سوره الشعراء - آیه 13

۱۲۲۷) سوره شعراء (۲۶) آیه ۱۳ وَ یَضٖیقُ صَدْرٖى وَ لٰا یَنْطَلِقُ لِسٰانٖی فَاَرْسِلْ اِلیٰ هٰارُونَ ۲۱ محرم ۱۴۴۸
۱۴۰۵/۰۴/۱۵

و سینه‌ام تنگی می‌کند و زبانم رها نمی‌شود پس به سوی هارون بفرست؛

يَضِيقُ ... يَنطَلِقُ/ يَضِيقَ ... يَنطَلِقَ / يَضِيقَ ... يَنطَلِقُ

در اغلب قراءات این دو فعل را به صورت مرفوع قرائت کرده‌اند که در این صورت عطف به «أخاف» می‌شود ویا اینکه جمله مستأنفه است؛

اما در برخی قراءات عشر (یعقوب) و اربعه عشر (اعمش به روایت زائده) و برخی قراءات غیرمشهور (طلحة و عيسى و زيد بن علي و أبو حيوة و مطوعي و ابن ابی ‌لیلی و ابن مقسم، و روایتی از اعرج) هردو را به صورت منصوب (عطف به «یکذبون») قرائت شده است؛ یعنی «می‌ترسم از اینکه مرا تکذیب کنند و سینه‌ام تنگی کند و زبانم رها نشود»

البته در روایت معروف از حمید بن قیس اعرج، کلمه اول یعنی «يضيقَ» منصوب، و کلمه دوم یعنی «لا يَنْطلقُ» مرفوع قرائت شده است، یعنی اولی عطف بر «یکذبون» و دومی عطف بر «أخاف»؛ ‌یعنی «می‌ترسم از اینکه مرا تکذیب کنند و سینه‌ام تنگی کند؛ و همچنین زبانم رها نمی‌شود».

مجمع البيان، ج‏7، ص290۱؛ معجم القراءات، ج۶، ص۴۰۴۲؛ المغنی فی القراءات، ص۱۳۷۳۳؛ جامع القراءات للروذباري، ج3، ص۹۰۴


  1. . القراءة: قرأ يعقوب و يضيق و لا ينطلق بالنصب فيهما و الباقون بالرفع
    الحجة: من قرأ «يَضِيقُ» «وَ لا يَنْطَلِقُ» بالرفع عطف على «أَخافُ» و من قرأ بالنصب عطف على «أَنْ يُكَذِّبُونِ» أي أخاف أن يكذبون و أن يضيق صدري و لا ينطلق لساني
    ↩
  2. . قرأ الجمهور «ويضيقُ ... ولا ينطلقُ» بالرفع في الفعلين عطفاً على «أخاف» في الآية السابقة، أو على الاستئناف، أي: وأنا يضيق صدري...
    وعند الزجاج الرفع أكثر في القراءة، وهي الأرجح عند أبي حاتم.
    وقرأ الأعرج وطلحة وعيسى وزيد بن علي وأبو حيوة وزائدة عن الأعمش ويعقوب والمطوعي «ويضيقَ... ولا يَنْطَلِقَ» بالنصب فيهما عطفاً على «أن يكذبون» في الآية السابقة.
    . وحكى أبو عمرو الداني عن الأعرج أنه قرأ بنصب «ويضيقَ»، ورفع «ولا ينطلقُ».
    ↩
  3. . القراءة المعروفة : ﴿ يَضِيقُ صَدْرِى وَلَا يَنطَلِقُ ﴾ برفع القافِ فيهما
    طلحة، ويعقوب، والأعمش، وابن أبي ليلى، وابنُ مِقسَم: بالنَّصبِ فيهما.
    حميد الأعرج: «ويضيقَ» بنصب القافِ، «ولا يَنْطلقُ» برفع القافِ.
    ↩
  4. . «وَ يَضِيقَ صَدْري وَ لا يَنْطَلَقَ لِساني‏» بنصب القاف فیهما، طلحة، و یعقوب، وافق حمید بن قیس فی «يَضِيقَ» فقط.↩

يَضيقُ

قبلا بیان شد که ماده «ضیق» به معنای تنگنا و نقطه مقابل «سِعَه» و گشایش است. این کلمه به همین مناسبت در مورد فقر، بخل، غم و مانند اینها به کار می‌رود، چنانکه «وَ ضاقَ بِهِمْ ذَرْعاً» (هود/۷۷) به معنای این است که به خاطر [حضور] آنان احساس عجز کرد، ویا «وَ لا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ»‏ (نحل/۱۲۷) اشاره به اندوهی است که گریبانگیر او شده بود.

مصدر این ماده هم به صورت «ضَيق» و هم به صورت «ضِيق‏» آمده است. در تفاوت این دو گفته‌اند که«ضَيق» در مورد سینه و مکان به کار می‌رود اما «ضِيق‏» در مورد بخل و تنگدستی. برخی هم تفاوت آنها را تفاوت مصدر و اسم دانسته‌اند.

وقتی این ماده به باب تفعیل می‌رود متعدی می‌شود و به معنای «در مضیقه و تنگنا قرار دادن» است: «وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَيِّقُوا عَلَيْهِنَّ» (طلاق/۶)

جلسه ۸۶۴ https://yekaye.ir/hood-11-77/

صَدْري

لا يَنْطَلِقُ

قبلا بیان شد که درباره محور معنایی ماده «طلق»، عموم اهل لغت یک نحوه رها شدن، به‌ویژه در جایی که قید و بند ویا مانعی در کار باشد، مد نظر قرار داده‌اند:

ابن فارس بر این باور است که اصل این ماده بر یک نحوه تخلیه [خالی کردن] و رها کردن دلالت دارد و همه فروع این ماده به همین معنا برمی‌گردد، چنانکه «طَلق» به معنای شیء‌حلال را هم از این بابت چنین گفته‌اند که گویی از هر خطری خالی شده و در موردش جای هیچ هشداری نیست و «طَلْق‏ الوَجه» به معنای گشاده‌رویی نقطه مقابل «باسر» است که کسی است که خود را گرفته و اصلا خوش‌رویی در او یافت نمی‌شود و یا وقتی با «بد» به کار می‌رود به معنای گشاده‌دستی و بخشنده بودن است، که گویی خیرات دائما از دست وی رها و پخش می‌شوند و شتر «طالق» به شتری گویند که در علفزار برای چریدن رها شده و به حال خودش گذاشته شده باشد وحتی برای شیر دوشیدن هم سراغش نروند و تعبیر «طِلَقْ‏ اللسان» برای شخصی به کار می‌رود که زبانش قید و بندی ندارد.

راغب اصل معنای آن را تخلیه [=رها کردن] از قید و بندها می‌داند چنانکه در تعبیر «أَطْلَقْتُ‏ البعيرَ من عقاله» (شتر از عقالی که به پایش بسته بودند آزاد شد» ظهور واضحی در این معنا دارد و کاربردش در خصوص طلاق دادن زن را هم از این باب دانسته که گویی با این کار زن قید و حباله نکاح آزاد می‌شود.

