سوره النساء - آیه 34

۹۶۲) سوره نساء (۴) آیه ۳۴ الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَکُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلِیا کَبیراً ۲۶ ربیع‌الاول ۱۴۴۱
۱۳۹۸/۰۹/۰۳

مردان قیام‌کننده به [= متصدی] امور زنان‌اند به اینکه خداوند برخی را بر برخی دیگر برتری بخشیده است؛ و به اینکه از اموالشان هزینه کرده‌اند؛ پس زنان صالح، پیوسته فرمانبردارند، نسبت به غیب حافظ‌اند، به [سبب] اینکه [یا: بدانچه] خداوند حفظ کرده است؛ و آن زنانی که از سرکشی‌شان بیم دارید، پس پندشان دهید و در بسترهای خواب رهایشان کنید و آنان را بزنید؛ پس اگر اطاعتتان کردند پس علیه آنان بهانه‌ای مجویید؛ همانا خداوند بلندمرتبه و بزرگ است.

فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ / فالصَوالِحُ قَوانِتٌ حَوافِظٌ

در قرائات مشهور این سه کلمه «فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ» به صورت جمع سالم قرائت شده است؛

اما در قرائات غیرمشهور (ابن‌مسعود و طلحه بن مصرف) به صورت جمع مکسر «فالصَوالِحُ قَوانِتٌ حَوافِظٌ» قرائت شده است.

مجمع البيان، ج‏3، ص67۱؛ معجم القراءات، ج2، ص62۲

بِما حَفِظَ اللَّهُ / بِما حَفِظَ اللَّهَ

در قرائات سبعه و بسیاری از قرائتهای رایج کلمه «الله» مرفوع قرائت شده و نقش فاعل دارد؛ که در این صورت «ما» می‌تواند ماء مصدری باشد به معنای «بحفظ الله إياه»؛ یا «ما»ی موصوله باشد، به معنای «الذی حفظه الله لهن»؛ یا نکره موصوفه؛ که در قسمت نکات ادبی به تفصیل بیان خواهد شد.

اما در قرائت ابوجعفر (از قراء عشره) به صورت منصوب قرائت شده که نقش مفعول دارد که توجیه‌های مختلفی برای آن شده است از جمله اینکه در اینجا حذف مضاف رخ داده است، یعنی مثلا چنین بوده است: «بما حفظ عهدَ الله» یا «بما حفظ دین الله»؛ یا اینکه «ما» مای موصوله بوده و کلمه دیگری در تقدیر بوده به این صورت که «بالطاعة والبر الذي حفظ الله في امتثال أمره»؛ و ... .۳

مجمع البيان، ج‏3، ص67۴؛ معجم القراءات، ج2، ص63۵

بِما حَفِظَ اللَّهُ / بِما حَفِظَ اللَّهُ فَأصلِحوا إلَيهِنَّ

در عموم قرائات بعد از عبارت «بِما حَفِظَ اللَّهُ» وارد فراز بعدی آیه «وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ ...» می‌شوند؛ اما در مصحف ابن‌مسعود و قرائتی که از او۶ روایت شده، در ادامه این عبارت، عبارتِ «فأصلحوا إليهن: پس با آنان صلح و مدارا پیشه کنید» موجود بوده و نیز از او قرائتی به صورت «فأحسنوا إلیهن: با آنان نیکی کنید» نیز قرائت شده است؛ (تفسير القرآن العظيم (ابن ابی حاتم)، ج‏3، ص941۷؛ جامع البيان (طبری)، ج‏5، ص40۸؛ المحرر الوجيز (ابن عطیه)، ج‏2، ص47۹؛ الكشاف، ج‏1، ص506۱۰؛ البحر المحيط، ج‏3، ص625۱۱؛ الدر المنثور، ج‏2، ص152۱۲؛ التفسير المظهری، ج‏2قسم‏2، ص98۱۳؛ معجم القراءات، ج2، ص63۱۴) و قبلا بیان کردیم که اختلاف قرائات گاهی در حد چند کلمه می‌باشد (جلسه 660 http://yekaye.ir/al-kahf-18-79/)؛ و همین ابن‌مسعود که در مصحفش چنین قرائتی را داشته، همین قرائت رایج در مصحف عثمانی را نیز قرائت می‌کرده، چنانکه راوی یکی از قرائتهای معروف از عاصم (ابوبکر) سلسله سندش به پیامبر از ابن‌مسعود می‌گذرد.

نُشُوزَهُنَّ، فَعِظُوهُنَّ، وَ اهْجُرُوهُنَّ، وَ اضْرِبُوهُنَّ/ نُشُوزَهُنَّه، فَعِظُوهُنَّه، وَ اهْجُرُوهُنَّه، وَ اضْرِبُوهُنَّه۱۵

الْمَضاجِعِ / الْمَضجَعِ

در اغلب قرائات رایج به صورت جمع «المضاجع» ‌قرائت شده است؛

اما در برخی از قرائات غیرمشهور (ابن مسعود، نخعی، مطوعی و شعبی) به صورت «المضجع» یعنی مفرد؛ که آن را به معنای اسم جنس گرفته‌اند. (الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏5، ص171۱۶؛ معجم القراءات، ج2، ص63۱۷)

عَلَیهِنَّ / عَلَیهُنَّ / عَلَیهُنَّه۱۸


  1. . قرئ في الشواذ فالصوالح قوانت قرأه طلحة بن مصرف... و الوجه في قراءة من قرأ فالصوالح قوانت أن جمع التكسير يدل علی الكثرة و الألف و التاء موضوعتان للقلة فهما علی حد التثنية بمنزلة الزيدين من الواحد فيكون من الثلاث إلی العشرة و الكثرة أليق بهذا الموضع غير أن الألف و التاء قد جاء أيضا علی معنی الكثرة كقوله الْمُسْلِمِينَ وَ الْمُسْلِماتِ إلی قوله وَ الذَّاكِرِينَ اللَّهَ كَثِيراً وَ الذَّاكِراتِ و الغرض في الجميع الكثرة لا ما هو لما بين الثلاثة إلی العشرة و قال ابن جني كان أبو علي الفارسي ينكر الحكاية المروية عن النابغة و قد عرض عليه حسان شعره و أنه لما صار إلی قوله: «لنا الجفنات الغر يلمعن بالضحی / و أسيافنا يقطرن من نجدة دما» قال له النابغة لقد قللت جفانك و سيوفك؛ و هذا خبر مجهول لا أصل له، لأن الله تعالی يقول «وَ هُمْ فِي الْغُرُفاتِ آمِنُونَ» و لا يجوز أن يكون الغرف التي في الجنة من الثلاث إلی العشرة.↩
  2. . قرأ ابن مسعود وطلحة بن مصرف «فالصوالح قوانت حوافظ..» بالتكسير. وقراءة الجماعة: «فالصالحات قانتات حافظات.» علی الجمع السالم.↩
  3. . در قسمت «نکات ادبی» ذیل عبارت «بما حفظ الله» تحلیل نحوی‌ای از دو حرف «ب» و «ما» ارائه شده است که بر اساس رخی دیگر از تحلیل‌های نحوی این قرائت دوم در پاو↩
  4. . قرأ أبو جعفر وحده بما حفظ الله بالنصب و الباقون بالرفع. الحجة: قوله حفظ الله يكون علی حذف المضاف كأنه قال حفظ عهد الله أو دين الله كقوله تعالی «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ» أي تنصروا دين الله و حذف المضاف كثير في الكلام.↩
  5. . قراءة الجمهور «بما حفظ اللهُ» بضم الهاء رفعة علی الفاعلية ، وتكون «ما» مصدرية، والتقدير بحفظ الله إياه. أو «ما» موصولة، والتقدير: بالذي حفظه الله لهن. وقرأ أبو جعفر يزيد بن القعقاع «بما حفظ اللهَ» بنصب الهاء من لفظ الجلالة. وفي توجيه هذه القراءة مايلي: ۱. «ما» بمعنی الذي، و فی «حفظ» ضمير يعود علی «ما» مرفوع، أي بالطاعة والبر الذي حفظ الله في امتثال أمره. ۲. وقيل إن «ما» مصدرية، وفي «حفظ» ضمير مرفوع تقديره: بما حفظ الله، وهو عائد علی الصالحات، وقيل غير هذا.↩
  6. . در پاورقی‌های بعدی خحواهید دید که از ابن‌عباس هم شبیه آن روایت شده، هرچند عبارت ابن‌عباس ظرفیت آن را دارد که این را تفسیر وی، و نه لزوما قرائت آیه، قلمداد کنیم↩
  7. . حدثنا أبو سعيد بن يحيي بن سعيد القطان، ثنا عمرو بن محمد العنقزي، ثنا أسباط، عن السدی في قول الله تعالی: بِما حَفِظَ اللَّهُ قال: استحفظن الله- قال السدی: و هي في قراءة عبد الله بن مسعود بما حفظ الله فأصلحوا إليهن.↩
  8. . معناه: فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ فاحسنوا إليهن و أصلحوا، و كذلك هو فيما ذكر في قراءة ابن مسعود. حدثني المثنی، قال: ثنا إسحاق، قال: ثنا عبد الرحمن بن أبي حماد، قال: ثنا عيسی الأعمی، عن طلحة بن مصرف، قال: في قراءة عبد الله:" فالصالحات قانتات للغيب بما حفظ الله فأصلحوا إليهن و اللاتي تخافون نشوزهن". حدثنا محمد بن الحسين، قال: ثنا أحمد بن مفضل، قال: ثنا أسباط، عن السدي: فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ فأحسنوا إليهن. حدثني علي بن داود، قال: ثنا عبد الله بن صالح، قال: ثني معاوية، عن علي بن أبي طلحة، عن ابن عباس، قوله: فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ فأصلحوا إليهن. حدثني علي بن داود، قال: ثنا عبد الله بن صالح، قال: ثني معاوية، عن علي بن أبي طلحة، عن ابن عباس، قوله: فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ يعني إذا كن هكذا، فاصلحوا إليهن.↩
  9. . و في مصحف ابن مسعود «بما حفظ اللّه فأصلحوا إليهن».↩
  10. . و قرأ ابن مسعود: فالصوالح قوانت حوافظ للغيب بما حفظ اللَّه فأصلحوا إليهن‏.↩
  11. . و في قراءة عبد اللّه و مصحفه: فالصوالح قوانت حوافظ للغيب بما حفظ اللّه، فأصلحوا إليهن.↩
  12. . و أخرج ابن جرير عن طلحة بن مصرف قال في قراءة عبد الله فالصالحات قانتات حافظات للغيب بما حفظ الله فأصلحوا إليهن و اللاتي تخافون‏. و أخرج عن السدی فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ فأحسنوا إليهن‏.↩
  13. . اخرج ابن جرير عن طلحة ابن مطرف قال فی قراءة ابن مسعود فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ‏ فاصلحوا اليهنّ و اخرج عن السدی فاحسنوا اليهنّ.↩
  14. . وقرأ ابن مسعود : «فالصوالح قوانت حوافظ للغيب بما حفظ الله فأصلحوا إليهن».↩
  15. . قراءة يعقوب في الوقف بخلاف عنه بهاء السكت. (معجم القراءات، ج2، ص64)↩
  16. . وقرا ابن مسعود و- النخعي و- غيرهما (في المضجع) علی الافراد، كأنه اسم جنس يؤدي عن الجمع‏↩
  17. . قراءة الجمهور «في المضاجع» جمع مَضجَع. و قرأ عبد الله بن مسعود والنخعي والمطوعي والشعبي «في المَضجَع» علی الإفراد.↩
  18. . تقدم في الأية ۲۵ من هذه السورة قراءتان عن يعقوب: القراءة بضم الهاء « عَلَیهُنَّ»؛ و القراءة في الوقف بهاء السكت «عَلَیهُنَّه». (معجم القراءات، ج2، ص64)↩

قَوَّامُونَ

در آیه 5 همین سوره درباره ماده «قوم» توضیحات لازم ارائه شد و اشاره شد که «قیام» انحای مختلفی دارد:

یا «قیام به چیزی» است که همان معنای «ایستادن» می‌دهد، مانند «مِنْها قائِمٌ وَ حَصِيدٌ» (هود/۱۰۰) ، «ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَةٍ أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلی‏ أُصُولِها» (حشر/۵) «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً» (آل عمران/۱۹۱)

یا قیام بر چیزی، به معنای مراعات کردن و حفظ و مراقبت از آن چیز است، که در این صورت غالبا با حرف «علی» می‌آید؛ مثلا: «أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلی‏ كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَت‏» (رعد/۳۳) یا تعبیر «إِلَّا ما دُمْتَ عَلَيْهِ قائِماً» (آل عمران/۷۵) که این دومی به معنای در طلب آن مطلب، ثابت‌قدم ماندن است.

یا قیام به معنای تصمیم و عزم به انجام کاری، مانند «إِذا قُمْتُمْ إِلَی الصَّلاةِ» (مائده/۶) ویا «يُقِيمُونَ الصَّلاةَ» (مائده/۵۵) یعنی دائما آن را انجام می‌دهند و بر آن محافظت دارند.

یا «قیام» و «قِوام» به معنای اسم برای چیزی که بدان تکیه زده می‌شود و موجب ایستاده ماندن چیز دیگری می‌شود و قوام‌بخش آن است؛ مانند: «وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الَّتِي‏ جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً» (نساء/۵) ویا «جَعَلَ اللَّهُ الْكَعْبَةَ الْبَيْتَ الْحَرامَ قِياماً لِلنَّاسِ‏» (مائده/۹۷)

تعبیر «قامَ الرَّجلُ المَرْأَةَ» یا «قامَ عليها» را گفته‌اند کاربردی مجازی است که در جایی به کار می‌رود که مرد متکفل شؤون زن شود و به انجام امور وی اقدام کند؛ که چنین مردی را «قوّام» آن زن گویند: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ» (نساء/34). بدین ترتیب، کلمه «قوّام»، با توجه به معنای مبالغه‌ای که در این صیغه هست، به معنای کسی است که برای کاری ویا انجام امور کس دیگری با جدیت قیام می‌کند؛ که اگر با حرف «بـ» بیاید به معنای «متصدی کاری شدن» است: قام بأمر الخلافة، یعنی امر خلافت را به دست گرفت [در قرآن کریم هم می‌فرماید: «كُونُوا قَوَّامينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ» (نساء/135) ، «كُونُوا قَوَّامينَ لِلَّهِ شُهَداءَ بِالْقِسْطِ» (مائده/8)] و وقتی با حرف «علی» بیاید آن حالت تسلط و اختیار در دست گرفتن را می‌فهماند. (نظام خانوادگی اسلام،‌ مطهری، ص16)

جلسه 930 http://yekaye.ir/an-nesa-4-5/

فَضَّلَ

ماده «فضل»۱ در اصل دلالت دارد بر «زیادتی در چیزی» (معجم المقاييس اللغة، ج‏4، ص508)؛ به تعبیر دیگر، دلالت دارد بر زیادتر بودن از آنچه لازم و مقرر بوده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏9، ص106) یا «زیادتر بودن از حالت میانه و معمول»؛ که این کلمه هم در امور مثبت به کار می‌رود، مانند علم و بردباری؛ وهم در امور منفی به کار می‌رود، مانند غضب؛ و غالبا کلمه «فَضل» بار بار معنایی مثبت، و کلمه «فضول» با بار معنایی استفاده می‌شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص639) و در قرآن کریم هم چون کلمه «فضول» به کار نرفته، همواره کلمه «فضل» با بار معنایی مثبت بوده است: «وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظيمِ» (بقره/105) حتی در جایی که اشخاصی که فضلی بدانها رسیده، مذموم باشند؛ مانند: «الَّذينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ» (آل عمران/180) در واقع، هر عطیه‌ای که عطاکننده آن وظیفه و الزامی برای دادن آن نداشته باشد را «فضل» گویند (مفردات ألفاظ القرآن، ص639) و فضل خدا به معنای اعطای بیش از حدی که به طور معمول نیاز است و انتظار می‌رود، می‌باشد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۹، ص۱۰۶) اغلب مفسران نیز «فضل» را عطایی اضافه بر آنچه که گیرنده آن استحقاقش را داشته است، معرفی کرده‌اند. (مجمع‌البیان، ج۸، ص۵۶۹؛ البحر المحیط، ج۸، ص۴۸۸؛ المیزان، ج۱۶، ص۳۳۰) و تقابلش با «اجر» در آیه «لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» (فاطر/30) موید خوبی بر این مدعاست.

با توجه به مفهوم «زیادتری»‌ای که در این واژه نهفته، از این ماده برای مقایسه و برتر دانستن چیزی بر چیز دیگر استفاده می‌شود؛ و غالبا وقتی به باب تفعیل می‌رود به معنای برتری دادن چیزی بر چیز دیگر می‌باشد؛ که این برتری‌ دادن گاهی برتری دادن ذاتی است، مانند برتری نوع انسان بر انواع دیگر: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَني‏ آدَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ رَزَقْناهُمْ مِنَ الطَّيِّباتِ وَ فَضَّلْناهُمْ عَلی‏ كَثيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنا تَفْضيلاً (اسراء/70) و گاهی برتری دادنی عرضی است و لذا راهی برای اکتساب آن وجود دارد: «وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ»‏ (نحل/71)، «لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ‏» (إسراء/12) «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»‏(نساء/32) (مفردات ألفاظ القرآن، ص639) و ظاهرا در آیه «انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضيلاً» (اسراء/21) کاربرد آن هر دو مورد جمع شده است.

به تعبیر دیگر، تفضیل الهی را دو قسم می‌توان دانست: یکی فضل ابتدایی تکوینی: «قُلْ إِنَّ الْفَضْلَ بِيَدِ اللَّهِ يُؤْتيهِ مَنْ يَشاءُ» (آل عمران/73) «وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْض» (نساء/32) و دیگری فضل و برتری‌ای که مسبوق به اقداماتی از جانب بنده است: «وَ اللَّهُ ذُو فَضْلٍ عَلَی الْمُؤْمِنينَ» (آل عمران/152) «فَانْقَلَبُوا بِنِعْمَةٍ مِنَ اللَّهِ وَ فَضْلٍ لَمْ يَمْسَسْهُمْ سُوءٌ» (آل عمران/174) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏9، ص106)

این ماده وقتی به باب تفعل (تفضل) برود به معنای ادعای فضل داشتن است: «ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ‏» (مومنون/24) (معجم المقاييس اللغة، ج‏4، ص508).

ماده «فضل» و مشتقات آن 104 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

بِما فَضَّلَ اللَّهُ

مجمع البيان، ج‏3، ص68

الإعراب‏

الباء في قوله «بِما فَضَّلَ اللَّهُ» «وَ بِما أَنْفَقُوا» يتعلق بقوله «قَوَّامُونَ» و ما في الموضعين مصدرية لا تحتاج إلی عائد إليها من صلتها لأنها حرف و قوله «بِما حَفِظَ اللَّهُ» أيضا يكون ما فيه مصدرية فيكون تقديره بأن يحفظهن الله و من قرأ «بِما حَفِظَ اللَّهُ» نصبا يكون ما اسما موصولا فيكون التقدير بالشي‏ء الذي يحفظ الله أي يحفظ أمر الله.

بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ

ماده «بعض» در اصل جایی به کار می‌رود که چیزی تجزیه شود و به برخی از این اجزاء «بعضِ» آن چیز گفته می‌شود (معجم مقاييس اللغه، ج‏1، ص269) در واقع، این ماده در نسبت با «کل» همیشه سنجیده می‌شود و در مقابل آن قرار دارد۲ (مفردات ألفاظ القرآن، ص135) حالا این «کل» گاهی کلیّ فی نفسه [اسم جنس] است، مانند «إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» (حجرات/12)، گاه «کل» به معنای مجموعه است و «بعض» ‌به معنای برخی از افراد آن مجموعه است؛ مانند «أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آياتِ رَبِّكَ‏» (انعام/158) [و نیز: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الْأَقاويلِ، الحاقه/44؛ وَ لَوْ نَزَّلْناهُ عَلی‏ بَعْضِ الْأَعْجَمينَ؛ شعراء/198؛ وَ إِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلی‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ، تحریم/3] [که در این دو مورد در فارسی از کلمه «برخی یا بعضی از» استفاده می‌شود] ویا امر مرکب است که «بعض» ‌به معنای جزء و قسمتی از آن است؛ مانند: «قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْم‏» (بقره/259) [که در فارسی از کلمه «بخشی از» استفاده می‌شود] (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص325)

با این بیان تفاوت «بعض» با «فرد» و «جزء» معلوم می‌شود:

[اولا «بعض» هم در مقابل کل مجموعی (کلی) و هم در مقابل کل مرکب به کار می‌رود در حالی که جزء فقط در مقابل کل مرکب؛ و فرد فقط در مقابل کل مجموعی به کار می‌رود؛ ثانیا] «بعض» همواره در نسبت با «کل» مطرح می‌شود و اطلاقش تنها در جایی رواست که قبل از آن کل در کار باشد؛ اما در جزء صرفا قابلیت جزئیت داشتن در چیزی لحاظ می‌شود خواه قبل از ترکب باشد یا بعد از آن؛ و فرد هم مستقل از مجموعه می‌تواند لحاظ شود. (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص326)

با این اوصاف معلوم می‌شود که علی‌القاعده کلمه «بعض» همواره باید مضافٌ‌الیه‌ای داشته باشد؛ اما در بسیاری از موارد این مضافٌ‌الیه حذف می‌شود و تنوین۳ جایگزین آن می‌شود؛ مانند «أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ» (بقره/85)، «يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ» (نساء/150) «وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلی‏ بَعْضٍ» (اسراء/55) «عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ» (تحریم/3) (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص326)۴

کلمه «بعوضة» (إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيي‏ أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها؛ بقره/26) که به معنای مگس و پشه است، برخی آن را بی‌ارتباط با معنای اصلی قلمداد کرده‌اند (معجم مقاييس اللغه، ج‏1، 270) اما برخی گفته‌اند وجه تسمیه‌اش این است که به خاطر کوچکی‌اش در مقابل سایر حیوانات، گویی قسمتی و بخشی از حیوانات دیگر می‌باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص135؛ التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص326)

ماده «بعض» در قرآن کریم 158 بار به کار رفته که غیر از همین یکبار که به صورت کلمه «بعوضه» آمده، همه مواردش فقط کلمه «بعض» می‌باشد.

اشاره شد که در بسیاری از موارد، مضاف الیه «بعض» حذف می‌شود و تنوین به جای آن می‌آید. یکی از رایجترین مصادیق آن در جایی است که دو بار کلمه بعض بیاید که به نحوی دلالت بر نسبت بین این دو داشته باشد، که در این موارد بعد از «بعض» اول اسم یا ضمیر می‌آید و بعض دوم با تنوین می‌آید.

گاهی مقصود از این دو، دو لنگه در عرض هم هست که خود آن دو لنگه ربطی به هم ندارند، که در قرآن کریم ظاهرا تنها در سه مورد چنین کاربردی وجود دارد و معنایش کاملا واضح است. این موارد عبارتند از: «أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ: آیا به بخشی از این کتاب ایمان می‌آورید و به بخشی کفر می‌ورزید» (بقره/85)؛ «يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ: می‌خواهند بین خدا و پیامبرانش جدایی بیفکنند و می‌گویند به برخی ایمان می‌آوریم و به برخی کفر می‌ورزیم» (نساء/150) «فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ: و همين كه این زن آن را گزارش داد و خدا پيامبر را بر آن [کار وی] مطّلع گردانيد، [پيامبر] بخشی از آن [کار] را معلوم كرد و از بخشی [ديگر] اعراض نمود» (تحریم/3)

اما اگر این موارد صرف نظر کنیم، در بسیاری از موارد، این دو ناظر به یک رابطه در قبال هم مطرح می‌شود که در قرآن کریم 62 مورد با چنین کاربردی مواجهیم (یعنی از 157 بار کاربرد کلمه «بعض» در قرآن، 112 مورد آن در چنین حالت متقابلی ارائه شده است) که کاربرد دوگانه‌ اینها در این حالت، دو معنا را می‌تواند برساند:

گاهی ظهور اصلی و اولیه این تعبیر (بعضی نسبت به بعضی) به معنای طرفینی است که در زبان فارسی از تعبیر «همدیگر» استفاده می‌شود؛ مانند جایی که می‌فرماید: «قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ: گفتیم هبوط کنید در حالی که با همدیگر دشمن خواهید بود» (بقره/36؛ اعراف/24)

«يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً: روز قیامت به همدیگر کافر می‌شوید و همدیگر را لعنت می‌کنید» (عنکبوت/25) در این آیه بویژه تعبیر دومش ظهور جدی دارد که منظور لعن متقابل است؛ نه اینکه فقط برخی، برخی دیگر را لعن کنند.

اما گاهی ظهور اصلی این دو به همان معنای یک طرفه است؛ مانند: «يُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ: به برخی از شما شدت و سختی‌ای از جانب برخی دیگر را می‌چشاند» (انعام/65) یا «وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ: و اگر به اهل کتاب هر آیه‌ای ارائه کنی از قبله تو پیروی نخواند کرد و تو هم پیروِ قبله آنان نیستی؛ و برخی از آنان هم پیرو قبله برخی دیگر نخواهند شد» (بقره/145) [این را یکطرفه دانستیم زیرا معنی ندارد که در حالی که الف پیرو قبله ب است ب پیرو قبله الف شود] یا «فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ: پس اگر برخی از شما برخی دیگر را امین شمرد، پس آن کسی که امین دانسته شده، باید باید امانتی که به عنوان امین به او داده‌اند را ادا کند» (بقره/283) [اقتضای امانت این است که یکی امانتدار باشد و دیگری امانت‌گذار؛ و امانت‌گذار است که به امانتدار را باید امین بشمرد؛ و این نکته در فراز بعدی بیشتر واضح می‌شود که مساله یکسویه بوده است].

البته در این مثالها ظهور در معنای دیگر کاملا منتفی نیست؛ اما اظهر یکی از این دو است. اما در اغلب موارد براحتی نمی‌توان یکی از این دو را اظهر دانست. اما غیر از قرائن خاص هر کلام، آیا ضابطه‌ای صوری و زبانی برای تشخیص وجود دارد؟

در یک تقسیم‌بندی کلی، کاربرد دو کلمه «بعض» پشت سر هم یا در حالت فاعل و مفعولی است؛ یا هر دو مفعول فعل دیگرند؛ گاه با یک کلمه‌ای بین این دو، که یک نحوه نسبت ویا اقدام متقابل را می‌رساند، که این کلمه می‌تواند اسم یا یکی از حروف جر باشد (از جمله حرف «علی» ، «بـ» ، «لـ» ، «الی» ، «من» ، «فی»)؛ که در حدی که در این زمینه تتبع و تامل شد ضابطه واضحی به دست نیامد. موارد برای تامل بیشتر تقدیم می‌شود:

به صورت فاعل و مفعول:

يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً (عنکبوت/25)

رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا (زخرف/32)

فَإِنْ أَمِنَ بَعْضُكُمْ بَعْضاً فَلْيُؤَدِّ الَّذِي اؤْتُمِنَ أَمانَتَهُ (بقره/283)

قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلی‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ ... وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ (آل عمران/64)

لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَيْنَكُمْ كَدُعاءِ بَعْضِكُمْ بَعْضاً (نور/63)

إِنْ يَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً (فاطر/40)

وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً (حجرات/12)

دو مفعول فعل واحد:

وَ كَذلِكَ نُوَلِّي بَعْضَ الظَّالِمينَ بَعْضاً (انعام/129)

ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً (مومنون/44)

با یک کلمه‌ای بین این دو، که یک نحوه نسبت ویا اقدامی در قبال دیگری را می‌رساند، مانند:

وَ لَئِنْ أَتَيْتَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آيَةٍ ما تَبِعُوا قِبْلَتَكَ وَ ما أَنْتَ بِتابِعٍ قِبْلَتَهُمْ وَ ما بَعْضُهُمْ بِتابِعٍ قِبْلَةَ بَعْضٍ (بقره/145)

يُذيقَ بَعْضَكُمْ بَأْسَ بَعْضٍ (انعام/65)

کلمه «اولیاء»

يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصاری‏ أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ (مائده/51)

إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ هاجَرُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ وَ الَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا أُولئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ (انفال/72)

وَ الَّذينَ كَفَرُوا بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ (انفال/73)

وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ (توبه/71)

إِنَّ الظَّالِمينَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ وَ اللَّهُ وَلِيُّ الْمُتَّقينَ (جاثیه/19)

کلمه «فوق»

رَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ (انعام/165)

ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ يَدَهُ لَمْ يَكَدْ يَراها (نور/40)

نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا (زخرف/32)

با یکی از حروف جر

حرف «علی»:

تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ (بقره/253)

وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصيبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ (نساء/32)

الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ (نساء/34)

يَجْعَلَ الْخَبيثَ بَعْضَهُ عَلی‏ بَعْضٍ فَيَرْكُمَهُ جَميعاً فَيَجْعَلَهُ في‏ جَهَنَّمَ (انفال/37)

جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخيلٌ صِنْوانٌ وَ غَيْرُ صِنْوانٍ يُسْقی‏ بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی‏ بَعْضٍ فِي الْأُكُلِ (رعد/4)

وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ (نحل/71)

انْظُرْ كَيْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضيلاً (اسراء/21)

لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلی‏ بَعْضٍ وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً (اسراء/55)

ما كانَ مَعَهُ مِنْ إِلهٍ إِذاً لَذَهَبَ كُلُّ إِلهٍ بِما خَلَقَ وَ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ (مومنون/91)

ثَلاثُ عَوْراتٍ لَكُمْ لَيْسَ عَلَيْكُمْ وَ لا عَلَيْهِمْ جُناحٌ بَعْدَهُنَّ طَوَّافُونَ عَلَيْكُمْ بَعْضُكُمْ عَلی‏ بَعْضٍ (نور/58)

أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ يَتَساءَلُونَ (صافات/27 و 50؛ طور/25)

فَأَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ يَتَلاوَمُونَ (قلم/30)

خَصْمانِ بَغی‏ بَعْضُنا عَلی‏ بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَقِّ (ص/22)

لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلی‏ نِعاجِهِ وَ إِنَّ كَثيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغي‏ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (ص/24)

حرف «بـ»:

وَ لَوْ لا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ (بقره/251)

وَ كَذلِكَ فَتَنَّا بَعْضَهُمْ بِبَعْض‏ (انعام/53)

رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنا بِبَعْضٍ (انعام/128)

أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی‏ بِبَعْضٍ في‏ كِتابِ اللَّهِ (انفال/75؛ احزاب/6)

دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ (حج/40)

يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْضٍ وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً (عنکبوت/25)

لِيَبْلُوَا بَعْضَكُمْ بِبَعْضٍ (محمد/4)

حرف «لـ»

قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (بقره/36؛ اعراف/24)

قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی‏ أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً (اسراء/88)

قالَ اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ (طه/123) (ضمیر ابتدایی مثنی سپس جمع)

جَعَلْنا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَ تَصْبِرُونَ (فرقان/20)

وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ (حجرات/2)

فَالْيَوْمَ لا يَمْلِكُ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا (سبأ/42)

وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً (اسراء/88)

الْأَخِلاَّءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقينَ (زخرف/67)

حرف «الی»

إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلی‏ بَعْضٍ قالُوا (بقره/76)

وَ كَيْفَ تَأْخُذُونَهُ وَ قَدْ أَفْضی‏ بَعْضُكُمْ إِلی‏ بَعْضٍ (نساء/21)

يُوحي‏ بَعْضُهُمْ إِلی‏ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً (انعام/112)

وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلی‏ بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ (توبه/127)

وَ لَوْ تَری‏ إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلی‏ بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنينَ (سبأ31)

حرف «من»

ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ (آل عمران/34)

أَنِّي لا أُضيعُ عَمَلَ عامِلٍ مِنْكُمْ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثی‏ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ (آل عمران/195)

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِإيمانِكُمْ بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ (نساء/25)

الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ (توبه/67)

حرف «فی»

وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ في‏ بَعْضٍ (کهف/99)

فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ

درباره تعبیر فوق، بسیاری گمانشان این است که اگرچه تفاوتهایی که خداوند بین زن و مرد قرار داده از باب مکمل بودن اینهاست، با این حال این آیه در مقام بیان برتری مردان بر زنان است (المیزان، ج4، ص343) و در مقابل برخی بر این باورند که تعبیر «تفضیل بعضهم علی بعض» بر «فضیلت متقابل زن و مرد» (یادداشتهای استاد مطهری، ج5، ص47) یا به تعبیر دیگر «برتری که هم مرد بر زن و هم زن بر مرد دارد» (همان، ص135) دلالت دارد که این یک برتری طرفینی است؛ نه برتری گروهی بر گروه دیگر، که از آن برتری مردان بر زنان نتیجه شود.

این بحث را در قسمت تدبر بیشتر خواهیم پرداخت، اما فعلا به لحاظ دلالت لغوی تاملی داشته باشیم.

