سوره الشعراء - آیه 14

۱۲۲۸) سوره شعراء (۲۶) آیه ۱۴ وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَاَخاٰفُ اَنْ یَقْتُلُونِ ۲۲ محرم ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۴/۱۶

در نظر آنان، علیه من امر قابل پیگردی است که می‌ترسم که مرا به قتل رسانند.

أَن يَقْتُلُونِ / أَن يَقْتُلُونی۱


  1. . أثبت الياء في الحالين يعقوب «أن يقتلوني»، ووافقه الحسن في الوصل.
    . وقراءة الجماعة على حذف الباء في الحالين، والاكتفاء بالكسرة دلالة على ياء النفس المحذوفة. (معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۵)
    ↩

ذَنْبٌ

ماده «ذنب» در معانی متعددی به کار رفته است. مثلا «ذَنب» به معنای گناه و معصیت است (که جمع آن ذنوب است)، «مِذْنَب» به محل جاری شدن آب در گودی زمین، نه به جویِ پهن (که اگر در دامنه یا سراشیبی باشد، آن را تَلْعَة می‌گویند. و به مجرای آب میان دو تَلْعه نیز ذَنَبِ تَلْعه گفته می‌شود.)؛ «ذانِب» به معنای چیزی که از پیِ چیز دیگر و در دنبال آن باشد؛ «ذَنوب» هم به معنای اسبی است که دُمی بلند و پرمو دارد؛ هم به معنای «پُر شدنِ یک دلو آب»، و هم به سهم و نصیبِ هر چیز نیز گفته می‌شود. «ذنب» به معنای «دم» و «دنباله» است، و «ذُنابى» جایِ روییدنِ دم است؛ و «ذَنَّبَ الجراد» یعنی ملخ فربه شد و چاقی‌اش در دُمش پیدا شد؛ و ... (كتاب العين، ج‏8، ص۱۹۰-191۱)

این تنوع معانی بقدری است که برخی همچون ابن فارس از اینکه بتوانند آنها را به یک معنا برگردانند ابراز ناتوانی کرده و سه اصل را برای آن قائل شده‌اند: یکی در معنای جرم، دیگری قسمت عقب چیزی، همانند دم، و به همین جهت است که به پیروان یک نفر «ذنابی» گویند؛ و سوم چیزی همچون بهره و نصیب (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص361۲).

اما بسیاری از اهل لغت به محور قرار دادن معنای «دم» کوشیده‌اند یک وجه جامعی برای این ماده بیابند:

راغب که تحلیل خود را از «ذَنَبُ الدّابة: دم حیوانات» شروع می‌کند توضیح می‌دهد که به همین مناسبت به هر چیزی که در پی چیز دیگر و رذل [پست و بی‌ارزش] باشد اطلاق شده چنانکه «أَذْنَابُ القوم» به پیروان بی‌سر و پا و کم‌ارزش اطلاق می‌گردد؛ و معقتد است به همین مناسبت به نحو استعاری درباره مجاری راه آب که در مناطق پست است به کار می‌رود. وی با اشاره به کاربرد کلمه «ذنب» (به همین معنای دنباله) در خصوص دسته بلند دلو معتقد است که از همینجا این کلمه به نحو استعاری برای بهره و نصیبی که به کسی می‌رسد به کار رفته است؛ و البته کاربرد آ» در خصوص گناه هم به معنای عاقبت و پیامد بد هر کاری است که در پی آن می‌آید که غالبا در قرآن کریم به همین معنا به کار رفته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص331۳).

حسن جبل هم معای محوری این ماده را با تأکید بر معنای «دم» یک نحوه امتداد همراه با نازک شدن به سمت پشت و پایین می‌داند؛ وی اذناب به عنوان پیروان سطح پایین کسی را هم از همین باب می‌داند و وجه تسمیه گناه به «ذنب» ‌را همین که در پی عمل است و مایه هبوط رتبه شخص می‌شود دانسته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۷۲۷۴).

اما مرحوم مصطفوی اصل این ماده را از یک معنای انتزاعی شروع کرده که دم را تنها مصداقی از آن دانسته است؛ از نظر وی اصل این ماده دال بر یک نحوه تبعیت است، البته تبعیتی که با تاخر و انصال و پستی همراه باشد و معتقد است با ملاحظه این قیود است که این ماده به گناه اطلاق می‌گردد. از نظر وی «ذنب» در اصل مصدری به معنای پیروی است که تدریجا به صورت اسم برای هر پیروی پستی که از انجام دهنده‌اش جدا نمی‌شود به کار رفته است و از این رو وقتی بخواهد به عنوان انجام کاری که منجر به چنین آثاری است به کار رود باید به باب افعال برود تا متعدی شود. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏3، ص334-337۵).

از نظر مرحوم مصطفوی (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏3، ص۳۳۴-335۶) و عسکری تفاوت کلمه «ذنب» با کلماتی همانند «وزر» و «خطأ» و «معصیت» و «حوب» و «إثم» و «جرم» و «قبیح» ‌در همین است که:

در «ذنب» توجه اصلی ناظر به ملحق شدن و پست بودن و تبع کار بودن است ((الفروق في اللغة، ص223)؛

در «وزر» تأکید بر سنگینی آن است و اینکه تحملش سنگین است (الفروق في اللغة، ص228۷)؛

در «خطا» تأکید بر جهت اشتباه و نادرست بودن کار است؛

در «معصیت» (و ماده «عصی») نگاه به جهت عصیان و مخالفت با تکلیف است (الفروق في اللغة، ص224۸)؛

در «حوب» تاکید بر جهت انزجار و ناراحت‌کنندگی است (الفروق في اللغة، ص228۹)؛

در «اثم» تأکید بر جهت قصور و کندی امر است (الفروق في اللغة، ص227۱۰)

و در «جرم» هم که معنای «قطع» پررنگ است تأکید بر منقطع بودن از حق است (الفروق في اللغة، ص228۱۱)؛

تفاوتش با کلمه «قبیح» هم در این است که «ذنب» غالبا ناظر به کاری است که در توان شخص بوده و مستحق عقاب است در حالی که ممکن است کاری «قبیح» باشد اما عقابی نداشته باشد مانند کار بدی که از کودکی سر زند؛‌ و برخی هم بر این باورند که «ذنب» ناظر به کاری است که مذمت در پی داشته باشد و البته می‌تواند ناظر به کار پست بودن باشد از این جهت که صاحبش را پست می‌کند (الفروق في اللغة، ص223۱۲).

البته تنها کلمه قرآنی از این ماده همین کلمه «ذَنب» است که غالبا به نحو اسمی به کار رفته است: «غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْب» (غافر/۱)، «فَكُلاًّ أَخَذْنا بِذَنْبِهِ» (عنکبوت/۴۰)، «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُونِ» (شعراء/14)، «بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» (تکویر/9)، «لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ» (فتح/۲)، «وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ» (غافر/۵۵؛ محمد/۱۹)، «وَ اسْتَغْفِري لِذَنْبِکِ» (یوسف/۲۹)، «فَيَوْمَئِذٍ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ» (رحمن/39) و جمع آن «ذنوب» می‌شود؛ که البته تمام کاربردهای جمع آن در قرآن کریم ناظر به گناهان انسان است که به مغفرت ویا عذاب الهی ختم می‌شود؛ مثلا: «فَإِنَّ لِلَّذينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِم‏» (ذاریات/۵۹)، «فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّهُ» (آل عمران/۱۳۵)، «يَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُم» (ابراهیم/۱۰؛ اجقاف/۳۱؛ نوح/۴)، «فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ» (آل عمران/۱۱؛ انفال/۵۲؛‌ غافر/۲۱).

این ماده و مشتقات آن جمعا ۳۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

فَأَخافُ

درباره ماده «خوف» ذیل آیه ۱۳۵ بحث شد. رک: جلسه ۱۲۱۱ https://yekaye.ir/ash-shuara-026-135/

أَنْ يَقْتُلُونِ

درباره ماده «قتل» به تفصیل قبلا بحث شد. ر.ک: جلسه ۹۱۸ http://yekaye.ir/ale-imran-3-195/


  1. . الْأَذْنَابُ‏ جمع‏ الذَّنَبِ‏. و الذَّنْبُ‏: الإثم و المعصية، و الجمع‏ الذُّنُوبُ‏. و الْمِذْنَبُ‏: مسيل الماء بحضيض الأرض و ليس بجد واسع، و إن كان في سفح أو سند فهو التَّلْعَةُ. و يقال لمسيل ما بين التلعتين: ذَنَبُ‏ التلعة. و الذَّانِبُ‏: التابع للشي‏ء على أثره. و الْمُسْتَذْنِبُ‏ الذي يتلو الذنب لا يفارق أثره، قال: «مثل الأجير اسْتَذْنَبَ‏ الرواحلا»و الذَّنُوبُ‏: الفرس الواسع هلب الذنب. و الذَّنُوبُ‏: مل‏ء دلو من ماء، و يكون النصيب من كل شي‏ء كذلك، قال: «لنا ذَنُوبٌ‏ و لكم‏ ذَنُوبٌ‏» و الذِّنَابُ‏ آخر كل شي‏ء، قال: «و نأخذ بعده‏ بِذِنَابِ‏ عيش‏ / أجب الظهر ليس له سنام‏» الذِّنَابُ‏ أيضا من‏ مَذَانِبِ‏ المسايل، و هو شبيه أن يكون جماع الذنب، و قد يجمعون على‏ الذَّنَائِبِ‏. و الذُّنَابَى‏: موضع منبت الذنب‏ . و التَّذْنُوبُ‏، الواحدة تَذْنُوبَةٌ هي البسرة الْمُذَنَّبَةُ التي قد أرطب طرفها من قبل ذنبها. و ذَنَّبَ‏ الجراد: سمن و سمنه في أذنابه. و التَّذْنِيبُ‏: التعاظل للضباب و الفراش و الجراد و نحوها، و التَّذْنِيبُ‏: إخراجها أذنابها من جحرتها و ضربها على أفواه جحرتها↩
  2. . الذال و النون و الباء أصول ثلاثة: أحدها الجُرم، و الآخر مؤخَّر الشى‏ء، و الثالث كالحظِّ و النّصيب.
    فالأوّل الذّنب و الجُرم. يقال أذْنَبَ يُذْنِبُ. و الاسم الذّنْب، و هو مُذْنِبٌ.
    و الأصل الآخر الذّنَب، و هو مؤخر الدوابّ، و لذلك سُمِّى الأتباعُ الذُّنَابَي.
    و المَذَانب: مَذانب التِّلاع، و هى مَسَايل الماء فيها. و المذنِّب من الرُّطَب: ما أرْطَبَ بَعضُه. و يقال للفرس الطويل الذّنب: ذَنُوب. و الذِّناب: عَقِبُ كلِّ شى‏ء. و الذّانب: التابع؛ و كذلك المستَذْنِبُ: الذى يكون عند أذناب الإبل. قال الشاعر «مثل الأَجيرِ استَذْنَبَ الرّواحلَا». فأمّا الذّنائب فمكانٌ، و فيه يقول القائل «فإِنْ يَكُ بالذَّنائِبِ طالَ ليلِى / فقد أبْكِى من اللّيل القصيرِ».
    ↩
  3. . ذَنَبُ الدّابة و غيرها معروف، و يعبّر به عن المتأخّر و الرّذل، يقال: هم أَذْنَابُ القوم، و عنه استعير: مَذَانِبُ التّلاع، لمسائل مياهها. و الْمُذَنِّبُ: ما أرطب من قبل ذنبه، و الذَّنُوبُ: الفرس الطويل الذنب، و الدّلو التي لها ذنب، و استعير للنّصيب، كما استعير له السّجل. قال تعالى: فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ‏ [الذاريات/ 59]، و الذَّنْبُ في الأصل: الأخذ بذنب الشي‏ء، يقال: ذَنَبْتُهُ: أصبت ذنبه، و يستعمل في كلّ فعل يستوخم عقباه اعتبارا بذنب الشي‏ء، و لهذا يسمّى الذَّنْبُ تبعة، اعتبارا لما يحصل من عاقبته، و جمع الذّنب ذُنُوبٌ، قال تعالى: فَأَخَذَهُمُ اللَّهُ بِذُنُوبِهِمْ [آل عمران/ 11]، و قال: فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ‏ [العنكبوت/ 40]، و قال: وَ مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ‏ [آل عمران/ 135]، إلى غير ذلك من الآي.↩
  4. . امتداد مع الدقة‌الی الخلف و ألی الأسفل↩
  5. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو التبعيّة مع قيود التأخّر و الاتّصال و الدناءة، و بملاحظة هذه القيود تطلق على الإثم الّذى يلحق الآثم و يتبعه من دون أن ينفصل عنه و هو دنى‏ء و كريه في نفسه.
    و يقال ذنبه يذنبه فهو ذَانِبَّ: الى تابع متأخّر. و أَذْنَبَ يُذْنِبُ و هو مُذْنِبٌ: اى صار ذا ذنب و جعل نفسه ذا ذنب. و اسْتَذْنَبَهُ: طلب التبعيّة و أظهرها. و الذنوب فعول: ما يتّصف بالتبعيّة و التأخّر، كالدلو الثقيل يجرّ بالرشاء، تقول العرب: أتبع الدلو رشاءها، و الخطّ الّذى هو دنى‏ء و يتبع صاحبه و يلحقه.
    فَالذَّنْبُ في الأصل مصدر بمعنى التبعيّة ثمّ جعل اسما لكلّ تابع دنى‏ء متأخّر غير منفصل من الإنسان و هو الإثم، فإذا أريد تفهيم مفهوم إتيان الإثم: فلا بدّ من التعدية بالهمزة فيقال أذنبه اى أتى بالذنب و أظهره. و أمّا الذَّانِبُ فهو التابع المطلق.
    و أمّا الذَّنَبُ: فهو اسم لتابع متّصل دنى‏ء مرتبة أو عنوانا أو كالمتّصل التابع، فيطلق على أَذْنَابِ الطيور و الحيوانات، و تبعة الشخص الخصّيصين له...
    . وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ‏- 81/ 9- أى بأىّ إثم يلحقها و يتبعها و هو دنى‏ء قتلت، مع انّها كانت قاصرة عاجزة عن الذنب.
    غافِرِ الذَّنْبِ‏، ... وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ‏، ... يَغْفِرُ الذُّنُوبَ، ... فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا، ... وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ- فبملاحظة حقيقة الذنب و النظر الى خصوصيّاته: تستعمل مادّة الغفران و الاستغفار متعلّقة به، و لا تناسب في موارد الإثم و الوزر و الحوب و العصيان، فانّ العبد يلزمه الإصلاح و رفع تلك الموضوعات و ردّها عن مسيره، و من انقطع عن الحقّ، أو عصى أمره، أو حمل وزرا، أو أظهر البطؤ و التسامح في عمله: فلا بدّ له أوّلا أن يتوجّه الى انحرافه و تقصيره، ثمّ يصلحه و يتوب اليه.
    نعم قد تستعمل متعلّقة بالخطإ- لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا، ... أَنْ يَغْفِرَ لِي خَطِيئَتِي- و إصلاح الخطأ هو التوجّه اليه و الندامة، و على هذا ترى استعمال الغفران في مورده واقعا بصورة الطلب و الدعاء و التوبة- إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا. و بهذا ظهر لطف التعبير بالمادّة في مواردها، فلا تغفل. راجع مادّة- الخطأ.
    . فَإِنَّ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ‏- 51/ 59- يراد مطلق ما يكون لاحقا لهم و من ورائهم في اثر ظلمهم و عدوانهم، فالذنوب كلّ أمر دنى‏ء و أثر فجيع و عذاب و ألم و خزى شديد يلحق صاحبه و يتبعه.
    و تفسير الذنوب بالخطّ و النصيب مطلقا ليس على ما ينبغي، نعم انّ مفهوم- الذنوب يعنون و يعبّر عنه بالنصيب أو الخطّ، باعتبار اللحوق و الاختصاص به. و هذا كما في قوله تعالى- لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِي أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ.
    و لا يخفى أنّ الذَّنْبَ يراد منه مجموع العمل و أثره المترتّب عليه، أو العمل- بلحاظ أثره الّذى يتبع العامل و يلحقه. فالذنب عرفا هو العمل المخالف الكريه، و هذا العمل إذا لوحظ من حيث هو هو: فهو مصداق للذنب و العصيان و الإثم و الجرم و الوزر معا، و إذا اعتبر من جهة الأثر و سائر الجهات فيفترق كلّ منها.
    ثمّ انّ الذنب باعتبار الأثر و النتيجة يتنوّع على أنواع، قال امير المؤمنين صلوات اللّه عليه في دعاء كميل- اللّهمّ اغفر لي الذُّنُوبَ الّتى تهتك العصم، اللّهمّ اغفر لي الذُّنُوبَ الّتى تنزل النقم، اللّهمّ اغفر لى الذُّنُوبَ الّتى تغيّر النعم، اللّهمّ اغفر لي الذُّنُوبَ الّتى تحبس الدعاء، اللّهمّ اغفر لي الذُّنُوبَ الّتى تنزل البلاء، اللّهمّ اغفر لي كلّ ذَنْبٍ أَذْنَبْتُهُ و كلّ خطيئة أخطأتها.
    . إِنَّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ- 48 أى فتحا ظاهريّا بالتوسعة و مزيد القدرة و بسط الحكومة و تثبيت السلطة و حصول النفوذ و اجراء الأوامر و النواهي الالهيّة و كثرة التابعين المؤمنين و وفاق المخالفين و مسالمتهم، و فتحا روحانيّا بالمكاشفات الغيبيّة و الفتوحات القلبيّة المعنويّة و و الأنوار اليقينيّة اللاهوتيّة و الحقايق القدسيّة. و بحسب كلّ من هذه الفتوح ينكشف ممّا مضى ذنوب، فانّ الذنوب و الآثام تختلف باختلاف المراتب و المقامات الظاهريّة و الباطنيّة، وحسنات الأبرار سيّئات المقرّبين.و لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها، فإذا حصل الوسع في الظاهر أو الباطن: يتوجّه الى تكاليف و وظائف اخر جديدة، و يرى في جريان ما سبق قصورا كمّا و كيفا، بل و يرى نفسه دائما مقصّرا و مذنبا و مجرما و آثما، و لا يدرك من أعماله الّا الزلل و الغفلة و التقصير و الإثم.
    و على هذا المبنى يبتنى ما يتراءى من الأنبياء المقرّبين و الأوصياء المطّهرين و الأولياء المرضيّين: من البكاء و المناجات و التضرّع الدائم، يقول خاتم الوصيّين عليه السلام: الهى قلبي محجوب و نفسي معيوب و عقلى مغلوب و هوانى غالب و طاعتي قليلة و معصيتي كثيرة فكيف الحيلة يا علّام الغيوب. فهذه الآية الكريمة ناظرة الى هذا المقام، لتقوية نفسه الشريف و تسديده و تحكيم أمره، و ازالة التزلزل و الاضطراب عن قلبه، حتّى يستقيم فيما امر و تطمئنّ نفسه اللاهوتيّة في السفر الى الخلق و في تبليغ ما انزل اليه من ربّه. فخذ هذه الحقيقة الربّانيّة و لا تكن من الكافرين به، اللّهم اغفر لنا ذُنُوبَنَا، و عرّفنا نفسك، و نوّر قلوبنا بأنوار معرفتك.
    ↩
  6. . فظهر الفرق بين الذنب و الإثم و الخطأ و الحرب و الجرم و الوزر و المعصية: فإنّ النظر في الذنب الى جهة اللحوق و الدناءة و التبعيّة، و في الوزر الى جهة الثقل و كونه ثقيلا تحمّله، و في الخطأ الى جهة الخطيئة، و في المعصية الى جهة عصيان الأمر و خلاف التكليف، و في الحرب الى جهة الزجر و الانزجار، و في الإثم الى جهة القصور و البطؤ كما مرّ في مادّتها، و في الجرم الى جهة الانقطاع عن الحقّ- راجع- الجرم، الخطأ، الإثم، الحوب.↩
  7. . (الفرق) بين الوزر و الذنب‏: أن الوزر يفيد أنه يثقل صاحبه و أصله الثقل و منه قوله تعالى (وَ وَضَعْنا عَنْكَ وِزْرَكَ الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ) و قال تعالى (حَتَّى تَضَعَ الْحَرْبُ أَوْزارَها) أي أثقالها يعني السلاح و قال بعضهم الوزر من الوزر و هو الملجأ يفيد أن صاحبه ملتجئ الى غير ملجأ و الأول أجود.↩
  8. . (الفرق) بين الذنب و المعصية: أن قولك معصية ينبئ عن كونها منهيا عنها و الذنب ينبئ عن استحقاق العقاب عند المتكلمين و هو على القول الآخر فعل ردي‏ء و الشاهد على أن المعصية تنبئ عن كونها منهيا عنها قولهم أمرته فعصاني، و النهي ينبي‏ء عن الكراهة، و لهذا قال أصحابنا «1» المعصية ما يقع من فاعله على وجه قد نهي عنه أو كره منه.↩
  9. . (الفرق) بين الحوب و الذنب‏: أن الحوب يفيد أنه مزجور عنه و ذلك أن أصله في العربية الزجر و منه يقال في زجر الابل حوب حوب و قد سمي الجمل به لأنه يزجر و حاب الرجل يحوب و قيل للنفس حوباء لأنها تزجر و تدعى.↩
  10. . (الفرق) بين الإثم و الذنب: أن الاثم في أصل اللغة التقصير أثم يأثم إذا قصر و منه قول الأعشى: «جمالية تغتلي بالرداف / إذا كذب الآثمات الهجيرا» الاغتلاء بعد الخطو، و الرداف جمع رديف، و كذب قصر، و عني بالآثمات المقصرات و من ثم سمي الخمر إثما لأنها تقصر بشاربها لذهابها بعقله.↩
  11. . (الفرق) بين الذنب و الجرم‏:‌أن الذنب ما يتبعه الذم أو ما يتتبع عليه العبد من قبيح فعله، و ذلك أن أصل الكلمة الاتباع على ما ذكرنا فأما قولهم للصبي قد أذنب فانه مجاز، و يجوز أن يقال الاثم هو القبيح الذي عليه تبعة، و الذنب هو القبيح من الفعل و لا يفيد معنى التبعة، و لهذا قيل للصبي قد أذنب و لم نقل قد أثم، و الأصل في الذنب الرذل من الفعل كالذنب الذي هو أرذل ما في صاحبه، و الجرم ما ينقطع به عن الواجب و ذلك أن أصله في اللغة القطع و منه قيل للصرام الجرام و هو قطع التمر.↩
  12. . (الفرق) بين الذنب و القبيح‏: أن الذنب عند المتكلمين ينبئ عن كون المقدور مستحقا عليه العقاب و قد يكون قبيحا لا عقاب عليه كالقبح يقع من الطفل قالوا و لا يسمى ذلك ذنبا و انما يسمى الذنب ذنبا لما يتبعه من الذم، و أصل الكلمة على قولهم الاتباع و منه قيل ذنب الدابة لأنه كالتابع لها و الذنوب الدلو التي لها ذنب، و يجوز أن يقال أن الذنب يفيد أنه الرذل من الفعل الدني‏ء، و سمي الذنب ذنبا لأنه أرذل ما في صاحبه و على هذا استعماله في الطفل حقيقة.↩

۱) حدیثی طولانی از پیامبر اکرم ص روایت شده که در فرازی از آن فرمودند:

برادرم موسی با پروردگارش بر کوه طور سینا مناجات کرد. در پایان سخن، به او گفته شد: به سوی فرعون و قوم قبطی‌اش برو، و من همراه تو هستم؛ نترس. پاسخ موسی همان بود که خداوند فرموده است: «من از آنان کسی را کشته‌ام، پس می‌ترسم که مرا بکشند» (القصص/33). و این حضرت علی ع است که او را فرستادم تا پیام برائت را [از ابوبکر] پس بگیرد و خودش آن را بر اهل مکه بخواند، در حالی که از آنان گروه بسیاری را کشته بود؛ با این حال نه ترسید و نه درنگ کرد، و در راه خدا «از سرزنش هیچ سرزنشگری پروا ندارد» (المائدة/54).

و در روایتی آمده است: اهل موسم مشتاق دسترسی به او بودند، و در میانشان کسی نبود مگر آن‌که پدر یا برادر یا خویشاوندی نزدیک از دست او کشته شده بود؛ پس خدا آنان را از او بازداشت، و او تنها و سالم به مدینه بازگشت. و او را در روز نخست ذی‌حجه سال نهم هجری فرستاد، و آن را روز عرفه و روز قربان به مردم رساند.

مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏2، ص127

وَ فِي رِوَايَةٍ عَنِ النَّسَّابَةِ بْنِ صُوفِيٍّ أَنَّ النَّبِيَّ ص قَالَ فِي خَبَرٍ طَوِيلٍ:

إِنَّ أَخِي مُوسَى نَاجَى رَبَّهُ عَلَى جَبَلِ طُورِ سَيْنَاءَ فَقَالَ فِي آخِرِ الْكَلَامِ امْضِ إِلَى فِرْعَوْنَ وَ قَوْمِهِ الْقِبْطِ وَ أَنَا مَعَكَ لَا تَخَفْ، فَكَانَ جَوَابُهُ مَا ذَكَرَهُ اللَّهُ تَعَالَى: «إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُون»ِ؛ وَ هَذَا عَلِيٌّ قَدْ أَنْفَذْتُهُ لِيَسْتَرْجِعَ بَرَاءَةَ وَ يَقْرَأَهَا عَلَى أَهْلِ مَكَّةَ وَ قَدْ قَتَلَ مِنْهُمْ خَلْقاً عَظِيماً، فَمَا خَافَ وَ لَا تَوَقَّفَ «وَ لَا تَأْخُذُهُ فِي اللَّهِ لَوْمَةُ لَائِمٍ».

وَ فِي رِوَايَةٍ: فَكَانَ أَهْلُ الْمَوْسِمِ يَتَلَهَّفُونَ عَلَيْهِ وَ مَا فِيهِمْ إِلَّا مَنْ قَتَلَ أَبَاهُ أَوْ أَخَاهُ أَوْ حَمِيمَهُ فَصَدَّهُمُ اللَّهُ عَنْهُ وَ عَادَ إِلَى الْمَدِينَةِ وَحْدَهُ سَالِماً وَ كَانَ أَنْفَذَهُ أَوَّلَ يَوْمٍ مِنْ ذِي الْحِجَّةِ سَنَةَ تِسْعٍ مِنَ الْهِجْرَةِ وَ أَدَّاهَا إِلَى النَّاسِ يَوْمَ عَرَفَةَ وَ يَوْمَ النَّحْرِ.

۱) «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُون‏»

در آیات قبل حضرت موسی ع در برابر دستور خداوند برای رفتن به سراغ قوم ظالم فرعون سه نکته مطرح کرد: می‌ترسم که مرا تکذیب کنند، سینه‌ام تنگ می‌آید و زبانم خوب نمی‌گردد. در اینجا یک نگرانی جدیدی مطرح می‌شود که ممکن است اساسا پیش از آنکه وی وظیفه‌اش را به انجام رساند به دست مخاطبانش کشته شود.

بحث ترس در آیه ۱۲ هم مطرح شد و در آنجا اشاره شد که این نحوه بیان قرآن کریم در خصوص این ترس حضرت موسی ع از اینکه مورد تکذیب مخاطبانش واقع شود یک ترس مذموم نیست؛‌ بلکه یک ترس عقلایی است که در پیامبر اکرم ص هم وجود داشته است.

اما ترسی که در این آیه مطرح می‌شود ناظر به یک وضعیت شخصی خاص حضرت موسی ع است؛ که در اینجا شاهدیم که خداوند بلافاصله در آیه بعد با تعبیر «کلا» از حضرت موسی ع می‌خواهد که این نگرانی‌اش را در مقام انجام وظیفه دخالت ندهد.

۲) «وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ»

«ذنب»ی که در این آیه مورد اشاره است به قرینه آیه «قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُون»‏ (قصص/۳۳) همان کشتن یک نفر از قوم فرعون است که در حال قتال با یکی از پیروان حضرت موسی ع بود (قصص/۱۵) و قبل از فرار حضرت موسی از مصر رخ داده بود.

هم تعبیر «لهم علیّ»‌ و هم استفاده از کلمه «ذنب»‌ (که به معنای پیامد و دنباله نامطلوب یک کار است) به جای کلماتی هماند «إثم» و «معصیت» (که بر تقصیر و گناهکاری دلالت دارند) نشان می‌دهد که کار حضرت موسی ع مصداق قتل نفس محترمه که یک گناه، و نیازمند قصاص است نبوده و از این رو، هیچ منافاتی با عضمت حضرت موسی ع ندارد، بلکه کاری بوده است که از منظر فرعونیان «ذنب» و امر قابل پیگیری علیه حضرت موسی ع قلمداد می‌شده است.

و شاهدی مهم بر اینکه حتی فرعونیان هم آن را یک گناه – که موجب کسر شأن جدی یک انسان می‌شود- نمی‌دیده‌اند این است که وقتی حضرت موسی ع به نزد آنان برگشت، تنها یکبار بابت آن کار به وی طعنه‌ای زدند (که ان شاء الله ذیل آیه ۱۹ توضیح داده خواهد شد که همان طعنه هم از باب این نیست که این کار گناه و خلاف انسانیت است) و اصلا بر آن اصراری نکردند، در حالی که اگر واقعا کاری از جنس قتل نفس محترمه بود که در عرف انسان‌ها (اعم از موحد و مشرک) گناه و کاری خلاف اصول انسانیت قلمداد می‌شد جای آن داشت که بر روی آن مانور دهند و آن را مانعی جدی در قبال گسترش دعوت حضرت موسی ع به عنوان یک پیامبر الهی معرفی کنند.

۳) «فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُون‏»

با توجه به اینکه قطعا پیامبران الهی از کشته شدن در راه انجام وظیفه نمی‌ترسد چرا حضرت موسی ع این جمله را فرمود؟

الف. شهادت، آرزوى پيامبران است ولى ترس و نگرانى آنان براى اين بود كه شايد به اهداف مقدّس خود نرسند (تفسير نور، ج‏8، ص299)

ب. نترسیدن از کشته شدن در راه خدا، غیر از این است که انسان در حفظ جان خویش جدی نباشد. معنای آرزوی شهادت داشتن -برخلاف آنچه گاه در ادبیات برخی انقلابیون رایج شده - این نیست که انسان بخواهد هرچه زودتر شهید شود، چنانکه در ادعیه اهل بیت هم بر تقاضای طول عمری که در راستای انجام وظایف عبودیت باشد بسیار تاکید شده است؛ بلکه مقصود از آرزوی شهادت داشتن به عنوان یک امر مورد تایید دین، این است که انسان از خدا بخواهد ختم کار وی و خروج وی از دنیا را با شهادت قرار دهد. نترسیدن از کشته شدن در راه خدا بدین معناست که اگر در حین انجام وظیفه در موقعیتی قرار گرفت که لازمه آن موقعیت فدا کردن جان خویش بود از این کار ترسی نداشته باشد، اما اینکه از ابتدا بکوشد که نگذارد چنین موقعیتی پیش آید قطعا یک وظیفه دینی هر انسان موحدی است. دقت کافی در داستان عاشورا هم بخوبی نشان می‌دهد که امام حسین ع هم تا حدی که می‌توانست همه تدابیر ممکن را برای حفظ جان خویش در پیش گرفت؛ لذا وقتی همان ابتدا خبردار شد که یزید به والی مدینه دستور داده بود که «وَ لْيَكُنْ مَعَ الْجَوَابِ رَأْسُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ ع‏» (الأمالي للصدوق، ص152) شبانه از مدینه بیرون رفت با حالتی که ابن‌عباس بعدا در پاسخ یزید تعبیر «خائفا یترقب» (یعنی دقیقا شبیه ترسی که موجب فرار حضرت موسی ع از فرعونیان شده بودرا برای خروج ایشان به کار برد (بحار الأنوار، ج‏45، ص324۱) و ابن زیاد هم حضرت را مخیر کرده بود که یا به حکم وی تن دهد (یعنی تسلیم بی‌چون و چرا شود که ابن زیاد حق داشته باشد هر کاری دلش خواست با ایشان بکند:‌ بکشد یا برده کند یا ...) یا بجنگد؛ و واضح است که در مقابل حضرت هیچ گزینه‌ای غیر از جنگیدن و شهادت باقی نگذاشته بودند؛ و از این روست که برترین اهل بیت حضرت همانند حضرت مسلم (و بعدا فرزندش عبدالله در روز عاشورا) هم در رجزهایشان تاکید می‌کردند که ما همواره مرگ را ناخوشایند می‌دانستیم اما قرارمان بر این بوده که آزاده از دنیا برویم نه با ذلت و حقارت: «أَقْسَمْتُ لَا أُقْتَلُ إِلَّا حُرَّا / إِنِّي‏ رَأَيْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً نُكْرَا» (الإرشاد، ج‏2، ص58؛ الأمالي( للصدوق)، ص162۲).

ج. ...

۴) «قالَ رَبِّ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ؛ وَ يَضيقُ صَدْري وَ لا يَنْطَلِقُ لِساني‏ فَأَرْسِلْ إِلى‏ هارُونَ؛ وَ لَهُمْ عَلَيَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَنْ يَقْتُلُون‏»

چرا این چند مورد را به این صورت مطرح کرد؟ چرا در آیه اول و سوم یک مورد اما در آیه دوم دو مورد را مطرح کرد. نسبت بین خود این چند مورد با هم چیست؟ و در یک دسته‌بندی کلی این درخواست‌های حضرت موسی ع توجه به چه ابعادی را برای یک مبلغ و دعوت‌کننده دینی جدی می‌کند؟

به نظر می‌رسد آیه اول یک نگرانی کلی ناظر به وضعیت روحی مخاطب دعوت بود؛ آیه دوم دو مطلب داشت یکی مربوط به حالت روحی مبلغ و دیگری ناظر به توان عملیاتی او، و هردو ناظر به فاعل و انجام دهنده وظیفه (در اینجا: مبلغ و پیام‌رسان) بود؛ و هردوی آیه یک نحوه عمومیت نسبت به هر مبلغ و مخاطبی داشت؛ یعنی برای هرکسی در مقام تبلیغ موضوعیت دارد که هم وضعیت روحی مخاطب را جدی بگیرد و هم وضعیت روحی و توان عملیاتی خودش را؛

اما در این آیه مساله دیگری را مطرح می‌کند که ناظر به وضعیت و موقعیت خاص و شخصی فاعل و انجام‌دهنده وظیفه است؛ شخص حضرت موسی ع یک سابقه منفی خاصی دارد در ذهن مخاطبان خاصی که قرار است سراغشان برود، که ممکن است همان مانعی برای انجام رسالت وی شود: اساسا پیش از آنکه وی وظیفه‌اش را به انجام رساند به دست مخاطبانش کشته شود.

نکته تخصصی دین‌شناسی (۲): میزان جدی گرفتن واقعیات ناگوار اجتماعی در مقام انجام وظیفه

ذیل آیه ۱۲ اصل «جدی گرفتن واقعیات نامساعد و ناگوار اجتماعی در مقام انجام وظیفه» مورد اهتمام و امضای دین معرفی شد، و ظاهرا اکنون سراغ برخی ریزه‌کاری‌ها در این زمینه می‌رود.

مساله این است که دیدیم آن ترس مادام که ناظر به وضعیت روحی مخاطب بود بجا بود، اکنون اگر این ترس ناظر به موقعیت خاص کسی باشد که در مقام انجام وظیفه است (نه ناظر به وضعیت‌های عمومی مربوط به مبلغ و مخاطب) آيا ترسی بجا است یا نابجا؟

اگر توجه شود که از طرفی این خواسته، خواسته یک پیامبر اولوالعزم است که در درجه بالایی از تصمیم‌گیری مبتنی بر عصمت قرار دارد؛ و از طرف دیگر در حدیث نبوی، این مساله محل مقایسه حضرت موسی ع و حضرت علی ع قرار گرفته و به عنوان یک برتری حضرت علی ع بر حضرت موسی ع معرفی شده (حدیث۱) شاید بتوان گفت اساسا سوال از اینکه «این ترس بجا بود یا نابجا؟» سوالی است که چون نادرست صورت‌بندی شده هر پاسخی بدان داده شود اشتباه خواهد بود.

به نظر می‌رسد مسأله بر سر اقدام خوب و خوب‌تر است نه درست و غلط (یا خوب و بد). بیان این نگرانی توسط حضرت موسی ع - که از جنس نگرانی شخصی ناظر به سوابق و موقعیت خاص یک انسان است – نشان می‌دهد که این گونه نگرانی‌ها در مقام انجام وظیفه نگرانی‌های بجایی است که حتی برای پیامبران اولوالعزم که صاحب عزم جدی در انجام وظایف الهی هستند پیش می‌آید و اشکالی ندارد؛ اما از سوی دیگر، اینکه حضرت علی ع با اینکه اقتضای چنین نگرانی‌ای در او وجود داشته، اما به آن اعتنایی نکرده، نشان می‌دهد که اینکه انسان در مقام انجام وظیفه بتواند به این ترس‌هایی که ناظر به وضعیت شخصی و موقعیت خاص خود انسان است (نه آنچه ناظر به واکنش مخاطب به پیام یا وضعیت عمومی پیام‌رسان است، که در دو آیه قبل مورد توجه واقع شد) فائق آید و بدان هیچ اعتنایی نکند امری کاملا مطلوب و نسبت به نگرانی قبلی یک وضعیت «خوب‌تر» است؛ و تفاوت جدی دارد با نداشتن خوفی که ناظر به واکنش مخاطب به پیام الهی بوده است (که ذیل آیه ۱۲ توضیح داده شد که نداشتن آن مذموم است).


  1. . فَكَتَبَ إِلَيْهِ ابْنُ عَبَّاسٍ أَمَّا بَعْدُ فَقَدْ جَاءَنِي كِتَابُكَ تَذْكُرُ دُعَاءَ ابْنِ الزُّبَيْرِ إِيَّايَ إِلَى بَيْعَتِهِ وَ الدُّخُولِ فِي طَاعَتِهِ فَإِنْ يَكُنْ ذَلِكَ كَذَلِكَ فَإِنِّي وَ اللَّهِ مَا أَرْجُو بِذَلِكَ بِرَّكَ وَ لَا حَمْدَكَ وَ لَكِنَّ اللَّهَ بِالَّذِي أَنْوِي بِهِ عَلِيمٌ وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ غَيْرُ نَاسٍ بِرِّي وَ تَعْجِيلَ صِلَتِي فَاحْبِسْ أَيُّهَا الْإِنْسَانُ بِرَّكَ وَ تَعْجِيلَ صِلَتِكَ فَإِنِّي حَابِسٌ عَنْكَ وُدِّي فَلَعَمْرِي مَا تُؤْتِينَا مِمَّا لَنَا قِبَلَكَ مِنْ حَقِّنَا إِلَّا الْيَسِيرَ وَ إِنَّكَ لَتَحْبِسُ عَنَّا مِنْهُ الْعَرِيضَ الطَّوِيلَ وَ سَأَلْتَ أَنْ أَحُثَّ النَّاسَ إِلَيْكَ وَ أَنْ أُخَذِّلَهُمْ مِنِ ابْنِ الزُّبَيْرِ فَلَا وَلَاءً وَ لَا سُرُوراً وَ لَا حِبَاءً إِنَّكَ تَسْأَلُنِي نُصْرَتَكَ وَ تَحُثُّنِي عَلَى وُدِّكَ وَ قَدْ قَتَلْتَ حُسَيْناً وَ فِتْيَانَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ مَصَابِيحَ الْهُدَى وَ نُجُومَ الْأَعْلَامِ غَادَرَتْهُمْ خُيُولُكَ بِأَمْرِكَ فِي صَعِيدٍ وَاحِدٍ مُرَمَّلِينَ بِالدِّمَاءِ مَسْلُوبِينَ بِالْعَرَاءِ- لَا مُكَفَّنِينَ وَ لَا مُوَسَّدِينَ تَسْفِي عَلَيْهِمُ الرِّيَاحُ وَ تَنْتَابُهُمْ عُرْجُ الضِّبَاعِ حَتَّى أَتَاحَ اللَّهُ بِقَوْمٍ لَمْ يَشْرَكُوا فِي دِمَائِهِمْ كَفَّنُوهُمْ وَ أَجَنُّوهُمْ وَ جَلَسْتَ مَجْلِسَكَ الَّذِي جَلَسْتَ فَمَا أَنْسَى مِنَ الْأَشْيَاءِ فَلَسْتُ بِنَاسٍ إِطْرَادَكَ حُسَيْناً مِنْ حَرَمِ رَسُولِ اللَّهِ إِلَى حَرَمِ اللَّهِ وَ تَسْيِيرَكَ إِلَيْهِ الرِّجَالَ لِتَقْتُلَهُ [فِي‏] الْحَرَمِ فَمَا زِلْتَ في بِذَلِكَ وَ عَلَى ذَلِكَ حَتَّى أَشْخَصْتَهُ مِنْ مَكَّةَ إِلَى الْعِرَاقِ فَخَرَجَ خائِفاً يَتَرَقَّب‏ ...)↩
  2. . وَ بَرَزَ مِنْ بَعْدِهِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ أَنْشَأَ يَقُولُ:
    أَقْسَمْتُ لَا أُقْتَلُ إِلَّا حُرّاً / وَ قَدْ وَجَدْتُ الْمَوْتَ شَيْئاً مُرّاً
    ↩

نظرات کاربران

ثبت نظر