عسکری اصل این ماده را به معنای سهولت و انحلال دانسته و توضیح داده که این ماده در مواردی به کار می‌رود که چیزی از حبس یا از قید و بندهایی که بر آن نهاده شده رها شود وهرجایی می‌خواهد برود یا چیزی را بعد از حرام بودنش حلال کنند؛ وی کاربرد این را در خصوص طلاق زن آن را رهایی و خلاص شدن، نه از قید نکاح، بلکه از مساله باردار شدن می‌داند.

مرحوم مصطفوی هم اصل واحد در این ماده را رفع حصر می‌داند خواه این حصر طیعی بشد یا ناشی از یک قیدی ثانوی باشد و یا ناشی از یک تعهد باشد، و برای این سه مورد به ترتیب آیات «وَ لا يَنْطَلِقُ لِسانِي»‏ (شعراء/۱۳) و «إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ»‏ (فتح/۱۵) و «وَ إِذا طَلَّقْتُمُ النِّساءَ فَبَلَغْنَ أَجَلَهُنَّ» (بقره/۲۳۱ و ۲۳۲) را به عنوان شاهد مثال می‌آورد.

حسن جبل هم معنای محوری این ماده را «رهایی همراه با رانده‌شدن چیزی که در یک حوزه (یا داخل چیزی) زندانی شده بود از آن حوزه، با یک نیروی، در حالی که آن را دور می‌کند یا بسط می‌دهد» معرفی کرده است. ...

وقتی این ماده به باب انفعال می‌رود دلالت بر قبول رهایی و در واقع برداشته شدن حصر وقید می‌کند و حکایت دارد که حرکت و عمل بدون مانع است، از این رو برای حرکت یا کاری که مانع از پیش رویش برداشته شده به کار می‌رود: «وَ انْطَلَقَ الْمَلَأُ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَ اصْبِرُوا عَلى‏ آلِهَتِكُمْ» (ص/6)، «إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ» (فتح/۱۵)، «انْطَلِقُوا إِلى‏ ما كُنْتُمْ بِهِ تُكَذِّبُونَ؛ انْطَلِقُوا إِلى‏ ظِلٍّ ذي ثَلاثِ شُعَبٍ» (مرسلات/۲۹-30)، «فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا رَكِبا فِي السَّفينَةِ … فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا لَقِيا غُلاماً … فَانْطَلَقا حَتَّى إِذا أَتَيا أَهْلَ قَرْيَةٍ … (کهف/۷۱ و ۷۴ و77)، «فَانْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ» (قلم/23)؛ راغب بر این باور است که وقتی در ابن باب می‌رود به معنای رفتنی است که با رویگردانی از چیزی همراه است.

جلسه ۱۱۷۶ https://yekaye.ir/at-talaq-65-01-2/

فَأَرْسِلْ

قبلا بیان شد که ماده «رسل» در اصل به معنای برانگیختن و امتداد یافتن است، برانگیختی که با نرمی و مدارا همراه باشد، چنانکه برای شتری که رام است و براحتی می‌توان او را به حرکت واداشت تعبیر «ناقة رَسْلَةٌ» به کار می‌برند. برخی بر این باورند که اساساً این ماده در اصل به معنای نافذ دانستن (انفاذ) و برانگیختنی است که کار و ماموریتی را بر دوش آنکه برانگیخته می‌شود می‌گذارد، و لذا همراه با نوعی حرکت و سیر (ولو سیر معنوی) همراه است.

در فارسی ما تعبیر «فرستادن» را به کار می‌بریم اما ظاهرا تفاوت اندکی بین این دو هست؛ شبیه تفاوتی که اهل لغت بین «برانگیختن» (بعث) با «ارسال» مطرح کرده‌اند که: در ارسال، حتما شخص ارسال شده، کار و ماموریتی را برای ارسال کننده انجام می‌دهد در حالی که در بعث [و همین طور در «فرستادن» فارسی] لزوما چنین چیزی مد نظر نیست چنانکه مثلا برای فرستادن بچه به مدرسه تعبیر «بَعَثتُهُ»» به کار می‌رود، نه «أرسَلتُهُ».

پس، کلمه «رسول» به معنای کسی است که برای انجام کاری فرستاده می‌شود. این کلمه‌ای است که برای مذکر و مونث، مفرد و تثنیه و جمع به کار می‌رود، چنانکه در قرآن کریم گاه برای اشاره به دو پیامبر از تعبیر «رسول» استفاده شده است: «فَقُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمين‏» (شعراء/16) و البته استعمال آن به صورت مثتی (فَقُولا إِنَّا رَسُولا رَبِّكَ، طه/47) و یا جمع (يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُل‏؛ مائده/109) هم رایج است.

کلمه «ارسال: فرستادن» نقطه مقابل «امساک: نگهداشتن» است (ما يَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَةٍ فَلا مُمْسِكَ لَها وَ ما يُمْسِكْ فَلا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ‏؛ فاطر/۲) و در قرآن کریم کلمه «رسول» را فقط در مورد پیامبران (انسانها) به کار نبرده است بلکه در مورد فرشتگان هم استفاده شده (إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ، تكوير/۱۹؛ وَ لَمَّا جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالْبُشْرى‏، عنكبوت/۳۱) و تعبیر ارسال (فرستادن) ‌را علاوه بر اینها، نه‌تنها در مورد باد و باران و … (مثلا: و أَرْسَلْنَا الرِّياحَ لَواقِحَ؛ حجر/۲۲)، بلکه حتی در مورد شیاطین هم به کار برده است (أَ لَمْ تَرَ أَنَّا أَرْسَلْنَا الشَّياطِينَ عَلَى الْكافِرِينَ تَؤُزُّهُمْ أَزًّا؛ مريم/۸۳).

جلسه ۵۲۹ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-40/

حدیث شماره ۲ ذیل آیه درباره ضیق صدری که برای شخص پیامبر اکرم ص رخ داده بود که به این آیه هم می‌تواند مرتبط باشد و در این زمینه احادیث فراوانی ذیل آیات «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا ...» (هود/12) و «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ» (حجر/97) و « كِتابٌ أُنْزِلَ إِلَيْكَ فَلا يَكُنْ في‏ صَدْرِكَ حَرَجٌ مِنْهُ لِتُنْذِرَ بِهِ وَ ذِكْرى‏ لِلْمُؤْمِنين‏» (اعراف/۲) و « أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَك‏» (انشراح/۱) وارد شده است که ان شاء‌الله ذیل آیات مذکور تقدیم خواهد شد.

اما احادیث دیگر:

۱) الف. سلیم بن قیس حکایت کرده که در زمان خلافت عثمان حضرت علی ع را در مسجدالنبی دیدم و گفتگویی که بین حضرت و برخی از حاضران رخ می‌دهد را نقل می‌کند تا بدینجا که ایشان فرمودند:

«... پس پیامبر ص مرا در غدیر خم بر [جانشینی خود] نصب کردند، سپس خطبه خواندند و فرمودند:

ای مردم! خداوند رسالتی را برعهده من قرار داده که سینه‌ام از آن تنگ آمد و گمان کردم مردم مرا تکذیب خواهند کرد؛ پس به من وعده داد که یا آن را حتماً ابلاغ می‌کنم، یا مرا عذاب خواهد کرد!...»

كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏2، ص644؛ كمال الدين، ج‏1، ص276؛ الإحتجاج، ج‏1، ص147؛ التحصين لأسرار ما زاد من كتاب اليقين، ص633

أَبَانٌ عَنْ سُلَيْمٍ قَالَ رَأَيْتُ عَلِيّاً ع فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اللَّهِ ص فِي خِلَافَةِ عُثْمَان‏ ... فقال ع: ...

... فَنَصَبَنِي لِلنَّاسِ بِغَدِيرِ خُمٍّ ثُمَّ خَطَبَ وَ قَالَ:

آیها النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ أَرْسَلَنِي بِرِسَالَةٍ ضَاقَ بِهَا صَدْرِي وَ ظَنَنْتُ أَنَّ النَّاسَ تُكَذِّبُنِي فَأَوْعَدَنِي لَأُبَلِّغَنَّهَا أَوْ لَيُعَذِّبَنِّي.‏

ب. سلیم این سخن امیرالمومنین را در حین جنگ صفین و خطاب به نمایندگان معاویه نیز روایت کرده است.

كتاب سليم بن قيس الهلالي، ج‏2، ص۷۵۸۱

و نعمانی در کتاب خویش هردو مطلب را یکجا از سلیم نقل کرده است: الغيبة للنعماني، ص69۲.

۲) الف. امام باقر علیه‌السلام هفتاد هزار حدیث برای من نقل کرد؛ حدیث‌هایی که من هرگز آن‌ها را برای هیچ‌کس نقل نکرده‌ام و هرگز هم نقل نخواهم کرد. به ایشان علیه‌السلام عرض کردم: فدایت شوم، تو مرا با بار سنگینی روبه‌رو کرده‌ای؛ زیرا آنچه از سرّ شما برای من بازگو کرده‌ای چنان است که من آن را برای هیچ‌کس نقل نمی‌کنم، و گاهی در سینه‌ام غلیان می‌کند تا آنجا که چیزی شبیه جنون مرا فرا می‌گیرد!

فرمود: «ای جابر! هرگاه چنین شد، به گورستان برو، گودالی بکن، سرت را در آن فرو ببر و سپس بگو: محمد بن علی این و آن را برای من حدیث کرد.»

رجال الكشي، ص194؛ الإختصاص، ص66۳

جِبْرِيلُ بْنُ أَحْمَدَ، حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَى، عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ، عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ الْمُفَضَّلِ بْنِ صَالِحٍ، عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ الْجُعْفِيِّ، قَالَ:

حَدَّثَنِي أَبُو جَعْفَرٍ (ع) بِسَبْعِينَ أَلْفَ حَدِيثٍ لَمْ أُحَدِّثْ بِهَا أَحَداً قَطُّ وَ لَا أُحَدِّثْ بِهَا أَحَداً أَبَداً، قَالَ جَابِرٌ: فَقُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ (ع) جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّكَ قَدْ حَمَلْتَنِي وِقْراً عَظِيماً بِمَا حَدَّثْتَنِي بِهِ مِنْ سِرِّكُمُ الَّذِي لَا أُحَدِّثُ بِهِ أَحَداً، فَرُبَّمَا جَاشَ فِي صَدْرِي حَتَّى يَأْخُذَنِي مِنْهُ شِبْهُ الْجُنُونِ!

قَالَ يَا جَابِرُ فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ فَاخْرُجْ إِلَى الْجَبَّانِ فَاحْفِرْ حَفِيرَةً وَ دَلِّ رَأْسَكَ فِيهَا ثُمَّ قُلْ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ بِكَذَا وَ كَذَا.

ب. مرحوم کلینی با سند خود از فردی ناشناس این روایت جابر را این گونه نقل کرده که وی گفته است امام باقر هفتاد [نه هفتاد هزار] حدیث برایم نقل کرد که به کسی نگفته و نمی‌گویم و بعد از رحلت امام باقر ع سراغ امام صادق ع می‌رود و گلایه فوق را بیان بیان می‌کند و ایشان این توصیه را به وی کرده است و در پایانش هم آمده:

سپس آن گودال را بپوشان، که زمین آن را از تو پنهان می‌کند.

جابر گفت: این کار را انجام دادم و آنچه را احساس می‌کردم، از من برطرف شد.

الكافي، ج‏8، ص157

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِي حَمَّادٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَمَّنْ حَدَّثَهُ عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ قَالَ:

حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع سَبْعِينَ حَدِيثاً لَمْ أُحَدِّثْ بِهَا أَحَداً قَطُّ وَ لَا أُحَدِّثُ بِهَا أَحَداً أَبَداً. فَلَمَّا مَضَى مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ ع ثَقُلَتْ عَلَى عُنُقِي وَ ضَاقَ بِهَا صَدْرِي فَأَتَيْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ أَبَاكَ حَدَّثَنِي سَبْعِينَ حَدِيثاً لَمْ يَخْرُجْ مِنِّي شَيْ‏ءٌ مِنْهَا وَ لَا يَخْرُجُ شَيْ‏ءٌ مِنْهَا إِلَى أَحَدٍ وَ أَمَرَنِي بِسَتْرِهَا وَ قَدْ ثَقُلَتْ عَلَى عُنُقِي وَ ضَاقَ بِهَا صَدْرِي فَمَا تَأْمُرُنِي؟

فَقَالَ: يَا جَابِرُ إِذَا ضَاقَ بِكَ مِنْ ذَلِكَ شَيْ‏ءٌ فَاخْرُجْ إِلَى الْجَبَّانَةِ وَ احْتَفِرْ حَفِيرَةً ثُمَّ دَلِّ رَأْسَكَ فِيهَا وَ قُلْ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ بِكَذَا وَ كَذَا ثُمَّ طُمَّهُ فَإِنَّ الْأَرْضَ تَسْتُرُ عَلَيْكَ.

قَالَ جَابِرٌ: فَفَعَلْتُ ذَلِكَ فَخَفَّ عَنِّي مَا كُنْتُ أَجِدُهُ.

- عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ مِثْلَهُ.

در عین حال که ممکن است این توصیه را هردو امام به وی کرده باشند اما در خصوص عدد احادیث سرّگونه ظاهرا نقل اول (عدد هفتاد هزار) درست است و احتمالا کلمه هزار در نسخه‌های روایت دوم از قلم افتاده است؛‌ خصوصا که:

ج. نقل‌ دیگری از جابر داریم که به همین ابی جمیله گفته است:

پنجاه هزار حدیث برایم روایت کرده‌اند که به احدی نگفته‌ام.

رجال الكشي، ص194

عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ، قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ، عَنْ يَعْقُوبَ بْنِ يَزِيدَ، عَنْ عَمْرِو بْنِ عُثْمَانَ، عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ، عَنْ جَابِرٍ، قَالَ:

رَوَيْتُ خَمْسِين‏أَلْفَ حَدِيثٍ مَا سَمِعَهُ أَحَدٌ مِنِّي.

