كَلاَّ
قبلا بیان شد که اصلیترین معنایی که برای «کلا» بیان شده این است که حرفی است که در مقام برحذر داشتن و نفی کردن و رد کردن دیدگاه شخص مقابل به کار میرود؛ به معنای «نه چنین است»؛ که در متون فارسی تعبیر «حاشا و کلا» نیز گاه به کار رفته است. و تاکیدش از «لا» شدیدتر است و از کسائی نقل شده که «لا» صرفا دلالت بر «نفی» میکند، اما «کلا» چیزی را نفی میکند تا چیز دیگری را اثبات کند. در هر صورت این معنا چنان شیوع دارد که حتی از قول برخی از اهل لغت (مانند سیبوبه و زجاج و خلیل و مبرد و اغلب علمای نحو بصره) نقل شده که هرجا در قرآن کریم «کلا» آمده تنها به همین معناست.
اما بسیاری از اهل لغت گفتهاند که «کلا» علاوه بر معنای «نفی»، معانی دیگری هم دارد که در قرآن استفاده شده باشد؛ هرچند درباره اینکه آن معانی دیگر چیست، نظر واحدی ندارند و جمعا سه معنا گفته شده است: حقا، ألا، نعم.
برخی گفتهاند در معنای «حقا» به کار میرود و آیه «كَلَّا لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِيَةِ» (علق/۱۵) را شاهد بر معنای دوم دانستهاند که[در این صورت معنای آیه چنین میشود: حقا اگر او [از گناهش] دست برندارد، پیشانیاش [یا: موهای جلوی سرش] را گرفته، [به سمت عذاب] میکشانیم].
از ابوحاتم سجستانی نقل شده که معتقد است که در قرآن کریم «کلا» به دو معنای «لا» (نفی) و «ألا» (حرف تنبیه، معادل «هان» در فارسی) به کار میرود و «کلا» در آیه «كَلاَّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَيَطْغى» (علق/۶) را مشخصا به همین معنا «ألا» دانسته است.
و نهایتا برخی معنای غیرمنفی «الا» را به معنای کلمه جواب («إی»، «نعم»، معادل «آری» در فارسی هنگامی که در جواب کسی و برای تاکید بر مطلب گفته میشود) دانستهاند.
جلسه ۳۵۳ https://yekaye.ir/al-alaq-96-6/
فَاذْهَبا بِآياتِنا
فعل و حرف بعد از آن را دست کم دو گونه میتوان تحلیل کرد:
حرف «ب» باء مصاحبت است یعنی «مصاحبا لآياتنا» (التحرير و التنوير، ج19، ص123۱) و آنگاه عبارت «بآیاتنا» حال برای «اذهبا» است یعنی در حالی که متلبس و همراه آیات ما هستید (الجدول في إعراب القرآن، ج19، ص58۲) و اذهبا هم همان معنای لازم خود را دارد که چنین ترجمه میشود: «بروید در حالی که آیات ما شما را همراهی میکند.»
حرف «ب» برای متعدی کردن فعل «اذهبا» است که معنای آن را از «بروید» به «ببرید» تغییر میدهد؛ و در این صورت «آیاتنا» در مقام مفعول آن قرار میگیرد که چنین ترجمه میشود: «آیات ما را ببرید»
إِنَّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ
به لحاظ نحوی کلمه «مستمعون» خبر است؛ اما حایگاه نحوی «معکم» را چند گونه میتوان تحلیل کرد که هریک معنای خاصی را رقم میزند:
الف. متعلق به «مستمعون» باشد؛ یعنی ما همراه با شما شنوندهایم؛ یعنی هرچه را شما میشنوید ما هم میشنویم.
ب. جایگاه مستقلی از «مستمعون» داشته باشد که با توجه به برخی اختلاف نحویون این را دو گونه تحلیل میکنند، که البته در معنا تفاوت چندانی ندارد:
ب.۱. خودش خبر اول باشد و «مستمعون» خبر ثانی؛
ب.۲. حال برای یک عبارت محذوف باشد که آن عبارت محذوف خبر اول است و «مستمعون» خبر ثانی؛
که در این دو صورت یعنی: نگران نباشید ما اولا همراه شماییم و ثانیا شنوندهایم و کاملا بر اوضاع مسلطیم. (إعراب القرآن و بيانه، ج7، ص59۳).
مُسْتَمِعُونَ
درباره ماده «سمع» بسیاری از اهل لغت اصل این ماده را به شنیدن مرتبط دانستهاند؛ مثلا گفتهاند که اصل این ماده ادراک صوت است، خواه با عضو جسمانی باشد یا قوای روحانی و نور باطنی؛ یا قوهای در گوش است که با آن صوت شنیده میشود و نیز خود فعل شنیدن؛ ویا انس گرفتن با چیزی به وسیله گوش است؛ و البته بر این اساس، وجه تسمیه «مِسْمَع» (چوبی که برای بستن طناب به دلو، به دو سر دلو میزنند) را به خاطر شباهت آن با گوش قلمداد کرده، ویا کلمهای مانند «سِمع» را که نام حیوانی است که حاصل جفتگیری کفتار ماده و گرگ نر است به عنوان کلمهای شاذ نسبت به این ماده دانستهاند. البته برخی احتمال دادهاند که به خاطر قوه شنوایی قویای که این حیوان دارد این نام را به وی دادهاند، بویژه که در عرب ضرب المثلی هست که میگوید فلانی «أسمع من السِمع» است.
اما برخی که در ریشهیابی معانی کلمات به تکتک حروف هم توجه دارند با توجه به حرف «س» که دلالت بر نفوذ ظریف دارد، اصل ماده «سمع» را به معنای «نفوذ مادهای دقیق یا لطیف در اثنای چیزی» دانستهاند؛ که شنیدن هم از این باب که نفوذ صدا در مغز از طریق گوش است چنین نامیده شده است، و وجه تسمیه «مسمع» هم این است که چوبی است که داخل دلو نفوذ کرده؛ و وجه تسمیه حیوان موسوم به«سِمع» هم این است که: «هو خَلقٌ نفذه عِرقٌ: آفریدهای است که رگی در آن نفوذ کرده»؛ یعنی چون نوعی از گرگ در نوعی از کفتار نفوذ کرده چنین نامیده شده است.
کلمه «سَمْع» گاهی برای اشاره به گوش به کار میرود: «خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ» (بقرة/7)، «وَ ما كُنْتُمْ تَسْتَتِرُونَ أَنْ یشْهَدَ عَلَیكُمْ سَمْعُكُمْ وَ لا أَبْصارُكُمْ وَ لا جُلُودُكُمْ» (فصلت/۲۲)، و گاهی برای عمل شنیدن و گوش دادن: «إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ» (شعراء/212)، «أَوْ أَلْقَی السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِیدٌ» (ق/37)، گاهی برای «فهمیدن» و گاهی هم برای «اطاعت کردن»؛ در فارسی هم میگوییم به حرف تو گوش میکنم یعنی بدان عمل میکنم؛ شاید مصداقش این آیه باشد: «خُذُوا ما آتَیناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا» (بقرة/93). این «شنیدن» به معنای فهمیدن در قرآن کریم بسیار به کار رفته است؛ مثلا: «وَ إِذا تُتْلی عَلَیهِمْ آیاتُنا قالُوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا» (أنفال/31) یا «سَمِعْنا وَ عَصَینا» (نساء/46)، یعنی فهمیدیم اما اطاعت نمیکنیم؛ که نقطه مقابل «سَمِعْنا وَ أَطَعْنا» (بقرة/285) است؛ یا «وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یسْمَعُونَ» (أنفال/21)، که هم میتواند به معنای آن باشد که «گفتند فهمیدیم اما نمیفهمند» و هم به این معنا که «گفتند شنیدیم و فهمیدیم اما به اقتضایش عمل نمیکنند». البته شاید بهتر باشد به جای «اطاعت کردن»، تعبیر «اجابت کردن» را به کار ببریم؛ و این را هم یک کاربرد مجازی برای این کلمه دانستهاند؛ و از ابن الانباری هم نقل شده که تعبیر « سَمِعَ اللّه لِمَنْ حَمِدَه» به معنای آن است که خداوند دعای کسی که او را حمد گوید اجابت میکند؛ شبیه دعای «اللَّهُمَّ إِنِّی أَعُوذُ بك من دُعَاءٍ لا یسْمَعُ».
وقتی این ماده به باب افعال میرود و به معنای شنواندن چیزی به کسی [ومجازاً به معنای شنوا کردن کسی] به کار میرود: «إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرینَ … إِنْ تُسْمِعُ إِلاَّ مَنْ یؤْمِنُ بِآیاتِنا فَهُمْ مُسْلِمُونَ» (نمل/80-81) یا «إِنَّ اللَّهَ یسْمِعُ مَنْ یشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ» (فاطر/22)؛ و برخی آن را معنای ابلاغ کردن دانستهاند؛ و البته بسیار میشود که همانند خود فعل «سمع» در همین معنای «فهماندن» هم به کار میرود چنانکه در ادامه آیهای که در بالا اشاره شد، میفرماید: «وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِیهِمْ خَیراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا» (أنفال/23)، که به این معناست که اگر خدا میخواست به آنان میفهماند؛ و ظاهرا هرجایی که خداوند سمع را برای مؤمنان اثبات، یا از کافران نفی، ویا به دست آوردن آن را تشویق میکند، مقصود همین تفکر و فهمیدن است؛ مانند: «أَمْ لَهُمْ آذانٌ یسْمَعُونَ بِها» (أعراف/195) یا «إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتی وَ لا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ» (نمل/80). ...
فعل «سَمِعَ یسمَعُ» در حالت عادی اقتضای دو مفعول دارد: «مطلبی» را از «کسی/چیزی» شنیدن»؛ آنگاه:
مفعول اول آن (مطلبی که شنیده میشود):
گاهی بدون حرف اضافه میآید (مانند: «قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتی تُجادِلُكَ فی زَوْجِها» (مجادله/۱)، «إِذْ سَمِعْتُمُوهُ» (نور/۱۲ و ۱۶)، «فَلا تَسْمَعُ إِلاَّ هَمْساً» (طه/108)، «لا تَسْمَعُ فیها لاغِیةً» (غاشیه/11)
گاه با حرف «ل»: «وَ قالَ الَّذینَ كَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآن» (فصلت/۲۶)
گاه با حرف «ب»: «فَلَمَّا سَمِعَتْ بِمَكْرِهِنّ» (یوسف/۳۱)، «ما سَمِعْنا بِهذا فی آبائِنَا الْأَوَّلینَ» (مؤمنون/2؛ قصص/۳۶)؛
مفعول دوم آن (شخص یا چیزی که صدایی دارد) نیز:
گاهی بدون حرف اضافه میآید مانند: «رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً ینادی لِلْإیمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ» (آل عمران/۱۹۳)، « قالُوا سَمِعْنا فَتًی یذْكُرُهُمْ» (انبیاء/۶۰)، «قالَ هَلْ یسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ» (شعراء/72)؛
گاهی با حرف اضافه «ل»: «إِذا أُلْقُوا فیها سَمِعُوا لَها شَهیقاً وَ هِی تَفُورُ» (ملک/7)؛
گاهی با حرف اضافه «مِن»: «لَتَسْمَعُنَّ مِنَ الَّذینَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مِنَ الَّذینَ أَشْرَكُوا أَذی كَثیرا» (آل عمران/۱۸۶).
البته توجه شود که این فعل وقتی با حرف اضافه «ب» بیاید برای اشاره به وسیله شنیدن، و غیر از مفعولهای مذکور است: «وَ لَهُمْ آذانٌ لا یسْمَعُونَ بِها» (اعراف/۱۷۹ و ۱۹۵) ...
این ماده وقتی به باب استفعال میرود (اسْتِمَاعُ) به معنای گوش سپردن (اصغاء) است: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِما یسْتَمِعُونَ بِهِ، إِذْ یسْتَمِعُونَ إِلَیكَ» (إسراء/47)، «وَ مِنْهُمْ مَنْ یسْتَمِعُ إِلَیكَ» (محمد/16)، «وَ مِنْهُمْ مَنْ یسْتَمِعُونَ إِلَیكَ» (یونس/42)، «وَ اسْتَمِعْ یوْمَ ینادِ الْمُنادِ» (ق/41)؛ در واقع استماع همواره جایی است که انسان عامدا و با قصد گوش میدهد؛ در حالی که «سمع» میتواند با قصد یا بدون آن باشد (یعنی به صرف شنیده شدن) اطلاق میگردد. عسکری بر این باور است که «استماع» در جایی است که شخص برای شنیدن مطلب مورد نظر گوش میسپارد تا بفهمد ولی در سمع لزوما چنین نیست؛ و به همین جهت است که به خداوند «مستمع» اطلاق نمیگردد؛ و لازم به ذکر است که گاه در این باب حرف «ت» در «س» ادغام میشود مانند: «لا یسَّمَّعُونَ إِلَی الْمَلَإِ الْأَعْلی» (صافات/8). (که در خصوص این نکته تبصرهای در انتها خواهد آمد)
کلمه استماع بقدری به «اصغاء» نزدیک است که امثال راغب و فیومی اساسا آن را به اصغاء ترجمه کردهاند؛ اما دیگران در تفاوت کلمه «سمع» و «اصغاء» گفتهاند که در سمع، تاکید بر ادراک مسموع است؛ اما در اصغاء تاکید بر طلب کردن این ادراک است، به اینکه سمعِ خود را متمایل به گوینده قرار دهد؛ چنانکه اصل ماده «صغی» به معنای میل کردن به سوی چیزی است.
«سمیع» بر وزن «فعیل» است که این وزن هم برای صفت مشبهه و هم برای صیغه مبالغه به کار میرود؛ اگرچه در موارد نادری به معنای اسم مفعولی (مسمَع: شنیده شده) به کار رفته، اما عموما در معنای اسم فاعل (شنوا) به کار میرود؛ و در تفاوت آن با «سامع» گفتهاند که در سامع حتما باید صدایی در کار باشد که وی بشنود؛ اما «سمیع» چنین نیست، بلکه اگر موجودی شأنیت شنیدن را داشته باشد «سمیع» بر او اطلاق میگردد؛ همان گونه که این تفاوت بین کلمات «عالم» و «علیم»، «مبصِر» و «بصیر»، یا «قادر» و «قدیر» هم مشاهده میشود. در قرآن کریم کلمه «سمیع» تنها یکبار در غیر مورد خداوند به کار رفته است (مَثَلُ الْفَریقَینِ كَالْأَعْمی وَ الْأَصَمِّ وَ الْبَصیرِ وَ السَّمیعِ؛ هود/۲۴) و بقیه 46 مورد کاربرد آن در خصوص خداوند است؛ که از این موارد دو موردش به صورت مضاف (سَمیعُ الدُّعاء؛ آل عمران/۳۷ ، ابراهیم/۳۹) و یک مورد به صورت ترکیب «سَمیعٌ قَریب» (سبأ/۵۰) آمده است؛ و در بقیه موارد بعد از این کلمه، یا از وصف «علیم» استفاده شده است (۳۲ مورد) یا از وصف «بصیر» (۱۱ مورد). برخی بر این باورند که ترکیب «سمیع علیم» از باب ذکر عام بعد از خاص و برای تاکید است، و در ترکیب «سمیع بصیر» توجه به اجتماع دو جهت در فعل خداوند در ارتباط با بندگانش هست: ظهور و طلبی از جانب طرف مقابل، و توجه و نظری از جانب خداوند متعال.
در تفاوت سه کلمه «سمع» و «بصر» و «علم» گفتهاند در سمع ظهور و ادراک صوت (ولو در قلب) موضوعیت دارد؛ و در «بصر» توجه به مبصَر و ادراک آن، اما علم، مطلق انکشاف و ادراک است و ظاهرا بر همین اساس است که در خصوص مواردی که تعبیر «سمع» در مورد خداوند به کار برده شده [اعم از اینکه به صورت فعل باشد مانند «قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِی تُجادِلُكَ فِی زَوْجِها» (مجادلة/1)، «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذِینَ قالُوا» (آل عمران/181) یا خود تعبیر «سمیع»] گفتهاند که مقصود علم خداوند به مسموعات است؛ اما به نظر میرسد صرف اینکه بگوییم «سمع» در مورد خداوند صرف علم به مسموعات است و تعبیر علیم بعد از سمیع، ذکر عام بعد از خاص و صرفا برای تاکید است تمام مطلب نباشد و ظرایف دیگری در کار باشد که ان شاء الله در قسمت تدبر همانجا بدان پرداخته شد.
جلسه ۱۰۶۶ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-01/
چنانکه در بالا اشاره شد به طور عادی کلمه «مستمع» بر خداوند اطلاق نمیگردد؛ از این رو، در خصوص کاربرد آن در این آیه بسیاری از نحویون و مفسران آن را یک کاربرد مجازی و از صنایع بلاغی استفاده شده در این آیه دانستهاند. مثلا مرحوم طبرسی میگوید: «مستمع» در اینجا به معنای «سامع» است زیرا استماع طلب شنیدن است با اصغاء به گوینده و این در مورد خداوند جایز نیست و علت اینکه این لفظ را آورد از این جهت است که تعبیر «مستمع» برای صفت شنیدن بلیغتر و دارای تاکید بیشتر است؛ و این همان است که در جای دیگر فرمود: «إِنَّنِي مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى» (طه/۴۶) (مجمع البيان، ج7، ص292۴. همچنین ر.ک: إعراب القرآن و بيانه، ج7، ص60۵).