامان بخشید.

منتخب الأنوار المضيئة في ذكر القائم الحجة عليه السلام، ص175

وَ مِمَّا أُجِيزَ لِي رِوَايَتُهُ عَنِ الشَّيْخِ الصَّدُوقِ مُحَمَّدِ بْنِ بَابَوَيْهِ رَحِمَهُ اللَّهُ يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي عُمَرَ عَنِ الْبَاقِرِ ع قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ قَالَ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً» خِفْتُكُمْ عَلَى نَفْسِي وَ جِئْتُكُمْ لَمَّا أَذِنَ لِي رَبِّي وَ أَصْلَحَ بِي أَمْرِي‏.

نکته‌ای برای اهل تحقیق در سند:

علی بن عبدالحمید بن فخار بن معد موسوی (م۶۳۰) کتابی درباره امام زمان ع دارد به نام «الأنوار المضیئة» که بهاء الدین نیلی نجفی (م۸۰۳) گزیده‌ای از آن را در کتابی با عنوان «منتخب الأنوار المضيئة في ذكر القائم الحجة عليه السلام» گردآوری کرده است که حدیث فوق از آن نقل شد. چنانکه مشاهده می‌شود در این کتاب از قول وی بیان می‌شود بر اساس سند متصلی که با اجازات معتبر از شیخ صدوق دارد این را آورده است؛ اما بهاء الدین نیلی نجفی در کتاب دیگرش وقتی می‌خواهند این نقل را بیاورد این را با تعبیر «با روایت صحیح از شیخ مفید برایم روایت شده» می‌آورد:

سرور أهل الإيمان في علامات ظهور صاحب الزمان عج، ص32

و من ذلك ما صحّ لي روايته عن السعيد المفيد رحمه اللّه يرفعه إلى الباقر عليه السّلام، قال:

إذا ظهر قائمنا أهل البيت قال: فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً» خفتكم على نفسي، و جئتكم لمّا أذن لي ربّي و أصلح لي أمري‏

در هر صورت شیخ حر عاملی و مرحوم مجلسی هم که به اصل کتاب دسترسی داشته‌اند بدون اینکه به سند علی بن عبدالحمید اشاره‌ای بکنند آن را از کتاب وی نقل کرده‌اند:

إثبات الهداة بالنصوص و المعجزات، ج‏5، ص213؛ بحار الأنوار، ج‏52، ص385

وَ رَوَى السَّيِّدُ عَلِيُّ بْنُ عَبْدِ الْحَمِيدِ فِي كِتَابِ الْغَيْبَةِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْبَاقِرِ ع قَالَ:

إِذَا ظَهَرَ قَائِمُنَا أَهْلَ الْبَيْتِ ع قَالَ «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً» خِفْتُكُمْ عَلَى نَفْسِي وَ جِئْتُكُمْ لَمَّا أَذِنَ لِي رَبِّي وَ أَصْلَحَ لِي أَمْرِي.


  1. . فروي ان العبّاس رضي اللّه عنه صار الى أمير المؤمنين عليه السّلام و قد قبض رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فقال له:
    امدد يدك ابايعك.
    فقال: و من يطلب هذا الأمر و من يصلح له غيرنا.
    و صار إليه ناس من المسلمين فيهم الزبير و أبو سفيان صخر بن حرب، فأبى.
    و اختلف المهاجرون و الأنصار فقالت الأنصار: منّا أمير و منكم أمير.
    فقال قوم من المهاجرين: سمعنا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقول: الخلافة في قريش.
    فسلّمت الأنصار لقريش بعد أن ديس سعد بن عبادة و وطئوا بطنه.
    و بايع عمر بن الخطاب أبا بكر و صفق على يديه ثم بايعه قوم ممّن قدم المدينة ذلك الوقت من الأعراب و المؤلفة قلوبهم، و تابعهم على ذلك غيرهم.
    ↩
  2. . إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ إِبْرَاهِيمَ اعْتَزَلَ قَوْمَهُ لِغَيْرِ مَكْرُوهٍ أَصَابَهُ مِنْهُمْ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ اعْتَزَلَهُمْ لِمَكْرُوهٍ رَآهُ مِنْهُمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ لِي بِابْنِ خَالَتِهِ لُوطٍ أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ لُوطاً كَانَتْ لَهُ بِهِمْ قُوَّةٌ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ لَمْ يَكُنْ لَهُ قُوَّةٌ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ لِي بِيُوسُفَ ع أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ يُوسُفَ دَعَا رَبَّهُ وَ سَأَلَهُ السِّجْنَ لِسَخَطِ رَبِّهِ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ أَرَادَ بِذَلِكَ لِئَلَّا يَسْخَطَ رَبَّهُ عَلَيْهِ فَاخْتَارَ السِّجْنَ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ↩
  3. . وَ لِي بِأَخِي هَارُونَ ع أُسْوَةٌ إِذْ قَالَ لِأَخِيهِ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَإِنْ قُلْتُمْ لَمْ يَسْتَضْعَفُوهُ وَ لَمْ يُشْرِفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمُ اسْتَضْعَفُوهُ وَ أَشْرَفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَلِذَلِكَ سَكَتَ عَنْهُمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ لِي بِمُحَمَّدٍ ص أُسْوَةٌ حِينَ فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ وَ لَحِقَ بِالْغَارِ مِنْ خَوْفِهِمْ وَ أَنَامَنِي عَلَى فِرَاشِهِ فَإِنْ قُلْتُمْ فَرَّ مِنْ قَوْمِهِ لِغَيْرِ خَوْفٍ مِنْهُمْ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ خَافَهُمْ وَ أَنَامَنِي عَلَى فِرَاشِهِ وَ لَحِقَ هُوَ بِالْغَارِ مِنْ خَوْفِهِمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ.↩
  4. . ابن عقدة، قال: حدّثني الفضل بن خباب الجمحي، قال: حدّثنا محمّد بن إبراهيم الحمصي، قال: حدّثني محمّد بن أحمد بن موسى الطائي، عن أبيه‏ عن ابن مسعود، قال: احتجّوا في مسجد الكوفة فقالوا: ما بال أمير المؤمنين عليه السّلام لم ينازع الثلاثة كما نازع طلحة و الزبير و عائشة و معاوية.
    فبلغ ذلك عليّا عليه السّلام فأمر أن ينادى بالصلاة جامعة فلمّا اجتمعوا صعد المنبر فحمد اللّه و أثنى عليه ثمّ قال: معاشر الناس، إنّه بلغني عنكم كذا و كذا.
    قالوا: صدق أمير المؤمنين قد قلنا ذلك.
    قال: فإنّ لي بسنّة الأنبياء أسوة فيما فعلت، قال اللّه عزّ و جلّ في كتابه: لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ».
    قالوا: و من هم يا أمير المؤمنين؟
    قال: أوّلهم إبراهيم عليه السّلام إذ قال لقومه: وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فإن قلتم: إنّ إبراهيم اعتزل قومه لغير مكروه أصابه منهم فقد كفرتم، و إن قلتم: اعتزلهم لمكروه رآه منهم فالوصيّ أعذر.
    ولي بابن خالته لوط أسوة إذ قال لقومه: لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ ، فإن قلتم: إنّ لوطا كانت له بهم قوّة فقد كفرتم، و إن قلتم: لم يكن له قوّة فالوصيّ أعذر.
    ولي بيوسف عليه السّلام أسوة إذ قال: قالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ‏ فإن قلتم: إنّ يوسف دعا ربّه و سأله السجن لسخط ربّه فقد كفرتم، و إن قلتم: إنّه أراد بذلك لئلا يسخط ربّه عليه فاختار السجن فالوصيّ أعذر
    ولي بموسى عليه السّلام أسوة إذ قال: فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ‏ فإن قلتم: إنّ موسى فرّ من قومه بلا خوف كان له منهم فقد كفرتم، و إن قلتم: إنّ موسى خاف منهم فالوصيّ أعذر.
    ولي بأخي هارون عليه السّلام أسوة إذ قال لأخيه: قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي‏ فإن قلتم: لم يستضعفوه و لم يشرفوا على قتله فقد كفرتم و إن قلتم: استضعفوه و أشرفوا على قتله فلذلك سكت عنهم فالوصيّ أعذر.
    ولي بمحمّد صلى اللّه عليه و آله أسوة حين فرّ من قومه و لحق بالغار من خوفهم و أنامني على فراشه، فإن قلتم: فرّ من قومه لغير خوف منهم فقد كفرتم، و إن قلتم: خافهم و أنامني على فراشه و لحق هو بالغار من خوفهم فالوصيّ أعذر.
    ↩
  5. . و هذا المعنى قد أخذه من قول أمير المؤمنين لما اتصل به الخبر أنه لم ينازع الأولين‏ فَقَالَ ع لِي بِسِتَّةٍ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ أُسْوَةٌ أَوَّلُهُمْ خَلِيلُ الرَّحْمَنِ إِذْ قَالَ وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ اعْتَزَلَهُمْ مِنْ غَيْرِ مَكْرُوهٍ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ اعْتَزَلَهُمْ لَمَّا رَأَى الْمَكْرُوهَ مِنْهُمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ بِلُوطٍ إِذْ قَالَ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّ لُوطاً كَانَتْ لَهُ بِهِمْ قُوَّةٌ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ لَمْ يَكُنْ لَهُ بِهِمْ قُوَّةٌ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ بِيُوسُفَ إِذْ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ فَإِنْ قُلْتُمْ طَالَبَ بِالسِّجْنِ بِغَيْرِ مَكْرُوهٍ يُسْخِطُ اللَّهَ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ دُعِيَ إِلَى مَا يُسْخِطُ اللَّهَ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ بِمُوسَى إِذْ قَالَ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ‏ فَرَّ مِنْ غَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ فَرَّ مِنْهُمْ لِسُوءٍ أَرَادُوهُ بِهِ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ بِهَارُونَ إِذْ قَالَ لِأَخِيهِ يَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَإِنْ قُلْتُمْ لَمْ يَسْتَضْعِفُوهُ وَ لَمْ يُشْرِفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ اسْتَضْعَفُوهُ وَ أَشْرَفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَلِذَلِكَ سَكَتَ عَنْهُمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ بِمُحَمَّدٍ إِذْ هَرَبَ إِلَى الْغَارِ وَ خَلَّفَنِي عَلَى فِرَاشِهِ وَ وَهَبْتُ مُهْجَتِي لِلَّهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ هَرَبَ مِنْ غَيْرِ خَوْفٍ أَخَافُوهُ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُمْ أَخَافُوهُ فَلَمْ يَسَعْهُ إِلَّا الْهَرَبُ إِلَى الْغَارِ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ فَقَالَ النَّاسُ صَدَقْتَ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ.↩