۳) از مفضّل بن عمر روایت شده است که من، اسحاق بن عمار، داود بن کثیر رِقّی، داود بن أَحْیَل، سیف تمّار، معلّى بن خنیس و حُمران بن أَعین نزد امام صادق علیه‌السلام بودیم که مردی به نام اسماعیل بن قیس موصلی وارد شد. ما در حال گفتگو بودیم و امام صادق علیه‌السلام در حال سجده بود. چون سر از سجده برداشت، به او نگاه کرد و فرمودند: «این اندوه و نفس‌زدن چیست؟»

عرض کرد: ای سرورم، فدایت شوم، به حق تو سوگند توانم به پایان رسیده و سینه‌ام تنگ آمده است.

فرمودند: «چرا از نماز حوائج غافلی؟»

عرض کرد: فدایت شوم، آن را چگونه بخوانم؟

فرمودند: «وقتی روز پنج‌شنبه شد، پس از بالا آمدن روز [= آفتاب]، غسل کن، به جای نماز خود برو و چهار رکعت نماز بخوان؛ در هر رکعت، سوره حمد و سوره قدر را ده بار بخوان.

پس هنگامی که سلام دادی، صد مرتبه بگو: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»

سپس دست‌هایت را به سوی آسمان بلند کن و ده بار بگو: «يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ»

آنگاه تسبیح را حرکت بده و بگو: «يَا رَبِّ يَا رَبِّ» تا نفس قطع شود.

سپس دو کف دستت را بگشا و آن‌ها را برابر صورتت بالا ببر و ده بار بگو: «يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ» و بگو:

يَا أَفْضَلَ مَنْ رُجِيَ وَ يَا خَيْرَ مَنْ دُعِيَ وَ يَا أَجْوَدَ مَنْ سَمَحَ وَ أَكْرَمَ مَنْ سُئِلَ يَا مَنْ لَا يَعْزُبُ عَلَيْهِ مَا يَفْعَلُهُ يَا مَنْ حَيْثُ مَا دُعِيَ أَجَابَ أَسْأَلُكَ بِمُوجِبَاتِ رَحْمَتِكَ وَ عَزَائِمِ مَغْفِرَتِكَ وَ أَسْأَلُكَ بِأَسْمَائِكَ الْعِظَامِ وَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ عَظِيمٌ وَ أَسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَ بِفَضْلِكَ الْعَظِيمِ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الْعَظِيمِ دَيَّانِ الدِّينِ مُحْيِي الْعِظَامِ وَ هِيَ رَمِيمٌ وَ أَسْأَلُكَ بِأَنَّكَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَقْضِيَ حَاجَتِي وَ تُيَسِّرَ لِي مِنْ أَمْرِي فَلَا تُعَسِّرَ عَلَيَّ وَ تُسَهِّلَ لِي مَطْلَبَ رِزْقِي مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ يَا قَاضِيَ الْحَاجَاتِ يَا قَدِيراً عَلَى مَا لَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ غَيْرُكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ.

ترجمه: ای بهترین کسی که به او امید بسته می‌شود، و ای بهترین کسی که او را می‌خوانند، و ای بخشنده‌ترین کسی که از او درخواست می‌شود، و ای کریم‌ترین کسی که از او سؤال می‌شود؛ ای آن‌که آنچه را انجام می‌دهد از او پنهان نیست؛ ای آن‌که هرجا و هرگونه خوانده شود، پاسخ می‌دهد. از تو می‌خواهم به موجبات رحمتت و اسباب قطعی آمرزشت، و از تو می‌خواهم به نام‌های بزرگت و به هر نامی که از آنِ توست که بزرگ است، و از تو می‌خواهم به وجه کریمت و فضل بزرگت، و از تو می‌خواهم به نام بزرگ بزرگت، داور روز جزا، زنده‌کننده استخوان‌ها در حالی که پوسیده‌اند، و از تو می‌خواهم به اینکه تویی خدایی که جز تو معبودی نیست، که بر محمد و آل محمد درود فرستی و حاجتم را برآوری و کارم را برایم آسان سازی، و بر من سخت مگیری و جست‌وجوی روزی‌ام را از فضل گسترده‌ات برایم هموار کنی؛ ای برآورنده حاجات، ای توانا بر آنچه جز تو کسی بر آن توان ندارد، ای مهربان‌ترین مهربانان، و ای کریم‌ترین کریمان.

امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «این دعا را چند بار بگو.»

مفضل ادامه داد: چون یک سال گذشت و ما در خانه امام صادق علیه‌السلام بودیم، داود بر ما وارد شد. سپس کیسه‌ای از آستینش بیرون آورد و عرض کرد: فدایت شوم، این پانصد دینار است که به برکت تو و به سبب آنچه از خوبی به من آموختی، بر من واجب شد. خداوند بر من گشود و روزی‌ام را افزون کرد.

و در نقل علی بن احمد طوسی این اضافه آمده است: تا آنجا که من از مردی مالی طلبکار بودم و او آن را نزد خود نگه داشته بود و نزد قاضی بر آن [که چیزی به من بدهکار نیست] سوگند خورده بود. بعد از آن نزد من آمد، در حالی که من جز سه بار نماز نخوانده بودم، و آنچه از مال بر عهده‌اش بود برایم آورد و از من خواست او را از آنچه نسبت به او داشتم، بری‌الذمه کنم. من نیز چنین کردم.

پس امام صادق علیه‌السلام فرمودند: «پروردگارت را سپاس بگزار، و هیچ‌کس تو را از عبادت پروردگارت بازندارد، و از برادرانت نیز غافل مباش.»

جمال الأسبوع بكمال العمل المشروع، ص107-۱۰۹

رَوَى أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ سِنَانِ بْنِ عِيسَى الْمُكَتِّبُ فِي كِتَابِهِ إِلَيَّ وَ إِجَازَتِهِ لِي قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ؛

وَ حَدَّثَنَا أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ الطُّوسِيُ‏ رَحِمَهُمَا اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ الرَّازِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِي نَجْرَانَ عَنِ الْمُفَضَّلِ بْنِ عُمَرَ قَالَ:

كُنْتُ أَنَا وَ إِسْحَاقُ بْنُ عَمَّارٍ وَ دَاوُدُ بْنُ كَثِيرٍ الرَّقِّيُّ وَ دَاوُدُ بْنُ أَحْيَلَ وَ سَيْفٌ التَّمَّارُ وَ مُعَلَّى بْنُ خُنَيْسٍ وَ حُمْرَانُ بْنُ أَعْيَنَ عِنْدَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِذْ دَخَلَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ إِسْمَاعِيلُ بْنُ قَيْسٍ الْمَوْصِلِيُّ، وَ نَحْنُ نَتَكَلَّمُ، وَ الصَّادِقُ ع سَاجِدٌ. فَلَمَّا رَفَعَ رَأْسَهُ نَظَرَ إِلَيْهِ فَقَالَ لَهُ: مَا هَذَا الْغَمُّ وَ النَّفَسُ؟

فَقَالَ: يَا مَوْلَايَ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَدْ - وَ حَقِّكَ - بَلَغَ مَجْهُودِي وَ ضَاقَ صَدْرِي.

قَالَ ع: أَيْنَ أَنْتَ عَنْ صَلَاةِ الْحَوَائِجِ؟

قَالَ: وَ كَيْفَ أُصَلِّيهَا جُعِلْتُ فِدَاكَ؟

قَالَ إِذَا كَانَ يَوْمُ الْخَمِيسِ بَعْدَ الضُّحَى فَاغْتَسِلْ وَ ائْتِ مُصَلَّاكَ وَ صَلِّ أَرْبَعَ رَكَعَاتٍ تَقْرَأُ فِي كُلِّ رَكْعَةٍ فَاتِحَةَ الْكِتَابِ وَ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ عَشْرَ مَرَّاتٍ.

فَإِذَا سَلَّمْتَ فَقُلْ مِائَةَ مَرَّةٍ: اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ.

ثُمَّ ارْفَعْ يَدَيْكَ نَحْوَ السَّمَاءِ وَ قُلْ: يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ عَشْرَ مَرَّاتٍ.

ثُمَّ تُحَرِّكُ سُبْحَتَكَ وَ تَقُولُ يَا رَبِّ يَا رَبِّ حَتَّى‏ يَنْقَطِعَ النَّفَسُ.

ثُمَّ تَبْسُطُ كَفَّيْكَ وَ تَرْفَعُهُمَا تِلْقَاءَ وَجْهِكَ وَ تَقُولُ: يَا اللَّهُ يَا اللَّهُ عَشْرَ مَرَّاتٍ. وَ قُلْ:

يَا أَفْضَلَ مَنْ رُجِيَ وَ يَا خَيْرَ مَنْ دُعِيَ وَ يَا أَجْوَدَ مَنْ سَمَحَ وَ أَكْرَمَ مَنْ سُئِلَ يَا مَنْ لَا يَعْزُبُ عَلَيْهِ مَا يَفْعَلُهُ يَا مَنْ حَيْثُ مَا دُعِيَ أَجَابَ؛ أَسْأَلُكَ بِمُوجِبَاتِ رَحْمَتِكَ وَ عَزَائِمِ مَغْفِرَتِكَ وَ أَسْأَلُكَ بِأَسْمَائِكَ الْعِظَامِ وَ بِكُلِّ اسْمٍ هُوَ لَكَ عَظِيمٌ وَ أَسْأَلُكَ بِوَجْهِكَ الْكَرِيمِ وَ بِفَضْلِكَ الْعَظِيمِ وَ أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِيمِ الْعَظِيمِ دَيَّانِ الدِّينِ مُحْيِي الْعِظَامِ وَ هِيَ رَمِيمٌ وَ أَسْأَلُكَ بِأَنَّكَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَقْضِيَ حَاجَتِي وَ تُيَسِّرَ لِي مِنْ أَمْرِي فَلَا تُعَسِّرَ عَلَيَّ وَ تُسَهِّلَ لِي مَطْلَبَ رِزْقِي مِنْ فَضْلِكَ الْوَاسِعِ يَا قَاضِيَ الْحَاجَاتِ يَا قَدِيراً عَلَى مَا لَا يَقْدِرُ عَلَيْهِ غَيْرُكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ وَ أَكْرَمَ الْأَكْرَمِينَ.

قَالَ الصَّادِقُ ع فَقُلْهَا مَرَّاتٍ.

فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ حَوْلٍ وَ كُنَّا فِي دَارِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِذْ دَخَلَ عَلَيْنَا دَاوُدُ ثُمَّ أَخْرَجَ مِنْ كُمِّهِ كِيساً فَقَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ‏ هَذِهِ خَمْسُمِائَةِ دِينَارٍ وَجَبَتْ عَلَيَّ بِبَرَكَتِكَ وَ بِمَا عَلَّمْتَنِي مِنَ الْخَيْرِ فَتَحَ اللَّهُ عَلَيَّ.

وَ زَادَ الطُّوسِيُّ ره حَتَّى كَانَ لِي عَلَى رَجُلٍ مَالٌ وَ قَدْ حَبَسَهُ عَلَيَّ وَ حَلَفَ عَلَيْهِ عِنْدَ بَعْضِ الْحُكَّامِ فَجَاءَنِي بَعْدَ ذَلِكَ وَ مَا صَلَّيْتُ إِلَّا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ وَ حَمَلَ إِلَيَّ مَا كَانَ لِي عَلَيْهِ وَ سَأَلَنِي أَنْ أَجْعَلَهُ فِي حِلٍّ مِمَّا دَفَعَنِي فَفَعَلْتُ ذَلِكَ.

فَقَالَ الصَّادِقُ ع احْمَدْ رَبَّكَ وَ لَا يَشْغَلْكَ عَنْ عِبَادَةِ رَبِّكَ أَحَدٌ وَ تَفَقَّدْ إِخْوَانَكَ.

تبصره: نماز‌های متعددی از اهل بیت برای رفع حاجات ذکر شده که این یکی از آنهاست. مرحوم کلینی ۱۱ مورد دیگر را در الكافي، ج‏3، ص476-۴۷۹ نقل کرده است ذیل عنوان «بَابُ صَلَاةِ الْحَوَائِج‏».

۴) از عمرو [بن ابی‌المقدام] از ابی‌عبدالله(ع) روایت شده که ایشان روزی به ما فرمودند:

گاه می‌شود که شخصی را می‌بینی که در سخن گفتن حتی در یک لام و واو هم خطا نمی‌کند، خطیبی توانا و شیواست، اما دلش از تاریکیِ شبِ تاریک هم تیره‌تر است؛ و کسی را می‌بینی که نمی‌تواند آنچه را در دل دارد با زبانش خوب بیان کند، اما دلش می‌درخشد، همان‌گونه که چراغ می‌درخشد.

الكافي، ج‏2، ص422

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ عَمْرٍو [بن أبي المقدام‏] عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ لَنَا ذَاتَ يَوْمٍ:

تَجِدُ الرَّجُلَ لَا يُخْطِئُ بِلَامٍ وَ لَا وَاوٍ خَطِيباً مِصْقَعاً وَ لَقَلْبُهُ أَشَدُّ ظُلْمَةً مِنَ اللَّيْلِ الْمُظْلِمِ وَ تَجِدُ الرَّجُلَ لَا يَسْتَطِيعُ يُعَبِّرُ عَمَّا فِي قَلْبِهِ بِلِسَانِهِ وَ قَلْبُهُ يَزْهَرُ كَمَا يَزْهَرُ الْمِصْبَاحُ.

۵) از امام باقر ع روایت شده است که فرمودند:

ابوذر ـ خدا رحمتش کند ـ همواره می‌گفت: «ای جوینده دانش، این زبان کلیدِ خیر است و کلیدِ شرّ؛ پس بر زبانت مُهر بزن، همان‌گونه که بر طلا و نقره‌ات مهر می‌زنی.»

الكافي، ج‏2، ص114؛ الأصول الستة عشر، ص175؛ الأمالي (للمفيد)، ص180؛ الأمالي (للطوسي)، ص544

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنْ يُونُسَ عَنْ مُثَنًّى عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ:

كَانَ أَبُو ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ يَقُولُ: يَا مُبْتَغِيَ الْعِلْمِ إِنَّ هَذَا اللِّسَانَ مِفْتَاحُ خَيْرٍ وَ مِفْتَاحُ شَرٍّ فَاخْتِمْ عَلَى لِسَانِكَ كَمَا تَخْتِمُ عَلَى ذَهَبِكَ وَ وَرِقِك‏.

ب. البته ابن شعبه حرانی اگرچه همین را از قول امام کاظم ع از ابوذر روایت کرده (تحف العقول، ص395) اما در جای دیگر این مضمون را به عنوان سخن خود امام باقر ع بدین صورت روایت کرده است:

«این زبان، کلید هر خیر و شری است؛ پس شایسته است که مؤمن بر زبان خود مُهر بزند، همان‌گونه که بر طلا و نقره‌اش مهر می‌زند.»

تحف العقول، ص298

و روي عن الإمام الباقر أنه قَالَ ع:

إِنَّ هَذَا اللِّسَانَ مِفْتَاحُ كُلِّ خَيْرٍ وَ شَرٍّ فَيَنْبَغِي لِلْمُؤْمِنِ أَنْ يَخْتِمَ عَلَى لِسَانِهِ كَمَا يَخْتِمُ عَلَى ذَهَبِهِ وَ فِضَّتِه‏.

۶) از امیرالمومنین ع روایت شده که فرمودند:

«بهترین سخن آن است که گوش‌ها از شنیدنش دل‌زده نشوند و فهمِ آن، ذهن‌ها را خسته نکند.»

تصنيف غرر الحكم و درر الكلم، ص210؛ عيون الحكم و المواعظ (لليثي)، ص126

أَحْسَنُ الْكَلَامِ مَا لَا تَمُجُّهُ الْآذَانُ وَ لَا يُتْعِبُ فَهْمُهُ الْأَفْهَامَ [الْأَذْهَانَ‏] (485/ 2).


  1. . أَبَانٌ عَنْ سُلَيْمٍ وَ زَعَمَ أَبُو هَارُونَ الْعَبْدِيُّ أَنَّهُ سَمِعَهُ مِنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ أَنَّ مُعَاوِيَةَ دَعَا أَبَا الدَّرْدَاءِ وَ نَحْنُ مَعَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع بِصِفِّين‏ ...
    فَنَصَبَنِي بِغَدِيرِ خُمٍّ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ أَرْسَلَنِي بِرِسَالَةٍ ضَاقَ بِهَا صَدْرِي وَ ظَنَنْتُ أَنَّ النَّاسَ مكذبوني [مُكَذِّبُويَ‏] فَأَوْعَدَنِي لَأُبَلِّغَنَّهَا أَوْ يُعَذِّبَنِي‏
    ↩
  2. . حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ بْنُ هَمَّامٍ شَيْخُنَا عَنْ مُعَمَّرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ أَبِي عَيَّاشٍ عَنْ سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ الْهِلَالِيِّ
    وَ ذَكَرَ أَبَانٌ أَنَّهُ سَمِعَهُ أَيْضاً عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ قَالَ مَعْمَرٌ وَ ذَكَرَ أَبُو هَارُونَ الْعَبْدِيُّ أَنَّهُ سَمِعَهُ أَيْضاً عَنْ عُمَرَ بْنِ أَبِي سَلَمَةَ عَنْ سُلَيْمٍ أَنَّ مُعَاوِيَةَ لَمَّا دَعَا أَبَا الدَّرْدَاءِ وَ أَبَا هُرَيْرَةَ وَ نَحْنُ مَعَ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ ع بِصِفِّينَ فَحَمَّلَهُمَا الرِّسَالَةَ إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ ع وَ أَدَّيَاهُ إِلَيْهِ قَالَ قَدْ بَلَّغْتُمَانِي مَا أَرْسَلَكُمَا بِهِ مُعَاوِيَةُ فَاسْتَمِعَا مِنِّي وَ أَبْلِغَاهُ عَنِّي كَمَا بَلَّغْتُمَانِي قَالا نَعَمْ فَأَجَابَهُ عَلِيٌّ ع الْجَوَابَ بِطُولِهِ حَتَّى إِذَا انْتَهَى إِلَى ذِكْرِ نَصْبِ رَسُولِ اللَّهِ ص إِيَّاهُ بِغَدِيرِ خُمٍّ بِأَمْرِ اللَّهِ تَعَالَى قَالَ لَمَّا نَزَلَ عَلَيْهِ- إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ» فَقَالَ النَّاسُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ خَاصَّةٌ لِبَعْضِ الْمُؤْمِنِينَ أَمْ عَامَّةٌ لِجَمِيعِهِمْ فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَى نَبِيَّهُ ص أَنْ يُعَلِّمَهُمْ وَلَايَةَ مَنْ أَمَرَهُمُ اللَّهُ بِوَلَايَتِهِ وَ أَنْ يُفَسِّرَ لَهُمْ مِنَ الْوَلَايَةِ مَا فُسِّرَ لَهُمْ مِنْ صَلَاتِهِمْ وَ زَكَاتِهِمْ وَ صَوْمِهِمْ وَ حَجِّهِمْ قَالَ عَلِيٌّ ع فَنَصَبَنِي رَسُولُ اللَّهِ بِغَدِيرِ خُمٍّ وَ قَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَرْسَلَنِي بِرِسَالَةٍ ضَاقَ بِهَا صَدْرِي وَ ظَنَنْتُ أَنَّ النَّاسَ مُكَذِّبُونِي فَأَوْعَدَنِي لَأُبَلِّغَنَّهَا أَوْ لَيُعَذِّبَنِي‏ ...
    ↩
  3. . سند و متن شیخ مفید عین مرحوم کشی است فقط ابتدای سندش چنین است: حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ الصَّفَّارِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى↩
📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):

۱) «وَ يَضيقُ صَدْري وَ لا يَنْطَلِقُ لِساني‏‏»

در آیه قبل دیدیم که اولین واکنش حضرت موسی ع در برابر دستور خداوند که سراغ قوم ظالم فرعون برود این بود که گفت می‌ترسم که مرا تکذیب کنند. در این آیه و آیه بعد ابعاد دیگری از نگرانی حضرت موسی ع در انجام این تکلیف الهی از زبان خودش بیان می‌شود. در این آیه دو نگرانی از قول او بیان شده است: یکی اینکه شرح صدر لازم را نداشته باشد و دوم اینکه زبانش خوب نگردد و نتواند حق مطلب را درست بیان کند. و نتیجه اصلی مترتب بر این آیه آن است که کسی که برای ابلاغ پیام خدا می‌رود حتما هم باید شرح صدر لازم را داشته باشد و هم بیان مناسب.

تبصره:

چنانکه در اختلاف قراءات اشاره شد سه قرائت از این آیه وجود دارد، که متناسب با هر قرائتی مقصود حضرت موسی ع اندکی تفاوت می‌کند.

