۱) جابِر بن یزید جُعفی از امام صادق علیهالسلام، روایت میکند که ایشان میفرمودند که پدرم امام باقر ع میفرمودند:
از پروردگارتان عفو و عافیت را بخواهید؛ زیرا شما از مردانِ بلا نیستید. همانا پیشینیان شما از بنیاسرائیل را با ارّهها پاره پاره میکردند تا آنان کفر بورزند، ولی حریف آنان نمیشدند.
الأصول الستة عشر، ص225؛ المحاسن، ج1، ص250۱
الشَّيْخُ أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَى بْنِ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِيمَ التَّلَّعُكْبَرِيُّ أَيَّدَهُ اللَّهُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ الدِّهْقَانُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ زَيْدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَزْدِيُّ الْبَزَّازُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّى بْنِ الْقَاسِمِ الْحَضْرَمِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ شُرَيْحٍ الْحَضْرَمِي عَنْ حُمَيْدِ بْنِ شُعَيْبٍ السَّبِيعِيِّ، عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ، عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِمَا السَّلَامُ، قَالَ: سَمِعْتُهُ يَقُولُ:
إِنَّ أَبِي كَانَ يَقُولُ: سَلُوا رَبَّكُمُ الْعَفْوَ وَ الْعَافِيَةَ؛ فَإِنَّكُمْ لَسْتُمْ مِنْ رِجَالِ الْبَلَاءِ؛ فَإِنَّهُ كَانَ مَنْ قَبْلَكُمْ مِنْ بَنِي إِسْرَائِيلَ يُشَقُّونَ [/شُقُّوا] بِالْمَنَاشِيرِ عَلَى أَنْ يُعْطُوا الْكُفْرَ فَلَا يُعْطُوهُ أَبَداً.
۲) الف. از امام صادق علیهالسلام روایتی درباره بنیاسرائیل آمده است. در فرازی از آن فرمودند:
... پس چون عذاب بر بنیاسرائیل طولانی شد، چهل صبح ناله و گریه به درگاه خدا کردند؛ آنگاه خداوند به موسی و هارون وحی کرد که آنان را از فرعون رهایی دهند؛ پس آمدن آنها صد و هفتاد سال جلو افتاد.
و در ادامه فرمودند: شما هم اگر چنین کنید، خداوند فرج ما را رقم میزند؛ اما اگر چنین نباشید، کار به نهایتِ خود خواهد رسید.
تفسير العياشي، ج2، ص154
عن فضل بن أبي قرة قال: سمعت أبا عبد الله ع يقول:
...۲ فلما طال على بني إسرائيل العذاب ضجوا و بكوا إلى الله أربعين صباحا فأوحى الله إلى موسى و هارون أن يخلصهم من فرعون؛ فحط عنهم سبعين و مائة سنة.
قال: و قال أبو عبد الله: هكذا أنتم لو فعلتم لفرج الله عنا، فأما إذا لم تكونوا فإن الأمر ينتهي إلى منتهاه.
ب. از سیدالعابدین، علی بن الحسین، از پدرش سیدالشهداء، حسین بن علی، از پدرش سیدالوصیین، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب، علیهالسلام، روایت شده که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمودند:
هنگامی که وفاتِ حضرت یوسف علیهالسلام فرا رسید، شیعیان و اهلبیتش را گرد آورد؛ پس حمد و ثنای خدا را بجا آورد، سپس آنان را از سختیای آگاه کرد که بر ایشان خواهد رسید که در آن، مردان کشته میشوند، شکمِ زنانِ باردار را میدرند و کودکان را سر میبرند، تا آنگاه که خداوند حق را در قائم از فرزندانِ لاوی بن یعقوب آشکار سازد؛ و او مردی گندمگون و بلندبالا است. اوصافش را برای آنان بیان کرد، و آنان به همان تمسک جستند.
سپس غیبت و سختی بر بنیاسرائیل فرود آمد، در حالی که چهارصد سال در انتظار قیامِ قائم بودند، تا آنکه به ولادت او بشارت داده شدند و نشانههای ظهورش را دیدند. آنگاه بلا بر آنان سخت شد، چوب و سنگ بر ایشان افکنده میشد، و آن فقیهی را که از سخنانش آرامش مییافتند، جستوجو کردند. او پنهان شد و با او نامهنگاری کردند و گفتند: ما در میان سختی، با سخن تو آرام میگرفتیم.
پس با آنان در بیابانی قرار گذشت و نشست و حدیثِ قائم و ویژگیهای او و نزدیک بودنِ امر را برایشان بیان کرد. شبی مهتابی بود؛ در همان حال، موسی علیهالسلام بر آنان طلوع کرد، در حالی که در آن هنگام، نوجوانی بود و از خانه فرعون بیرون آمده بود تا از دست آنان خلاص شود. پس مسیرش را کج کرد و به سوی آنان آمد؛ در حالی که بر استری سوار بود و بر تنش عبایی از خز داشت.
وقتی فقیه او را دید، او را با همان اوصافی که شنیده بود شناخت؛ برخاست و به سویش رفت و بر قدمهایش افتاد و آن دو را بوسید، سپس گفت: سپاس خدای را که مرا نمیراند تا تو را به من نشان داد.
وقتی شیعیان این را دیدند، دانستند که او همان صاحبِ آنان است؛ پس برای شکرِ خدای عزوجل به سجده بر زمین افتادند. او جز این نگفت که: «امیدوارم خداوند فرجِ شما را زودتر برساند.»
سپس بعد از آن غایب شد و به شهرِ مدین رفت و نزد شعیب مدتی اقامت کرد. غیبتِ دوم برای آنان از غیبتِ نخست سختتر بود و پنجاه و چند سال طول کشید. بلا بر آنان شدیدتر شد و آن فقیه پنهان شد؛ پس به او پیغام دادند که: ما بر پنهانشدن تو از میانِ خود، شکیبایی نداریم.
پس به بیابانی رفت و آنان را فراخواند و دلهایشان را آرام کرد و به آنان خبر داد که خداوند عزوجل به او وحی کرده است که پس از چهل سال، آنان را از این سختی رهایی خواهد داد.
همگی گفتند: الحمد لله.
پس خداوند عزوجل به او وحی کرد: به آنان بگو که من آن را به سی سال کاهش دادم، به سبب گفتنِ «الحمد لله».
گفتند: هر نعمتی از جانب خداست.
پس خداوند به او وحی کرد: به آنان بگو که من آن را بیست سال قرار دادم.
گفتند: جز خدا هیچکس خیر نمیآورد.
پس خداوند به او وحی کرد: به آنان بگو که من آن را ده سال قرار دادم.
گفتند: جز خدا هیچکس بدی را برنمیگرداند.
پس خداوند به او وحی کرد: به آنان بگو که از اینجا نروید؛ من به شما در فرجتان اجازه دادم!
در همین حال، موسی علیهالسلام بر الاغی سوار، پدیدار شد.
فقیه خواست شیعیان را به آنچه به وسیلهاش بصیرت مییابند، آگاه کند. موسی آمد تا بر آنان ایستاد و به آنان سلام کرد. فقیه به او گفت: نامت چیست؟
گفت: موسی.
گفت: پسرِ که؟
گفت: پسرِ عمران.
گفت: پسرِ که؟
گفت: پسرِ قاهث، پسرِ لاوی، پسرِ یعقوب.
گفت: برای چه آمدهای؟
گفت: رسالتی از جانب پروردگار عزوجل آوردهام.
پس به سوی او برخاست و دستش را بوسید. سپس او در میان آنان نشست، دلهایشان را آرام کرد، امرش را به آنان ابلاغ نمود و آنان را پراکنده کرد.
و فاصلهی میان آن زمان تا رهاییِ آنان با غرق شدنِ فرعون، چهل سال بود.
كمال الدين و تمام النعمة، ج1، ص145-147
حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ إِدْرِيسَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا أَبِي قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو سَعِيدٍ سَهْلُ بْنُ زِيَادٍ الْآدَمِيُّ الرَّازِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ آدَمَ النَّسَائِيُ عَنْ أَبِيهِ آدَمَ بْنِ أَبِي إِيَاسٍ قَالَ حَدَّثَنَا الْمُبَارَكُ بْنُ فَضَالَةَ عَنْ سَعِيدِ بْنِ جُبَيْرٍ عَنْ سَيِّدِ الْعَابِدِينَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ سَيِّدِ الشُّهَدَاءِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ سَيِّدِ الْوَصِيِّينَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ص قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:
لَمَّا حَضَرَتْ يُوسُفَ ع الْوَفَاةُ جَمَعَ شِيعَتَهُ وَ أَهْلَ بَيْتِهِ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، ثُمَّ حَدَّثَهُمْ بِشِدَّةٍ تَنَالُهُمْ: يُقْتَلُ فِيهَا الرِّجَالُ وَ تُشَقُّ بُطُونُ الْحَبَالَى وَ تُذْبَحُ الْأَطْفَالُ حَتَّى يُظْهِرَ اللَّهُ الْحَقَ فِي الْقَائِمِ مِنْ وُلْدِ لَاوَى بْنِ يَعْقُوبَ وَ هُوَ رَجُلٌ أَسْمَرُ طُوَالُ وَ نَعَتَهُ لَهُمْ بِنَعْتِهِ فَتَمَسَّكُوا بِذَلِكَ.
وَ وَقَعَتِ الْغَيْبَةُ وَ الشِّدَّةُ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ هُمْ مُنْتَظِرُونَ قِيَامَ الْقَائِمِ أَرْبَعَ مِائَةِ سَنَةٍ حَتَّى إِذَا بُشِّرُوا بِوِلَادَتِهِ وَ رَأَوْا عَلَامَاتِ ظُهُورِهِ وَ اشْتَدَّتْ عَلَيْهِمُ الْبَلْوَى وَ حُمِلَ عَلَيْهِمْ بِالْخَشَبِ وَ الْحِجَارَةِ وَ طُلِبَ الْفَقِيهُ الَّذِي كَانُوا يَسْتَرِيحُونَ إِلَى أَحَادِيثِهِ. فَاسْتَتَرَ وَ رَاسَلُوهُ فَقَالُوا: كُنَّا مَعَ الشِّدَّةِ نَسْتَرِيحُ إِلَى حَدِيثِكَ.
فَخَرَجَ بِهِمْ إِلَى بَعْضِ الصَّحَارِي وَ جَلَسَ يُحَدِّثُهُمْ حَدِيثَ الْقَائِمِ وَ نَعْتَهُ وَ قُرْبَ الْأَمْرِ. وَ كَانَتْ لَيْلَةً قَمْرَاءَ فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ طَلَعَ عَلَيْهِمْ مُوسَى ع وَ كَانَ فِي ذَلِكَ الْوَقْتِ حَدِيثَ السِّنِّ وَ قَدْ خَرَجَ مِنْ دَارِ فِرْعَوْنَ يُظْهِرُ النُّزْهَةَ. فَعَدَلَ عَنْ مَوْكِبِهِ وَ أَقْبَلَ إِلَيْهِمْ وَ تَحْتَهُ بَغْلَةٌ وَ عَلَيْهِ طَيْلَسَانُ خَزٍّ.
فَلَمَّا رَآهُ الْفَقِيهُ عَرَفَهُ بِالنَّعْتِ فَقَامَ إِلَيْهِ وَ انْكَبَّ عَلَى قَدَمَيْهِ فَقَبَّلَهُمَا ثُمَّ قَالَ: الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يُمِتْنِي حَتَّى أَرَانِيَكَ.
فَلَمَّا رَأَى الشِّيعَةُ ذَلِكَ عَلِمُوا أَنَّهُ صَاحِبُهُمْ فَأَكَبُّوا عَلَى الْأَرْضِ شُكْراً لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَلَمْ يَزِدْهُمْ عَلَى أَنْ قَالَ: أَرْجُو أَنْ يُعَجِّلَ اللَّهُ فَرَجَكُمْ.
ثُمَّ غَابَ بَعْدَ ذَلِكَ وَ خَرَجَ إِلَى مَدِينَةِ مَدْيَنَ فَأَقَامَ عِنْدَ شُعَيْبٍ مَا أَقَامَ فَكَانَتِ الْغَيْبَةُ الثَّانِيَةُ أَشَدَّ عَلَيْهِمْ مِنَ الْأُولَى وَ كَانَتْ نَيِّفاً وَ خَمْسِينَ سَنَةً وَ اشْتَدَّتِ الْبَلْوَى عَلَيْهِمْ وَ اسْتَتَرَ الْفَقِيهُ فَبَعَثُوا إِلَيْهِ: أَنَّهُ لَا صَبْرَ لَنَا عَلَى اسْتِتَارِكَ عَنَّا.
فَخَرَجَ إِلَى بَعْضِ الصَّحَارِي وَ اسْتَدْعَاهُمْ وَ طَيَّبَ نُفُوسَهُمْ وَ أَعْلَمَهُمْ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحَى إِلَيْهِ أَنَّهُ مُفَرِّجٌ عَنْهُمْ بَعْدَ أَرْبَعِينَ سَنَةً.
فَقَالُوا بِأَجْمَعِهِمْ: الْحَمْدُ لِلَّهِ.
فَأَوْحَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَيْهِ: قُلْ لَهُمْ قَدْ جَعَلْتُهَا ثَلَاثِينَ سَنَةً لِقَوْلِهِمْ الْحَمْدُ لِلَّهِ.
فَقَالُوا: كُلُّ نِعْمَةٍ فَمِنَ اللَّهِ.
فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: قُلْ لَهُمْ: قَدْ جَعَلْتُهَا عِشْرِينَ سَنَةً.
فَقَالُوا: لَا يَأْتِي بِالْخَيْرِ إِلَّا اللَّهُ.
فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: قُلْ لَهُمْ: قَدْ جَعَلْتُهَا عَشْراً.
فَقَالُوا: لَا يَصْرِفُ السُّوءَ إِلَّا اللَّهُ.
فَأَوْحَى اللَّهُ إِلَيْهِ: قُلْ لَهُمْ: لَا تَبْرَحُوا فَقَدْ أَذِنْتُ لَكُمْ فِي فَرَجِكُمْ!
فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ طَلَعَ مُوسَى ع رَاكِباً حِمَاراً.
فَأَرَادَ الْفَقِيهُ أَنْ يُعَرِّفَ الشِّيعَةَ مَا يَسْتَبْصِرُونَ بِهِ فِيهِ وَ جَاءَ مُوسَى حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهِمْ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ فَقَالَ لَهُ الْفَقِيهُ: مَا اسْمُكَ؟
فَقَالَ: مُوسَى.
قَالَ: ابْنُ مَنْ؟
قَالَ: ابْنُ عِمْرَانَ.
قَالَ: ابْنُ مَنْ.
قَالَ: ابْنُ قَاهِثِ بْنِ لَاوَى بْنِ يَعْقُوبَ.
قَالَ: بِمَا ذَا جِئْتَ؟
قَالَ: جِئْتُ بِالرِّسَالَةِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
فَقَامَ إِلَيْهِ فَقَبَّلَ يَدَهُ. ثُمَّ جَلَسَ بَيْنَهُمْ فَطَيَّبَ نُفُوسَهُمْ وَ أَمَرَهُمْ أَمْرَهُ ثُمَّ فَرَّقَهُمْ.
فَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ الْوَقْتِ وَ بَيْنَ فَرَجِهِمْ بِغَرْقِ فِرْعَوْنَ أَرْبَعُونَ سَنَةً.
طبق نقلی که در اثبات الوصیه ص۵۸ آمده است این واقعه اخیر بعد از غلبه حضرت موسی ع بر ساحران بوده است. متن کامل حدیث ذیل آیه ۱۰ حدیث۲ (جلسه ۱۲۲۴) گذشت و این فراز ذیل آیه ۵۲ نیز خواهد آمد؛ ان شاء الله.