  6. . حَيْثُ قَالَ: «رَبِّ إِنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ». فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ، وَإِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ.
    وَثَانِيهِمْ لُوطٌ حَيْثُ قَالَ: «لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلَى رُكْنٍ شَدِيدٍ». فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ، وَإِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ.
    وَثَالِثُهُمْ إِبْرَاهِيمُ خَلِيلُ اللَّهِ حَيْثُ قَالَ: «وَأَعْتَزِلُكُمْ وَمَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ». فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ، وَإِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ.
    ↩
  7. . وَخَامِسُهُمْ أَخُوهُ هَارُونُ حَيْثُ قَالَ: «يَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكَادُوا يَقْتُلُونَنِي». فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ قَالَ هَذَا لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ، وَإِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ.
    وَسَادِسُهُمْ أَخِي مُحَمَّدٌ خَيْرُ الْبَشَرِ (ص) حَيْثُ ذَهَبَ إِلَى الْغَارِ وَنَوَّمَنِي عَلَى فِرَاشِهِ. فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ إِنَّهُ ذَهَبَ إِلَى الْغَارِ لِغَيْرِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرَ، وَإِلَّا فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ».
    ↩
  8. . حَيْثُ قَالَ تَعَالَى فِيَّ مُخْبِراً عَنْهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مَا كَانَ مَغْلُوباً فَقَدْ كَفَرْتُمْ‏ بِتَكْذِيبِ الْقُرْآنِ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ كَانَ مَغْلُوباً فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ الثَّانِي إِبْرَاهِيمُ ع حَيْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ فِي قَوْلِهِ لِقَوْمِهِ وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ اعْتَزَلَهُ مِنْ غَيْرِ مَكْرُوهٍ فَقَدْ كَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ قُلْتُمْ رَأَى الْمَكْرُوهَ فَاعْتَزَلَهُمْ فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ وَ الثَّالِثُ لُوطٌ حَيْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ فِي قَوْلِهِ لِقَوْمِهِ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ فَإِنْ قُلْتُمْ كَانَ لَهُ قُوَّةٌ فَقَدْ كَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ لَهُ بِهِمْ قُوَّةٌ فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ وَ الرَّابِعُ يُوسُفُ ع حَيْثُ قَالَ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مَا دُعِيَ لِمَكْرُوهٍ يُسْخِطُ اللَّهَ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ دُعِيَ إِلَى مَا يُسْخِطُ اللَّهَ تَعَالَى فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ↩
  9. . وَ السَّادِسُ أَخُوهُ هَارُونُ حَيْثُ أَخْبَرَ اللَّهُ تَعَالَى عَنْهُ يَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ فَإِنْ قُلْتُمْ مَا كَادُوا يَقْتُلُونَهُ فَقَدْ كَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ قُلْتُمْ كَادُوا يَقْتُلُونَهُ فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ السَّابِعُ ابْنُ عَمِّي مُحَمَّدٌ ص حَيْثُ هَرَبَ مِنَ الْكُفَّارِ إِلَى الْغَارِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مَا هَرَبَ مِنْ خَوْفٍ عَلَى نَفْسِهِ فَقَدْ كَذَبْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ هَرَبَ مِنْ خَوْفٍ عَلَى نَفْسِهِ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ↩
  10. . قَالَ فَخَرَجَ مُرْتَدِياً ثُمَّ نَادَى الصَّلَاةَ جَامِعَةً فَلَمَّا اجْتَمَعَ الصَّحَابَةُ قَامَ خَطِيباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ يَا مَعَاشِرَ النَّاسِ بَلَغَنِي أَنَّ قَوْماً قَالُوا مَا لَهُ لَمْ يُنَازِعْ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ كَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَ زُبَيْراً وَ عَائِشَةَ وَ إِنَّ لِي فِي سَبْعَةِ أَنْبِيَاءَ ع أُسْوَةً أَوَّلُهُمْ نُوحٌ ع فَقَالَ اللَّهُ تَعَالَى مُخْبِراً عَنْهُ‏ فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فَإِنْ قُلْتُمْ مَا كَانَ مَغْلُوباً فَقَدْ كَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ الثَّانِي إِبْرَاهِيمُ خَلِيلُ الرَّحْمَنِ ع حَيْثُ يَقُولُ‏ وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ مَا اعْتَزَلَهُمْ مِنْ غَيْرِ مَكْرُوهٍ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ رَأَى الْمَكْرُوهَ مِنْهُمْ فَاعْتَزَلَهُمْ فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ الثَّالِثُ لُوطٌ ابْنُ خَالِ إِبْرَاهِيمَ ع إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ‏ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ فَإِنْ قُلْتُمْ كَانَ لَهُ قُوَّةٌ وَ اعْتَزَلَهُمْ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ لَهُ بِهِمْ قُوَّةٌ فَاعْتَزَلَهُمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ الرَّابِعُ يُوسُفُ ع إِذْ قَالَ‏ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ دُعِيَ إِلَى غَيْرِ مَا يُسْخِطُ اللَّهَ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ دُعِيَ إِلَى مَا يُسْخِطُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَاخْتَارَ السِّجْنَ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ الْخَامِسُ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ ع إِذْ قَالَ‏ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ فَرَّ مِنْهُمْ مِنْ دُونِ خَوْفٍ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ فَرَّ مِنْهُمْ خَوْفاً فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ السَّادِسُ هَارُونُ ع إِذْ قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُمْ مَا اسْتَضْعَفُوهُ وَ لَمْ يُشْرِفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُمُ اسْتَضْعَفُوهُ وَ أَشْرَفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ السَّابِعُ مُحَمَّدٌ ص إِذْ هَرَبَ إِلَى الْغَارِ خَوْفاً فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ هَرَبَ مِنْ غَيْرِ خَوْفٍ أَخَافُوهُ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُمْ أَخَافُوهُ فَلَمْ يَسَعْهُ إِلَّا الْهَرَبُ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ.↩
  11. . و قال أبو عليّ بن هاشم، عن عبد اللّه بن عمران أنّه قال: لمّا اتّصل بأمير المؤمنين عليه السّلام أنّ الناس قالوا ما له لم ينازع أبا بكر و عمر و عثمان كما كان نازع طلحة و الزبير و عائشة، فخرج مغضبا ثمّ نادى الصلاة جامعة، فلمّا اجتمع الناس قام خطيبا فحمد اللّه و أثنى عليه و ذكر النبيّ فصلّى عليه و آله، ثمّ قال:
    معاشر الناس بلغني عن قوم أنّهم قالوا ما له لم ينازع أبا بكر و عمر و عثمان كما نازع طلحة و الزبير و عائشة؟ اعلموا أنّ لي في سبعة من أنبياء اللّه عزّ و جلّ اسوة:
    أوّلهم: نوح عليه السّلام حيث قال: ربيّ‏ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فإن قلتم انّه ما كان مغلوبا فقد كذّبتم القرآن، و إن كان ذلك كذلك فعليّ أعذر.
    و الثاني: إبراهيم عليه السّلام حيث قال: وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فإن قلتم إنّه اعتزلهم من غير مكروه فقد كذّبتم القرآن، و إن قلتم بل رأى المكروه منهم فعليّ أعذر.
    و الثالث: لوط عليه السّلام حيث قال لقومه: لو كان‏ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى‏ رُكْنٍ شَدِيدٍ فإن قلتم قد كانت له قوّة فقد كذّبتم القرآن، و إن قلتم لم يكن له بهم قوّة فاعتزلهم فعليّ أعذر.
    و الرابع: يوسف عليه السّلام حيث قال: رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ‏ فإن قلتم إنّه دعي من غير مكروه يسخط اللّه فقد كذّبتم القرآن [و إن قلتم أنّه دعي الى مكروه يسخط اللّه‏] فعليّ أعذر.
    و الخامس: موسى بن عمران عليه السّلام حيث يقول: فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ‏
    فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ‏ فإن قلتم إنّه فرّ منهم من غير خوف على نفسه فقد كذّبتم القرآن، و إن قلتم إنّه فرّ منهم خوفا فعليّ أعذر.
    و السادس: هارون عليه السّلام حيث قال: ي ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ فإن قلتم إنّه لم يستضعفوه و لم يشرفوا على قتله فقد كذّبتم القرآن، و إن قلتم بل استضعفوه و أشرفوا على قتله فعليّ أعذر.
    و السابع: محمّد صلّى اللّه عليه و آله حيث هرب الى الغار، بل إن قلتم إنّه هرب من غير خوف أخافوه به فقد كذّبتم القرآن، و إن قلتم بل أخافوه فلم يسعه إلّا الهرب فعليّ أعذر.
    فقال الناس بأجمعهم: صدق أمير المؤمنين عليه السّلام، و هذا هو الحقّ، و العذر واضح.
    ↩
  12. . وَ رُوِيَ‏ أَنَّهُ اتَّصَلَ بِهِ أَنَّ النَّاسَ قَالُوا مَا بَالُهُ لَمْ يُنَازِعْ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ كَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ فَخَرَجَ مُرْتَدِياً ثُمَّ نَادَى بِالصَّلَاةِ جَامِعَةً فَلَمَّا اجْتَمَعَ أَصْحَابُهُ قَامَ خَطِيباً فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ يَا مَعْشَرَ النَّاسِ بَلَغَنِي أَنَّ قَوْماً قَالُوا مَا بَالُهُ لَمْ يُنَازِعْ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ كَمَا نَازَعَ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرَ وَ عَائِشَةَ وَ إِنَّ لِي فِي سَبْعَةٍ مِنَ الْأَنْبِيَاءِ أُسْوَةً فَأَوَّلُهُمْ نُوحٌ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى‏ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ فَإِنْ قُلْتُمْ مَا كَانَ مَغْلُوباً كَذَّبْتُمُ الْقُرْآنَ وَ إِنْ كَانَ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَعَلِيٌّ أَعْذَرُ وَ الثَّانِي إِبْرَاهِيمُ خَلِيلُ الرَّحْمَنِ حَيْثُ يَقُولُ‏ وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ اعْتَزَلَهُمْ مِنْ غَيْرِ مَكْرُوهٍ فَقَدْ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ رَأَى مَكْرُوهاً مِنْهُمْ فَاعْتَزَلَهُمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ الثَّالِثُ ابْنُ خَالَتِهِ لُوطٌ إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ‏ لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ لَمْ يَكُنْ بِهِمْ قُوَّةٌ فَاعْتَزَلَهُمْ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ يُوسُفُ إِذْ قَالَ‏ رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ دُعِيَ إِلَى مَا يُسْخِطُ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَاخْتَارَ السِّجْنَ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ مُوسَى بْنُ عِمْرَانَ إِذْ يَقُولُ‏ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ فَرَّ مِنْهُمْ خَوْفاً فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ هَارُونُ إِذْ قَالَ يَا ابْنَ أُمَ‏ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الْأَعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُمُ اسْتَضْعَفُوهُ وَ أَشْرَفُوا عَلَى قَتْلِهِ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ وَ مُحَمَّدٌ ص لَمَّا هَرَبَ إِلَى الْغَارِ فَإِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُ هَرَبَ مِنْ غَيْرِ خَوْفٍ أَخَافُوهُ فَقَدْ كَذَبْتُمْ وَ إِنْ قُلْتُمْ إِنَّهُمْ أَخَافُوهُ فَلَمْ يَسَعْهُ إِلَّا الْهَرَبُ فَالْوَصِيُّ أَعْذَرُ فَقَالَ النَّاسُ جَمِيعاً صَدَقَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِين‏↩
  13. . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ قَالَ حَدَّثَنِي جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ حَدَّثَنِي الْحَسَنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ الْحَارِثِ الْأَنْمَاطِيُّ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ: إِذَا قَامَ الْقَائِمُ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ- فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ‏
    حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يُونُسَ قَالَ حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ‏ رَبَاحٍ قَالَ حَدَّثَنِي أَحْمَدُ بْنُ عَلِيٍّ الْحِمْيَرِيُّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ عَبْدِ الْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو الْخَثْعَمِيِّ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَارِثِ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ يَعْنِي أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الْبَاقِرُ ع‏ إِذَا قَامَ الْقَائِمُ ع قَالَ- فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِين‏
    ↩

۱) «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لي‏ رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَني‏ مِنَ الْمُرْسَلينَ»

برای بی‌اثر کردن دعوت حضرت موسی ع، فرعون دو مطلب را مطرح کرد: یکی اینکه خود ما تو را در کودکی در میان خود پروردیم، و سالیانی را از عمرت در میان ما بودی؟ و دوم اینکه به کاری که حضرت موسی ع قبلا کرده بود (کشتن یکی از قبطیان) اشاره کرد و بر این تأکید کرد که تو آن موقع از «کافران» بودی که مقصودش هم کفر موسی به ادعای ربوبیت فرعون می‌توانست باشد هم کفران نعمت وی.

حضرت موسی ع در پاسخ فرعون ابتدا فرمود زمانی آن کار را کردم که از «ضالین» بودم و به یک معنا صورت مساله را بست که ذیل آیه قبل توضیح داده شد. اکنون می‌فرماید آن امر موجب شد که از شما بترسم و فرار کنم؛ و وقتی از اینجا رفتم خداوند به من حکمی داد و مرا از فرستادگانش قرار داد.

به نظر می‌رسد اگر در آیه قبل حضرت موسی ع صورت مساله شبهه‌ای که بر او وارد شده بود را پاک می‌کرد؛ در این آیه دارد دو پاسخ منطقی به دو اشکال وارد شده می‌دهد:

در خصوص اتهام قتل و ناسپاسی، چه‌بسا با جمله اول، می‌خواهد بفرماید رفتن من از باب ناسپاسی نبود بلکه بخاطر ضلالت من (= اینکه در آن موقعیت نمی‌دانستم چه کاری باید بکنم) بود (پس فرار من، فراری از روی استیصال و بلاتکلیفی بود نه از باب فرار یک مجرم فراری)؛ و آن ضلالت من هم یک ریشه مهمش بی‌منطقی نظام حکومتی فرعون بود که یک دادگاه بی‌طرف وجود نداشت که من بتوانم بیایم نشان دهم مقصر نیستم. در واقع، با توجه به اینکه معلوم است که حضرت موسی ع خودش را مقصر نمی‌دانست اگر دادگاهی بود که امید داشت که با شنیدن دفاعیات معقول وی او را تبرئه کنند، وجهی نداشت که بگوید از شما ترسیدم و فرار کردم؛ و موید این هم توضیح واقعه در جای دیگر است که نشان می‌دهد ظاهرا با صرف شنیدن خبر کشته شدن آن قبطی حکم دستگیری و قتل حضرت موسی ع را صادر کرده بودند و حضرت به همین جهت فرار کرد: «وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ» (قصص/21).

و در خصوص اینکه ما تو را پروراندیم و سالها نزد ما بودی، که به طور ضمنی القا می‌کند که چون ما سابقه تو را می‌دانیم ادعای «فرستاده خدا بودن»ت دروغ است، با این آیه پاسخش داده می‌شود که درست است که من مدتی نزد شما بودم اما مدتی هم از شما فراری بودم که از اوضاع من بی‌خبر بودید و اتفاقا در همین مدت بود که خداوند به من حکم داد و مرا فرستاده خویش قرار داد.

۲) «فَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ»

حضرت موسی ع که قرآن او را یکی از پیامبران اولوالعزم معرفی می‌کند صریحا هم اذعان می‌کند که از شما ترسیدم و هم اذعان می‌کند که از شما فرار کردم. پس:

نه ترسیدن در موقعیت‌های خطرناک لزوما بد است و نه حتی به اقتضاءات این ترس تن دادن و فرار کردن از دست اعداء الله.

نکته تخصصی دین‌شناسی (۳): پیچیدگی جدی گرفتن واقعیات ناگوار اجتماعی در مقام انجام وظیفه

ذیل آیه ۱۲ با عنوان «جدی گرفتن واقعیات ناگوار اجتماعی در مقام انجام وظیفه» (جلسه ۱۲۲۶ تدبر ۱ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-012/) توضیحاتی گذشت و ذیل آیه ۱۴ با توجه به احادیثی که همانجا ارائه شد، با عنوان میزان جدی گرفتن این نکته (جلسه ۱۲۲۸ تدبر۴ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-014/) بیان شد که برخی ممکن است در مراتب بالا به این خوف تن ندهند.

اکنون اگر به احادیثی که ذیل آیه حاضر ارائه شد دقت شود هم امیرالمومنین ع و هم امام زمان ع در این خوف با حضرت موسی ع مشترکند و آنها هم به این خوف (که خوفی برای حفظ جان بود) پای‌بند ماندند؛ و این نشان می‌دهد که مراتبی از خوف هست که حتی اهل بیت ع هم به اقتضاءات آن ملتزم می‌مانند.

شاید وجه ممیزه برداشت زیدیه از مقاومت در راه حق، با برداشت اهل بیت ع از این امر، که موجب می‌شد زیدیه امامان بعد از امام حسین ع را بخاطر سکوت و عدم قیام مذمت کنند به عدم درک همین مرتبه از خوف برگردد؛ که آنها جانشان را فدا کردند اما آنچه امتداد و ماندگاری حقیقت اسلام ناب در صفحات تاریخ را رقم زد امامان معصوم ع بودند نه امامان زیدی؛ و شاهدش همین بس که حتی در ساحت فقه هم زیدیه عمدتا پیرو مکاتب اهل سنت هستند و به عنوان فقه اهل سنت شناخته می‌شوند، نه در فقه جعفری. و شاید همین‌ یکی از نکاتی بوده است که اهل بیت بارها و بارها فرمودند که «إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان‏‏» و تذکر دادند که هر مومنی مصداق امتحن الله قلبه للایمان نیست: «أَ لَا تَرَى أَنَّهُ يَكُونُ مَلَكٌ وَ لَا يَكُونُ مُقَرَّباً وَ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مُقَرَّبٌ؛ وَ قَدْ يَكُونُ نَبِيٌّ وَ لَيْسَ بِمُرْسَلٍ وَ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مُرْسَلٌ؛ وَ قَدْ يَكُونُ مُؤْمِنٌ وَ لَيْسَ بِمُمْتَحَنٍ وَ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مُؤْمِنٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَانِ.» (بصائر الدرجات، ج‏1، ص26؛ الخرائج و الجرائح، ج‏2، ص794).

۳) «قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّين‏؛ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ ...»

این آیه را با حرف «ف» بعد از جملات قبل آورد؛ یعنی آن فرار کردن، مترتب بر مطلبی است که در آیه قبل گفته شده است: اگرچه آن مطلب می‌تواند «فَعَلْتُها» باشد (یعنی چون آن کار را کردم از شما فرار کردم) (الميزان، ج‏15، ص263۱)؛ اما شاید اینکه آن مطلب را «أَنَا مِنَ الضَّالِّين» بدانیم نیز قابل دفاع باشد، به‌ویژه بخاطر قاعده «الأقرب یمنع الأبعد». آنگاه متناسب با اینکه مقصود حضرت موسی ع از «ضالین» چه باشد، این ترتب معانی مختلفی می‌تواند داشته باشد؛ ساده‌ترینش این است که وی می‌گوید چون من نمی‌دانستم چکار باید بکنم، از دست شما فرار کردم.

۴) «وَهَبَ لي‏ رَبِّي حُكْماً»

مقصود از «حکم»ی که پروردگار به وی داد چه بود؟

الف. خود همان نبوت (مجمع البيان، ج‏7، ص293) که در این صورت به نظر می‌رسد عبارت بعدی: «وَ جَعَلَني‏ مِنَ الْمُرْسَلينَ» عطف تفسیری بر آن باشد؛ یعنی این حکم همان حکم پیامبر شدن او بوده است.

ب. اینکه در هر جا حقیقت را درست تشخیص دهد و بر اساس آن درست عمل بکند (الميزان، ج‏15، ص263۲).

ج. علم به آنچه حکمت بدان می‌خواند و آن همان تورات و علم به حلال و حرام و سایر احکام بود که خداوند به حضرت موسی ع بخشید (به نقل مجمع البيان، ج‏7، ص293۳).

د. ...

شبهه:

صریح آیه این است که حکم بعد از واقعه قتل آن قبطی رخ داده، در حالی که صریح آیاتی که می‌فرماید ««وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ، وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ ...» (قصص/۱۴-15) این است که حکم قبل از آن به وی داده شده بود. چگونه بین اینها باید جمع کرد؟

پاسخ:

در هر دو مورد کلمه «حکم» به صورت نکره آمده و این می‌تواند اشعار داشته باشد به اینکه اینها دو حکم متفاوت بوده؛ به ویژه که در جای دیگر خود تورات را هم مشتمل بر حکم خداوند معرفی کرده است: «وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِيها حُكْمُ اللَّهِ» (مائده/43)؛ و بر این اساس چه‌بسا بتوان گفت اینها مراتبی از حکم بوده است که هربار حضرت موسی ع به مرتبه‌ای از آن دست یافته است (الميزان، ج‏15، ص263-264۴).

۵) «فَوَهَبَ لي‏ رَبِّي حُكْماً»

اینکه پروردگار به او حکم داده را با «ف» به جمله قبل مترتب کرد؛ نه «ثم» و نه «و». این ظاهرا نشان می‌دهد که مقصود صرف اینکه این بعد از آن بوده نیست، بلکه یک نحوه ترتبی بین اینها در کار است. اما این بر کدام جمله مترتب است و چه توضیحی دارد؟

الف. ظهور اولیه کلام این است که مترتب است بر «فَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ»؛ آنگاه در واقع مترتب است بر:

الف.۱. «فَرَرْتُ مِنْكُمْ»؛ که در این صورت چه‌بسا یعنی این فرار آنچنانی من که تدبیری بود برای رهایی از دست شما، موجبات این را فراهم کرد که مشمول عنایات خاص خداوند شوم؛ مثلا شاید خداوند می‌خواهد بفهماند: فرار از طاغوت، مقدّمه‏ى دريافت الطاف الهى است (تفسير نور، ج‏8، ص302).

الف.۲. «لَمَّا خِفْتُكُمْ»، که در این صورت چه‌بسا یعنی این ترس آنچنانی من موجبات این را فراهم کرد که مشمول عنایات خاص خداوند شوم؛ آنگاه شاید بدین جهت باشد که این ترس یک انقطاعی از غیر خدا را برای حضرت موسی ع ایجاد کرده که زمینه دریافت حکم الهی بوده است.

ب. می‌تواند مترتب باشد بر «فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّين‏»؛ آنگاه در واقع مترتب است بر:

ب.۱. «فَعَلْتُها»، که در این صورت چه‌بسا یعنی از نظر شما آن کار من قتل و مستوجب عقوبت بود، اما از نظر خداوند آن کار من دفاع از مظلوم بود و همین کار خوب مرا شایسته آن کرد که خداوند به من حکم بدهد.

ب.۲. «أَنَا مِنَ الضَّالِّين‏»، که در این صورت چه‌بسا یعنی چون خداوند دید که من به‌خودی خود فاقد هر گونه هدایتم و به این فقدان خود اذعان دارم، حکم هدایتی خویش را بر من ارزانی داشت؛ که از این جهت بسیار شبیه می‌شود به آیه « وَ وَجَدَكَ ضَالاًّ فَهَدى‏» (ضحی/۷) که در مورد پیامبر اکرم ص آمده و اغلب توضیح داده‌اند که ضال در اینجا یعنی کسی که به خودی خود فاقد هدایت است، یعنی همان که در جای دیگر فرمود: «قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلى‏ نَفْسي‏ وَ إِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِما يُوحي‏ إِلَيَّ رَبِّي» (سبأ/۵۰).

۶)‌ «وَ جَعَلَني‏ مِنَ الْمُرْسَلينَ»

به نظر می‌رسد این جمله، تتمه پاسخی باشد از اشکال اول فرعون باشد که با توجه به سابقه‌ حضرت موسی ع که نزد آنها بزرگ شده‌ بود ادعای رسالت ایشان را به چالش کشید. حضرت موسی ابتدا از موهبتی بودن حکم خدا سخن گفت و و با این جمله حضرت موسی ع پاسخ می‌دهد که رسالت الهی یک امر اکتسابی نیست که بر اساس سابقه افراد قابل حدس زدن باشد؛ بلکه یک افاضه الهی است که تحت تاثیر اسباب و علل عادی رخ نمی‌دهد (الميزان، ج‏15، ص264۵).

۷) «وَ جَعَلَني‏ مِنَ الْمُرْسَلينَ»

چرا تعبیر «مِنَ الْمُرْسَلينَ» به کار برد و نفرمود «جعلنی مرسلا» یا «رسولا»؟

الف. نبوّت، يك جريان در طول تاريخ است، انبياى بسيارى قبل از موسى بوده‏اند پس تعجّب فرعون نابجاست (تفسير نور، ج‏8، ص302).

ب. ...

۸) «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لي‏ رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَني‏ مِنَ الْمُرْسَلينَ»

می‌شود انسان کاری مرتکب شود که از نظر صاحبان قدرت، که در جامعه صدایشان بیش از همه شنیده می‌شود، ناروا باشد، تا حدی که قصد کشتن او را بکنند، و فضای اجتماعی را بقدری بر او ناامن کنند که او از اینها بترسد تا حدی که فرار کند، با این حال خداوند به چنین کسی، و نه به افرادی که نزد قدرت‌های حاکم سابقه خوب و مقبولیتی دارند، حکم دهد و او را برای رسالت خویش برگزیند.

ثمره اخلاقی- اجتماعی

اقبال و ادبار تریبون‌ها و رسانه‌های اجتماعی، که علی‌القاعده تحت تأثیر قدرت‌های حاکم نظر می‌دهند، مبنای اراده و عنایت خداوند به اشخاص، ویا بی‌‌اعتنایی خداوند به آنها نیست!

۹) «فَوَهَبَ لي‏ رَبِّي حُكْماً وَ جَعَلَني‏ مِنَ الْمُرْسَلينَ»

بر مبنای کسانی که حکم را چیزی غیر از اعطای مقام رسالت می‌دانند، استقلال دو جمله چه دلالت خاصی دارد؟ و چرا یکدفعه نگفت «فوهب لی رسالته» یا «و جعلنی رسولا»؟

الف. شاید اشاره به دو حیثیتی است که در شخص پیامبر ص وجود دارد که یکی ناظر به خودش است و دیگری ناظر به دیگران؛ یعنی می‌خواهد نشان دهد که ابتدا باید خود شخص باید یک رشدی بکند و به جایگاهی برسد؛ که خود همین ظرفیت هم یک موهبت الهی است؛ و وقتی این ظرفیت در شخص فراهم شد آنگاه رسالت برعهده او قرار داده می‌شود

نکته تخصصی توحیدی

از نکات مهمی که در فهم توحید افعالی، به‌ویژه در خصوص افعال انسان باید توجه داشت این است که هم خود انسانها در رسیدن به جایگاهی که دارند نقش دارند و هم اینکه فاعل حقیقی عالم فقط خداوند است و هرکسی هر نقشی دارد تنها در طول فاعلیت خداوند معنا دارد. شاید تفکیک دو فراز فوق در این آیه می‌خواهد همین را گوشزد کند که درست است که ابتدا باید ظرفیتی در شخص رقم بخورد تا بعد افاضه الهی رخ دهد، اما همان پیدا شدن ظرفیت هم موهبتی الهی است؛ همان که در جای دیگر فرمود که در همان حال که تو تیر می‌اندازی تو نیستی که تیر می‌اندازی بلکه خداوند است که تیر می‌اندازد: «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى‏» (انفال/۱۷).

ب. ...


  1. . و قوله: «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً» متفرع على قصة القتل، و السبب في خوفه و فراره ما أخبر الله به في سورة القصص بقوله: «وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحِينَ فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ»: القصص: 21.↩
  2. . و أما الحكم فالمراد به- كما استظهرناه- إصابة النظر في حقيقة الأمر و إتقان الرأي في العمل به.↩
  3. . «فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ» أي ذهبت من بينكم حذرا على نفسي إلى مدين لما خفتكم أن تقتلوني بمن قتلته «فَوَهَبَ لِي رَبِّي حُكْماً» أي نبوة و قيل إن الحكم العلم بما تدعو إليه الحكمة و هو الذي وهبه الله تعالى لموسى من التوراة و العلم بالحلال و الحرام و سائر الأحكام «وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ» أي نبيا من جملة الأنبياء.↩
  4. . فإن قلت: صريح الآية أن موهبة الحكم كانت بعد واقعة القتل و مفاد آيات سورة القصص أنه ع أعطي الحكم قبلها، قال تعالى: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ، وَ دَخَلَ الْمَدِينَةَ الخ: القصص: 15، ثم ساق القصة و ذكر القتل و الفرار.
    قلت: إنما ورد لفظ الحكم هاهنا و في سورة القصص منكرا و هو مشعر بمغايرة كل منهما الآخر و قد ورد في خصوص التوراة أنها متضمنة للحكم، قال تعالى:
    «وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِيها حُكْمُ اللَّهِ»: المائدة: 43، و قد نزلت التوراة بعد غرق فرعون و إنجاء بني إسرائيل.
    فمن الممكن أن يقال: إن موسى ع أعطي مراتب من الحكم بعضها فوق بعض قبل قتل القبطي و بعد الفرار قبل العود إلى مصر و بعد غرق فرعون، و قد خصه الله في كل مرة بمرتبة من الحكم حتى تمت له الحكمة بنزول التوراة، و هذا بحسب التمثيل نظير ما يرزق بعض الناس أوان صباه سلامة في فطرته قلما يميل معها طبعه إلى الشر و الفساد ثم إذا نشأ يعطى اعتدالا في التعقل و جودة في التدبير فينبعث إلى اكتساب الفضائل فيرزق ملكة التقوى و الصفات الثلاث في الحقيقة سنخ واحد ينمو و يزيد حالا بعد حال.
    و يظهر بما تقدم عدم استقامة تفسير بعضهم الحكم بالنبوة لعدم دليل عليه من جهة اللفظ و لا المقام. على أن الله سبحانه ذكر الحكم و النبوة في مواضع من كلامه و فرق بينهما كقوله: «أَنْ يُؤْتِيَهُ اللَّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ»: آل عمران: 79، و قوله: «أُولئِكَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ»: الأنعام: 89، و قوله: «وَ لَقَدْ آتَيْنا بَنِي إِسْرائِيلَ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ»: الجاثية: 16 إلى غير ذلك.
    ↩
  5. . و قوله: «وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ» جواب عن الاعتراض الأول و هو استغراب رسالته و استبعادها و هم يعرفونه، و قد شاهدوا أحواله حينما كانوا يربونه فيهم وليدا و لبث فيهم من عمره سنين، و تقريره أن استغرابهم و استبعادهم رسالته استنادا إلى سابق معرفتهم بحاله إنما يستقيم لو كانت الرسالة أمرا اكتسابيا يمكن أن يحدس به أو يتوقع حصوله بحصول مقدماته الاختيارية، و ليس الأمر كذلك بل هي أمر وهبي لا تأثير للأسباب العادية فيها و قد جعله الله من المرسلين كما وهب له الحكم بغير اكتساب هذا ما يعطيه التدبر في السياق.
    و أما ما ذكروه من أن قوله: «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً» إلخ، مسوق للمن على موسى ع دون الاستغراب و الاستبعاد كما ذكرناه، فالآية في نفسها و إن لم تأب الحمل على ذلك لكن سياق مجموع الجواب لا يساعد عليه، و ذلك أن فيه إفساد السياق من حيث يتعين أن يجعل قوله: «وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ» إلخ، جوابا عن المن و هو لا ينطبق عليه، و يجعل قوله: «فَعَلْتُها إِذاً» إلخ جوابا عن الاعتراض بالقتل، و يبقى قوله: «وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُرْسَلِينَ» فضلا لا حاجة إليه فافهم ذلك
    ↩

نظرات کاربران

ثبت نظر