در قرائت اول که قرائت مشهور است هر دو فعل مرفوع است که در این صورت اینها دو مطلب مستقل از مطلب آیه قبل است؛ یعنی تا اینجا حضرت موسی ع سه مساله را مطرح کرده است: خوف از تکذیب شدن، نداشتن شرح صدر لازم، و اینکه زبانش خوب نگردد.

اما بر اساس قرائت دوم که هر دو را منصوب می‌خواند این دو مورد نیز ادامه دغدغه اول و در واقع سه مطلبی است که مایه خوف حضرت موسی ع می‌شده است که چه‌بسا این دو نتیجه آن اولی باشد؛ یعنی حضرت موسی ع می‌گوید که می‌ترسم از اینکه تکذیبم کنند و [در نتیجه] سینه‌ام تنگ آید و زبانم هم خوب نگردد.

و بر اساس قرائت سوم که اولی منصوب و دومی مرفوع است، اولی ادامه دغدغه اول و دومی مطلب جدیدی است؛ یعنی یک نگرانی حضرت موسی ع این بوده که تکذیبش کنند و سینه‌اش تنگ آید و مساله دوم وی این بوده که زبانش خوب نمی‌گردد و نمی‌تواند مطالب را خوب بیان کند.

۲) «وَ يَضيقُ صَدْري‏»

برخورداری از شرح صدر (نقطه مقابل ضیق صدر) نه‌تنها شرط لازم است برای کسی که قصد ابلاغ پیام خداوند به دیگران را دارد، بلکه طبق آیات قرآن شرط لازم برای پذیرش هدایت هم هست و کسی که شرح صدر پیدا نکند هدایت هم نخواهد شد:

«فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً كَأَنَّما يَصَّعَّدُ فِي السَّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللَّهُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ: پس كسى را كه خدا بخواهد هدايت نمايد، برای [قبول] اسلام به او شرح صدر می‌دهد و هر كه را بخواهد گمراه كند، دلش را سخت تنگ مى‏گرداند چنان كه گويى به زحمت در آسمان بالا مى‏رود. اين گونه، خدا پليدى را بر كسانى كه ايمان نمى‏آورند قرار مى‏دهد» (انعام/125).

«أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللَّهِ أُولئِكَ في‏ ضَلالٍ مُبينٍ: پس آيا كسى كه خدا برای [قبول] اسلام به او شرح صدر داده، و [در نتيجه‏] برخوردار از نورى از جانب پروردگارش مى‏باشد [همانند کسی است که به او شرح صدر داده نشده‏]؟ پس واى بر آنان كه از سخت‏دلى ياد خدا نمى‏كنند اينانند كه در گمراهى آشكارند.» (زمر/22)

۳) «وَ يَضيقُ صَدْري‏»

اینکه در تدبر قبل بیان شد که شرح صدر برای هر انسان هدایتگر و هدایت‌شونده‌ای لازم است، بدان معنا نیست که اهل ایمان (حتی کسانی که در مقام ابلاغ پیام خداوند برمی‌آید) اصلا دچار ضیق صدر نمی‌شود؛ بلکه اتفاقا یکی از مهمترین کارهای دشمنان خداوند این است که مواضعی بگیرند و سخنانی بگویند که حتی بالاترین مومن و مبلغ عالم یعنی پیامبر اکرم ص هم دچار ضیق صدر شود چه رسد به دیگران: «وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّكَ يَضيقُ صَدْرُكَ بِما يَقُولُونَ» (حجر/97) تا حدی که خداوند خودش پیامبرش را به خاطر این مطلب دلداری می‌دهد و می‌فرماید: «فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُكَ أَنْ يَقُولُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَكٌ إِنَّما أَنْتَ نَذيرٌ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ وَكيلٌ: و مبادا تو برخى از آنچه را كه به سويت وحى مى‏شود ترك گويى و سينه‏ات بدان تنگ گردد كه مى‏گويند: «چرا گنجى بر او فرو فرستاده نشده يا فرشته‏اى با او نيامده است؟» تو فقط هشداردهنده‏اى، و خدا بر هر چيزى وکیل است [و کار را به انجام می‌رسد، نه تو].» (هود/12)

در واقع مساله این است که بدانیم که به‌ویژه اگر در مقام ابلاغ پیام الهی برآییم طبیعی است که با تنگناها و در نتیجه با ضیق صدرهایی مواجه خواهیم شد؛ پس خود را برای آن آماده کنیم و آمادگی‌اش هم به این است که تنها و تنها از خداوند شرح صدر بخواهیم چنانکه از اولین درخواست‌های پیامبران اولوالعزم همانند حضرت موسی ع این بوده که «رَبِّ اشْرَحْ لي‏ صَدْري» (طه/25) و از اولین منت‌هایی که خداوند بر این پیامبران (مثلا بر حضرت محمدص) گذاشته این بوده که ما به تو شرح صدر دادیم: «أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ» (انشراح/1).

۴) «وَ لا يَنْطَلِقُ لِساني»

باز بودن زبان که بتواند مطالب را درست و بجا بیان کند بقدری موضوعیت دارد که حضرت موسی ع در ردیف طلب ضیق صدر، از رها نبودن زبانش گلایه می‌کند و بلافاصله بعد از طلب شرح صدر، گشوده کردن زبانش را از خداوند می‌خواهد که مقصودش را درست بفهمند: «وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني؛‏ يَفْقَهُوا قَوْلي‏» (طه/27-۲۸).

۵) «وَ يَضيقُ صَدْري وَ لا يَنْطَلِقُ لِساني‏ فَأَرْسِلْ إِلى‏ هارُون‏»

اگرچه در نگاه اول شاید چنین به نظر برسد که عبارت «فَأَرْسِلْ إِلى‏ هارُون‏» صرفا ناظر به این بوده که حضرت موسی ع زبان خود را چندان گشوده نمی‌دیده، و در نگاه اول این فراز از آیه «وَ أَخي‏ هارُونُ هُوَ أَفْصَحُ مِنِّي لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعي» (قصص/34) نیز موید همین برداشت است، اما هم خود کلام ظرفیت این را دارد که این تقاضای همراهی هارون صرفا به گشوده نبودن زبان برنگردد، بلکه به دو فراز قبلی (ترس از تکذیب، و ضیق صدر) هم برگردد، و ادامه همین آیه محل استشهاد هم موید همین نکته است؛ زیرا این همراهی هارون را به خوف از تکذیب خویش هم گره زده است: «فَأَرْسِلْهُ مَعي‏ رِدْءاً يُصَدِّقُني‏ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ» (قصص/34). در واقع، تقاضای وی برای همراهی هارون، نه‌تنها بدین جهت بوده که سخنوری هارون بهتر بوده است، بلکه هم (چه‌بسا به همین دلیل سخنورتر بودن) ترس وی از تکذیب را کاهش می‌داده و هم احتمالا مایه شرح صدر حضرت موسی ع هم می‌شده است.

