سوره النساء - آیه 9

۹۳۴) سوره نساء (۴) آیه ۹ وَ لْیخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیقُولُوا قَوْلاً سَدیداً ۱۵ شوال ۱۴۴۰
۱۳۹۸/۰۳/۲۹

و باید [از ستم بر یتیمان] بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند؛ ‌پس باید تقوای الهی پیشه کنند و استوار سخن بگویند.

📌 فهرست دسترسی سریع (نکات ادبی):

لْیخْشَ

قبلا بیان شد که ماده «خشی» در اصل دلالت بر نوعی خوف و ترس می‌کند و البته با توجه به اینکه در برخی آیات در کنار «خوف» مطرح شده (لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشی‏؛ طه/۷۷) تفاوت ظریفی با «خوف» و «ترس» دارد. راغب اصفهانی «خشیت» را خوفی دانسته‌ که همراه با نوعی تعظیم نسبت به امر مورد نظر باشد، و شاید بدین جهت است که در آیه قرآن آن را خاص علماء دانسته است (إِنَّما یخْشَی اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ؛ فاطر/۲۸). اما مرحوم مصطفوی با توجه به برخی از کاربردهای قرآنی این واژه مانند «فَخَشِینا أَنْ یرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ كُفْراً» (کهف/۸۰) «تَخْشَوْنَ كَسادَها» (توبه/۲۴) «ذلِكَ لِمَنْ خَشِی الْعَنَتَ‏ منکم» (نساء/۲۵) «خَشْیةَ إِمْلاقٍ‏» (اسراء/۳۱) و «خَشْیةَ الْإِنْفاق» (اسراء/۱۰۰)‏ با این تحلیل مخالفت کرده، و گفته‌اند که معنای این ماده «مراقبت و محافظت کردنی است که همراه با خوف باشد» و به لحاظ معنایی به ماده «خشع» نیز نزدیک است (خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیةِ اللَّه‏؛ حشر/۲۱) (درباره «خشع» در جلسه 922 توضیح داده شد: http://yekaye.ir/ale-imran-3-199-2/) اما با توجه به توضیحات عسکری در فروق اللغه به نظر می‌رسد که این معنا، معنای «اتقاء» است و شاید تعبیر بهتر این است که بگوییم محور معنای «خشیت» خوف است، و البته خوفی است که شخص را به مراقبت وادارد. در واقع در هر دو کلمه «خشیت» و «اتقاء» دو معنای خوف و مراقبت وجود دارد اما در خشیت محور اصلی خوف است و در اتقاء محور اصلی مراقبت است.

جلسه 728 http://yekaye.ir/al-fater-35-28/

«خشی» فعل متعدی است و در این آیه مفعول «ولیخش» مخذوف است که این حذف ظرفیت احتمالات متعددی را پیش می‌آورد.۱

الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ۲

ذُرِّیةً

درباره اینکه ماده کلمه «ذریه» چیست، قبلا بیان شد که به ترتیب سه گزینه مطرح است: «ذرر» ، «ذرو» و «ذرء».

ماده «ذرو» در اصل بر دو معنای مختلف دلالت می‌کند. یکی به معنای اشراف بر چیزی و سایه افکندن بر آن است که از این معنا کلمه «ذِروَة» به معنای نوک نیزه معروف است؛ و دیگری به معنای «انداختن و پراکنده کردن» است که مخصوصا در مورد اینکه باد چیزی را با خود بردارد و بپراکند به کار می‌رود. «الذَّارِی» اسم فاعل از همین ماده (= پراکنده کننده) و «ذَرْواً» مصدر همین ماده است (وَ الذَّارِیاتِ ذَرْواً؛ ذاریات/۱). ماده «ذرء» نیز به معنای آشکار شدن است.

اما اغلب اهل لغت بر این باورند که این کلمه از ماده «ذرر» است که این ماده را در اصل به معنای لطافت و انتشار دانسته‌اند یا به تعبیر دیگر، پخش شدنی که با دقت و لطافت همراه باشد؛ و وجه تسمیه مورچه‌های کوچک به «الذَّرُّ» را همین دانسته‌اند که شبیه دانه‌های ریزی در منطقه پیرامون لانه‌شان پخش می‌شوند و خود کلمه «ذَرّة» به معنای هر چیز بسیار ریز و کوچک استفاده شده است (إِنَّ اللَّهَ لا یظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ؛ نساء/۴۰)

«الذُّرِّیة» بر وزن «فُعلِیَّة» را منسوب به «الذُّرَّة» دانسته‌اند به معنای «آنچه پخش و منتشر می‌شود» (ما یذَرُّ و ینشر) که حرف یاء آن یاء نسبت، و تاء آن، تاء‌تانیث است که دلالت بر کثرت و جماعت می‌کند و به معنای اولاد و نسل انسان است و درباره وجه تسمیه‌اش گفته‌اند این نسلی است که از ذراتی از نطفه شخص بعدا در جهان منتشر می‌شود و برخی هم توضیح داده‌اند که اصل «ذُرِّیة» درباره فرزندان خردسال بوده که کم‌کم درباره مطلق اولاد و فرزندان یک نفر به کار رفته؛ و اگرچه اصل این کلمه جمع است اما برای واحد هم به کار می‌رود.

کلمه «ذُرِّیة» به صورت «ذُرِّیات»‌ (وَ مِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّیاتِهِمْ وَ إِخْوانِهِم‏؛ انعام/۸۷) و «ذَرَارِی» جمع بسته می‌شود و با اینکه غالبا ذریه به معنای اولاد، و در عرض همسران به کار رفته (هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیاتِنا؛ فرقان/۷۴)‌، اما گاه توسعاً به معنای «زنان» نیز به کار می‌رود، چنانکه در روایتی آمده که «نَهَی عَنْ قَتْلِ الذَّرَارِی، وَ خَصَّهُمْ بِالْحَمْلِ»

جلسه 789 http://yekaye.ir/ya-seen-36-41/

ضِعافاً

ماده «ضعف» در اصل بر دو معنای متفاوت دلالت دارد: یکی «ضَعف» نقطه مقابل قوت است (وَ عَلِمَ أَنَّ فِیكُمْ ضَعْفاً؛ أنفال/66)؛ و دیگری «ضِعف» به معنای زیاد شدن و اضافه شدن چیزی به اندازه خودش (إِذاً لَأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَمات؛ اسراء/75) (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص362). برخی بر این باورند که معنای دوم این ماده، بر اساس کاربرد آن در زبانهای عبری و آرامی بوده و از آنجا به زبان عربی وارد شده است. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏7، ص31)

فعل ثلاثی مجرد آن، که عموما در معنای اول به کار می‌رود، بر وزن «ضَعُفَ یضْعُفُ» است: «ضَعُفَ الطَّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ» (حج/73) «وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَكانُوا» (آل عمران/146) و مصدر آن هم به صورت «ضَعْف» نقل شده و هم به صورت «ضُعْف»: «اللَّهُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیبَةً» (روم/54)، و برخی احتمال داده‌اند «ضَعف» در امور جسمی و بدنی باشد، و «ضُعف» در عقل و تصمیم‌گیری (الفروق فی اللغة، ص109؛ كتاب العین، ج‏1، ص281)؛ و یا اینکه وقتی کلام منصوب باشد «ضَعف» غالبا گویند (مثلا: رأیت به ضَعْفاً؛ إنَّ به ضَعْفاً) و وقتی مجرور یا مرفوع باشد بهتر است «ضُعف» گویند (به ضُعْفٌ شدید) (كتاب العین، ج‏1، ص281) و شاید بر همین اساس، و نیز با توجه به اینکه هر دو مورد مثالهای نقض متعددی در کلام عرب دارد، بوده که برخی این احتمال را مطرح کرده‌اند که چه‌بسا این تفاوت صرفاً دو گویش و لهجه باشد و نقشی در معنا نداشته باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص507)

کسی و یا چیزی که دچار ضعف باشد را «ضعیف» گویند «فَإِنْ كانَ الَّذی عَلَیهِ الْحَقُّ سَفیهاً أَوْ ضَعیفاً» (بقره/282) ، «خُلِقَ الْإِنْسانُ ضَعیفاً» (نساء/28) ، «إِنَّ كَیدَ الشَّیطانِ كانَ ضَعیفاً» (نساء/76) ، «إِنَّا لَنَراكَ فینا ضَعیفاً» (هود/91) که جمع آن «ضُعَفاء» (لَهُ ذُرِّیةٌ ضُعَفاءُ؛ بقره/266) و «ضِعاف» (لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً؛ نساء/9) و «ضعفی» می‌باشد (كتاب العین، ج‏1، ص282)

باب استفعال برای «طلب کردن» به کار می‌رود؛ «استضعاف» یعنی طلب اینکه شخص ضعیف باشد یا ضعیف نگه داشته شود (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏۷، ص۳۱) چنانکه گفته‌اند «اسْتَضْعَفْتُهُ (او را استضعاف کردم) یعنی او را ضعیف یافتم و در حقش بدی کردم (کتاب العین، ج۱، ص۲۸۲) ویا اینکه [صرفا] او را ضعیف یافتم: «نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ» (قصص/5) «إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی»‏ (أعراف/150) و نقطه مقابل آن استکبار است: «یقُولُ الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِینَ اسْتَكْبَرُوا» (سبأ/31) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۰۷) و «مُسْتَضْعَف» اسم مفعولِ آن است: «إِذْ أَنْتُمْ قَلیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فِی الْأَرْضِ» (انفال/26) «قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْأَرْضِ» (نساء/97)۳

اما معنای دوم این ماده، این بود که چیزی بر اصلش اضافه شود به طوری که دوبرابر یا بیشتر شود (كتاب العین، ج‏1، ص282) برخی گفته اند از باب تقابل یک نسبتی با همان معنای ضَعف و ناتوانی دارد و آن این است که تضاعف، منجر به حصول قوت در برابر ضعف می‌شود؛ و در هر صورت تذکر داده اند که تضاعف و مضاعفه، به هرگونه ازدیاد و کثرتی گفته نمی شود بلکه ازدیاد و کثرتی است که با یک یا چند بار تکرار حاصل شود. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏7، ص31).

«ضِعف» در این معنا از الفاظ متضایف است که همواره مقابل خود را اقتضا دارد (شبیه زوج و نصف). در این معنا غالبا در ابواب ثلاثی مزید به کار می‌رود: باب افعال: «فَأُولئِكَ هُمُ الْمُضْعِفُونَ» (روم/39) یا تفعیل ویا مفاعله: «یضاعَفْ/یُضَعِّف لَهَا الْعَذابُ ضِعْفَینِ» (احزاب/33) و البته باب مفاعله را در رساندن این معنا بلیغتر از باب تفعیل می‌دانند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص508)

کلمه «ضِعف» را به صورت «أضعاف» جمع می‌بندند: «فَیضاعِفَهُ لَهُ أَضْعافاً كَثیرَةً» (بقره/245) و در آیه «لا تَأْكُلُوا الرِّبَوا أَضْعافاً مُضاعَفَةً» (آل عمران/130) برخی گفته‌اند مضاعفه، تاکیدِ أَضْعاف است؛ و نیز گفته‌اند اینجا مضاعفه از «ضَعف» است نه از «ضِعف»، یعنی آنچه را شما ضِعف و چندبرابر شدن می‌پندارید، ضَعف و نقص است و از این جهت مضمونش شبیه آیه «وَ ما آتَیتُمْ مِنْ رِباً لِیرْبُوَا فِی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ» (روم/39) «یمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یرْبِی الصَّدَقاتِ» (بقرة/276) است (مفردات ألفاظ القرآن، ص509)

ماده «ضعف» جمعا 52 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

خافُوا

قبلا بیان شد که ماده «خوف» در اصل دلالت بر ترس و بیم (فزع) دارد. به تعبیر دیگر، «خوف» عبارت است از اینکه شخص به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی، انتظار مواجهه با یک امر ناخوشایند را داشته باشد؛ همان گونه که امید و طمع، عبارت است از اینکه به خاطر یک نشانه محتمل ویا قطعی، شخص انتظار رسیدن به یک امر خوشایند را داشته باشد؛ و نقطه مقابل خوف، «امن» است و آیاتی نظیر «وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْف» (نساء/۸۳) ، «لَیبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً» (نور/۵۵) ، «لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنینَ» (قصص/۳۱) ، «آمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ» (قریش/۴) ، شاهدی است بر اینکه «خوف» در مقابل «امن» است. از شواهدی که نشان می‌دهد که کلمه ترس همواره با یک نوع شناخت همراه است [ولو ممکن است شناخت ناصواب باشد] عبارت «وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَینِهِما …» (اگر از جدایی و اختلاف زن و شوهر می‌ترسید، …؛ نساء/۳۵) است که حتی گفته شده که «خفتم» در اینجا به معنای «عرفتم: دانستید» می‌باشد؛ یعنی اگر به خاطر اطلاع از حال و روز آنها می‌ترسید که چنین شود …»

ماده «خوف» در حالت عادی متعدی است (ترسیدن همواره، ترس از چیزی است) خواه این مفعول ذکر شود (وَ إِنْ خِفْتُمْ شِقاقَ بَینِهِما، نساء/۳۵؛ إِنِّی أَخافُ اللَّهَ، مائده/۲۸؛ وَ اللَّاتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَ‏، نساء/۳۴) یا در تقدیر باشد (فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالًا أَوْ رُكْباناً، بقره/۲۳۹؛ لا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلی‏، طه/۶۸؛ لا خَوْفٌ عَلَیهِمْ، بقره/۳۸) که این حذف مفعول، یا برای دلالت بر اطلاق است [یعنی می‌خواهد هر امر ترس‌آوری را شامل شود] و یا اگر امر خاصی مورد نظر بوده، واضح است و اقتضای کلام حذف آن بوده است.

ماده «خوف» در زبان عربی با موادی مانند «خشی» (خشیت) ، «حذر» ، «رهب» (رهبت) ، «فزع» ، «هلع» (هلوع)، «وحش» (وحشت) ، «هول» ، و «نذر» (انذار) نزدیک است اما تفاوت ظریفی بین اینها هست که قبلا به تفصیل بیان شد.

جلسه 846 http://yekaye.ir/ale-imran-3-175/

فَلْیتَّقُوا

در آیه 1 همین سوره بیان شد که ماده «و‌قی» در اصل به معنای نگهداشتن و حفظ کردن است: «وِقَایة» به معنای حفظ چیزی است از اینکه مورد اذیت و ضرر قرار بگیرد، و «تَقْوی» به معنای قرار دادن خود در «وقایه»‌ای نسبت به آن چیزی است که ترس از آن می‌رود، و به همین مناسبت است که «تقوای الهی» در معنای «ترس از خدا» هم به کار رفته است.

همچنین بیان شد که «اتَّقِ» فعل امر از ماده «وقی» در باب افتعال (در اصل به صورت «اِوتَقی») بوده است. چون باب افتعال چون معنای مطاوعه (پذیرش) می‌دهد، با توجه به ترجمه کلمه «تقوی» به «خودنگهداری»، لذا «اتَّقِ» به معنای آن است که حالت تقوی را در درون خود قبول و جاری کن و به تعبیر ساده‌تر: تقوی داشته باش.

سَدیداً

ماده «سدد» در اصل به معنای بستن و رخنه‌ای را پوشاندن است و به هر چیزی که فاصله و مانع بین دو چیز قرار گیرد «سدّ» گویند.

«سدید» یعنی چیز دارای «سداد» و استقامت، گویی که به نحوی است که هیچ رخنه‌ای در آن راه ندارد و از هرگونه خللی که منجر به فساد آن شود سالم است؛ و بدین جهت «سداد» به معنای «صواب» است؛ و سخن سدید، سخن متقن و محکمی است که امر متشابهی در آن نباشد. (قَوْلاً سَدیداً؛ نساء/۹ و احزاب/۷۰)

کلمه «سدّ» هم به صورت «سَدّ» تلفظ شده و هم به صورت «سُدّ»،

برخی (کسائی) گفته‌اند که دو لهجه است و معنایش تفاوت ندارد؛

برخی (عكرمة و أبوعمرو بن العلاء و أبوعبیده) گفته‌اند: موانعی که بشر ساخته (مصنوعی است) «سَدّ» و موانع طبیعی خداوند ایجاد فرموده «سُدّ» است؛ برخی بالعکس این را گفته‌اند؛

برخی (خلیل و سیبویه و ابوعلی) هم گفته‌اند «سَدّ» مصدر است؛ اما «سُدّ» به معنای اسم مفعول (= مسدود) است؛

برخی (ابن‌ابی ‌اسحاق) هم گفته‌اند موانعی که با چشم دیده نمی‌شود «سَدّ» و موانعی که با چشم دیده می‌شود «سُدّ» نامیده می‌شود!

جلسه 675 http://yekaye.ir/al-kahf-18-93/

توجه

در جلسه ۵۵۸ به مناسبت عبارت «وَ قُولُوا قَوْلاً سَدیداً» (احزاب/70) توضیحاتی درباره قول سدید گذشت که مجددا تکرار نمی شود: http://yekaye.ir/al-ahzab-33-70/


  1. . و مفعول و لیخش محذوف، و یحتمل أن یكون اسم الجلالة أی اللّه، و یحتمل أن یكون هذا الحذف علی طریق الأعمال، أعمل فلیتقوا. و حذف معمول الأول، إذ هو منصوب یجوز أن یحذف اقتصارا، فكان حذفه اختصارا أجوز، و یصیر نحو قولك: أكرمت فبررت زیدا. (البحر المحیط، ج‏3، ص528)↩
  2. . و صلة الذین الجملة من لو و جوابها.
    قال ابن عطیة: تقدیره لو تركوا لخانوا. و یجوز حذف اللام فی جواب لو تقول: لو قام زید لقام عمرو، و لو قام زید قام عمرو، انتهی كلامه.
    و قال الزمخشری: معناه و لیخش الذین صفتهم و حالهم أنهم لو شارفوا أن یتركوا خلفهم ذریة ضعافا و ذلك عند احتضارهم، خافوا علیهم الضیاع بعدهم لذهاب كافلهم و كاسبهم كما قال القائل: «لقد زاد الحیاة إلی حبا / بناتی إنهنّ من الضعاف‏ / أحاذر أن یرثن البؤس بعدی / و أن یشربن رنقا بعد صاف‏» انتهی كلامه.
    و قال غیرهما: لو تركوا، لو یمتنع بها الشی‏ء لامتناع غیره، و خافوا جواب لو انتهی.
    فظاهر هذه النصوص أنّ لو هنا هی التی تكون تعلیقا فی الماضی، و هی التی یعبر عنها سیبویه: بأنها حرف لما كان یقع لوقوع غیره. و یعبر غیره عنها بأنها حرف یدل علی امتناع الشی‏ء لامتناع غیره.
    و ذهب صاحب التسهیل: إلی أنّ لو هنا شرطیة بمعنی أن فتقلب الماضی إلی معنی الاستقبال، و التقدیر: و لیخش الذین إن تركوا من خلفهم. قال: و لو وقع بعد لو هذه مضارع لكان مستقبل المعنی كما یكون بعد أن قال الشاعر: «لا یلفك الراجیك إلا مظهرا / خلق الكریم و لو تكون عدیما» و كان قائل هذا توهم أنه لما أمروا بالخشیة، و الأمر مستقبل، و متعلق الأمر هو موصول، لم یصلح أن تكون الصلة ماضیة علی تقدیر دالة علی العدم الذی ینافی امتثال الأمر.
    و حسن مكان لو لفظ أن فقال: إنها تعلیق فی المستقبل، و أنها بمعنی إن. و كأن الزمخشری عرض له هذا التوهم، فلذلك قال: معناه و لیخش الذین صفتهم و حالهم أنهم لو شارفوا أن یتركوا، فلم تدخل لو علی مستقبل، بل أدخلت علی شارفوا الذی هو ماض أسند للموصول حالة الأمر. و هذا الذی توهموه لا یلزم فی الصلة إلا إن كانت الصلة ماضیة فی المعنی، واقعة بالفعل. إذ معنی: لو تركوا من خلفهم، أی ماتوا فتركوا من خلفهم، فلو كان كذلك للزم التأویل فی لو أن تكون بمعنی: أن إذ لا یجامع الأمر بإیقاع فعل من مات بالفعل. أما إذا كان ماضیا علی تقدیر یصح أن یقع صلة، و أن یكون العامل فی الموصول الفعل المستقبل نحو قولك: لیزرنا الذی لو مات أمس بكیناه. و أصل لو أن تكون تعلیقا فی الماضی، و لا یذهب إلی أنه یكون فی المستقبل بمعنی: إن، إلا إذا دلّ علی ذلك قرینة كالبیت المتقدّم. لأن جواب لو فیه محذوف مستقبل لاستقبال ما دل علیه و هو قوله: «لا یلفك». و كذلك قوله: «قوم إذا حاربوا شدّة مآزرهم / دون النساء و لو بانت بإطهار» لدخول ما بعدها فی حیز إذا، و إذا للمستقبل. و لو قال قائل: لو قام زید قام عمرو، لتبادر إلی الذهن أنه تعلیق فی الماضی دون المستقبل. و من خلفهم متعلق بتركوا. و أجاز أبو البقاء أن یكون فی موضع الحال من ذریة. (البحر المحیط، ج‏3، ص528-529)
    ↩
  3. . درباره استضعاف این نکات به اختصار در جلسه 181 http://yekaye.ir/an-nisa-004-097/ بیان شده بود.↩

و لیخش، فلیتقوا، ولیقولوا

این سه عبارت در قراءات مشهور به صورت «وَ لْیخْشَ ، فَلْیتَّقُوا ، وَ لْیقُولُوا» (با سکون روی لام) قرائت کرده اند اما در قراءات غیرمشهور به صورت اصلی آن (یعنی با لام مکسور) نیز قرائت شده است: «و لِیخش، و فی: فلِیتقوا، و لِیقولوا»

البحر المحیط، ج‏3، ص528۱؛ معجم القراءات، ج2، ص22۲

ذرِّیةً

این کلمه را عموما با ضمه «ذ» (ذُرِّیةً) قرائت کرده اند اما به صورت کسره «ذ» (ذِرِّیةً) هم قرائت شده است که ظاهرا از باب همراهی با کسره «ر» است.

معجم القراءات، ج2، ص22۳

ضِعافاً

عموما این کلمه را به صورت «ضِعافاً» (که جمع ضعیف است) قرائت کرده اند، اما در قرائت حمزه با اماله حرف عین (شبیه ضَعِفاً) و در قرائات غیرمشهور به صورت های «ضُعُفاً، ضُعَفاء، ضُعافی و ضَعافی» نیز قرائت شده است.

البحر المحیط، ج‏3، ص529-530۴؛ معجم القراءات، ج2، ص23-24۵


  1. . و قرأ الزهری و الحسن و أبو حیوة و عیسی بن عمر: بكسر لام الأمر فی: و لِیخش، و فی: فلِیتقوا، و لِیقولوا. و قرأ الجمهور: بالإسكان.↩
  2. . قراءة الجماعة بسكون اللام «وَ لْیخْشَ»، والإسكان تخفیف، إجراء للمنفصل مجری المتصل. وقرأ الزهری والحسن وأبو حیوة وعیسی بن عمر ویحیی بن وثاب وعمرو بن عبید «و لِیخش»، بكسر اللام، وهو الأصل. (وی در مورد فلِیتقوا، و لِیقولوا، صرفا همان افراد ابوحیان را نقل کرده است، ص24)↩
  3. . قراءة الجماعة «ذُرِّیةً» بضم الذال. و قرأ زید بن ثابت والمطوعی «ذِرِّیةً» بكسرها، والكسر هنا فی الراء لكسر الذال. قال الزجاج: «.. إلا أن الضم أجود، وهی منسوبة إلی الذرِّ وهی فُعلِیة منه.»↩
  4. . و قرأ الجمهور ضِعافا جمع ضعیف، كظریف و ظراف.
    و أمال فتحة العین حمزة، و جمعه علی فعال قیاس.
    و قرأ ابن محیصن: ضُعُفا بضمتین، و تنوین الفاء.
    و قرأت عائشة و السلمی و الزهری و أبو حیوة و ابن محیصن أیضا: ضُعَفاء بضم الضاد و المد، كظریف و ظرفاء، و هو أیضا قیاس. و قری‏ء ضُعافی و ضعافی بالإمالة، نحو سكاری و سكاری.
    ↩
  5. . قراءة الجمهور «ضعافاً» جمع ضعیف، مثل ظَریف وظِراف.
    وأمال فتحة العین حمزة، وعن خلف وخلاد خلاف فی ذلك، وهی قراءة ابن سعدان والعجلی. قال ابن غلبون: «واختلف عن خلاد ، فروی عنه الفتح والإمالة، وأنا آخذ له بالوجهین كما قرأتُ، وقرأ الباقون بالفتح»
    وقرأ ابن محیصن «ضُعُفاً» بضمتین، وتنوین الفاء.
    وقرأت عائشة والسلمی والزهری وأبو حیوة وابن محیصن وعلی ابن أبی طالب وابن مسعود «ضعفاء» بضم الضاد، والمد، كظریف وظرفاء، وهو قیاس.
    وعن عیسی بن عمر أنه قرأ قراءتین: ۱. ضُعافی، بضم الضاد. ۲. ضَعافی، بفتح الضاد. وذلك مثل: سُكاری وسَكاری. وقد ذكر أبو حیان هذا مع الإمالة، ولم یذكر لهما قارئا ، وذكر هاتین القراءتین ابن خالویه عن عیسی، ولم یصرح بالإمالة. وذكر القراءتین الزمخشری، ولم یذكر لهما قارئا، ولم یذكر فیهما الإمالة
    ↩

1) عبدالاعلی روایت کرده‌است:

امام صادق ع ابتداءا [یعنی بدون اینکه مورد سوال قرار گرفته باشند] فرمودند: کسی که ظلم کند خداوند کسی را مسلط خواهد کرد که بر او، یا بر بازماندگان او، و یا بازماندگانِ بازماندگان او، ظلم کند.

با خود گفتم: او ظلم می‌کند، آنگاه خداوند بر بازماندگان او، و یا بازماندگانِ بازماندگان او کسی را مسلط می‌گرداند؟!

پیش از آنکه سخن بگویم فرمودند: همانا خداوند عز و جل می‌فرماید: «و باید بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند؛ ‌پس باید تقوای الهی پیشه کنند و استوار سخن بگویند.»

الكافی، ج‏2، ص332؛ تفسیر العیاشی، ج‏1، ص223

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ ابْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَمَّارِ بْنِ حَكِیمٍ عَنْ عَبْدِ الْأَعْلَی مَوْلَی آلِ سَامٍ قَالَ: قَالَ: أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مُبْتَدِئاً مَنْ ظَلَمَ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیهِ مَنْ یظْلِمُهُ [أَوْ عَلَی عَقِبِهِ‏] أَوْ عَلَی عَقِبِ عَقِبِهِ [قَالَ: فَذَكَرْتُ فِی نَفْسِی] قُلْتُ: هُوَ یظْلِمُ فَیسَلِّطُ اللَّهُ عَلَی عَقِبِهِ أَوْ عَلَی عَقِبِ عَقِبِهِ فَقَالَ: [لِی قَبْلَ أَنْ أَتَكَلَّمَ] إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ «وَ لْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیقُولُوا قَوْلًا سَدِیداً.»

شبیه این روایت را شیخ صدوق با سندی دیگر از قول معلی بن خنیس آورده است که در آن به جای «کسی که ظلم کند» تصریح شده «کسی که مال یتیم بخورد»: ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص234۱

2) از امام صادق ع روایت شده است:

همانا خداوند عز و جل در مورد کسی که مال یتیم را بخورد دو تهدید کرده است: یکی عقوبت در آخرت که همان آتش جهنم است و دیگری عقوبت در دنیا که فرمود: «و باید [از ستم بر یتیمان] بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند.» یعنی بترسند که من کسی را در مورد فرزندان آنان جانشین کنم که با آنان همان کند که او با یتیمان می‌کرد.

الكافی، ج‏5، ص128؛ ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ص234۲؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص569؛ تفسیر العیاشی، ج‏1، ص223

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِیسَی عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: قَالَ: أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع أَوْعَدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی مَالِ الْیتِیمِ بِعُقُوبَتَینِ [اثْنَینِ أَمَّا] إِحْدَاهُمَا [فَـ] عُقُوبَةُ الْآخِرَةِ النَّارُ وَ أَمَّا [الْأُخْرَی فَـ] عُقُوبَةُ الدُّنْیا فَقَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ الْآیةَ» یعْنِی لِیخْشَ أَنْ أَخْلُفَهُ فِی ذُرِّیتِهِ كَمَا صَنَعَ [هو] بِهَؤُلَاءِ الْیتَامَی.

این روایت در من لایحضره الفقیه از قول امام باقر ع و شبیه آن را در مجمع البیان، ج‏3، ص21 از امام کاظم ع۳ روایت شده است.

3) محمد بن سنان نامه‌ای به امام رضا ع نوشت و در آن مسائلی را پرسید و امام ع پاسخ دادند. فرازهایی از آن قبلا گذشت. ۴ در فرازی دیگر از پاسخ امام ع آمده است:

و خداوند خوردن ظالمانه مال یتیم را حرام کرد به خاطر فسادهای متعددی که در آن بود؛ اول از همه اینکه اگر انسان مال یتیم را ظالمانه بخورد، بر کشتن او همت گماشته است؛ زیرا یتیم نه بی‌نیاز است و نه می‌تواند عهده‌دار وضعیت خویش شود و امور خود را انجام دهد و نه کسی هست که عهده‌دار وی شود و او را آن گونه که والدین از شخص مراقبت می‌کنند، از او مراقبت کند؛ پس اگر مال او را بخورد گویی او را کُشته است و در مسیر سوق دادن او به سوی فقر و درماندگی قوم برداشته است؛ به علاوه آنچه خداوند عز و جل درباره عقوبت این عمل هشدار داده است آنجا که فرمود: «و باید [از ستم بر یتیمان] بترسند آنان که، اگر پس از خود فرزندان ناتوانی بر جای گذارند، بر [سرنوشت] آنان بیم دارند؛ ‌پس باید تقوای الهی پیشه کنند» (نساء/9) و به خاطر سخن امام باقر ع که «همانا هداوند درباره مال یتیم به دو عقوبت تهدید کرد: عقوبتی در دنیا و عقوبتی در آخرت». پس در حرام کردن خوردن مال یتیم، اثری است در باقی ماندن و حفظ خود یتیم و او را مستقل و غیروابسته به دیگران نگه داشتن، و موجب سلامتی و ایمنی در بازماندگان است از اینکه آن عقوبتی که خداوند تهدید کرده، به آنها برسد؛ به علاوه اینکه مانع می‌شود که وقتی یتیم بزرگ شود درصدد انتقام‌گیری برآید و این کارش موجب خشونت و جنگ و دشمنی‌ای شود که منجر به هلاکت طرفین می‌گردد

عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص92؛ علل الشرائع، ج‏2، ص481؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص565

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مَاجِیلَوَیهِ رَحِمَهُ اللَّهُ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الْكُوفِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ؛

وَ حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِمْرَانَ الدَّقَّاقُ وَ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ السِّنَانِی وَ عَلِی بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْوَرَّاقُ وَ الْحُسَینُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ هِشَامٍ الْمُكَتِّبُ رَضِی اللَّهُ عَنْهُمْ قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ عَلِی بْنِ الْعَبَّاسِ قَالَ: حَدَّثَنَا الْقَاسِمُ بْنُ الرَّبِیعِ الصَّحَّافُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ؛

وَ حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِی وَ عَلِی بْنُ عِیسَی الْمُجَاوِرُ فِی مَسْجِدِ الْكُوفَةِ وَ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی الْبَرْقِی بِالرَّی رَحِمَهُمُ اللَّهُ قَالُوا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی مَاجِیلَوَیهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ؛

أَنَّ عَلِی بْنَ مُوسَی الرِّضَا ع كَتَبَ إِلَیهِ فِی جَوَابِ مَسَائِلِه:‏

... وَ حَرَّمَ أَكْلَ مَالِ الْیتِیمِ ظُلْماً لِعِلَلٍ كَثِیرَةٍ مِنْ وُجُوهِ الْفَسَادِ أَوَّلُ ذَلِكَ أَنَّهُ إِذَا أَكَلَ [الْإِنْسَانُ] مَالَ الْیتِیمِ ظُلْماً فَقَدْ أَعَانَ عَلَی قَتْلِهِ إِذِ الْیتِیمُ غَیرُ مُسْتَغْنٍ وَ لَا مُحْتَمِلٍ [یتَحَمَّلُ] لِنَفْسِهِ وَ لَا عَلِیمٍ [قَائِمٍ] بِشَأْنِهِ وَ لَا لَهُ مَنْ یقُومُ عَلَیهِ وَ یكْفِیهِ كَقِیامِ وَالِدَیهِ فَإِذَا أَكَلَ مَالَهُ فَكَأَنَّهُ قَدْ قَتَلَهُ وَ صَیرَهُ إِلَی الْفَقْرِ وَ الْفَاقَةِ مَعَ مَا خَوَّفَ [حَرَّمَ] اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ جَعَلَ مِنَ الْعُقُوبَةِ فِی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ» وَ لِقَوْلِ أَبِی جَعْفَرٍ ع «إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَعَدَ فِی أَكْلِ مَالِ الْیتِیمِ عُقُوبَتَینِ عُقُوبَةً فِی الدُّنْیا وَ عُقُوبَةً فِی الْآخِرَةِ» فَفِی تَحْرِیمِ مَالِ الْیتِیمِ اسْتِبْقَاءُ الْیتِیمِ وَ اسْتِقْلَالُهُ بِنَفْسِهِ وَ السَّلَامَةُ لِلْعَقِبِ أَنْ یصِیبَهُ [یصِیبَهُمْ] مَا أَصَابَهُ لِمَا وَعَدَ [اَوْعَدَ] اللَّهُ فِیهِ مِنَ الْعُقُوبَةِ مَعَ مَا فِی ذَلِكَ مِنْ طَلَبِ الْیتِیمِ بِثَأْرِهِ إِذَا أَدْرَكَ وَ وُقُوعِ الشَّحْنَاءِ وَ الْعَدَاوَةِ وَ الْبَغْضَاءِ حَتَّی یتَفَانَوْا.

4) از امام رضا ع روایت شده است:

خداوند عز و جل به پیامبری از پیامبرانش وحی کرد:

اگر اطاعت کنی راضی شوم؛ و اگر راضی شوم، برکت می‌دهم؛ و برکت مرا نهایتی نباشد؛ و اگر عصیان کنم خشم گیرم و اگر خشم گیرم لعنت کنم و اثر لعنت من تا نسل هفتم می‌رسد.

الكافی، ج‏2، ص275

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ الْهَاشِمِی عَنْ جَدِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَیدِ اللَّهِ عَنْ سُلَیمَانَ الْجَعْفَرِی عَنِ الرِّضَا ع قَالَ:

أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی نَبِی مِنَ الْأَنْبِیاءِ: إِذَا أُطِعْتُ رَضِیتُ وَ إِذَا رَضِیتُ بَارَكْتُ وَ لَیسَ لِبَرَكَتِی نِهَایةٌ وَ إِذَا عُصِیتُ غَضِبْتُ وَ إِذَا غَضِبْتُ لَعَنْتُ وَ لَعْنَتِی تَبْلُغُ السَّابِعَ مِنَ الْوَرَی.

5) از رسول الله ص روایت شده است:

کسی که خوشنودی‌اش را در این می‌جوید که از آتش رها شود و وارد بهشت گردد، در حالی بمیرد که شهادت می‌دهد که خدایی جز الله نیست و محمد ص رسول اوست؛ و دوست داشته باشد با مردم چنان کند که دلش می‌خواهد با او چنان کنند.

المعجم الكبیر (للطبرانی)، ج13، ص523؛ مجمع البیان، ج‏3، ص21

حدثنا عبدُالرحمن بن سَلْم، والحسنُ بن العبَّاس الرازِیان؛ قالا: ثنا سَهْل بن عثمان، ثنا زیاد بن عبد الله البَكَّائِی، عن لیث، عن طَلْحَة بن مُصَرِّف، عن خَیثَمة، عن عبد الله بن عَمرو، عن النبی صلی الله علیه و [آله و] سلم قال: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ یزَحْزَحَ عَنِ النَّارِ وأَنْ یدْخَلَ الجَنَّةَ؛ فَلْتَأْتِهِ مَنِیتُهُ وهُوَ یشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللهُ وأَنَّ محمَّدًا رَسُولُ اللهِ، ویحِبُّ أَنْ یأْتِی إِلَی النَّاسِ مَا یحِبُّ أَنْ یؤْتَی إِلَیهِ» .

این روایت با اندکی تفاوت در صحیح مسلم، ج3، ص1472 نیز آمده است.۵

6) سعد بن وقاص گفته است: مریض شدم و رسول الله ص به عیادتم آمد. گفتم: یا رسول الله! آیا در مورد کل مالم وصیت کنم؟

فرمود: خیر.

گفتم: درباره نصفش؟

فرمود: خیر.

گفتم درباره یک سومش؟

فرمود: بله، یک سوم؛ و یک سوم بسیار است؛ اگر تو ورثه‌ات را بی‌نیاز رها کنی بهتر از آن است که نیازمند بگذاری که دست خویش را به گدایی نزد مردم دراز کنند.

عوالی اللئالی، ج‏2، ص117 و ص69۶؛ مجمع البیان، ج‏3، ص21

وَ رَوَی سَعْدُ بْنُ أَبِی وَقَّاصٍ قَالَ: مَرِضْتُ فَجَاءَ رَسُولُ اللَّهِ ص یعُودُنِی فَقُلْتُ: لَهُ یا رَسُولَ اللَّهِ أُوصِی بِمَالِی كُلِّهِ؟

قَالَ: لَا.

قُلْتُ: النِّصْفِ؟

قَالَ: لَا

قُلْتُ: الثُّلُثِ؟

قَالَ: الثُّلُثِ وَ الثُّلُثُ كَثِیرٌ؛ إِنَّكَ إِنْ تَدَعْ وَرَثَتَكَ أَغْنِیاءَ خَیرٌ مِنْ أَنْ تَدَعَهُمْ عَالَةً یتَكَفَّفُونَ النَّاسَ بِأَیدِیهِمْ.


  1. . حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ أَبِی نَجْرَانَ عَنْ عَامِرِ بْنِ حَكِیمٍ عَنِ الْمُعَلَّی بْنِ خُنَیسٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: دَخَلْنَا عَلَیهِ فَابْتَدَأَ فَقَالَ: مَنْ أَكَلَ مَالَ الْیتِیمِ سَلَّطَ اللَّهُ عَلَیهِ مَنْ یظْلِمُهُ وَ عَلَی عَقِبِهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یقُولُ وَ لْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیقُولُوا قَوْلًا سَدِیداً.↩
  2. . سند شیخ صدوق این گونه است:‌ أَبِی ره قَالَ: حَدَّثَنِی سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحُسَینِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ أَخِیهِ الْحَسَنِ عَنْ زُرْعَةَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْحَضْرَمِی عَنْ سَمَاعَةَ بْنِ مِهْرَانَ قَالَ: سَمِعْتُهُ یقُولُ» و عباراتی هم که داخل کروشه آمده بر اساس نقل شیخ صدوق و عیاشی است.↩
  3. . روی عن موسی بن جعفر قال أن الله أوعد فی مال الیتیم عقوبتین ثنتین أما (إحداهما) فعقوبة الدنیا قوله «وَ لْیخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَكُوا» الآیة قال یعنی بذلك لیخش أن أخلفه فی ذریته كما صنع بهؤلاء الیتامی. (در تفسیر عیاشی هم هنگام نقل روایت می‌گوید: عن ابی عبدالله او ابی‌الحسن ع.↩
  4. . جلسه 222، حدیث3 http://yekaye.ir/al-baqare-2-32/
    جلسه 424، حدیث3 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-5/
    جلسه 434، حدیث3 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-15/
    جلسه 547، حدیث3 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-59/
    جلسه 822، حدیث4 http://yekaye.ir/ya-seen-36-72/
    جلسه 852، حدیث1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-81/
    جلسه 909، حدیث1 http://yekaye.ir/ale-imran-3-186/
    جلسه 928، حدیث1.ج. http://yekaye.ir/an-nesa-4-3/
    جلسه 929، حدیث2.ب. http://yekaye.ir/an-nesa-4-4/
    ↩
  5. . حَدَّثَنَا زُهَیرُ بْنُ حَرْبٍ، وَإِسْحَاقُ بْنُ إِبْرَاهِیمَ، قَالَ: إِسْحَاقُ: أَخْبَرَنَا، وقَالَ: زُهَیرٌ: حَدَّثَنَا جَرِیرٌ، عَنِ الْأَعْمَشِ، عَنْ زَیدِ بْنِ وَهْبٍ، عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ رَبِّ الْكَعْبَةِ، قَالَ: دَخَلْتُ الْمَسْجِدَ فَإِذَا عَبْدُ اللهِ بْنُ عَمْرِو بْنِ الْعَاصِ جَالِسٌ فِی ظِلِّ الْكَعْبَةِ، وَالنَّاسُ مُجْتَمِعُونَ عَلَیهِ، فَأَتَیتُهُمْ فَجَلَسْتُ إِلَیهِ، فَقَالَ: كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ [آله و] سَلَّمَ فِی سَفَرٍ، فَنَزَلْنَا مَنْزِلًا فَمِنَّا مَنْ یصْلِحُ خِبَاءَهُ، وَمِنَّا مَنْ ینْتَضِلُ، وَمِنَّا مَنْ هُوَ فِی جَشَرِهِ، إِذْ نَادَی مُنَادِی رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ [آله و] سَلَّمَ: الصَّلَاةَ جَامِعَةً، فَاجْتَمَعْنَا إِلَی رَسُولِ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ [آله و] سَلَّمَ، فَقَالَ: " إِنَّهُ لَمْ یكُنْ نَبِی قَبْلِی إِلَّا كَانَ حَقًّا عَلَیهِ أَنْ یدُلَّ أُمَّتَهُ عَلَی خَیرِ مَا یعْلَمُهُ لَهُمْ، وَینْذِرَهُمْ شَرَّ مَا یعْلَمُهُ لَهُمْ، وَإِنَّ أُمَّتَكُمْ هَذِهِ جُعِلَ عَافِیتُهَا فِی أَوَّلِهَا، وَسَیصِیبُ آخِرَهَا بَلَاءٌ، وَأُمُورٌ تُنْكِرُونَهَا، وَتَجِیءُ فِتْنَةٌ فَیرَقِّقُ بَعْضُهَا بَعْضًا، وَتَجِیءُ الْفِتْنَةُ فَیقُولُ الْمُؤْمِنُ: هَذِهِ مُهْلِكَتِی، ثُمَّ تَنْكَشِفُ وَتَجِیءُ الْفِتْنَةُ، فَیقُولُ الْمُؤْمِنُ: هَذِهِ هَذِهِ، فَمَنْ أَحَبَّ أَنْ یزَحْزَحَ عَنِ النَّارِ، وَیدْخَلَ الْجَنَّةَ، فَلْتَأْتِهِ مَنِیتُهُ وَهُوَ یؤْمِنُ بِاللهِ وَالْیوْمِ الْآخِرِ، وَلْیأْتِ إِلَی النَّاسِ الَّذِی یحِبُّ أَنْ یؤْتَی إِلَیهِ.↩
  6. . در ص69 این گونه روایت شده است: قَالَ: ص لِمَنْ أَرَادَ أَنْ یوصِی بِجَمِیعِ مَالِهِ فِی سَبِیلِ اللَّهِ لَا تَفْعَلْ ذَلِكَ فَنَهَاهُ عَنِ الصَّدَقَةِ بِجَمِیعِهِ فَقَالَ لَهُ فَالنِّصْفُ فَقَالَ: ع لَا فَقَالَ: فَالثُّلُثُ فَقَالَ: ع الثُّلُثُ وَ الثُّلُثُ كَثِیرٌ ثُمَّ قَالَ: لَئِنْ تَتْرُكْهُ لِعِیالِكَ خَیرٌ لَكَ.↩

1) «وَ لْیخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ»

انسان هر کاری کند آثارش به خودش برمی‌گردد؛ و چون انسان تعلق خاطر به نسل خود دارد، گاه آثار عمل انسان در نسل وی منعکس می‌گردد.

بحث تخصصی انسان شناسی (گستره بازگشت عمل هرکس به خودش)

مردم عموما می‌دانند که هرکس عمل نیک یا بدی انجام دهد، آثارش به خودش برمی گردد؛ و آیات فراوانی هم بدین مضمون دلالت دارد مانند «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَیها» (فصلت/46) یا «فَمَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یرَهُ وَ مَنْ یعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یرَهُ» (زلزال/7-8) و ... . و تصور اولیه ما این است که این بازگشت مستقیما به خود فرد است؛ اما آیات دیگری، از جمله آیه حاضر، نشان می‌دهد که مطلب گسترده تر از این است و گاه اثر عمل انسان در دودمان وی نیز ظاهر می‌شود که نمونه مثبتش داستان آن بچه‌های یتیم در جریان حضرت موسی و خضر ع بود: «وَ أَمَّا الْجِدارُ فَكانَ لِغُلامَینِ یتِیمَینِ فِی الْمَدِینَةِ وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما وَ كانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّكَ أَنْ یبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یسْتَخْرِجا كَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ» (كهف/82)

تدبر در کلام خداوند - بویژه با توجه به آیاتی مانند «وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادی عَنِّی فَإِنِّی قَریبٌ أُجیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ» (بقره/186) ، «یسْئَلُهُ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ یوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ» (الرحمن/29) و «وَ آتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لا تُحْصُوها» (ابراهیم/34) ما را به این حقیقت رهنمون می‌شود که هرچه به انسان می‌رسد بر اثر درخواست خود او بوده و خودش زمینه آن را مهیا کرده است. و از زمره درخواست‌های انسان، هرکاری است که با هر انسان دیگری انجام می‌دهد که به زبان حال، انجام آن کار با خودش به عنوان یک انسان را تقاضا کرده است؛ از این رو، اگر در حق کسی ظلم و بدی‌ای انجام دهد با زبان حال، از خداوند درخواست کرده که در حق وی نیز ظلم و بدی‌ای انجام شود؛ و اگر با فرزندان و بازماندگان دیگران هم کاری کند عین همین را برای بازماندگان خویش طلب کرده است.

پس هرچه انسان با دیگران و یا با بازماندگان دیگران کند، بناچار به خودش و بازماندگانش برگشت خواهد کرد، مگر آنکه خدا بخواهد، و این استثنا (مگر آنکه خدا بخواهد) را بدین جهت افزودیم که عوامل موثر در عالم بسیار فراوان است و ممکن است برخی عوامل دیگر نیز دخیل باشد که مانع این بازگشت شود چنانکه خود فرمود «وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِیبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَیدِیكُمْ وَ یعْفُوا عَنْ كَثِیرٍ» (شوری/30) (المیزان، ج4، ص202-203)

بحث تخصصی فلسفه دین: (عدل الهی)

این آیه بوضوح از اثر اعمال بد انسان بر نسل انسان سخن می‌گوید و از همان ابتدای اسلام، این سوال مطرح بوده است که اگر شخصی ظلم کرد، فرزندانش چه گناهی دارند که باید تقاص ظلم او را پس دهند؟ (حدیث 1)

به نظر می‌رسد مساله این است که یک واقعه خارجی دو حیثیت مستقل دارد که سوال کننده به خاطر یک حیثیت، حیثیت دیگر را مورد غفلت قرار داده است و در نظام محاسباتی خداوند که همه حیثیات را ملاحظه می‌کند به کسی ظلم نمی‌شود.

چنانکه در توضیح بالا گذشت، مساله این آیه آن است که انسان هرکاری بکند به خودش برمی‌گردد؛ و چون نسبتی واقعی بین انسان و فرزندانش برقرار است و وی تعلق خاطری بدانها دارد، اثر کار بد وی در حق فرزندان دیگران، به فرزندان او هم برمی‌گردد؛ اما سویه دیگر این ماجرا خود آن فرزندان می‌باشد. این گونه نیست که اگر ثمره ظلم آباء و اجدادِ شخصی به او برگردد؛ او فقط مجازات شود و بس؛ بلکه هرکسی حساب ویژه خود را دارد: هرکسی در زندگی اش با سختی‌هایی مواجه می‌شود که اگر درست در مقابل آنها عمل کند همان سختی‌ها موجب رشد او می‌شود. در واقع، از این جهت که ظلم و سختی‌ای به فرزندان وی می‌رسد، مجازاتی برای والدین اوست (چون هیچ پدر و مادری دلش نمی‌خواهد فرزندش سختی ببیند)؛ اما از منظر خود فرزندان، آنان مانند هر انسان دیگری هستند که مورد ظلم و سختی قرار گرفته‌اند؛ اگر در این شرایط به وظیفه صحیح خود عمل کنند، همان امر موجب رشد و تعالیِ آنها خواهد شد؛ و اگر عمل نکنند مایه بدبختیِ آنان می‌شود.

به تعبیر دیگر، اقتضای عدالت خداوند این نیست که در دنیا کسی به دیگری ظلم نکند و هیچکس سختی‌ای نبیند، بلکه نظام دنیا نظام ابتلا و سختی دیدن است؛ آنگاه این آیه به یکی از عوامل وقوع ظلم و سختی در عالم اشاره می‌کند: این ظلم در حق فرزندان ظالم، وقتی از سوی خود آن ظالم نگریسته شود، عقوبت آن ظالم است؛ و و قتی از سوی فرزندان آن ظالم نگریسته شود، امتحان و ابتلایی است برای آنان.

2)‌ «وَ لْیخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ»

درباره اینکه تهدید آیه ناظر به چه کسانی است دیدگاه‌های متعددی مطرح شده است:

الف. خطاب به سرپرست مال یتیم است که در خصوص مال وی امانت‌داری را رعایت کند، که اگر ظلم کند منتظر باشد که به فرزندان او نیز پس از وی ظلم شود. (احادیث1-3؛ و ابن‌عباس، به نقل از مجمع البیان، ج‏3، ص21)

ب. در مورد کسی است که وصیت می‌کند تمام اموالش به دیگران داده شود و چیزی برای فرزندان خود باقی نمی‌گذارد و اطرافیان وی باید وی را از این کار بازدارند، و بچه‌های او را هم مانند بچه‌های خود ببینند؛ و هماتن طور که نمی‌خواهند بچه‌های خودشان بعد از مرگشان نیازمند شوند، مانع چنان وصیتی شوند که بچه‌های وی را محتاج دیگران خواهد کرد. (حدیث6)

ج. ناظر به کسی است که به شخصی که می‌خواهد در مورد اموالش وصیت کند، توصیه‌هایی می‌کند که به فلانی و فلانی بده و ثمره‌اش این می‌شود که ورثه وی متضرر می‌شوند ابن عباس و سعید بن جبیر و حسن و قتاده و مجاهد و ضحاک و سدی، به نقل از مجمع البیان، ج‏3، ص21؛ و البحر المحیط، ج‏3، ص528)

د. این در مورد محروم کردن خویشاوندان است که کسی به شخص وصیت کننده بگوید همه اموالت را برای ورثه‌ات بگذار و به خویشاوندانت هیچ وصیتی نکن؛ و چنین شخصی بترسد که همان گونه که او باعث محرومیت عده‌ای می‌شود کسی هم باعث محرومیت فرزندان وی شود. (میثم، ‌به نقل از فقه القرآن، ج‏2، ص307 و مقسم و حضرمی، به نقل از البحر المحیط، ج‏3، ص528)

ه. می‌تواند ناظر باشد به آیه قبل، یعنی هشداری است درباره یتیمانی که در مجلس تقسیم ارث حاضر می‌شوند؛ که در مجلس تقسیم ارث، این یتیمان و نیازمندان را از بخششی که در آیه قبل توصیه شد محروم نکنید و بترسید که یتیمان خود شما بعدا در چنین مجلسی حاضر شوند و دیگران آنان را محروم کنند. (الكشاف، ج‏1، ص478)

و. می‌تواند خطاب به کل مردم باشد، یعنی از همگان می‌خواهد که ملاحظه یتیمان و بازماندگان دیگران را بکنید تا بعدا دیگران هم ملاحظه بازماندگان شما را بکنند. (به نقل از البحر المحیط، ج‏3، ص528)

ز. ...

3) «وَ لْیخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ»

باید خود را جای دیگران گذاشت، تا دردها را بهتر درك كرد. با یتیمان مردم چنان رفتار كنیم كه دوست داریم با یتیمان ما آنگونه رفتار شود. (حدیث4، تفسیر نور، ج‏2، ص26)

4) «وَ لْیخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً»

هركه آتشی روشن كند، دودش به چشم خودش می‏رود. ظلم امروز به ایتام مردم، به صورت سنّت در جامعه در می‏آید و فردا دامن یتیمان ما را هم می‏گیرد. (تفسیر نور، ج‏2، ص26)

5) «لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ»

در شیوه‏های تبلیغی، باید از عواطف هم استفاده كرد. (تفسیر نور، ج‏2، ص26)

6) «وَ لْیقُولُوا قَوْلاً سَدیداً»

اغلب مفسران توضیح داده‌اند که مقصود از اینکه به آنان قول سدید بگویید، اعم از گفتن و کار شایسته انجام دادن است؛ و علت اینکه چنین تعبیری آمده این است که سخن راست و استوار و مناسب گفتن، ساده‌ترین کاری است که هرکسی می‌تواند انجام دهد [یعنی حداقلی‌ترین کار ممکن را گفته تا افراد به تناسب خود بیش از این را هم انجام دهند] (البحر المحیط، ج‏3، ص530) و این گونه تعبیر کردن از کار، به سخن، به خاطر تلازمی که بین این دو است بسیار شایع است، چنانکه در جای دیگر فرمود «وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً» (بقرة/83) و بویژه اینکه آن را با وصف «سدید» و نه وصفی همچون «معروف» یا «نرم» و ... توصیف کرد، بیشتر موید این است که منظور مطلق کارهای شایسته و مناسب است؛ نه صرف سخن گفتن؛ یعنی هر کاری که موجب شود کرامت افراد حفظ شود. (المیزان، ج‏4، ص201)

و البته مفسران متناسب با دیدگاه‌هایی که در تدبر 2 گذشت، توضیحات دیگری هم داده‌اند؛ مثلا کسانی که این را ناظر به اطرافیان وصیت‌کننده ( و نه خود سرپرست یتیم یا خود وصیت کننده) دانسته‌اند، قول سدید را سخنی که سزاوار است به وصیت‌کننده گفته شود (سخن عادلانه، سخنی که اقتضای میانه‌روی داشته باشد؛ و ...) دانسته‌اند؛ و یا حتی برخی، با توجه به اینکه ناظر به اطرافیان شخص وصیت‌کننده دانسته‌اند، آن را شامل تلقین کردن شهادتین به محتضر نیز معرفی کرده‌اند. (البحر المحیط، ج‏3، ص530)

7) «وَ لْیخْشَ الَّذینَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِمْ فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیقُولُوا قَوْلاً سَدیداً»

ترتیب دستورات این آیه ظرافت زیبایی دارد:

ابتدا توصیه به خشیت می‌کند که محلش دل است و آن عبارت است از خودداری کردن به اقتضای علم و به نحوی تقوا را در خود دارد؛ سپس توصیه به تقوا کرده است که حاصل این خشیت است، زیرا تقوی یعنی خود را نگهداشتن و کسی که از چیزی بترسد خود را از افتادن در آن حفظ و نگهداری می‌کند؛ و سپس توصیه به قول سدید کرده؛ که چنانکه گفته شد، مطلق کارهای سزاوار در این رابطه است: پس، ابتدا خشیت در دل، سپس تقوا و خود را نگهداشتن از عمل ناروا، و سپس انجام سخن و عمل مناسب. (البحر المحیط، ج‏3، ص530)

8) «فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیقُولُوا قَوْلاً سَدیداً»

نه خیانت در اموال یتیمان، نه خشونت در گفتار با آنان. (تفسیر نور، ج‏2، ص26)

9) «فَلْیتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیقُولُوا قَوْلاً سَدیداً»

کسی که اهل تقوا باشد هر سخنی نمی‌گوید، بلکه تنها سخن محکم و راست و خلل‌ناپذیر بر زبان می‌آورد.

نظرات کاربران

ثبت نظر