📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
پیش از تدبر در مفاد آیه «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ» ذکر مقدمهای میتواند مفید باشد:
این عبارت در قرآن کریم ۱۰ بار و از قول ۶ پیامبر تکرار شده است۱:
۲ بار آن از زبان حضرت عیسی و البته در ضمن آیهای دیگر، یعنی: «وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ لِأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَ جِئْتُكُمْ بِآيَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطيعُون» (آل عمران/۵۰) و «وَ لَمَّا جاءَ عيسى بِالْبَيِّناتِ قالَ قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذي تَخْتَلِفُونَ فيهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَطيعُون» (زخرف/۶۳) (جالب اینجاست که در هردوی اینها آیه بعدی چنین است: «إِنَّ اللَّهَ رَبِّي وَ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيم» (آل عمران/۵۱ و زخرف/۶۴)، و این آیه یکبار دیگر هم باز از زبان حضرت عیسی ع اما غیر مسبوق به عبارت فوق آمده است (مریم/۳۶).)
و ۸ بار در سوره شعراء و اززبان ۵ پیامبر دیگر: از قول حضرات نوح و هود و صالح نیز هرکدام دوبار این جمله ذکر شده است (به ترتیب در آیات ۱۰۸ و ۱۱۰ و ۱۲۶ و ۱۳۱ و ۱۴۴ و ۱۵۰) ولی از قول حضرات لوط و شعیب یکبار (آیات ۱۶۳ و ۱۷۹)؛ و میدانیم که در سوره شعراء اشارهای به حضرت عیسی ع وجود ندارد؛ و البته در این سوره در میان سایر پیامبران قبل از این فرازها حکایت حضرت موسی و ابراهیم ع آمده که این تعابیر در سخنانشان ذکر نشده است
جالب اینجاست که قبل از نقل این سخن از هریک از این ۵ پیامبر عبارات کاملا مشابهی (هم در شروع حکایت آنها و هم در نحوه عبارت آنها آمده است، بدین صورت که: «كَذَّبَتْ ... الْمُرْسَلينَ؛ إِذْ قالَ لَهُمْ ... أَ لا تَتَّقُونَ؛ إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ» (آیات ۱۰۵-۱۰۷ و ۱۲۳-۱۲۵ و ۱۴۱-۱۴۳ و ۱۶۰-۱۶۲ و ۱۷۶-۱۷۸) (که عبارت نقطهچین اول به ترتیب چنین است: «قَوْمُ نُوحٍ، عادٌ، ثَمُودُ، قَوْمُ لُوطٍ، أَصْحابُ الْأَيْكَةِ» البته در خصوص مورد آخر فعل «كَذَّبَ» است نه «کذبت»؛ و عبارت نقطهچین دوم به ترتیب چنین است: «أَخُوهُمْ نُوحٌ، أَخُوهُمْ هُودٌ، أَخُوهُمْ صالِحٌ، أَخُوهُمْ لُوطٌ، شُعَيْب».)
و در همه این ۵ مورد، سخن بعدی همهشان این است که: «وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ» (آيات ۱۰۹ و ۱۲۷ و ۱۴۵ و ۱۶۴ و ۱۸۰).
از این رو، نکاتی که ذیل این آیه مطرح میشود در همه این پنج آیه مشترک است، و فقط در سه مورد دیگر، شاید از جهت قبل و بعدش بتوان نکتهای افزود.
