۱) از امام صادق (ع) روایت شده که فرمودند:
هنگامی که خداوند حضرت موسی ع را به سوی فرعون فرستاد، موسی به در قصر فرعون آمد و اجازه ورود خواست، اما به او اجازه داده نشد. پس با عصایش به در زد و درها به هم خورد و گشوده شد. سپس بر فرعون وارد شد و به او خبر داد که «فرستاده پروردگار جهانیان است» (شعراء/۱۶) و از او خواست که بنیاسرائیل را با او بفرستد.
فرعون به او گفت، همانگونه که خداوند حکایت کرده است: «آیا تو را در کودکی در میان خود پرورش ندادیم و سالهایی از عمرت را در میان ما نگذراندی؟ و آن کارت را که کردی، کردی» (شعراء/۱۸-۱۹) یعنی آن مرد را کشتی «و تو از کفرورزان بودی» (شعراء/۱۹) یعنی نعمت مرا کفران و ناسپاسی کردی.
موسی گفت، همانگونه که خداوند حکایت کرده است: «آن کار را در آن هنگام انجام دادم و از ناآگاهان بودم. پس هنگامی که از شما ترسیدم از شما گریختم» (شعراء/۲۱) تا اینجا که فرمود: «اینکه بنیاسرائیل را به بندگی گرفتهای» (شعراء/۲۲).
پس «فرعون گفت: و پروردگار جهانیان چیست؟» (شعراء/۲۳) و همانا او از چگونگی خدا پرسید.
موسی «گفت: پروردگار آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست، اگر یقین دارید.» (شعراء/۲۴)
پس فرعون با تعجب به اطرافیانش «گفت: آیا نمیشنوید؟» (شعراء/۲۵) من از او از چگونگی میپرسم و او از صفات پاسخم میدهد!
موسی «گفت: ربّ شما و ربّ نیاکان نخستین شماست.» (شعراء/۲۶)
آنگاه فرعون به موسی «گفت: سوگند که اگر غیر مرا به خدایی بگیری، حتما و بیتردید تو را از زندانیان خواهم ساخت..» (شعراء/۲۹)
موسی «گفت: و اگرچه برایت چیزی آشکار بیاورم؟!» (شعراء/۳۰)
فرعون «گفت: خوب، آن را بیار اگر از راستگویانی!» (شعراء/۳۱)
«پس عصای خود را انداخت و ناگاه آن اژدهایی آشکار بود» (شعراء/۳۲) و هیچیک از نزدیکان فرعون باقی نماند مگر اینکه گریخت؛ و چنان ترسی بر فرعون چیره شد که نتوانست خود را کنترل کند. پس فرعون گفت: تو را به خدا و به حق شیرخوردن [= اینکه در شیرخوارگیات ما تو را بزرگ کردیم] سوگند میدهم که آن را از من بازداری.
پس موسی آن را بازداشت. سپس «دستش را بیرون آورد و ناگاه آن برای بینندگان سپید بود.» (شعراء/۳۳)
«پس هنگامی که موسی عصا را گرفت، فرعون به خود آمد و قصد داشت او را تصدیق کند. پس هامان به سوی او برخاست و به او گفت: در حالی که تو خدایی هستی که پرستیده میشوی، ناگهان پیرو یک بنده شدی؟!
آنگاه فرعون «به بزرگانی که پیرامون او بودند گفت: همانا این جادوگری داناست؛ میخواهد با جادویش شما را از سرزمینتان بیرون کند، پس چه دستور میدهید؟» (شعراء/۳۴-۳۵) تا اینجا که گفت: «برای وعدهگاه روزی معین» (شعراء/۳۸). و فرعون و هامان جادوگری را آموخته بودند و جز این نبود که با جادو بر مردم چیره میشدند و فرعون با جادو ادعای ربوبیت میکرد.
پس چون صبح شد «در شهرها مأموران جمعآوری فرستاد» (شعراء/۳۶) در تمام شهرهای مصر، و هزار جادوگر جمع کردند و از آن هزار، صد نفر و از آن صد، هشتاد نفر را برگزیدند.
پس جادوگران به فرعون گفتند: تو میدانی که در دنیا جادوگرتر از ما نیست. پس اگر ما بر موسی غلبه کردیم، چه پاداشی نزد تو خواهیم داشت؟ (شعراء/۴۱)
«گفت: در آن صورت شما قطعاً از نزدیکشدگان خواهید بود» (شعراء/۴۲) نزد من، شما را در پادشاهی خود شریک میکنم.
گفتند: و اگر موسی بر ما غلبه کرد و جادوی ما را باطل ساخت، و دانستیم که آنچه آورده از راه جادو و حیله نیست و به او ایمان آوردیم و تصدیقش کردیم؟
پس فرعون گفت: اگر موسی بر شما غلبه کند، من نیز همراه شما تصدیقش میکنم، ولی «نیرنگتان را گرد آورید» (طه/۶۴) یعنی حیلهتان را.
امام (ع) فرمود: و وعدهگاهشان روز عید خودشان بود. چون خورشید آن روز بالا آمد، فرعون مردم و جادوگران را جمع کرد، و او گنبدی داشت که بلندای آن تا آسمان هشتاد ذراع بود که پوششی از آهن و فولاد صیقلخورده داشت. چون آفتاب بر آن میتابید، هیچکس نمیتوانست از درخشش آهن و گرمای خورشید به آن بنگرد. و فرعون و هامان آمدند و بر آن نشستند و نظاره میکردند و موسی به آسمان مینگریست.
پس جادوگران به فرعون گفتند: ما مردی را میبینیم که به آسمان مینگرد و جادوی ما هرگز به آسمان نخواهد رسید؛ و جادوگران ضمانت [تسلط بر] کسی را که روی زمین بود میکردند.
پس به موسی گفتند: «تو میافکنی یا ما باشیم که میافکنیم؟» (طه/۶۵)
«موسی به آنها گفت: آنچه را میافکنید، بیفکنید. پس ریسمانها و عصاهایشان را افکندند» (شعراء/۴۳-۴۴) و آنها به جنبش درآمدند و مانند مارها شدند. «گفتند: به عزت فرعون سوگند که ما قطعاً پیروزیم.» (شعراء/۴۴) پس موسی در دل خود ترسی احساس کرد. پس به او ندا رسید که: نترس که تو برتری. و آنچه را در دست راست داری بیفکن تا آنچه را ساختهاند ببلعد. جز این نیست که آنها نیرنگ جادوگری ساختهاند و جادوگر هر جا برود رستگار نمیشود.» (طه/۶۷-۶۹)
«پس موسی عصا را انداخت» (شعراء/۴۵) و مانند سرب در زمین فرو رفت؛ سپس سرش بیرون آمد و دهانش را گشود و فک بالایش را بر فراز گنبد فرعون نهاد، سپس چرخید و لب پایینش را آویزان کرد و عصاها و ریسمانهای جادوگران را بلعید؛ و بر همه آنها چیره شد و مردم چون آن [مار] و بزرگی و هولناکیاش را که تاکنون چشمی ندیده و وصفکنندگان مانندش را وصف نکرده بودند، دیدند گریختند؛ و در این گریز، ده هزار مرد و زن و کودک زیر دست و پا کشته شدند و آن مار بر گرد گنبد فرعون چرخید.
حضرت فرمود: فرعون و هامان از ترس جامههایشان خیس کردند و موی سرشان سفید شد و از هوش رفتند؛ و موسی هم به میان جمعیت گریزان رفت، پس خداوند او را ندا داد: «آن را بگیر و نترس، ما آن را به شکل نخستینش بازمیگردانیم.» (طه/۲۱) پس موسی برگشت و عبایی را که بر تن داشت بر دستش پیچید. سپس دستش را در دهان آن (مار) کرد و ناگاه آن عصا شد، همانگونه که بود و چنان شد که خداوند فرموده بود.
«پس جادوگران به سجده افتادند» (شعراء/۴۶) هنگامی که آن را دیدند، «گفتند: به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم؛ پروردگار موسی و هارون.» (شعراء/۴۷-۴۸)
پس فرعون به سختی خشمگین شد و «گفت: آیا پیش از آنکه به شما اجازه دهم به او ایمان آوردید؟ قطعاً او بزرگ شماست» (شعراء/۴۹) یعنی موسی «که به شما جادو آموخته است؛ پس به زودی خواهید دانست؛ هر آینه دستها و پاهایتان را بر خلاف یکدیگر قطع میکنم و همگی را به صلیب میآویزم.» (شعراء/۴۹) پس آنها به او گفتند، همانگونه که خداوند حکایت کرده است: «باکی نیست، ما به سوی پروردگارمان بازمیگردیم؛ ما امید داریم که پروردگارمان خطاهای ما را بیامرزد که ما نخستین ایمانآورندگان بودیم.» (شعراء/۵۰-۵۱)
«پس فرعون کسانی را که به موسی ایمان آورده بودند زندانی کرد، تا آنکه خداوند طوفان و ملخ و شپش و قورباغه و خون را بر آنان نازل کرد. پس فرعون آنان را آزاد کرد. آنگاه خداوند به موسی وحی کرد که: «بندگانم را شبانه حرکت ده، همانا شما تعقیب خواهید شد.» (شعراء/۵۲)
پس موسی بنیاسرائیل را بیرون برد تا با آنها از دریا بگذرد. و فرعون یاران خود را جمع کرد و «در شهرها مأموران جمعآوری فرستاد» (شعراء/۵۳) و مردم را گرد آورد و پیشاهنگان خود را با ششصد هزار نفر پیش فرستاد و خود با یک میلیون نفر سوار شد؛ و بیرون آمد چنان که خدای عزوجل حکایت کرده است: «پس آنان را از باغها و چشمهسارها و گنجها و جایگاه نیکو بیرون آوردیم؛ این چنین بود و آنها را به بنیاسرائیل میراث دادیم؛ پس آنها را در هنگامی که آفتاب برمیآمد تعقیب کردند.» (شعراء/۵۷-۶۰)
پس چون موسی به دریا نزدیک شد و فرعون به موسی نزدیک شد، «یاران موسی گفتند: ما قطعاً گرفتار خواهیم شد! موسی گفت: هرگز، همانا پروردگارم با من است و به زودی مرا راهنمایی خواهد کرد» (شعراء/۶۲) یعنی مرا نجات خواهد داد.
پس موسی (ع) به دریا نزدیک شد و به آن گفت: شکافته شو.
دریا به او گفت: ای موسی، آیا استکبار میورزی که به من گویی برای تو شکافته شوم؟ در حالی که من یک چشم بر هم زدن از خدا نافرمانی نکردهام و در میان شما گناهان بوده است؟
موسی به او گفت: پس بپرهیز از اینکه نافرمانی کنی، در حالی که میدانی آدم با نافرمانیاش از بهشت بیرون رانده شد و همانا ابلیس هم با نافرمانیاش لعنت شد.
دریا گفت: پروردگارم بزرگ است و فرمانش اطاعت میشود و هیچ چیز سزاوار نیست که نافرمانیاش کند.
پس یوشع بن نون برخاست و به موسی گفت: ای رسول خدا، پروردگارت تو را به چه چیزی فرمان داده است؟
گفت: به عبور از دریا.
پس یوشع اسب خود را در آب انداخت و خداوند به موسی وحی کرد که: «عصایت را به دریا بزن.» (شعراء/) پس آن را زد، «پس از هم شکافته شد و هر پارهای همچون طود عظیم گشت.» (شعراء/۶۳) یعنی همچون کوهی بزرگ. پس برای او در دریا دوازده راه ایجاد شد و هر سبطی از آنان در راهی رفت. آب ارتفاع گرفته بود و زمین کف دریا خالی از آب شد و خورشید بر آن تابید و خشک شد چنان که خداوند حکایت کرده است: «پس برای آنان راهی خشک در دریا بکوب، که نه از رسیدن [دشمن] بترسی و نه بیمناک باشی.» (طه/۷۷) و موسی وارد دریا شد و یارانش دوازده سبط بودند؛ پس خداوند برای آنان در دریا دوازده راه ایجاد کرد و هر سبطی در راهی رفت و آب بر فراز سرهایشان چون کوهها بالا رفته بود. گروهی که با موسی در راهش بودند بیتابی کردند و گفتند: ای موسی، برادران ما کجایند؟ موسی به آنها گفت: با شما در دریا هستند. اما او را تصدیق نکردند! پس خداوند به دریا فرمان داد و در آن به صورت روزنههایی درآمد تا برخی از آنان برخی دیگر را میدیدند و با هم گفتگو میکردند.
و فرعون و لشکریانش روی آوردند. چون به دریا رسید به یارانش گفت: آیا نمیدانید که من پروردگار برتر شما هستم؟ دریا برای من گشوده شده است. اما هیچکس جرأت نکرد وارد دریا شود و اسبان از هول آب خودداری میکردند. پس فرعون پیش رفت تا به ساحل دریا رسید. منجمش به او گفت: وارد دریا نشو؛ و با او مخالفت کرد اما او نپذیرفت. و بر اسبی نر سوار شد، اما اسب نر از رفتن به آب خودداری کرد. پس جبرئیل که بر مادیانی سوار به استقبال او آمد، از او پیشی گرفت و وارد شد. اسب نر به مادیان نظر کرد و در پی آن رفت و وارد دریا شد و یارانش از پی او وارد شدند. چون همه وارد شدند تا آنکه آخرین نفر از یارانش وارد و آخرین نفر از یاران موسی خارج شد، خداوند بادها را فرمان داد و دریا را به تلاطم انداخت، پس آب چون کوهها بر آنان فرو میریخت.
پس فرعون در آن هنگام گفت: «ایمان آوردم که هیچ معبودی نیست جز آنکه بنیاسرائیل به او ایمان آوردند و من از تسلیمشوندگانم.» (یونس/۹۰)
پس جبرئیل مشتی از گلِ تیره برداشت و در دهان او فرو کرد، سپس گفت: «اکنون؟ در حالی که پیش از این نافرمانی کردی و از تبهکاران بودی؟» (یونس/۹۱)
تفسير القمي، ج2، ص118-122
و قوله «وَ إِذْ نادى رَبُّكَ مُوسى أَنِ ائْتِ الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ» فَإِنَّهُ حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:
لَمَّا بَعَثَ اللَّهُ مُوسَى إِلَى فِرْعَوْنَ أَتَى بَابَهُ فَاسْتَأْذَنَ عَلَيْهِ فَلَمْ يُؤْذَنْ لَهُ. فَضَرَبَ بِعَصَاهُ الْبَابَ فَاصْطَكَّتِ الْأَبْوَابُ فَفُتِحَتْ. ثُمَّ دَخَلَ عَلَى فِرْعَوْنَ فَأَخْبَرَهُ أَنَّهُ «رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ» وَ سَأَلَهُ أَنْ يُرْسِلَ مَعَهُ بَنِي إِسْرَائِيلَ.
فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ كَمَا حَكَى اللَّهُ: «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ؛ وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتِي فَعَلْتَ» أَيْ قَتَلْتَ الرَّجُلَ «وَ أَنْتَ مِنَ الْكافِرِينَ» يَعْنِي كَفَرْتَ نِعْمَتِي.
قَالَ مُوسَى كَمَا حَكَى اللَّهُ: «فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ؛ فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ» إِلَى قَوْلِهِ «أَنْ عَبَّدْتَ بَنِي إِسْرائِيلَ».
فَ «قالَ فِرْعَوْنُ: وَ ما رَبُّ الْعالَمِينَ« وَ إِنَّمَا سَأَلَهُ عَنْ كَيْفِيَّةِ اللَّهِ.
فَ«قَالَ» مُوسَى: «رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ ما بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ».
فَ«قَالَ» فِرْعَوْنُ مُتَعَجِّباً لِأَصْحَابِهِ: «أَ لا تَسْتَمِعُونَ»؟ أَسْأَلُهُ عَنِ الْكَيْفِيَّةِ فَيُجِيبُنِي عَنِ الصِّفَاتِ!
فَ«قَالَ» مُوسَى: «رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِينَ».
ثُمَّ «قَالَ» لِمُوسَى: «لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْرِي لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونِينَ».
«قالَ» مُوسَى: «أَ وَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَيْءٍ مُبِينٍ»؟
«قالَ» فِرْعَوْنُ:« فَأْتِ بِهِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ».
«فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ» فَلَمْ يَبْقَ أَحَدٌ مِنْ جُلَسَاءِ فِرْعَوْنَ إِلَّا هَرَبَ؛ وَ دَخَلَ فِرْعَوْنَ مِنَ الرُّعْبِ مَا لَمْ يَمْلِكْ بِهِ نَفْسَهُ، فَقَالَ فِرْعَوْنُ: أَنْشُدُكَ بِاللَّهِ وَ بِالرَّضَاعِ إِلَّا مَا كَفَفْتَهَا عَنِّي.
فَكَفَّهَا ثُمَ «نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ».
فَلَمَّا أَخَذَ مُوسَى الْعَصَا، رَجَعَتْ إِلَى فِرْعَوْنَ نَفْسُهُ وَ هَمَّ بِتَصْدِيقِهِ، فَقَامَ إِلَيْهِ هَامَانُ، فَقَالَ لَهُ: بَيْنَمَا أَنْتَ إِلَهٌ تُعْبَدُ إِذْ صِرْتَ تَابِعاً لِعَبْدٍ؟!
ثُمَ «قالَ» فِرْعَوْنُ «لِلْمَلَإِ» الَّذِينَ «حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ؛ يُرِيدُ أَنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَما ذا تَأْمُرُونَ» إِلَى قَوْلِهِ «لِمِيقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ». وَ كَانَ فِرْعَوْنُ وَ هَامَانُ قَدْ تَعَلَّمَا السِّحْرَ وَ إِنَّمَا غَلَبَا النَّاسَ بِالسِّحْرِ وَ ادَّعَى فِرْعَوْنُ الرُّبُوبِيَّةَ بِالسِّحْرِ.
فَلَمَّا أَصْبَحَ بَعَثَ «فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ» مَدَائِنِ مِصْرَ كُلِّهَا، وَ جَمَعُوا أَلْفَ سَاحِرٍ وَ اخْتَارُوا مِنَ الْأَلْفِ مِائَةً وَ مِنَ الْمِائَةِ ثَمَانِينَ.
فَقَالَ السَّحَرَةُ لِفِرْعَوْنَ: قَدْ عَلِمْتَ أَنَّهُ لَيْسَ فِي الدُّنْيَا أَسْحَرَ مِنَّا. فَإِنْ غَلَبْنَا مُوسَى فَمَا يَكُونُ لَنَا عِنْدَكَ؟
«قَالَ: إِنَّكُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ» عِنْدِي، أُشَارِكُكُمْ فِي مُلْكِي.
قَالُوا: فَإِنْ غَلَبَنَا مُوسَى وَ أَبْطَلَ سِحْرَنَا، عَلِمْنَا أَنَّ مَا جَاءَ بِهِ لَيْسَ مِنْ قِبَلِ السِّحْرِ وَ لَا مِنْ قِبَلِ الْحِيلَةِ وَ آمَنَّا بِهِ وَ صَدَّقْنَاهُ؟
فَقَالَ فِرْعَوْنُ: إِنْ غَلَبَكُمْ مُوسَى صَدَّقْتُهُ أَنَا أَيْضاً مَعَكُمْ، وَ لَكِنْ «أَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ» أَيْ حِيلَتَكُمْ.
قَالَ ع: وَ كَانَ مَوْعِدُهُمْ يَوْمَ عِيدٍ لَهُمْ. فَلَمَّا ارْتَفَعَ النَّهَارُ مِنْ ذَلِكَ الْيَوْمِ جَمَعَ فِرْعَوْنُ النَّاسَ وَ السَّحَرَةَ، وَ كَانَتْ لَهُ قُبَّةٌ طُولُهَا فِي السَّمَاءِ ثَمَانُونَ ذِرَاعاً، وَ قَدْ كَانَ كُسِيَتْ بِالْحَدِيدِ وَ الْفُولَاذِ الْمَصْقُولِ. فَكَانَتْ إِذَا وَقَعَتِ الشَّمْسُ عَلَيْهَا لَمْ يَقْدِرْ أَحَدٌ أَنْ يَنْظُرَ إِلَيْهَا مِنْ لُمَعِ الْحَدِيدِ وَ وَهَجِ الشَّمْسِ. وَ جَاءَ فِرْعَوْنُ وَ هَامَانُ وَ قَعَدَا عَلَيْهَا يَنْظُرَانِ وَ أَقْبَلَ مُوسَى يَنْظُرُ إِلَى السَّمَاءِ.
فَقَالَتِ السَّحَرَةُ لِفِرْعَوْنَ: إِنَّا نَرَى رَجُلًا يَنْظُرُ إِلَى السَّمَاءِ وَ لَنْ يَبْلُغَ سِحْرُنَا إِلَى السَّمَاءِ؛ وَ ضَمِنَتِ السَّحَرَةُ مَنْ فِي الْأَرْضِ.
فَقَالُوا لِمُوسَى: «إِمَّا أَنْ تُلْقِيَ وَ إِمَّا أَنْ نَكُونَ نَحْنُ الْمُلْقِينَ؟»
«قالَ لَهُمْ مُوسى: أَلْقُوا ما أَنْتُمْ مُلْقُونَ. فَأَلْقَوْا حِبالَهُمْ وَ عِصِيَّهُمْ» فَأَقْبَلَتْ تَضْطَرِبُ وَ صَارَتْ مِثْلَ الْحَيَّاتِ. «قالُوا: بِعِزَّةِ فِرْعَوْنَ إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ.» :فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى« فَنُودِيَ «لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلى. وَ أَلْقِ ما فِي يَمِينِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا إِنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِرٍ وَ لا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتى».
«فَأَلْقَى مُوسَى» الْعَصَا، فَذَابَتْ فِي الْأَرْضِ مِثْلَ الرَّصَاصِ؛ ثُمَّ طَلَعَ رَأْسُهَا وَ فَتَحَتْ فَاهَا وَ وَضَعَتْ شِدْقَهَا الْعُلْيَا عَلَى رَأْسِ قُبَّةِ فِرْعَوْنَ ثُمَّ دَارَتْ وَ أَرْخَتْ شَفَتَهَا السُّفْلَى وَ الْتَقَمَتْ عِصِيَّ السَّحَرَةِ وَ حِبَالَهَا؛ وَ غَلَبَ كُلَّهُمْ وَ انْهَزَمَ النَّاسُ حِينَ رَأَوْهَا وَ عِظَمَهَا وَ هَوْلَهَا مِمَّا لَمْ تَرَ الْعَيْنُ وَ لَا وَصَفَ الْوَاصِفُونَ مِثْلَهُ؛ فَقُتِلَ فِي الْهَزِيمَةِ مِنْ وَطْيِ النَّاسِ عَشَرَةُ آلَافِ رَجُلٍ وَ امْرَأَةٍ وَ صَبِيٍّ وَ دَارَتْ عَلَى قُبَّةِ فِرْعَوْنَ.
قَالَ: فَأَحْدَثَ فِرْعَوْنُ وَ هَامَانُ فِي ثِيَابِهِمَا، وَ شَابَ رَأْسُهُمَا وَ غُشِيَ عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَزَعِ؛ وَ مَرَّ مُوسَى فِي الْهَزِيمَةِ مَعَ النَّاسِ، فَنَادَاهُ اللَّهُ: «خُذْها وَ لا تَخَفْ سَنُعِيدُها سِيرَتَهَا الْأُولى.» فَرَجَعَ مُوسَى وَ لَفَّ عَلَى يَدِهِ عَبَاءً كَانَتْ عَلَيْهِ. ثُمَّ أَدْخَلَ يَدَهُ فِي فَمِهَا فَإِذَا هِيَ عَصَا كَمَا كَانَتْ وَ كَانَ كَمَا قَالَ اللَّهُ.
«فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ» لَمَّا رَأَوْا ذَلِكَ «قالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعالَمِينَ؛ رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ».
فَغَضِبَ فِرْعَوْنُ عِنْدَ ذَلِكَ غَضَباً شَدِيداً وَ «قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ؟ إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ» يَعْنِي مُوسَى «الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ؛ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ؛ لَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ أَجْمَعِينَ» فَ«قَالُوا» لَهُ كَمَا حَكَى اللَّهُ «لا ضَيْرَ إِنَّا إِلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ؛ إِنَّا نَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أَنْ كُنَّا أَوَّلَ الْمُؤْمِنِينَ.»
فَحَبَسَ فِرْعَوْنُ مَنْ آمَنَ بِمُوسَى حَتَّى أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَ الْجَرادَ وَ الْقُمَّلَ وَ الضَّفادِعَ وَ الدَّمَ. فَأَطْلَقَ فِرْعَوْنُ عَنْهُمْ فَأَوْحَى اللَّهُ «إِلَى مُوسَى أَنْ أَسْرِ بِعِبادِي إِنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ».
فَخَرَجَ مُوسَى بِبَنِي إِسْرَائِيلَ لِيَقْطَعَ بِهِمُ الْبَحْرَ. وَ جَمَعَ فِرْعَوْنُ أَصْحَابَهُ وَ بَعَثَ «فِي الْمَدَائِنِ حَاشِرِينَ» وَ حَشَرَ النَّاسَ وَ قَدَّمَ مُقَدِّمَتَهُ فِي سِتِّمِائَةِ أَلْفٍ، وَ رَكِبَ هُوَ فِي أَلْفِ أَلْفٍ؛ وَ خَرَجَ كَمَا حَكَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَ:« فَأَخْرَجْناهُمْ مِنْ جَنَّاتٍ وَ عُيُونٍ؛ وَ كُنُوزٍ وَ مَقامٍ كَرِيمٍ؛ كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها بَنِي إِسْرائِيلَ؛ فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقِينَ.»
«فَلَمَّا» قَرُبَ مُوسَى الْبَحْرَ وَ قَرُبَ فِرْعَوْنُ مِنْ مُوسَى «قالَ أَصْحابُ مُوسى: إِنَّا لَمُدْرَكُونَ! قالَ» مُوسَى «كَلَّا إِنَّ مَعِي رَبِّي سَيَهْدِينِ» أَيْ سَيُنْجِينِي.
فَدَنَا مُوسَى ع مِنَ الْبَحْرِ. فَقَالَ لَهُ: انْفَلِقْ.
فَقَالَ الْبَحْرُ لَهُ: اسْتَكْبَرْتَ يَا مُوسَى أَنْ تَقُولَ لِي أَنْفَلِقُ لَكَ وَ لَمْ أَعْصِ اللَّهَ طَرْفَةَ عَيْنٍ وَ قَدْ كَانَ فِيكُمُ الْمَعَاصِي؟
فَقَالَ لَهُ مُوسَى: فَاحْذَرْ أَنْ تَعْصِيَ وَ قَدْ عَلِمْتَ أَنَّ آدَمَ أُخْرِجَ مِنَ الْجَنَّةِ بِمَعْصِيَتِهِ وَ إِنَّمَا إِبْلِيسُ لُعِنَ بِمَعْصِيَتِهِ.
فَقَالَ الْبَحْرُ: رَبِّي عَظِيمٌ مُطَاعٌ أَمْرُهُ وَ لَا يَنْبَغِي لِشَيْءٍ أَنْ يَعْصِيَهُ.
فَقَامَ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ فَقَالَ لِمُوسَى: يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَمَرَكَ رَبُّكَ؟
فَقَالَ: بِعُبُورِ الْبَحْرِ.
فَاقْتَحَمَ يُوشَعُ فَرَسَهُ فِي الْمَاءِ وَ أَوْحَى اللَّهُ «إِلَى مُوسَى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ» فَضَرَبَهُ «فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ» أَيْ كَالْجَبَلِ الْعَظِيمِ. فَضَرَبَ لَهُ فِي الْبَحْرِ اثْنَيْ عَشَرَ طَرِيقاً فَأَخَذَ كُلُّ سِبْطٍ مِنْهُمْ فِي طَرِيق.ٍ فَكَانَ الْمَاءُ قَدِ ارْتَفَعَ وَ بَقِيَتِ الْأَرْضُ يَابِسَةً طَلَعَتْ فِيهِ الشَّمْسُ، فَيَبِسَتْ كَمَا حَكَى اللَّهُ: «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ يَبَساً لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى.» وَ دَخَلَ مُوسَى الْبَحْرَ وَ كَانَ أَصْحَابُهُ اثْنَيْ عَشَرَ سِبْطاً؛ فَضَرَبَ اللَّهُ لَهُمْ فِي الْبَحْرِ اثْنَيْ عَشَرَ طَرِيقاً فَأَخَذَ كُلُّ سِبْطٍ فِي طَرِيقٍ وَ كَانَ الْمَاءُ قَدِ ارْتَفَعَ عَلَى رُءُوسِهِمْ مِثْلَ الْجِبَالِ. فَجَزِعَتِ الْفِرْقَةُ الَّتِي كَانَتْ مَعَ مُوسَى فِي طَرِيقِهِ. فَقَالُوا: يَا مُوسَى أَيْنَ إِخْوَانُنَا؟ فَقَالَ لَهُمْ مُوسَى: مَعَكُمْ فِي الْبَحْرِ، فَلَمْ يُصَدِّقُوهُ! فَأَمَرَ اللَّهُ الْبَحْرَ فَصَارَتْ طَاقَاتٍ حَتَّى كَانَ يَنْظُرُ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ وَ يَتَحَدَّثُونَ.
وَ أَقْبَلَ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ فَلَمَّا انْتَهَى إِلَى الْبَحْرِ قَالَ لِأَصْحَابِهِ: أَ لَا تَعْلَمُونَ أَنِّي رَبُّكُمُ الْأَعْلَى؟ قَدْ فُرِّجَ لِيَ الْبَحْرُ. فَلَمْ يَجْسُرْ أَحَدٌ أَنْ يَدْخُلَ الْبَحْرَ وَ امْتَنَعَتِ الْخَيْلُ مِنْهُ لِهَوْلِ الْمَاءِ. فَتَقَدَّمَ فِرْعَوْنُ حَتَّى جَاءَ إِلَى سَاحِلِ الْبَحْرِ. فَقَالَ لَهُ مُنَجِّمُهُ: لَا تَدْخُلِ الْبَحْرَ؛ وَ عَارَضَهُ فَلَمْ يَقْبَلْ مِنْهُ. وَ أَقْبَلَ عَلَى فَرَسٍ حِصَانٍ فَامْتَنَعَ الْحِصَانُ أَنْ يَدْخُلَ الْمَاءَ. فَعَطَفَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ وَ هُوَ عَلَى مَادِيَانَةٍ فَتَقَدَّمَهُ وَ دَخَلَ فَنَظَرَ الْفَرَسُ إِلَى الرَّمَكَةِ فَطَلَبَهَا وَ دَخَلَ الْبَحْرَ وَ اقْتَحَمَ أَصْحَابُهُ خَلْفَهُ. فَلَمَّا دَخَلُوا كُلُّهُمْ حَتَّى كَانَ آخِرُ مَنْ دَخَلَ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ آخِرُ مَنْ خَرَجَ مِنْ أَصْحَابِ مُوسَى أَمَرَ اللَّهُ الرِّيَاحَ فَضَرَبَتِ الْبَحْرَ بَعْضَهُ بِبَعْضٍ فَأَقْبَلَ الْمَاءُ يَقَعُ عَلَيْهِمْ مِثْلَ الْجِبَالِ.
فَ«قَالَ» فِرْعَوْنُ عِنْدَ ذَلِكَ «آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ».
فَأَخَذَ جَبْرَئِيلُ كَفّاً مِنْ حَمْأَةٍ فَدَسَّهَا فِي فِيهِ ثُمَّ قَالَ: «آلْآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِين»؟
۲) مسعودی هم روایتی از واقعه بدون اشاره به نام کسی که از او روایت شده آورده است بپین بیان که:
در روایت دیگری نیز آمده است که خداوند متعال و جلیل در رؤیای شبانه به هارون وحی فرستاد تا به دروازهٔ شهر برود و با برادرش دیدار کند. هارون بیرون رفت و موسی نزدیک شد، اما هارون او را نشناخت به خاطر نوری که بر چهرهاش تابیده و او را فرا گرفته بود، تا اینکه موسی او را صدا زد. سپس هارون گفت: «خوش آمدی، ای مولای من و برادرم»، و برایش از وقایع بازگو کرد. گزارش شده است که هارون از هر دو طرف مادر و پدر برادر او بود و سه سال از او بزرگتر بود؛ اما موسی از نظر قامت و اندام درشتتر بود. وحی بر موسی، علیهالسلام، نازل میشد و او آن را به هارون منتقل میکرد.
موسی، علیهالسلام، با دو لباس مویین به دروازه فرعون رفت؛ اجازه ورود خواست، اما از او بازگردانده شد. پس عصایش را بر دروازه زد و همه دروازهها میان او و فرعون با هم باز شدند. فرعون در درون خانهاش شیری داشت، پس دستور داد آن را در مسیرش رها کنند؛ آن را رها کردند و هنگامی که موسی، علیهالسلام، وارد شد، شیر به سوی او آمد، به او خیره شد و دمش را میان دستانش و زیر پاهایش تکان میداد. فرعون به درباریانش گفت: «آیا تا به حال چیزی شبیه به این دیدهاید؟» آنها گفتند: «نه.»
هنگامی که به او رسید و پیام پروردگارش را به او ابلاغ کرد و درخواست نمود که بنیاسرائیل را همراه او بفرستند و مجازات نشوند، فرعون او را شناخت و به او گفت: «مگر تو را در کودکی در میان خود بزرگ نکردیم و سالیان زیادی از عمرت را در میان ما نگذراندی؟» (شعراء/۱۸) تا آنجا که خداوند میفرماید: «پس اگر راستگو هستید، آن را بیاورید.» پس عصایش را انداخت و ناگاه ماری آشکار شد؛ و دستش را بیرون آورد و ناگاه برای هر کس که نگاه میکرد، سپید بود. پس همه، بیاستثناء، گریختند.
و مار دهان گشود و به سوی تاج فرعون جهید تا آن را ببلعد، و او فریاد برآورد: «ای موسی، به خدا و به حق شیرخوارگی [که در کودکی نزد ما بودی] سوگندت میدهم جلویش را بگیر.»
پس موسی عصا را گرفت و فرعون به حالت عادی بازگشت، و فرعون نزدیک بود به او ایمان آورد، اما هامان برخاست و او را از این کار باز داشت و به او گفت: «در حالی که تو خدایی هستی که پرستش میشوی، داری پیرو یک بنده میشوی؟ این یا امری آسمانی است ویا امری زمین. اما در مورد امر آسمان، من برای تو بنایی خواهم ساخت تا با پادشاه آسمان مقابله کنی؛ و اما در مورد امر زمین، جادوگران در برابر موسی مقاومت میکنند.» بدینگونه او را از ایمان آوردن و پذیرفتن موسی منصرف کرد.
پس «به مهتران پیرامونش گفت: همانا این حقاً جادوگری متبحر است» (شعراء۳۴).
سپس به او گفت: «چه کسی به نفع راسلت تو شهادت میدهد؟»
گفت: «آن که بالای سرت ایستاده است» و مقصودش برادرش هارون بود.
او به سمت هارون برگشت و به او گفت: «چه میگویی؟»
گفت: «به راستی، او پیامبر خداست.»
پس فرعون فرمان داد و آنان جامههای سلطنتی و لباسهایی را که بر تن داشت از او برکندند. پس موسی ابتکار عمل را به دست گرفت و یکی از صفحات زره را برداشت و آن را بر هارون پوشاند؛ و هنگامی که به پوستش برخورد کرد، موسی برای او گریست، درود خدا بر او باد.
سپس داستان موسی و جادوگران همان طور بود که خداوند روایت کرده است، تا آیه «و موسی در درون خود احساس ترس کرد» (طه/۶۷)، و او برای خود نمیترسید، بلکه میترسید که پیروانش گمراه شوند.
و او عصایش را به زمین افکند و آن همه طنابها و چوبهایی را که ساخته بودند، جمع کرد؛ و روایت شده که آنها به سنگینی دویست بار شتر بودند.
وقتی جادوگران این را دیدند، گفتند: «این جادو نیست؛ این فرمان خداست. وگرنه بارهایی که بر دویست شتر بار کرده بودیم، کجا هستند؟» و سجده کردند و ایمان آوردند.
فرعون به آنها گفت: «آیا پیش از آنکه من به شما اجازه دهم، به او ایمان آوردید؟» پس به او گفتند: «هر کاری می خواهی بکن.»
و فرعون و پیروانش شکستخورده بازگشتند.
و پس از ظهور موسی، علیهالسلام، مصیبت بر بنیاسرائیل حتی شدیدتر شد؛ آنها مورد ضرب و شتم قرار میگرفتند و آنها را مجبور به حمل سنگ، آب و هیزم میکردند. پس نزد موسی، صلواتالله علیه، رفتند و به او گفتند: «ما با آمدن انتظار فرج داشتیم، اما وقتی فرج تو رسید، مصیبت برای ما حتی شدیدتر شد.»
وی مطلب را به پیشگاه خداوند عرضه داشت. خداوند به او وحی کرد: «به بنیاسرائیل اطلاع ده که من فرعون را در چهل سال آینده نابود خواهم کرد.»
پس او این را به آنها گفت و آنها گفتند: «هر آنچه خدا بخواهد، همان خواهد شد.» [کنایه از اینکه تسلیم به رضای خدا هستیم].
سپس خداوند به او وحی کرد: «به آنها بگو که من دوره فرعون را به خاطر گفتنشان "هر آنچه خدا بخواهد، خواهد شد" ده سال کوتاه کردم و پس از سی سال او را نابود خواهم کرد.»
آنها گفتند: «هر نعمتی از جانب خداست.» [یعنی باز زبان به شکر گشودند].
خداوند به موسی وحی کرد: «من زمانه او را ده سال کاهش دادم، زیرا گفتند: هر برکتی از جانب خداست.» و من او را پس از بیست سال هلاک خواهم کرد.
آنها گفتند: « خیر و خوبی فقط به دست خداوند است.»
خداوند به او وحی کرد: «به خاطر این جملهشان ده سال دیگر از ایام او کاسته شد و من پس از ده سال مرگ او را رقم خواهم زد.»
آنها گفتند: «تنها خدا میتواند شر را دفع کند.»
خداوند به او وحی کرد: «من عمرش را کوتاه کردم و ایامش را به پایان رساندم را به خاطر این سخن که گفتند تنها خدا میتواند شر را دفع کند.»
پس او بنیاسرائیل را از مصر بیرون برد؛ و موسی، علیهالسلام، پیش از ترک مصر، فرعون را عذاب داد: یک روز با کنه، یک روز با ملخ، یک روز با قورباغه، یک روز با خون، یک روز با باد زرد و یک روز با باد سیاه.
سپس موسی با بنیاسرائیل به سوی سرزمین مقدس حرکت کرد و فرعون با تمام سوارهنظام و لشکریانش به تعقیب او پرداخت؛ در میان سوارهنظامش هفتاد اسب ابلق [راهراه] بود. و در میان پیروان موسی کسانی بودند که در طلب دنیا دنبال فرعون راه افتاده بودند؛ آنها از بنیاسرائیل بودند و [وقتی خروج موسی و بنیاسرائیل را دیدند] گفتند: این همان چیزی بود که ما انتظارش را داشتیم؛ اکنون بازمیگردیم و به موسی میپیوندیم. چون موسی، علیهالسلام، مصر را ترک کرد، آنها به دنبالش افتادند و شتابان به راه افتادند؛ پس خداوند فرشتگانی را بر آنها فرستاد که صورتها و حیواناتشان را زدند، تا آنکه به اردوگاه فرعون بازگردانده و همراه با دیگران هلاک شدند و به آنها ندا داده شد: به راستی، بر خداوند است که شما را همراه کسانی قرار دهد که [با اختیار خود] تحت حکومت آنها میزیستید.
هنگامی که موسی، علیهالسلام، به دریا نزدیک شد، فرعون و لشکریانش به او رسیدند؛ بنیاسرائیل دچار ترس شدیدی شدند و از این امر نزد یوشع بن نون شکایت کردند، او نزد موسی، علیهالسلام، رفت و به او گفت: «سرورم، فرعون به ما رسیده است؛ چه فرمان میدهید؟»
گفت: «دریا، یوشع.»
او به سوی دریا شتافت و سوار بر اسبش به درون آن تاخت تا اینکه نزدیک بود غرق شود. پس وقتی دید که آب او را فرا گرفته است، به موسی بازگشت و به او گفت: «چه فرمان میدهی؟»
او گفت: «دریا، یوشع.» او سه بار وارد آن شد و نزدیک بود غرق شود.
آنگاه موسی گفت: «به خدای بنیاسرائیل، نه به من دروغ گفتهاند و نه من دروغ گفتهام.»
سپس خداوند به موسی وحی کرد: «عصایت را بر دریا بزن. پس او آن را زد و دریا شکافت و هر دیوارهای مانند کوهی سترگ شد» (شعراء/۶۳). یوشع پیش رفت و اسبش بر زمین خشک گام نهاد. و گزارش شده است که وی سوار بر اسب خالدار خاکستری بود؛ پس خداوند به عظمت و قدرتش، موسی و همراهانش را نجات داد، در حالی که فرعون، سپاهیانش و خاندان فرعون غرق شدند.
اما وقتی قوم موسی از دریا بیرون آمدند، از کنار قومی که در حال پرستش بتهایشان بودند گذشتند و گفتند: «ای موسی، برای ما خدایی قرار ده، همانطور که آنها خدایان دارند.» ...
اثبات الوصية، ص57
و روي في خبر آخر ان اللّه عز و جل أوحى إلى هارون في رؤيا الليل ان اخرج الى باب المدينة حتى تلقى أخاك. فخرج و أقبل موسى فلم يعرفه للنور الذي كان قد علا وجهه و لبسه حتى ناداه موسى فقال هارون مرحبا بسيدي و أخي ثم قصّ عليه القصص.و روي ان هارون كان أخاه لامّه و أبيه و كان أسنّ منه بثلاث سنين و كان موسى أكبر جسما و خلقا و كان الوحي ينزل على موسى عليه السّلام و يوحيه الى هارون.
و غدا موسى عليه السّلام الى باب فرعون و عليه مدرعتان من شعر فاستأذن فحجب فضرب الباب بعصاه فاصطفقت الأبواب كلّها بينه و بين فرعون و تفتّحت. و كان لفرعون في عمران داره أسد فأمر فرعون بتخليتها في طريقه فخليت و دخل موسى عليه السّلام فأقبلت الأسد تبصبص و تضرب بأذنابها بين يديه و تحت رجليه.
فقال فرعون لجلسائه: أ رأيتم مثل هذا قط؟
قالوا: لا.
فلما وصل إليه و أدى رسالة ربّه إليه و سأل ان يرسل معه بني إسرائيل و لا يعذّبهم فعرفه فرعون و قال له «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنِينَ» الى قول اللّه «فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فَأَلْقى عَصاهُ فَإِذا هِيَ ثُعْبانٌ مُبِينٌ وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ» فلم يبق أحد إلّا هرب.
و فتحت الحيّة فاها فأهوت الى قبّة فرعون ان تبتلعها فنادى: يا موسى انشدك اللّه و الرضاع الا امتنعت.
فأخذ موسى العصا و رجعت الى فرعون نفسه، و همّ بتصديقه، فقام إليه هامان فمنعه من ذلك و قال له: بينما أنت إله تعبد تصير تابعا لعبد انما هو أمر السماء و أمر الأرض فاما أمر السّماء فاني ابني لك بناء تقاوم به ملك السماء و اما أمر الأرض فالسحرة يقاومون موسى؛ فصدّه عن الايمان و التصديق لموسى.
ف «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ إِنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ»
ثم قال له: من يشهد لك بالرسالة؟
فقال: هذا الواقف على رأسك يعني أخاه هارون
فالتفت الى هارون فقال له: ما تقول؟
قال له: صدق هو رسول اللّه
فأمر فرعون فنزعت عنه ثياب الملك و الحلل التي كانت عليه
فبادر موسى فنزع إحدى المدرعتين فألبسها هارون فلما وقعت على جلده بكى عليه السّلام ثم كان من قصة موسى و السحرة ما قص اللّه به الى قوله «فَأَوْجَسَ فِي نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى» (فروي) انّه لم يخف على نفسه و انما خاف على شيعته الفتنة.
و ألقى عصاه فتلقفت جميع ما عملوه من الحبال و العصي و كان فيما روي حمل مائتي بعير.
فلما رأى السحرة ذلك قالوا: ليس هذا سحرا، هذا أمر اللّه و إلا فأين أحمال مائتي بعير حملناها؟
قال: و سجدوا و آمنوا فقال لهم فرعون: آمنتم به قبل ان آذن لكم؟
فقالوا له: اقض ما أنت قاض.
و رجع فرعون و أصحابه مغلوبين و اشتدت المحنة على بني اسرائيل بعد ظهور موسى عليه السّلام و كانوا يضربون و يحمل عليهم الحجارة و الماء و الحطب فصاروا إلى موسى صلّى اللّه عليه فقالوا له: كنّا نتوقع الفرج فلما فرّج عنّا بك غلظت المحنة علينا.
فناجى موسى ربّه في ذلك. فأوحى اللّه إليه: عرّف بني إسرائيل اني مهلك فرعون بعد أربعين سنة.
فأخبرهم بذلك فقالوا: ما شاء اللّه كان.
فأوحى اللّه إليه: عرّفهم اني قد نقصت من مدّة فرعون بقولهم «ما شاء اللّه كان» عشر سنين و اني أهلكه بعد ثلاثين سنة.
فقالوا: كلّ نعمة من اللّه.
فأوحى اللّه إلى موسى: فانّي قد نقصت من أيامه لقولهم «كلّ نعمة من اللّه» عشر سنين و انّي مهلكه بعد عشرين سنة.
فقالوا: لا يأتي بالخير إلّا اللّه.
فأوحى اللّه إليه: قد نقصت من أيامه بقولهم «لا يأتي بالخير إلّا اللّه» عشر سنين و انّي مهلكه بعد عشر سنين.
فقالوا: لا يصرف السوء إلّا اللّه.
فأوحى اللّه إليه: اني قد بترت عمره و محقت أيامه بقولهم «لا يصرف السوء إلّا اللّه»
فأخرج بني إسرائيل من مصر فعذّب موسى عليه السّلام فرعون قبل أن يخرج من مصر يوما بالقمل و يوما بالجراد و يوما بالضفادع و يوما بالدم و يوما بالريح الصفراء و يوما بالريح السوداء.
ثم خرج موسى ببني إسرائيل نحو الأرض المقدّسة و اتبعه فرعون في جميع جنوده و جيشه و كان في خيله سبعون فرسا أبلق. و كان من شيعة موسى قوم قد تبعوا فرعون طلبا لدنياه و هم من بني اسرائيل و قالوا: هذا الذي قد كنّا نرجوه، رجعنا و صرنا مع موسى. فلما خرج موسى عليه السّلام من مصر اتبعوه و اسرعوا في السير فأرسل اللّه إليهم ملائكة يضربون وجوههم و دوابهم حتى ردوهم الى عسكر فرعون فهلكوا فيمن هلك و نودوا: حقّا على اللّه أن يصيركم مع من عشتم في دولته.
فلما قرب موسى عليه السّلام من البحر لحقه فرعون و جنوده. فاشتد خوف بني إسرائيل و شكوا ذلك الى يوشع بن نون. فصار الى موسى عليه السّلام فقال له: يا سيدي قد أدركنا فرعون فأي شيء تأمر؟
فقال له: البحر يا يوشع.
فبادر الى البحر فاقتحمه بفرسه حتى كاد أن يغرق. فلما رأى الماء قد غمره رجع الى موسى فقال له: أي شيء تأمر؟
فقال له: البحر يا يوشع. فاقتحمه ثلاث مرّات كان أن يغرق فيه.
فقال موسى: و إله بني اسرائيل ما كذبت و لا كذبت.
فأوحى اللّه الى موسى «أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ» فضربه «فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ» و تقدّم يوشع و كان فرسه يخطو على جدد الأرض الصلبة. و روي انّه كان تحته برذون أشهب فأنجى اللّه بعظمته و قدرته موسى و من معه و غرق فرعون و جنوده و آل فرعون...
بقیه حکایت۱ چون به این سوره مربوط نبود نیاوریم.
۳) از ابن عباس روایت شده است که:
«موسی با عبایی پشمی که از آرنجهایش پایینتر نمیآمد، وارد حضور فرعون شد. او برای ملاقات فرعون اجازه خواست و فرعون گفت: «او را راه بدهید.» او وارد شد و گفت: «پروردگارم مرا به سوی شما فرستاده است.» فرعون به اطرافیانش گفت: «من برای شما خدایی جز خودم نمیشناسم.» (قصص/۳۸)؛ او را ببرید.
موسی گفت: «من با نشانهای نزد شما آمدهام.»
فرعون گفت: «پس بیاور اگر از راستگویان هستی. پس عصایش را انداخت» (اعراف/۱۰۶-۱۰۷؛ شعراء/۳۱-۳۲) و آن ماری شد که از سقف تا زمین کشیده شده بود. دستش را در گریبان برد و آن را بیرون آورد که چون صاعقه چشمها را خیره میکرد. آنها بر صورت به زمین افتادند. موسی عصایش را برداشت و بیرون رفت؛ هیچکس نبود که از او فرار نکند.
فرعون وقتی به خود آمد و ترس از او دور شده بود، به مردم اطرافش گفت: «چه فرمان میدهید؟ گفتند او و برادرش را واپس انداز» (اعراف/۱۱۰-۱۱۱؛ شعراء/۳۵-۳۶)؛ آنها را نزد ما نیاور و نزدیک ما مکن؛ «و در شهرها برانگیزانندگانی را گسیل بدار.» (اعراف/۱۱۱؛ شعراء/۳۶)؛
جادوگران از فرعون میترسیدند؛ پس وقتی او آنها را فراخواند، گفتند: «خدای شما به شما حاجتی دارد و گفته این کار فلانی و فلانی است.» آنها گفتند: «این جادوگری است که جادوگری میکند. «آیا ما قطعاً پاداشی خواهیم داشت اگر پیروز شویم.» (اعراف/۱۱۳؛ شعراء/۴۱) اوجادوگری است که مردم را جادو میکند، اما جادوگر دیگری را نمیتواند جادو کند.» [فرعون] گفت: «آری، و به راستی، شما از مقربان خواهید بود.» (اعراف/۱۱۴ ؛شعراء/۴۲).
الدر المنثور، ج3، ص106
و أخرج ابن أبى حاتم عن ابن عباس قال:
لقد دخل موسى على فرعون و عليه زرمانقة من صوف ما تجاوز مرفقه فاستؤذن على فرعون فقال: أدخلوه. دخل فقال: ان الهى أرسلني إليك. فقال للقوم حوله: «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي» خذوه.
قال: انى قد جئتك بآية.
«قال: فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ. فَأَلْقى عَصاهُ» فصارت ثعبانا ما بين الحيية ما بين السقف إلى الأرض؛ و أدخل يده في جيبه فأخرجها مثل البرق تلتمع الأبصار. فخروا على وجوههم واخذ موسى عصاه ثم خرج ليس أحد من الناس الا يفر منه.
فلما أفاق و ذهب عن فرعون الروع «قالَ لِلْمَلَإِ حَوْلَهُ ما ذا تأمرون؛ قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ» لا تأتنا به و لا يقربنا «وَ أَرْسِلْ فِي الْمَدائِنِ حاشِرِينَ».
و كانت السحرة يخشون من فرعون. فلما أرسل إليهم قالوا: قد احتاج إليكم إلهكم قال ان هذا فعل كذا و كذا. قالُوا ان هذا ساحر يسحر «أ إِنَّ لَنا لَأَجْراً إِنْ كُنَّا نَحْنُ الْغالِبِينَ»؟ قال ساحر يسحر الناس و لا يسحر الساحر الساحر. «قالَ نَعَمْ وَ إِنَّكُمْ إذا لَمِنَ الْمُقَرَّبِين».
۴) محدث جزائری حکایت این واقعه را به تفصیل از قول ثعلبی روایت کرده ولی بدین صورت در تفسیر تعلبی (الکشف و البیان) یافت نشد. متن حکایت وی که احتمالا از احادیثی برگرفته شده، بدین بیان است:
علمای آگاه از اخبار گذشتگان روایت کردهاند که وقتی خداوند با موسی سخن گفت و او را به مصر فرستاد، او بدون آذوقه و سلاح راهی شد و معیشت خود را از طریق شکار و گیاهان زمینی تأمین میکرد. و هنگامی که به مصر نزدیک شد، خداوند به برادرش هارون وحی فرستاد و او را از آمدن موسی مطلع ساخت و به او خبر داد که او را وزیر و رسولی همراه با وی برای رفتن به سراغ فرعون قرار داده است. به او فرمان داد که روز شنبه اول ذیالحجه، ناشناس به کرانه نیل برود تا در آن ساعت با موسی ملاقات کند. پس هارون بیرون رفت و موسی آمد و پیش از طلوع آفتاب در کرانه نیل با هم دیدار کردند. اتفاقاً آن روز روزی بود که شیر به آب میآمد و فرعون شیرانی داشت که او را در بوتهزاری انبوه در بیشه اطراف شهر نگه میداشتند.
و فرعون در آن زمان در شهری بود که هفتاد حصار داشت؛ در هر حصار خیابانها، رودخانهها و زمینها و سرزمینی پهناور بود. در هر حضاری هفتاد هزار جنگجو بودند و در ورای آن، انبوهی از درختان بود که خود فرعون شخصا بر کاشت آن ناظر داشت. سپس شیران را در آنجا مستقر ساخت و آنها زاد و ولد کردند تا بسیار شدند و آنها را سپاهی از سپاهش برای نگهبانی خود قرار داد و آنها را در میان آن آن بیشه راههایی داشت که به دروازههای شهر میرسید و هر کس آن را میپیمود، به آنجا میرسید. اما اگر کسی راه را گم میکرد، به بیشه میافتاد و شیرها او را درمیخوردند. و هنگامی که شیرها برای نوشیدن آب به نیل میآمدند، تمام روز آنجا میماند، سپس شب بیرون میآمد. موسی و هارون در روزی که آنها به سمت نیل میآمدند آنجا رسیدند، و هنگامی که شیرها آنها را دیدند، گردنها و سرهای خود را به سویشان دراز کردند و به آنها خیره شدند، و خداوند متعال وحشتی در دلشان افکند، از این رو او با شتاب به سوی انبوه درختان گریختند. آن شیرهاو نگهبانانی داشت که از آنها مراقبت میکردند و آنها را از مردم محافظت مینمودند. وقتی آنچه برای او رخ داد، نگهبانانش از فرعون ترسیدند و متوجه نشدند از کجا مورد حمله قرار گرفتهاند. پس موسی و هارون در آن وادی به راه افتادند تا به دروازه شهر بزرگ رسیدند که نزدیکترین دروازه به اقامتگاه فرعون بود و او از آن وارد و خارج میشد. پس آنها هفت روز در آنجا ماندند.
سپس یکی از نگهبانان با آنها سخن گفت و آنها را سرزنش کرد و گفت: «آیا میدانید این دروازه متعلق به کیست؟»
موسی پاسخ داد: «این دروازه و هر آنچه در آن است متعلق به پروردگار جهانیان است و ساکنان آن بندگان او هستند.»
او این سخنان را شنید و نمیتوانست تصور کند که هیچ انسانی چنین آشکارا سخن بگوید؛ پس شتابان نزد مافوقانی رفت که از او مرتبه بالاتری داشتند و به آنها گفت: «امروز سخنان دو مرد را شنیدم که به نظر من، از آنچه با شیر بر سر ما آمد جدیتر است. آنها جز با جادوی عظیم نمیتوانستند آنچه را انجام دادند، انجام دهند.» او داستان را برایشان تعریف کرد و آنها در میان خود دربارهاش بحث کردند تا اینکه به نزد فرعون رسیدند.
النور المبين في قصص الأنبياء و المرسلين (للجزائري)، ص248-۲۴۹۲