توجه تاریخی:

حدیث منزلت که پیامبر اکرم ص نسبت حضرت علی ع به خویش را همچون هارون ع به موسی ع معرفی کرده است، غالبا فقط از نظر جانشینی مورد توجه قرار گرفته است؛ اما چه‌بسا بتوان گفت که از این سه حیثیتی که در این دو آیه مورد توجه بوده است (کاستن نگرانی از تکذیب، افزایش شرح صدر، و توان سخنوری) هم باشد، و چیزی که می‌تواند موید این مطلب باشد مشهور بودن حضرت علی ع به سخنوری است چنانکه مجموعه خطبه‌های ایشان – نه حتی سخنان پیامبر ص – را نهج‌البلاغه (راه بلاغت) نام نهاده‌اند؛‌ و حتی وقتی از عبدالحمید کاتب (از علمای دربار اموی)، که در بلاغت توان بالایی داشته، سوال می‌شود که چگونه به این حد از بلاغت رسیدی، حفظ کردن خطبه‌های حضرت امیر ع – نه خطبه‌های پیامبر ص یا هیچکس دیگری را – عنوان می‌کند: «حَفِظْتُ سَبْعِينَ خُطْبَةً مِنْ خُطَبِ الْأَصْلَعِ فَفَاضَتْ ثُمَّ فَاضَت‏» (شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏1، ص24)

تبصره:

درخواست حضرت موسی ع در خصوص هارون، نه فرار کردن از قبول مسئولیت و وی را به عنوان گزینه جایگزین مطرح کردن، بلکه تقاضا برای این بوده که وی هم همراه او شود؛ که اگر کسی بخواهد با تمسک به آیه محل بحث چنان سوءبرداشتی را مطرح کند، صراحت عباراتی که خداوند از حضرت موسی ع در آیه ۳۴ سوره قصص (که در بالا اشاره شد) و نیز آیات «وَ احْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني؛ يَفْقَهُوا قَوْلي؛ وَ اجْعَلْ لي‏ وَزيراً مِنْ أَهْلي؛ هارُونَ أَخي‏؛ اشْدُدْ بِهِ أَزْري؛ وَ أَشْرِكْهُ في‏ أَمْري» (طه/۲۷-32) نقل کرده بخوی می‌تواند پاسخ این شبهه را بدهد. (متشابه القرآن و مختلفه (لابن شهر آشوب)، ج‏1، ص240۱).

۶) «وَ يَضيقُ صَدْري وَ لا يَنْطَلِقُ لِساني‏ فَأَرْسِلْ إِلى‏ هارُون‏»

حکایت

ابو نصر مؤذن نیشابوری گفته است:

به بیماری سختی دچار شدم، به‌گونه‌ای که زبانم سنگین شد و نتوانستم سخن بگویم. در دل خود اندیشیدم که به زیارت حضرت رضا علیه‌السلام بروم، و نزد او از خداوند متعال دعا کنم و او را شفیع خود به سوی خدا قرار دهم تا مرا از بیماری‌ام شفا دهد و گره از زبانم بگشاید.

پس بر الاغی سوار شدم و آهنگ آن مزار کردم و به زیارت رضا علیه‌السلام رفتم. بالای سر آن حضرت ایستادم، دو رکعت نماز خواندم و سجده کردم. در حال دعا و زاری بودم و به صاحب این قبر نزد خداوند متعال شفاعت می‌جستم تا مرا از بیماری‌ام عافیت دهد و گره از زبانم بگشاید. در سجده خوابم برد.

در خواب دیدم که قبر شکافته شد و مردی میانسال، گندم‌گون و بسیار تیره‌چهره از آن بیرون آمد. به من نزدیک شد و گفت: «ای ابونصر، بگو: لا إله إلا الله».

با اشاره به او فهماندم که چگونه بگویم، در حالی که زبانم بسته است. پس با عتاب به من گفت: «آیا برای خدا قدرتی را انکار می‌کنی؟ بگو: لا إله إلا الله».

آن‌گاه زبانم باز شد و گفتم: «لا إله إلا الله». سپس پیاده به خانه بازگشتم و همچنان «لا إله إلا الله» می‌گفتم، و زبانم از آن پس دیگر بسته نشد.

عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج‏2، ص283۲


  1. . قوله سبحانه أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ فأجاب موسى إِنِّي أَخافُ أَنْ يُكَذِّبُونِ فَأَرْسِلْ إِلى‏ هارُونَ ليس ذلك استعفاء عن الرسالة بل كان قد أذن له في أن يسأل ضم أخيه في الرسالة إليه قبل هذا الوقت و ضمنت له الإجابة قوله- وَ اجْعَلْ لِي وَزِيراً مِنْ أَهْلِي هارُونَ أَخِي فأجابه الله تعالى قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى‏.↩
  2. . حَدَّثَنَا أَبُو عَلِيٍّ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى الْعَطَّارُ الْمُعَاذِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو النَّصْرِ الْمُؤَذِّنُ النَّيْسَابُورِيُّ قَالَ: أَصَابَتْنِي عِلَّةٌ شَدِيدَةٌ ثَقُلَ مِنْهَا لِسَانِي فَلَمْ أَقْدِرْ عَلَى الْكَلَامِ فَخَطَر بِبَالِي أَنْ أَزُورَ الرِّضَا ع وَ أَدْعُوَ اللَّهَ تَعَالَى عِنْدَهُ وَ أَجْعَلَهُ شَفِيعِي إِلَيْهِ حَتَّى يُعَافِيَنِي مِنْ عِلَّتِي وَ يُطْلِقَ لِسَانِي فَرَكِبْتُ حِمَاراً وَ قَصَدْتُ الْمَشْهَدَ وَ زُرْتُ الرِّضَا ع وَ قُمْتُ عِنْدَ رَأْسِهِ وَ صَلَّيْتُ رَكْعَتَيْنِ وَ سَجَدْتُ وَ كُنْتُ فِي الدُّعَاءِ وَ التَّضَرُّعِ مُسْتَشْفِعاً بِصَاحِبِ هَذَا الْقَبْرِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى أَنْ يُعَافِيَنِي مِنْ عِلَّتِي وَ يَحُلَّ عُقْدَةَ لِسَانِي فَذَهَبْتُ فِي النَّوْمِ فِي سُجُودِي فَرَأَيْتُ فِي الْمَنَامِ كَأَنَّ الْقَبْرَ قَدِ انْفَرَجَ وَ خَرَجَ مِنْهُ رَجُلٌ كَهْلٌ آدَمُ شَدِيدُ الْأُدْمَةِ فَدَنَا مِنِّي وَ قَالَ لِي يَا أَبَا نَصْرٍ قُلْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ. قَالَ فَأَوْمَأْتُ إِلَيْهِ كَيْفَ أَقُولُ وَ لِسَانِي مُغْلَقٌ؟ قَالَ فَصَاحَ عَلَيَّ صَيْحَةً فَقَالَ: تُنْكِرُ لِلَّهِ قُدْرَةً؟ قُلْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ. قَالَ فَانْطَلَقَ لِسَانِي فَقُلْتُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ رَجَعْتُ إِلَى مَنْزِلِي رَاجِلًا وَ كُنْتُ أَقُولُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَ انْطَلَقَ لِسَانِي وَ لَمْ يَنْغَلِقْ بَعْدَ ذَلِكَ.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر