سوره الشعراء - آیه 18

۱۲۳۲) سوره شعراء (۲۶) آیه ۱۸ قاٰلَ اَلَمْ نُرَبِّکَ فٖیناٰ وَلٖیدًا وَ لَبِثْتَ فٖیناٰ مِنْ عُمُرِکَ سِنٖینَ ۲۶ محرم ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۴/۲۰

گفت: آیا نه چنین است که تو را در کودکی در میان خود پروردیم، و از عمرت سالیانی را در میان ما درنگ کردی؟

لَبِثْتَ / لَبِثتَّ۱

مِنْ عُمُرِكَ

در اکثر قراءات این کلمه با ضمه بر حرف میم قرائت شده است: «عُمُرِكَ»؛

اما در روایات و طرق (روایات خفاف و عباس و لؤلؤی، و طریق عبید از روایت هارون، و همه طرق روایت عبدالوارث غیر از طریق قصبی) از قرائت ابوعمرو به صورت میم ساکن «عُمْرِك» قرائت شده است. لازم به ذکر است که لازم به ذکر است که در روایات معروف از قرائت ابوعمرو و نیز در طریق عبید از روایت عقیل از ابوعمرو به همان صورت میم مذموم قرائت کرده است.

معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۶۲؛ المغنی فی القراءات، ص۱۳۷۳۳؛ جامع القراءات للروذباري، ج3، ص۹۱۴


  1. . أدغم الثاء في التاء أبو عمرو وهشام وابن ذكوان وحمزة والكسائي وأبو جعفر.
    . وقراءة الباقين بالإظهار. (معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۵)
    ↩
  2. . قراءة الجماعة «من عُمُرِك» مُثَقَلَةٌ.
    . وروى عبيد عن هارون والخفاف عن أبي عمرو وعباس عنـه «مـن عُمْرِك» خفيفاً.
    قال هارون: كان أبو عمرو لايرى بالأخرى بأساً، يعني التثقيل، وروى عُبيد عن عقيل عنه مثقلاً».
    ↩
  3. . القراءة المعروفة : «مِنْ عُمُرِك»‏، وفي فاطر: بضم الميم.
    عُبيد، واللُّؤْلُئيُّ عن أبي عمرو: بإسكان الميم حيثُ جاء
    ↩
  4. . «مِنْ عُمْرِكَ» بسكون الميم، وهي لغة، عبيد بن عقيل، واللؤلؤي، والخفاف عن أبي عمرو، وعبد الوارث إلا القصبي عنه فعنه↩

نُرَبِّكَ

درباره ماده‌های «ربب» و «ربو» ذیل آیه ۱۶ همین سوره بحث شد. جلسه ۱۲۳۰ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-016/

وَلیدًا

قبلا بیان شد که ماده «ولد» در اصل به معنای بچه و فرزند است؛ یعنی آنچه از نسل هر موجود زنده‌ای ادامه پیدا کند. کلمه «وَلَد» (فرزند) را هم برای یک نفر یا بیشتر، و نیز هم برای پسر و دختر به کار می‌برند. البته برخی همچون مرحوم مصطفوی بر این باورند که اگرچه ولادت موجود زنده بارزترین مصداق آن است، اما اصل این ماده به معنای مطلق خروج چیزی است از چیز دیگر به نحوی که دومی از اولی تکوین یافته و نتیجه شده باشد، اعم از اینکه از موجود زنده باشد یا غیر آن و مادی باشد یا معنوی؛ چنانکه تعبیر «ولد الكلام» برای خروج سخن از دهان نیز به کار می‌رود. وی بر همین اساس، حتی تعبیر «وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ» (بلد/۳) را نه به معنای پدر و فرزند، بلکه به معنای مطلق آن چیزی که از چیزی درمی‌آید دانسته؛ و بر این باور است که والد اشاره به همان «بلد» (سرزمین مکه) دارد و »ما ولد« همه چیزهایی است که از این سرزمین بیرون آمد از تولد پیامبر اکرم ص گرفته تا روییدن درختان و جریان یافتن رودها و … . اما دیگران با اینکه بر کاربردهایی نیز «ولد الكلام» ویا «تَولَّدَ الشّی‏ءُ عن الشّی‏ء» به معنای حصول چیزی از چیز دیگر اذعان دارند، اما ظاهرا معنای اصلی را همان می‌دانند که اشاره شد و احتمالا اینها از باب توسعه استعمال لفظ به نحو استعاره و مجاز بوده است ...