۱) «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ»
این آیه با حرف «ف» بر مفاد آیه قبل مترتب گردید، و مساله زمانی مهمتر میشود که توجه شود در تمام این پنج مورد، در دو آیه قبل، آن پیامبر تعبیر «أَ لا تَتَّقُونَ: آیا تقوا پیشه نمیکنید؟» (آیات ۱۰۶ و ۱۲۴ و ۱۴۰ و ۱۶۱ و ۱۷۷) را هم آورده بود. یعنی چرا با اینکه یکبار مخاطب خود را به تقوا دعوت کرده بود، بعد از اینکه تذکر میدهد که من پیام و رسالتی را خداوند به من داده به نحوی امانتدارانه به شما میرسانم: «إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ» (آیات ۱۰۷ و ۱۲۵ و ۱۴۱ و ۱۶۲ و ۱۷۸)، دوباره مخاطبان را به تقوای الهی توصیه میکند؟
الف. به نظر میرسد توصیه اول به تقوا، یک توصیه از جنس رجوع به فطرت خویش است، یعنی هر عاقلی که به فطرت خویش مراجعه کند میفهمد که در این زندگی بشدت پیچیده و پرخطر دنیوی مهمترین کاری که باید انجام دهد این است که خویش را حفظ کند (تقوی یعنی خودنگهداری). کسی که حقیقتش خویش را جدی بگیرد و متوجه عظمت و پیچیدگیهایی که خداوند در او قرار داده بشود بلافاصله درمییابد که این زندگی نمیتواند عبث و بیهوده و صرفا حاصل اتفاقات کور باشد، و مرگ صرفا نیستی و نابودی نیست، پس متوجه دشواری حفط خویش در این زندگی میشود و به طور طبیعی متوجه خداوندی میشود که او را با این امکانات بسیار پیچیده و در یک فرایند پیچیده و شگفتآور آفریده او را به حال خود رها نمیکند، پس اگر کسی ادعا کند از جانب خداوند پیامی برای او آورده، او را جدی میگیرد که ببیند آیا واقعا وی امانتی از جانب خداوند را آورده یا صرفا مدعی دروغگوست که برای جلب مشتری چنین سخنی گفته است.
پس آنان که رسالتی از جانب خداوند میآورند در گام اول افراد را به ضرورت این خودنگهداری تذکر میدهند، در گام بعد به این رسالت الهی و امانت داری خویش تنبه میدهند، و در گام سوم، به مخاطب تذر میدهند که این خودنگهداری تنها و تنها زمانی مایه نگهداری و حفظ واقعی وی خواهد شد که جهتگیریاش الهی باشد؛ لذا در تعبیر اول (دو آیه قبلتر) صرفا به اصل تقوا اشاره کردند و گفتند «آیا تقوا پیشه نمیکنید؟» اما بعد از اینکه رسول امین بودن خود را مطرح کردند اینکه این تقوا باید در قبال خداوند باشد پرداختند و گفتند: «تقوای الهی پیشه کنید».
ب. ...
۲) «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ»
زندگی انسان بقدری اجتماعی است و با زندگی دیگران گره خورده، که علیرغم اینکه همگان مرتب شعار آزادی میدهند و چنین وانمود میکنند که میخواهند مستقل و آزاد از دیگران باشند و سردمداران کفر هم این گونه وانمود میکنند که اگر از بشری همانند خویش اطاعت کنیم در خطاییم: «وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ» (34)؛ اما هرکسی اگر به وضعیت خود بنگرد بوضوح مییابد که در زندگی همواره در حال پیروی از دیگران است و این بقدری عمومیت دارد که خداوند از پیامبرش میخواهد که در کنار رعایت تقوای الهی حواسش باشد که از کافران و منافقان اطاعت نکند: «يا آیها النَّبِيُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرينَ وَ الْمُنافِقينَ» (احزاب/۱) (درباره اینکه این معنای عام اطاعت چگونه درزندگیها گسترش مییابد قبلا ذیل همین آیه به تفصیل نکاتی بیان شد، ر.ک: جلسه ۴۲۰، تدبر۴ https://yekaye.ir/al-ahzab-33-1/). در حقیقت ما با انجام هر کاری در حال دعوت دیگران به آن کار هستیم و از آن سو با دیدن هر کاری از جانب هر کسی تمایلی به انجام آن کار در ما رقم میخورد. این نوع اطاعت شاید مهمترین محور در تصمیمگیریهای ما در زندگی را رقم میزند که غالبا ناخودآگاه است و به نظر میرسد صنعت مد هم روی همین حالت روانشناختی درون انسانها سرمایهگذاری میکند.
در چنین فضایی است که خداوند تذکر میدهد که اگر از اغلب افراد اطاعت کنید شما را به بیراهه میکشانند، چرا که آنان نیز صرفا از حدس و گمانشان پیروی میکنند: «وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ يَخْرُصُونَ» (انعام/116).
از این رو، انکار اطاعت از پیامبران به بهانه آزادی، عمدتا فریبی است که افرادی که میخواهند دیگران را به اطاعت از خویش وادار سازند مطرح میکنند و بسیار مهم است که دائما بررسی کنیم که در مسیر اطاعت از چه کسی هستیم و پیامبران هم وظیفه دارند که مردم را به اطاعت از خویش دعوت کنند.
۳) «فَاتَّقُوا اللَّهَ وَأَطِيعُونِ»
این آیه با حرف «ف» بر مفاد آیه قبل مترتب گردید، در تدبر قبل سوال شد که چرا با اینکه در تمام این پنج مورد، در دو آیه قبل، آن پیامبر تعبیر «أَ لا تَتَّقُونَ: آیا تقوا پیشه نمیکنید؟» (آیات ۱۰۶ و ۱۲۴ و ۱۴۰ و ۱۶۱ و ۱۷۷) را آورده بود دوباره در اینجا بر «اتَّقُوا اللَّهَ» تأکید کرد، و اکنون اضافه میکنیم یعنی چرا بعد از اینکه تذکر میدهد که من پیام و رسالتی را خداوند به من داده به نحوی امانتدارانه به شما میرسانم: «إِنِّي لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ» (آیات ۱۰۷ و ۱۲۵ و ۱۴۱ و ۱۶۲ و ۱۷۸)، به همین که از این پیام پیروی کنید بسنده نکرد و از مخاطبان اطاعت از خویش را هم طلب کرد؟
الف. این نشان میدهد که پیامبران صرفا یک واسطه محض برای انتقال پیام نیستند که فقط پیامی را به مخاطب برسانند و کاری به کار واکنش مردم در قبال این پیام نداشته باشند؛ بلکه اقتضای همان رسالت این است که از مردم بخواهند که اولا تقوای الهی در پیش گیرند، یعنی وقتی پیام را شنیدند به اقتضای آن عمل کنند، و ثانیا اینکه از خود آنها اطاعت کنند.
نکته تخصصی انسانشناسی: جایگاه تقوا و اطاعت از دیگران در زندگی
خداوند به انسان اختیار داده است و اقتضای اختیار این است که انسان دائما در مقابل دوراهیها [یا چندراهیها] قرار بگیرد که خودش باید دست به انتخاب بزند. خود کلمه «اختیار» از ماده «خیر» است، یعنی قبول خیر، یعنی اساسا این پدیده عظیمی که در انسان قرار داده شده که در مقابل دوراهیها بنایش بر این است که آنچه بهتر میبیند انتخاب کند؛ یعنی حتی بدکالرترین انسان هم در حین انجام کارش نزد خود توجیهی دارد که انجام آن کار را برای خود بهتر از ترک آن کار میبیند. این انتخاب زمانی درست انجام میشود که در درجه اول، شخص خود حقیقیاش را جدی بگیرد و مراقب خویش باشد (اصل تقوا که در دو آیه قبلتر مورد تأکید قرار گرفت)، و کسی که حقیقتش خویش و جایگاه خود در عالم را جدی بگیرد نیاز به اینکه خداوند مهربان هدایت ویژهای برای وی بفرستد را درک خواهد کرد (که در تدبر ۱ توضیح داده شود)، آنگاه بلافاصله متوجه میشود نیازمند دو چیز است: اول معیاری برای تشخیص اینکه واقعا چه غایتی برای او بهتر است؛ و دوم در پیش گرفتن مسیری که وی را بدان غایت برساند.
در همه این ۵ مورد دقیقا با توجه دادن به این مساله مواجهیم. ظاهرا مهمترین رسالت پیامبران این است که انسان را متوجه گزینه درست در این دو بکند:
اول اینکه غایت ما خداوند است که کمال مطلق و صاحب همه خوبیهاست، و مواظب باشیم هیچ چیز دیگری را غایت و معبود خویش نگیریم:
خواه آن چیز دلخواههای سطحی ما باشد، که در این صورت آگاهانه به گمراهی میافتیم: « أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللَّهُ عَلى عِلْمٍ» (جاثیه/۲۳) و حتی پیامبرش هم نمیتواند برای ما کاری بکند: «أَ رَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ أَ فَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكيلاً» (فرقان/۴۳)،
خواه ابلیس که دشمن قسمخورده ماست و با تمام توان در مقام فریب ما برمیآید،
و خواه انواعی از طاغوتها که هریک سرکشیای را از ما در برابر خداوند طلب میکنند و باید دائما از آنها کنارهگیری کرد تا غایت بودن خداوند جدی شود: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا في كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوت» (نحل/۳۶). یعنی کسی که معبود خود را الله قرار میدهد باید خود را در قبال الله نگه دارد که این همان معنای تقوی الله است؛ وگرنه غیر خدا را معبود خویش قرار داده است هرچند در ظاهر خود را خداپرست بداند.
دوم اینکه راهی که برای رسیدن به این غایت بپیماییم اطاعت کردن از همین کسانی است که رسالت خدا را برای ما آوردهاند.
این تعبیر «وَ أَطِيعُونِ» که ترجیعبند سخن تمام پیامبران است خط بطلانی است بر دیدگاه کسانی که امروزه خود را «قرآنیون» میخوانند و عملا پیرو کسی هستند که شعار «حسبنا کتاب الله» سرمیداد. مساله این است که پیامهایی که خداوند توسط پیامبران میفرستد حاوی کلیات و اصول هدایت است، اما کاربست آنها در زندگی ریزهکاریهای فراوانی دارد که استخراج آنها از این اصول و کلیات کار هرکس نیست و از این رو خداوند در جایی مومنان را مواخذه کرد که چرا وقتی مساله حادی پیش آمد بر اساس تحلیلهای شخصی خود پیش رفتند و شنیدههای خود را پخش کردند و چرا سراغ پیامبر و اولیالامری نرفتند که توان استنباط درست دارند: «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَليلا: و چون مطلبی [حاكى] از ايمنى يا وحشت به آنان برسد، انتشارش دهند و اگر آن را به پيامبر و اولى الامری که در میانشان است ارجاع میدادند، قطعاً از ميان آنان كسانى كه اهل استنباطاند به حقيقت آن پى مىبردند [= راه چاره مىيافتند]، و اگر فضل خدا و رحمتِ او بر شما نبود، مسلّماً جز [شمارِ] اندكى، از شيطان پيروى مىكرديد» (نساء/۸۳). اساسا خداوند هیچ رسولی را نفرستاده مگر اینکه اطاعت از خود شخص وی را لازم کرده است: «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ» (نساء/۶۴)، و اطاعت از رسول خویش را عین اطاعت از خویش دانسته است: «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» (نساء/۸۰)
جدی گرفتن یک شخصی که انسان مومن در مقام عمل از او پیروی کند بقدری مهم است که وقتی حضرت امیر ع عبدالله بن عباس را برای بحث کردن با خوارج میفرستد به او توصیه میکند که: صرفا بر اساس قرآن با آنها بحث نکن زیرا قرآن ظرفیتهای معنایی متکثری دارد که میتوانند از آن سوءاستفاده کنند، تو یک چیز میگویی و آنها چیز دیگر؛ بلکه بر اساس سنت و سیره پیامبر ص با آنها بحث کن که راه گریزی برایشان نخواهد ماند: «لَا تُخَاصِمْهُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّ الْقُرْآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ؛ وَ لَكِنْ حَاجِجْهُمْ بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَنْ يَجِدُوا عَنْهَا مَحِيصا» (نهج البلاغة، نامه77).۲