سوره الشعراء - آیه 130

۱۲۰۶) سوره شعراء (۲۶) آیه ۱۳۰ وَإِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِینَ ۱۴ شوال ۱۴۴۷
۱۴۰۵/۰۱/۱۴

و چون به خشم دست ‌گشایید، جبارانه [= با یک نحوه گردنکشی و خودبزرگ‌بینی] انتقام می‌گیرید [= دست به اقدام می‌زنید].

جَبَّارِينَ۱


  1. . در برخی قراءات با اماله خوانده می‌شود.↩

بَطَشْتُمْ

درباره معنای اصلی ماده «بطش» تقریبا یک اتفاق نظری وجود دارد. ابن فارس بر این است که معنای اصلی آن گرفتن چیزی است با قهر و غلبه و قوت (معجم المقاييس اللغة، ج‏1، ص262۱)، راغب آن را به دست گرفتن چیزی با صولت می‌داند (مفردات ألفاظ القرآن، ص129)۲. مرحوم طبرسی آن را معادل «عسف» (بی‌اندیشه و تدبیر دست به کاری زدن) می‌داند که غالبا برای کشتن با شمشیر و تازیانه زدنهای بیرحمانه به کار می‌رود (مجمع البيان، ج‏7، ص310) و مرحوم مصطفوی معنای محوری آن را هر عملی می‌داند که با قهر و شدت عمل باشد، خواه گرفتن باشد یا هر کار دیگری (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص289۳) و حسن جبل هم آن را سنگیین شدید یا فشار دادن شدید چیزی به نحوی که نزدیک باشد آن چیز زیر این فشار لگدمال و درهم‌کوبیده شود دانسته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۳۶۴).

کاربرد این ماده عموما در حالت ثلاثی مجرد «بَطَشَ يَبْطِشُ بَطْشَةً» است، که در قرآن کریم هم به صورت فعل ماضی: «وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارينَ» (شعراء/130) و مضارع: « أَمْ لَهُمْ أَيْدٍ يَبْطِشُونَ بِها» (اعراف/195)، «فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما» (قصص/19) و هم به صورت مصدر: «فَأَهْلَكْنا أَشَدَّ مِنْهُمْ بَطْشاً» (زخرف/8)، «يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى‏ إِنَّا مُنْتَقِمُونَ» (دخان/16)، «وَ كَمْ أَهْلَكْنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً» (ق/36)، «وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا» (قمر/36)، «إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَديدٌ» (بروج/12) مشاهده می‌شود.

این ماده همین ۱۰ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

جَبَّارِينَ

ماده «جبر» از موادی است که در تحلیل آن اختلاف جدی وجود دارد:

ابن فارس اصل این ماده را از جنس عظمت و علو و استقامت می‌داند، چنانکه به چیزی که بلندبالا باشد و بدین جهت از دسترس دور باشد «جبار» گویند چنانکه این تعبیر برای اسب این‌چنین یا درخت خرمای این‌چنین به کار می‌رود؛ و برای خداوند نیز تعابیر جبار و صاحب جبروت به کار می‌رود. وقتی هم که استخوان شکسته‌شده را با چیزی محکم می‌بندند که ترمیم شود تعبیر «جَبَرْت العظْم» به کار می‌برند و به چوبی که به عنوان آتل در این کار استفاده می‌شود نیز «جِبارة» گویند و تعبیر فلانی را بر فلان کار مجبور کردم هم در جایی است که آن کار با یک نحوه قهر و زورگویی انجام می‌شود و یک نحوه ابراز عظمت علیه آن شخص مجبور در آن نهفته است. وی یک کاربرد این ماده را که با این تحلیل جور درنمی‌آید (آن را کاربرد شاذ می‌داند) کاربرد آن در معنای چیزی است که هدر باشد چنانکه «بِئْر جُبَار» برای چاهی به کار می‌رود که چاه‌کن و مالک آن معلوم نیست و گاه انسان یا سایر موجودات در آن می‌افتند (معجم المقاييس اللغة، ج‏1، ص501۵).

تحلیل مرحوم طبرسی و مرحوم مصطفوی هم تاحدودی به ابن فارس نزدیک است. مرحوم طبرسی «جبار» را کسی می‌داند که با تسلطی که پیدا کرده خود را برتر از دیگران قرار می‌دهد و توضیح می‌دهد که این صفت در خداوند مدح است اما در غیر او مذمت است زیرا غیر او هرکس چنین بکند در حقیقت جباریتی را که ندارد به خود نسبت داده است (مجمع البيان، ج‏7، ص310۶) و مرحوم مصطفوی هم اصل این ماده را ظهور عظمت و جاری شدن قدرت و تسلط بر امری می‌داند به نحوی که طرف مقابل را تحت نفوذ و حکم و سلطه خویش قرار دهد و معتقد است ماده‌های «برج» و «رجب» و «جبس» و «جبخ» نیز بدین معنا نزدیکند و بین اینها اشتقاق اکبر برقرار است. وی بر این اساس توضیح می‌دهد که «جبّار» آن چیزی است که نفوذش آؤکار شده و سلطه و عظمت و حکمش غلبه پیدا کرده است و به همین مناسبت به انسان یا درخت نخل یا اسب اطلاق می‌گردد؛ و اربردش در مورد خداوند را هم از این جهت می‌داند که خداوند حکم و سلطنت و قدرتش در هر چیزی که بخواهد حتما جاری می‌شود و کسی را یاراری در برابر او ایستادن نیست. وی حتی کلمه «جبرئیل» را مرکب از «جبر» و «ایل» می‌داند که دومی به معنای خداوند است و چون وی مظهر قهر و غلبه و قدرت الهی است چنین نامیده شده است (که کلمه جبرئیل را ان شاء الله جداگانه بحث خواهیم کرد). (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص46-۴۷۷).

اما راغب اصل معنای «جَبر» را اصلاح کردن چیزی با یک نحوه قهر و غلبه می‌داند، و معتقد است که گاه برای صرف اصلاح کردن به کار می‌رود چنانه از حضرت امیر ع دعایی نقل شده که «يَا جَابِرَ كُلِّ كَسِيرٍ» و گاه صرفا برای قهر و غلبه چنانکه در تعبیر «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ» مشاهده می‌شود. وی بر این باور است که تعبیر «جبر» در علم حساب هم به معنای الحاق چیزی به چیزی است که آن را اصلاح کند، و اجبار کردن هم در اصل این بوده که دیگری را به اصلاح کاری وادارند که بتدریج فقط در همان معنای به زور واداشتن به کار رفته است، و صیغه مبالغه این ماده یعنی «جَبَّار» هم وقتی به عنوان صفت انسان به کار می‌رود برای کسی است که می‌خواهد نقصان خویش را با ادعای تعالی‌ای که استحقاقش را ندارد جبران کند و همواره به نحو مذموم به کار می‌رود « وَ خابَ كُلُ‏ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» (إبراهيم/15)، «وَ لَمْ يَجْعَلْنِي‏ جَبَّاراً شَقِيًّا» (مريم/32)، «إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ‏» (المائدة/22)، چنانکه مثلا در آیه «كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ» (غافر/35) به معنای کسی است که خود را برتر از این می‌داند که زیر بار سخن حق برود؛ و گاه به مطلق کسی که بخواهد بر دیگری قهر و غلبه داشته باشد گفته می‌شود: «وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ‏ بِجَبَّارٍ» (ق/45). وی کاربرد آن در خصوص درخت خرما و یا اسب را از این بابت می‌داند که گویی بر درختها ویا اسبهای دیگر یک نحوه برتری و چیرگی دارند، و کاربرد آن در مورد خداوند « الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ» (حشر/23) را از باب همان اینکه نواقص دیگران را جبران می‌کند دانسته است و اینکه به معنای «مجبور کننده» باشد را نپذیرفته بدین جهت که «جبار» صیغه مبالغه از ثلاثی مجرد است در حالی که معنای مجبور کردن زمانی است که این ماده به باب افعال رفته باشد، و از شواهدی که براین معنا از قول ابن قتیبه می‌آورد این حدیث امیرالمومنین ع است که فرموده باشند: «يَا بَارِئَ الْمَسْمُوكَاتِ وَ جَبَّارَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا» که ابن قتیبه گفته است این از «جبرت العظم» (استخوان شکسته را ترمیم کرد) است و یعنی دلها را بر فطرتی که دارند ترمیم کرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص183-۱۸۵۸)

حسن جبل هم معنای محوری این ماده را اشتداد یا امتدادی در ذات چیزی به نحوی که بر ضعف یا خللی تجاوز کند یا بر آن عارض شود دانسته است؛ و کاربرد آن در خصوص ترمیم استخوان را از این باب می‌داند که آتل را با شدت و قوت به استخوان می‌بندند به نحوی که استخوان ناچار است از وضعیت آتل تبعیت کند. وی تعبیر مجبور کردن را در جایی می‌داند که شخصی اراده خود را بر شخص ضعیفی تحمیل می‌کند و جبار هم انسان متکبر و سرکشی است که هیچ تفوقی برای غیر خویش قبول ندارد، و البته برای کاربرد این کلمه در مورد خداوند دو احتمال مطرح می‌کند، یکی همین که دلالت بر یک نحوه عظمت و تعالی خداوند بر دیگران داشته باشد و دیگری اینکه از همان تعبیر ترمیم استخوان اخذ شده باشد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۷۲۹).

عسکری هم در تفاوت :کبر» و «جبریت» و «جبروت» می‌گوید «جبریت» بلیغتر از «کبر» است و «جبروت» از آت هم بالاتر است و فخامت لفظش دلالت بر فخامت معنایش دارد و «تجبر» بالاتر از »تکبر» است زیرا در تکبر لزوما قهر و غلبه دارد اما در تکبر صرف خود را برتر و بالاتر دیدن است و کاربرد آن در مورد خداوند را از جنس کاربرد آن در مورد درخت خرمای بلندبالایی می‌داند که کسی به آن دسترسی ندارد و هیچ گونه مزاحمت و آزاری در حق او نمی‌تواند انجام دهد، هرچند به این احتمال هم اشاره می‌کند که کاربردش در مورد خداوند از جنس کاربردش در خصوص ترمیم استخوان باشد (الفروق في اللغة، ص242۱۰).

اگر از کلمه «جبرئیل» (که غالبا به صورت «جبریل» آمده) صرف نظر کنیم، ماده «جبر» تنها با کلمه «جبار» و جمعا ۱۰ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

شیخ صدوق حدیث نبوی زیر را در خصوص معنای «جبار» آورده است که می‌تواند برخی از ابعاد کاربردهای این کلمه توجه دهد:‌که از امام سجاد ع از پدرانشان از امیرالمومنین ع روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

عجما [= حيوان] جبار است و چاه جبار است و معدن جبار است و «ركاز» [= گنج مدفون] خمس دارد و چیزی که «جبار» است امر هدر رفته‌ای است که [اگر بخاطر آن آسیبی به کسی برسد] نه ديه دارد، و نه قصاص.

معاني الأخبار، ص303

حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْهَيْثَمِ بْنِ أَبِي مَسْرُوقٍ النَّهْدِيِّ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ عُلْوَانَ عَنْ عَمْرِو بْنِ خَالِدٍ عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ الْحُسَيْنِ عَنْ أَبِيهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

الْعَجْمَاءُ جُبَارٌ وَ الْبِئْرُ جُبَارٌ وَ الْمَعْدِنُ جُبَارٌ وَ فِي الرِّكَازِ الْخُمُسُ وَ الْجُبَارُ الْهَدَرُ الَّذِي لَا دِيَةَ فِيهِ وَ لَا قَوَد.


  1. . الباء و الطاء و الشين أصلٌ واحد، و هو أخْذ الشّى‏ءِ بقَهْر و غلَبةٍ و قُوّة. قال اللَّه تعالى: إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ. و يَدٌ باطشة.↩
  2. . الْبَطْشُ: تناول الشي‏ء بصولة، قال تعالى:وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ‏ [الشعراء/ 130]، يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى‏ [الدخان/ 16]، وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا [القمر/ 36]، إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ [البروج/ 12]. يقال: يد بَاطِشَةٌ.↩
  3. . أنّ الأصل الواحد في المادّة: هو عمل بسطوة و قهر، بأخذ أو بغيره.
    يَوْمَ نَبْطِشُ الْبَطْشَةَ الْكُبْرى‏ إِنَّا مُنْتَقِمُونَ- 44/ 16.فالبطش هو العمل بالقهر و الصولة و الشدّة، و مفهومه أعمّ من الأخذ.
    وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ- 26/ 130.أى إذا عملتم بالقهر و الشدّة عملتم حتى ينتهى الى حدّ الجبر و النفوذ التّام.
    إِنَّ بَطْشَ رَبِّكَ لَشَدِيدٌ- 85/ 12.أى بطشه في مورده المقتضى له.
    ↩
  4. . الثقل الشدید أو الضغظ الشدید للشیء حتی یکاد یسحق ما تحته↩
  5. . الجيم و الباء و الراء أصلٌ واحد، و هو جِنْسٌ من العظَمة و العُلوّ و الاستقامة. فالجَبَّار: الذى طَال و فاتَ اليد، يقال فرسٌ جَبَّارٌ، و نخلة جَبَّارَةٌ. و ذو الجَبُّورة و ذو الجَبَرُوت: اللَّه جلّ ثناؤه. و قال: «فإنّكَ إِن أغضَبْتَنِى غَضِبَ الحَصَى / عَليكَ و ذُو الجَبُّورَةِ المُتَغَطْرِفُ» و يقال فيه جبريّة و جَبْرُوَّةٌ و جَبَروتٌ و جَبُّورة. و جَبَرْت العظْم فجَبَر. قال:* قد جَبَرَ الدِّين الإِلهُ فَجَبَرْ * و يقال للخَشَب الذى يُضَمُّ به العَظْمُ الكسيرُ جِبارة، و الجمع جبائِر. و شُبِّه السِّوارُ فقيل له جِبارة. و قال: «و أرَتْكَ كَفًّا فى الخِضا / ب و مِعْصماً مِلْ‏ءَ الجِبَارَهْ» و مما شذَّ عن الباب الجُبَار و هو الهَدَر. قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم: «البِئْر جُبَارٌ، و المَعْدِن جُبار». فأمَّا البئر فهى العادِيّة القديمة لا يُعلم لها حافرٌ و لا مالك، يقع فيها الإنسانُ أو غيره، فذلك هدر. و المعدنُ جُبارٌ، قومٌ يحفِرونه بِكِراءِ فينهارُ عليهم، فذلك جُبارٌ، لأنَّهم يعملون بِكِراء.
    و يقال أجبرتُ فلانًا على الأمر؛ و لا يكون ذلك إلّا بالقَهْر و جنسٍ من التعظم عليه.
    ↩
  6. . و الجبار العالي على غيره بعظيم سلطانه و هو في صفة الله سبحانه مدح و في صفة غيره ذم لأن معناه في العبد أنه يتكلف الجبرية.↩
  7. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو ظهور العظمة و نفوذ القدرة و التسلّط على أمر، بحيث يجعل الطرف تحت نفوذه و حكمه و سلطانه. و قريب من هذا المعنى:مفهوم البرج، و الرجب، و الجبس، و الجبخ، و بينها اشتقاق أكبر.
    فَالجَبَّارُ- ما ظهر نفوذه و غلب سلطانه و عظمته و حكمه و علا أمره، من فرس أو نخلة أو إنسان. و الْجَبِيرَةُ: ما يوضع على كسير أو عضو عليل حتّى يغلب نفوذه و عظمته و فوّته، و ينجبر الكسير به.
    و جبر اليتيم: ما يغلب على ضعفه و يعلو على انكساره و مقهوريّته.
    و الجُبَارُ: كشجاع، هو القاهر الغالب النافذ، بحيث يقهر في الطرف و يسلب الاختيار عنه و يجعله محكوما مغلوبا.
    و الجَبْرُ: هو أن يقهر اللّه عبده و يظهر سلطانه فيه و يغلب حكمه في أموره و أعماله، بحيث يكون العبد مقهورا تحت إرادته.
    أَمْرَ كُلِّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ، ... عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ ...، وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً عَصِيًّا ...، وَ لَمْ يَجْعَلْنِي جَبَّاراً شَقِيًّا ...، إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ‏. هذه الكلمة كما توجّهت الى معناها: يقبح إطلاقها على العبد و اتّصاف العبد بها، فانّ العبد هو المقهور المحكوم تحت سلطان الربّ الجليل، و لا فرق بينه و بين سائر العبيد، نعم يمكن أن يعطي الربّ عبدا من عبيده مالا أو عنوانا أو علما أو قدرة أو حكومة، فاللازم له (ح) أن يصرفها حيث يشاء اللّه تعالى. و قد سلب اللّه تعالى هذه الصفة عن رسوله الكريم، فكيف حال سائر الخلق فيقول:. نَحْنُ أَعْلَمُ بِما يَقُولُونَ وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ- 50/ 45.
    و ذكرها في عداد صفات اللّه العزيز المتعال:. الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ- 59/ 23.فهذه الصفة كالمتكبّر لا يجوز إطلاقه على غيره تعالى.
    و أمّا جبريل: في مصبا- و جبريل عليه السّلام: فيه لغات جبريل، جبريل، جبرئيل، يقال إنّه اسم مركّب من جبر و هو العبد، و إيل و هو اللّه تعالى، و فيه لغات غير ذلك.
    و في قع- [جابر] قدر، اقتدر، اشتدّ، تجبّر، زاد، ساد، تقوّى، تغلّب، تفوّق، أخضع.
    فهذه المعاني كما ترى تؤيّد ما قلنا في حقيقة هذه الكلمة، فحقيقة معنى جبريل: هو مظهر نفوذ اللّه تعالى و قدرته و سلطانه الغالب الحاكم.و سائر المعاني ليس لها أساس صحيح.
    و أمّا الْجَبَّارُ من الأسماء الحسنى: فهو من ينفذ حكمه و يجري سلطان قدرته على الإطلاق و من دون قيد و حدّ، في عالم التكوين و في الخلق، و لا قدرة و لا نفوذ لغيره في التكوين. و أمّا التشريع: فللعبد فيه اختيار و لا جَبْرَ فيه.
    ↩
  8. . أصل‏ الْجَبْرِ: إصلاح الشي‏ء بضرب من القهر، يقال: جَبَرْتُهُ‏ فَانْجَبَرَ و اجْتَبَرَ، و قد قيل: جَبَرْتُهُ‏ فَجَبَرَ ، كقول الشاعر: «قد جَبَرَ الدين الإله‏ فَجَبَرَ» هذا قول أكثر أهل اللغة، و قال بعضهم: ليس قوله (فجبر) مذكورا على سبيل الانفعال، بل ذلك على سبيل الفعل، و كرّره، و نبّه بالأول على الابتداء بإصلاحه، و بالثاني على تتميمه، فكأنه قال: قصد جبر الدين و ابتدأ به فتمّم جبره، و ذلك أنّ «فعل» تارة يقال لمن ابتدأ بفعل، و تارة لمن فرغ منه. و تَجَبَّرَ بعد الأكل يقال إمّا لتصور معنى الاجتهاد و المبالغة، أو لمعنى التكلف، كقول الشاعر: «تَجَبَّرَ بعد الأكل فهو نميص‏» و قد يقال‏ الْجَبْرُ تارة في الإصلاح المجرد، نحوقَوْلِ عَلِيٍّ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ‏: (يَا جَابِرَ كُلِّ كَسِيرٍ، وَ يَا مُسَهِّلَ كُلِّ عَسِيرٍ).و منه قولهم للخبز:جَابِرُ بن حبّة ، و تارة في القهر المجرد نحوقَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ‏: «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ» .
    و الْجَبْرُ في الحساب: إلحاق شي‏ء به إصلاحا لما يريد إصلاحه، و سمي السلطان‏ جَبْراً كقول الشاعر: «و أنعم صباحا أيها الْجَبْرُ » لقهره الناس على ما يريده، أو لإصلاح أمورهم.
    و الْإِجْبَارُ في الأصل: حمل الغير على أن يجبر الآخر لكن تعورف في الإكراه المجرّد، فقيل: أَجْبَرْتُهُ‏ على كذا، كقولك: أكرهته.
    و سمي الذين يدّعون أنّ اللّه تعالى يكره العباد على المعاصي في تعارف المتكلمين‏ مُجْبِرَةً، و في قول المتقدمين‏ جَبْرِيَّةً و جَبَرِيَّةً. و الْجَبَّارُ في‏ صفة الإنسان يقال لمن يجبر نقيصته بادّعاء منزلة من التعالي لا يستحقها، و هذا لا يقال إلا على طريق الذم، كقوله عزّ و جل: وَ خابَ كُلُ‏ جَبَّارٍ عَنِيدٍ [إبراهيم/ 15]، و قوله تعالى:وَ لَمْ يَجْعَلْنِي‏ جَبَّاراً شَقِيًّا [مريم/ 32]، و قوله عزّ و جل: إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ‏ [المائدة/ 22]، و قوله عزّ و جل:كَذلِكَ يَطْبَعُ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ قَلْبِ مُتَكَبِّرٍ جَبَّارٍ [غافر/ 35]، أي: متعال عن قبول الحق و الإيمان له. يقال للقاهر غيره: جَبَّارٌ، نحو:وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ‏ بِجَبَّارٍ [ق/ 45]، و لتصور القهر بالعلو على الأقران قيل: نخلة جَبَّارَةٌ و ناقة جَبَّارٌ . و ما روي‏فِي الْخَبَرِ: «ضِرْسُ الْكَافِرِ فِي النَّارِ مِثْلُ أُحُدٍ، وَ كَثَافَةُ جِلْدِهِ أَرْبَعُونَ ذِرَاعاً بِذِرَاعِ‏ الْجَبَّارِ» .فقد قال ابن قتيبة: هو الذراع المنسوب إلى الملك الذي يقال له: ذراع الشاة . فأمّا في وصفه تعالى نحو: الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ [الحشر/ 23]، فقد قيل: سمي بذلك من قولهم: جَبَرْتُ‏ الفقير، لأنّه هو الذي يجبر الناس بفائض نعمه، و قيل: لأنه يجبر الناس، أي: يقهرهم على ما يريده‏ .و دفع بعض أهل اللغة ذلك من حيث اللفظ، فقال: لا يقال من: «أفعلت» فعّال، فجبّار لا يبنى من: أجبرت، فأجيب عنه بأنّ ذلك من لفظ الجبر المروي في‏قَوْلِهِ‏: «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ».لا من لفظ الإجبار ، و أنكر جماعة من المعتزلة ذلك من حيث المعنى فقالوا: يتعالى اللّه عن ذلك، و ليس ذلك بمنكر فإنّ اللّه تعالى قد أجبر الناس على أشياء لا انفكاك لهم منها حسبما تقتضيه الحكمة الإلهية، لا على ما تتوهمه الغواة و الجهلة، و ذلك كإكراههم على المرض و الموت و البعث، و سخّر كلا منهم لصناعة يتعاطاها، و طريقة من الأخلاق و الأعمال يتحرّاها، و جعله‏ مجبرا في صورة مخيّر، فإمّا راض بصنعته لا يريد عنها حولا، و إمّا كاره لها يكابدها مع كراهيته لها، كأنه لا يجد عنها بدلا و لذلك قال تعالى: فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ‏ [المؤمنون/ 53]، و قال عزّ و جل: نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا [الزخرف/ 32]، و على هذا الحدّ وصف بالقاهر، و هو لا يقهر إلا على ما تقتضي الحكمة أن يقهر عليه، و
    قَدْ رُوِيَ عَنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ‏: (يَا بَارِئَ الْمَسْمُوكَاتِ وَ جَبَّارَ الْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا).
    و قول ابن قتيبة : هو من: جبرت العظم، فإنه جبر القلوب على فطرتها من المعرفة، فذكر لبعض ما دخل في عموم ما تقدّم. و جَبَرُوتٌ‏: فعلوت من التجبر، و اسْتَجْبَرْتُ‏ حاله: تعاهدت أن أجبرها، و أصابته مصيبة لا يَجْتَبِرُهَا أي: لا يتحرّى لجبرها من عظمها، و اشتق من لفظ جبر العظم‏ الْجَبِيرَةُ: للخرقة التي تشد على‏ الْمَجْبُورِ، و الْجِبَارَةُ للخشبة التي تشدّ عليه، و جمعها جَبَائِرُ، و سمّي الدّملوج‏ جِبَارَةً تشبيها بها في الهيئة، و الْجُبَارُ: لما يسقط من الأرش.
    ↩
  9. . اشتداد او امتداد (ذاتی) یتجاوز ضعفا أو خللا (طارئا)↩
  10. . (الفرق) بين الكبر و الجبرية و الجبروت: أن الجبرية أبلغ من الكبر و كذلك الجبروت و يدل على هذا فخامة لفظها و فخامة اللفظ تدل على فخامة المعنى فيما يجري هذا المجرى، و لهذا قال أهل العربية الملكوت أبلغ من الملك لفخامة لفظه، و كذلك الطاغوت أبلغ من الطاغي لفخامة لفظه، ولكن كثر استعمال الطاغوت حتى سمي كل ما عبد من دون الله طاغوتا و سمي الشيطان به لشدة طغيانه، و كل من جاوز الحد في ضرب أو معصية من الشر و المكروه فقد طغى، و تجبر أبلغ من تكبر، و قال بعض العلماء تجبر الرجل اذا تعظم بالقهر و هذا يؤيد ما قلناه من أنه أبلغ من تكبر لأن التكبر لا يتضمن معنى القهر، و الجبار القهار و الجبار العظيم في قوله تعالى (إِنَّ فِيها قَوْماً جَبَّارِينَ) و الجبار المتسلط في قوله تعالى (وَ ما أَنْتَ عَلَيْهِمْ بِجَبَّارٍ) و قال الجبار القتال في قوله تعالى (وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ) قالوا قتالين، و الاجبار الاكراه و جبر النقص اتمامه و جبر المصيبة رفعها بالنعمة و الجبارة خشب الجبر و اجتبر و تجبر تعظم بالقهر و الجبار الذي لا أرش فيه و قيل الجبار في صفات الله تعالى بمعنى أنه لا يبالي بالأذى و أصله في النخلة التي فاتت اليد، و يقال تجبر الرجل ما لا اذا أصاب مالا و تجبر النبت اذا نبت في يبسه الرطب، و قال ابن عطاء الجبار في أسماء الله تعالى جل اسمه بمعنى أنه يجبر الكسر، و الجبرية مصدر منسوب الى الجبروت بحذف الواو و التاء و الجبروت أيضا يجري مجرى المصادر و معناه المبالغة في التجبر.↩

۱) از امام باقر ع روایت شده که فرمودند:

در جهنم کوهی است که به آن صعداء‌ گفته می‌شود و در آن وادی‌ای است به نام سقر، و در سقر گودالی است به نام هبهب، که هر بار که پرده از آن گودال برداشته شود جهنمیان از شدت حرارت آن ضجه می‌زنند؛ و آن جایگاه جباران است.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص274؛ المحاسن، ج‏1، ص123

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ هِلَالٍ عَنْ عُقْبَةَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ مُيَسِّرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ فِي جَهَنَّمَ لَجَبَلًا يُقَالُ لَهُ الصُّعَدَاءُ وَ إِنَّ فِي الصُّعَدَاءِ لَوَادِياً يُقَالُ لَهُ سَقَرُ وَ إِنَّ فِي سَقَرَ لَجُبّاً يُقَالُ لَهُ هَبْهَبُ كُلَّمَا كُشِفَ‏ غِطَاءُ ذَلِكَ الْجُبِّ ضَجَّ أَهْلُ النَّارِ مِنْ حَرِّهِ وَ ذَلِكَ مَنَازِلُ الْجَبَّارِينَ.

۲) الف. ابان ابن تغلب روایت کرده است که امام صادق ع فرمودند:

چگونه خواهی بود وقتی که «بطشه»ای [= آشوبی شدید] بین دو مسجد [احتمالا مقصود مسجد الحرام در مکه و مسجد النبی در مدینه است] بیفتد که علم خود را جمع کند چنانکه مار خود را در سوراخش جمع می‌کند و بین شیعیان اختلاف افتد تا حدی که برخی برخی دیگر را کذاب و دروغگو بخوانند و در صورت همدیگر تف بینندازند!

گفتم: در آن زمان هیچ خیری نیست!

فرمودند: خیر تمامش در آن موقع است. و سه بار این را تکرار کردند و منظورشان نزدیک شدن به فرج بود.

الغيبة للنعماني، ص160

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ الْكُلَيْنِيُّ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عِدَّةٍ مِنْ رِجَالِهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ‏ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ الْوَشَّاءِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ عَنْ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

كَيْفَ أَنْتَ إِذَا وَقَعَتِ الْبَطْشَة بَيْنَ الْمَسْجِدَيْنِ فَيَأْرِزُ الْعِلْمُ فِيهَا كَمَا تَأْرِزُ الْحَيَّةُ فِي جُحْرِهَا وَ اخْتَلَفَتِ الشِّيعَةُ بَيْنَهُمْ وَ سَمَّى بَعْضُهُمْ بَعْضاً كَذَّابِينَ وَ يَتْفُلُ بَعْضُهُمْ فِي وُجُوهِ بَعْضٍ فَقُلْتُ مَا عِنْدَ ذَلِكَ مِنْ خَيْرٍ قَالَ الْخَيْرُ كُلُّهُ عِنْدَ ذَلِكَ يَقُولُهُ ثَلَاثاً يُرِيدُ قُرْبَ الْفَرَجِ

ب. نعمانی در صفحه قبل این حدیث را با سند دیگری (مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ بِإِسْنَادِهِ يَرْفَعُهُ إِلَى أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ) روایت کرده و در آن به جای کلمه «البطشة»، «السَّبْطَةُ» ثبت شده است که ظاهرا به معنای سیطره یافتن سکوتی است که ناشی از ترس یا تفرقه باشد.

الغيبة للنعماني، ص159

ج. همچنین قبل از آن حدیث دیگری هم بدین صورت باز از ابان ابن تغلب از امام صادق ع روایت شده است که فرمودند:

بر مردم زمانی خواهد آمد که در آن «سبطة»ای [سکوتی ناشی از ترس یا تفرقه] حکمفرما شود که علم خود را جمع کند چنانکه مار خود را در سوراخش جمع می‌کند. در این حال و هوا هستند که بناگاه ستاره‌ای* بر آنان طلوع کند.

گفتم: «سبطة» چیست؟

فرمودند: «فترت» [= فاصله بین دو زمان که افراد دچار بلاتکلیفی‌اند].

گفتم: در این فاصله ما چه کنیم؟

فرمودند: ‌بر آن وضعیتی که هستید بمانید تا خداوند ستاره‌تان را طلوع دهد.

* پی‌نوشت: «نجم» (= ستاره) در احادیث غالبا برای اشاره به امام معصوم ع به کار می‌رود.

الغيبة للنعماني، ص159

مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ بِإِسْنَادِهِ يَرْفَعُهُ إِلَى‏ أَبَانِ بْنِ تَغْلِبَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع أَنَّهُ قَالَ:

يَأْتِي عَلَى النَّاسِ زَمَانٌ يُصِيبُهُمْ فِيهَا سَبْطَةٌ يَأْرِزُ الْعِلْمُ فِيهَا كَمَا تَأْرِزُ الْحَيَّةُ فِي جُحْرِهَا فَبَيْنَمَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ طَلَعَ عَلَيْهِمْ نَجْمٌ.

قُلْتُ: فَمَا السَّبْطَةُ؟

قَال:َ الْفَتْرَةُ.

قُلْتُ: فَكَيْفَ نَصْنَعُ فِيمَا بَيْنَ ذَلِكَ؟

فَقَالَ: كُونُوا عَلَى مَا أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يُطْلِعَ اللَّهُ لَكُمْ نَجْمَكُمْ.

۳) روایت شده که امیرالمومنین ع در خطبه‌ای فرمودند:

گاه شخصی که بر زیر و بم اوضاع و تحولات زمانه احاطه دارد شیوه و تدبیر لازم برای خروج از مشکل را می‌بیند اما در برابرش مانعی از امر و نهی خداوند هست، پس در حالی که آن شیوه به‌وضوح در برابر دیدگانش بوده و بر انجامش توانا بوده، آن را رها می‌کند، ولی کسی که در دین هیچ تنگنایی برای خود قبول ندارد فرصت را مغتنم می‌شمرد!

نهج البلاغة، خطبه41

و من خطبة ‌له علیه‌السلام:

... قَدْ يَرَى الْحُوَّلُ الْقُلَّبُ‏ وَجْهَ الْحِيلَةِ وَ دُونَهَا مَانِعٌ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ وَ نَهْيِهِ فَيَدَعُهَا رَأْيَ عَيْنٍ بَعْدَ الْقُدْرَةِ عَلَيْهَا وَ يَنْتَهِزُ فُرْصَتَهَا مَنْ لَا حَرِيجَةَ لَهُ فِي الدِّين‏.

۱) «وَإِذَا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ»

درباره اینکه مقصود از این تعبیرات چیست، عموم مفسران توضیحاتی داده‌اند که به تعبیر علامه طباطبایی خلاصه‌اش شدت عمل به خرج دادن به سبک جباران و در حقیقت خارج شدن از حد اعتدال در هنگام خشم و غضب است (الميزان، ج‏15، ص301۱). مثلا:

الف. مرحوم قمی: بر اساس غضب و بدون اینکه طرف مقابل استحقاقش را داشته باشد دست به قتل می‌زنید (تفسير القمي، ج‏2، ص123۲).

ب. مرحوم طبرسی: بطش، چیزی را محکم با دست گرفتن است؛ ‌و می‌خواهد بفرماید که وقتی کسی را به چنگ می‌آورید در مقام عقوبت کردن چنان عقوبت می‌کنید که فردی جبار که براحتی دست به گناهان کبیره می‌زند چنان رفتاری می‌کند، و گفته شده: معنای جبار، کشتن بناحق در هنگام غضبناکی است (مجمع البيان، ج‏7، ص310۳).

ج. فیض کاشانی: هنگای که شلاق یا شمشیر به دست می‌گیرید همچون افرادی سلطه‌گر غضبناکی عمل می‌کنید که نه ذره‌ای رافت در وجودشان هست و نه قصد تادیب دارند و نه به عاقبت امر نگاه می‌کنند (تفسير الصافي، ج‏4، ص45۴).

نکته تخصصی اخلاقی- اجتماعی

بسیاری از انسانها و حتی جوامع هستند که نظم امور در آنان به‌حدی جاری است که در شرایط عادی، بیننده آنها را افراد یا جوامعی اخلاق‌مدار می‌پندارد. اما به قول امیرالمومنین ع «فِي تَقَلُّبِ الْأَحْوَالِ علم جَوَاهِر الرِّجَالِ وَ الْأَيَّامُ تُوضِحُ لَكَ السَّرَائِرَ الْكَامِنَة: در دگرگونی احوال است که جوهره انسانها آشکار می‌گردد و روزگار امور پنهان شده درونی را برایت آشکار می‌سازد» (الكافي، ج‏8، ص23).

شاید نمونه بارز آن چیزی است که در جوامع غربی، و به طور خاص، در جنگی که این ایام آمریکا علیه ما راه انداخته به وضوح عیان است: در حالت عادی شعارهای حقوق بشر آنان گوش عالمیان را کر کرده است، اما وقتی غضب می‌گیرند و دست به حمله می‌برند دیگر هیچ حد و مرزی برای خود به رسمیت نمی‌شناسند و دست به هر جنایتی می‌زنند. انسان عاقل کسی است که در شرایط عادی بتواند فریب ظاهرسازی این جوامع را نخورد، هرچند خداوند بقدری مهربان است که برای این گونه جوامع موقعیتی پدید می‌آورد که کسانی هم که بسادگی فریب آنها را می‌خوردند به خود بیایند.

تأملی با خود و خودی‌ها

در اینکه دفاع مقتدرانه در برابر متجاوز حق طبیعی هر ملتی است، و باید بینی متجاوز را به خاک مالید بحثی نیست. اما گاه زمزمه‌هایی مشاهده می‌شود که گویی در مقام دفاع از خویش حق داریم دست به هر کاری بزنیم. این در حالی است که هم در تعالیم قرآنی، و از آن واضح‌تر در سیره اهل بیت ع، این گونه نبوده که در برابر دشمن، هرمقدار هم که آن دشمن غدار و نیرنگ‌باز باشد، و دست به هر جنایتی زده باشد، خود را مجاز به هر اقدامی ببینند. در جنگ صفین لشکر معاویه آب را بر لشکر امیرالمومنین ع بست؛ ولی وقتی حضرت بر آب مسلط شد اجازه نداد که دشمن را از آب محروم کنند.۵ واضح است که در جنگ، نابود کردن تاسیساتی که پشتیبان صنایع نظامی دشمن است اشکالی ندارد، اما اگر دشمن تاسیسات مورد نیاز زندگی عمومی مردم ما را هدف قرار داد، آیا ما مجاز هستیم چنین تاسیساتی در کشورهای مسلمان‌نشین را هدف قرار دهیم؟ حتی گاه شنیده می‌شود که برخی پیشنهاداتی می‌دهند در چنین شرایطی آب‌شیرین‌کن‌های کشورهای عربی را هدف قرار دهیم و ... . بله، از کسی مثل ترامپ انتظاری جز این نیست که بخاطر این جباریتی که دارد ما را به برگشت به عصر حجر تهدید کند و حتی دست به اقداماتی از این سنخ بزند، اما ما چطور؟!

یادمان باشد: این که «چون به خشم دست ‌گشایند، هیچ حدودی را رعایت نکنند و جبارانه انتقام بگیرند» (شعراء/۱۳۰)، وصف کافرمآبانی است که با عذاب الهی نابود می‌شوند (شعراء/۱۳۹)، کسانی است که به تعبیر امیرمومنان «هیچ محدودیتی در دین برای خود قبول ندارند»، وگرنه کسی که تقوا دارد ولو چنین راه‌حلهایی را بلد باشد و توان انجامش را داشته باشد آن تقوا به وی چنین اجازه‌ای نمی‌دهد (حدیث۳).

و باز یادمان باشد: ما اگر با منطق مادی بخواهیم بجنگیم محکوم به شکستیم، تنها زمانی در برابر چنین دشمنانی که تفوق مادی آنان بر ما قابل انکار نیست می‌توانیم امید به پیروز داشته باشیم که نصرت الهی شامل حالمان شود، و کسی که انتظار دریافت نصرت الهی دارد ولی تقوای الهی را رعایت نمی‌کند آیا مصداق همان زیانکارترین‌هایی نیست که تلاش‌هایشان در دنیا بر باد است ولی خود گمان می‌کنند بهترین کارها را می‌کنند (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرينَ أَعْمالا؛ الَّذينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا؛ کهف/۱۰۳-۱۰۴).

مطلب زیر در تاریخ ۲۹/۱/۱۴۰۵ (و بعد از اینکه از آیه ۱۲۶ تا آیه فوق مرور شد) اضافه شد:

۲) «أَ تَبْنُونَ بِكُلِّ ريعٍ آيَةً تَعْبَثُونَ؛ وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ؛ وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارينَ»

در سه آیه‌ای که گذشت، سه ویژگی در قوم عاد مطرح شد که بخاطر آنها مذمت شدند:

آیا به هر مکان مرتفعی نشانی بنا می‌کنید که کاری عبث کنید؟!

و سازه‌هایی استوار برمی‌سازید گویی که جاودانه می‌مانید؟!

و چون به خشم دست ‌گشایید، جبارانه انتقام می‌گیرید!

یک نگاه جمعی به این سه امر نشان می‌دهد:

الف. اینها در هر دو جنبه شهوت و غضب اهل اسراف و زیاده‌روی و خارج از حدود اعتدال و عبودیتند (الميزان، ج‏15، ص301۶).

ب. ساختن ساختمانهای بلندبالا دلالت بر علوطلبی آنها دارد و برگرفتن «مصانع» آنچنانی را به خاطر حب جاودانگی انجام دادند و جباریت آنها دلالت بر این دارد که می‌خواهند در علوطلبی هم تک باشند، پس حاصل به این برمی گردد که آنها علوطلبی و بقای در علو و تفرد در علو را دوست دارند و اینها صفات خداوند است که برای عبد از آن جهت که عبد است ممتنع است، پس این نشان می‌دهد که حب دنیا چنان بر آنان مستولی شده است که در آن غرق گشته و از حد عبودیت خارج شده و ادعای ربوبیت دارند، و همه اینها ریشه در حب دنیا دارد که بنیان هر خطیئه‌ و مدخل هرگونه کفر و معصیتی است (مفاتيح الغيب، ج‏24، ص523۷).

كارهاى ستمگران، يا براى مطرح كردن خود است «آيَةً» يا براى بقاى خود «تَخْلُدُونَ» يا استثمار و استعمار مردم است. «جَبَّارِينَ» (تفسير نور، ج‏6، ص349).

ب.

***

آیه بعدی «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ» است که این تعبیر ۸ بار در این سوره تکرار شده است. حضرات نوح و هود و صالح هرکدام دوبار این جمله را گفته‌اند (به ترتیب در آیات ۱۰۸ و ۱۱۰ و ۱۳۱ و ۱۴۴ و ۱۵۰) و حضرات لوط و شعیب یکبار (آیات ۱۶۳ و ۱۷۹). از آنجا که هم آیه بعد از آیه محل بحث، و هم آیه ۱۲۶ این سوره سخن حضرت هود است و دو آیه قبل از آیه ۱۳۰ هم ارتباط وثیقی با آن دارند بحث را از آیه ۱۲۶ که شبیه آیه ۱۳۱ است پی می‌گیریم و سپس ان‌شاءالله تا آیه ۱۳۶ ادامه خواهیم داد.

***


  1. . فالمعنى: و إذا أظهرتم شدة في العمل و بأسا بالغتم في ذلك كما يبالغ الجبابرة في الشدة.
    و محصل الآيات الثلاث أنكم مسرفون في جانبي الشهوة و الغضب متعدون حد الاعتدال خارجون عن طور العبودية
    ↩
  2. . و قوله: وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ قال: تقتلون بالغضب من غير استحقاق‏↩
  3. . «وَ إِذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ» البطش الأخذ باليد أي إذا بطشتم بأحد تريدون إنزال عقوبة به عاقبتموه عقوبة من يريد التجبر بارتكاب العظائم كما قال إن تريد إلا أن تكون جبارا في الأرض و قيل معناه و إذا عاقبتم قتلتم فمعنى الجبار القتال على الغضب بغير حق↩
  4. . وَ إِذا بَطَشْتُمْ بسوط او سيف بَطَشْتُمْ جَبَّارِينَ متسلّطين غاشمين بلا رأفة و لا قصد تأديب و لا نظر في العاقبة.↩
  5. . چه‌بسا هین مبنا بود که موجب می‌شد رهبر شهید انقلاب فتوا به حرمت سلاح اتمی بدهد، زیرا این سلاح در صورتی می‌تواند یک بازدارندگی نهایی ایجاد کند که اگر دشمن از این سلاح علیه ما استفاده کرد ما هم از آن علیه او استفاد کنیم، اما حتی در این صورت آیا ما به چنین کاری مجازیم؟↩
  6. . و محصل الآيات الثلاث أنكم مسرفون في جانبي الشهوة و الغضب متعدون حد الاعتدال خارجون عن طور العبودية↩
  7. . و حاصل الأمر في هذه الأمور الثلاثة أن اتخاذ الأبنية العالية، يدل على حب العلو، و اتخاذ المصانع يدل على حب البقاء، و الجبارية تدل على حب التفرد بالعلو، فيرجع الحاصل إلى أنهم أحبوا العلو و بقاء العلو و التفرد بالعلو و هذه صفات الإلهية، و هي ممتنعة الحصول للعبد، فدل ذلك على أن حب الدنيا قد استولى عليهم بحيث استغرقوا فيه و خرجوا عن حد العبودية و حاموا حول ادعاء الربوبية، و كل ذلك ينبه على أن حب الدنيا رأس كل خطيئة و عنوان كل كفر و معصية.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر