1) «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ» این تعبیر دلالت بر عصمت پیامبر در حوزه تمام دستورات اجتماعی میکند؛ زیرا اطاعت از رسول را هم همانند اطاعت از خدا را بدون هیچ قیدوشرطی آورد، و تنها از کسی میتوان بیهیچ قید و شرطی اطاعت کرد که هیچ دستور ناروایی ندهد.
2) «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ ...»: باتوجه به اینکه اطاعت از پیامبر حقیقتش به اطاعت از خداست (چون به دستور خدا از او اطاعت میکنیم)، چرا «اطیعوا» را برای خدا و رسول جداگانه آورد؟
چون اینها دو سنخ اطاعتاند یعنی نهتنها آنچه او به عنوان وحی (دستور مستقیم خدا) آورده، بلکه توضیحات (نحل/44) و دستورات (نساء/105) شخص پیامبر ص هم موضوعیت دارد و باید اطاعت شود (المیزان5/388)
این آیه شروع سلسلهای از آیات است که هشدار میدهد به کسانی که میخواهند بین این دو تفکیک کنند و منافقانه به گونهای وانمود کنند که اطاعت خدا را قبول دارند ولی دستورات پیامبر را خیر (بهویژه: نساء/61 و 150)
پس، کسانی هم که امروز هم با شعار «فقط کتاب خدا» سرمی دهند و به این بهانه میخواهند احادیث را کنار بگذارند و باب قرائتهای دلبخواهی را در فضای دینداری باز کنند، خلاف این آیه عمل میکنند.
3) « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ ...»: این آیه ضرورت حکومت دینی و جایگاه پیامبر به عنوان حاکم را اثبات میکند. اولا مخاطب مومنیناند؛ ثانیا اگر فقط «اطیعوا الله» بود، پیامبر کاری جز رساندن پیام خدا نداشت؛ اما وقتی جداگانه بر «أَطيعُوا الرَّسُولَ»، آن هم در کنار تعبیر «أُولِي الْأَمْرِ» تاکید میشود، نشان میدهد که موقعیت پیامبر در جامعه دینی، موقعیتی از جنس «اولیالامر» است و اطاعت کردن از او لازم است؛ و این موقعیت، همان موقعیت حاکم است.
4) «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ ...»: اینکه برخلاف فقره اول، «اطیعوا» را برای رسول و اولیالامر تکرار نکرد، نشان میدهد اطاعت از پیامبر و اولیالامر از یک سنخ است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم1/146) پس:
الف - اولیالامر هم باید معصوم باشند؛ زیرا اطاعت از رسول بیقیدوشرط است، و همان نوع اطاعت درخصوص اولیالامر هم لازم است؛ پس او هم مانند پیامبر نباید آگاهانه یا ناخودآگاه هیچ دستور خلاف شرعی بدهد. (علامه طباطبایی پس از بیان فوق، توضیح کسانی را که خواستهاند این آیه را شامل حاکمان غیرمعصوم بعد از پیامبر ص هم بدانند، بهتفصیل پاسخ گفته است: المیزان4/389-401؛ ترجمه المیزان4/620-640)
ب- حتی اگر اولیالامر را شامل غیرمعصومین هم بدانیم، چون اطاعت از آنها چیزی جدای از اطاعت خدا و رسول (کتاب و سنت) نیست، پس اولیالامر حق صادر کردن هیچگونه حکمی خلاف شرع ندارند (المیزان4/ 388)؛ لذا برخلاف نظر بسیاری از علمای سنی که معتقدند هرکس اولیالامر شد اطاعتش در همه چیز لازم است؛ اطاعت از اولیالامر فقط در راستای اطاعت از خدا و رسول مجاز است. (حدیث2)۱
نکته:
«مطلقه» بودن ولایت فقیه، به معنای امکان «اطاعت بیقیدوشرط» از او نیست؛ زیرا اطاعت از او کاملا مشروط به برخورداری از شروطی است که در روایات برای چنین منصبی ذکر شده است (مثلا فقاهت و عدالت)؛ ضمنا آنچه در سخنان امام خمینی (ره) و نیز در اصل 57 قانون اساسی از این کلمه مد نظر بوده، ربطی به اطاعت بیقیدوشرط ندارد، بلکه به معنای امکان ورود او به همه حوزههاست، و اینکه نمیتوان پیشاپیش ورود او را به حوزهای از حوزههای مسائل اجتماعی (مجریه، قضائیه و مقننه) منع کرد. متن اصل 57 چنین است: «قوای حاكم در جمهوری اسلامی ایران عبارتند از: قوه مقننه، قوه مجریه و قوه قضاییه؛ كه زیر نظر ولایت مطلقه امر و امامت امت بر طبق اصول آینده این قانون اعمال میگردند. این قوا مستقل از یكدیگرند»
5) «أَطيعُوا ... أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ» چرا «منکم» آورد در حالی که بدون این هم جمله معنی کاملی داشت؟ این تعبیر، چنانکه در آیات دیگر در مورد پیامبران هم آمده (بقره/129؛ جمعه/2) اشارهای است به اینکه آنها هم از جنس خودتاناند (المیزان4/392)، بشرند که البته به این مقام رسیدهاند و اطاعتشان بر شما لازم است. دراقع، در حالی که ترجیعبند همه پیامبران این بوده که در کنار تقوای الهی، اطاعت از من – که فرستاده الهی هستم – هم لازم است (شعراء/108، 126، 131، 144، 150، 163، 179) اما از مهمترین چالشهای پیشروی آنها این بوده که مردم وقتی کسی فرعونمآبانه وارد میشده تسلیمش میشدند، اما حتی فرعونیان، این راکه انسان بخواهد از انسان همانند خود تبعیت کند، انکار میکردند (مومنون/34 و 24؛ هود/27)
(آیا امروزه تلقی نظام لیبرال دموکراسی همین نیست؟ و از طرف دیگر، آیا بسیاری از متدینان هم تلقیشان از حکومت امام زمان، چنین تلقیای نیست؟)
6) «أَطيعُوا اللَّهَ وَ ... الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ ... فَإِنْ تَنازَعْتُمْ ... فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ»
چرا در ابتدای آیه اطاعت از «خدا و رسول و اولیالامر» را مطرح کرد، اما در مراجعه برای حل نزاع، فقط «خدا و رسول» را؟ شاید از این جهت که مسلمانان در خدا و رسول اختلافی ندارند؛ اما خدا میدانست که در مصداق اولیالامر اختلاف میشود، و ارجاع حل این اختلاف باید به کسی باشد که محل اختلاف نیست. اما وقتی افراد جامعه، اولیالامرِ معتبر را شناختند، در اختلافات اجتماعی باید او را فصلالخطاب بدانند (نساء/83)
7) «... أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ ...»: حکومت در جامعه از آن کیست؟ اگر در همین مساله اختلاف کردیم (که هم بین شیعه و سنی اختلاف است، هم بین اسلام سکولار و اسلام شریعتمدار) قرآن میفرماید راه رفع نزاع این نیست که مساله را به نظرسنجی و اجماع و شوری و... بگذاریم یا منطق زور را به کار آوریم یا ...، راه حل این نزاع، برای کسی که واقعا ایمان دارد، این است که مساله را به خدا و رسول برگردانیم؛ لذاست که در بحث جانشینی پیامبر ص، باید دلیل نص (یعنی استناد به متون دین) تنها دلیل موجه دینی است، و توجیهاتی مانند اینکه خدا کار را به شوری و به خود امت و ... واگذار کرده، توجیه خلاف این آیه است.
8) «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ»: اگر کسی خدا و آخرت را قبول داشته باشد، فصلالخطاب بودن خدا و رسول را قبول میکند؛ آن هم نه فقط در مسائل عبادی، بلکه در هر چیزی «فی شیءٍ». این شاخص خوبی است برای اینکه بفهمیم واقعا ایمان داریم یا خیر؟ و در ایمان افرادی که این راهحل را نمیپذیرند باید تردید کرد، چرا که به سوی نفاق میروند. (به آیات بعدی دقت شود، بویژه آیات60-61 و 64-65)
9) «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلا»
چرا اگر کسی خدا و آخرت را قبول داشته باشد، فصلالخطاب بودن خدا و رسول را قبول میکند؟ چون «کار خوب همین است و عاقبش نیکوتر است.»
چرا؟ چون کسی که میداند خدا هست، میداند علم خودش محدود است اما علم خدا نامحدود، پس نظرات ماست که محصول آزمون و خطا (ولذا خطابردار است) اما سخن خدا حقیقت محض است که خطا ندارد؛
کسی که میداند آخرتی هست، میداند که هر مقدار هم که علمش برسد در حد سعادت دنیوی است؛ و آخرت و زوایای آن را جز خدا و رسول کسی نمیداند و چون عمل ما در دنیاست که آخرتمان را رقم میزند، پس حتما پاسخی که خدا و رسول میدهند بیشتر به نفع خودم است تا حدسی که بر اساس شناخت فقط دنیا میزنم.
پس، این آیه دو برهان بر ضرورت تلقی حداکثری از دین است؛ یعنی نهتنها ورود دین را نمیتوان در هیچ عرصهای منع کرد، بلکه اگر در هر جا نظری داد، نظرش فصلالخطاب است
(البته این سخن به این معنی نیست که حتما هم نظر میدهد؛ اما اگر نظر داد فصلالخطاب است)