کلمه «مولود» اسم مفعول است و در ظاهر باید به معنای مطلق کسی که ولادت یافته، باشد؛ اما در زبان عربی عموما این کلمه را برای بچه کوچک به کار می‌برند که هنوز به زمان ولادتش نزدیک بوده است: «وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ لِمَنْ أَرادَ أَنْ يُتِمَّ الرَّضاعَةَ و عَلَی الْمَوْلُودِ لَهُ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ … لا تُضَارَّ والِدَةٌ بِوَلَدِها وَ لا مَوْلُودٌ لَهُ بِوَلَدِهِ» (بقره/۲۳۳).

این نکته در مورد کلمه «ولید» (جمع آن: «وِلْدانَ») هم صادق است چرا که اینجا فعیل به معنای مفعول است و به بچه‌ای می‌گویند مادام که به سن بلوغ نرسیده و بلکه مدت زمان زیادی از ولادتش نگذشته باشد: «يَوْماً يَجْعَلُ الْوِلْدانَ شِيباً» (مزمل/17) است.

برخی تفاوت کلمه «ولد» و «ابن» را در این دانسته‌اند که «ولد» ناظر به تولد یافتن از شخص خاص است، چنانکه این تعبیر را برای حیوانات هم به کار می‌برند؛ اما «ابن» بیشتر دلالت بر اختصاص و مداومت همنشینی دارد و از این جهت است که برای نسبت دادن غالبا تعبیر «ابن فلان» رایج است و علما شاگردان خود ویا سلاطین رعایای خود را «ابناء» خود خطاب می‌کنند و حتی برای فرزندخواندگی فعل «تبنّی» را ساخته‌اند؛ هرچند این تحلیل از این جهت می‌تواند محل مناقشه باشد که از ماده «ولد» هم کلمه «ولید» را برای فرزندخوانده هم به کار می‌برند؛ چنانکه آسیه در مورد حضرت موسی ع پیشنهاد می‌دهد که وی را فرزند خود بگیریم: »وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّتُ عَيْنٍ لي‏ وَ لَكَ لا تَقْتُلُوهُ عَسی‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» (قصص/۹) وبعدا فرعون با همین تعبیر «ولید» از این جریان یاد می‌کند: «قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ» (شعراء/۱۸)...

جلسه ۹۸۴ https://yekaye.ir/al-waqiah-56-17/

لَبِثْتَ

قبلا بیان شد که ماده «لبث» به معنای مکث و درنگ کردن است و وقتی به صورت «لَبِثَ بالمكان» می‌آید به معنای اقامت کردن و در جای خاصی ماندن است.

تفاوت «لبث» با «مکث» در این است که مکث به درنگ کردن اختیاری گویند اما لبث در مورد درنگ کردنی است که به قهر و اجبار و خارج از اراده شخص واقع می‌شود.

جلسه ۸۵۶ https://yekaye.ir/hood-11-69/

عُمُرِكَ

قبلا بیان شد که برخی همچون ابن فارس بر این باورند که ماده «عمر» در دو معنای مستقل به کار رفته است: یکی بقا و امتداد زمانی؛ و دیگری در خصوص چیزی که برتری می‌جوید، خواه صدایی که بر صداهای دیگر بلند می‌شود یا هر چیز دیگر؛ و آنگاه «عُمر» (تداوم زندگی) و عمارت (آبادانی) هر دو بر اساس معنای اول و به خاطر همین امتداد یافتن زمان است؛ ولی «عمره» از «عَوْمَرة» است که به معنای صدای بلند و فریاد (صیحة) می‌باشد و از این جهت که افراد در عمره فریادشان به تلبیه (لبیک‌گویی)‌ بلند است چنین نامیده شده است.

اما راغب و مرحوم مصطفوی بر این باورند که اصل ماده «عمر» ‌به معنای تداوم حیات، و «عمارت»‌ (عِمارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ؛‏ توبة/19) نقطه مقابل «خرابی» است؛ همان طور که «موت» نقطه مقابل «حیات» است؛ در واقع، ابتدا «حیات» افاضه می‌شود و سپس تداوم آن به «عمر» است و عمر هر چیزی به حَسَبِ خودش است، در انسان به طول عمر است و در ساختمان به آبادانی و مرمت آن.

بدین بیان، «عَمْر» و «عُمُر» هر دو به همان معنای «عُمْر» است که ما در فارسی به کار می‌بریم و اسمی است برای مدتی که عمارت بدن با حیات و زندگانی برقرار است؛ و به لحاظ معنایی این دو کلمه تفاوت ندارند، تنها فرقشان به این است که «عُمُر» را برای کاربردهای رایج عمر استفاده می‌کنند (تَطاوَلَ عَلَيْهِمُ الْعُمُرُ، قصص/45؛ وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ‏، شعراء/18) اما برای سوگند خوردن از تعبیر «عَمْر» استفاده می‌شود (لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ‏؛ حجر/72). ...

جلسه ۸۱۸ https://yekaye.ir/ya-seen-36-68/

سِنینَ

«سنین» جمع «سنة» است؛ اما درباره اینکه اصل این ماده «سنو» است یا «سنه» اختلاف است. در واقع «سنة» بر وزن «فعله» است که یاء الفعلِ آن (واو باشد یا هاء) افتاده است. البته یک احتمال ضعیف هم هست که از ماده «سنن» باشد که درباره ماده «سنن» و این قول اشاره شد که برخی «سِن» به معنای سالهای عمر را هم از این ماده دانسته‌اند قبلا بحث شد. (جلسه ۹۵۳ https://yekaye.ir/an-nesa-4-26/)

اغلب همان «سنه» را ماده اصلی آن قلمداد کرده‌اند که عمدتا قائلند که این ماده به نحوی دلالت بر زمان می‌کند و تعبیر «لم يَتَسَنَّهْ» هم که در قرآن کریم آمده است (ٍ فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّه‏؛ ‌بقره/۲۵۹) یعنی گویی سالها بر او نگذشته و مرور سالها تغییری در او ایجاد نکرده است. (معجم المقاييس اللغة، ج‏3، ص103۱) اما راغب و فیومی از افرادی‌اند که هر دو احتمال را برای این ماده مطرح کرده و در حالی که در احتمال اول با ابن فارس هم‌نظرند، اشاره می‌کنند که کسانی که اصل این ماده را «سنو» دانسته‌اند۲، شاهد این ادعای خود را جمع آن به صورت «سنوات» قرار داده‌اند و مدعی‌اند که اصل «سنة» «سنوة» بوده همان «شهوة» و همانند آن جمع بسته شده است؛ و توجیهشان در خصوص «ه» پایان این کلمه در «لم يَتَسَنَّهْ» این است که این هاء سکت است همانند «كِتابِيَهْ« (حاقة/19)، و «حِسابِيَهْ» (حاقة/20). (مفردات ألفاظ القرآن، ص429-430۳؛ المصباح المنير، ج‏1، ص292۴) که در این صورت در کلمات قرآنی باید آن را در کنار عبارت «يَكادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ» (نور/43) بحث کرد؛ که ان شاء الله هنگام بحث از آن آیه بدان اشاره خواهد شد.۵ و در مقابل عموم اهل لغت که اصل این ماده را «سنه» می‌دانند در خصوص کلمه «سنوات» «و» را تبدیل شده از «ه» معرفی می‌کنند؛ و شاهد این را آن آورده‌اند که جمع سنة هم به صورت سنوات رایج است و هم به صورت سنهات (النهاية في غريب الحديث و الأثر، ج‏2، ص414۶؛ لسان العرب، ج‏13، ص501۷).

ابن فارس بیش از اینکه ماده «سنه» دلالت بر زمان می‌کند توضیحی نداده‌ است؛

راغب به این نکته هم اشاره کرده که تعبیر «سَنَة» و «سنین» غالبا برای سالی که قحطی و خشکسالی دامن‌گیر می‌شود به کار می‌رود مانند «وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ‏ بِالسِّنِينَ» ‏(أعراف/130) و البته تذکر داده که کلمه «سِنَة» به معنای چرت زدن ربطی به این ماده ندارد و از ماده «وسن» است (مفردات ألفاظ القرآن، ص430۸).

اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که اصل این ماده دلالت دارد بر «تغییر» و و امتداد معین در زمان از مصادیق آن است. وی‌ می‌افزاید که بعید نیست بگوییم که اصل آن دلالت بر تحول دارد و به همین مناسبت است که بر یک سال هم تعبیر «سنة» و هم «حول» اطلاق می‌گردد. وی یکی از علل اختلافی را که درباره اصل این ماده مطرح شده (که از «سنه» است یا «سنو») این می‌داند که اصل این کلمه از زبان عبری به عربی وارد شده است؛ و نکته راغب در خصوص رواج آ» در مورد سالهای قحطی را این طور توضیح می‌دهد که این کلمه اگر بدون هیچ قید و در مقام مواخذه بیاید چنین دلالتی دارد ( التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏5، ص240-241۹).

حسن جبل معنای محوری این ماده را امتدادی که خالی از خیر ویا فسادآمیز باشد دانسته است مانند سالی که باران در آن نمی بارد یا غذایی که در معرض فساد قرار گرفته است. وی توضیح می‌دهد که کلمه «سنین» در آیه ۱۳۰ سوره اعراف تنها موردی است که به اقتضای سیاق دلالت بر قحطی دارد؛ و منظور از آن هم «زمان قحطی» است و اساسا قحطی جز با مرور فصلی از سال که بارش و زراعت خوبی انجام نشود رخ نمی دهد. وی بر این باور است که این کلمه بعدا به معنای مطلق زمان و سپس سال استفاده شد و در تمام کاربردهای قرآنی دیگرش به همان معنای سال است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۰۸۸-1089۱۰).

کلمه «سنة» در قرآن کریم تنها به صورت «سنین» جمع بسته شده و این دو جمعا ۱۹ بار در قرآن کریم به کار رفته‌اند که با حساب کلمه «لم یتسنه» می‌توان گفت ماده «سنه» جمعا ۲۰ بار در قرآن کریم به کار رفته است.


  1. . السين و النون و الهاء أصلٌ واحدٌ يدلُّ على زمانٍ. فالسَّنَة معروفة، و قد سقطت منها هاء. ألا ترى أنّك تقول سُنيْهَة. و يقال سَنَهَتِ النخلةُ، إذا أتت عليها الأعوام. و قوله جل ذكره: فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ‏، أى لم يصر كالشى‏ء الذى تأتى عليه السنُون فتغيِّره. و النَّخْلة السَّنْهاء↩
  2. . در حدی که جستجو شد قائل صریحی به این مطلب یافت نشد. بلکه از نوع بیان زمخشری در أساس البلاغة، ص311 و مطرزی در المغرب، ج‏1، ص418 ممکن است این را به آنها نسبت داد. عبارات اینها چنین است:
    زمخشری:
    سنو- أقمتُ عنده سنوات و سُنَيّات، و وقعوا في السُّنيّات البِيضِ و هي سنوات اشتددن على أهل المدينة. و أكريته مُساناة و مسانَهة. و لم يتسنّ: لم تغيّره السّنون. و سَنَوْتُ الماء سِناية.
    مطرزی:
    سنو: (السَّنة) و الحَول واحِدٌ . و جمعها: (سِنُون) و (سنَواتٌ). و قد غَلبتْ على القَحْط غلبةَ الدابّة على الفرَس. و منها حديث عُمر رضي اللّه عنه: «لا قَطْع في عامِ‏ سنة» على الإضافة، أي لا يُقْطع السارق في القحط. و في الحديث: «كَسِني يوسفَ». و (السانية) البَعِير (يُسْنَى عليه) أي يُستَقى من البئر، و منها: «سَيْرُ السواني سَفرٌ لا يَنْقَطع». و يقال للغَرْب مع أدواته (سانية) أيضاً. و (المُسَنَّاة) ما يُبنى للسَيْل لِيَرُدَّ الماء.
    ↩
  3. . السَّنَةُ في أصلها طريقان: أحدهما: أنّ أصلها سَنَهَةٌ، لقولهم: سَانَهْتُ‏ فلانا، أي: عاملته سنة فسنة، و قولهم: سُنَيْهَةٌ، قيل: و منه قوله تعالى: لَمْ‏ يَتَسَنَّهْ‏ [البقرة/ 259]، أي: لم يتغيّر بمرّ السّنين عليه، و لم تذهب طراوته. و قيل: أصله من الواو، لقولهم‏ سَنَوَاتٌ‏، و منه: سَانَيْتُ، و الهاء للوقف، نحو: كِتابِيَهْ [الحاقة/ 19]، و حِسابِيَهْ [الحاقة/ 20]، و قال عزّ و جلّ: أَرْبَعِينَ‏ سَنَةً [المائدة/ 26]، سَبْعَ‏ سِنِينَ‏ دَأَباً [يوسف/ 47]، ثَلاثَ مِائَةٍ سِنِينَ‏ [الكهف/ 25]،↩
  4. . السَّنَةُ: الْحَوْلُ و هِيَ مَحْذُوفَةُ اللَّامِ و فِيهَا لُغَتَانِ. إِحْدَاهُمَا جَعْلُ اللَّامِ هَاءً و يُبْنَى عَلَيْهَا تَصَارِيفُ الْكَلِمَةِ و الْأَصْلُ (سَنْهَةٌ) و تُجْمَعُ عَلَى سَنَهَاتِ مثْلُ سَجْدَةٍ و سَجَدَاتٍ و تُصَغَّرُ عَلَى (سُنَيْهَةٍ) و (تَسَنَّهَتِ) النخْلَةُ و غَيْرُهَا أَتَتْ عَليهَا (سِنُونَ) و عَامَلْتُهُ (مُسَانَهَةً) وَ أَرْضٌ (سَنْهَاءُ) أَصَابَتْهَا (السَّنَةُ) و هِيَ الْجَدْبُ.
    و الثَّانِيَةُ جَعْلُهَا وَاواً يُبْنَى عَلَيْهَا تَصَارِيفُ الْكَلِمَةِ أَيْضاً و الْأَصْلُ (سَنْوَةٌ) و تُجْمَعُ عَلَى (سَنَوَاتٍ) مثْلُ شَهْوَةٍ وَ شَهَوَاتٍ وَ تُصَغَّرُ عَلَى (سُنَيَّةٍ) و عَامَلْتُهُ (مُسَانَاةً) و أَرْضٌ (سَنْوَاءُ) أَصَابَتْهَا (السَّنَةُ) و (تَسَنَّيْتُ) عِنْدَهُ أَقَمْتُ سِنِينَ قَالَ النُّحَاةُ و تُجْمَعُ (السَّنَةُ) كَجَمْعِ الْمُذَكَّرِ السَّالِمِ أَيْضاً فَيُقَالُ (سِنُونَ) و (سِنِينَ) و تُحْذَفُ النُّونُ لِلْإِضَافَةِ وَ فِى لُغَةٍ تَثْبُتُ الْيَاءُ فِى الْأَحْوَالِ كُلِّهَا وَ تُجْعَلُ النُّونُ حَرْفَ إِعْرَابٍ تُنَوَّنُ فِى التَّنْكِيرِ وَ لَا تُحْذَفُ مَعَ الْإِضَافَةِ كَأَنَّهَا مِنْ أُصُولِ الْكَلِمَةِ و عَلَى هذِهِ اللُّغَةِ قَوْلُهَ عَلَيْهِ الصَّلَاةُ و السَّلَامُ «اللَّهُمَّ اجْعَلْهَا عَلَيْهِمْ سِنِيناً كَسِنِينِ يُوسُفَ». و (السَّنَةُ) عِنْدَ الْعَرَبِ أَرْبَعَةُ أَزْمِنَةٍ و تَقَدَّمَ ذِكْرُهَا و رُبَّمَا أُطْلِقَتِ (السَّنَةُ) عَلَى الْفَصْلِ الوَاحِدِ مَجَازاً يُقَالُ دَامَ الْمَطَرُ (السَّنَةَ) كُلَّها و الْمُرَادُ الْفَصْلُ
    ↩
  5. . در نرم افزار جامع تفاسیر نسخه ۲.۵ کلمات «سنة» و «سنین»‌را کنار کلمه «سنا» و ذیل ماده «سنو» قرار داده است و برای ماده «سنه» فقط همان یک کلمه «لم یتسنه» را قرار داده است؛ اما در میان اهل لغت چنین موضعی یافت نشد.↩
  6. . و أصل السَّنَةِ سَنْهَةٌ بوزن جبهة، فحذفت لامها و نقلت حركتها إلى النّون فبقيت سَنَة؛ لأنها من سَنَهَتِ النخلة و تَسَنَّهَتْ إذا أتى عليها السّنون. و قيل إنّ أصلها سَنْوَة بالواو فحذفت الهاء، لقولهم: تَسَنَّيْتُ عنده إذا أقمت عنده سنة فلهذا يقال على الوجهين: استأجرته مُسَانَهَة و مساناة. و تصغّر سُنَيْهَة و سنيّة، و تجمع سَنَهَات و سنوات فإذا جمعتها جمع الصّحة كسرت السين، فقلت سنون و سنين. و بعضهم يضمّها. و منهم من يقول سنين على كلّ حال فى الرّفع و النّصب و الجرّ، و يجعل الإعراب على النون الأخيرة، فإذا أضفتها على الأوّل حذفت نون الجمع للإضافة، و على الثانى لا تحذفها فتقول سنى زيد، و سنين زيد.↩
  7. . سنه: السَّنَةُ: واحدةُ السِّنين. قال ابن سيدة: السَّنَة العامُ منقوصة، و الذاهب منها يجوز أَن يكون هاء و واواً بدليل قولهم في جمعها سَنَهات و سَنَوات، كما أَن عِضَةً كذلك بدليل قولهم عِضاهٌ و عِضَواتٌ؛ قال ابن بري: الدليل على أَن لام سنة واو قولهم سَنَواتٌ؛ قال ابنُ الرِّقاعِ: «تِّقَتْ في القِلالِ من بَيْتِ رأْسٍ سَنَواتٍ، و ما سَبَتْها التِّجارُ» و السَّنةُ مطلقةً: السنةُ المُجْدِبةُ، أَوْقَعُوا ذلك عليها إِكباراً لها و تشنيعاً و استطالة. يقال: أَصابتهم السنة، و الجمع من كل ذلك سَنَهاتٌ و سِنُون، كسروا السين ليعلم بذلك أَنه قد أُخرج عن بابه إلى الجمع بالواو و النون، و قد قالوا سِنيناً ...↩
  8. . وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ‏ بِالسِّنِينَ‏ [الأعراف/ 130]، فعبارة عن الجدب، و أكثر ما تستعمل‏ السَّنَةُ في الحول الذي فيه الجدب، يقال: أَسْنَتَ‏ القوم: أصابتهم السَّنَةُ، قال الشاعر: «لها أرج ما حولها غير مُسْنِتٍ‏ »و قال آخر: «فليست بِسَنْهَاءَ و لا رجبيّة » فمن الهاء كما ترى، و قول الآخر: «يأكل أزمان الهزال و السِّنِي‏» فليس بمرخّم، و إنما جمع فعلة على فعول، كمائة و مئين و مؤن، و كسر الفاء كما كسر في عصيّ، و خفّفه للقافية، و قوله: «لا تَأْخُذُهُ‏ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ‏» [البقرة/ 255]، فهو من الوسن لا من هذا الباب.↩
  9. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو التغيّر و من هذا المعنى و من مصاديقه امتداد معيّن من الزمان بمعنى العام. و هذه المادّة مأخوذة من اللغة العبريّة كما رأيت.
    و لا يبعد أن نقول: إنّ الأصل هو التحوّل و بهذه المناسبة تطلق السنة على العام، و يقال له الحول، لتحوّل الزمان الممتدّ دائرة بانتهاء الحركة الانتقاليّة في الأرض. فالهاء في آخر المادّة من الحروف الأصليّة. و أمّا التاء في آخر كلمة السنة فامّا مبدلة من الهاء، أو أنّها للوحدة أو للتأنيث و الهاء محذوفة. و أمّا الواو في سنوات: فامّا مبدلة، أو الكلمة من مادّة- سنو، بناء على أنّ التعريب قد وقع على هذا الحرف- راجع- سنو. و على أيّ حال فلا شكّ في كون المادّة مأخوذة من العبريّة.
    فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ‏- 2/ 259.أي لم يتحوّل الى حالة اخرى. و أمّا التفسير بقولهم- لم يأت له سنون: فغير وجيه: فأوّلا- إنّ هذا المعنى كذب، و قد اتى عليه سنون. و ثانيا- إنّ السنة اسم لا يشتقّ منه الفعل، إلّا بالانتزاع، و هو غير فصيح.
    هذا إذا كانت الكلمة من مادّة السنة، و أمّا إذا كانت من مادّة السنو فالهاء في آخر الكلمة تكون للسكت و الوقف، و الواو محذوفة بالجازم، و الأولى هو الأوّل بوجوه ذكرناها، مع أنّ الحذف خلاف الأصل.
    . أَلْفَ سَنَةٍ* ...،. أَرْبَعِينَ سَنَةً* ...،. خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ.و الأصل سنهة حذفت الهاء للتخفيف في الكلمة و لثقل توالي الحركات.
    . فِي بِضْعِ سِنِينَ‏ ...،. مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ ...،. عَدَدَ السِّنِينَ* ...،. سَبْعَ سِنِينَ‏ ...،. إِنْ مَتَّعْناهُمْ سِنِينَ‏. جمع سنة يجمع بالواو و النون، فانّ أكثر استعماله في ذوي العقل، و كسر السين لتسهيل التلفّظ، و للفرق بينه و بين الجمع السالم.
    . وَ لَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَراتِ‏- 7/ 130.
    إذا اطلق هذه اللّفظ من دون قيد و في مقام المؤاخذة: يراد منه التحوّلات و الشدائد و الابتلاءات الجارية في امتداد تلك المدّة من دون نظر الى ابتلاء مخصوص. و قلنا إنّ الأصل في المادّة: هو التحوّل و التغيّر.
    ↩
  10. . امتداد مع خلو من الخیر او فساد.↩

۱) از امیر المومنین ع روایت شده که فرمودند:

الف. اکرام کردنی که همراه با منت‌گذاشتن باشد فرومایگی (لئیم بودن) است.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص260؛ عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص31

التَّكَرُّمُ مَعَ الِامْتِنَانِ لُؤْمٌ (237/ 1).

ب. آدم فرومایه (لئیم)، کارهای نیک گذشته خود را دِینی بر گردنِ طرف مقابل می‌بیند که باید آن را مطالبه کند.»

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص261؛ عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص20

اللَّئِيمُ يَرَى سَوَالِفَ إِحْسَانِهِ دَيْناً لَهُ يَقْتَضِيهِ ِ (115/ 2).

ج. آدم کریم از انسان فرومایه، انتظار انصاف ندارد.

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص262؛ عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص538

لَا يَنْتَصِفُ الْكَرِيمُ مِنَ اللَّئِيمِ (395/ 6).

۱) «قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ»

در مقابل دعوت حضرت موسی ع اولین مطلبی که فرعون مطرح کرد این بود که مگر نه این بوده که ما تو را در کودکی در میان خود پروردیم، و سالیانی را از عمرت در میان ما بودی؟ مقصود وی از این جملات چه بود؟

الف. ما تو را بزرگ کردیم؛ ‌به جای اینکه قدردان ما باشی آمده‌ای ما را مواخذه می‌کنی؟! در واقع با این کار فرومایگی و لئامت خویش را آشکار کرد (حدیث۱) (مجمع البيان، ج‏7، ص292۱).

ب. و با این کارش در عین حال می‌خواست نبوّت موسى را زير سؤال ببرد: ما تو را بزرگ كرديم و تو الطاف ما را كفران و ناسپاسى مى‏كنى، ناسپاس كه پيامبر نمى‏شود (تفسير نور، ج‏8، ص300).

ج. ما که تو را بزرگ کرده‌ایم از زیر و بم تو آگاهیم، حالا برای ما ادعای رسالت از جانب خداوند آورده‌ای؟! برو برای کسی این ادعاها را بکن که از سابقه‌ات بی خبر باشد و بتوانی فریبش بدهی! (الميزان، ج‏15، ص260۲).

د. تو زیر دست ما بزرگ شدی، حالا خودت را بالاتر از ما می‌دانی و برای ما خط و نشان می‌کشی؟!

ه. ...

۲) «قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً»

اراده‏ الهى، موسى را در دامن فرعون پرورش مى‏دهد (تفسير نور، ج‏8، ص300).

۳) «قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ»

فطرت پاکی که خداوند در نهاد انسان به امانت گذاشته بقدری قوی است که ممکن است کسی زیر دست مستکبر ظالمی همچون فرعون بزرگ شده باشد اما موسی شود.

۴) «قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ»

اگر كسى را بزرگ كرديم، يا حرفه‏اى به او آموختيم، يا در امر ازدواج و مسكن و امثال آن به او كمكى كرديم، نبايد با اين دليل و بهانه، سخن حقّ او را نپذيريم (تفسير نور، ج‏8، ص300).

۵) «قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ»

حضرت موسى نان و نمك فرعون را خورده بود، ولى او را به حال خود رها نكرد. پس حقّ نان و نمك آن نيست كه صاحب حقّ را به حال خود رها كنيم و اشتباهات او را هم بپذيريم. حضرت موسى نگفت ما كه مدّت‏ها سر سفره‏ى فرعون بوده‏ايم يا حال كه همه تسليم او هستند و جامعه بر محور او مى‏چرخد، كمى كوتاه بيائيم و سكوت اختيار كنيم (تفسير نور، ج‏8، ص301)


  1. . «قالَ» فرعون لموسى «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً» و التربية تنشية الشي‏ء حالا بعد حال معناه أ لم تكن فينا صبيا صغيرا فربيناك «وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» أي أقمت سنين كثيرة عندنا و هي ثماني عشرة سنة عن ابن عباس و قيل ثلاثين سنة عن مقاتل و قيل أربعين سنة عن الكلبي و إنما قال ذلك امتنانا عليه بإحسانه إليه و قيل أنه أظهر لؤمه حيث ذكر صنائعه.↩
  2. . قوله تعالى: «قالَ أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» الاستفهام للإنكار التوبيخي، و «نُرَبِّكَ» من التربية، و الوليد الصبي. لما أقبل فرعون على موسى و هارون و سمع كلامهما عرف موسى و خصه بالخطاب قائلا أ لم نربك إلخ و مراده الاعتراض عليه أولا من جهة دعواه الرسالة يقول: أنت الذي ربيناك و أنت وليد و لبثت فينا من عمرك سنين عديدة نعرفك باسمك و نعتك و لم ننس شيئا من أحوالك فمن أين لك هذه الرسالة و أنت من نعرفك و لا نجهل أصلك.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر