سوره النساء - آیه 7

۹۳۲) سوره نساء (۴) آیه ۷ لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نَصیباً مَفْرُوضاً ۷ شوال ۱۴۴۰
۱۳۹۸/۰۳/۲۱

مردان را از آنچه والدین و خویشان بر جای گذاشتند سهمی است؛ و زنان را [نیز] از آنچه والدین وخویشان برجای گذاشتند، سهمی؛ [اعم] از آنچه کم باشد یا زیاد، سهمی واجب و معین.

نَصیبٌ / نَصیباً

ماده «نصب»۱ در اصل دلالت دارد بر «بر پا داشتن و مستقیم نگه داشتن چیزی» (معجم المقاییس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴) و به تعبیر دیگر، چیزی را برافراشته نگه داشتن (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸ ) ویا ثابت کردن کردن چیزی در محلی به صورت برافراشته و ایستاده (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏12، ص129) مانند «وَ إِلَی الْجِبالِ كَیفَ نُصِبَتْ» (غاشیه/19) ویا «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ» (انشراح/7). در تفاوت «انتصاب» با «استواء» گفته‌اند «استواء» در همه جهات ممکن است اما «انصاب» فقط رو به بالا است. (الفروق فی اللغة، ص150)

«نصابِ» هر چیزی، اصل و مرجع آن است که بدان برمی گردد (كتاب العین، ج‏7، ص137) و به حد بالغ و کامل از چیزی هم گویند (تعبیر «نصاب زکات» به مقداری که اگر جمع شود زکات بدان تعلق می‌گیرد، گویند) و ظاهرا وجه تسمیه‌اش همین بالا آمدن و به این حد رسیدن است (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص434)

«نَصَب» به معنای رنج و زحمت و خستگی می‌باشد، ظاهرا بدین جهت که گویی انسان به اندازه‌ای صاف بایستد که رمقش تمام شود (معجم المقاییس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴) مانند «لا یصیبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ» (توبه/120) «لا یمَسُّهُمْ فیها نَصَبٌ» (حجر/48) «لا یمَسُّنا فیها نَصَبٌ» فاطر/(35) «لَقَدْ لَقینا مِنْ سَفَرِنا هذا نَصَباً» (کهف/62)؛ و در این معنا به صورت «نُصْب» هم تلفظ می‌شود شبیه «حَزَن» و «حُزن» (مجمع‌البیان، ج۸، ص۶۳۷) ویا «بُخْل» و «بَخَل»، که در آیه «أَنِّی مَسَّنِی الشَّیطانُ بِنُصْبٍ وَ عَذابٍ» (ص/41) به هر دو تلفظ قرائت شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸)؛ و در همین معناست تعبیر «أنْصَبَنی الأمْرُ»، یعنی آن امر مرا خسته کرد، و «أمْرٌ ناصِبٌ» به کار خسته‌کننده گویند: «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ» (غاشیة/۳) (كتاب العین، ج‏7، ص135؛ المحیط فی اللغة، ج‏8، ص159)

«النَّصْب» سنگی بوده که به عنوان بت برپا می‌داشته‌اند تا آن را بپرستند؛ که با تعابیر «نُصُب» (وَ ما ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ‏، مائده/۳؛ ً كَأَنَّهُمْ إِلی‏ نُصُبٍ یوفِضُونَ، معارج/43) هم بان اشاره می‌شود (كتاب العین، ج‏7، ص136؛ معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص434) و جمع آن را «أَنْصَاب» (وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ‏، مائدة/۹۰) دانسته‌اند (كتاب العین، ج‏7، ص136) هرچند برخی بر این باورند که مفرد آن «النَصیب» بوده، و «نُصُب» نیز همانند «أَنْصَاب» صیغه جمع است (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸ )

«نصیب» هم به عنوان حظ و بهره‌ای معین از چیزی است: «أَ لَمْ تَرَ إِلَی الَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْكِتابِ» (آل عمران/23)، «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُون» (نساء/7)، «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ» (نساء/32)، «أَمْ لَهُمْ نَصِیبٌ مِنَ الْمُلْكِ» ‏(نساء/53)، «لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصیباً مَفْرُوضاً» (نساء/118)، «وَ لا تَنْسَ نَصیبَكَ مِنَ الدُّنْیا» (قصص/77) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۰۸ ) و ظاهرا از این جهت که گویی آن سهم برای شخص مورد نظر برپا داشته شده است؛ و البته کلمه «نصیب» به حوضی که دورش با سنگ‌ بالا آمده باشد هم گفته می‌شود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏۵، ص۴۳۴) برخی هم چون به وزن فعیل رفته، آن را صفت مشبهه می‌دانند به معنای چیزی که به «نصب» (برافراشته بودن) متصف گردیده و نصب در آن ثابت شده است (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏12، ص129)

کلمه «نصیب» به کلماتی مانند «سهم» و «حصة» و «قسمت» و «قسط» بسیار نزدیک است؛ در تفاوت اینها گفته‌اند:

تفاوت «نصیب» و «حصه» در آن است که «حصه» آن سهم و نصیبی است که کاملا جدا و متعین شده است (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏12، ص129) به تعبیر دیگر، کاملا آشکار گردیده و هیچ محل شبهه و اشتباه نیست و اصل آن از «حصص» گرفته شده که به کنار زدن مو از جلوی پیشانی گفته می‌شود که سر کاملا نمایان می‌گردد و در قرآن هم تعبیر الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ» (یوسف/51) آمده است؛ و چه‌بسا تفاوت این دو در آن باشد که در «حصة» تاکید بر آن چیزی است که برای شخص ثابت و مستقر شده؛ اما در «نصیب» محور کلام این است که از راه تقسیم کردن به او رسیده است. (الفروق فی اللغة، ص160) هرچند برخی بر این باورند که آن کلمه‌ای که در آن «تقسیم شدن» از بین چند چیز مورد توجه است «سهم» بوده و کلمه‌ای که در آن، یک کل را به اجزاء تقسیم کردن، و با چنین تقسمی به سهم خود رسیدن مد نظر بوده، «قسمة» است، و تاکید در «نصیب» بر آن است که انتصاب و تشخص و برپا بودنش در مقابل شخص مورد توجه است. (التحقیق، ج‏12، ص129)

در تفاوت «نصیب» و «قسط» هم گفته‌اند که نصیب، سهمی است که می‌تواند عادلانه یا ظالمانه (کمتر یا بیشتر از استحقاق شخص) باشد، اما «قسط» سهمی است که عادلانه داده شده، و ظاهرا اصلش از همان «قسط» به معنای عدل است؛ و گویی چون معلول عدالت است، به اسم علت و سبب خود، چنین نامیده شده باشد (الفروق فی اللغة، ص160)۲

از دیگر کلمات قرآنی که ظاهرا در همین معنای «نصیب» به کار رفته، «خلاق» است: «ما لَهُ فِی الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ» (بقره/102) «أُولئِكَ لا خَلاقَ لَهُمْ فِی الْآخِرَةِ» (آل عمران/77) که به نصیب و بهره فراوان از خیر و خوبی‌ای که به صاحبش برگردد اطلاق می‌گردد؛ و از ماده «خلق» می‌باشد، یا از کلمه «خِلق»‌به معنای تقدیر و اندازه؛ و یا از «خُلق» چرا که بهره و نصیبی است که ثمره اخلاق نیکوی شخص بوده است. (الفروق فی اللغة، ص160)۳

ماده «نصب» و مشتقات آن 32 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

مَفْرُوضاً

ماده «فرض» در اصل دلالت دارد بر اثر گذاشتن در چیزی که با بریدن و اره کردن و مانند آن حاصل می‌شود (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص489). به تعبیر دیگر، برای قطع کردن و بریدن چیز محکمی همانند آهن به کار می‌رود چنانکه به ارّه «مِفْرَاضُ» و «مِفْرَضُ» گویند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص630)

از همین معنا کلمه «فَرْض» و «فریضة» به معنای آنچه واجب شده، به کار رفته است؛ و وجه تسمیه‌اش این است که هر امر واجبی یک حد و اندازه‌ای دارد و گویی بُرشی قاطع در مساله انجام شده است (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص489) و تفاوتش با «واجب» (از ماده «وجب») را در همین دانسته‌اند که ایجاب و واجب کردن، به اعتبار وقوع و ثباتش است، اما «فرض» از این جهت است که حکم در آن بریده می‌شود و قطعیت می‌یابد؛ چنانکه «سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها» (نور/1) یعنی سوره‌ای که نازل کردیم و عمل بدان را واجب نمودیم؛ یا «إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیكَ الْقُرْآنَ‏» (قصص/85) یعنی عمل بدان را بر تو واجب کرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص630)

بدین ترتیب معلوم می‌شود که «فریضه» به امری که واجب و لازم شده اطلاق می‌گردد «فَریضَةً مِنَ اللَّهِ» (نساء/11 و توبه/60) که جمع آن «فرائض» است؛ و برخی گمان کرده‌اند که فریضه فقط در مورد آنچه خداوند واجب و قطعی می‌گرداند به کار می‌رود (الفروق فی اللغة، ص218)۴ در حالی که چنین نیست؛ چرا که حتی مهریه‌، از این جهت که مرد، خودش آن را به عنوان یک امر معین و مشخص بر خود لازم و واجب می‌سازد، «فریضة» دانسته شده: «لا جُناحَ عَلَیكُمْ إِنْ طَلَّقْتُمُ النِّساءَ ما لَمْ تَمَسُّوهُنَّ أَوْ تَفْرِضُوا لَهُنَّ فَریضَةً» (بقره/236) «وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» (بقرة/237) «فَمَا اسْتَمْتَعْتُمْ بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ فَریضَةً وَ لا جُناحَ عَلَیكُمْ فیما تَراضَیتُمْ بِهِ مِنْ بَعْدِ الْفَریضَة» (نساء/24) و حتی در جایی که شخص خود را متعهد به انجام واجبی می‌کند، تعبیر «فرض» به کار می‌رود: «فَمَنْ فَرَضَ فِیهِنَّ الْحَجَ‏» ویا به نفقه‌ای که حاکم شرع مقدار آن را تعیین و پرداخت آن را بر شوهر الزام می‌کند «فرض» گویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص630)؛ که در این مورد اخیر، برخی وجه تسمیه‌اش را این دانسته اند که چون این نفقه یک مقدار کاملا معلوم و معین است همچون اثر و برشی است که به طور واضح بر روی چیزی دیده می‌شود (معجم المقاییس اللغة، ج‏4، ص489)

در هر صورت، کاربرد ماده «فرض» در معنای وجوب بقدری شیوع دارد که برخی بر این باورند که اساساً معنای اصلی این ماده «تقدیرِ (= معین کردن مقدارِ) به صورت کاملا معین و الزام آور» است؛ و مفاهیمی همچون الزام و تکلیف و اثر گذاشتن و بریدن و ... از لازمه‌های این معناست. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏9، ص59)

درباره کلمه «مفروض» «لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصیباً مَفْرُوضاً» (نساء/7) معنای واضحش همان «معلوم و معین» است؛ اما بویژه در مقام کاربردش در آیه «لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصیباً مَفْرُوضاً» (نساء/118) علاوه بر معنای فوق، این احتمال را هم داده‌اند که مستقیماً از «فرض» به معنای قطع کردن و بریدن آمده باشد؛ یعنی سهمی که شیطان از بندگان خدا جدا می‌کند و برای خود برمی‌دارد (مفردات ألفاظ القرآن، ص630).

به گاو مُسِن و پیر «فارض» گفته می‌شود «ُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ» (بقره/68) در وجه تسمیه‌اش گفته‌اند شاید بدین جهت است که «فارضٌ للأرض» (شکافنده و شخم زننده زمین) است؛ و یا بدین جهت که از اعمال سخت و کار طاقت‌فرسا آثاری بر خود دارد؛ و یک احتمال هم این است که ادای فریضه [واجب مالی] مربوط به گاو [مثلا جایی که باید دیه یا زکات پرداخت شود یا ...] بر دو قسم است: تبیع (گوساله، بچه گاو) و فارض (گاو کامل)؛ که فریضه قرار دادن تبیع، گاهی جایز است و گاهی خیر؛ اما گاو مُسِنّ را همواره می‌توان «فریضه» قرار داد و به این مناسبت به آن، فارض گفته‌اند؛ که اگر چنین باشد، آنگاه این کلمه، اسمی اسلامی است [= بعد از آمدن اسلام و به تَبَعِ اسلام، رایج شده] (مفردات ألفاظ القرآن، ص631)۵

فعل «فَرَضَ یفْرِضُ» گاهی با حرف «علی» می‌آید که به نحوی بر تسلط و استیلاء دلالت دارد: ‏ قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَیهِمْ فی‏ أَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ أَیمانُهُمْ« (احزاب/50) «إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیكَ الْقُرْآنَ‏» (قصص/85)

گاهی با حرف «ل» متعدی می‌شود که دلالت بر اختصاص و تعلق دارد: «ما كانَ عَلَی النَّبِی مِنْ حَرَجٍ فِیما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ»‏ (أحزاب/38) «قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَكُمْ تَحِلَّةَ أَیمانِكُمْ‏» (تحریم/2) «وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِیضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» (بقرة/237)

و گاهی بدون حرف اضافه می‌آید که بر صرف تعیین و مشخص و واجب کردن دلالت دارد: «سُورَةٌ أَنْزَلْناها وَ فَرَضْناها» (نور/1) (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏9، ص59)

ماده «فرض» و مشتقات آن 18 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


  1. . قبلا درباره این ماده در جلسه ۲۸۷ http://yekaye.ir/al-hegr-15-48/ توضیحاتی داده شده بود که اکنون تکمیل شد.↩
  2. . (الفرق) بین النصیب و القسط: أن النصیب یجوز أن یكون عادلا و جائرا و ناقصا عن الاستحقاق و زائدا یقال نصیب مبخوس و موفور، و القسط الحصة العادلة مأخوذة من قولك أقسط اذا عدل و یقال قسط القوم الشی‏ء بینهم اذا قسموه علی القسط، و یجوز أن یقال القسط اسم للعدل فی القسم، ثم سمی العزم علی القسط قسطا كما یسمی الشی‏ء باسم سببه و هو كقولهم للنظر رؤیة، و قیل القسط ما استحق المقسط له من النصیب و لا بد له منه و لهذا یقال للجوهر قسط من المساحة أی لا بد له من ذلك.↩
  3. . (الفرق) بین النصیب و الخلاق‏: أن الخلاق النصیب الوافر من الخیر خاصة بالتقدیر لصاحبه أن یكون نصیبا له لأن اشتقاقه من الخلق و هو التقدیر و یجوز أن یكون من الخلق لأنه مما یوجبه الخلق الحسن.↩
  4. . در مجموع توضیحات وی در تمایز فرض و وجوب چندان قانع کننده به نظر نمی‌رسد:
    (الفرق) بین الفرض و الوجوب‏: أن الفرض لا یكون الا من الله، و الایجاب یكون منه و من غیره تقول فرض الله تعالی علی العبد كذا و أوجبه علیه و تقول أوجب زید علی عبده و الملك علی رعیته كذا و لا یقال فرض علیهم ذلك و إنما یقال فرض لهم العطاء و یقال فرض له القاضی، و الواجب یجب فی نفسه من غیر ایجاب یجب له من حیث أنه غیر متعد و لیس كذلك الفرض لأنه متعد و لهذا صح وجوب الثواب علی الله تعالی فی حكمته و لا یصح فرضه، و من وجه آخر أن السنة المؤكدة تسمی واجبا و لا تسمی فرضا مثل سجدة التلاوة هی واجبة علی من یسمعها و قیل علی من قعد لها و لم یقل انها فرض و مثل ذلك الوتر فی أشباه له كثیرة، و فرق آخر أن العقلیات لا یستعمل فیها الفرض و یستعمل فیها الوجوب تقول هذا واجب فی العقل و لا یقال فرض فی العقل و قد یكون الفرض و الواجب سواءا فی قولهم صلاة الظهر واجبة و فرض لا فرق بینهما ههنا فی المعنی و كل واحد منهما من أصل فأصل الفرض الحز فی الشی‏ء تقول فرض فی العود فرضا اذا حز فیه حزا، و أصل الوجوب السقوط یقال وجبت الشمس للمغیب اذا سقطت و وجب الحائط وجبة أی سقط، وحد الواجب و الفرض عند من یقول ان القادر لا یخلو من الفعل و الترك ماله ترك قبیح و عند من یجیز خلو القادر من الفعل و الترك ما اذا لم یفعله استحق العقاب و لیس یجب الواجب لایجاب موجب له و لو كان كذلك لكان القبیح واجبا اذا أوجبه موجب، و الافعال ضربان أحدهما ألا یقارنه داع و لا قصد و لا علم فلیس له حكم زائد علی وجوده كفعل الساهی و النائم، و الثانی یقع مع قصد و علم أو داع و هذا علی أربعة أضرب أحدها ما كان لفاعله أن‏ یفعله من غیر أن یكون له فیه مثل المباح، و الثانی ما یفعله لعاقبة محمودة و لیس علیه فی تركه مضرة و یسمی ذلك ندبا و نفلا و تطوعا و ان لم یكن شرعیا سمی تفضلا و احسانا و هذا هو زائد علی كونه مباحا، و الثالث ماله فعله و ان لم یفعله لحقه مضرة و هو الواجب و الفرض و قد یسمی المحتم و اللازم، و الرابع الذی لیس له فعله و ان فعله استحق الذم و هو القبیح و المحظور و الحرام.
    همچنین وی در الفروق فی اللغة، ص165 در تفاوت فرض و قرض نیز توضیحی داده که چندان دلچسب نیست:
    (الفرق) بین القرض و الفرض‏: أن القرض ما یلزم إعطاؤه، و الفرض ما لا یلزم إعطاؤه و یقال ما عنده قرض و لا فرض أی ما عنده خیر لمن یلزمه أمره و لا لمن لا یلزمه أمره، و أصل القرض القطع و قد أقرضته إذا دفعت إلیه قطعة من المال و منه المقراض، و یجوز أن یقال انه سمی قرضا لتساوی ما یأخذ و ما یرد، و العرب تقول تقارض الرجلان الثناء إذا أثنی كل واحد منهما علی صاحبه، و قال الشاعر «و أیدی الندی فی الصالحین قروض‏» و قال بعضهم هما یتقارظان و لا یقال یتقارضان، و كلاهما عندنا جید بل الضاد أكثر من الظاء فی هذا و أشهر و رواه علی ابن عیسی فی تفسیره‏.
    و در تفاوت «فرض» و «حکم» هم در ص220 چنین توضیحی دارد:
    (الفرق) بین الفرض و الحتم‏: أن الحتم امضاء الحكم علی التوكید و الاحكام یقال حتم الله كذا و كذا و قضاه قضاءا حتما أی حكم به حكما موكدا و لیس هو من الفرض و الایجاب فی شی‏ء لأن الفرض و الایجاب یكونان فی الأوامر و الحتم یكون فی الاحكام و الأقضیة و انما قیل للفرض فرض حتم علی جهة الاستعارة و المراد أنه لا یرد كما أن الحكم الحتم لا یرد و الشاهد أن العرب تسمی الغراب حاتما لأنه یحتم عندهم بالفراق أی یقضی به و لیس یریدون أنه یفرض ذلك أو یوجبه.
    ↩
  5. . و الْفَارِضُ: المسنّ من البقر.قال تعالی: «لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ»، و قیل: إنما سمّی فَارِضاً لكونه فارضا للأرض، أی: قاطعا، أو فارضا لما یحمّل من الأعمال الشاقّة، و قیل: بل لأنّ فَرِیضَةَ البقر اثنان: تبیع و مسنّة، فالتّبیع یجوز فی حال دون حال، و المسنّة یصحّ بذلها فی كلّ حال، فسمّیت المسنّة فَارِضَةً لذلك، فعلی هذا یكون الْفَارِضُ اسما إسلامیا.↩

در شأن نزول این آیه گفته‌اند که عرب در دوران جاهلیت ارث را فقط بین وارثان مذکر توزیع می‌کرد و به زنان ارث نمی‌داد و این آیه در رد این سنت جاهلی نازل شد و تاکید کرد که هردو از ارث حق دارند (مجمع البیان، ج‏3، ص18۱؛ تفسیر الصافی، ج‏1، ص425). و در همین راستا حکایتی شبیه حکایت دومی که در ذیل حدیث قبلی گذشت، درباره این آیه نیز نقل شده که است. (أسباب نزول القرآن (الواحدی)، ص148)۲


  1. . قیل كانت العرب فی الجاهلیة یورثون الذكور دون الإناث فنزلت الآیة ردا لقولهم عن قتادة و ابن جریج و ابن زید و قیل كانوا لا یورثون إلا من طاعن بالرماح و ذاد عن الحریم و المال فقال تعالی مبینا حكم أموال الناس بعد موتهم بعد أن بین حكمها فی حال حیاتهم.↩
  2. . قال المفسرون: إن أوس بن ثابت الأنصاری توفی و ترك امرأة یقال لها: أم حُجَّة و ثلاث بنات له منها، فقام رجلان: هما ابنا عم المیت و وصیاه، یقال لهما:/ سُوَید و عَرْفَجَة، فأخذا ماله و لم یعطیا امرأته و لا بناته شیئاً، و كانوا فی الجاهلیة لا یوَرِّثُون النساء و لا الصغیر و إن كان ذكراً، إنما یورثون الرجال الكبار، و كانوا یقولون: لا یعطی إِلا من قاتل علی ظهر الخیل و حاز الغنیمة. فجاءت أم حُجَّة إلی رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم، فقالت: یا رسول اللَّه إن أوس بن ثابت مات و ترك علی بنات و أنا امرأته، و لیس عندی ما أنفق علیهن، و قد ترك أبوهن مالًا حسناً و هو عند سُوَید و عَرْفَجَة، لم یعطیانی و لا بناته من المال شیئاً، و هن فی حجری، و لا یطعمانی و لا یسقیانی و لا یرفعان لهن رأساً. فدعاهما رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم، فقالا: یا رسول اللَّه، ولدها لا یركب فرساً، و لا یحمل كلّا، و لا ینْكی عدواً. فقال رسول اللَّه صلی اللَّه علیه و [آله و] سلم انصرفوا حتی أَنظر ما یحدث اللَّه لی فیهن. فانصرفوا، فأنزل اللَّه تعالی هذه الآیة.↩

1) روایت شده است که مامون از امام رضا درخواست کرد که مختصر و مفید بنویسد که اسلام خالص چیست؟

حضرت از «شهادت بر لا اله الا الله شروع کردند و در فرازی از پاسخ خود نوشتند۱:

و فرائض [= ارث‌هایی که در قرآن تعیین شده] بر اساس آن چیزی است که خداوند متعال در کتابش نازل فرموده است و هیچ کم و زیاد کردنی در آن راه ندارد؛ و همراه با فرزند و والدین احدی جز زن و شوهر ارث نمی‌برد؛ و کسی که سهم دارد [=سهمش در قرآن تعیین شده] بر کسی که سهم ندارد سزاوارتر است؛ و «عُصبَة»* هم در دین خداوند پذیرفتنی نیست.

* عُصبة: این کلمه به معنای خویشاوندان پدری است. گاه پیش می‌آید که متوفی، کسی که سهم‌الارثش در قرآن معین شده، ندارد (مثلا وارثش فقط پسرعموهایش است) ویا وارثان چنان هستند که مجموعه سهام تعیین شده‌ی قرآنیِ آنها از مجموع ارث کمتر می‌شود. (مثلا اگر وارثان او، پدر و مادر و یک دختر او ‌باشند؛ که در این صورت سهم هر یک از پدر و مادر یک‌ششم و سهم دختر یک‌دوم است که مجموع سهام ورثه پنج‌ششم می‌شود و یک‌ششم از میراث باقی می‌ماند.) طبق نظر اهل سنت، در حالت اول، ارث فقط به «عصیبه میت» (و نه تمامی خویشاوندان وی) می‌رسد؛ و در صورت دوم، در این صورت، آن مقدار اضافه بدون رعایت طبقه و درجه به «عصبه میت» تعلق می‌گیرد. در حالی که اهل بیت تذکر داده‌اند که برا اسساس آیات قرآن (که یکی از آنها همین آیه می‌باشد) نه تبعیض اول جایز است؛ و نه رعایت نکردن اولویت طبقات قبل (یعنی در صورت دوم نیز، مابقی ارث هم بین همان طبقه تقسیم می‌شود؛ و خویشاوندان پدری اولویت خاصی ندارند)

عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏2، ص: 125

حَدَّثَنَا عَبْدُ الْوَاحِدِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبْدُوسٍ النَّیسَابُورِی الْعَطَّارُ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ بِنَیسَابُورَ فِی شَعْبَانَ سَنَةَ اثْنَتَینِ وَ خَمْسِینَ وَ ثَلَاثِمِائَةٍ قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ قُتَیبَةَ النَّیسَابُورِی عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ قَالَ: سَأَلَ الْمَأْمُونُ عَلِی بْنَ مُوسَی الرِّضَا ع أَنْ یكْتُبَ لَهُ مَحْضَ الْإِسْلَامِ عَلَی سَبِیلِ الْإِیجَازِ وَ الِاخْتِصَارِ فَكَتَبَ ع لَه‏:

وَ الْفَرَائِضُ عَلَی مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَی فِی كِتَابِهِ وَ لَا عَوْلَ فِیهَا وَ لَا یرِثُ مَعَ الْوَلَدِ وَ الْوَالِدَینِ أَحَدٌ إِلَّا الزَّوْجُ وَ الْمَرْأَةُ وَ ذُو السَّهْمِ أَحَقُّ مِمَّنْ لَا سَهْمَ لَهُ وَ لَیسَتِ الْعَصَبَةُ مِنْ دِینِ اللَّهِ تَعَالَی‏.

2) الف. از امام صادق ع روایت شده که امیرالمومنین ع می‌فرمودند:

هرگاه وارث از کسانی باشد که فریضه [سهم الارث تعیین شده در قرآن] برایش باشد او به ارث بردن از اموال، سزاوارتر است.

ب. و باز از امام صادق ع روایت شده است: هنگامی که چند طبقه از خویشاوندان متوفی در کار باشد، آن طبقه نزدیکتر، به ارث بردن از خویشاوندان خود سزاوارتر است؛ اما هرگاه افراد در طبقه برابر باشند هریک در مقام شخص نزدیک قرار می‌گیرد (یعنی همه افراد یک طبقه در ارث شریکند)

الكافی، ج‏7، ص77

الف. ابْنُ مَحْبُوبٍ عَنْ حَمَّادٍ أَبِی یوسُفَ الْخَزَّازِ عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: كَانَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع یقُولُ:

إِذَا كَانَ وَارِثٌ مِمَّنْ لَهُ فَرِیضَةٌ فَهُوَ أَحَقُّ بِالْمَالِ.

ب. عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنْ یونُسَ عَنْ رَجُلٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ:

إِذَا الْتَفَّتِ الْقَرَابَاتُ فَالسَّابِقُ أَحَقُّ بِمِیرَاثِ قَرِیبِهِ فَإِنِ اسْتَوَتْ قَامَ كُلٌّ مِنْهُمْ مَقَامَ قَرِیبِهِ.۲

3) از امام باقر ع روایت شده است:

همانا خداوند عز و جل والدین را بر جمیع افرادی که ارث می‌برند وارد کرد؛ از این رو، هیچگاه [اگر نسبتهای تقسیمی ارث زیاد شد] از یک ششمِ آنها چیزی کم نمی‌شود؛ و نیز زن و شوهر را هم وارد کرد؛ از این رو، هیچگاه [اگر نسبتهای تقسیمی ارث زیاد شد] از یک چهارم و یک هشتم که سهم آنهاست، چیزی کم نمی‌شود.

الكافی، ج‏7، ص82

حُمَیدُ بْنُ زِیادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ أَبِی الْمَغْرَاءِ عَنْ إِبْرَاهِیمَ بْنِ مَیمُونٍ عَنْ سَالِمٍ الْأَشَلِّ أَنَّهُ سَمِعَ أَبَا جَعْفَرٍ ع یقُولُ:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَدْخَلَ الْوَالِدَینِ عَلَی جَمِیعِ أَهْلِ الْمَوَارِیثِ فَلَمْ ینْقُصْهُمَا مِنَ السُّدُسِ [شَیئاً] وَ أَدْخَلَ الزَّوْجَ وَ الْمَرْأَةَ فَلَمْ ینْقُصْهُمَا مِنَ الرُّبُعِ وَ الثُّمُنِ [شَیئاً].۳

4) از امام صادق ع روایت شده است که امیرالمومنین صلوات الله علیه فرمود:

حمد و سپاس خدایی را که آنچه را که او موخر داشته کسی نتواند تقدم دهد؛ و آنچه را مقدم داشته کسی حق ندارد تاخیر اندازد؛

سپس دستی بر دست زد و فرمود:

ای امتی که بعد از پیامبرش دچار سرگردانی شد؛ اگر آنچه را خداوند مقدم داشته بود مقدم می‌داشتید و آنچه موخر می‌داشت موخر قرار می‌دادید و ولایت و وراثت را در همان جایی که خداوند قرار داده بود، می‌گذاشتید؛ هیچ ولیّ خدایی کم نمی‌آورد و هیچ سهمی از فریضه‌های خداوند [سهم‌های تعیین شده قرآنی در ارث] کم نمی‌آ»د؛ و هیچ دو نفری در [فهم و تشخیص] حکم خداوند دچار اختلاف نمی‌شدند و امت در چیزی از امر خداوند نزاع نمی‌کرد مگر اینکه در تمامی این موارد علمش برگرفته از کتاب خداوند نزد ما موجود است [که اگر به ما مراجعه می‌کردید هیچیک از این اشکالات به وقوع نمی‌پیوست]؛ پس بچشید وبال امر خود را و این کوتاهی و تفریطی که به دست خود مرتکب شدید و خداوند «هرگز ظلم کننده به بندگان نیست» (فصلت/46) و «آنان که ظلم کردند بزودی خواهند دانست که به کدامین بازگشتگاه بازمی گردند» (شعراء/227)

الكافی، ج‏7، ص78

أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِی بْنِ الْحَسَنِ التَّیمِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْوَلِیدِ عَنْ یونُسَ بْنِ یعْقُوبَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ: أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ:

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَا مُقَدِّمَ لِمَا أَخَّرَ وَ لَا مُؤَخِّرَ لِمَا قَدَّمَ.

ثُمَّ ضَرَبَ بِإِحْدَی یدَیهِ عَلَی الْأُخْرَی، ثُمَّ قَالَ:

یا أَیتُهَا الْأُمَّةُ الْمُتَحَیرَةُ بَعْدَ نَبِیهَا ! لَوْ كُنْتُمْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللَّهُ وَ أَخَّرْتُمْ مَنْ أَخَّرَ اللَّهُ وَ جَعَلْتُمُ الْوِلَایةَ وَ الْوِرَاثَةَ حَیثُ جَعَلَهَا اللَّهُ، مَا عَالَ وَلِی اللَّهِ وَ لَا عَالَ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِی حُكْمِ اللَّهِ وَ لَا تَنَازَعَتِ الْأُمَّةُ فِی شَی‏ءٍ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا وَ عِنْدَنَا عِلْمُهُ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ؛ فَذُوقُوا وَبَالَ أَمْرِكُمْ وَ مَا فَرَّطْتُمْ فِی مَا قَدَّمَتْ أَیدِیكُمْ وَ مَا اللَّهُ «بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ» «وَ سَیعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَی مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُونَ».۴


  1. . فراز دیگری از این پاسخ در جلسه 678 حدیث 4 گذشت: http://yekaye.ir/al-kahf-18-104/↩
  2. . این رویات هم در همانجا آمده است:
    حُمَیدُ بْنُ زِیادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ وَ عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِیادٍ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ جَمِیعاً عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أَبِی أَیوبَ الْخَزَّازِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ فِی كِتَابِ عَلِی ع أَنَّ كُلَّ ذِی رَحِمٍ بِمَنْزِلَةِ الرَّحِمِ الَّذِی یجُرُّ بِهِ إِلَّا أَنْ یكُونَ وَارِثٌ أَقْرَبَ إِلَی الْمَیتِ مِنْهُ فَیحْجُبَهُ.
    ↩
  3. . زراره این مطلب را خوب توضیح داده است:
    عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ عَنِ ابْنِ أُذَینَةَ قَالَ: قَالَ: زُرَارَةُ إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تُلْقِی الْعَوْلَ فَإِنَّمَا یدْخُلُ النُّقْصَانُ عَلَی الَّذِینَ لَهُمُ الزِّیادَةُ مِنَ الْوُلْدِ وَ الْإِخْوَةِ مِنَ الْأَبِ وَ أَمَّا الزَّوْجُ وَ الْإِخْوَةُ مِنَ الْأُمِّ فَإِنَّهُمْ لَا ینْقَصُونَ مِمَّا سَمَّی لَهُمُ [اللَّهُ‏] شَیئاً.
    ↩
  4. . در همانجا این روایت بدین صورت هم نقل شده است:
    أَبُو عَلِی الْأَشْعَرِی وَ الْحُسَینُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ سَعْدَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ غَیرِ وَاحِدٍ مِنْ أَصْحَابِنَا قَالَ: أَتَی أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع رَجُلٌ بِالْبَصْرَةِ بِصَحِیفَةٍ فَقَالَ: یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ انْظُرْ إِلَی هَذِهِ الصَّحِیفَةِ فَإِنَّ فِیهَا نَصِیحَةً فَنَظَرَ فِیهَا ثُمَّ نَظَرَ إِلَی وَجْهِ الرَّجُلِ فَقَالَ: إِنْ كُنْتَ صَادِقاً كَافَینَاكَ وَ إِنْ كُنْتَ كَاذِباً عَاقَبْنَاكَ وَ إِنْ شِئْتَ أَنْ نُقِیلَكَ أَقَلْنَاكَ فَقَالَ: بَلْ تُقِیلُنِی یا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَلَمَّا أَدْبَرَ الرَّجُلُ قَالَ: أَیتُهَا الْأُمَّةُ الْمُتَحَیرَةُ بَعْدَ نَبِیهَا أَمَا إِنَّكُمْ لَوْ قَدَّمْتُمْ مَنْ قَدَّمَ اللَّهُ وَ أَخَّرْتُمْ مَنْ أَخَّرَ اللَّهُ وَ جَعَلْتُمُ الْوِلَایةَ وَ الْوِرَاثَةَ حَیثُ جَعَلَهَا اللَّهُ مَا عَالَ وَلِی اللَّهِ وَ لَا طَاشَ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِی حُكْمِ اللَّهِ وَ لَا تَنَازَعَتِ الْأُمَّةُ فِی شَی‏ءٍ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ إِلَّا عِلْمُ ذَلِكَ عِنْدَنَا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَذُوقُوا وَبَالَ مَا قَدَّمَتْ أَیدِیكُمْ وَ مَا اللَّهُ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ وَ سَیعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَی مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُونَ.
    ↩

1) «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصیباً مَفْرُوضاً»

میراث هرکس، در درجه اول به فرزندان و خویشاوندان وی می‌رسد؛ و این آیه خط بطلانی کشید بر این سنت جاهلی – که تا یکی دو قرن پیش در جوامع غربی هم وجود داشت – که ارث را فقط به افراد مذکر می‌داد.

نکته جامعه‌شناختی (مقایسه احیای حقوق زن در اسلام و غرب)

اسلام از سیزده قرن قبل از غرب، تصریح کرد که هم مردان و هم زنان، هر دو از ارث سهمی دارند، خواه اموال باقیمانده از متوفی، کم باشد، خواه زیاد.

2) «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصیباً مَفْرُوضاً»

ادبیات آیه در مورد زن و مرد یکسان است و همان عبارتی که برای ارث بردن مرد آمده، عیناً برای ارث بردن زن مطرح شده است.

نکته تخصصی جامعه‌شناسی (نحوه احیای حقوق زن در اسلام)

تردیدی نیست که در تاریخ در بسیاری از جوامع به زن ظلم می‌شده و جامعه جاهلی نیز از این زمره بوده است و اسلام در مقابل این ظلم ایستاد. برخی ناآگاهان، که فلسفه خاتمیت را درک نکرده‌اند (چون گمان می‌کنند که شریعت خدا ناقص است و با توجه به گذر زمان باید تغییراتی می‌کرده و حالا که پیامبر جدیدی نمی‌آید خود آنان باید تکمیلش کنند!) با توجه به تفاوت‌هایی که در برخی احکام حقوقی اسلام بین زن و مرد هست، و در برخی موارد – از جمله در ارث – سهم زن نصف سهم مرد است، به خیال خود این را نوعی ظلم می‌پندارند و می‌گویند: زنان تا پیش از اسلام هیچ حقی نداشتند؛ و اسلام نیمی از حق آنان را داد؛ و ما می‌خواهیم بقیه حق آنان را بدهیم!!!

درباره اینکه آیا این گونه موارد، مصداق ظلم و تبعیض است یا طراحی پیچیده‌ای است که سرجمع آن کاملا مساوی می‌شود، ان شاء الله در آیات بعد تبیین خواهد شد؛ اما این آیه به عنوان مقدمه بحث فوق، خط بطلانی است بر این تصور ناصواب:

این آیه تصریح دارد به اینکه از آن حیث که زن و مرد سهمی در اموال میت دارند و سهمشان هم کاملا معین است هیچ فرقی بینشان نیست. پس این گونه نیست که خداوند فقط نصف حقوق زن را بخواهد به او بدهد؛ و از این رو اگر بعدا تفاوتی در برخی زمینه‌های حقوقی بین این دو مطرح می‌شود به خاطر ملاحظات دیگری است؛ نه اینکه فعلا از حیث سهم بردن یکی لیاقت کمتر یا بیشتری داشته باشد.

این بیان دو مرحله‌ای از احکام ارث (که ابتدا بر برابری آنان در اصل مطلب تاکید می‌شود و سپس سراغ ریزه‌کاری‌های تفاوت می‌رود) شبیه آن است که مثلا در پزشکی یکبار توضیح می‌دهند که فلان دارو برای معالجه فلان بیماری است؛ ویکبار دیگر در مقام تجویز برمی‌آیند و برای افراد، مقدارهای متفاوتی از آن دارو را تجویز می‌کنند. این تفاوت گذاشتن به تناسب وجود برخی تفاوت‌های دیگر بین افراد (مانند سن، وزن و ...) است، نه از حیث تفاوت در اصل اثر داشتن این دارو در افراد. یعنی تفاوت‌های واقعی بین خود افراد اقتضائاتی دارد، که رعایت آنان، عین عدالت است، نه به معنای نابرابر دانستن زن و مرد و ترجیح یکی بر دیگری. مثلا بر اساس اقتضای نظام خلقت، و فراتر از هر قرارداد بشری، این زن است که می‌تواند و باید باردار شود و نه مرد، این صرفا ناشی از نسبت خود بارداری با زن و مرد بودن است؛ نه اینکه نسبت بارداری با زن و مرد علی السویه باشد و به خاطر زورگویی مردان و تبعیض و ... آن را برعهده زن قرار دهند! طبیعتا وقتی نظام خلقت، برای شکل‌گیری‌ِ خانواده، چنین باری را بر دوش زن می‌دهد؛ طبیعی است که یک قانون‌گذار حکیم، با برخی قوانین خود بار سنگین مشابهی را بر دوش مرد قرار دهد، که اینجاست که نفقه و تامین هزینه‌های خانواده بر دوش مرد واجب می‌شود؛ و به تبعِ این مساله، همین طور تفاوت‌های حقوقی‌ای به لحاظ حقوق و مسئولیت‌ها پیش می‌آید که اگر کسی نگاه کلان داشته باشد می‌فهمد که رعایت این تفاوتهاست که به عدالت بین زن و مرد می‌انجامد، نه نادیده گرفتن آنها.

خلاصه اینکه در طراحی حقوقی باید دقت فراوان داشت که حیثیت قراردادی و اعتباری در کجا دخالت می‌کند و در کجا تابع تفاوت‌های واقعی است؛ و نه این را به بهانه آن نادیده گرفت و نه آن را به بهانه این. این آیه تصریح می‌کند که در ارث همه چیز به اعتبار نیست؛ همان گونه که تقدم خویشان بر غریبه‌ها در ارث یک امر واضح و غیر قابل مناقشه است (و نظام مارکسیستی که می‌خواست این را انکار کند در همینجا به زمین خورد)، اصل ارث بردن و سهم داشتنِ چه زن و چه مرد، امری ضروری است؛ و در آیات بعد خواهیم دید که همان طور که صرف خویشاوندی موجب نمی‌شود که سهم‌الارث همه خویشاوندان یکسان باشد (همه می‌فهمند که حق فرزند از ارث با حق مثلا عموزاده‌ها باید متفاوت باشد) صرف اینکه زن و مرد هر دو باید ارث ببرند معنایش این نیست که حتما در همه شرایط و در هرگونه نسبتی سهم آنان مساوی خواهد بود: بلکه به اقتضای تفاوت نسبت‌ها گاه سهم زن و مرد مساوی می‌شود (مانند مادر و پدر) و گاه سهم یکی بیشتر و سهم دیگری کمتر می‌شود.

3) «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصیباً مَفْرُوضاً»

این آیه، نه تنها سنت جاهلی ارث ندادن به دختران و زنان، بلکه بوضوح سنت جاهلی «عُصبة» - که ارث را فقط به خویشاوند پدری می‌دادند – را باطل اعلام می‌کند (مجمع‌البیان، ج3، ص18؛ المیزان، ج4، ص199)؛ سنتی که متاسفانه به خاطر کنار گذاشتن اهل بیت ع، رگه‌هایی از آن در بسیاری از مسلمانان غیرشیعه هنوز ادامه دارد. (توضیح در حدیث1)

4) «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ»

به کار بردن تعبیر «اقربون» (به معنای «نزدیکترها») ‌برای خویشاوندان به نحو ضمنی دلالت دارد بر یک قاعده مهم فقهی در ارث، که «الأقرب یمنع الأبعد» یعنی خویشاوندی كه نزدیك‏تر است، در ارث مقدّم است. (المیزان، ج4، ص199) یعنی مثلا تا وقتی فرزند و پدر متوفی زنده است، به نوه و عموی او چیزی نمی‌رسد.

5) «نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ ... مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ»

تقسیم عادلانه میراث، مهمّ است، نه مقدار آن.

6) «نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ ... نَصیباً مَفْرُوضاً»

سهم ارث، [= سهم‌الارث‌هایی که خداوند تعیین کرده] تغییر ناپذیر است. (تفسیر نور، ج‏2، ص246)

7) «لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا تَرَكَ الْوالِدانِ وَ الْأَقْرَبُونَ مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ كَثُرَ نَصیباً مَفْرُوضاً»

خداوند ارث بردن افراد از والدین را به صراحت در این آیه تاکید، و آن را «نصیب مفروض» یعنی سهمی واجب دانسته است؛ و در آیه 11 همین سوره، اولین سهم‌الارثی که در مقام تقسیم ارث باید در نظر گرفته شود را همین سهم‌الارث فرزندان دانسته است. این گونه سهم‌الارث‌ها که در قرآن صریحا تعیین شده در ادبیات مسلمانان به سهم «فریضه» معروف شده است؛ و نه‌تنها در هیچ جای قرآن کریم، ارث بردن هیچ دختری از پدرش تخصیص نخورده است.

همچنین سنت ارث بردن در میان انبیای قبلی هم رایج بوده و نه‌تنها هیچ گزارش تاریخی نداریم که اموال پیامبری را بعد از رحلتش بیت مستمندان توزیع کنند و فرزندان وی را از سهم‌الارث محروم نمایند، بلکه تعبیر ارث بردن یک پیامبر از پیامبر دیگر بارها در قرآن کریم مطرح شده است: «یرِثُنی‏ وَ یرِثُ مِنْ آلِ یعْقُوبَ» (مریم/6) یا «وَ زَكَرِیا إِذْ نادی‏ رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنی‏ فَرْداً وَ أَنْتَ خَیرُ الْوارِثینَ» (89) یا «وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُد» (نمل/16)

با این حال، در مقابل دیدگان همه مسلمانان، اموال که پیامبر اکرم ص در زمان حیات خویش به دخترش داده بود (فدک) را از چنگ ایشان درآوردند و حتی وقتی ایشان گفت حداقل به عنوان ارث سهم من از اینها را بدهید، تنها دختر بازمانده از پیامبر اکرم ص را از حق مسلم خویش محروم کردند با حدیث جعلی‌ای از پیامبر که ادعا کردند ایشان فرموده: «ما پیامبران ارثی نمی‌گذاریم و آنچه باقی می‌گذاریم صدقه است» و متاسفانه این حدیثی که:

- کاملا خلاف قرآن کریم است، و خود حضرت زهرا س در خطبه فدکیه (که در کتب اهل سنت هم آمده، مثلا: بلاغات النساء، ص29 و 31؛ السقیفة و فدك، ص142) صریحا در مقابل مهاجران و انصار بر مخالف قرآن بودن آن تاکید کرد،

- ادعای مطرح شده در آن آشکارا خلاف واقعیت تاریخ انبیاء است،

- و حتی خود کسانی که این حدیث را نقل کردند وقتی پای منافع خودشان به میان آمد آن را کنار گذاشتند (چنانکه عایشه، دختر ابوبکر، که ادعا کرد او هم این حدیث را شنیده و از مهمترین راویان این حدیث در کتب اهل سنت است، بعداً و با اینکه ابوبکر و عمر در کنار پیکر مطهر پیامبر اکرم ص دفن شده بودند، خانه پیامبر ص را سهم‌الارث خود دانست و با این بهانه، مانع دفن پیکر مطهر امام حسن ع در آنجا شد)

امروزه از معروفترین احادیث معتبر در کتب اهل سنت قلمداد می‌شود!

نظرات کاربران

ثبت نظر