تعبیر «بعض ... علی بعضٍ» جمعاً در 16 آیه به کار رفته؛ و از این موارد 7 مورد آن با فعل «فَضّلَ یُفَضّلُ» بوده است. وقتی کاربردهای این ترکیب اخیر در غیر از این آیه در قرآن را بررسی می‌کنیم، به اینکه آیا آیه تفاضل یک طرفه را بیان می‌کند یا دو طرفه، به هیچ وضعیت قطعی‌ای نمی‌رسیم. در واقع در این جهت سه گونه مطلب مشاهده می‌شود:

دو آیه هست که در اولی با توجه به ادامه آیه، و در دومی با توجه به معنای موضوع مورد تفاضل، ظهور جدی در تفضیل یکی بر دیگری دارد؛ و بویژه در اولی حمل آن بر تفاضل طرفینی باتکلف همراه است:

وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْضٍ فِی الرِّزْقِ فَمَا الَّذینَ فُضِّلُوا بِرَادِّی رِزْقِهِمْ عَلی‏ ما مَلَكَتْ أَیمانُهُمْ فَهُمْ فیهِ سَواءٌ أَ فَبِنِعْمَةِ اللَّهِ یجْحَدُونَ (نحل/71)

وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنَّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیرُ صِنْوانٍ یسْقی‏ بِماءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلی‏ بَعْضٍ فِی الْأُكُلِ إِنَّ فی‏ ذلِكَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یعْقِلُونَ (رعد/4)

دو آیه هست که ظهور اولیه‌اش تفضیل یکی بر دیگری است اما ظرفیت هر دو معنا (برتری طرفینی/برتری یکی بر دیگری) را دارد؛ یعنی ظهور اولیه‌اش بقدری نیست که مستقر باشد؛ بلکه ممکن است این معنا ناشی از انتظار ذهنی ما باشد و اگر واقعا برتری طرفینی باشد آیه همچنان معنای موجه و خوبی خواهد داشت که عبارتند از:

تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ وَ آتَینا عیسَی ابْنَ مَرْیمَ الْبَیناتِ وَ أَیدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ... (بقره/253)

وَ رَبُّكَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیینَ عَلی‏ بَعْضٍ وَ آتَینا داوُدَ زَبُوراً (اسراء/55)

یک آیه ظهور قوی در تفاضل طرفینی دارد اما ظهور دوم در آن منتفی نیست:

انْظُرْ كَیفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضیلاً (اسراء/21)

و یک آیه ظهور اولیه‌اش در تفاضل طرفینی قویتر است؛ اما باز ظهور چندان مستقری نیست و براحتی با فضل یکی بر دیگری سازگار است:

وَ لا تَتَمَنَّوْا ما فَضَّلَ اللَّهُ بِهِ بَعْضَكُمْ عَلی‏ بَعْضٍ لِلرِّجالِ نَصیبٌ مِمَّا اكْتَسَبُوا وَ لِلنِّساءِ نَصیبٌ مِمَّا اكْتَسَبْنَ وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَی‏ءٍ عَلیماً (نساء/32)

از این رو، نمی‌توان این ترکیب را لزوما به معنای تفاضل طرفینی ویا تفاضل یک‌طرفه دانست؛ و طرف دیگر را به لحاظ لغوی منتفی دانست؛ و با توجه به قاعده امکان استفاده از یک لفظ در دو معنا هر دو احتمال جای تامل دارد. بله، این مقدار می‌توان گفت که انطباق دلالت تعبیر «بعضهم علی بعض» بر «الرجال علی النساء» با تکلف بیشتری توام است؛ زیرا حتی اگر «هم» را برای ارجاع به «رجال» بگیریم و تنوین در «بعضٍ» را دال بر «النساء» باز هم لازمه این تعبیر ترجیح بعضی از مردان بر برخی از زنان می‌شود نه مردان بر زنان؛ و برای چنین انطباقی حداکثر بتوان گفت که ضمیر «هم» (در بعضهم) اشاره به کلمه «ناس»ی دارد که به قرینه دو کلمه الرجال و النساء فهمیده می‌شود، یعنی برخی از مردم بر برخی دیگر؛ و آنگاه به قرینه قوامیتی که مرد بر زن دارد، بگوییم برخی اول مردانند و برخی دوم زنان. درباره معانی قابل استنباط از این آیه ان شاء الله در قسمت تدبر بیشتر بحث خواهد شد.

فَالصَّالِحاتُ

قبلا بیان شد۵ که ماده «صلح» در اصل دلالت دارد بر آن چیزی که از فساد سالم مانده باشد؛ و در واقع، «صلاح» نقطه مقابل «فساد» می‌باشد، چنانکه این تقابل در بسیاری از آیات قرآن مد نظر قرار گرفته است؛ مثلا: «الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ‏» (شعراء/۱۵۲) «وَ أَصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبِيلَ الْمُفْسِدِينَ‏» (اعراف/۱۴۲) «إِنَّ اللَّهَ لا يُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِينَ‏» (یونس/۸۱) «وَ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها» (شعراء/۵۶) «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ الْمُفْسِدَ مِنَ الْمُصْلِح‏» (بقره/۲۲۰) و البته برخی گفته‌اند اگرچه غالبا «صلاح» در مقابل «فساد» است؛ اما گاه در مقابل «سیئة» هم به کار می‌رود: «خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً» (توبه/۱۰۲) و برخی بر این باورند که نسبت «صلاح» و «فساد» نسبت نقیضین است؛ یعنی با تحقق فساد، صلاح منتفی است؛ و بالعکس؛ اما «صلاح» و «سیئه» ضد همدیگرند؛ یعنی اگرچه با هم جمع نمی‌شوند؛ اما رفع هر دو ممکن است [یعنی ممکن است عملی نه مصداق عمل صالح باشد و نه عمل سیئه].

در واقع، «صلاح» را یک نحوه استقامت ناشی از حکمت، دانسته‌اند؛ خواه همراه با نفع باشد یا ضرر؛ البته کاربرد کلمه «صلاح» در جایی که ضرری در کار باشد (مثلا می‌گویند این بیماری به صلاح تو بوده است) مخصوص به مواردی است که نهایتا نفعی برای شخص داشته باشد؛ همچنین گفته شده که «صلاح» تغییر حالت به وضعیتی است که آن وضعیت استقامت داشته باشد و «صالح» کسی است که حال خود را به چنین وضعی تغییر می‌دهد و لذاست که در مورد خود خداوند تعبیر «صالح» به کار نمی‌رود.

«صلاح»، تاحدودی به مفاهیم «صحت» (سلامتی) و «خیر» (خوبی) نزدیک است؛ تفاوتش با «صحت» این است که صلاح را غالبا در مورد ذات (انسان صالح) و فعل (عمل صالح) به کار می‌برند؛ اما «صحت» را غالبا در مورد جسم؛ و تفاوت «صلاح» با «خیر» در این است که خیر بیشتر دلالت بر حُسن و سرور دارد (البته جایی که سرور باشد اما کار نیکویی محسوب نشود، «خیر» گفته نمی‌شود) لذا مثلا ممکن است در مورد «بیماری» تعبیر اینکه «صلاحش در این است» به کار رود، اما اینکه بیماری «خیر» است به کار نمی‌رود؛ مگر به صورت «افعل تفضیل» و در مقام مقایسه (که مثلا بگویند الان بیماری برای او بهتر (=خیر) از سلامتی است) که اینجا در همان معنای «صلاح» به کار رفته است.

این ماده وقتی در معنای ثلاثی مجرد به کار می‌رود، در سه وزن «صَلَحَ يَصْلُحُ» «صَلُحَ يَصْلُحُ» و «صَلَحَ يَصْلَحُ» به کار می‌رود که مصدر آن «صلاح» است:‌ «جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبائِهِمْ وَ أَزْواجِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ» (رعد/23) و «صُلح» اسم مصدر از همین ماده، و به معنای زدودن نفرت و دشمنی بین دو نفر (یا دو گروه) است.

در واقع، دو کاربرد برای این فعل شایع است: یکی به معنای کار صالح انجام دادن، و دیگری به معنای صلح کردن و با مسالمت با دیگری زندگی کردن؛ هرچند اسم فاعل آن (صالح) تنها در معنای اول رایج است؛ البته هم به عنوان وصف عمل «الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه» (فاطر/10) ، «كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ» (توبه/120) (بقدری این کاربرد رایج است که در بسیاری از موارد موصوف این کلمه حذف می‌شود و با تعابیری همچون «عَمِلُوا الصَّالِحات» (52 بار) «قَدْ عَمِلَ الصَّالِحاتِ» (طه/75) «يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحات» (طه/112؛ انبیاء/94) «الَّذينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحات» (اسراء/9؛ کهف/2) به کار می‌رود) و «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً» (کهف/46؛ مریم/76)؛ و هم به عنوان وصف انسان ویا گروهی از انسانها: «إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحينَ» (بقره/130) ، «فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیبِ» (نساء/34) «الَّذينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحينَ» (نساء/69) ، «وَ قَطَّعْناهُمْ فِي الْأَرْضِ أُمَماً مِنْهُمُ الصَّالِحُونَ» (اعراف/168) ، «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ» (انبیاء/105) و «وَ أَنَّا مِنَّا الصَّالِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذلِكَ» جن/(11) که البته «صالح» نام یکی از پیامبران هم می‌باشد: «قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلينَ» (اعراف/77) ، «قالُوا يا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فينا مَرْجُوًّا قَبْلَ هذا» (هود/62) ، «ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ» (هود/89)

جلسه 406 http://yekaye.ir/al-ankaboot-29-9/

قانِتاتٌ

قبلا بیان شد که برخی گفته‌اند اصل ماده «قنت» ناظر به طاعت در دین است و به کسی که در راه دین استقامت و پایمردی دارد «قانت» گفته می‌شود: «وَ قُومُوا لِلَّهِ قانِتِينَ‏» (بقره/۲۳۸). و در همین راستا، برخی بر این باورند که «خضوع» دوام در طاعت است. اما به نظر می‌رسد تعبیر دقیق‌تر نظر کسانی است که گفته‌اند که ماده «قنت» در اصل بر «اطاعت همراه با خضوع» دلالت دارد، با این توضیح که «خضوع» فروتنی همراه با تسلیم بودن است؛ و «طاعت» عمل به وظیفه‌ای که از روی رغبت و خضوع باشد؛ پس «قنوت» خضوعی نهفته که از دو کلمه مذکور شدیدتر است.

البته این کلمه گاه در یکی از معانی طاعت، و یا خضوع به کار می‌رود، چنانکه در آیه «كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ» (روم/26) برخی «قانتون» را به معنای «خاضعون» و برخی به معنای «مطیعون» قلمداد کرده‌اند؛ هرچند برخی اصرار دارند که هر دو معنا در این ماده جمع است و اگر در یکی از این دو به کار رود از باب مجاز است؛ نه حقیقت.

جالب اینجاست که در عموم کاربردهای قرآنی این کلمه، این ماده ناظر به حالت خضوع مطیعانه در برابر خداوند اطلاق شده است و تنها در دو آیه است که قانت بودن در برابر غیر خداوند مطرح شده است. یکی آیه «وَ مَنْ يَقْنُتْ مِنْكُنَّ لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ» (احزاب/31) است که صریحاً قانت بودن در برابر پیامبر ص است که قانت بودن در برابر وی عطف به قانت بودن در برابر خداوند شده است. دیگری آیه «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ ... فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ» می‌باشد که در ظهور اولیه‌اش این لفظ در قبال شوهر مطرح شده است؛ هرچند که چون صریحا متعلَقِ این قانت بودن معین نشده، این احتمال که اینجا هم همان قنوت در برابر خداوند (شبیه آیات 17 سوره آل عمران و 35 سوره احزاب) مد نظر باشد منتفی نیست. (در این باره به تدبر 7 هم توجه شود)

جلسه 521 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-31/

حافِظاتٌ / حَفِظَ

درباره ماده «حفظ»۶ برخی بر این باورند که این ماده در اصل بر مراعات چیزی دلالت دارد (معجم المقاييس اللغة، ج‏۲، ص۸۷) و برخی اصل این ماده را مطلقِ هرگونه مراقبت و ضبط [نگهداری] دانسته‌اند. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۲، ص۲۵۳) برخی هم بر این باورند که این ماده در اصل بر یک وضعیت درونی انسان دلالت داشته: گاه به هیئت و حالتی در نفس که آنچه عقل و فهم بدان دست یافته را ثابت نگه می‌دارد؛ گاهی به خود ضبط و نگهداری چیزی در نفس؛ و گاهی هم برای به کار انداختن و استفاده از قوه حافظه؛ و سپس در هرگونه تفقّد و تعهد و رعایت کردنی به کار رفته است، (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۴۴)؛ و اگر در زبان فارسی هم نگاه کنیم عمده کاربردهای این ماده در همین دو حالت (یعنی قوه حافظه و حفظ نفسانی؛ و حفظ و مراقبت از چیزی در برابر اموری پیرامونی به کار می‌رود) است، اما باید اذعان کرد که با اینکه در قرآن کریم این ماده فراوان استفاده شده، اما در هیچیک ظهور اولیه‌ جدی‌ای در معانی ناظر به حافظه نبوده است؛ و در آیه «ارْجِعُوا إِلی‏ أَبيكُمْ فَقُولُوا يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظينَ» (یوسف/81) هم که ناظر به بعد ذهنی و نفسانی است، بیش از اینکه ناظر به حفظ کردن و حافظه باشد، ناظر به احاطه و دسترسی داشتن است.

این ماده،

گاهی در مورد حفظ و مراقبت در خصوص اشخاص اشیای خارجی به کار رفته: وَ نَحْفَظُ أَخانا (یوسف/65) [و نیز: وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما (بقره/255)

گاه در مورد اعمال: وَ هُمْ عَلی‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ‏ (انعام/92) [و نیز: حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطی (بقره/238) یا: وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّه (توبه/112)

گاه در مورد معانی: وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ‏ (یوسف/91)

گاه در مورد عهد و پیمان‌ها: وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ‏ (مائده/89)

و گاهی هم به صورت مطلق و عام: وَ رَبُّكَ عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَفِيظٌ. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص253)

و باید افزود که گاه در یکی از این موارد به کار می‌رود اما به نحو استعاری معنای دیگر را اراده می‌کند؛ چنانکه گاه در خصوص اشیاء به کار می‌رود اما اعمال مورد نظر است، مانند: «وَ الَّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ» (مومنون/5؛ معارج/29) «وَ الْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ» (احزاب/35) که کنایه از عفت به خرج دادن است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص245)

وقتی این ماده به باب مفاعله می‌رود (محافظت، حفاظ) برخی گفته‌اند دلالت بر حفظ طرفینی دارد چنانکه در آیه «هُمْ عَلی‏ صَلاتِهِمْ يُحافِظُونَ»‏ (انعام/92؛ معارج/34) اشاره دارد که هم اینها مراقب نمازشان هستند که آن را با حفظ حدود و احکامش انجام دهند؛ و هم نماز اینها را از افتادن در گناهان و ... حفظ می‌کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص245) اما برخی دلالت اصلی این تعبیر را دلالت بر استمرار می‌دانند؛ و گفته‌اند «حافظ» [یعنی اسم فاعل آن از باب ثلاثی مجرد] برای جایی است که نسبتِ انجام دادن عمل حفظ کردن به فاعلش مورد توجه است [«وَ الَّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ» (مومنون/5؛ معارج/29) ، «وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظِينَ»‏ (یوسف/91) ، «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (حجر/9)] اما تعبیر محافظت و حفاظ برای دلالت بر استمرار است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص253) و شاید کاربرد آن در آیاتی مانند «حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطی» (بقره/238) موید این دیدگاه باشد؛ و چه‌بسا هر دو مطلب در این صیغه لحاظ شده باشد.

کلمه «حفیظ» که صفت مشبهه است دلالت بر ثبوت و استقرار دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص253) و می‌تواند هم در معنای فاعلی و هم در معنای مفعولی به کار رود؛ چنانکه در خصوص آیه « وَ عِنْدَنا كِتابٌ حَفِيظٌ» (ق/4) هم معنای «کتابی که حافظ اعمال آنهاست» و هم معنای «کتابی که محفوظ است و از بین نمی‌رود» احتمال داده شده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص245)

و وقتی به باب استفعال می‌رود (إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فيها هُدی وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداء؛ مائده/44) به معنای درخواست کردن از کسی است برای اینکه چیزی را حفظ کند (كتاب العين، ج‏3، ص198) یا به تعبیر دیگر، چیزی را نزد کسی قرار دهد تا وی آن را حفظ کند و لذا از افعال دومفعولی است: (لسان العرب، ج‏7، ص442؛ تاج العروس، ج‏10، ص468)

برای اینکه معنای دقیق این واژه بهتر معلوم شود، خوب است تفاوت آن با کلمات مشابه دقت شود:

تفاوت «حفظ» با «علم» (در خصوص محفوظات ذهنی) در آن است که حفظ فقط در مورد شنیدنی‌ها به کار می‌رود و به نگهداشتن مطلب در حافظه گفته می‌شود؛ اما علم هر گونه آگاهی پیدا کردنی را در بر می‌گیرد. (الفروق في اللغة، ص۸۵)

تفاوت «حفظ» و «ضبط» [= نگهداری] که «ضبط» دلالت بر شدت محافظت می‌کند به نحوی که مبادا چیزی از آن فروگذار شود؛ لذا در مورد خداوند که احتمال فروگذاری چیزی در مورد او نیست، کلمه «ضابط» به کار نمی‌رود، اما «حفیظ» به کار رفته است. (الفروق في اللغة، ص۲۰۱)

تفاوت «حفظ» و «محافظت» با «رعایت» و «مراعات کردن» در این است که «حفظ» در مقابل «اضاعه» (ضایع کردن) است؛ اما نقطه مقابل رعایت، از ماده «رعی» (چوپانی) نقطه مقابل «اهمال» (مهمل گذاشتن)، و عبارت است از این حدود چیزی را حفظ کردن و به لوازم آن توجه نمودن. در واقع «حفظ» آن است که مانع اثرگذاری عوامل نامطلوب شویم [یعنی صرفا جلوگیری کردن است)؛ اما رعایت یعنی اقدامی انجام دهیم که با این اقدام ما کسی یا چیزی نتواند آسیبی ایجاد کند [یعنی اقدامی جدید انجام دادن است] (الفروق في اللغة، ص۱۹۹)

تفاوت «حفیظ» با «رقیب» (حفاظت با مراقبت) در این است که «رقیب» از این جهت مراقبت می‌کند که چیزی از احوال شخص یا شیء مورد نظر از او مخفی نماند و لذا در معنای آن نوعی تفتیش و وارسی لحاظ شده است، اما در کلمه حفظ، تفتیش و وارسی خود شیء لحاظ نشده؛ و مطلق است. (الفروق في اللغة، ص۲۰۰؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۴، ص۱۴۳-۱۴۴)

تفاوت «حفظ» با «حراست» در این است که اولا در کلمه حراست نوعی استمرار نهفته است، اما حفظ لزوما چنین نیست؛ ثانیا کلمه حفظ بنوعی دلالت دارد بر علم و احاطه به شی‌ای که قرار است حفظ شود، اما حراست لزوما چنین نیست. (الفروق في اللغة، ص۱۹۹)

تفاوت «حفظ» با «حمایت» در این است که حمایت در مورد جایی ویا چیزی است که نمی‌توان بر آن کاملا احاطه پیدا کرد (مثلا حمایت از سرزمین) اما حفظ در جایی است که آن امر کاملا تحت احاطه شخص درمی‌آید (مثلا حفظ پول) (الفروق في اللغة، ص۲۰۱)

تفاوت «محافظت» با «مواظبت» و «مراقبت» و «حراست» و «رصد» در این است که «مواظبت» مداومت در محافظت و همراهی با چیزی است؛ و «مراقبت» (از ماده «رقب»، که «رقبه» به معنای گردن است) مواظبتی است که با تحقیق و تفتیش از حال و روز چیزی همراه باشد؛ و «حرس» (پاسبانی) هم مراقبت و حفظ مستمر است و فقط در مورد موجودات دارای عقل به کار می‌رود؛ و تفاوت «رصد» با اینها این است که نوعی انتظار کشیدن است که به قصد تحت نظر قرار دادن و تفتیش حال و روز شیء ‌باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۴، ص۱۴۳-۱۴۴)

تفاوت «حفظ» و «حصن»۷ در این است که «حفظ» متعدی است و بیشتر ناظر به نسبت شیء با دیگران و از دست تجاوز و تعدی اغیار مصون ماندن است، اما «حصن» شبیه کلمه «عفت» حالتی درونی است که به خود شیء و صیانت درونی خود شیء‌ برمی گردد؛ و البته وقتی به باب افعال می‌رود و متعدی می‌شود، بیش از آنکه تاکید بر «محافظت» در برابر دیگران باشد، به معنای «دارای حصن گرداندن» است: «إِلاَّ قَلیلاً مِمَّا تُحْصِنُونَ» (یوسف/۴۸) «وَ عَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ» (انبیاء/۸۰) (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏۲، ص۲۳۵)

تفاوتش با «عصم»۸ هم در این است که «عصم» به معنای «حفظ» کردنی است که همراه با «دفاع» و (دفع کردن امور بیگانه) باشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۸، ص۱۵۴)

ماده «حفظ» و مشتقات آن 44 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

لِلْغَیبِ

قبلا بیان شد که ماده «غیب» در اصل بر پوشیده شدن چیزی از دیدگان دلالت دارد و بر این قیاس کلمه «غَيْب» تدریجا برای هر چیزی که مخفی است و تنها خداوند از آن آگاه است به کار رفته است: «وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاَّ هُو» (آل عمران/۴۴)

در واقع «غیب» نقطه مقابل «شهادت» است و متناسب با انواع و مراتب «شهادت» (که به معنای حضور است) انواع و مراتبی برای غیب می‌شود در نظر گرفت: از مخفی ماندن از مقابل دیدگان گرفته: «فَقالَ ما لِيَ لا أَرَی الْهُدْهُدَ أَمْ كانَ مِنَ الْغائِبِينَ» (نمل/۲۰) تا هر آنچه از محدوده علم افراد مخفی مانده باشد: « قُلِ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما لَبِثُوا لَهُ غَيْبُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (کهف/۲۶)

کلمه «غَیب» اگرچه مصدر است اما چون در معنای اسمی به کار رفته جمع بسته می‌شود: «إِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوبِ» (مائدة/۱۰۹).

تعبیر «أغابَ» و «مُغیبَة» در مورد زنی به کار می‌رود که شوهرش غایب شده و مثلا به مسافرت رفته است؛ و ظاهرا در همین فضاست که تعبیر «حفظ غیب» (یعنی در نبود همسر، مراعات حقوق او را کردن) یکی از خصلتهای خوب زنان شمرده شده است: «حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ‏» (نساء/۳۴)

جلسه 850 http://yekaye.ir/ale-imran-3-179/

حافِظاتٌ لِلْغَیبِ

حرف «ل» را غالبا لام تقویت دانسته‌اند که در این صورت کلمه «الغیب» که مجرور است به لحاظ معنایی مفعول «حافظات» و محلا منصوب می‌باشد (الجدول في إعراب القرآن، ج‏5، ص27)؛ و برخی توضیح داده اند که در این صورت، مفعول بودنش از باب توسع است، زیرا در حقیقت ظرف و محل حفظ است (در ظرف غیب، حفظ می‌کنند) و از این جهت قائم مقام مفعول شده که هرچیزی را که تحفظ زن بر آن در موقعی که شوهر غایب است، شامل شود. (التحرير و التنوير، ج‏4، ص115۹).

و برخی آن را حرف جر معمولی دانسته‌اند که جار و مجرور متعلق به حافظات است؛ که در این صورت،

می‌توان آن را به معنای نزدیک به «فی» گرفت، شبیه: «وَ نَضَعُ الْمَوازينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيامَةِ» (انبیاء/47)

و می‌توان آن را به معنای «علی» دانست، شبیه: «فَلَمَّا أَسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبينِ» (صافات/103)

در قرآن کریم ماده «حفظ» در بسیاری از موارد با حرف «علی» (مانند: حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ‏، بقره/238؛ فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً، نساء/80؛ يُرْسِلُ عَلَيْكُمْ حَفَظَةً،‌ انعام/61؛ إِنَّ رَبِّي عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَفيظٌ، هود/57؛ إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافِظٌ، طارق/4)، ویا با «مِن» (لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ يَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ، رعد/11؛ وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجيمٍ، حجر/17؛ وَ حِفْظاً مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ مارِدٍ، صافات/7) متعدی شده است، که از بحث ما خارج است.

اما گاه بدون حرف جر، مفعول گرفته است، مانند «وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ... وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ» (نور/30-31) یا «الْحافِظينَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ» (احزاب/35) که عین همین تعبیر با حرف «لـ» هم آمده : «وَ الَّذينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ» (مومنون/5؛ معارج/29) ویا برادران یوسف در جایی در مورد برادر او گفتند «نَحْفَظُ أَخانا» (یوسف/65) در حالی که قبلا د مورد خود یوسف همین را با حرف «لـ» بیان کرده بودند «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (یوسف/12 و 65)؛ و البته مواردی هم هست که بعید به نظر می‌رسد بتوان آن را با حرف «لـ» هم آورد، مانند: «وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ» (مائده/85) ویا «وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما» (بقره/255)؛ و مواردی هست که با حرف «لـ» آمده است، و براحتی می‌توان آنها را لام تقویت دانست، مانند: «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (حجر/9)، «الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّه» (توبه/112)، «وَ مِنَ الشَّياطينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذلِكَ وَ كُنَّا لَهُمْ حافِظينَ» (انبیاء/82).

در این میان، یک مورد دیگر هست که آنجا هم اتفاقا همین تعبیر «حفظ للغیب» مطرح شده است: «يا أَبانا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ وَ ما شَهِدْنا إِلاَّ بِما عَلِمْنا وَ ما كُنَّا لِلْغَيْبِ حافِظينَ» (یوسف/81) و اتفاقا اینجا نیز مثل آیه محل بحث، و برخلاف آیات فوق، براحتی نمی‌توان حرف «لـ» ‌را حذف کرد و «غیب» را مفعول دانست؛ و نیز آنچه را در اینجا مطرح شد که مفعول گرفتن را بر اساس توسع دانسته و کلمه (الغیب) را در مقام «ظرف» دانسته بودند (که گویی «لـ» به معنای «فی» باشد) در آن آیه چندان قابل پذیرش نیست؛۱۰ و اغلب مفسران، «حفظ» در این آیه اخیر را به معنای آگاهی و علم دانسته‌اند؛ و بعید نیست در اینجا نیز چنین معنایی را بشود نسبت داد، بدین سبب که در مورد «حفظ» بعدی (حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ) بسیاری از اهل لغت (مثلا مفردات ألفاظ القرآن، ص245) و مفسران، حفظ الله را به معنای اطلاع خدا بر آنان دانسته‌اند.

حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ

حرف «بـ»

الف.1. می‌تواند باء آلت [= باء استعانت] باشد؛ آنگاه یعنی:

الف.1.1. زنان صالح حافظ غیب‌اند به وسیله آن حقوقی که خداوند برای آنان حفظ کرده؛ که برایشان قیمومیتی برعهده مرد قرار داده که اموراتشان انجام شود. (الميزان، ج‏4، ص345)۱۱ یعنی به وسیله این قوامیتی که خداوند به نفع آنان بر دوش مردان گذاشته، آنان هم موظفند حافظ غیب باشند.

الف.1.2. زنان صالح حافظ غیب‌اند به وسیله چیزی (دین یا عقل یا ...) که امر خدا را حفظ می‌کند. (بر اساس قرائتی که «اللهَ» را منصوب قرائت می‌کرد) (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص212۱۲)

الف.2. می‌تواند باء سببیت یا تعلیل باشد؛ آنگاه یعنی:

الف.2.1. زنان صالح حافظ غیب‌اند به سبب حفظ و مراقبت الهی نسبت به آنان؛ که «حفظ الهی نسبت به آنان» می‌تواند به معنای کمک خدا به آنان باشد (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص212)۱۳ یعنی چون خداوند آنان را [در برابر مشکلات . آسیب‌ها] حفظ می‌کند؛ یا به معنای اطلاع خدا بر ایشان، یعنی چون خدا مراقب آنان است (مفردات ألفاظ القرآن، ص245۱۴)

الف.2.2. زنان صالح حافظ غیب‌اند به خاطر اینکه خداوند از آنان چنین حفظی خواسته است. (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص212۱۵)

و در این حالت، بر اساس قرائتی است که «اللهَ» را منصوب می‌خواند، نیز دست کم چند معنا محتمل است:

الف.2.3. زنان صالح حافظ غیب‌اند به خاطر اینکه از خدا حفظ شوند (که اینجا «حفظ از خدا» شبیه معنای «خوف خدا را داشتن» است، و در عرب شایع است که می‌گویند «ما حفظتَ اللّه جلّ و عزّ» خودت را از خدا حفظ نکردی) (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص212۱۶)

الف.2.4. زنان صالح حافظ غیب‌اند به خاطر اینکه [دستورات] خدا را حفظ کنند؛ که تقدیر کلام «بما حفظن اللهَ» بوده و سپس فعل به صورت مفرد ذکر شده، که چنین کاربردی در زبان عرب وجود دارد. (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص212۱۷)

الف.2.5. زنان صالح حافظ غیب‌اند به سبب رعایت حق الله، نه برای ریاکاری و از باب ظاهرسازی. (مفردات ألفاظ القرآن، ص245۱۸)

الف.3. می‌تواند باء مقابله باشد؛ آنگاه یعنی:

زنان صالح به ازای آنچه خدا برای آنان حفظ کرده [یعنی به ازای حقوقی مانند مهریه و نفقیه و ... که خداوند برای آنان قرار داده]، حافظ غیب‌اند. (إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص212۱۹؛ الميزان، ج‏4، ص345۲۰)

الف.4. می‌تواند باء زایده باشد، و در واقع، «ما حفظ الله» مفعول برای «حافظات» باشد، (بر اساس حالاتی که «الغیب» مفعولِ «حافظات» نباشد)، آنگاه یعنی:

زنان صالح، در غیاب شوهرانشان، حافظ‌ و نگهبان‌‌اند آن چیزی را که خداوند حفظ کرده [= به حفظ آن دستور داده].

الف.5. می‌تواند باء ملابسه [مصاحبت] (شبیه: يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ؛ هود/48) باشد، یعنی آنان در غیاب همسرانشان حق آنان را حفظ می‌کنند همراه با حفظ خداوند (یعنی مطابق با امر خداوند در زمینه حفظ حقوق همسران) (التحرير و التنوير، ج‏4، ص115)یا بر اساس قرائتی که «اللهَ» را منصوب می‌خواند، یعنی: زنان صالح حافظ غیب‌اند به همراه حفظ دستورات خداوند.

کلمه «ما»

می‌تواند «ما»ی مصدری باشد، به معنای «بأن يحفظهن الله، یا به تعبیر دیگر: بحفظ الله إیاهن» (مجمع البيان، ج‏3، ص68۲۱؛ التبيان في إعراب القرآن، ص104) که در صورتی که قرائت «اللهَ» در نظر گرفته شود، برخی این حالت را بسیار بعید دانسته‌اند. (البحر المحيط، ج‏3، ص625۲۲)

و می‌تواند «ما»ی موصول و به معنای «الذی» باشد؛ یعنی: «بما حفظه اللّه لهن من مهور أزواجهن و النفقة عليهن». (به ازای/ به سبب آنچه آن را برای آنان حفظ کرده، مانند مهر و نفقه‌ای که برایشان قرار داده و ....) (التبيان في إعراب القرآن، ص104)، که بر اساس قرائتی که «اللهَ» را منصوب می‌خواند، می‌شود: «بالشي‏ء الذي يحفظ الله أي يحفظ أمر الله: به آن چیزی که خداوند (یعنی امر خداوند) را حفظ می‌کند.» (مجمع البيان، ج‏3، ص68۲۳؛ البحر المحيط، ج‏3، ص625۲۴)

و می‌تواند «ما»ی نکره موصوفه باشد (التبيان في إعراب القرآن، ص104۲۵؛ البحر المحيط، ج‏3، ص625۲۶)، که در این صورت «ما» به معنای «شیء» و مبتدا می‌باشد و جمله بعد خبر آن؛ ظاهراً یعنی این زنان حفظ می‌کنند به چیزی که خداوند حفظ کرده است؛ یعنی جمله‌ای شبیه اینکه می‌گوییم: راضیم به آنچه خداوند راضی بوده است.

نُشُوزَهُنَّ

قبلا بیان شد که ماده «نشز» در اصل دلالت بر رفعت گرفتن و برتری یافتن (الارتفاع و العلو) دلالت دارد و در این ماده دو مفهوم حرکت کردن و ارتفاع (رفعت گرفتن) لحاظ شده است. وقتی گفته می‌شود «فلان نشر عن مقامه» یعنی فلانی جایش را به دیگری داد؛ و قرآن هم می‌فرماید «إِذا قيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ فَافْسَحُوا يَفْسَحِ اللَّهُ لَكُمْ وَ إِذا قيلَ انْشُزُوا فَانْشُزُوا يَرْفَعِ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجات» (مجادله/۱۱) که تفسح به معنای جا باز کردنی است که شخص را جمع و جور کردن خود یا چپ و راست رفتن جا را برای دیگری باز می‌کند؛ و «نشوز» جا را برای دیگران باز کردنی است که با برخاستن از جای خود انجام می‌شود.

در آیه «وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً» (بقره/259) برخی گفته‌اند که دلالت بر زنده شدن دارد زیرا زنده شدن بعد از مرگ، نوعی رفعت یافتن بعد از فرو افتادن است؛ اما دیگران توضیح داده‌اند که همان معنای حرکت و بالا آمدن در اینجا مد نظر است؛ یعنی بنگر که چگونه این استخوانها به حرکت درآمده روی هم دیگر سوار می‌شوند و سپس بر آنان گوشت پوشیده می‌شود؛ که همین تعبیر اخیر آیه «ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً» نشان می‌دهد که کلمه «ننشزها» مرتبه‌ای قبل از زنده شدن است.

کلمه «نشوز» بتدریج استعاره گرفته شده برای زنی که در مقابل شوهرش گردن‌کشی کند یا شوهری که به زنش زورگویی کند، زیرا در هر دو مورد شخص می‌کوشد خود را در جایگاهی بالاتر از آنچه دارد قرار دهد؛ و در قرآن کریم نیز هم در مورد زن (وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَ؛‏ نساء/34) و هم در مورد مرد (وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً؛ نساء/128) این تعبیر به کار رفته است. بر همین اساس، برخی تصریح کرده‌اند که «نشوز، ‌تمرد از امر نیست؛ والا در مورد مرد نباید گفته شود، بلکه ارتفاع است؛ نشوز به اصطلاح عرف، کج‌تابی است؛ اگر هم مقصود سرپیچی است، سرپیچی از امر خداست.» (یادداشتهای استاد مطهری، ج5، ص143)

جلسه 172 http://yekaye.ir/al-baqarah-002-259/

فَعِظُوهُنَّ

ماده «وعظ» را برخی در اصل به معنای ترساندن (معجم مقاييس اللغة، ج‏6، ص126) و برخی تذکر دادن به خوبی‌ها به نحوی که دل را نرم کند (كتاب العين، ج‏2، ص228) دانسته‌اند. برخی این گونه جمع کرده‌اند که «وَعظ» منزجر کردنی است که همراه با ترساندن است (مفردات ألفاظ القرآن، ص876) و یا گفته‌اند این ماده در اصل دلالت دارد بر ارشاد به حق همراه با تذکرات مفید و هشدارهای سازنده، و اموری همچون نرم کردن دل و ترساندن و خیرخواهی و ...، از آثار آن است، نه جزء معنای آن (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏13، ص164).

کاربرد رایج این کلمه در صیغه ثلاثی مجرد فعل «وَعَظَ یَعِظُ» است؛ و اگرچه این ماده در ابواب دیگر هم رفته (مانند باب افتعال: اتّعاظ، به معنای موعظه را پذیرفتن) اما در قرآن فقط از همین باب استفاده شده است: «لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللَّهُ مُهْلِكُهُم» (اعراف/164)، «إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَة» (سبأ/46) ، «ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِه‏» (مجادله/3). «وَعْظ» مصدر ثلاثی مجرد این ماده است؛ ولی «مَوْعِظَة» هم به عنوان مصدر و هم اسم مکان می‌تواند باشد؛ چنانکه چه‌بسا قلمداد کردن این کلمه در آیات «فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَ ما خَلْفَها وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ» (بقره/66) [یا: آتَيْناهُ الْإِنْجيلَ فيهِ هُدی وَ نُورٌ وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ وَ هُدی وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ؛ مائده/46] و «وَ لَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ آياتٍ مُبَيِّناتٍ وَ مَثَلاً مِنَ الَّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقينَ» (نور/34) به عنوان اسم مکان؛ و در آیات «وَ أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبا فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ فَانْتَهی‏ فَلَهُ ما سَلَفَ» (بقره/275) [یا: وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَيْ‏ء؛ اعراف/145] ، «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِي الصُّدُورِ وَ هُدی وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» (یونس/57) و «‏ادْعُ إِلی‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» (نحل/125) به عنوان مصدر مناسب‌تر باشد. (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏13، ص165)

ماده «وعظ» و مشتقات آن 25 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

اهْجُرُوهُنَّ

درباره ماده «هجر»۲۷ برخی بر این باورند که این ماده، در اصل بر دو معنای مستقل دلالت دارد؛ یکی «قطع» و «قطیعه» است، که در این معنا نقطه مقابل «وصل» است، چنانکه «هجران» به معنای جدایی و فراق می‌باشد؛ و دیگری محکم کردن و بستن چیزی، [چنانکه «هجار» طنابی است که با آن شتر نر را مهار می‌کنند و «فحل مهجور» شتری است که بر او افسار و زمام گذاشته باشند.] (معجم المقاييس اللغة، ج‏۶، ص۳۴)؛ اما دیگران نشان داده‌اند که معنای دوم هم به همان معنای اول برمی گردد؛ چرا که با این کار امکان مهجور و جدا کردن حیوان از آنچه خود حیوان می‌خواهد میسر می‌شود. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۳۳)

بدین ترتیب اصل معنای ماده «هجر» درگیر شدن با دیگری و جدا شدن از اوست، خواه این قطع ارتباط، با بدن باشد یا با زبان یا با دل؛ چنانکه «وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ» (نساء/۳۴) منظور جدایی جسمانی است؛ ولی در آیه «إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً» (فرقان/۳۰) منظور جدایی و رها کردن قلبی (شاید هم قلبی و هم زبانی) است؛ و در آیه «وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلا» (مزمل/10) به نظر می‌رسد هر سه مد نظر باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۳۳) به تعبیر دیگر، این ماده دلالت دارد بر رها کردن و جدایی در جایی که ارتباطی بین آنها وجود داشته است؛ [چنانکه «مهاجر» کسی است که از سرزمینی که مدتها در آن زندگی کرده جدا شود] (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۱، ص۲62)؛ و نه هرگونه ترک و جدایی، بلکه ترک کردنی که از روی بغض و ناراحتی [و یا همراه با اینها] باشد، چنانکه وقتی با نارحتی از شنیدن ادامه سخن کسی روی گردان می‌شوی تعبیر «هجرتَ الرجل» را به کار می‌برند. (مجمع البيان، ج‏3، ص68)

همچنین کلمه «هَجر» به معنای «هذیان گفتن» و سخنان بیهوده و ناسزا بر زبان راندن هم به کار می‌رود (مُسْتَكْبِرينَ بِهِ سامِراً تَهْجُرُون‏؛ مومنون/۶۷) و گفته‌اند از این باب است که انسان به خاطر مرض یا عصبانیت و … حالت طبیعی خود را ترک کرده است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۱، ص۲62)

این ماده وقتی به باب مفاعله می‌رود (مهاجرت) یک نوع استمرار را با خود دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱۱، ص۲63)؛ و موید این مطلب آن است که در قرآن کریم، وقتی در خصوص مسائل عادی اجتماعی: «وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلا» (مزمل/10) ، «وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ» (مدثر/5) و یا خانوادگی: «وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ» (نساء/۳۴) وقتی دستور جدایی می‌آید با صیغه ثلاثی مجرد است؛ اما وقتی مساله هجرت دینی و از مسیر باطل جدا شدن و در مسیر حق قرار گرفتن مطرح می‌شود، از باب مفاعله استفاده می‌شود که به طور ضمنی استمرار و همیشگی بودن این حرکت به سوی مقصد الهی را در خود دارد؛ مانند «أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فيها» (نساء/97) ، «وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا ما لَكُمْ مِنْ وَلايَتِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ حَتَّی يُهاجِرُوا» (انفال/72) «وَ مَنْ يُهاجِرْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اللَّهِ وَ رَسُولِه‏» (نساء/100) «وَ الَّذينَ هاجَرُوا فِي اللَّهِ» (نحل/41) و نیز رواج خود کلمه «مهاجر» (نساء/100؛ و بویژه تعبیر: قالَ إِنِّي مُهاجِرٌ إِلی‏ رَبِّي‏، عنکبوت/26) و «مهاجرین» (توبه/100 و 117؛ نور/22؛ احزاب/6؛ حشر/8؛ ممتحنه/10) و «مهاجرات» (ممتحنه/10).

این ماده و مشتقاتش ۳۱ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الْمَضاجِعِ

ماده «ضجع» در اصل دلالت دارد بر پهلو و پشت خود را به زمین چسباندن (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص390) ویا به پشت خوابیدن (مجمع البيان، ج‏3، ص68) برخی گفته‌اند این ماده در اصل به معنای فارغ شدن از کار با آرامش گرفتن بدن بر روی زمین است؛ و نقطه مقابل آن بلند شدن یا نشست برای انجام کار می‌باشد (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص11). بر همین اساس، «ضجَّع فی الأمر» را در جایی به کار می‌برند که شخص در انجام کار قصور ورزد گویی برای انجام آن قیام نکرده و بر زمین خوابیده است؛ و یا به شخص ضعیف الرأی «رجل ضَجُوع» و به شخص ناتوانی که کاری از دستش برنمی‌آید «رجل ضُجَعَة» گویند؛ و «ضجوع» به شتری گویند که در گوشه‌ای و بتنهایی مشغول چریدن بوده و بر زمین آرمیده است. (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص390)

«مضجع» (که جمع آن «مضاجع» می‌شود: لَبَرَزَ الَّذينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلی‏ مَضاجِعِهِمْ، آل عمران/154؛ و اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ، نساء/34؛ تَتَجافی‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً، سجده/16) اسم مکان از این ماده است به معنای محلی که انسان در آن می‌خوابد و آرام می‌گیرد؛ و در آیه کنونی تعبیر «هجر فی المضجع» تعبیر بسیار بلیغی است، چرا که مضجع محل فراغت و استراحت است که انسان از افکار و کارهای روزانه فارغ شده و آماده انس و هم‌صحبتی است؛ و رویگردانی در این موقعیت، تاثیرش شدیدتر از رویگردانی در حالت عادی است. (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص11).

ماده «ضجع» تنها همین سه بار و به صورت کل «مضاجع» در قرآن کریم به کار رفته است.

وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ

حرف «فی» در اینجا در دو معنا می‌تواند به کار رفته باشد:

الف. همان معنای رایج ظرفیت: آنان را در بسترها رها کنید.

ب. «فی» به معنای «سبب» است؛ شبیه اینکه گفته می‌شود: «في هذه الجناية عقوبة: در این جنایت، عقوبت است». (التبيان فی اعراب القرآن، ص104) آنگاه یعنی به خاطر این بسترها (کنایه از نشوزی که در بستر رخ می‌دهد) آنان را رها کنید.

اضْرِبُوهُنَّ

ماده «ضرب: زدن» در اصل به معنای چیزی را روی چیز دیگر گذاشتن (مفردات ألفاظ القرآن، ص505) یا به تعبیر دیگر، ضربتی بر دیگری وارد کردن (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398) یا چیزی را به چیزی کوبیدن۲۸ (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص21) است؛ که از این معنا برای کاربردهای مختلف استعاره گرفته شده، تا حدی که تعبیر خلیل این است که این ماده بر همه اعمال واقع می‌شود («الضَّرْب» يقع علی جميع الأعمال؛ كتاب العين، ج‏7، ص31) اما در همه اینها یک معنای واحدی حاکم است؛ و جالب اینجاست که تقریبا همین تنوع کاربردی که در زبان عربی برای کلمه «ضرب» هست، در زبان فارسی برای کلمه «زدن» مشاهده می‌شود.

البته برخی این مطلب را که «ضرب» زدنی است که «از روی برنامه و مقصودی باشد» را هم جزء معنای این ماده می‌داند و شاهدی هم که می‌آورند این است که تعبیر «ضرب فی الارض» به هرگونه سیر و سفری نمی‌گویند بلکه سفری که با قصد خاصی انجام شده باشد؛ و شخص در آن دقت و توجه به خرج دهد. (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص21 و 22)

رایجترین معنای این ماده، زدن چیزی با چیز دیگر است: «فَاضْرِبُوا فَوْقَ الْأَعْناقِ وَ اضْرِبُوا مِنْهُمْ كُلَّ بَنانٍ» (أنفال/12)؛ «فَضَرْبَ الرِّقابِ»‏ (محمد/4) «فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها» (بقرة/ 73)؛ «أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ» (أعراف/ 160)؛ «فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ‏» (صافات/93)؛ «يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ» (محمد/27).

از همین حالت استعاره گرفته شده است برای:

«ضَرْبُ الدّراهم: سکه زدن» به اعتبار اینکه سکه را با کوبیدن درست می‌کردند؛ چنانکه به اعتبار اینکه نقشی بر آن حک می‌کردند تعبیر «طبع الدراهم» به کار می‌رفت؛ و ظاهرا کلمه «ضریبه» به معنای خصلت و طبیعت نیز به همین تشبیه شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص505-506)؛

در مورد «ضَرْبُ المَثل: مَثَل زدن» (که بیشترین کاربرد کلمه «ضرب» در قرآن است؛ یعنی بیش از نیمی از موارد استعمال آن، مانند:‌ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا، ابراهیم/24 و نحل/75 و 76 و 112 و زمر/29 تحریم/10 و 11؛ وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا، كهف/32 و یس/13؛ ضَرَبَ لَكُمْ مَثَلًا مِنْ أَنْفُسِكُمْ‏، روم/28؛ وَ لَقَدْ ضَرَبْنا لِلنَّاسِ، روم/58؛ وَ لَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا، زخرف/57؛ ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا، زخرف/58؛ وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلَ الْحَياةِ الدُّنْيا، كهف/45) اگرچه راغب اصفهانی این را در ادامه مورد فوق، و از باب تشبیه به ضرب سکه دانسته، یعنی یاد کردن اثر چیزی که در چیز دیگری ظاهر می‌شود، اما مرحوم مصطفوی بر این باور است که این تعبیر مستقیما از خود «ضرب» گرفته شده و گویی این زدنی کلام و زبان است؛ یعنی مَثَل کلامی است که گویی بر محل خاصی که با آن تناسب دارد کوبیده و زده می‌شود. (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص22)

«ضَرب الخيمةَ: خیمه زدن» به اعتبار اینکه بر میخ‌های خیمه می‌کویند؛ و ظاهرا از باب تشبیه به همین تعبیر است، اینکه قرآن می‌فرماید: «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ: ذلت بر آنان زده شد» (بقره/61 و آل عمران/112)؛ یعنی ذلت همانند خیمه‌ای که بر کسی زده می‌شود و او را کاملا دربرمی‌گیرد بر آنان زده شد؛ و نیز تعبیر «وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ» (آل عمران/112)؛ و باز چه‌بسا از همین استعاره گرفته شده است، تعبیر: «فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً: در غار زدیم بر گوش‌های آنان چندین سال» (كهف/11)؛ و یا تعبیر «فَضُرِبَ بَيْنَهُمْ بِسُورٍ: بین آنان دیواری زده شد» (حديد/13) (مفردات ألفاظ القرآن، ص506)

«ضرب الرقاب: گردن زدن»: «فَإِذا لَقيتُمُ الَّذينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ» (محمد/4)

«ضَرْبُ العودِ، و الناي، و البوق: ساز زدن، نی زدن و بوق زدن» که یا با نفس یا با چیزی بر قسمتی از اینها می‌کویند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص506)

«ضَرْبُ اللَّبِنِ بعضِهِ علی بعض: به هم زدن شیر» (مفردات ألفاظ القرآن، ص506)

«ضَرْبٌ في الأَرْضِ» برای اشاره به سفر رفتن (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398) و راه رفتن و درنوردیدن زمین اطلاق می‌شود، از این جهت که انسان در راه رفتن پایش را بر زمین می‌زند: «وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ‏» (نساء/101)؛ «وَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ إِذا ضَرَبُوا فِي الْأَرْضِ‏» ( عمران/156)؛ «لا يَسْتَطِيعُونَ ضَرْباً فِي الْأَرْضِ‏» (بقرة/273)؛ و ظاهرا از همین معناست که تعبیر «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ: در دریا برایشان راهی بزن» (طه/77) اقتباس شده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص505). و گفته‌اند که به سرعت گرفتن در حرکت کردن هم «ضرب» اطلاق می‌شود (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

و به نظر می‌رسد «اضطراب» هم از همین «ضرب فی الارض» اقتباس شده و به معنای کثرت رفتن به این طرف و آن طرف، برای اشاره به حالت آشفتگی به کار گرفته شده باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص506)

همچنین خود این ماده بتنهایی به مناسبت‌هایی برای دلالت بر برخی از معانی دیگر هم به کار رفته است؛ مانند :

«ضَرب» به معنای «رنگ زدن» (صیغَة): بدین مناسبت که رنگ را روی پارچه می‌زنند (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

«ضَرب» به معنای صنف و دسته‌ای از امور، گویی هریک به مثال سایر موارد آن دسته زده شده است؛ (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

«ضَریب» به معنای مِثل و مانند: گویی دو چیز که ضریب (مثل) همدیگرند هر دو با ضربه واحدی زده شده، وبا رنگ واحدی رنگ زده شده‌اند؛ (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

«ضَریب» به معنای «صاعقه» (الضعیق): گویی با آسمان بر زمین می‌زنند؛ ویا بدین جهت که وقتی صاعقه به چیزی برخورد می‌‌کند گویی او را می‌زند؛ و به فرد صاعقه‌زده «مضروب» گفته می‌شود؛ (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

«ضَریب» به معنای «شهدِ» [گل] و نیز عسل غلیظ، گویی زنبور آن را زده است؛ (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

«ضَریبه» به معنای جزیه و سایر مالیات‌ها؛ گویی با مالیات بر انسان زده‌اند؛ و ظاهرا همین معنا توسعه یافته و تعبیر «ضَرَبَ فلانٌ علی يد فلان: فلانی روی دست فلانی زد» را برای جایی که کسی دیگری را از تصرف در اموالش محجور می‌سازد به کار می‌رود گویی او می‌خواسته دستش را باز کند و این بر دست او زده و او دستش را جمع کرده است. (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

«أُضرب فلانُ عن الأمر: فلانی از آن کار سر باز زد» [«أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً» (زخرف/5)] ظاهرا بدین جهت که گویی در انجام آن کار دست خود را گشوده می‌دید سپس او را زدند یا خودش خود را زد و از آن کاری که دلش می‌خواست خودداری کرد. (معجم مقاييس اللغه، ج‏3، ص398)

البته برخی، ‌پاره‌ای از این موارد را ناشی از الحاق حرف اضافه به ماده «ضرب» دانسته‌اند که با این حرف اضافه است که معنای جدیدی پیدا می‌کند (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص23)؛ مانند:

با حرف «ب» که باء واسطه یا سببیت است و دلالت می‌کند بر زدن چیزی به وسیله چیز دیگر: «أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ» (أعراف/ 160)؛ «فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ‏» (صافات/93)

با حرف «فی» که دلالت دارد بر ظرفی که ماده ضرب در آن واقع می‌شود: «وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ‏» (نساء/101)؛ [ویا «فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِي الْبَحْرِ: در دریا برایشان راهی بزن» (طه/77) یا «إِذا ضَرَبْتُمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا» (نساء/94)]

با حرف «علی» که بر استیلا دلالت می‌کند: «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ» (بقره/61 و آل عمران/112)؛ ویا «وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الْمَسْكَنَةُ» (آل عمران/112)؛ [ و نیز: «فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَداً» (كهف/11) «وَ لْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی‏ جُيُوبِهِن‏» (نور/31)]

با حرف «عن» که بر رد شدن و عبور کردن دلالت می‌کند: «أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً» (زخرف/5)

و با حرف «لـ» که بر تعلق [متعلَقی که صرب به خاطر او انجام شده] دلالت دارد: «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ لِلنَّاسِ أَمْثالَهُمْ» (محمد/3) [و نیز: «يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ» (ابراهیم/25؛ نور/35) و «ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِيَ خَلْقَه‏» (یس/78)]

لازم به ذکر است که گاهی کلمه «ضرب» در یک کلام می‌تواند در بیش از یک معنا به کار رفته باشد:

شاید نمونه بارز آن کاربردش در آیه «كَذلِكَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ» (رعد/17) است که هم می‌تواند بدین معنا باشد که «این گونه حق و باطل را به هم می‌زنیم»‌و یا این معنا که «این گونه در مورد حق و باطل مَثَل می‌زنیم» (چون مواردی هست که مقصود مَثَل زدن است اما کلمه «مَثَل» نمی‌آید، و به قرینه کلام فهمیده می‌شود، مانند: «ما ضَرَبُوهُ لَكَ إِلَّا جَدَلًا» (زخرف/58)

و یا تعبیر «أَ فَنَضْرِبُ عَنْكُمُ الذِّكْرَ صَفْحاً» (زخرف/5) را راغب اصفهانی به عنوان مصداقی از «ضرب المثل: مَثَل زدن» آورده اما مرحوم مصطفوی آن را یک نحوه ضرب معنوی دانسته (التحقيق فی كلمات القرآن الكريم، ج‏7، ص22)؛ و چه‌بسا بتوان آن را اساساً در معنای رویگردانی و محروم گذاشتن دانست.

ماده «ضرب» و مشتقات آن 57 بار در قرآن کریم به کار رفته است که 29 مورد آن در ترکیب با کلمه «مثل» (مَثَل زدن) است؛ و این غیر از مواردی است که اگرچه کلمه «مثل» را صریحا ذکر نکرده اما به همان معناست.

أَطَعْنَكُمْ

قبلا بیان شد که ماده «طوع‏» در اصل به معنای تسلیم شدن و انقیاد و اطاعت کردن می‌باشد و نقطه مقابل «اکراه و اجبار» است «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً» (فصلت/۱۱).

برخی توضیح داده‌اند که در این ماده، سه عنصر معنایی حضور دارد «میل و رغبت» ، «خضوع و کرنش» و «عمل بر اساس دستور»؛ و وقتی عنصر «میل و رغبت» حذف شود، «اکراه» صدق می‌کند خواه خضوع در کار باشد و عمل واقع شود یا هیچ یک از این دو نباشد؛ اما دیگران این معانی را در ابواب مختلف آن داخل دانسته‌اند یعنی توضیح داده‌اند که:

فعل ثلاثی مجرد آن (طاعَ يَطُوع) به معنای انقیاد [تسلیم بودن] در برابر دیگری است؛ که اسم فاعل آن «طائع» می‌شود (قالَتا أَتَيْنا طائِعينَ؛ فصلت/۱۱)؛

بسیاری از اهل لغت بین حالت ثلاثی مجردِ این ماده (طاع یطوع) و هنگامی به باب افعال می‌رود (أطاع یُطاع) تفاوتی نگذاشته‌اند؛ اما از ابن‌سکیت مطلبی نقل شده که اگرچه ظاهرا وی هم این دو را مساوی می‌داند، اما نهایتا بر این باور است که فعل ثلاثی مجرد آن تنها بر مفهوم «انقیاد» دلالت دارد؛ و فقط وقتی به باب افعال می‌رود که امر و دستوری هم در کار بوده باشد؛ و نیز ازهری از لیث نقل می‌کند که «طاع» صرفا به معنای انقیاد است؛ اما «أطاعء – که «طاعة» هم از آن گرفته شده (وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ، نساء/81؛ قُلْ لا تُقْسِمُوا طاعَةٌ مَعْرُوفَةٌ، نور/53؛ طاعَةٌ وَ قَوْلٌ مَعْرُوفٌ، محمد/21) می‌شود - به معنای این است که علاوه بر اینکه مطیع و تسلیم او بود، آن دستور وی را هم انجام داد؛ و شاید به همین جهت است که در قرآن کریم به صورت فعل ثلاثی مجرد اصلا به کار نرفته است، مثلا: «الَّذينَ قالُوا لِإِخْوانِهِمْ وَ قَعَدُوا لَوْ أَطاعُونا ما قُتِلُوا» (آل‌عمران/۱۶۸)؛ «مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» (نساء/80) ؛ «أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُول»‏ (نساء/59؛ مائده/92، نور/54؛ محمد/33؛ تغابن/12) ؛ «يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولاَ» (احزاب/66)

وقتی به باب مفاعله (طاوَعَ یُطاوع) برود، به معنای آن است که این انجام دادنش با میل و رغبت هم بود؛

وقتی این کلمه به باب استفعال برود (استطاع یستطیع) به معنای قدرت و طاقت بر انجام کاری داشتن است (لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً؛ کهف/۶۷ و ۷۲ و ۷۵) یعنی چیزی که به خاطر آن، انجام دادن فعل مقدور می‌گردد؛

وقتی به باب افتعال می‌رود (تطوَّعَ) به معنای این است که استطاعت آن را بر دوش کشید، [= یعنی خود را با تکلف، در انجام آن کار توانا معرف نمود] و به کار مستحبی «تطوَّعَ» گویند چرا که شخص از روی میل و رغبت، عمل به تکلیفی را عهده‌دار می‌شود «فَمَنْ تَطَوَّعَ خَيْراً فَهُوَ خَيْرٌ لَهُ»‏(بقرة/۱۸۴) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۵۳۰) و اسم فاعل آن «مُطَّوِّع» است که اصلش «متطوّع» بوده که «ت» در «ط» ادغام شده است (الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏؛ توبه/۷۹) (معجم المقاييس اللغة، ج‏۳، ص۴۳۲)

اما معنای آن، وقتی به باب «تفعیل» می‌رود «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيه» (مائده/۳۰) مطلب مقداری پیچیده می‌شود که تفصیلش قبلا گذشت.

جلسه 656 http://yekaye.ir/al-kahf-18-75/

فَلا تَبْغُوا

در مورد ماده «بغی»۲۹ برخی بر این باورند که این ماده در اصل در دو معنا به کار رفته است: یکی در معنای «طلب کردن» و «درصدد برآمدن»؛ چنانکه گفته می‌شود «بغیت الشیء» به معنای آن است که آن چیز را طلب کردم و درصددش برآمدم؛ ویا وقتی گفته می‌شود «ما ينبغی لك أن تفعل كذا» یعنی سزاوار تو نیست که چنین کاری کنی؛ یعنی نباید در طلب آن کار برآیی. و دیگری به معنای نوعی «فساد» [= تجاوز] چنانکه وقتی زخم و جراحت رو به فساد بگذارد می‌گویند «بغی الجرح» و مصادیق دیگر این معنا هم از همین تعبیر برآمده است. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۲۷۱؛ المصباح المنير، ج‏2، ص57)

اما دیگران بر این باورند که معنای اصلی همان طلب کردن است، اما طلب کردنی شدید که بیش از حد متعارف باشد:

این مطلب را برخی چنین توضیح داده‌اند که اصل این ماده به معنای درصدد تجاوز و خارج شدن از حالت معمولی برآمدن است، خواه این خارج شدن حاصل شود یا خیر؛ وتعبیر «بَغَيْتُ الشي‏ء» نه صرف طلب کردن، بلکه طلب کردن چیزی است بیش از آنچه لازم است. که اگر این خروج از حالت عدل به احسان باشد، خوب و ممدوح است؛ و اگر خروج از حق به باطل باشد، مذموم و به معنای تجاوز است؛ و به کار رفتن تعبیر «بغیر الحق» در آیه «يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ» (یونس/23؛ شوری/22) را شاهد بر این آورده‌اند که خود «بَغی» لزوما بار منفی ندارد، و بغیِ بناحق است که مذموم است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۳۶-137)

برخی هم چنین توضیح داده‌اند که اصل این ماده تنها دلالت بر «طلب شدید و اراده اکید» دارد و تنها در صورتی که حرف «علی» بدان ضمیمه شود (فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً، نساء/34؛ إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلی‏ أَنْفُسِكُمْ، یونس/23؛ وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ، حج/60؛ إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی‏ فَبَغی‏ عَلَيْهِمْ، قصص/76؛ قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغی‏ بَعْضُنا عَلی‏ بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَق، ص/22؛ إِنَّ كَثيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغي‏ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ، ص/24؛ فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتي‏ تَبْغي‏ حَتَّی تَفي‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللَّهِ، حجرات/9) و یا در موارد منع و تحریم به کار رفته باشد (إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ، اعراف/33؛ يَنْهی‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ، نحل/90) ویا هر گونه قرینه‌ لفظی یا مقامی دیگری در کلام باشد (مثلا: َ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً، یونس/90؛ وَ الَّذينَ إِذا أَصابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنْتَصِرُونَ، شوری/39؛ فَمَا اخْتَلَفُوا إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ، جاثیه/17؛ِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغٍ وَ لا عادٍ، بقره/173 و انعام/145 و نحل/115)، دلالت بر تعدی و تجاوز از حد می‌کند؛ و اگر خالی از هر قرینه‌ای باشد به معنای هرگونه طلب شدید است: «وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ ... وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ» (قصص/77) «قالُوا يا أَبانا ما نَبْغي‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا» (یوسف/65) «لِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ» (اسراء/66) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۳۰۹-310)

این ماده اگرچه ظاهرا به خودی خود دلالتی بر معنای مذموم یا ممدوح ندارد؛ اما:

وقتی به صورت ثلاثی مجرد می‌آید، غالبا با بار منفی و به معنای تجاوز کردن است؛ و در تفاوت «بغی» و «ظلم» هم گفته‌اند که ظلم هرگونه اقدام بناحق است؛ اما در مفهوم «بغی» شدت طلب کردن موضوعیت دارد؛ و البته این طلب شدید در خصوص چیزی است که واقعا سزاوار نیست. (الفروق في اللغة، ص227۳۰)؛ و اگر در مواردی که در بالا به عنوان مصادیق کاربرد آن در معنای تعدی و تجاوز بود دقت شود، همگی فعل (بغی یبغی) و یا مصدر (بَغْي) و یا اسم فاعل (باغٍ) در صیغه ثلاثی مجرد بود؛ و از مجموع 39 بار کاربرد قرآنی این ماده (اعم از فعل و اسم) در صیغه‌های ثلاثی مجرد، فقط دو مورد از کاربردهای آن به صورت فعل است که ظاهرا معنایی تعدی و تجاوز ندارد: یکی در داستان حضرت موسی ع است: «قالَ ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ فَارْتَدَّا عَلی‏ آثارِهِما قَصَصاً» (کهف/64) و دیگری در خصوص برادران یوسف ع: «قالُوا يا أَبانا ما نَبْغي‏ هذِهِ بِضاعَتُنا رُدَّتْ إِلَيْنا» (یوسف/65)؛ و جالب اینجاست که در مواردی که خود طلب کردن می‌تواند اعم از خوب و بد باشد؛ اما متعلق طلب بد شده، نیز از فعل ثلاثی مجرد استفاده شده: «أَ فَغَيْرَ دينِ اللَّهِ يَبْغُونَ» (آل عمران/83)؛ «أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ» (مائده/50)؛ «خالِدينَ فيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً» (کهف/108) «قُلْ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغي‏ رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْ‏ءٍ» (انعام/164) «قالَ أَ غَيْرَ اللَّهِ أَبْغيكُمْ إِلهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَی الْعالَمينَ» (اعراف/140)؛ و جالبتر اینکه در یک آیه واحد، وقتی مورد طلب امر منفی است از فعل ثلاثی مجرد، و وقتی مثبت است از باب افتعال استفاده شده است: «وَ ابْتَغِ فيما آتاكَ اللَّهُ الدَّارَ الْآخِرَةَ ... وَ لا تَبْغِ الْفَسادَ فِي الْأَرْضِ» (قصص/77). آیا اینها می‌تواند قرینه باشد که همان دو مورد هم نوعی بار منفی مد نظر است؟

اما وقتی به ابواب ثلاثی مزید می‌رود (باب افتعال و انفعال) بار منفی خود را از دست می‌رود و براحتی هم برای طلب‌کردنها ممدوح (يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ، بقره/265)؛ ما تُنْفِقُونَ إِلاَّ ابْتِغاءَ وَجْهِ اللَّهِ، بقره/272) و هم برای طلب کردنهای مذموم (فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِهِ، آل عمران/7) و هم طلب‌کردنهایی که حکم اخلاقی ندارند و از این جهت خنثی هستند (مِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْيَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُه، رعد/17؛ وَ الَّذينَ يَبْتَغُونَ الْكِتابَ۳۱ مِمَّا مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ، نور/33؛ وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ، احزاب/51؛ أَنْ تَبْتَغِيَ نَفَقاً فِي الْأَرْضِ، انعام/35؛ وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ؛ نساء/104) به کار می‌رود.

برخی به این نکته که «بغی» غالبا در معنای مذموم به کار می‌رود؛ ولی بار معنایی مثبت یا منفیِ ابتغاء کاملا ناظر به متعلقش است، اشاره کرده، و گفته‌اند ابتغاء در باب افتعال دلالت بر کوشش و اجتهاد در طلب می‌کند (مفردات ألفاظ القرآن، ص137) در واقع، معنای شدت را نه ناشی از خود لفظ، بلکه صرفا وقتی به باب افتعال وارد شود در آن دخیل دانسته‌اند؛ اما کسانی که معنای شدت را در اصل این ماده دخیل می‌دانند، گفته‌اند چون باب افتعال دلالت بر مطاوعه و پذیرش درونی دارد، پس ابتغاء در جایی به کار می‌رود که این طلب شدید از روی اراده و رغبت و پذیرش درونیِ شخص باشد. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص311)

و در مورد تفاوت ورود این ماده در باب افتعال با باب انفعال (ینبغی) هم گفته‌اند این باب دلالت بر انفعال و منفعل بودن و اثر پذیرفتن دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص311) و در جایی است که کار برعهده شخص مقابل تحمیل و لازم می‌شود؛ نه اینکه صرفا خودش با میل و رغبت درصدد آن برآید و از این رو، در فارسی به «سزاوار است» ترجمه می‌شود. و گفته‌اند که این حالت دو صورت دارد: گاهی به صورتی است که آن فاعل برای انجام فعل مسخر است (اراده‌ای از خود ندارد و این امکان برایش نیست که از آن تخلف کند) مثلا می‌گویند: « النارُ يَنْبَغِي أن تحرق الثوب: آتش سزاوار است که لباس را بسوزاند» که ظاهرا آیه «وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِي لَهُ»‏ (يس/69) در این معناست؛ و گاهی از باب درخواست از اهلیت و شایستگی‌ای است که در خود او هست، مثلا می‌گویند «فلانٌ يَنْبَغِي أن يعطی لكرمه: فلانی با توجه به بزرگواری‌اش سزاوار است که ببخشد» که آیه «وَ هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي»‏ (ص/35) ظاهرا در این معناست. (مفردات ألفاظ القرآن، ص137)

با این توضیحات معلوم می‌شود که تعبیر «ینبغی: سزاوار است» چون به نحوی از بیرون کاری را بر شخص لازم می‌آورد، بسیار به تعبیر «یجب: واجب است» نزدیک است؛ و در تفاوت این دو گفته‌اند اولی صرفا برای خوب بودن کاری به کار می‌رود اما اعم از اینکه لازم و ضروری باشد ویا ترکش هم مجاز باشد (اصطلاحاً: اعم از واجب و مستحب) اما دومی فقط در جایی به کار می‌رود که انجام کار لازم و ضروری باشد. (الفروق في اللغة، ص221)

این ماده درباره زنان، به صورت مطلق (بدون متعلَق) به کار می‌رود، از آن نسبت فسق و فجور فهمیده می‌شود: «وَ لا تُكْرِهُوا فَتَياتِكُمْ عَلَی الْبِغاءِ إِنْ أَرَدْنَ تَحَصُّناً» (نور/33) «وَ لَمْ يَمْسَسْني‏ بَشَرٌ وَ لَمْ أَكُ بَغِيًّا» (مریم/20) که کلمه «بِغاء» مصدر باب مفاعله است، که دلالت بر نوعی رابطه طرفینی می‌کند؛ و «بَغِیّ» بر وزن فعیل صفت مشبهه یا صیغه مبالغه است و به زنی که اهل زناکاری باشد گفته می‌شود. (و این تعبیر در زبان عرب، فقط در مورد زنان به کار می‌رود، نه مردان؛ المصباح المنير، ج‏2، ص57)؛ اما وقتی با حرف «علی» به کار می‌رود به معنای مطلق هرگونه ضرر زدن و تعدی کردن است؛ و نه ناظر به فسق و فجور: «فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً» (نساء/34) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏1، ص311).

ماده «بغی» و مشتقات آن 96 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً

چنانکه در متن فوق اشاره شد اگرچه کاربرد کلمه «بغی» در دو معنای «طلب کردن» و «تعدی ورزیدن»‌ رایج است۳۲؛ اما ترکیب «بغی علیه» اساسا برای معنای تجاوز و تعدی کردن است؛ که در آیات زیر این حالت کاملا واضح است:

وَ مَنْ عاقَبَ بِمِثْلِ ما عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِيَ عَلَيْهِ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ (حج/60)

إِنَّ قارُونَ كانَ مِنْ قَوْمِ مُوسی‏ فَبَغی‏ عَلَيْهِمْ (قصص/76)

قالُوا لا تَخَفْ خَصْمانِ بَغی‏ بَعْضُنا عَلی‏ بَعْضٍ فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالْحَق (ص/22)

إِنَّ كَثيراً مِنَ الْخُلَطاءِ لَيَبْغي‏ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحات (ص/24)

فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری‏ فَقاتِلُوا الَّتي‏ تَبْغي‏ حَتَّی تَفي‏ءَ إِلی‏ أَمْرِ اللَّهِ (حجرات/9)

اما به نظر می‌رسد گاهی کلمه «علی» بعد از کلمه «بغی» می‌آید، اما لزوما حرف متعلق به فعل نیست، و در این موارد، حتی اگر دلالت بر معنای تجاوز و تعدی دارد، به خاطر قرینه‌های کلامی (از جمله خود وجود حرف «علی» در جمله) است؛ نه اینکه ناشی از دلالت معنای ترکیبی «بغی علیه» باشد. مثلا در آیه «إِنَّما بَغْيُكُمْ عَلی‏ أَنْفُسِكُمْ» (یونس/23) «بغی» اسم «انما» و «علی انفسکم» در مقام خبر آن است؛ نه اینکه جار و مجرور متعلق به کلمه «بغی»ای باشد که در متن آمده است.

با این توضیح، به نظر می‌رسد عبارت «لا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً» ظرفیت هر دو معنا را داشته باشد؛ یعنی:

الف. اگر «علیهن» را متعلق به فعل «تبغوا» بدانیم، (که فعل «تبغوا علی» به معنای تجاوز و تعدی کردن باشد) آنگاه «سبیلاً» را می‌توان منصوب به نزع خافض دانست؛ یعنی مثلا چنین بوده» لا تبغوا علیهن بسبیلّ ما: به هیچ طریقی بر آنان تعدی نکنید.

ب. اما می‌توان «علیهن» را متعلق به سبیلا (حال، یا به تعبیر فنی‌تر، متعلق به حال محذوف، که بر عامل خود مقدم شده) دانست؛ و در این صورت، سبیلا مفعول «تبغوا» می‌شود؛ آنگاه یعنی لا تبغوا سبیلاً علیهن: بر آنان راهی مجویید (یعنی دنبال بهانه و دستاویزی نباشید که بخواهید باز آنان را تنبیه کنید)

التبيان فی اعراب القرآن، ص104۳۳؛ اعراب القرآن و بيانه، ج‏2، ص208۳۴

عَلِیّاً

قبلا بیان شد که ماده «علو» در اصل به معنای بلندی و رفعت و عُلُوّ می‌باشد.

دو گونه فعل از این ماده به کار رفته است:

«علا يَعْلُو» که دلالت بر هرگونه بلندی و رفعتی (اعم از ممدوح یا مذموم) دارد (مانند: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ‏، قصص/۴؛ لا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ، قصص/۸۳؛ لَعَلا بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ‏، مؤمنون/۹۱)؛ و

«عَلِی يَعْلَی» که دلالت بر رفعت و شرافت دارد و تنها در موارد ممدوح به کار می‌رود و «عَلِیّ» از این ماده است «أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ» (حج/۶۲).

تفصیل بیشتر در جلسه 518 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-28/

كَبیراً

درباره ماده «کبر» در آیه 31 همین سوره به تفصیل بحث شد و بیان شد که ماده «کبر» به معنای «بزرگی» و نقطه مقابل «صغر» (کوچکی) می‌باشد؛ و این دو کلمه متضایف هستند، یعنی همواره در نسبت با دیگری سنجیده می‌شوند، برخلاف «عظمت» و «حقارت» که درباره خود شیء به خودی خود و صرف نظر از مقایسه آن با چیزی دیگر به کار می‌روند.

«کِبَر» و بزرگی گاهی از حیث زمان است، و در این مقام به شخص سالخورده و مسن «کبیر» می‌گویند: «إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما» (إسراء/۲۳) «وَ أَصابَهُ الْكِبَرُ» (بقرة/۲۶۶) «وَ قَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَر» (آل عمران/۴۰) «قالَ كَبيرُهُمْ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّ أَباكُمْ» (یوسف/۸۰) و البته به هرگونه کسی که به لحاظی از دیگران بزرگتر باشد هم «کبیر» می‌گویند؛ چنانکه گاه «کبیر» به معنای رئیس به کار می‌رود: «إِنَّهُ لَكَبِيرُكُمُ الَّذِي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ» (طه/۷۱ و شعراء/۴۹) یا «إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبيلاَ» (احزاب/۶۷)

«کبریاء» به معنای خود را از هرگونه تسلیم و انقیاد برتر قرار دادن است، که این امر تنها وصف خداوند است «وَ لَهُ الْكِبْرِياءُ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (جاثیه/۳۷) و هرکس دیگری که مدعی آن شود خلاف شان خود رفتار کرده است و لذا این وصف برای خدا مدح و برای انسانها مذموم است: «قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِياءُ فِي الْأَرْضِ» (یونس/۷۸) و چه‌بسا اطلاق «کبیر» بر خداوند هم از باب برخورداری از او وصف «کبریاء» باشد.


  1. . قبلا در جلسه۸۹ http://yekaye.ir/yunus-010-058/ درباره این ماده بحث شده بود و اکنون تکمیل شد.↩
  2. . ابوعبیده بر این باور است که «بعض»‌گاهی در معنای «کل» به کار می‌رود و آیه‌ای از قرآن را بر این مدعایش شاهد می‌آورد؛ اما دیگران بشدت بر وی شوریده‌اند و او را نقد کرده‌اند. از باب نمونه نقد راغب اصفهانی بر او که حاوی متن وی نیز هست، چنین است:
    قال أبو عبيدة «وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ‏» (زخرف/63)، أي: كلّ الذي كقول الشاعر: «أو يرتبط بَعْضَ النّفوس حمامها» و في قوله هذا قصور نظر منه، و ذلك أنّ الأشياء علی أربعة أضرب: ضرب في بيانه مفسدة فلا يجوز لصاحب الشريعة أن يبيّنه، كوقت القيامة و وقت الموت. و ضرب معقول يمكن للناس إدراكه من غير نبيّ، كمعرفة اللّه و معرفته في خلق السموات و الأرض، فلا يلزم صاحب الشرع أن يبيّنه، أ لا تری أنه كيف أحال معرفته علی العقول في نحو قوله: «قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (يونس/101)، و بقوله: «أَ وَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا» (أعراف/184)، و غير ذلك من الآيات. و ضرب يجب عليه بيانه، كأصول الشرعيات المختصة بشرعه. و ضرب يمكن الوقوف عليه بما بيّنه صاحب الشرع، كفروع الأحكام. و إذا اختلف الناس في أمر غير الذي يختص بالمنهي بيانه فهو مخيّر بين أن يبيّن و بين ألا يبيّن حسب ما يقتضي اجتهاده و حكمته، فإذاً قوله تعالی: «وَ لِأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِي تَخْتَلِفُونَ فِيهِ» لم يرد به كل ذلك، و هذا ظاهر لمن ألقی العصبية عن نفسه، و أما قول الشاعر: «أو يرتبط بَعْضَ النفوس حمامها» فإنه يعني به نفسه، و المعنی: إلا أن يتداركني الموت، لكن عرّض و لم يصرح، حسب ما بنيت عليه جملة الإنسان في الابتعاد من ذكر موته.
    ↩
  3. . ظاهرا «الـ» هم گاه می‌تواند جایگزین این مضاف الیه باشد، منتها باید توجه داشت که گاه «الـ» بر سر بعض می‌آید برای اشاره به خود مفهوم «بعض» به خودی خود؛ و نه بعضِ چیزی؛ و چون در قرآن کریم تعبیر بعض با «الـ» نیامده بدان نپرداختیم.↩
  4. . ظاهرا فعل ثلاثی مجردی از این ماده به کار نرفته تنها افعالی که از این ماده رایج است یکی جایی است که این کلمه به باب تفعیل رفته باشد؛ یعنی «تبعیض» که به معنای جزء جزء کردن و اجزاء را از هم جدا کردن است (معجم مقاييس اللغه، ج‏1، ص269) و دیگری باب تفعّل است که به معنای تکه تکه شدن است (شمس العلوم، ج‏1، ص576) و غیر از این دو، یک مورد هم هست که راغب اصفهانی از خلیل نقل می‌کند: «قال الخليل: يقال: «رأيت غربانا تَتَبَعَّضُ»، أي:يتناول بعضها بعضا» (مفردات ألفاظ القرآن، ص135) اما چنین جمله‌ای در کتاب العین یافت نشد؛ و ظاهرا اشتباهی در نسخه رخ داده زیرا هم در پاورقی نسخه گفته شده «في المخطوطة: تتبعضض‏» و در کتب دیگر این سخن، نه از خلیل، بلکه از اعرابی‌ای نقل شده آن هم بدین صورت: «و حُكِيَ عن بَعْضِهم: رأيْتُ غِرْباناً يَتَبَعْضَضْنَ: كأنَّه يَتَناوَلُ بَعْضُها بعضاً» (المحيط في اللغة، ج‏1، ص319) «و قال أعرابی: «رأيتُ غِرْبَاناً يَتَبَعْضَضْنَ» كأنّه أراد يتناوَلُ بعضُها بعضاً» (معجم مقاييس اللغه، ج‏1، ص269)↩
  5. . در آیه 16 همین سوره نیز به این توضیحات اشاره‌ای شد؛ اما در آنجا فراز دیگری از توضیح درباره ماده «صلح» که با اصلاح بیشتر تناسب داشت آورده شد.↩
  6. . این ماده قبلا در جلسه 300 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-29/ بحث شده بود و اینک به تفصیل مورد بحث قرار می‌گیرد.↩
  7. . ماده «حصن» در جلسه 951 http://yekaye.ir/an-nesa-4-24/ بحث شد.↩
  8. . ماده «عصم» در جلسه 436 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-17/ بحث شد.↩
  9. . و الغيب مصدر غاب ضدّ حضر. و المقصود غيبة أزواجهنّ، و اللام للتعدية لضعف العامل، إذ هو غير فعل، فالغيب في معنی المفعول، و قد جعل مفعولا للحفظ علی التوسّع لأنّه في الحقيقة ظرف للحفظ، فأقيم مقام المفعول ليشمل كلّ ما هو مظنّة تخلّف الحفظ في مدّته: من كلّ ما شأنه أن يحرسه الزوج الحاضر من أحوال امرأته في عرضه و ماله، فإنّه إذا حضر يكون من حضوره وازعان: يزعها بنفسه و يزعها أيضا اشتغالها بزوجها أمّا حال الغيبة فهو حال نسيان و استخفاف، فيمكن أن يبدو فيه من المرأة ما لا يرضي زوجها إن كانت غير صالحة أو سفيهة الرأي، فحصل بإنابة الظرف عن المفعول إيجاز بديع، و قد تبعه بشّار إذ قال: و يصون غيبكم و إن نزحا.↩
  10. . البته برخی گفته‌اند مقصود این آیه آن است که ما در وقتی که او در معرض دید ما نبود مواظب او نبودیم تا ببینیم واقعا دزدی کرد یا نه، و یا اینکه تا اینکه جلوی دزدی‌اش را بگیریم؛ که ظاهرا خواسته‌اند اینجا نیز الغیب را در مقام ظرف بگیرند؛ اما این معنا بسیار بعید به نظر می‌رسد.↩
  11. . و أما قوله: «بِما حَفِظَ اللَّهُ» فالظاهر أن ما مصدرية، و الباء للآلة و المعنی: أنهن قانتات لأزواجهن حافظات للغيب بما حفظ الله لهم من الحقوق حيث شرع لهم القيمومة، و أوجب عليهن الإطاعة و حفظ الغيب لهم.↩
  12. . و النصب بمعنی بالشي‏ء الذي حفظ اللّه أي بالدين أو العقل الذي حفظ أمر اللّه.↩
  13. . أي حافظات لمغيب أزواجهن بحفظ اللّه جلّ و عزّ و تسديده.↩
  14. . حافِظاتٌ لِلْغَيْبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ‏، أي: يحفظن عهد الأزواج عند غيبتهن بسبب أنّ اللّه تعالی يحفظهنّ، أي: يطّلع عليهنّ.↩
  15. . و قيل: بما استحفظهن اللّه إياه من أداء الأمانات إلی أزواجهن.↩
  16. . و قيل: بحفظ اللّه أي بخوف مثل ما حفظت اللّه جلّ و عزّ.↩
  17. . و قيل: التقدير بما حفظن اللّه ثم وحّد الفعل كما قال: «فإنّ الحوادث أودی بها»↩
  18. . و قرئ: «بِما حَفِظَ اللَّهَ» بالنصب، أي: بسبب رعايتهن حقّ اللّه تعالی لا لرياء و تصنّع منهن.↩
  19. . و قیل: بما حفظهن اللّه في مهورهن و عشرتهن.↩
  20. . و يمكن أن يكون الباء للمقابلة، و المعنی حينئذ: أنه يجب عليهن القنوت و حفظ الغيب في مقابلة ما حفظ الله من حقوقهن حيث أحيا أمرهن في المجتمع البشري، و أوجب علی الرجال لهن المهر و النفقة، و المعنی الأول أظهر.↩
  21. . قوله «بِما حَفِظَ اللَّهُ» أيضا يكون ما فيه مصدرية فيكون تقديره بأن يحفظهن الله.↩
  22. . و قرأ الجمهور: برفع الجلالة، فالظاهر أن تكون ما مصدرية، و التقدير: بحفظ اللّه إياهن. قاله ابن عباس و عطاء و مجاهد... و قرأ أبو جعفر بن القعقاع: بنصب الجلالة فالظاهر أنّ ما بمعنی الذي... و قيل: ما مصدرية، و في حفظ ضمير مرفوع تقديره: بما حفظن اللّه، و هو عائد علی الصالحات. قيل: و حذف ذلك الضمير، و في حذفه قبح لا يجوز إلا في الشعر كما قال: «فإن الحوادث أودی بها» يريد: أودين بها. و المعنی: يحفظن اللّه في أمره حين امتثلنه. و الأحسن في هذا أن لا يقال أنه حذف الضمير، بل يقال: إنه عاد الضمير عليهن مفردا، كأنه لوحظ الجنس، و كأن الصالحات في معنی من صلح، و هذا كله توجيه شذوذ أدّی إليه قول من قال في هذه القراءة: إنّ ما مصدرية. و لا حاجة إلی هذا القول، بل ينزه القرآن عنه.↩
  23. . و من قرأ «بِما حَفِظَ اللَّهُ» نصبا يكون ما اسما موصولا فيكون التقدير بالشي‏ء الذي يحفظ الله أي يحفظ أمر الله.↩
  24. . و جوزوا أن تكون ما بمعنی الذي، و العائد علی ما محذوف، و التقدير: بما حفظه اللّه لهن من مهور أزواجهن، و النفقة عليهن، قاله الزجاج... و قرأ أبو جعفر بن القعقاع: بنصب الجلالة فالظاهر أنّ ما بمعنی الذي، و في حفظ ضمير يعود علی ما مرفوع أي: بالطاعة و البر الذي حفظ اللّه في امتثال أمره. و قيل: التقدير بالأمر الذي حفظ حق اللّه و أمانته، و هو التعفف و التحصن و الشفقة علی الرجال و النصيحة لهم. و قدره ابن جني: بما حفظ دين اللّه، أو أمر اللّه. و حذف المضاف متعين تقديره: لأن الذات المقدسة لا ينسب إليها أنها يحفظها أحد.↩
  25. . بِما حَفِظَ اللَّهُ: في «ما» ثلاثة أوجه: بمعنی الذي و نكرة موصوفة، و العائد محذوف علی الوجهين و مصدرية. و قرئ: «بما حفظ اللهَ» بنصب اسم الله، و ما علی هذه القراءة بمعنی الذي، أو نكرة، و المضاف محذوف و التقدير: بما حفظ أمر الله، أو دين الله. و قال قوم: هي مصدرية، و التقدير: بحفظهنّ الله، و هذا خطأ لأنّه إذا كان كذلك خلا الفعل عن ضمير الفاعل لأنّ الفاعل هنا جمع المؤنث، و ذلك يظهر ضميره فكان يجب أن يكون بما حفظهن الله، و قد صوّب هذا القول، و جعل الفاعل فيه للجنس، و هو مفرد مذكّر فلا يظهر له ضمير.↩
  26. . و أجاز أبو البقاء أن تكون ما نكرة موصوفة.↩
  27. . قبلا در جلسه 455 http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-10/ درباره این ماده بحث شده بود که اکنون تکمیل شد.↩
  28. . شاید آیه «وَ لا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ ما يُخْفينَ مِنْ زينَتِهِن‏‏» (نور/31) موید خوبی برای معنای کوبیدن باشد.↩
  29. . درباره این ماده قبلا در جلسه 196 http://yekaye.ir/al-kahf-018-108/ بحثی مطرح شده بود که اکنون کامل شد.↩
  30. . (الفرق) بين الظلم و البغي‏: أن الظلم ما ذكرناه، و البغي شدة الطلب لما ليس بحق بالتغليب و أصله في العربية شدة الطلب و منه يقال دفعنا بغي السماء خلفنا أي شدة مطرها، و بغي الجرح يبغي اذا ترامی الی فساد يرجع الی ذلك و كذلك البغاء و هو الزنا و قيل في قوله تعالی (وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ) أنه يريد الترأس علی الناس بالغلبة و الاستطالة.↩
  31. . «الکتاب» در اینجا همان قرارداد «مکاتبه» است که نوعی قرارداد کار بین برده و صاحبش است که می‌تواند نهایتا به آزادی برده منجر شود.↩
  32. . توجه شود: اینکه هر دو معنا در مقام وضع و دلالت تصوری نهایتا به یک معنا برمی‌گردد، بدین معنا نیست که کاربرد و استعمال آنها در در مقام دلالت تصدیقی در دو معنا رایج نباشد.↩
  33. . فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ: في «تبغوا» وجهان:
    أحدهما هو من البغي الذي هو الظلم، فعلی هذا هو غير متعد، و «سَبِيلًا» علی هذا منصوب علی تقدير حذف حرف الجر؛ أي بسبيل ما.
    و الثاني هو من قولك: بغيت الأمر؛ أي طلبته، فعلی هذا يكون متعدّيا، و «سبيلا» مفعوله، و عليهنّ من نعت السبيل؛ فيكون حالا لتقدّمه عليه.
    ↩
  34. . عليهن متعلقان بمحذوف حال، لأنه كان في الأصل صفة ل «سبيلا» و تقدم عليه و سبيلا مفعول به. و يحتمل أن تكون «تبغوا» من البغي أي الظلم، و المعنی: فلا تبغوا عليهن، فيتعلق «عليهن» بمحذوف حال، و انتصاب «سبيلا» علی هذا هو علی إسقاط الخافض.↩

16) «اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ ...»

با توجه به اینکه این آیه در مقام مواخذه زن توسط شوهر است، و علی‌القاعده باید تقصیری رخ داده باشد تا مواخذه موجه گردد، چرا نفرمود «واللاتی نشزن:‌ زنانی که سرکشی می‌کنند»، بلکه فرمود «و اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ: زنانی که سرکشی‌شان بیم دارید»؟

با توجه به این اشکال، درباره اینکه مقصود از «خوف» در این آیه چیست، چند دیدگاه مطرح شده است:

الف. «تخافون: می‌ترسید» به معنای «تعلمون: می‌دانید» است، خواه بدین بیان که در زبان عرب، گاه کلمه «خوف» در جایی که «علم» ویا «گمان قوی» به وقوع چیزی حاصل می‌شده به کار رفته (التبيان في تفسير القرآن، ج‏3، ص190۱) مانند آیه «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً أَوْ إِثْماً» (بقره/182) (مسالك الأفهام (شهید ثانی)، ج‌8، ص355)‌؛ و موید این معنا آن است که شبیه همین خوف از نشوز زن، در مورد خوف از نشوز مرد مطرح شده است (وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً؛ نساء/128)؛ که آنجا کاملا در معنای «علم» است. (متشابه القرآن و مختلفه (لابن شهر آشوب)، ج‏2، ص198۲)

ب. «خوف»ی است که نقطه مقابل «أمن» (امنیت خاطر) است [این تقابل در آیات متعددی مشاهده می‌شود؛ مثلا: وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ، نساء/83؛ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً، نور/55؛ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنينَ، قصص/31] یعنی علائم و نشانه‌هایی از او بروز کرد که به طور جدی نگران شدید که او وارد مرحله نشوز می‌شود (التبيان في تفسير القرآن، ج‏3، ص190۳) و چه‌بسا اینکه «نگرانی از وقوع نشوز» و نه خود «نشوز» را مطرح کرد ناظر به اولین مرحله مواجهه‌ای بوده که در ادامه می‌آید، یعنی موعظه و نصیحت کردن؛ چرا که موعظه کردن، در هنگامی که علائم یک عصیانی آشکار شده ولی هنوز عصیان رخ نداده کاملا موجه است. (الميزان، ج‏4، ص345۴؛ مجمع البيان، ج‏3، ص69۵) به تعبیر دیگر، آیه با این تعبیر می‌خواهد بفرماید علاج واقعه را قبل از وقوع بايد كرد. پيش از آنكه زن ناشزه شود، چاره‏ای باید انديشيد. (تفسير نور، ج‏2، ص62)

ج. ...

17) «وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ»

چنانکه بسیاری از فقها تصریح کرده‌اند تردیدی نیست که نشوز در این آیه (که حرام است) مطلق نیست؛ یعنی این گونه نیست که زن موظف باشد هر دستوری شوهرش داد اطاعت کند؛ ولو که هیچ ربطی به مسائل خانوادگی نداشته باشد۶ و حتی در برخی از مسائل اخلاقی شخصی (مانند بدزبانی و دشنام‌گویی، که به مساله عمومی نهی از منکر برمی‌گردد) اینکه مرد حق تنبیه بدنی زنش را داشته باشد، بسیاری از فقها خدشه کرده، و ورود در این مرحله از نهی از منکر را نیازمند اذن حاکم دانسته‌اند (مسالك الأفهام (شهید ثانی)، ج‌8، ص360۷) اما آنچه جای بحث دارد این است که آیا نشوز در این آیه، که به تَبَعِ آن حق تنبیه به مرد داده شده، منحصر در مسائل جنسی است یا ناظر به مطلق مصالح خانوادگی است؟

مساله تخصصی خانواده‌شناسی: محدوده نشوز زن

شاید از ظاهر عبارات برخی از فقها (که محور بحث خود را ممانعت از زن از استمتاع شوهر قرار داده‌اند؛ مثلا: تحرير الوسيلة، ج‌2، ص305‌۸) چنین تصور شود که منحصر در مسائل جنسی است؛ اما اگر توجه شود که در قرآن کریم، تعبیر «نشوز» فقط راجع به زن نسبت به شوهرش نیست، بلکه مرد هم نسبت به زنش می‌تواند مرتکب نشوز شود (وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً؛ نساء/128) و عموما هم خودداری کردن از ادای نفقه را مهمترین مصداق نشوز مرد دانسته‌اند، واضح می‌شود که در خصوص زن هم مساله عمومیت دارد و در واقع، ضابطه نشوز همان تعبیری است که در لسان فقها عموما بدین صورت بیان می‌شود که «حقوق واجب همسر را ادا نکند»؛ نه صرفاً حقوق جنسی همسر.

در واقع، اگر این آیه دلالت دارد بر حق قوامیت مرد بر زن، که هدف از این قوامیت هم تامین مصالح خانوادگی است، پس عدم اطاعت از شوهر در حدود مصالح خانوادگی، مصداقی از نشوز زن است، هرچند هیچ ربطی به مسائل جنسی نداشته باشد. به تعبیر شهید مطهری:

« حکومت خانوادگی [مرد] ... حدود معین دارد؛ ... حدودش به طور کلی مصالح خانوادگی است. ... اسلام می‌گوید در این اجتماع، حکومت باید باشد، اما معنای این «حکومت باشد» تحکم نیست که یک مرد حق تحکم داشته باشد؛ او در حدود مصالح خانوادگی حق حکومت دارد. زنی می‌خواهد برود بیرون، خانه کسی. مرد حق دارد جلوگیری کند یا نه؟ یک زن وظیفه دارد که اگر مرد گفت نرو، نرود. ولی مرد هم یک وظیفه دارد که در کجا منع کند. یک وقت هست رفتن این زن به آنجا واقعاً اخلاق این زن را فاسد می‌کند ولو خانه پدر و مادرش برود. یک مادری دارد که هروقت او را یک ساعت می‌بیند تا یک ماه [بین زن و شوهر] دعواست. تجربه می‌شود؛ واقعا یک وقت رفتن یک زن به جایی اساس این اجتماع خانوادگی را متزلزل می‌کند؛ حفظ کانون خانوادگی مقدم است بر ملاقات پدر و مادرش.» (نظام خانوادگی اسلام، ص28)

تبصره:‌ تفاوت‌های نشوز زن و مرد: آیا اسلام زن‌سالار است؟!

جالب اینجاست که بسیاری از فقهایی که صرف بدزبانی و دشنام‌گویی زن، که حتی کدورت مرد را در پی دارد، مصداق نشوز وی ندانسته‌اند (یعنی گفته‌اند بداخلاقی‌ای از جانب زن علامت نشوز زن است که نشانگر تغییر رویه او باشد، وگرنه اگر آن زن اساساً بدزبان و دشنام‌گو بوده، به صرف این نمی‌توان وی را ناشزه و سزاوار تنبیه‌های مطرح شده در این آیه دانست) وقوع بداخلاقی از جانب مرد با زن را مصداق نشوز وی دانسته‌اند. (مسالك الأفهام، ج‌8، ص360‌-362۹)

این از شواهدی است که نشان می‌دهد که مساله اصلی در تنبیه زن که در این آیه مطرح شده، کاملا حفظ مصالح خانوادگی بوده است؛ نه دست مرد را در هر رفتاری باز گذاشتن.‌

درباره چرایی این تفاوت شاید بتوان چنین توضیح داد که در تفاوت روانشناختی زن و مرد می‌گویند که اگرچه زن و مرد هم به نیاز جنسی خود توجه دارند و هم به نیاز عاطفی خویش، اما مرد در درجه اول طالب نیاز جنسی است و زن طالب نیاز عاطفی و حمایتی. از این رو، مساله نشوز زن نسبت به مرد بیشتر ناظر به نیاز جنسی مطرح می‌شود (که مطالبه اولیه مرد از زن است)‌ و در طرف مقابل، نشوز مرد نسبت به زن، ناظر به نفقه (نیاز حمایتی) و خوش‌اخلاقی (نیاز عاطفی) دیده می‌شود. به تعبیر دیگر، چون مهمترین رکن در استواری کانون خانواده پیوند زن و شوهر است؛ نشوز زن در مسائل جنسی است که این پیوند را تضعیف می‌کند و نشوز مرد در مسائل حمایتی و عاطفی است که این پیوند را تضعیف می‌کند. این سخنان بدین معنا نیست که امکان ندارد که مرد به لحاظ عاطفی از زنش احساس سرخوردگی پیدا کند ویا زن به لحاظ جنسی از مردش گلایه‌مند باشد و همه اینها در تضعیف کانون خانواده نقش دارد؛ اما چون محور اصلی پیوند در این عرصه نیست، تمرکز احکام فقهی هم در این عرصه نمی‌باشد و توصیه‌ها به حد وجوب و حرمت شرعی نمی‌رسد؛ بلکه وجوب و حرمت شرعی در همان عرصه‌ای است که کانون خانواده را محکم نگه دارد.

این گونه موضع‌گیری‌ها بخوبی دروغ بودن شبهات علیه فقها (که آنان را مردسالار و مخالف حقوق زنان معرفی می‌کنند) نشان می‌دهد؛ مساله آنان کشف حکم شرع با رعایت ضوابطش بوده است؛ نه ترجیح مرد بر زن یا بالعکس.

18) «وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ»

در نکات ادبی بیان شد که «هجر» رها کردن و جدایی‌ای است در جایی که قبلا ارتباطی وجود داشته باشد.

البته برخی از مفسران اهل سنت «واهجروهن» در این آیه را برگرفته از «هَجر» و مراد از آن را «هجر در کلام» (به معنای ناسزاگویی) دانسته‌اند (نظر منسوب به ابن عباس، و عكرمة، و ضحاك، و سدي)؛ که در این صورت، گویی آیه می‌فرماید ابتدا با موعظه و زبان خوش سراغش بروید، و سپس با تهدید و ناسزاگویی با وی مواجه شوید؛ اما بویژه تعبیر «فی المضاجع» این احتمال را بسیار تضعیف می‌کند؛ بویژه که معنای هجر بیشتر برای ناسزاگویی و هذیان‌گویی به کار می‌رود تا صرف تهدید؛ و در روایات شیعی و بسیاری از اهل سنت، آن را به همان معنای ترک و رها کردن دانسته‌اند که می‌تواند «هجر کلامی» (به معنای خودداری از سخن گفتن با وی) باشد یا «هجر مضاجعه» (رها کردن زن بستر) و یا «هجر در جماع» (خودداری کردن از جماع) (التبيان فی تفسير القرآن، ج‏3، ص191؛ الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏5، ص171-172)۱۰

اکنون با توجه به حرف «فی»، تعبیر «هجر فی المضاجع»به نظر می‌رسد دست کم در دو معنا می‌تواند به کار رفته باشد:

الف. همان معنای رایج ظرفیت: آنان را در بسترها رها کنید؛ که همین چند معنا می‌تواند داشته باشد:

الف.1. هم‌بستر شدن با آنها را رها کنید، نه مطلق روابط با آنها؛ یعنی همچنان با آنان حرف بزنید؛ اما با آنان در بستر حاضر نشوید. (التبيان فی اعراب القرآن، ص104) و همین که «مضاجع» را به صورت جمع آورد (که به نحوی دلالت بر کثرت حضور در بستر دارد) نیز موید ترجیح این معنا باشد. (الميزان، ج‏4، ص345۱۱)

الف.2. در حالی که در بستر حضور دارید آنان را رها کنید؛ که کنایه از بی‌اعتنایی کردن بدانان است در جایی که انتظار توجه کردن دارند؛ و شاید کسانی که آن را «هجر کلامی» یا «هجر در جماع» دانسته‌اند همین مورد نظرشان بوده است.

الف.3. ...

ب. «فی» به معنای «سبب» است؛ شبیه اینکه گفته می‌شود: «في هذه الجناية عقوبة: در این جنایت، عقوبت است». (التبيان فی اعراب القرآن، ص104۱۲) آنگاه یعنی به خاطر این بسترها (کنایه از نشوزی که در بستر رخ می‌دهد) آنان را رها کنید.

19) «وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً»

در این آیه بعد از بیان وظایف مردان در خانواده (قوامیت بر زنان و تامین نفقه خانواده)، زنان را دو دسته کرد. در فراز قبل، از زنان صالح سخن گفت که مطیع و حافظ غیب بودند؛ و اکنون به سراغ زنان سرکش می‌رود؛ و می‌فرماید: «آن زنانی که از سرکشی‌شان بیم دارید، پس پندشان دهید و در بسترهای خواب رهایشان کنید و آنان را بزنید؛ پس اگر اطاعتتان کردند پس علیه آنان بهانه‌ای مجویید.»

چنانکه اغلب مفسران شیعه (مثلا: مجمع البيان، ج‏3، ص69 و الميزان، ج‏4، ص345۱۳) و اهل سنت (مثلا: جامع البيان (طبری)، ج‏5، ص42؛ الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏5، ص171؛ أنوار التنزيل (بیضاوی)، ج‏2، ص73) بیان کرده‌اند این سه کار به ترتیب است؛ یعنی ابتدا باید موعظه کند و اگر با موعظه مشکل حل شد، بیش از این نباید جلو برود؛ اما اگر حل نشد، قدم به قدم وارد مرحله‌های بعدی وارد شود۱۴؛ و در خصوص زدن هم علاوه بر روایات متعدد، تقریبا اجماع فقهای شیعه و سنی بر این است که این زدن باید زدنی آرام و باملاطفت باشد که زن را صرفاً متوجه ناراحتی شوهر بکند، و به هیچ عنوان نباید زدنی باشد که صدمه‌ای به زن برساند (اصطلاحاً: ‌ضرب غیر مبرّح) و از این رو، در روایات نبوی تعبیر شده که مثلا با چوب مسواک وی را بزند! و البته آیه تاکید می‌کند که در هر مرحله‌ای اگر زن از حالت نشوز و سرکشی خارج شد و مسیر همراهی و اطاعت را در پیش گرفت، مرد حق ندارد راه ستم بر وی را بپیماید.

از این تعابیر برمی‌آید که:

الف. سه مرحله موعظه، ترك هم‏خوابی و تنبيه، برای مطيع كردن زن است. پس اگر از راه ديگری زن مطيع می‏شود، مرد حقّ برخورد ندارد. جمله‏ی «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ» نشانه آن است كه هدف اطاعت است، گرچه از طريق ديگری باشد. (تفسير نور، ج‏2، ص62)

ب. برخورد با منكرات بايد گام به گام و مرحله به مرحله باشد. موعظه، قهر، تنبيه. تا موعظه مؤثر باشد، قهر و خشونت ممنوع و تا قهر و جدايی موقت اثر كند، تنبيه بدنی ممنوع است. (تفسير نور، ج‏2، ص63)

شبهه: آیا این آیه دلالت بر جواز مردسالاری و ظلم به زنان دارد؟

فضای غربزده کنونی، که خانواده را کاملا شبیه شرکت‌ها و سازمان‌های اجتماعی می‌انگارد، این جواز زدن زن توسط مرد را نوعی توهین به زن و خلاف حقوق بشر قلمداد می‌کند و این آیه را شاهدی بر مردسالاری و جواز ظلم به زنان در اسلام معرفی می‌کند؛ آنها ابتدا می‌گویند: حکومت مرد بر زن قابل قبول نیست؛ بلکه اینها باید مساوی باشند (که پاسخ این شبهه را در تدبرهای 6 و 8 به تفصیل بیان شد)؛ و در گام بعد می‌گویند: فرض کنید قبول کردیم که مدیریت خانواده در دست مرد باشد؛ اما حتی اگر زن خطا کرد مرد حق زدن او را ندارد؛ بله، وقتی یک کارمند خطا می‌کند مدیر می‌تواند او را مواخذه و حتی جریمه کند، اما حق ندارد او را بزند؛ و این آیه باب سوءاستفاده را برای مردان باز کرده است.

در پاسخ به این شبهه به چند نکته باید توجه کرد:

الف. تفاوتی جدی هست بین اجازه‌ای که دین می‌دهد با اجازه‌ای که قانون می‌دهد. دین صرفاً با ظاهر آدمها کار ندارد، بلکه با وجدان آنها کار دارد. در جایی که قوانین بشری اجازه کاری را می‌دهند کاملا بحث سوءاستفاده ممکن است؛‌ولی آنچه که دین می‌گوید باید جنبه‌های وجدانی و معنوی‌اش را هم در نظر گرفت. دین گفته ابتدا موعظه کن؛ موعظه جایی است که واعظ با یک حالت روحانی و خیرخواهانه وارد می‌شود. اینکه یک جمله به زنش بگوید «ای زن از خدا بترس» که موعظه نیست. یکبار قانون مدنی دستوری داده، فرد یک جمله موعظه می‌کند چند دقیقه در بستر جدا می‌شود و بعد می‌زند و می‌گوید من طبق قانون اقدام کردم! بله، سر قانون می‌توان کلاه گذاشت اما سر دین که نمی‌توان! برای همین است که پایان آیه با تعبیر «خداوند برتر و بزرگ است» آورد یعنی یک تهدیدی می‌کند که اگر خدا چنین اجازه‌ای به تو داده، خودش بالای سر توست و می‌داند که تو چه می‌کنی! به تعبیر دیگر، اگر کسی قرار است سوءاستفاده بکند، اگر لازم شد قانون را هم دور می‌زند و کار خود را می‌کند؛ اما یک مرد وقتی می‌خواهد به قانون اسلام عمل کند، چطور است؟ اول باید همسرش را موعظه کند؛ یعنی واقعا خیرخواهانه با او صحبت کند، نه از روی لجاجت، که بخواهد از این حربه استفاده کند. بعد تازه نوبت هجر در بستر می‌رسد. یعنی یک مدت به او بی‌اعتنایی بکند. بعد نوبت به زدن می‌رسد که آن هم با حدود و قیودش. در واقع، اسلام به کسی اجازه می‌دهد که ایمان داشته باشد؛ و کسی که ایمان دارد اینها را رعایت می‌کند. (نظام خانوادگی اسلام، (مطهری)، ص44-50) از این رو، برخی فقها تصریح کرده‌اند که حتما باید مرد در زدن قصد اصلاح داشته باشد؛ و اگر قصد دیگری همچون تشفی خاطر (به تعبیر عامیانه: سبک کردن خود) و یا انتقام‌جویی داشته باشد حرام است (مسالك الأفهام (شهید ثانی)، ج‌8، ص361‌۱۵)

ب. قبلا بیان شد که نظام خانواده با شرکت‌ها و سازمان‌های اجتماعی تفاوت دارد. خانواده بنایش بر وحدت و پیوند روح‌ها و کنار گذاشتن من و توست؛ در حالی که شرکت‌های اجتماعی بنایشان بر رسیدن به نفع مشترک است. از این رو، روابط بین افراد خانواده و حتی ظلمی که درون خانواده رخ می‌دهد ماهیتش متفاوت با روابط افراد یک شرکت و ظلم در آنجاست. شاید مساله را از حیث روابط والدین و فرزندان ببینیم واضح‌تر شود: بله، رئیس یک سازمان حق تنبیه بدنی کارمندانش را ندارد؛ اما والدین حق تنبیه فرزندانشان را – البته به عنوان آخرین اقدام- دارند. چرا؟ چون اگر تنبیهی انجام می‌دهند هیچ شائبه منفعت‌طلبی ندارد؛ بلکه اساساً فرزندشان را جزءی از وجود خود می‌بینند. بله، در تاریخ بوده‌اند والدینی که در حق فرزندانشان ظلم کرده‌اند اما این ظلم، از جنس ظلم‌های اجتماعی (که ریشه دارد در منفعت‌طلبی و دیگری را برای خود فدا کردن) نیست؛ بلکه چون علاقه والدین به فرزندان زیاد است، این ظلم از جنس ظلم انسان به خویش است، که از سر جهالت رخ می‌دهد. احتیاج والدین به فرزند، اصلا شبیه احتیاج کارفرما به کارگر ویا ارباب به نوکر نیست؛ بلکه خود فرزند، مورد احتیاج والدین است؛ یعنی خود این فرزند و سعادت این فرزند را جزئی از سعادت خود می‌بیند؛‌به خود او نیاز دارد نه به همکاری او. از این رو، خود طبیعت جلوی ظلم منفعت‌طلبانه والدین به فرزندان را گرفته است؛ و ظلمی که مثلا یک پدر به فرزند خود می‌کند از نوع ظلمی است که به خودش می‌کند؛ همان گونه که انسانها بر اثر جهالت به خود ظلم می‌کنند، به فرزندشان هم ظلم می‌کنند؛ اما ظلم همراه با علاقه و دوستی. در مورد زوجین هم همین‌طور. علاقه انسان به همسرش صرفا یک علاقه جنسی و رفع نیاز جنسی نیست؛ ازدواج یک همکاری به صورت شرکت برای رفع نیازهای طرفین نیست؛ بلکه ازدواج واقعا پیوند دو روح است؛‌یگانگی‌ای در کار است، حتی گاه بالاتر از یگانگی والدین و فرزندان؛ به همین جهت است که انسان همان گونه که از خوردن و لباس پوشیدن خودش لذت می‌برد، از خوردن و پوشیدن همسرش لذت می‌برد. سعادت مرد صرفا در این نیست که زن در اختیارش باشد؛ بلکه در این است که زنش هم سعادتمند و سالم و شاداب باشد. زنی که شاداب و سعادتمند نباشد نمی‌تواند او را سعادتمند کند. ناراحتی زن و فرزند، مثل ناراحتی کارگر برای کارفرما نیست که به خوشی وی لطمه نزند به همین ترتیب، ‌زدن یکی از زوجین دیگری را، اصلا از جنس زدن رئیس کارمند خودش را نیست، و بهترین شاهدش هم اینکه امروزه اینکه زنی شوهرش را بزند، در اذهان اغلب مردم، معنای ظلمی از جنس منفعت‌طلبی نمی‌دهد؛ بلکه ظلمی از جنس نفهمی است (از این رو، مردم چنین زنی را نه «ظالم» و «خودخواه»، بلکه «بی‌معرفت» و یا «بی‌شعور» می‌خوانند.) (اقتباس از نظام خانوادگی اسلام، ص58-63؛ و یادداشتهای استاد مطهری، ج5، ص144-152 و204)

ج. از همین روست که هیچ شرکتی از آن جهت که یک شرکت است قداست ندارد و به هم زدن یک شرکت هیچ قبح دینی و اخلاقی ندارد؛ اما خانواده یک پیوند مقدس است و طلاق یک حلال مبغوض است. و اسلام می‌خواهد مشاجرات خانوادگی حتی‌الامکان به بیرون از خانواده کشیده نشود. یک رئیس اگر از کارمندش ناراضی باشد می‌تواند وی را اخراج کند. آیا ما همین توصیه را در مورد خانواده می‌پذیریم. در واقع، بحث بر سر این است که مدیریت خانواده به دلایلی که در تدبرهای قبل گذشت به دست مرد داده شده است. یکبار است که مرد مصالح خانوادگی را رعایت نمی‌کند و درصدد به هم زدن برمی‌آید (نشوز مرد) که کار طبیعتا به دادگاه و ... می‌کشد. اما اگر زن سر ناسازگاری گذاشت چه باید کرد؟ اسلام می‌گوید مرد، که مدیر خانواده است سعی کند مساله را درون خانواده حل کند. در گام اول با مواجهه‌ای خیرخواهانه به موعظه بپردازد. در گام دوم ناراحتی خود را به لحاظ عاطفی نشان دهد و کاری کند که زن شدت ناراحتی وی را بفهمد: در مهمترین موقعیتی که زنان خود را جذاب می‌دانند و با جذابیت خود شوهرشان را رام خود می‌کنند، به وی بی‌اعتنایی کند! اگر این هم نشد چطور؟ آیا بلافاصله سراغ طلاق برود؟ آیا مشکلات داخلی خانواده را نزد این و آن بازگو کند؟ یا در همان فضای خانوادگی، که ماهیتش با فضای سازمانی متفاوت است، مراحله بالاتری از تنبیه را عملی کند. آیا خود کنار کشیدن در بستر نوعی تنبیه نیست؟ اسلام این مرحله بالاتر را هم در اختیار شوهر به عنوان مدیر خانواده گذاشته است تا بلکه مشکلات خانوادگی درون خانواده حل شود. بله، اگر با همین حل نشد، آنگاه است که در مرحله بعد نوبت به حَکَمین و وساطت ریش‌سفیدانِ فامیل (و باز هم نه دادگاه عمومی) می‌رسد و بعد از اینهاست که اسلام گزینه جدایی را مطرح می‌کند.

پس به طور خلاصه ریشه این گونه شبهات آن است که افراد از طرفی به تفاوت قانون الهی با قوانین بشری، و از طرف دیگر به تفاوت بنیادین خانواده با شرکت‌ها و سازمان‌های اجتماعی توجه نمی‌کنند.

20) «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا»

مراد از «لا تبغوا علیهن سبیلاً» چیست؟

الف. کلمه «تبغوا» از ماده «بغی» به معنای ظلم باشد (التبيان فی اعراب القرآن، ص104)؛ یعنی اگر از شما اطاعت کردند در مورد آنان تعدی نکنید و از حدی که برای تنبیه به شما اجازه داده شد فراتر نروید.

ب. کلمه «تبغوا» هم‌خانواده کلمه «ابتغاء» به معنی «درصدد برآمدن» باشد (التبيان فی اعراب القرآن، ص104)؛ آنگاه یعنی اگر از شما اطاعت کردند، مبادا که باز درصدد پیمودن راهی برای آزار و اذیت آنان برآیید (مجمع البيان، ج‏3، ص69؛ الميزان، ج‏4، ص345).

ثمره اجتماعی

اگر مجوز برخورد خشن و تنبيه داده شده، تنها برای انجام وظيفه و حفظ اصل خانواده است، نه انتقام و كينه و بهانه؛ و مرد هيچ حقّی در آزار همسر مطيع خود ندارد. (تفسير نور، ج‏2، ص63)

ج. یعنی اگر در ظاهر اطاعت کردند آنان را به خاطر آنچه در باطن دارند مواخذه نکنید؛ به تعبیر دیگر، آنان را به دوست داشتن خود مجبور نکنید! (سفیان بن عیینه، به نقل از مجمع البيان، ج‏3، ص69؛ حدیث13 الف)

د. ...

21) «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ ... فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِیا كَبیراً»

عبارت «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِیا كَبیراً» هشداری است به مقام علوّ و کبریای خداوند متعال، برای اینکه:

الف. افراد را از هرگونه تخطی از دستورات خداوند بازدارد. یعنی:

الف.1. ضمانت اجرایی است برای عدم سوءاستفاده شوهران از قوامیت خود، یعنی اگر به شما مسئولیت قوامیت داده شد در حد مصالح خانوادگی است، نه اینکه خود را قدرت مطلقه در خانواده بدانید و هرکاری دلتان خواست بکنید؛ که اگر به قوت و شدت خود و ضعیفتر بودن زنان‌تان دلخوش دارید بدانید قدرت شما در برابر علو و کبریای الهی هیچ است و خداوند می‌تواند براحتی آن زنانی را که زیردست شما قرار گرفته‌اند علیه شما یاری دهد. (مجمع البيان، ج‏3، ص69 ؛ الميزان، ج‏4، ص345).

به تعبیر دیگر می‌خواهد تذکر دهد که برتری مردان، نبايد سبب غرور شود، چون خدا از همه برتر است. و این توجّه به برتری خداوند، كليد تقوی و پرهيز از ستم بر همسران است. (تفسير نور، ج‏2، ص63)

الف.2. دلیل و پشتوانه‌ای باشد برای زنان، که قانت باشند و مرتکب نشوز نشوند؛ یعنی زنان بدانند که اگر خداوند به مردان قوامیت داده، صرفاً یک امر بی‌ضابطه و بی‌منطقی نبوده؛ بلکه اساساً علوّ و کبریاء از آن خداوند است؛ و او می‌داند به چه کسی در چه جایی اجازه قیومیت نسبت به دیگران بدهد؛ و از این جهت، آمدن این فراز در پایان آیه، شبیه است به مضمون آیه «قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلی‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدير» (آل عمران/26)

ب. هریک از زن و شوهر انتظار و نگرانی ناروایی در فضای خانواده نداشته باشند. یعنی:

ب.1. [در مورد شوهر] (بر اساس معنای ج در تدبر قبل) می‌خواهد بفرماید خداوند با همه علو و کبریایش شما مردان را مکلف به آنچه فوق توانتان است نکرده است، پس شما هم از زنانتان انتظار چیزی که توانش را ندارند نداشته باشید [یعنی انتظار اینکه بعد از تندی کردن شما با آنها، به شما ابراز محبت کنند] (به نقل از مجمع البيان، ج‏3، ص69۱۶؛ مفاتيح الغيب، ج‏10، ص73)

ب.2. [در مورد زن] خداوند که چنین قوامیتی به مردان داده است، خودش فوق سر آنهاست و شما نگران نباشید که وضع این قانون در نهایت در خانواده به ضرر شما و سوءاستفاده مردان تمام شود.

ج. خداوند برتر و متعالی از آن است که جز بر اساس حق قانونی وضع کند (مجمع البيان، ج‏3، ص69). یعنی اگر خداوند قوامیت مرد بر زن؛ ویا وجوب نفقه زن برعهده مرد؛ و یا اجازه تنبیه زن ناشزه به مرد را داده است، برتر و متعالی است که این قوانین را جز بر اساس حق وضع کرده باشد.

د. خداوند با همه علو و کبریایش اگر بنده‌ معصیت‌کاری توبه کند و به اطاعت خداوند برگردد توبه‌اش را می‌پذیرد و از گناهش درمی‌گذرد؛ پس شما مردان هم اگر زنی که نشوز کرده بود به طاعت برگشت، سزاوار است که از بدی او چشم‌پوشی کنید و با وی روال مدارا در پیش گیرید. (مفاتيح الغيب، ج‏10، ص73)

ه. (بر اساس معنای ج در تدبر قبل) خداوند با همه علو و کبریایش در دستوراتش به ظواهر بندگان بسنده کرده و باطن آنان را برملا نمی‌کند، شما مردان نیز سزاوار است که اگر زنی از حالت نشوز به حالت اطاعت برگشت به همان ظاهر برگشتن وی اکتفا کنید و دنبال باطن قلبی وی و اینکه الان واقعا نسبت به شما محبت دارد یا در نهان خویش از شما بیزار است برنیایید. (مفاتيح الغيب، ج‏10، ص73۱۷)

و. ...

بعدا اضافه شد (در تاریخ 5/11/98)

22) «فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ؛ وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ ... فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِیا كَبیراً»

از ظاهر سیاق آیه شاید چنین به نظر برسد که آیه فقط درباره نحوه مواجهه با زنان سرکش سخن گفته (سه مرحله موعظه، ترك هم‏خوابی و تنبيه، برای مطيع كردن زن است؛ و اگر مطیع شدند دیگر حقّ برخورد ندارد)؛ و نحوه مواجهه با زنان صالح را مسکوت گذاشته است؛

اما دقت در جمله «إِنْ أَطَعْنَكُمْ ...» نشان می‌دهد که صریحاً در مورد مواجهه با زنان صالح هم سخن گفته است: وقتی در مورد زنان سرکش می‌فرماید «اگر اطاعتتان کردند پس علیه آنان بهانه‌ای مجویید» معلوم است که این جمله شرطیه در مورد زنان صالح که اهل اطاعت کردن هستند به طریق اولی صادق است؛

آنگاه با این ملاحظه بوضوح درباره نحوه مواجهه با زنان صالح هم سخن می‌گوید: اگر آنان صالح و فرمانبردار و حافظ غیب‌اند؛ مبادا شما مردان از این برخورد متواضعانه آنان سوءاستفاده کنید و با بهانه‌جویی‌های بی‌اساس به آزار آنان اقدام کنید؛ و اگر آنان روند اطاعت از شما را در پیش گرفتند و شما از این موقعیت خود سوءاستنفاده کردید بدانید که قدرت شما در برابر علو و کبریای الهی هیچ است و خداوند حامی حقوق و شأن آن زنانی را که خاضعانه از شما اطاعت می‌کنند خواهد بود و شما از آثار این ظلمی که در حق آنان کردید جان سالم بدر نخواهید برد.


  1. . و قوله: «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ» قيل فيه قولان: أحدهما: تعلمون، لأن خوف النشز للعلم بموقعه، فلذلك جاز أن توضع مكان تعلم، كما قال الشاعر: «و لا تدفنني بالفلاة فانني / أخاف إذا ما مت ألا أذوقها» و قال آخر: «أتاني كلام عن نصيب يقوله / و ما خفت يا سلام انك عائبي» و قال الفراء: معناه: ما ظننت، و منه قوله (ص): أمرت بالسواك حتی خفت أن أدرد.↩
  2. . قوله سبحانه «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ» الآية قال أهل التفسير معنی تَخافُونَ يعلمون و من حمل الخوف علی ظاهره لا بد أن يضمر و علمتم ذلك منهن لأن بمجرد الخوف من النشوز و قبل حصوله لا يفعل شي‏ء مما تضمن الآية و كذلك قوله «وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً» الآية المعنی في ذلك أن الزوج إذا نشز علی المرأة و كره المقام معها و هي راغبة فيه فلا بأس أن تبذل له علی استدامة المقام معه شيئا من مالها و تسقط عنه النفقة و القسمة.↩
  3. . الثاني: الخوف الذي هو خلاف الأمن، كأنه قال: تخافون نشوزهن لعلمكم بالأحوال المؤذنة به، ذكره محمد بن كعب.↩
  4. . قوله تعالی: «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ»، النشوز العصيان و الاستكبار عن الطاعة، و المراد بخوف النشوز ظهور آياته و علائمه، و لعل التفريع علی خوف النشوز دون نفسه لمراعاة حال العظة من بين العلاجات الثلاث المذكورة فإن الوعظ كما أن له محلا مع تحقق العصيان كذلك له محل مع بدو آثار العصيان و علائمه.↩
  5. . «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ» معناه فالنساء اللاتي تخافون نشوزهن بظهور أسبابه و أماراته و نشوز المرأة عصيانها لزوجها و استيلاؤها عليه و مخالفتها إياه و قال الفراء معناه تعلمون نشوزهن قال و قد يكون الخوف بمعنی العلم لأن خوف النشز العلم بموقعه↩
  6. . واضح بودن عدم اطلاق این مطلب تا حدی است که همین مقدار که به برخی از فقها نسبت داده شده که «اموری همچون آب خواستن و بستر را مرتب کردن از نشانه‌های اینکه قصد نشوز دارد (نه خود نشوز) دانسته‌اند»؛ مورد اعتراض شدید سایرین قرار گرفته و تصریح کرده‌اند که چنین چیزی نه نشوز است و نه حتی علامت اینکه در آینده قصد نشوز دارد:
    المراد بحوائجه التي يكون التبرّم بها أمارة النشوز ما يجب عليها فعلها من الاستمتاع و مقدّماته، كالتنظيف المعتاد و إزالة المنفّر و الاستحداد، بأن تمتنع أو تتثاقل إذا طلبها علی وجه يحوج زواله إلی تكلّف و تعب. و لا أثر لامتناع‌ الدلال، و لا للامتناع من حوائجه التي لا تتعلّق بالاستمتاع، إذ لا يجب عليها ذلك.و في بعض الفتاوی المنسوبة إلی فخر الدين أن المراد بها نحو سقي الماء و تمهيد الفراش. و هو بعيد جدّا، لأن ذلك غير واجب عليها فكيف يعدّ تركه نشوزا؟! و قد نبّه المصنف [شهید اول] علی ذلك بقوله في تعريف النشوز: «و هو الامتناع عن طاعته فيما يجب له» فترك الأمر المذكورة إذا لم يعدّ نشوزا فكيف يعدّ التثاقل عنها من مقدّمات النشوز؟! (مسالك الأفهام (شهید ثانی)، ج‌8، ص360-361)
    ↩
  7. . ليس من النشوز و لا من مقدّماته بذاءة اللسان و الشتم، و لكنّها تأثم به و تستحقّ التأديب عليه. و هل يجوز للزوج تأديبها علی ذلك و نحوه مما لا يتعلق بحقّ الاستمتاع، أم يرفع أمره إلی الحاكم؟ قولان تقدّما في كتاب الأمر بالمعروف. و الأقوی أن الزوج فيما وراء حقّ المساكنة و الاستمتاع كالأجنبي و إن نغّص ذلك عيشه و كدّر الاستمتاع.↩
  8. . القول في النشوز‌و هو في الزوجة خروجها عن طاعة الزوج الواجبة عليها من عدم تمكين نفسها و عدم إزالة المنفردات المضادة للتمتع و الالتذاذ بها، بل و ترك التنظيف و التزيين مع اقتضاء الزوج لها، و كذا خروجها من بيته من دون إذنه و غير ذلك، و لا يتحقق النشوز بترك طاعته فيما ليست بواجبة عليها، فلو امتنعت من خدمات البيت و حوائجه التي لا تتعلق بالاستمتاع من الكنس أو الخياطة أو الطبخ أو غير ذلك حتی سقي الماء و تمهيد الفراش لم يتحقق النشوز... يتحقق النشوز بخروجها عن طاعته فيما يرجع إلی الاستمتاع،↩
  9. . بقي في المسألة أمور ينبغي التنبيه عليها:
    الأول: المراد بظهور أمارات النّشوز تغيير عادتها معه في القول و الفعل، بأن تجيبه بكلام خشن بعد أن كان بلين، أو غير مقبلة بوجهها بعد أن كانت تقبل، أو تظهر عبوسا و إعراضا و تثاقلا و دمدمة بعد أن كانت تلطف له و تبادر إليه و تقبل عليه، و نحو ذلك. و احترزنا بتغيير العادة عما لو كان ذلك من طبعها ابتداء، فإنه لا يعدّ أمارة للنشوز...
    الثاني: ليس من النشوز و لا من مقدّماته بذاءة اللسان و الشتم، و لكنّها تأثم به و تستحقّ التأديب عليه. و هل يجوز للزوج تأديبها علی ذلك و نحوه مما لا يتعلق بحقّ الاستمتاع، أم يرفع أمره إلی الحاكم؟ قولان تقدّما في كتاب الأمر بالمعروف. و الأقوی أن الزوج فيما وراء حقّ المساكنة و الاستمتاع كالأجنبي و إن نغّص ذلك عيشه و كدّر الاستمتاع...
    قوله: «و إذا ظهر من الزوج. إلخ» هذا هو القسم الثاني من النشوز، و هو أن يتعدّی الزوج و يمنعها بعض حقوقها الواجبة من نفقة و قسمة، أو يسي‌ء خلقه معها و يؤذيها و يضربها بغير سبب مبيح له ذلك، فإن نجع فيه وعظها و إلا رفعت أمرها إلی الحاكم.
    ↩
  10. . البته قول دیگری هم هست که منظور «بستن با بند» باشد؛ که نه با سیاق آیه جور است و نه با «فی المضاجع» بودن سازگار است. توضیح این اقوال به روایت شیخ طوسی:‌
    قيل في معناه ثلاثة أقوال: أحدها قال ابن عباس، و عكرمة، [عبارات ابن عباس و عکرمه را طبری در تفسیرش آورده است: جامع البيان، ج‏5، ص42] و الضحاك، و السدي: هجر الكلام. و قال سعيد بن جبير: هو هجر الجماع. و قال مجاهد، و الشعبي، و ابراهيم: هو هجر المضاجعة، و هو قول أبي جعفر (ع).و قال: يحول ظهره إليها. و قال بعضهم: «اهْجُرُوهُنَّ» اربطوهن بالهجار، من قولهم: هجر الرجل البعير إذا ربطه بالهجار، و قال امرؤ القيس: «رأت هلكاً بنجاف الغبيط / فكادت تجد لذاك الهجارا» و هذا تعسف في التأويل، و يضعفه قوله: «فِي الْمَضاجِعِ» و لا يكون الرباط في المضجع.
    و به روایت قرطبی:
    و الهجر في المضاجع هو أن يضاجعها و يوليها ظهره و لا يجامعها، عن ابن عباس وغيره. و قال مجاهد: جنبوا مضاجعهن، فيتقدر «2» علی هذا الكلام حذف، و يعضده (اهْجُرُوهُنَّ) من الهجران، و هو البعد، يقال: هجره أي تباعد و نأی عنه. و لا يمكن بعدها إلا بترك مضاجعتها. و قال معناه إبراهيم النخعي و الشعبي و قتادة و الحسن البصري، و رواه ابن وهب و ابن القاسم عن مالك، و اختاره ابن العربي و قال: حملوا الامر علی الأكثر الموفي. و يكون هذا القول كما تقول: اهجره في الله. و هذا أصل مالك. قلت: هذا قول حسن، فإن الزوج إذا أعرض عن فراشها فإن كانت محبة للزوج فذلك يشق عليها فترجع للصلاح، و إن كانت مبغضة فيظهر النشوز منها، فيتبين أن النشوز من قبلها. و قيل: (اهْجُرُوهُنَّ) من الهجر و هو القبيح من الكلام، أي غلظوا عليهن في القول‏ و ضاجعوهن للجماع وغيره، قال معناه سفيان، و روي عن ابن عباس. و قيل: أي شدوهن وثاقا في بيوتهن، من قولهم: هجر البعير أي ربطه بالهجار، و هو حبل يشد به البعير، و هو اختيار الطبري و قدح في سائر الأقوال. وفي كلامه في هذا الموضع نظر. وقد رد عليه القاضي أبو بكر بن العربي في أحكامه فقال: يا لها من هفوة من عالم بالقرآن و السنة! و الذي حمله علی هذا التأويل حديث غريب رواه ابن وهب عن مالك أن أسماء بنت أبي بكر الصديق امرأة الزبير بن العوام كانت تخرج حتی عوتب في ذلك. قال: و عتب عليها و علی ضرتها، فعقد شعر واحدة بالأخری ثم ضربهما ضربا شديدا، و كانت الضرة أحسن اتقاء، و كانت أسماء لا تتقي فكان الضرب بها أكثر، فشكت إلی أبيها أبي بكر رضي الله عنه فقال لها: أي بنية اصبري فإن الزبير رجل صالح، و لعله أن يكون زوجك في الجنة، و لقد بلغني أن الرجل إذا ابتكر بامرأة تزوجها في الجنة. فرأی الربط و العقد مع احتمال اللفظ مع فعل الزبير فأقدم علی هذا التفسير.
    ↩
  11. . و ظاهر قوله: وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ أن تكون الهجرة مع حفظ المضاجعة كالاستدبار و ترك الملاعبة و نحوها، و إن أمكن أن يراد من مثل الكلام ترك المضاجعة لكنه بعيد، و ربما تأيد المعنی الأول بإتيان المضاجع بلفظ الجمع فإن المعنی الثاني لا حاجة فيه إلی إفادة كثرة المضجع ظاهرا.↩
  12. . في «في» وجهان: أحدهما هي ظرف للهجران؛ أي اهجروهنّ في مواضع الاضطجاع؛ أي اتركوا مضاجعهنّ دون ترك مكالمتهن. و الثاني هي بمعنی السبب؛ أي و اهجروهنّ بسبب المضاجع، كما تقول في هذه الجناية عقوبة.↩
  13. . و الأمور الثلاثة أعني ما يدل عليه قوله: «فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ» و إن ذكرت معا و عطف بعضها علی بعض بالواو فهي أمور مترتبة تدريجية: فالموعظة، فإن لم تنجح فالهجرة، فإن لم تنفع فالضرب، و يدل علی كون المراد بها التدرج فيها أنها بحسب الطبع وسائل للزجر مختلفة آخذة من الضعف إلی الشدة بحسب الترتيب المأخوذ في الكلام، فالترتيب مفهوم من السياق دون الواو.↩
  14. . با توجه به اینکه در آیه از حرف «و» استفاده شده (نه «ثم» و مانند آن که صراحت در ترتیب داشته باشد) و نیز مساله را از «خوف نشوز» شروع کرده، نه از خود نشوز؛ برخی از فقها درباره اینکه لزوما این سه گزینه که در آیه مطرح شده، باید به ترتیب انجام شود یا خیر، بحث‌هایی داشته‌اند که اهم این اقوال را به گزارش شهید ثانی (مسالك الأفهام، ج‌8، ص357‌-359) چنین است:
    الف. مساله ناظر به حالت خوف از نشوز (نه نشوز بالفعل) است و ترتیب باید رعایت شود. (شهید اول در المختصر النافع، ص191) و با توجه به اینکه برای خوف از نشوز (که علامت نشوز است)‌ چنین مراحلی تجویز شده، پس به طریق اولی برای وقوع نشوز هم این مراحل قابل اجراست. این تعبیر با توجه به دلیل مطرح در آیه (تخافون نشوزهن) کاملا موجه است؛ تنها اشکالش این است که «و» لزوما دلالت بر ترتیب ندارد؛ که پاسخ این اشکال آن است که چون مساله از باب مسائل نهی از منکر است و می‌دانیم که نزد شارع در نهی از منکر ترتیب شرط است؛ پس اینجا نیز ترتیب مد نظر بوده است. (مسالك الأفهام، ج‌8، ص357‌)
    ب. «خوف» در اینجا به معنای «علم» است؛ پس آیه ناظر به وضعیتی است که نشوز رخ داده است و چون حرف «و» دلالتی بر ترتیب ندارد، اگر زن نشوز کند مرد می‌تواند به هریک از این سه مورد، و یا جمع بین اینها اقدام کند. (ابن جنید، به نقلِ مسالك الأفهام، ج‌8، ص357‌)
    ج. آیه ناظر به وضعیتی است که نشوز رخ داده است (شبیه نظر ب)، اما ترتیب باید رعایت شود (شبیه نظر الف). (علامه حلی در ارشاد الأذهان، ج2، ص33)
    د. هم ناظر به خوف است و هم ناظر به وقوع نشوز؛ با این توضیح که دو مرحله اول (موعظه و هجر در بستر) ناظر به خوف از نشوز است وباید به ترتیب انجام شود؛ اما مرحله سوم (زدن) تنها در صورتی که نشوز رخ دهد مجاز است؛ و اگر نشوز رخ داد، نیاز نیست که حتما ترتیب رعایت شود، بلکه هر اقدامی که موثرتر است باید در پیش گرفته شود. (شهید اول در شرائع الإسلام، ج‌2، ص283‌، و شيخ طوسی در المبسوط، ج4، ص337، و علامه حلی در قواعد الأحكام، ج2، ص48) وجه آن این است که اولا خوف از نشوز بر ظاهر کلام حمل شده و ترتیب هم بر مراتب نهی از منکر. منتها چون تنبیه بدنی به طور کلی از اختیارات حاکم شرع است و برای غیر حاکم شرع نیازمند دلیل قطعی است؛ و آن کاری که شرعا بر زن حرام است خود انجام نشوز است (نه صرفاً بروز دادن علائم نشوز)؛ و عقوبت بدنی قبل از وقوع جرم مجاز نیست، پس جواز آن منحصر به زمانی است که نشوز رخ داده باشد؛ اما چون دایره موعظه کردن و بی‌اعتنایی کردن در بستر باز است [یعنی نیاز نیست که حتما جرمی رخ داده باشد که مرد چنین اقدامی کند] با خوف از نشوز هم مرد اجازه آن کارها را دارد؛ و علت اینکه بعد از وقوع نشوز، ترتیب لزوما شرط نیست، این است که حرف «و» دلالت بر ترتیب ندارد.
    [که البته می‌توان اشکال کرد که همان طور که چرا اقتضای نهی از منکر در دو مرحله قبل را قبول کردند، اما در اینجا خیر؟! و ظاهرا بر اساس همین اشکال بوده که نظری که شهید ثانی در پایان این بحث گرفته، تقریبا همین است با توضیحاتی که در بند «و» خواهد آمد]
    ه. این سه حالت مترتب بر یکدیگرند منتها با شدت گرفتن نشوز؛ یعنی اگر صرفا خوف از نشوز (بروز علائم نشوز) ‌بود و هنوز نشوز رخ نداده، به موعظه بسنده شود؛ و اگر نشوز رخ داد ولی بر آن اصرار نکرد، به هجر در بستر بسنده شود؛ ولی اگر نشوز رخ داد و بر آن اصرار کرد، به مرحله سوم وارد شود. [این نظر برخی از علمای اهل سنت بوده (الأمّ للشافعي، ج5، ص194؛ و الحاوي الكبير، ج9، ص597) که بعدا علامه حلی در تحرير الأحكام، ج2، ص42 نیز این را پذیرفته است.)
    و. اینها سه حالت مترتب بر همدیگرند (از باب رعایت مراتب نهی از منکر) و ورود به هیچ مرحله‌ای بدون عبور از مرحله دیگر مجاز نیست مگر اینکه بداند مراحل قبلی تاثیری ندارد؛ و در چنین صورتی اقدام به مرحله سوم از همان ابتدا هم مجاز می‌شود؛ و البته اینها در صورتی است که نشوز رخ داده باشد؛ وگرنه باید به همان موعظه بسنده شود.
    در میان اهل سنت، فخر رازی نیز از اختلافی درباره اینکه به ترتیب باشد یا نه سخن به میان می‌آورد: (مفاتيح الغيب، ج‏10، ص72؛ المسألة الثانية: اختلف أصحابنا قال بعضهم: حكم هذه الآية مشروع علی الترتيب، فان ظاهر اللفظ و ان دل علی الجمع إلا أن فحوی الآية يدل علی الترتيب، قال أمير المؤمنين علي بن أبي طالب رضي اللَّه تعالی عنه: يعظها بلسانه، فان انتهت فلا سبيل له عليها، فان أبت هجر مضجعها، فان أبت ضربها، فان لم تتعظ بالضرب بعث الحكمين. و قال آخرون: هذا الترتيب مراعی عند خوف النشوز، أما عند تحقق النشوز فلا بأس بالجمع بين الكل. و قال بعض أصحابنا: تحرير المذهب أن له عند خوف النشوز أن يعظها، و هل له أن يهجرها؟ فيه احتمال، و له عند إبداء النشوز أن يعظها أو يهجرها، أو يضربها.)
    متن عبارات شهید ثانی در مسالك الأفهام، ج‌8، ص357‌-359:
    اختلف العلماء في تنزيل هذه الأمور الثّلاثة علی التّخيير أو الجمع أو التّرتيب بالتدرّج من الأخفّ إلی الأثقل كمراتب النّهي عن المنكر.و علی التقديرين هل هي مع تحقّق النّشوز، أو ظهور أمارته قبل وقوعه، أو معهما؟ و منشأ الخلاف من دلالة ظاهر الآية علی ذكر الثلاثة متعاطفة بالواو المفيد للتّخيير أو الجمع، و تعليقها علی خوف النّشوز لا عليه نفسه إن جعل الخوف علی ظاهره.
    الف. فاعتبر المصنّف في النّافع [المختصر النافع، ص191] في الأمور الثلاثة ظهور أمارة النشوز إجراء للخوف علی ظاهره، لكنّه جعل الثّلاثة علی الترتيب، فتقدّم الموعظة، فإن لم تنجع فالهجر، فإن لم يفد انتقل إلی الضرب. و لم يذكر حكم النشوز بالفعل، لكن يمكن دلالة جوازها مع ظهور الأمارة علی جوازها مع حصوله بالفعل بطريق أولی.و هذا القول يوافق ظاهر الآية في السّبب، و يحوج إلی تأويل المسبّب حيث عدل عن ظاهر التخيير أو الجمع إلی الترتيب، نظرا إلی أن مثل هذا من أفراد النهي عن المنكر فليكن بحكمه. و المراد من الآية جواز الجمع بين الثلاثة في الجملة لا مطلقا بل حيث يفتقر إليه، بأن لا ينجع الاقتصار علی ما دون الثلاثة.
    ب. و عكس الأمر ابن الجنيد فجعل الأمور الثلاثة مترتّبة علی النشوز بالفعل، و لم يذكر الحكم عند ظهور أماراته، و جوّز الجمع بين الثلاثة ابتداء من غير تفصيل، فقال: «و للرجل إن كان النشوز من المرأة أن يعظها و يهجرها في مضجعها، و له أن يضربها غير مبرّح». و يظهر منه جواز الجمع بين الثلاثة و الاجتزاء بأحدها أو باثنين منها، لأن ذلك حقّه فله فيه الخيار. و الوجه فيه حمل الواو علی الجمع أو التخيير، و جعل الخوف بمعنی العلم كقوله تعالی «فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ جَنَفاً» فأوّل الخوف و استغنی عن الإضمار الذي تكلّفه غيره.
    ج. و جعل العلامة في الإرشاد [ارشاد الأذهان، ج2، ص33] الثلاثة مترتّبة علی النشوز بالفعل كما صنع ابن الجنيد، لكنّه جعلها مترتّبة مراتب الإنكار كما فعل المصنف في قوله الأول.
    د. و من الأصحاب من جعل الأمور الثلاثة منزّلة علی الحالتين أعني ظهور أمارات النشوز و تحقّقه بالفعل. فالمصنف في الكتاب [شرائع الإسلام، ج‌2، ص283‌] و الشيخ في المبسوط (المبسوط، ج4، ص337، و لكن بتعليق الوعظ فقط علی ظهور الأمارات و لم يصرّح بالهجر) و العلامة في القواعد (قواعد الأحكام، ج2، ص48) جعلوا الوعظ و الهجر معلّقين علی ظهور أماراته، و الضرب مشروطا بحصوله بالفعل. و مع ذلك لم يشرطوا في جواز الضرب مع تحقّق النشوز تقديم الوعظ و لا الهجر، بل جوّزوا الضرب بأول مرّة، و جعلوا الهجر في الأول مشروطا بعدم نجع الوعظ.و وجه هذا القول حمل خوف النشوز علی ظاهره و ترتيب الأولين علی مراتب النهي. و أما اشتراط الضرب بتحقّق النشوز مع أن ظاهر الآية جوازه مع الخوف أن الضرب عقوبة و تعزير، و الأصل فيها أن تكون منوطة بالحاكم. و المحرّم عليها هو النشوز، و ظهور أماراته لا يفيد اليقين به، فلا ينبغي العقوبة علی الذنب قبل وقوعه، بخلاف الزجر بالوعظ و الهجر، فإن أمرهما أوسع، و ظهور أمارات المعصية كاف في التنبيه عليها و الزجر عنها. و مرجع ذلك إلی الأخذ بظاهر الآية مع مراعاة الاحتياط في العقوبة، و الوقوف علی موضع اليقين حيث يحتمل إرادة النشوز بالفعل من الخوف منه. فالمتحقّق الإذن في الضرب مع وقوعه، و قبله مشكوك فيه. لكن قد يشكل هذا بالهجر، فإن تفويت حقّها من اللطف و إعطاء الوجه في المضاجعة بمجرّد الاحتمال لا يخلو من إشكال، إلا أن الأمر فيه أسهل كما قلناه، فجاز التعويل فيه علی ظاهر الآية. و وجه عدم توقّف ضربها علی الآخرين في هذه الحالة دلالة ظاهر الآية علی التخيير بينه و بينهما أو الجمع من غير تقييد.
    ه. و فصّل بعض العلماء [الأمّ للشافعي، ج5، ص194؛ و الحاوي الكبير، ج9، ص597] في الآية تفصيلا آخر، و وافقه العلامة في التحرير [تحرير الأحكام، ج2، ص42]، فجعل الأمور الثلاثة مترتّبة علی مراتب ثلاث من حالها، فمع ظهور أمارات النشوز يقتصر علی الوعظ، و مع تحقّقه قبل الإصرار ينتقل إلی الهجر، فإن لم ينجع و أصرّت انتقل إلی الضرب. و جعلوا المعنی في الآية: «و اللاتي تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ، فإن نشزن فاهجروهنّ في المضاجع، فإن أصررن فاضربوهنّ.»
    و. و الأظهر أنه متی احتمل انزجارها بالوعظ لا ينتقل إلی الهجر، و إن لم يجوّزه جاز الهجر، و لا يجوز الضرب إلا مع العلم أنها لا تنزجر بهما، و معه يجوز الضرب و لو في الابتداء كمراتب النهي، و ذلك حيث تتحقّق المعصية، و بدونه يقتصر علی‌ الموعظة.
    ↩
  15. . الخامس: يجب اتّقاء المواضع المخوفة كالوجه و الخاصرة و مراق النظر و نحوها. و أن لا يوالي الضرب علی موضع واحد، بل يفرّق علی المواضع الصلبة، مراعيا فيه الإصلاح لا التشفّي و الانتقام، فيحرم بقصده مطلقا، بل بدون قصد المأذون فيه لأجله.↩
  16. . قيل المراد به أنه تعالی مع علوه و كبريائه لم يكلفكم إلا ما تطيقون فكذلك لا تكلفوهن إلا ما يطقن.↩
  17. . ذكر هاتين الصفتين في هذا الموضع في غاية الحسن، و بيانه من وجوه:
    الأول: أن المقصود منه تهديد الأزواج علی ظلم النسوان، و المعنی أنهن إن ضعفن عن دفع ظلمكم و عجزن عن الانتصاف منكم، فاللَّه سبحانه علي قاهر كبير قادر ينتصف لهن منكم و يستوفي حقهن منكم، فلا ينبغي أن تغتروا بكونكم أعلی يدا منهن، و أكبر درجة منهن.
    الثاني: لا تبغوا عليهن إذا أطعنكم لعلو أيديكم. فان اللَّه أعلی منكم و أكبر من كل شي‏ء، و هو متعال عن أن يكلف إلا بالحق.
    الثالث: أنه تعالی مع علوه و كبريائه لا يكلفكم إلا ما تطيقون، فكذلك لا تكلفوهن محبتكم، فإنهن لا يقدرن علی ذلك.
    الرابع: أنه مع علوه و كبريائه لا يؤاخذ العاصي إذا تاب، بل يغفر له، فإذا تابت المرأة عن نشوزها فأنتم أولی بأن تقبلوا توبتها و تتركوا معاقبتها. الخامس: أنه تعالی مع علوه و كبريائه اكتفی من العبد بالظواهر، و لم يهتك السرائر، فأنتم أولی أن تكتفوا بظاهر حال المرأة، و أن لا تقعوا في التفتيش عما في قلبها و ضميرها من الحب و البعض
    ↩

الف. الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ

1) از رسول الله ص روایت شده است:

بهترین مردان امتم کسانی‌اند که بر اهل و عیال خود گردنکشی نمی‌کنند و بر آنان مهربانی می‌ورزند و بدانان ستم نمی‌کنند؛ سپس این آیه را قرائت کردند: مردان قوّام بر زنان‌اند به اینکه خداوند برخی از آنان را بر برخی برتری داده است.»

مكارم الأخلاق، ص216

وَ قَالَ رسول الله ص:

خَيْرُ الرِّجَالِ مِنْ أُمَّتِي الَّذِينَ لَا يَتَطَاوَلُونَ عَلَی أَهْلِيهِمْ وَ يَحِنُّونَ‏ عَلَيْهِمْ وَ لَا يَظْلِمُونَهُمْ ثُمَّ قَرَأَ «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ» الْآيَةَ.

2) ابراهیم بن محرز می‌گوید: خدمت امام باقر ع بودم که شخصی از ایشان سوال کرد: مردی به زنش می‌گوید: امر تو [اجازه باقی ماندن یا طلاق گرفتنت] به دست خودت باشد!

فرمودند: کی چنین چیزی می‌شود! [یعنی معلوم است که جایز نیست] در حالی که خداوند می‌فرماید: مردان قوّام بر [= متصدی امورِ] زنان هستند.. این سخنش هیچ ارزشی ندارد. [یعنی این گونه نیست که با این سخن، حق طلاق در اختیار زن باشد.]

تبصره:

در اسلام طلاق در اختیار مرد است؛ و این حق قابل اسقاط نیست. بله، در صورتی که طرفین مایل باشند و رضایت دهند، مرد می‌تواند به زن وکالتی بدهد که طبق آن وکالت زن، در صورتی که لازم دید بتواند طلاق را اجرا کند. اگرچه شاید در نظر برخی این دو مثل هم باشند، اما به لحاظ حقوقی تفاوتهایی دارد و این وکالت غیر از آن است که حق طلاق را مستقیما به خود زن بدهد.

تهذيب الأحكام، ج‏8، ص88

عَلِيُّ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَحْمَدَ وَ مُحَمَّدٍ ابْنَيِ الْحَسَنِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ يَعْقُوبَ عَنْ مَرْوَانَ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مُحْرِزٍ قَالَ: سَأَلَ أَبَا جَعْفَرٍ ع رَجُلٌ وَ أَنَا عِنْدَهُ، فَقَالَ: «رَجُلٌ قَالَ لِامْرَأَتِهِ: أَمْرُكِ بِيَدِكِ!»

قَالَ ع: أَنَّی يَكُونُ هَذَا وَ اللَّهُ يَقُولُ: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ». لَيْسَ هَذَا بِشَيْ‏ءٍ.

3) وقتی امیرالمومنین ع از خروج طلحه و زبیر باخبر شد، نامه‌ای به مردم کوفه نوشت و امام حسن ع همراه با برخی از بزرگان آن نامه را برای مردم کوفه بردند و بدانها ابلاغ کردند. با شنیدن نامه امیرالمومنین ع برخی از بزرگان کوفه برخاستند و اعلام حمایت کردند؛ و سپس امام حسن ع در سخنانی چنین فرمود:

ای مردم! همانا از جانب امیرالمومنین علی ع مطالب به قدر کفایت بیان شد؛ و ما نزد شما آمده‌ایم که به یاری ما بشتابید؛ چرا که شما گل سرسبد شهرها و نوک پیکان عرب هستید؛ و به گوش شما رسیده است آنچه از حکایت نقض بیعت طلحه و زبیر و خروج آنها به همراه عایشه رخ داده؛ و این [کار عایشه] از سستی زنان و نابخردی زنانه‌اش است؛ و خداوند فرمود که «مردان قوّام بر [= متصدی امورِ] زنان‌اند». به خدا سوگنداگر کسی [از شما] او را یاری نکند؛ امید آن دارم که در همان افرادی از مهاجران و انصار که با او حرکت کرده‌اند و مردمان نجیبی که همراه اویند، خداوند او را کفایت کند؛ پس پروردگارتان را یاری کنید تا شما را یاری کند.

الأمالي (للطوسي)، ص719؛ الجمل و النصرة لسيد العترة في حرب البصرة، ص245

حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ الطُّوسِيُّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ)، قَالَ: قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْحَسَنِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ الصَّلْتِ الْأَهْوَازِيُّ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَعِيدِ بْنِ عُقْدَةَ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ الْعَلَوِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا عَمِّي الْقَاسِمُ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ أَبُو مُحَمَّدٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي، قَالَ: حَدَّثَنِي‏ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ أَبِي بَكْرٍ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ)، قَالَ: حَدَّثَنِي عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ أَبِي عَمْرَةَ الْأَنْصَارِيُّ، قَالَ: سَمَّانِي رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) عَبْدَ الرَّحْمَنِ. قَالَ: لَمَّا بَلَغَ عَلِيّاً (عَلَيْهِ السَّلَامُ) مَسِيرُ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْر ...

فَلَمَّا قُرِئَ الْكِتَابُ عَلَی النَّاسِ قَامَ خُطَبَاءُ الْكُوفَةِ، شُرَيْحُ بْنُ هَانِي وَ غَيْرُهُ، فَقَالُوا: وَ اللَّهِ لَقَدْ أَرَدْنَا أَنْ نَرْكَبَ إِلَی الْمَدِينَةِ حَتَّی نَعْلَمَ عِلْمَ عُثْمَانَ، فَقَدْ أَنْبَأَنَا اللَّهُ بِهِ فِي بُيُوتِنَا، ثُمَّ بَذَلُوا السَّمْعَ وَ الطَّاعَةَ، وَ قَالُوا: رَضِينَا بِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ، وَ نُطِيعُ أَمْرَهُ، وَ لَا نَتَخَلَّفُ عَنْ دَعْوَتِهِ، وَ اللَّهِ لَوْ لَمْ يَسْتَنْصِرْنَا لَنَصَرْنَاهُ سَمْعاً وَ طَاعَةً.

فَلَمَّا سَمِعَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) ذَلِكَ قَامَ خَطِيباً فَقَالَ:

أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّهُ قَدْ كَانَ مِنْ أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ مَا تَكْفِيكُمْ جُمْلَتُهُ، وَ قَدْ أَتَيْنَاكُمْ مُسْتَنْفِرِينَ لَكُمْ، لِأَنَّكُمْ جَبْهَةُ الْأَمْصَارِ [الْأَنْصَارِ]، وَ رُؤَسَاءُ [سَنَامُ] الْعَرَبِ، وَ قَدْ كَانَ مِنْ نَقْضِ طَلْحَةَ وَ الزُّبَيْرِ بَيْعَتَهُمَا وَ خُرُوجَهُمَا بِعَائِشَةَ مَا قَدْ بَلَغَكُمْ، وَ هُوَ ضَعْفُ النِّسَاءِ [وَ قَدْ نَقَضَ طَلْحَةُ وَ الزُّبَيْرُ بَيْعَتَهُمَا وَ خَرَجَا بِعَائِشَةَ وَ هِيَ مِنَ النِّسَاءِ] وَ ضَعْفُ رَأْيِهِنَّ، وَ قَدْ [كَمَا] قَالَ اللَّهُ تَعَالَی: «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ» وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَمْ يَنْصُرْهُ أَحَدٌ لَرَجَوْتُ أَنْ يَكُونَ لَهُ فِيمَنْ أَقْبَلَ مَعَهُ [لَئِنْ لَمْ تَنْصُرُوهُ‏ لَيَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ‏ عَزَّ وَ جَلَّ بِمَنْ يَتْبَعُهُ] مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ، وَ مَنْ يَبْعَثُ اللَّهُ لَهُ مِنْ نُجَبَاءِ النَّاسِ كِفَايَةٌ، فَانْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ. ثُمَّ جَلَسَ.

4) از امام صادق ع روایت شده است:

خداوند رحمت کند بنده‌ای را که در آنچه بین او و همسرش می‌گذرد نیکویی پیشه کند؛ که همانا خداوند عز و جل اختیار وی را به او سپرده و وی را قیّم بر او قرار داده است.

من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص443؛ مكارم الأخلاق، ص217

قَالَ الصَّادِقُ ع‏:

رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْسَنَ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ زَوْجَتِهِ فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ مَلَّكَهُ نَاصِيَتَهَا وَ جَعَلَهُ الْقَيِّمَ عَلَيْهَا.

ب. بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ

5)

الأمالي( للصدوق)، ص192-193؛ علل الشرائع، ج‏2، ص512؛ الإختصاص (للمفید)، ص38۱

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ مَاجِيلَوَيْهِ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ الْبَرْقِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ:

جَاءَ نَفَرٌ مِنَ الْيَهُودِ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالُوا يَا مُحَمَّدُ أَنْتَ الَّذِي تَزْعُمُ أَنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ وَ أَنَّكَ الَّذِي يُوحَی إِلَيْكَ كَمَا أُوحِيَ إِلَی مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ ع فَسَكَتَ النَّبِيُّ ص سَاعَةً ثُمَّ قَالَ نَعَمْ أَنَا سَيِّدُ وُلْدِ آدَمَ وَ لَا فَخْرَ وَ أَنَا خَاتَمُ النَّبِيِّينَ وَ إِمَامُ الْمُتَّقِينَ وَ رَسُولُ رَبِّ الْعَالَمِينَ قَالُوا إِلَی مَنْ إِلَی الْعَرَبِ أَمْ إِلَی الْعَجَمِ أَمْ إِلَيْنَا فَأَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ هَذِهِ الْآيَةَ قُلْ يَا مُحَمَّدُ يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً قَالَ الْيَهُودِيُّ الَّذِي كَانَ أَعْلَمَهُمْ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي أَسْأَلُكَ عَنْ عَشْرِ كَلِمَاتٍ أَعْطَی اللَّهُ مُوسَی بْنَ عِمْرَانَ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ حَيْثُ نَاجَاهُ لَا يَعْلَمُهَا إِلَّا نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ مَلَكٌ مُقَرَّبٌ قَالَ النَّبِيُّ ص سَلْنِي‏ ...

... فَأَخْبِرْنِي بِالسَّابِعِ مَا فَضْلُ الرِّجَالِ عَلَی النِّسَاءِ؟

قَالَ النَّبِيُّ ص كَفَضْلِ السَّمَاءِ عَلَی الْأَرْضِ وَ كَفَضْلِ الْمَاءِ عَلَی الْأَرْضِ فَبِالْمَاءِ تَحْيَا الْأَرْضُ [فَالْمَاءُ يُحْيِي الْأَرْضَ؛ بِالْمَاءِ يَحْيَا كُلُّ شَيْ‏ءٍ] وَ بِالرِّجَالِ تَحْيَا النِّسَاءُ. لَوْ لَا الرِّجَالُ مَا خلقَ [اللَّهُ][خُلِقَتِ] النِّسَاء [وَ مَا مَرْأَةٌ تَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا بِفَضْلِ الرِّجَالِ/ اختصاص] لِقَوْلِ [قال] اللَّه عَزَّ وَ جَلَّ «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ [وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ]».

قَالَ الْيَهُودِيُّ لِأَيِّ شَيْ‏ءٍ كَانَ هَكَذَا؟

قَالَ النَّبِيُّ ص: خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ طِينٍ وَ مِنْ فَضْلَتِهِ وَ بَقِيَّتِهِ [صُلْبِهِ وَ نَفْسِهِ/ اختصاص] خُلِقَتْ حَوَّاءُ وَ أَوَّلُ مَنْ أَطَاعَ النِّسَاءَ آدَمُ فَأَنْزَلَهُ اللَّهُ مِنَ الْجَنَّةِ وَ قَدْ بَيَّنَ فَضْلَ الرِّجَالِ عَلَی النِّسَاءِ فِي الدُّنْيَا؛ أَ لَا تَرَی إِلَی النِّسَاءِ كَيْفَ يَحِضْنَ وَ لَا يُمْكِنُهُنَّ الْعِبَادَةُ مِنَ الْقَذَارَةِ، وَ الرِّجَالُ لَا يُصِيبُهُمْ شَيْ‏ءٌ مِنَ الطَّمَثِ.

قَالَ الْيَهُودِيُّ: صَدَقْتَ يَا مُحَمَّد.

6) الف. محمد بن سنان نامه‌ای به امام رضا ع نوشت و در آن مسائلی را پرسید و امام ع پاسخ دادند. فرازهایی از آن قبلا گذشت. ۲ در فرازی دیگر از پاسخ امام ع آمده است:

... و علّت اينكه زنان نيم مردان ارث داده مي‌شوند آن است كه چون زن ازدواج كند [مالی] مي‌ستاند ولی مرد می‏پردازد، از اين جهت است كه درآمد مرد را افزون كرده‏اند.

و علّت ديگری كه به مرد دو برابر زن ارث می‏دهند آن است كه زن، از نیازی داشته باشد، عيالِ [= مخارجش برعهده‌ی] مرد است و برعهده مرد است که هزینه‌های او را بپردازد، امّا مرد، عیالِ زن نیست و حتی اگر نیاز هم داشته باشد برعهده زنش نیست که هزینه‌های او را بپردازد؛ و از اين رو خداوند سهم مرد را افزون قرار داده است و اين همان سخن خداوند عزّ و جلّ است كه مي‌فرمايد: «مردان قیام‌کننده به [= متصدیِ] امور زنان‌اند به اینکه خداوند برخی را بر برخی دیگر برتری بخشیده است؛ و به اینکه از اموالشان هزینه کرده‌اند.» (نساء/34)

(متن و سند این حدیث قبلا در جلسه 936، حدیث 6.الف ارائه شد: http://yekaye.ir/an-nesa-4-11/)

ب. از امام باقر ع روایت شده است:

کسی که زنی داشته باشد که برای آن زن لباسی که برای پوشش او مناسب باشد تهیه نکند و غذایی که برای امرار معاش وی لازم است در اختیارش قرار ندهد؛ این حق برعهده امام [= حاکم شرع] هست که آن دو را از هم جدا کند. [یعنی حکم طلاق زن را، حتی اگر مرد حاضر به طلاق دادن نشد، اجرا کند.]

من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص441؛ مكارم الأخلاق، ص217

رَوَی عَاصِمُ بْنُ حُمَيْدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع يَقُولُ:

مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ امْرَأَةٌ فَلَمْ يَكْسُهَا مَا يُوَارِي عَوْرَتَهَا وَ يُطْعِمْهَا مَا يُقِيمُ صُلْبَهَا كَانَ حَقّاً عَلَی الْإِمَامِ أَنْ يُفَرِّقَ بَيْنَهُمَا.

ج. از رسول الله ص روایت شده است: هیچ بنده‌ای نیست که به کسب و کار بپردازد و سپس آن کسب و کار مشروع را هزینه خانواده‌اش کند، مگر اینکه خداوند به ازای هر درهمی که خرج خانواده‌اش کند هفتصد برابر پاداش دهد.

[ظاهرا مقصود پیامبر ص این است که هزینه کردن در راه خانواده، مصداق هزینه کردن در راه خداست و اشاره است به آیه «مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ في‏ كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّة» (بقره/261)]

مكارم الأخلاق، ص216

وَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

مَا مِنْ عَبْدٍ يَكْسِبُ ثُمَّ يُنْفِقُ عَلَی عِيَالِهِ إِلَّا أَعْطَاهُ اللَّهُ بِكُلِّ دِرْهَمٍ يُنْفِقُهُ عَلَی عِيَالِهِ سَبْعُمِائَةِ ضِعْفٍ.

د. فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ

7) از امام صادق ع از پدرانشان از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده است:

هیچ مرد مسلمانی، بعد از اسلام، از فایده‌ای منفعت نبرده است برتر از یک چنین همسر مسلمانی، که وقتی نگاه شوهر به او بیفتد دلش شاد شود، و وقتی کاری را از او بخواهد انجامش دهد، و وقتی که از او غایب شود [به سفر رود] آن زن هم خودش و هم اموال وی را حفظ کند.

الكافي، ج‏5، ص327؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص389

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الْأَشْعَرِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مَيْمُونٍ الْقَدَّاحِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ قَالَ النَّبِيُّ ص:

مَا اسْتَفَادَ امْرُؤٌ مُسْلِمٌ فَائِدَةً بَعْدَ الْإِسْلَامِ أَفْضَلَ مِنْ زَوْجَةٍ مُسْلِمَةٍ، تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَيْهَا، وَ تُطِيعُهُ إِذَا أَمَرَهَا، وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِي نَفْسِهَا وَ مَالِهِ.۳

در منابع اهل سنت، این حدیث نبوی هم با این تعبیر فوق، و هم با تعبیر «بهترین زنان، زنی است که ...» آمده (مثلا در: الدر المنثور، ج‏2، ص152) و جالب اینکه حضرت در این روایت اخیر، در پایان این جمله خود همین آیه را تا همین فراز «للغیب» قرائت می‌کنند۴.

این مضمون در احادیث دیگری نیز با عبارات دیگر تاکید شده است؛ مثلا در همین آدرس از کافی، پیامبر داشتن چهار چیز برای هرکس را علامت اینکه خداوند خیر دنیا و آخرت را برای او جمع کرده، دانستند که یکی همین همسر مومن با این اوصاف است۵؛ یا داشتن چنین زنی را از خوشبختی شخص۶، ویا آن قسمت [= رزق تقسیم شده] ای که اصلاح کننده امورات شخص مسلمان است۷، ویا یکی از عوامل آسودگی مومن دانستند.۸

8) الف. از امام کاظم ع روایت شده است:

جهاد زنان، خوب همسرداری کردن است.

الكافي، ج‏5، ص507؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص439؛ مكارم الأخلاق، ص215۹

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ حَسَّانَ عَنْ مُوسَی بْنِ بَكْرٍ عَنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ ع قَالَ:

جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ.۱۰

این روایت در الجعفريات (الأشعثيات)، ص67 از قول امام کاظم ع از پدرانشان از رسول الله ص ذکر شده است.۱۱

ب. جابر بن عبدالله انصاری می‌گوید: خدمت پیامبر نشسته بودیم که صحبت درباره زنان شد و برتری برخی از آنان بر برخی دیگر.

پیامبر ص فرمودند: آیا به شما خبر بدهم از بهترین زنان‌ شما؟

گفتند: بله، یا رسول الله؛ بفرمایید!

فرمودند: همانا از بهترین زنان شما آن زنی است که بچه زیاد می‌آورد، مهربان، پوشیده و عفیف است، کسی که در خانواده خودش با عزت و در برابر شوهرش رام است، خودش را در برابر همسرش زینت می‌کند و در برابر دیگران حفظ می‌کند؛ سخن وی را گوش می‌دهد و درخواست وی را اطاعت می‌کند و هنگامی که با هم خلوت می‌کنند آنچه وی از او می‌خواهد را در اختیار او قرار می‌دهد؛ اما مثل مرد شوقِ شهوتش نشان نمی‌دهد.

من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص389

رَوَی عَلِيُّ بْنُ رِئَابٍ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ الثُّمَالِيِّ عَنْ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْأَنْصَارِيِّ قَالَ:

كُنَّا جُلُوساً مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَالَ: فَتَذَاكَرْنَا النِّسَاءَ وَ فَضْلَ بَعْضِهِنَّ عَلَی بَعْضٍ.

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: أَ لَا أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ نِسَائِكُمْ؟

قَالُوا: بَلَی يَا رَسُولَ اللَّهِ فَأَخْبِرْنَا.

قَالَ: إِنَّ مِنْ خَيْرِ نِسَائِكُمُ الْوَلُودَ الْوَدُودَ السَّتِيرَةَ الْعَفِيفَةَ الْعَزِيزَةَ فِي أَهْلِهَا الذَّلِيلَةَ مَعَ بَعْلِهَا الْمُتَبَرِّجَةَ مَعَ زَوْجِهَا الْحَصَانَ مَعَ غَيْرِهِ الَّتِي تَسْمَعُ قَوْلَهُ وَ تُطِيعُ أَمْرَهُ وَ إِذَا خَلَا بِهَا بَذَلَتْ لَهُ مَا أَرَادَ مِنْهَا وَ لَمْ تَبَذَّلْ لَهُ تَبَذُّلَ الرَّجُلِ.

ج. از امام رضا ع روایت شده است: که امیرالمومنین ع فرمودند:

بهترین زنان شما همان پنج خصلتی است!

گفتند: یا امیرالمومنین! آن پنج تا چیست؟

فرمودند: آسان‌گیر، نرمخو، همراه [= مطیع، کسی که در برابر شوهرش «نه» نمی‌آورد]، اینکه اگر همسرش عصبانی شد خواب به چشمش نمی‌رود تا اینکه او را راضی کند؛ و اینکه هنگامی که شوهرش غایب بود [در سفر بود] در غیاب وی حافظ [=امانتدار] وی باشد، چنین کسی کارگزاری از کارگزاران خداوند است؛ و کارگزار خداوند هیچگاه ضرر نمی‌کند.

الكافي، ج‏5، ص325

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ الْبَرْقِيِّ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مِهْرَانَ عَن‏ سُلَيْمَانَ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: خَيْرُ نِسَائِكُمُ الْخَمْسُ.

قِيلَ: يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَا الْخَمْسُ؟

قَالَ: الْهَيِّنَةُ، اللَّيِّنَةُ، الْمُؤَاتِيَةُ، الَّتِي إِذَا غَضِبَ زَوْجُهَا لَمْ تَكْتَحِلْ [عَيْنَهَا] بِغُمْضٍ حَتَّی يَرْضَی۱۲، وَ الَّتِي إِذَا غَابَ زَوْجُهَا حَفِظَتْهُ فِي غَيْبَتِهِ، فَتِلْكَ عَامِلٌ [عَامِلَةٌ] مِنْ عُمَّالِ اللَّهِ، وَ عَامِلُ اللَّهِ لَا يَخِيبُ.

در الأمالي (للطوسي)، ص370 این روایت با سندی دیگر از امام رضا ع باز به امیرالمومنین ع می‌رسد با این تفاوت که در امالی به عنوان گفتگویی بین پیامبر ص و دیگران است که امیرالمومنین ع آن را روایت کرده است.۱۳

د. روایت شده که مردی نزد رسول الله ص آمد و گفت:

من زنی دارم که وقتی بر او وارد می‌شوم به استقبالم می‌آید، و وقتی بیرون می‌روم مرا بدرقه می‌کند، و هنگامی که مرا در همّ و غمّ می‌بیند می‌گوید: چه چیزی نگرانت کرده؟ اگر نگران روزی‌ات هستی که آن را غیر تو [= خداوند] برایت متکفل شده است، و اگر نگرانی‌ات به خاطر آخرتت است پس خداوند چینین همّ و غمّی را زیاد کند.

رسول الله ص فرمود: همانا خداوند کارگزارانی دارد و این از آن کارگزاران خداست؛ همانا برای او نیمی از پاداش شهید است.

من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص389

جَاءَ رَجُلٌ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ:

إِنَّ لِي زَوْجَةً إِذَا دَخَلْتُ تَلَقَّتْنِي وَ إِذَا خَرَجْتُ شَيَّعَتْنِي وَ إِذَا رَأَتْنِي مَهْمُوماً قَالَتْ: مَا يُهِمُّكَ إِنْ كُنْتَ تَهْتَمُّ لِرِزْقِكَ فَقَدْ تَكَفَّلَ لَكَ بِهِ غَيْرُكَ وَ إِنْ كُنْتَ تَهْتَمُّ بِأَمْرِ آخِرَتِكَ فَزَادَكَ اللَّهُ هَمّاً.

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: إِنَّ لِلَّهِ عُمَّالًا وَ هَذِهِ مِنْ عُمَّالِهِ لَهَا نِصْفُ أَجْرِ الشَّهِيد.

ه. از امام صادق ع روایت شده است که جماعتی نزد رسول الله ص آمدند و گفتند: یا رسول الله! ما [در مسیرمان] مردمی را دیدیم که برخی از آنها بر برخی دیگر سجده می‌کردندو

رسول الله ص فرمود: اگر قرار بود به کسی دستور دهم که بر دیگری سجده کند، به زن می‌گفتم که بر شوهرش سجده کند.

الكافي، ج‏5، ص508

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مَالِكِ بْنِ عَطِيَّةَ عَنْ سُلَيْمَانَ‏ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏:

أَنَّ قَوْماً أَتَوْا رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالُوا: يَا رَسُولَ اللَّهِ إِنَّا رَأَيْنَا أُنَاساً يَسْجُدُ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ.

فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: لَوْ أَمَرْتُ أَحَداً أَنْ يَسْجُدَ لِأَحَدٍ لَأَمَرْتُ الْمَرْأَةَ أَنْ تَسْجُدَ لِزَوْجِهَا.

این مضمون در روایات اهل سنت نیز با سندهای متعدد آمده است. (الدر المنثور، ج‏2، ص152-154)۱۴

9) جامعه امروز بقدری از شبهات مسموم شده که در مواجهه با بسیاری از روایات ناظر به زندگی خانوادگی و روابط متقابل زن و شوهر دچار بدفهمی می‌شود؛ و متاسفانه برخی هم آنها را چنان توضیح می‌دهند که مخاطب از آن، تبعیض علیه زنان و یا تحقیر زنان برداشت می‌کند. نمونه‌اش آخرین روایت بند قبل است که اگر بتنهایی آورده می‌شد کاملا محل سوء استفاده بود و از این رو، آن را در ضمن روایات دیگر آوردم که منظور از روایت معلوم شود. یکی از این روایات، روایت زیر است؛ که مضمون نزدیک به آن در بسیاری از کتب شیعه (مثلا در الکافی، ج5، ص508۱۵ و 513۱۶؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏2، ص438۱۷ و 442۱۸؛ مكارم الأخلاق، ص218۱۹) و اهل سنت (مثلا در الدر المنثور، ج‏2، ص152-154) ۲۰ آمده است؛ و چون در این میان، متن روایت زیر حاوی ظرایف فراوانی است، ابتدا متن آن را می‌آورم و سپس توضیحاتی درباره‌اش می‌دهم. پیشنهاد می‌شود قبل از مطالعه حدیث و توضیحات بعد از آن، مطالبی که در تدبر 3 در ادامه آمده است را مطالعه کنید، تا ذهنیت‌های غلطی که امروزه عمومیت یافته بر فهم شما از حدیث غلبه نکند.

9) از امام باقر ع روایت شده است: زنی خدمت پیامبر ص آمد و گفت:

یا رسول الله! حق شوهر بر زن چیست؟

فرمودند: اینکه از او اطاعت کنی و در برابرش سرکشی نکنی و از [اموال] خانه او بدون اجازه‌اش صدقه ندهی و روزه مستحبی را بدون اجازه‌اش نگیری و مانع او در قبال خودت نشوی هرچند که بر روی زین سوار شده باشی [یعنی هرچند آماده خروج از خانه شده، حتی سوار مرکب هم شده باشی] و بدون اجازه‌اش از خانه‌ات خارج نشوی که اگر زنی بدون اجازه شوهرش از خانه‌اش خارج شود تا وقتی که برگردد فرشتگان زمین و فرشتگان آسمان و فرشتگان غضب و فرشتگان رحمت [همگی] او را لعن و نفرین می‌کنند.

گفت: یا رسول الله! چه کسی بیشترین حق را بر مرد دارد.

فرمودند: پدر و مادرش!

گفت: چه کسی بیشترین حق را بر زن دارد؟

فرمودند: همسرش!

گفت: آیا من هم همانند آنچه او بر من حق دارد، بر او حق دارم؟

فرمودند: خیر؛ و نه از صدتا، یکی!

گفت: به همان کسی که تو را حقاً به نبوت مبعوث کرد، هرگز خودم را اسیر هیچ مردی نخواهم کرد!

الكافي، ج‏5، ص507؛ دعائم الإسلام، ج‏2، ص216

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مَالِكِ بْنِ عَطِيَّةَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

جَاءَتِ امْرَأَةٌ إِلَی النَّبِيِّ ص فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا حَقُّ الزَّوْجِ عَلَی الْمَرْأَةِ؟

فَقَالَ لَهَا أَنْ تُطِيعَهُ وَ لَا تَعْصِيَهُ وَ لَا تَصَدَّقَ مِنْ بَيْتِهِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ لَا تَصُومَ تَطَوُّعاً إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ لَا تَمْنَعَهُ نَفْسَهَا وَ إِنْ كَانَتْ عَلَی ظَهْرِ قَتَبٍ‏ وَ لَا تَخْرُجَ مِنْ بَيْتِهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ إِنْ خَرَجَتْ مِنْ بَيْتِهَا بِغَيْرِ إِذْنِهِ لَعَنَتْهَا مَلَائِكَةُ السَّمَاءِ وَ مَلَائِكَةُ الْأَرْضِ وَ مَلَائِكَةُ الْغَضَبِ وَ مَلَائِكَةُ الرَّحْمَةِ حَتَّی تَرْجِعَ إِلَی بَيْتِهَا.

فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَقّاً عَلَی الرَّجُلِ؟

قَالَ وَالِدُهُ.

فَقَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ! مَنْ أَعْظَمُ النَّاسِ حَقّاً عَلَی الْمَرْأَةِ؟

قَالَ: زَوْجُهَا.

قَالَتْ: فَمَا لِي عَلَيْهِ مِنَ الْحَقِّ مِثْلُ مَا لَهُ عَلَيَّ؟

قَالَ: لَا وَ لَا مِنْ كُلِّ مِائَةٍ وَاحِدَةٌ!

قَالَ فَقَالَتْ: وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً لَا يَمْلِكُ رَقَبَتِي رَجُلٌ أَبَداً.

شرح و تفسیر:

برای اینکه فهم حدیث بهتر انجام شود مناسب است به دو حدیث دیگر که شبیه این واقعه رخ داده و نکات دیگری در آن هست اشاره‌ای شود:

در روایتی شبیه این که در کتب اهل سنت آمده (الدر المنثور، ج‏2، ص154)۲۱ سوال کننده، دختری است که پدرش بر ازدواج کردن وی اصرار دارد و وقتی در پایان، این دختر چنین سخنانی می‌گوید، پیامبر خطاب به پدر وی می‌فرماید: آنها را بدون اذن خودشان هرگز نباید به ازدواج وادار کنید.

و باز روایتی در کتب شیعه (الكافي، ج‏5، ص511)۲۲ آمده که پیامبر وقتی حقوق زن بر مرد را بیان می‌کند، خانمی که مخاطب بوده آن را خیلی اندک می‌شمرد (یعنی انتظار حقوق خیلی بیشتری برای زن در قبال مرد داشته) و همانند دو واقعه فوق، بیان می‌کند که من ابدا ازدواج نخواهم کرد؛ و پیامبر ص باز سعی نمی‌کند بر ازدواج او تاکید کند، بلکه این آیه را می‌خواند که «وَ أَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَ‏: اگر [زنان] عفت و خویشتنداری به خرج دهند برایشان بهتر است.» که گویی شبیه حالت فوق، که از اجبار کردن وی برحذر می‌داشت، در اینجا نیز بر ازدواج نکردن وی صحه می‌گذارند و فقط تاکید می‌کنند اگر مجرد ماندی همچنان عفت خود را حفظ کن!]

اکنون برای فهم حدیث محل بحث، بگذارید از مخاطب حدیث شروع کنیم که روحیه‌اش در جملات پایانی منعکس شده است:

این زن، از طرفی پیامبر را کاملا در مقام پیامبری قبول دارد، و از طرف دیگر بقدری از پاسخ پیامبر ناراحت می‌شود که می‌گوید اگر این طور است هیچگاه ازدواج نخواهم کرد!

نکته مهم دقیقا همین است: هم او علی‌رغم این ناراحتی در نبوت پیامبر شک نکرد؛ و هم پیامبر ص نه برای خوشایند او از تحلیلش دست برداشت؛ و نه بر مجبور کردن وی اصرار کرد!

چگونه اینها با هم قابل جمع است؟ اگر بنای اسلام بر ظلم به زن است، چرا پیامبر تاکید می‌کند که اگر خودش اجازه ازدواج ندهد، کسی حق ندارد او را بدین کار مجبور کند.

ریشه اشکالی که در ذهن این خانم، و احتمالا در ذهن بسیاری از افراد پیدا می‌شود - که ان شاء الله در قسمت تدبرها به تفصیل شرح داده خواهد شد – این است که می‌خواهند مسائل و حقوقی را که اساساً در فضای خانواده و با توجه به وضعیت خاص خانواده طراحی شده، از منظر کاملا فردگرایانه تحلیل کنند (جلسه 951، تدبر2 http://yekaye.ir/an-nesa-4-24/)؛ یعنی خانواده را صرفاً یک همکاری و «شرکت» مبتنی بر قرارداد اجتماعی - آنچنان که در خصوص اغلب سازمانهای اجتماعی می‌بینیم- قلمداد می‌کنند!

درحالی که «خانواده» تفاوتی بنیادین با هرگونه «سازمان اجتماعی» دارد (جلسه قبل، تدبر6 http://yekaye.ir/an-nesa-4-33/). (یک شاهد ساده بر این مدعا آن است که «بنگاه»ها و «شرکت»های اجتماعی مقدس نیستند: اگر افراد میلی به ادامه همکاری نداشته باشند براحتی می‌توانند آن شرکت را پایان دهند. اما خانواده مقدس است: اگرچه اسلام طلاق را پذیرفته، اما آن را حلال مبغوض معرفی کرده است.) ضابطه اصلی در طراحی قوانین ناظر به سازمان‌های اجتماعی «عدالت» است؛ که در گروی تعیین دقیق حد و مرزهای بین افراد و رعایت آن توسط تمام اعضاء است. اما ضابطه اصلی در طراحی قوانین ناظر به روابط خانوادگی، عشق –یا به تعبیر قرآنی:‌ مودت و رحمت (روم/21) – است؛ که بنای اصلی‌اش بر کنار گذاشتن حد و مرزها، و باهم‌یکی‌شدن تمام اعضاء، و بلکه فداکاری اعضاء برای همدیگر است. و اگر قانونی که برای مودت طراحی شده با منطق عدالت بسنجیم از دلش تبعیض درمی‌آید.

در واقع، ارتباط اعضای خانواده، نه یک ارتباط مکانیکی که در اغلب سازمانهای اجتماعی می‌توان دید (که هر جزیی مستقلا یک خاصیتی دارد، و البته با در کنار هم گرفتن اعضاء خاصیتشان بیشتر می‌شود؛ ولی عوض کردن هر جزء‌با جزء ‌مشابه فرقی ندارد)، ‌بلکه بیشتر شبیه ارتباط اجزای یک واحد ارگانیک (موجود زنده) است. در یک ارگانیسم، تک‌تک سلولها، موجوداتی زنده، و مستقل از همدیگرند؛ اما آنچه ادامه حیات را برای همه آنها میسر می‌کند زیستن در بدن یک موجود زنده است. استقلال سلول‌ها به این معنا نیست که باید حقوق و وظایف کاملا برابر داشته باشند؛ بلکه حقوق و وظایف هرکس متناسب با نقشی است که حضورش در این بدن برعهده‌اش نهاده است. شاید موقعیت سلولهای مغز مهمتر و خطیرتر از مثلا گلبول‌های قرمز باشد، اما همه اینها به هم وابسته‌اند؛ و اگر هریک نقش خود را در مجموعه درست انجام ندهد، به فراخور نقش‌اش آن ارگانیسم آسیب خواهد دید؛ و دود این آسیب به چشم تمام سلولها خواهد رفت. به تعبیر برخی از متفکران معاصر «زندگی خانوادگی از نظر اسلام بیشتر جنبه وظیفه اجتماعی دارد تا جنبه حقوقی، و جهاد است:‌ الکاد لعیاله کالجهاد فی سبیل الله، جهاد المرأة حسن التبعل» (یادداشتهای استاد مطهری، ج5، ص143).

اکنون از این منظر یکبار دیگر حدیث را بنگرید: وقتی ضابطه اصلی در ارتباط اعضاء، تعیین حد و مرز، و رعایت عدالت باشد و هر فردی بتنهایی موضوعیت داشته باشد؛ ‌مهمترین دغدغه هر فردی این است که حقوقش دست کم به اندازه افراد دیگر باشد؛ اما وقتی که ضابطه اصلی در ارتباط اعضاء، برداشتن حد و مرزها و عشق ورزیدن و یکی شدن باشد، دیگر این فرد در قبال آن فرد موضوعیت ندارد، تا اینکه میزان برابر بودن یا نبودنِ حقوق، اصلاً مساله شود!

خانواده اصیل با خواستگاری [= درخواست و تقاضای] مرد از زن (یعنی ابراز محبت مرد به زن) شروع می‌شود؛ و علامت این محبت، با دادن هدیه‌ای گرانبها به زن است (مهریه = صَدُقَه = علامت صدق). با عباراتی کاملا معین [= خطبه عقد] پیوند و یکی‌شدن ماورایی رقم می‌خورد [به تفاوت زنا و ازدواج دقت کنید: پس ازدواج، صرف توافق طرفینی نیست؛ بلکه توافق خود را به ماوراء گره زدن است] و خداوند مودت و رحمت را بین این دو برقرار می‌کند (روم/21). اکنون مرد می‌پذیرد مسئولیت ارگانیسم خانواده را عهده‌دار شود و مخارج کل ارگانیسم را تامین کند؛ و زن هم می‌پذیرد به این مدیریت تن دهد و روح حیات را در این ارگانیسم بدمد.

حالا برای این اجزاء قرار است توصیه حقوقی‌ای بشود که ارگانیسمِ خانواده [و نه استقلال‌طلبی اجزاء] تقویت شود: «بیشترین حق بر مرد را والدینش دارند؛ و بیشترین حق بر زن را شوهرش.» چرا؟

شاید چون در حالت طبیعی، والدین به فرزندانشان محبت بی‌دریغ دارند، اما فرزندان کمتر به والدین محبت دارند؛ و البته دلبستگی دختر به والدین بیش از پسر است. پس به طور طبیعی، هر خانواده‌ای زمانی مستحکم می‌شود که:

الف. فرزندان، مادامی که در همین خانواده‌اند، حق والدین بر خود را برترین حقی که باید رعایت کنند بدانند.

وقتی این فرزندان از والدین جدا شدند و خانواده جدیدی تشکیل دادند، آنگاه:

ب. به دختر، که دلبستگی‌اش به والدینش شدید بوده و همچنان از آنها دل نمی‌کند، تذکر داده می‌شود که حق شوهر بر خود را بالاترین حقی که باید رعایت کند بشمرد تا این «خانواده هسته‌ای» جدید درست مستقر گردد.

ج. به پسر، که دلبستگی‌اش به والدین کمتر، و به همسرش بیشتر است، تذکر داده می‌شود که حق والدین بر خود را مهمترین وظیفه خود بشمرد و ورودش در زندگی جدید و دلمشغولی شبانه‌روزی‌اش به حفظ این خانواده هسته‌ای، وی را از وظایفش نسبت به والدین و حفظ «خانواده گسترده» غافل نسازد.

با این حال، در برخی از افراد، فردگرایی بقدری غلبه دارد، که نمی‌خواهند با پیوندی آسمانی هویت خود را در یک ارگانیسم رقم بزنند. چون خانواده را صرفا از منظر وضعیت فردی خود ملاحظه می‌کنند، مهمترین دغدغه‌شان این است که حقوقشان اگر از بقیه بیشتر نیست لااقل مساوی باشد؛ و لذا با اینکه به نبوت پیامبر ص اذعان دارند؛ حاضر به پذیرفتن این نوع تقسیم کار ارگانیک نیستند؛ و البته چون نظام خانواده یک نظام صددرصد طبیعی و ارگانیک نیست، بلکه وجهه اختیاری هم دارد، و خود افراد باید این را انتخاب کنند، از این رو، مجرد ماندن، با اینکه در اسلام بشدت ناپسند شمرده شده، اما حرام نیست؛ و پیامبر ص تاکید می‌کند که خود شخص باید به ازدواجش راضی شود و اذن دهد. (برای باز شدن ابعاد بیشتری از بحث به تدبر ۸ مراجعه کنید.)

10) الف. از رسول الله ص روایت شده است:

هنگامی که زنی پروردگارش را شناخت؛ و به او و به پیامبرش ایمان آورد؛ و برتری اهل بیت پیامبرش را شناخت و نماز‌های پنجگانه را بجا آورد و ماه رمضان را روزه گرفت و پاکدامنی خود را حفظ کرد و از سخن شوهرش اطاعت کرد، از هر دری از درهای بهشت که بخواهد وارد بهشت می‌شود.

دعائم الإسلام، ج‏2، ص216

وَ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ:

إِذَا عَرَفَتِ المَرْأَةُ رَبَّهَا وَ آمَنَتْ بِهِ وَ بِرَسُولِهِ وَ عَرَفَتْ فَضْلَ أَهْلِ بَيْتِ نَبِيِّهَا وَ صَلَّتْ خَمْساً وَ صَامَتْ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا وَ أَطَاعَتْ زَوْجَهَا دَخَلَتْ مِنْ أَيِّ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ شَاءَتْ.

فرازهایی از این حدیث نبوی در کتب اهل سنت هم آمده است. (الدر المنثور، ج‏2، ص152۲۳)

ب. این حدیث به این صورت از امام صادق ع روایت شده است:

هنگامی که زن نمازهای پنجگانه‌اش را بجا آورد و یک ماه [در سال] روزه‌اش را گرفت و حج خانه خدا را هم انجام داد و حق حضرت علی ع را هم شناخت، سزاوار است که از هر دری از درهای بهشت که بخواهد، وارد شود.

الكافي، ج‏5، ص555؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص441

عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ سَيْفِ بْنِ عَمِيرَةَ عَنْ أَبِي الصَّبَّاحِ الْكِنَانِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِذَا صَلَّتِ الْمَرْأَةُ خَمْساً [خَمْسَهَا] وَ صَامَتْ شَهْراً [شَهْرَهَا وَ حَجَّتْ بَيْتَ رَبِّهَا] وَ أَطَاعَتْ زَوْجَهَا وَ عَرَفَتْ حَقَّ عَلِيٍّ ع فَلْتَدْخُلْ مِنْ أَيِّ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ [الْجِنَانِ] شَاءَتْ.

11) الف. روایت شده است که زنی از رسول الله ص سوالی کرد و ایشان در پاسخ فرمودند:

[خوشا به حال زنان که] مادرانی شیدا و مهربان با فرزندانشان [هستند]؛ اگر نبود برخوردهای [نامناسبی] که با شوهرانشان دارند، بدانها گفته می‌شد: ‌بی‌حساب وارد بهشت شوید.

الكافي، ج‏5، ص556

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنْ حَرِيزٍ عَنْ وَلِيدٍ قَالَ:

جَاءَتِ امْرَأَةٌ سَائِلَةٌ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: وَالِدَاتٌ وَالِهَاتٌ رَحِيمَاتٌ بِأَوْلَادِهِنَّ لَوْ لَا مَا يَأْتِينَ إِلَی أَزْوَاجِهِنَّ لَقِيلَ لَهُنَّ ادْخُلْنَ الْجَنَّةَ بِغَيْرِ حِسَابٍ.

تبصره

این روایت را راوی به گونه‌ای روایت کرده که عمدتا مدح زنان از آن استنباط می‌شود؛ یعنی می‌فرماید زنان با توجه به اینکه مادر می‌شوند و روحیه مادری چه اثری مهمی در زندگی آنان دارد، بقدری به بهشت نزدیک می‌شوند؛ که اگر اوقات تلخی‌های آنان با همسرانشان نبود، همه‌شان را بی‌حساب و کتاب به بهشت می‌بردند. یعنی زنان اگر در مسیر مادر شدن واقعی قدم بردارند، فقط اگر درباره رفتارشان با همسرشان مراعات‌های لازم را انجام دهند، بهشتی می‌شوند.

اما در روایت فوق اینکه سوال چه بوده، چیزی گفته نشده؛ اما روایت نبوی دیگری هست که سوال و جواب اولیه در آن مطرح است؛ که احتمال اینکه این دو روایت بیان یک واقعه باشد بسیار زیاد است. و چنانکه بعد از حدیث توضیح خواهیم داد چون مقصود اصلی این کلام، سخن آخر بوده، راوی فوق حق داشته فقط این فراز پایانی را نقل کند. اما اگر کسی فراز اول را بدون توجه به بقیه حدیث نقل کند، کاملا از غرض پیامبر ص فاصله گرفته؛ چرا که آن فراز بتنهایی بشدت ظرفیت سوءتفاهم دارد. پس، بعد از خواندن متن آن به توضیحات بعدی‌اش توجه کنید:

ب. ابوبصیر از امام صادق ع روایت کرده که رسول الله ص یکبار زنان را مخاطب قرار داد و فرمود:

ای جماعت زنان! صدقه بدهید ولو از زیورآلاتتان؛ ولو در حد یک دانه خرما؛ و لو تکه‌ای از یک دانه خرما؛ زیرا [با این حال و روزی که من از وضعیت فعلی شما می‌بینم] اکثر شما هیزم جهنم می‌شوید! شماها خیلی لعن و نفرین می‌کنید و در قبال خویشاوندان ناسپاسی می‌کنید. [در روایتی دیگر چنین تعبیر شده: در قبال همسرانتان ناسپاسی می‌کنید. گاه یک زن ده سال و بیشتر با شوهرش زندگی می‌کند و شوهرش زندگی او را تامین کرده، سپس یکبار که شوهرش دستش خالی است ویا یک بداخلاقی که از شوهرش می‌بیند؛ من اصلا از تو خیری ندیدم. التفسير المنسوب إلی الإمام الحسن العسكري عليه السلام، ص657۲۴]

آنگاه زنی از قبیله بنی‌سلیم که عقلی [یعنی عقل درست و حسابی‌ای، که او را برتر از دیگران می‌کرد] داشت، عرض کرد:

یا رسول الله! آیا ما زنان، مادرانی که باردار می‌شوند و به بچه‌هایشان شیر می‌دهند نیستیم؟ آیا از میان ما نیست دخترانی که همواره [مراقب والدین‌شان] باقی می‌مانند و خواهرانی که بسیار دلسوز و مهربانند؟

پس پیامبر ص نرم شد و فرمود: [بله،] باردارها و فرزندآورها و شیردهنده‌ها و مهربان‌ها؛ اگر نبود برخوردهای [نامناسبی] که با شوهرانشان دارند، هیچ نمازگزاری از آنها وارد جهنم نمی‌شد.

الكافي، ج‏5، ص514

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ‏ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع يَقُولُ‏ خَطَبَ رَسُولُ اللَّهِ ص النِّسَاءَ فَقَالَ:

يَا مَعَاشِرَ النِّسَاءِ تَصَدَّقْنَ وَ لَوْ مِنْ حُلِيِّكُنَّ وَ لَوْ بِتَمْرَةٍ وَ لَوْ بِشِقِّ تَمْرَةٍ فَإِنَّ أَكْثَرَكُنَّ حَطَبُ جَهَنَّمَ! إِنَّكُنَّ تُكْثِرْنَ اللَّعْنَ وَ تَكْفُرْنَ الْعَشِيرَةَ!

فَقَالَتِ امْرَأَةٌ مِنْ بَنِي سُلَيْمٍ لَهَا عَقْلٌ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ لَيْسَ نَحْنُ الْأُمَّهَاتُ الْحَامِلَاتُ الْمُرْضِعَاتُ؟ أَ لَيْسَ مِنَّا الْبَنَاتُ الْمُقِيمَاتُ وَ الْأَخَوَاتُ الْمُشْفِقَاتُ؟

فَرَقَّ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص فَقَالَ: حَامِلَاتٌ وَالِدَاتٌ مُرْضِعَاتٌ رَحِيمَاتٌ لَوْ لَا مَا يَأْتِينَ إِلَی بُعُولَتِهِنَّ مَا دَخَلَتْ مُصَلِّيَةٌ مِنْهُنَّ النَّارَ.

مضمون این حدیث با عباراتی دیگر، در روایات دیگری هم در کتب شیعه۲۵؛ و هم در کتب اهل سنت (مثلا: الدر المنثور، ج‏2، ص152-154۲۶) آمده است.

تبصره

یکی از روش‌های بلاغت و تاثیرگذاری در سخن این است که ابتدا سخن را با عباراتی شروع کنیم که مخاطب اصلا انتظارش را ندارد و حتی معنای منفی برداشت کند، سپس با تذکر دادن یک نکته بسیار دقیق، تمام فضای منفی ایجاد شده را به یک فضای بسیار مثبت تبدیل کنیم؛ و این روشی است که ظاهرا پیامبر ص در اینجا به کار گرفته است. این روایت، ابتدا با لحنی شروع می‌شود که مذمت زنان را در بردارد؛ و این خانمی را به سوال وادار می‌کند و پیامبر ص اصل مقصود خود را توضیح می‌دهند. دقت کنید که امام صادق ع خانمی را که این سوال را پرسیده، با وصف «لها عقلٌ» توصیف می‌کند؛ که نشان می‌دهد سوال وی بسیار بجا و سنجیده بوده و پیامبر ص هم انتظار چنین سوالی را داشته است و اساساً سخن را طوری سامان می‌دهد که این سوال در ذهن مخاطب مطرح شود.

با این مقدمه، به اضافه این نکته که کنشگریِ اجتماعی و نقش‌آفرینی زنان از پیچیده‌ترین مسائل است (که ان‌شاء الله در تدبرهای این آیه به سراغش خواهیم رفت)؛ در تفسیر این حدیث می‌توان گفت: در اینجا پیامبر ابتدا به خصلتهای بدی که در زنان به خاطر کنشگری اجتماعی نادرست زنان در جامعه در پی دارد اشاره می‌کند؛ و کنایه می‌زند که این کنشگری نادرست بقدری در شما شیوع دارد که می‌توان گفت اگر فقط عرصه کنشگری اجتماعی بیرون از خانه معیار سنجش باشد اغلب شما جهنمی هستید. پس دست کم با یک کنشگری‌های اجتماعی مطلوبی مانند صدقه دادن و کارهای دیگر آن را جبران کنید تا جهنمی نشوید.

در اینجا آن خانم «عاقل» وارد گود می‌شود. پیامبر ص برای اینکه ذهن مخاطب را درگیر کند تعبیر «اگر فقط عرصه کنشگری اجتماعی بیرون از خانه معیار سنجش باشد» را بیان نکرد؛ اما این خانم عاقل همین را فهمید، و دقیقا دست روی جایی می‌گذارد که این جمله مخفی را آشکار کند تا معیار ارزش‌گذاری عوض کند. بحث را به نقش مهم زن در درون خانواده برد؛ از جایگاه زن به عنوان «مادر، دختر، و خواهر» سخن گفت و برای هریک به برخی از ویژگی‌های مثبت و البته شایع در زنان اشاره کرد. امام صادق ع با تعبیر «پیامبر ص نرم شد» تغییر حال پیامبر ص را بازگو می‌کنند؛ که در اثرگذاری پیام بسیار موثر است: ‌یعنی ایشان ابتدا با حالت مواخذه سخن اول را فرمودند، سپس وقتی فاز بحث وارد فاز خانواده شد حال و هوای سخنشان نرم و از روی ملاطفت بود. جالب‌تر اینکه پیامبر از سه وضعیت نقش‌آفرینی خانوادگی زن، که آن خانم عاقل بیان کرد، فقط روی «مادری» دست گذاشتند؛ و آنگاه خصلتهای خوبی که به خاطر مادری از زن بروز می‌کند را یکی‌یکی، و بیش از آنچه آن خانم گفته بود برشمردند، و به مهمترین مشکلی که در زنان در عرصه خانوادگی وجود دارد، اشاره کردند؛ و در مقابل فراز اول که اصل را بر جهنمی شدن زنان گذاشته بود، اینجا اصل را بر جهنمی نشدن زنان می‌گذارد؛ و می‌فرماید اگر همین یک مشکل را حل می‌کردند، دلیلی برای جهنمی شدن آنان نبود.

نکته جالب دیگر در این روایت امام صادق ع از گفتگوی پیامبر ص، که بسیار دقیق‌تر از روایت قبلی است، این است که در جمله آخر، به جای «هنّ: آنان» که مطلق زنان را شامل می‌شد، تعبیر «مصلیة منهن: نمازگزاران از زنان» را آورد؛ چرا که بخوبی نشان می‌دهد که در این فراز پاسخ هم که در مقام بهشتی دانستن زنان است، تعبیر «اگر فقط عرصه کنشگری خانوادگی، معیار سنجش باشد» مخفی است؛ یعنی هشداری می‌دهد که رعایت این معیار سنجش برای همه عرصه‌ها کافی نیست؛ و نماز نخواندن (که حکایت از جدی نگرفتن عبودیت است) همچنان می‌تواند مایه جهنمی شدن همین زنان باشد.

الكافي، ج‏5، ص511

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْجَامُورَانِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عَمْرِو بْنِ جُبَيْرٍ الْعَزْرَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: جَاءَتِ امْرَأَةٌ إِلَی النَّبِيِّ ص فَسَأَلَتْهُ عَنْ حَقِّ الزَّوْجِ عَلَی الْمَرْأَةِ فَخَبَّرَهَا ثُمَّ قَالَتْ فَمَا حَقُّهَا عَلَيْهِ قَالَ يَكْسُوهَا مِنَ الْعُرْيِ وَ يُطْعِمُهَا مِنَ الْجُوعِ وَ إِنْ أَذْنَبَتْ غَفَرَ لَهَا فَقَالَتْ فَلَيْسَ لَهَا عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ غَيْرُ هَذَا قَالَ لَا قَالَتْ لَا وَ اللَّهِ لَا تَزَوَّجْتُ أَبَداً ثُمَّ وَلَّتْ فَقَالَ النَّبِيُّ ص ارْجِعِي فَرَجَعَتْ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ‏ وَ أَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَ‏.

ه. وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِیا كَبیراً

12) الف. از امام رضا روایتی نقل شده است درباره انواع طلاق و جدا شدن زن و شوهر از یکدیگر؛ که یکی از آنها نشوز است:

اما نشوز؛ می‌تواند از جانب مرد باشد و یا از جانب زن. اما آنچه از جانب مرد است این است که مرد می‌خواهد زنش را طلاق دهد اما زن می‌گوید مرا نزد خود نگهدارد و هرآنچه به ضرر توست برای خودت [یعنی از تو نفقه و ... هم نمی‌خواهم] و شبم را هم به تو بخشیدم [ظاهرا یعنی می‌توانی هیچ شبی سراغم نیایی]؛ و با همدیگر در این زمینه صلح و توافق می‌کنند؛ و اگر زن هم همین طور مانند مرد نشوز کرد، این به معنای [طلاق] خُلع است [یعنی مرد مایل به ادامه زندگی است اما زن مایل به طلاق است و با بخشیدن سهم خود (مهریه) از مرد می‌خواهد که وی را طلاق دهد و به حال خود بگذارد.]

اما اگر نشوز فقط از جانب زن باشد [یعنی برخلاف دو حالت فوق، یک وضعیت توافقی طرفینی نباشد] این آن است که زن از شوهرش تمکین نکند؛ و این همان است که خداوند متعال فرمود: «و آن زنانی که از نشوز‌شان بیم دارید، پس پندشان دهید و در بسترهای خواب مهجورشان بگذارید و آنان را بزنید» که مهجور گذاشتن یعنی در بستر به او پشت کند؛ و زدن با چیزی مانند چوب مسواک و مانند آن است، زدنی با ملاطفت.

الفقه المنسوب إلی الإمام الرضا عليه السلام، ص241

اعْلَمْ يَرْحَمُكَ اللَّهُ أَنَّ الطَّلَاقَ عَلَی وُجُوهٍ ... فَمِنْهُ طَلَاقُ السُّنَّةِ وَ طَلَاقُ الْعِدَّةِ وَ طَلَاقُ الْغُلَامِ وَ طَلَاقُ الْمَعْتُوهِ وَ طَلَاقُ الْغَائِبِ وَ طَلَاقُ الْحَامِلِ وَ الَّتِي لَمْ يُدْخَلْ بِهَا وَ الَّتِي يَئِسَتْ مِنَ الْحَيْضِ وَ الْأَخْرَسِ وَ مِنْهُ التَّخْيِيرُ وَ الْمُبَارَاةُ وَ النُّشُوزُ وَ الشِّقَاقُ وَ الْخُلْعُ وَ الْإِيلَاءُ وَ كُلُّ ذَلِكَ لَا يَجُوزُ إِلَّا أَنْ يُتْبَعَ بِطَلَاق‏ ...

أَمَّا النُّشُوزُ فَقَدْ يَكُونُ مِنَ الرَّجُلِ وَ يَكُونُ مِنَ المَرْأَةِ فَأَمَّا الَّذِي مِنَ الرَّجُلِ فَهُوَ يُرِيدُ طَلَاقَهَا فَتَقُولُ لَهُ أَمْسِكْنِي وَ لَكَ مَا عَلَيْكَ وَ قَدْ وَهَبْتُ لَيْلَتِي لَكَ وَ يَصْطَلِحَانِ عَلَی هَذَا فَإِذَا نَشَزَتِ الْمَرْأَةُ كَنُشُوزِ الرَّجُلِ فَهُوَ الْخُلْعُ إِذَا كَانَ مِنَ الْمَرْأَةِ وَحْدَهَا فَهُوَ أَنْ لَا تُطِيعَهُ وَ هُوَ مَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ» فَالْهِجْرَانُ أَنْ يُحَوِّلَ إِلَيْهَا ظَهْرَهُ فِي الْمَضْجَعِ وَ الضَّرْبُ بِالسِّوَاكِ وَ شِبْهِهِ ضَرْباً رَفِيقا.

این توضیح اخیر درباره معنای «هجر» و «ضرب» از امام باقر ع (التبيان في تفسير القرآن، ج‏3، ص191۲۷؛ فقه القرآن، ج‏2، ص192۲۸) و امام صادق ع (نهج البيان، ج‏2، ص150۲۹) نیز روایت شده است.

ب. روایت شده است که پیامبر در حجة الوداع [آخرین حجی که انجام دادند] خطبه‌ای خواندند و در فرازی از آن فرمودند:

ای مردم! همانا زنانتان بر شما حقی دارند و شما هم بر انان حقی دارید. حق شما بر آنان این است که احدی را در بستر شما و ارد نسازد و کسی را که ناخوشایند می‌دارید بدون اجازه‌تان در خانه‌تان وارد نکند و اینکه مرتکب فحشایی نشوند؛ که اگر چنین کردند خداوند به شما اذن داده است که بر آنان سخت بگیرید و «در بسترهای خواب مهجورشان بگذارید و آنان را بزنید» البته زدنی که شدت و آزار در آن نباشد؛ پس اگر از خودداری کردند و اطاعتتان کردند، پس «برعهده شماست که خوراک و پوشاکشان را در حد متعارف تامین کنید» (بقره/233) که همانا آنان همچون کمک‌کارانی۳۰ نزد شما هستند؛ و خودشان مالک چیزی برای خود نیستند [یعنی چون تامین هزینه‌هایشان برعهده شماست و خودشان عموما درآمد مستقلی ندارند شما باید رعایت حالشان را بکنید]. آنان را به عنوان امانتی الهی [به همسری] گرفتید و با کتاب الله ارتباط با آنان را بر خود حلال کردید؛ پس تقوای الهی را در خصوص زنان رعایت کنید و سفارش به خیر را در مورد آنان بپذیرید.

تحف العقول، ص33؛ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏1، ص127۳۱

خطبته ص في حجة الوداع‏

... أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِنِسَائِكُمْ عَلَيْكُمْ حَقّاً وَ لَكُمْ عَلَيْهِنَّ حَقّاً حَقُّكُمْ عَلَيْهِنَّ أَنْ لَا يُوطِئْنَ أَحَداً فُرُشَكُمْ وَ لَا يُدْخِلْنَ أَحَداً تَكْرَهُونَهُ بُيُوتَكُمْ إِلَّا بِإِذْنِكُمْ وَ أَلَّا يَأْتِينَ بِفَاحِشَةٍ فَإِنْ فَعَلْنَ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ أَذِنَ لَكُمْ أَنْ تَعْضُلُوهُنَّ وَ تَهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضَاجِعِ وَ تَضْرِبُوهُنَّ ضَرْباً غَيْرَ مُبَرِّحٍ فَإِذَا انْتَهَيْنَ وَ أَطَعْنَكُمْ فَعَلَيْكُمْ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَ‏ بِالْمَعْرُوفِ [فإنما النساء عندكم عوان لا يملكن لأنفسهن شيئا] أَخَذْتُمُوهُنَّ بِأَمَانَةِ اللَّهِ وَ اسْتَحْلَلْتُمْ فُرُوجَهُنَّ بِكِتَابِ اللَّهِ فَاتَّقُوا اللَّهَ فِي النِّسَاءِ وَ اسْتَوْصُوا بِهِنَّ خَيْراً.

این مضمون با عبارات دیگری در کتب حدیثی شیعه و سنی روایت شده است (مثلا در الخصال، ج‏2، ص487)۳۲ در این میان، در یکی از روایت‌هایی که در کتب اهل سنت آمده، این عباراتی که به نحوی ناظر به آیه است، صریحا به عنوان آیه آمده است، و به جای تعبیر «فإنما النساء عندكم عوان لا يملكن لأنفسهن شيئا: خودشان مالک چیزی برای خود نیستند» تعبیر «فإنما هن عوان عندكم ليس تملكون منهن شيأ غير ذلك» آمده است؛ یعنی این فراز از مطلب بدین صورت روایت شده است:

ج. همانا شما را به [مراعات حقوق] زنان سفارش می‌کنم؛ که همانا آنان همچون کمک‌کارانی نزد شما هستند؛ و شما بیش از این اختیاری در قبال آنان ندارید [یعنی با آنان به عنوان زیردست برخورد نکنید] «مگر اینکه فحشایی آشکار به بار آورند» (نساء/19؛ طلاق/1)؛ که اگر چنین کردند پس «در بسترهای خواب مهجورشان بگذارید و آنان را بزنید» البته زدنی که شدت در آن نباشد و آزاری نرساند «پس اگر اطاعتتان کردند پس علیه آنان بهانه‌ای مجویید»

الدر المنثور، ج‏2، ص156

أخرج الترمذي و صححه و النسائي و ابن ماجة عن عمرو بن الأحوص انه شهد حجة الوداع مع رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم، فحمد الله و أثنی عليه و ذكر و وعظ ثم قال:

... الا و استوصوا بالنساء خيرا فإنما هن عوان عندكم ليس تملكون منهن شيأ غير ذلك «إِلَّا أَنْ يَأْتِينَ بِفاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ» فان فعلن ف «اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ» ضربا غير مبرح «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا». ألا و ان لكم علی نسائكم حقا و لنسائكم عليكم حقا فاما حقكم علی نسائكم فلا يوطئن فرشكم من تكرهون و لا ياذن في بيوتكم لمن تكرهون و ان حقهن عليكم ان تحسنوا إليهن في كسوتهن و طعامهن.

13) الف. از امام باقر ع در توضیح و تفسیر این آیه روایت شده است:

اینکه فرمود «قانتات» یعنی زنانی که مطیع‌اند؛ و اینکه فرمود «و آن زنانی که از نشوز‌شان بیم دارید، پس پندشان دهید و در بسترهای خواب مهجورشان بگذارید؛ وآنان را بزنید؛ پس اگر اطاعتتان کردند پس علیه آنان بهانه‌ای مجویید» مطلب از این قرار است که اگر زنی از حضور بستر شوهرش سرکشی کرد، شوهرش به او بگوید تقوا پیشه کن و به بسترت بازگرد؛ که این پند دادن است؛ اگر وی را اطاعت کرد که راه همین است [کار تمام می‌شود و مرد بیش از این حق ندارد کاری کند] وگرنه با او به درشتی سخن بگوید، که این همان مهجور کردن است؛ پس اگر او به بسترش بازگشت که همین؛ وگرنه او را بزند، زدنی که با شدت و آزار دیدن وی همراه نشود؛ پس اگر وی را اطاعت کرد و با وی همبستر شد خداوند می‌فرماید «پس اگر اطاعتتان کردند پس علیه آنان بهانه‌ای مجویید» یعنی می‌فرماید آنان را به محبت کردن وادار مکنید [یعنی به همین بازگشت آنان به بستر بسنده کنید و انتظار نداشته باشید که همان موقع به شما ابراز علاقه هم بکنند] که همانا آن پند دادن و درشت سخن گفتن و زدن، برای [حضور یافتن] آنان در بسترها بود [نه بیش از آن] «همانا خداوند بلندمرتبه و بزرگ است».

تفسير القمي، ج‏1، ص137

فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع:

فِي قَوْلِهِ «قانِتاتٌ» يَقُولُ مُطِيعَاتٌ؛ وَ قَوْلُهُ «وَ اللَّاتِي تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ، فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا» وَ ذَلِكَ إِنْ نَشَزَتِ الْمَرْأَةُ عَنْ فِرَاشِ زَوْجِهَا قَالَ زَوْجُهَا اتَّقِي اللَّهَ وَ ارْجِعِي إِلَی فِرَاشِكِ فَهَذِهِ الْمَوْعِظَةُ، فَإِنْ أَطَاعَتْهُ فَسَبِيلٌ ذَلِكَ وَ إِلَّا سَبَّهَا وَ هُوَ الْهَجْرُ فَإِنْ رَجَعَتْ إِلَی فِرَاشِهَا فَذَلِكَ وَ إِلَّا ضَرَبَهَا ضَرْباً غَيْرَ مُبْرِحٍ فَإِنْ أَطَاعَتْهُ وَ ضَاجَعَتْهُ يَقُولُ اللَّهُ «فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا» يَقُولُ لَا تُكَلِّفُوهُنَّ الْحُبَّ۳۳ فَإِنَّمَا جَعَلَ الْمَوْعِظَةَ وَ السَّبَّ وَ الضَّرْبَ لَهُنَّ فِي الْمَضْجَعِ «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيًّا كَبِيراً.»۳۴

ب. از امام صادق ع روایت شده که رسول الله ص فرمودند:

هر زنی که بیدون اذن همسرش از خانه بیرون رود [ظاهرا یعنی از روی قهر کردن]، نفقه‌ای برای او نخواهد بود [حق نفقه ندارد] تا اینکه برگردد.

الكافي، ج‏5، ص514

عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:

أَيُّمَا امْرَأَةٍ خَرَجَتْ مِنْ بَيْتِهَا بِغَيْرِ إِذْنِ زَوْجِهَا فَلَا نَفَقَةَ لَهَا حَتَّی تَرْجِعَ.

ج. از امام صادق ع روایت شده است:

هر زنی که شب بخوابد در حالی که همسرش از دست وی در موردی که حق دارد، ناراحت و خشمگین باشد، نمازی از او قبول نشود مگر اینکه شوهرش از وی راضی شود؛ و هر زنی که خودش را برای غیرشوهرش معطر و خوش‌بو کند، نمازی از او قبول نشود تا اینکه خود را از این عطر و بو بشوید، همان گونه که از جنابت غسل می‌دهد.

الكافي، ج‏5، ص507

مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْفُضَيْلِ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي عَمْرٍو الْجَلَّابِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع:

أَيُّمَا امْرَأَةٍ بَاتَتْ وَ زَوْجُهَا عَلَيْهَا سَاخِطٌ فِي حَقٍّ لَمْ تُقْبَلْ مِنْهَا صَلَاةٌ حَتَّی يَرْضَی عَنْهَا وَ أَيُّمَا امْرَأَةٍ تَطَيَّبَتْ لِغَيْرِ زَوْجِهَا لَمْ تُقْبَلْ مِنْهَا صَلَاةٌ حَتَّی تَغْتَسِلَ مِنْ طِيبِهَا كَغُسْلِهَا مِنْ جَنَابَتِهَا.۳۵

14) الف. از امام باقر ع روایت شده است که رسول الله خطاب به زنان فرمودند:

مبادا نمازتان را طول بدهید که مانع شوهرانتان شوید.

الكافي، ج‏5، ص508

عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ فَضَالَةَ بْنِ أَيُّوبَ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لِلنِّسَاءِ: لَا تُطَوِّلْنَ صَلَاتَكُنَّ لِتَمْنَعْنَ أَزْوَاجَكُنَّ.

ب. از امام صادق ع روایت شده است: زنی برای کاری خدمت رسول الله ص آمد. حضرت به او فرمود: نکند که تو از «مسوفات» (= به تاخیراندازندگان) هستی؟!

گفت: یا رسول الله! «به تاخیراندازندگان» چیست؟

فرمود: زنی که شوهرش از وی درخواستی دارد و وی به قدری اجابت درخواست وی را به تاخیر می‌اندازد که شوهرش چرت می‌زند و خوابش می‌برد؛ چنین زنی را فرشتگان مورد لعن قرار می‌دهند، تا شوهرش بیدار شود.

الكافي، ج‏5، ص508-509

عَنْهُ عَنْ مُوسَی بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ أَبِي جَمِيلَةَ عَنْ ضُرَيْسٍ الْكُنَاسِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ امْرَأَةً أَتَتْ رَسُولَ اللَّهِ ص لِبَعْضِ الْحَاجَةِ فَقَالَ لَهَا لَعَلَّكِ مِنَ الْمُسَوِّفَاتِ‏؟

قَالَتْ وَ مَا الْمُسَوِّفَاتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟

قَالَ الْمَرْأَةُ الَّتِي يَدْعُوهَا زَوْجُهَا لِبَعْضِ الْحَاجَةِ فَلَا تَزَالُ تُسَوِّفُهُ حَتَّی يَنْعُسَ زَوْجُهَا وَ يَنَامَ فَتِلْكَ لَا تَزَالُ الْمَلَائِكَةُ تَلْعَنُهَا حَتَّی يَسْتَيْقِظَ زَوْجُهَا.

شبیه این مضمون در کتب اهل سنت هم آمده است، مثلا: (الدر المنثور، ج‏2، ص156)۳۶

15) الف. از امام باقر ع روایت شده است که رسول الله ص فرمودند:

آیا کسی از شما زنش را کتک می‌زند، بعد او را در آغوش می‌گیرد!

الكافي، ج‏5، ص509

حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ غَيْرِ وَاحِدٍ عَنْ أَبَانٍ عَنْ أَبِي مَرْيَمَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ:

قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏: أَ يَضْرِبُ أَحَدُكُمُ الْمَرْأَةَ ثُمَّ يَظَلُّ مُعَانِقَهَا.

این مضمون در کتب اهل سنت هم (مثلا در الدر المنثور، ج‏2، ص155 دو حدیث با سندهای مختلف)۳۷ آمده است.

ب. روایت شده است که رسول الله ص از زدن زنان در جایی که ضرورتی ندارد نهی کرد.

دعائم الإسلام، ج‏2، ص217

عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص‏ أَنَّهُ نَهَی عَنْ ضَرْبِ النِّسَاءِ فِي غَيْرِ وَاجِبٍ.۳۸

ج. در منابع اهل سنت روایت شده است که در زمان پیامبر ص مردان از زدن زنان نهی شدند؛ سپس نزد پیامبر شکایت بردند [که زنان اصلا به ما اعتنایی نمی‌کنند و بر ما سوار شده‌اند] سپس پیامبر ص منع از زدن را برداشت ولی فرمود: خوبان شما [هرگز زنشان را] نمی‌زنند.

الدر المنثور، ج‏2، ص155

أخرج ابن سعد و البيهقي عن أم كلثوم بنت أبی بكر قالت:

كان الرجال نهوا عن ضرب النساء. ثم شكوهن إلی رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم، فخلی بينهم و بين ضربهن؛

ثم قال: و لن يضرب خياركم.۳۹

د. از پیامبر اکرم ص روایت شده است:

هر مردی که زنش را بیش از سه بار بزند، خداوند روز قیامت او را جلوی چشم مردم بلند می‌کند و چنان وی را مفتضح و بی‌آبرو می‌کند که اولین و آخرین به او نگاه می‌کنند.

عوالي اللئالي العزيزية، ج‏1، ص254

قَالَ رسول الله ص:

أَيُّمَا رَجُلٍ ضَرَبَ امْرَأَتَهُ فَوْقَ ثَلَاثٍ أَقَامَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عَلَی رُءُوسِ الْخَلَائِقِ فَيَفْضَحُهُ فَضِيحَةً يَنْظُرُ إِلَيْهِ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُونَ.۴۰


  1. . سند شیخ مفید چنین است: « قَالَ حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ إِبْرَاهِيمَ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مِهْرَانَ قَالَ حَدَّثَنِي الْحُسَيْنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ع قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ مِنَ الْيَهُودِ ...» و دو سه جمله اضافه دارد که داخل کروشه با کلمه «.اختصاص» قرار داده شد.↩
  2. . جلسه 222، حدیث3 http://yekaye.ir/al-baqare-2-32/
    جلسه 424، حدیث3 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-5/
    جلسه 434، حدیث3 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-15/
    جلسه 547، حدیث3 http://yekaye.ir/al-ahzab-33-59/
    جلسه 822، حدیث4 http://yekaye.ir/ya-seen-36-72/
    جلسه 852، حدیث1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-81/
    جلسه 909، حدیث1 http://yekaye.ir/ale-imran-3-186/
    جلسه 928، حدیث1.ج. http://yekaye.ir/an-nesa-4-3/
    جلسه 929، حدیث2.ب. http://yekaye.ir/an-nesa-4-4/
    ↩
  3. . این حدیث اولین حدیث «بَاب مَنْ وُفِّقَ لَهُ الزَّوْجَةُ الصَّالِحَةُ» است و پنج حدیث دیگر هم در همانجا هست که یکی دقیقا همین مضمون است از امام رضا ع: (مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ عَنِ الْفَضْلِ بْنِ شَاذَانَ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ يَحْيَی عَنْ أَبِي الْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا ع قَالَ: مَا أَفَادَ عَبْدٌ فَائِدَةً خَيْراً مِنْ زَوْجَةٍ صَالِحَةٍ إِذَا رَآهَا سَرَّتْهُ وَ إِذَا غَابَ عَنْهَا حَفِظَتْهُ فِي نَفْسِهَا وَ مَالِهِ.) و بقیه هم مضمونشان بسیار به این نزدیک است و در پاورقی‌های بعدی می‌آید.↩
  4. . و أخرج ابن جرير و ابن المنذر و ابن أبی حاتم و الحاكم و البيهقي في سننه عن أبی هريرة قال قال رسول الله صلی الله عليه و سلم خير النساء التي إذا نظرت اليها سرتك و إذا أمرتها إطاعتك و إذا غبت عنها حفظنك في مالك و نفسها ثم قرأ رسول الله صلی الله عليه و سلم الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ إلی قوله قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَيْب.
    و نیز این دو روایت: در همان کتاب:
    أخرج ابن أبی شيبة عن يحيی بن جعدة عن النبي صلی الله عليه و سلم قال خير فائدة أفادها المسلم بعد الإسلام امرأة جميلة تسره إذا نظر اليها و تطيعه إذ أمرها و تحفظه إذا غاب في ماله و نفسه. (ص152)
    و أخرج الحكيم الترمذي في نوادر الأصول و النسائي و البيهقي عن أبی هريرة قال سئل النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم أی النساء خير قال التي تسر إذا نظر و لا تعصيه إذا أمر و لا تخالفه بما يكره في نفسها و ماله (ص154)
    ↩
  5. . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ فَضَّالٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ عُقْبَةَ عَنْ بُرَيْدِ بْنِ مُعَاوِيَةَ الْعِجْلِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِذَا أَرَدْتُ أَنْ أَجْمَعَ لِلْمُسْلِمِ خَيْرَ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ جَعَلْتُ لَهُ قَلْباً خَاشِعاً وَ لِسَاناً ذَاكِراً وَ جَسَداً عَلَی الْبَلَاءِ صَابِراً وَ زَوْجَةً مُؤْمِنَةً تَسُرُّهُ إِذَا نَظَرَ إِلَيْهَا وَ تَحْفَظُهُ إِذَا غَابَ عَنْهَا فِي نَفْسِهَا وَ مَالِهِ.↩
  6. . عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص مِنْ سَعَادَةِ الْمَرْءِ الزَّوْجَةُ الصَّالِحَةُ.
    و در همین مضمون است این روایت نبوی که در منابع اهل سنت (الدر المنثور، ج‏2، ص152) آمده است:
    و أخرج الحاكم عن سعد ان رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم قال ثلاث من السعادة المرأة تراها فتعجبك و تغيب فتامنها علی نفسها و مالك و الدابة تكون وطيئة فتلحقك بأصحابك و الدار تكون واسعة كثيرة المرافق و ثلاث من الشقاء المرأة تراها فتسوءك و تحمل لسانها عليك و ان غبت لم تأمنها علی نفسها و مالك و الدابة تكون قطوفا فان ضربتها أتعبتك و ان تركتها لم تلحقك بأصحابك و الدار تكون ضيقة قليلة المرافق.
    ↩
  7. . مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ عَنْ حَنَانِ بْنِ سَدِيرٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّ مِنَ الْقِسْمِ الْمُصْلِحِ لِلْمَرْءِ الْمُسْلِمِ أَنْ يَكُونَ لَهُ الْمَرْأَةُ إِذَا نَظَرَ إِلَيْهَا سَرَّتْهُ وَ إِذَا غَابَ عَنْهَا حَفِظَتْهُ وَ إِذَا أَمَرَهَا أَطَاعَتْهُ.↩
  8. . الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ مُعَلَّی بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ مَنْصُورِ بْنِ الْعَبَّاسِ عَنْ شُعَيْبِ بْنِ‏ جَنَاحٍ عَنْ مَطَرٍ مَوْلَی مَعْنٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ثَلَاثَةٌ لِلْمُؤْمِنِ فِيهَا رَاحَةٌ دَارٌ وَاسِعَةٌ تُوَارِي عَوْرَتَهُ وَ سُوءَ حَالِهِ مِنَ النَّاسِ وَ امْرَأَةٌ صَالِحَةٌ تُعِينُهُ عَلَی أَمْرِ الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ وَ ابْنَةٌ يُخْرِجُهَا إِمَّا بِمَوْتٍ أَوْ بِتَزْوِيجٍ.
    این دو حدیث در منابع اهل سنت را نیز می‌توان در عداد همین دسته دانست:
    أخرج ابن سعد و ابن أبی شيبة و الحاكم و البيهقي من طريق حصين بن محصن قال حدثتني عمتي قالت: أتيت النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم في بعض الحاجة فقال: أی هذه؟ أ ذات بعل أنت؟ قلت نعم. قال كيف أنت له؟ قالت ما آلوه الا ما عجزت عنه. قال انظري أين أنت منه فإنما هو جنتك و نارك. (الدر المنثور، ج‏2، ص152)
    أخرج البيهقي عن جابر بن عبد الله عن النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم قال: النساء علی ثلاث أصناف صنف كالوعاء تحمل و تضع و صنف كالبعير الجرب و صنف ودود ولود تعين زوجها علی إيمانه خير له من الكنز (الدر المنثور، ج‏2، ص153)
    ↩
  9. . در من لایحضره الفقیه و مکارم الاخلاق، علاوه بر حدیث فوق، این هم آمده است: رَوَی مُحَمَّدُ بْنُ الْفُضَيْلِ عَنْ شُرَيْسٍ الْوَابِشِيِّ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ كَتَبَ عَلَی الرِّجَالِ الْجِهَادَ وَ عَلَی النِّسَاءِ الْجِهَادَ فَجِهَادُ الرَّجُلِ أَنْ يَبْذُلَ مَالَهُ وَ دَمَهُ حَتَّی يُقْتَلَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ أَنْ تَصْبِرَ عَلَی مَا تَرَی مِنْ أَذَی زَوْجِهَا وَ غَيْرَتِهِ.↩
  10. . روایات متعددی در کتب اهل سنت آمده است که همین معنا را (که کار زنان در اطاعت از شوهرانشان همچون جهاد است) می‌رساند؛ مانند:
    و أخرج البيهقي عن ابن عباس قال قالت امرأة يا رسول الله ما جزاء غزوه المرأة قال طاعة الزوج و اعتراف بحقه (الدر المنثور، ج‏2، ص154)
    أخرج عبد الرزاق و البزار و الطبراني عن ابن عباس قال جاءت امرأة إلی النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم فقالت يا رسول الله أنا وافدة النساء إليك هذا الجهاد كتبه الله علی الرجال فان يصيبوا أجروا و ان قتلوا كانوا أحياء عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ و نحن معشر النساء نقوم عليهم فما لنا من ذلك فقال النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم أبلغي من لقيت من النساء ان طاعة الزوج و اعترافها بحقه تعدل ذلك و قليل منكن من يفعله. (الدر المنثور، ج‏2، ص152)
    و أخرج البيهقي عن اسماء بنت يزيد الأنصارية انها أتت النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم و هو بين أصحابه فقالت بابی أنت و أمي انی وافدة النساء إليك و اعلم نفسي لك الفداء انه ما من امرأة كائنة في شرق و لا غرب سمعت بمخرجی هذا الا و هي علی مثل رأيی ان الله بعثك بالحق إلی الرجال و النساء فآمنا بك و بإلهك الذي أرسلك و انا معشر النساء محصورات مقصورات قواعد بيوتكم و مقضي شهواتكم و حاملات أولادكم و انكم معاشر الرجال فضلتم علينا بالجمعة و الجماعات و عيادة المرضی و شهود الجنائز و الحج بعد الحج و أفضل من ذلك الجهاد في سبيل الله و ان الرجل منكم إذا خرج حاجا أو معتمرا أو مرابطا حفظنا لكم أموالكم و غزلنا لكم أثوابكم و ربينا لكم أموالكم فما نشارككم في الأجر يا رسول الله فالتفت النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم إلی أصحابه بوجهه كله ثم قال هل سمعتم مقالة امرأة قط أحسن من مساءلتها في أمر دينها من هذه فقالوا يا رسول الله ما ظننا ان امرأة تهتدی إلی مثل هذا فالتفت النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم اليها ثم قال لها: انصرفي أيتها المرأة و اعلمي من خلفك من النساء ان حسن تبعل إحداكن لزوجها و طلبها مرضاته و اتباعها موافقته يعدل ذلك كله فأدبرت المرأة و هي تهلل و تكبر استبشارا. (الدر المنثور، ج‏2، ص153)
    و أخرج البيهقي عن أنس قال جئن النساء إلی رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم فقلن يا رسول الله ذهب الرجال بالفضل بالجهاد في سبيل الله أ فما لنا عمل ندرك به عمل المجاهدين في سبيل الله قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم مهنة إحداكن في بيتها تدرك عمل المجاهدين في سبيل الله (الدر المنثور، ج‏2، ص153)
    ↩
  11. . أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِي مُوسَی [بْنُ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَر] قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَدِّهِ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ عَنْ عَلِيٍّ ع قَالَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص الْحَجُّ جِهَادُ كُلِّ ضَعِيفٍ وَ جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ.↩
  12. . شبیه این فراز حدیث هم در کتب شیعه (مثلا: در من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص389 آمده: رَوَی جَمِيلُ بْنُ دَرَّاجٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: خَيْرُ نِسَائِكُمُ الَّتِي إِنْ غَضِبَتْ أَوْ أغْضبَتْ قَالَتْ لِزَوْجِهَا: يَدِي فِي يَدِكَ لَا أَكْتَحِلُ بِغُمْضٍ حَتَّی تَرْضَی عَنِّي) و هم در کتب اهل سنت از پیامبر اکرم ص (الدر المنثور، ج‏2، ص153: و أخرج البيهقي عن ابن عباس قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم الا أخبركم برجالكم من اهل الجنة النبي في الجنة و الصديق في الجنة و الشهيد في الجنة و المولود في الجنة و رجل زار أخاه في ناحية المصر يزوره في الله في الجنة و نساؤكم من أهل الجنة الودود العدود علی زوجها التي إذا غضب جاءت حتی تضع يدها في يده ثم تقول لا أذوق غمضا حتی ترضی.) روایت شده است.↩
  13. . أَخْبَرَنَا أَبُو الْفَتْحِ هِلَالُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْحَفَّارُ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْقَاسِمِ إِسْمَاعِيلُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ عَلِيٍّ الدِّعْبِلِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ عَلِيِّ بْنِ رَزِينِ بْنِ عُثْمَانَ بْنِ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُدَيْلِ بْنَ وَرْقَاءَ أَخُو دِعْبِلِ بْنِ عَلِيٍّ الْخُزَاعِيِّ (رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ) بِبَغْدَادَ سَنَةَ اثْنَتَيْنِ وَ سَبْعِينَ وَ مِائَتَيْنِ، قَالَ: حَدَّثَنَا سَيِّدِي أَبُو الْحَسَنِ عَلِيُّ بْنُ مُوسَی الرِّضَا قال .. قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (عَلَيْهِ السَّلَامُ): قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ): خَيْرُ نِسَائِكُمُ↩
  14. . و أخرج البزار و الحاكم و البيهقي في سننه عن أبی هريرة قال جاءت امرأة إلی رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم فقالت يا رسول الله أخبرني ما حق الزوج علی الزوجة قال من حق الزوج علی الزوجة ان لو سال منخراه دما و قيحا و صيدا فلحسته بلسانها ما أدت حقه و لو كان ينبغي لبشر أن يسجد لبشر لأمرت المرأة أن تسجد لزوجها إذا دخل عليها لما فضله الله عليها (ص152)
    و أخرج ابن أبی شيبة و أحمد عن معاذ بن جبل قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لو كنت آمرا بشرا يسجد لبشر لأمرت المرأة ان تسجد لزوجها (ص153)
    و أخرج الحاكم و صححه عن بريدة ان رجلا قال يا رسول الله علمني شيأ أزداد به يقينا فقال أدع تلك الشجرة فدعا بها فجاءت حتی سلمت علی النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم ثم قال لها ارجعي فرجعت قال ثم أذن له فقبل رأسه و رجليه و قال لو كنت آمرا أحدا ان يسجد لاحد لأمرت المرأة ان تسجد لزوجها (ص154)
    و أخرج الحاكم و صححه عن معاذ أنه أتی الشام فرأی النصاری يسجدون لاساقفتهم و رهبانهم و راي اليهود يسجدون لاحبارهم و ربانيهم فقال لأي شي تفعلون هذا قالوا هذا تحية الأنبياء قلت فنحن أحق ان نصنع بنبينا فقال نبی الله صلی الله عليه و [آله و] سلم انهم كذبوا علی أنبيائهم كما حرفوا كتابهم لو أمرت أحد ان يسجد لاحد لأمرت المرأة ان تسجد لزوجها من عظم حقه عليها و لا تجد امرأة حلاوة الايمان حتی تؤدی حق زوجها و لو سألها نفسها و هي علی ظهر قتب (ص154)
    و أخرج ابن أبی شيبة عن جابر قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لا ينبغي لشي‏ء ان يسجد لشي‏ء و لو كان ذلك لكان النساء يسجدون لأزواجهن (ص154)
    و أخرج ابن أبی شيبة و ابن ماجة عن عائشة قالت قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لو كنت آمر أحدا ان يسجد لاحد لأمرت المرأة تسجد لزوجها و لو ان رجلا أمر امرأته ان تنتقل من جبل أحمر إلی جبل أسود أو من جبل أسود إلی جبل أحمر كان نولها ان تفع. (ص154)
    و أخرج أحمد عن أنس ان رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم قال لا يصلح لبشر أن يسجد لبشر و لو صلح ان يسجد بشر لبشر لأمرت المرأة ان تسجد لزوجها من عظم حقه عليها و الذي نفسي بيده لو ان من قدمه إلی مفرق رأسه قرحة تنبجس بالقيح و الصديد ثم أقبلت تلحسه ما أدت حقه (ص154)
    ↩
  15. . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ الْجَامُورَانِيِّ عَنِ ابْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عَمْرِو بْنِ جُبَيْرٍ الْعَزْرَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: جَاءَتِ امْرَأَةٌ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا حَقُّ الزَّوْجِ عَلَی الْمَرْأَةِ قَالَ أَكْثَرُ مِنْ ذَلِكَ‏ فَقَالَتْ فَخَبِّرْنِي عَنْ شَيْ‏ءٍ مِنْهُ فَقَالَ لَيْسَ لَهَا أَنْ تَصُومَ إِلَّا بِإِذْنِهِ يَعْنِي تَطَوُّعاً وَ لَا تَخْرُجَ مِنْ بَيْتِهَا إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ عَلَيْهَا أَنْ تَطَيَّبَ بِأَطْيَبِ طِيبِهَا وَ تَلْبَسَ أَحْسَنَ ثِيَابِهَا وَ تَزَيَّنَ بِأَحْسَنِ زِينَتِهَا وَ تَعْرِضَ نَفْسَهَا عَلَيْهِ غُدْوَةً وَ عَشِيَّةً وَ أَكْثَرُ مِنْ ذَلِكَ حُقُوقُهُ عَلَيْهَا.
    عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنِ الْجَامُورَانِيِّ عَنِ ابْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي الْمَغْرَاءِ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: أَتَتِ امْرَأَةٌ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَتْ مَا حَقُّ الزَّوْجِ عَلَی الْمَرْأَةِ فَقَالَ أَنْ تُجِيبَهُ إِلَی حَاجَتِهِ وَ إِنْ كَانَتْ عَلَی قَتَبٍ وَ لَا تُعْطِيَ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِهِ فَإِنْ فَعَلَتْ فَعَلَيْهَا الْوِزْرُ وَ لَهُ الْأَجْرُ وَ لَا تَبِيتَ لَيْلَةً وَ هُوَ عَلَيْهَا سَاخِطٌ قَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ إِنْ كَانَ ظَالِماً قَالَ نَعَمْ قَالَتْ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ لَا تَزَوَّجْتُ زَوْجاً أَبَداً.
    ↩
  16. . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِيهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْقَاسِمِ الْحَضْرَمِيِّ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ رَجُلًا مِنَ الْأَنْصَارِ عَلَی عَهْدِ رَسُولِ اللَّهِ ص خَرَجَ فِي بَعْضِ حَوَائِجِهِ فَعَهِدَ إِلَی امْرَأَتِهِ عَهْداً أَلَّا تَخْرُجَ مِنْ بَيْتِهَا حَتَّی يَقْدَمَ قَالَ وَ إِنَّ أَبَاهَا مَرِضَ فَبَعَثَتِ الْمَرْأَةُ إِلَی النَّبِيِّ ص فَقَالَتْ إِنَّ زَوْجِي خَرَجَ وَ عَهِدَ إِلَيَّ أَنْ لَا أَخْرُجَ مِنْ بَيْتِي حَتَّی يَقْدَمَ وَ إِنَّ أَبِي قَدْ مَرِضَ فَتَأْمُرُنِي أَنْ أَعُودَهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص لَا اجْلِسِي فِي بَيْتِكِ وَ أَطِيعِي زَوْجَكِ قَالَ فَثَقُلَ فَأَرْسَلَتْ إِلَيْهِ ثَانِياً بِذَلِكَ فَقَالَتْ فَتَأْمُرُنِي أَنْ أَعُودَهُ فَقَالَ اجْلِسِي فِي بَيْتِكِ وَ أَطِيعِي زَوْجَكِ قَالَ فَمَاتَ أَبُوهَا فَبَعَثَتْ إِلَيْهِ إِنَّ أَبِي قَدْ مَاتَ فَتَأْمُرُنِي أَنْ أُصَلِّيَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَا اجْلِسِي فِي بَيْتِكِ وَ أَطِيعِي زَوْجَكِ قَالَ فَدُفِنَ الرَّجُلُ فَبَعَثَ إِلَيْهَا رَسُولُ اللَّهِ ص أَنَّ اللَّهَ قَدْ غَفَرَ لَكِ وَ لِأَبِيكِ بِطَاعَتِكِ لِزَوْجِكِ. (این روایت با یندی دیگر در من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص442 آمده است: رَوَی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سِنَانٍ ...
    این واقعه در کتب اهل سنت هم آمده است: و أخرج الحكيم الترمذي في نوادر الأصول عن أنس ان رجلا انطلق غازيا و أوصی امرأته لا ننزل من فوق البيت فكان والدها في أسفل البيت فاشتكی أبوها فأرسلت إلی رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم تخبره و تستأمره فأرسل اليها اتقی الله و أطيعي زوجك ثم ان والدها توفی فأرسلت اليه تستأمره فأرسل اليها مثل ذلك و خرج رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم و صلی عليه فأرسل اليها ان الله غفر لأبيك بطواعيتك لزوجك (الدر المنثور، ج‏2، ص154)
    ↩
  17. . رَوَی إِسْحَاقُ بْنُ عَمَّارٍ عَنْ أَبِي إِبْرَاهِيمَ ع قَالَ: سَأَلْتُهُ عَنِ الْمَرْأَةِ الْمُوسِرَةِ قَدْ حَجَّتْ حَجَّةَ الْإِسْلَامِ فَتَقُولُ لِزَوْجِهَا أَ حِجَّنِي مَرَّةً أُخْرَی أَ لَهُ أَنْ يَمْنَعَهَا. قَالَ نَعَمْ؛ يَقُولُ لَهَا حَقِّي عَلَيْكِ أَعْظَمُ مِنْ حَقِّكِ عَلَيَّ فِي ذَا.↩
  18. . همان روایت مذکور در کافی، ج5، ص513، که در دو پاورقی قبل اشاره شد که سندش متفاوت است.↩
  19. . قَالَتْ خَوْلَةُ لِرَسُولِ اللَّهِ ص إِنِّي أَتَعَطَّرُ لِزَوْجِي كَأَنِّي عَرُوسٌ أُزَفُّ إِلَيْهِ فَآتِيهِ فِي لِحَافِهِ فَيُوَلِّي عَنِّي ثُمَّ آتِيهِ مِنْ قِبَلِ وَجْهِهِ فَيُوَلِّي عَنِّي فَأَرَاهُ قَدْ أَبْغَضَنِي يَا رَسُولَ اللَّهِ فَمَا ذَا تَأْمُرُنِي قَالَ اتَّقِي اللَّهَ وَ أَطِيعِي زَوْجَكِ قَالَتْ فَمَا حَقِّي عَلَيْهِ قَالَ حَقُّكِ عَلَيْهِ أَنْ يُطْعِمَكِ مِمَّا يَأْكُلُ وَ يَكْسُوَكِ مِمَّا يَلْبَسُ وَ لَا يَلْطِمَ وَ لَا يَصِيحَ فِي وَجْهِكِ قَالَتْ فَمَا حَقُّهُ عَلَيَّ قَالَ حَقَّهُ عَلَيْكِ أَنْ لَا تَخْرُجِي مِنْ بَيْتِهِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ لَا تَصُومِي تَطَوُّعاً إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ لَا تَتَصَدَّقِي مِنْ بَيْتِهِ إِلَّا بِإِذْنِهِ وَ إِنْ دَعَاكِ عَلَی ظَهْرِ قَتَبٍ تُجِيبِيهِ.↩
  20. . أخرج ابن أبی شيبة و البزار عن ابن عباس ان امرأة من خثعم أتت رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم فقالت يا رسول الله أخبرني ما حق الزوج علی الزوجة فانی امرأة أيم فان استطعت و الا جلست أيما قال فان حق الزوج علی زوجته ان سالها نفسها و هي علی ظهر بعير ان لا تمنعه نفسها و من حق الزوج علی زوجته ان لا تصوم تطوعا الا باذنه فان فعلت جاعت و عطشت و لا يقبل منها و لا تخرج من بيتها الا باذنه فان فعلت لعنتها ملائكة السماء و ملائكة الرحمة و ملائكة العذاب حتی ترجع.
    و أخرج البزار و الطبراني في الأوسط عن عائشة قالت سالت رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم أی الناس أعظم حقا علی المرأة قال زوجها قلت فأي الناس أعظم حقا علی الرجل قال أمه.
    أخرج الحاكم و البيهقي عن معاذ بن جبل قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لا يحل لامرأة تؤمن بالله أن تأذن في بيت زوجها و هو كاره و لا تخرج و هو كاره و لا تطيع فيه أحدا و لا تخشن بصدره و لا تعتزل فراشه و لا تضربه فان كان هو أظلم فلتاته حتی ترضيه فان قبل منها فيها و نعمت و قبل الله عذرها و ان هو لم يرض فقد أبلغت عند الله عذرها.
    و أخرج البزار و الحاكم و صححه عن ابن عمرو قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لا ينظر الله إلی امرأة لا تشكر لزوجها و هي لا تستغني عنه.
    و أخرج البزار عن علی عن رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم قال يا معشر النساء اتقين الله و التمسن مرضاة أزواجكن فان المرأة لو تعلم ما حق زوجها لم تزل قائمة ما حضر غداوة و عشاؤه..
    و أخرج البزار عن معاذ بن حبل قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لو تعلم المرأة حق الزوج ما قعدت ما حضر غداوة و عشاؤه حتی يفرغ..
    و أخرج البيهقي عن زيد بن ثابت ان النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم قال لابنته انی أبغض ان تكون المرأة تشكو زوجها.
    و أخرج البيهقي عن الحسن ان رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم قال لامرأة عثمان أی بنية انه لا امرأة لرجل لم تأت ما يهوی و ذمته في وجهه و ان أمرها ان تنقل من جبل أسود إلی جبل أحمر أو من جبل أحمر إلی جبل أسود فاستصلحی زوجك.
    و أخرج ابن أبی شيبة و الحاكم و صححه و البيهقي عن أم سملة قالت قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم أيما امرأة باتت و زوجها عنها راض دخلت الجنة.
    ↩
  21. . أخرج ابن أبی شيبة عن أبی سعيد الخدري ان رجلا أتی بابنته إلی النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم فقال ان ابنتي هذه أبت ان تتزوج فقال لها أطيعي أباك فقالت لا حتی تخبرني ما حق الزوج علی زوجته فقال حق الزوج علی زوجته ان لو كان به قرحة فلحستها أو ابتدر منخراه صديدا و دما ثم لحسته ما أدت حقه فقالت و الذين بعثك بالحق لا أتزوج أبدا فقال لا تنكحوهن الا بإذنهن.↩
  22. . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَنِ الْجَامُورَانِيِّ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ عَمْرِو بْنِ جُبَيْرٍ الْعَزْرَمِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: جَاءَتِ امْرَأَةٌ إِلَی النَّبِيِّ ص فَسَأَلَتْهُ عَنْ حَقِّ الزَّوْجِ عَلَی الْمَرْأَةِ فَخَبَّرَهَا ثُمَّ قَالَتْ فَمَا حَقُّهَا عَلَيْهِ قَالَ يَكْسُوهَا مِنَ الْعُرْيِ وَ يُطْعِمُهَا مِنَ الْجُوعِ وَ إِنْ أَذْنَبَتْ غَفَرَ لَهَا فَقَالَتْ فَلَيْسَ لَهَا عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ غَيْرُ هَذَا قَالَ لَا قَالَتْ لَا وَ اللَّهِ لَا تَزَوَّجْتُ أَبَداً ثُمَّ وَلَّتْ فَقَالَ النَّبِيُّ ص ارْجِعِي فَرَجَعَتْ فَقَالَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ يَقُولُ‏ وَ أَنْ يَسْتَعْفِفْنَ خَيْرٌ لَهُنَ‏.↩
  23. . و أخرج البزار عن أنس قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم إذا صلت المرأة خمسها و صامت شهرها و حفظت فرجها و أطاعت زوجها دخلت الجنة.↩
  24. . متن کامل روایت در التفسير المنسوب إلی الإمام الحسن العسكري عليه السلام چنین است:
    قَالَ أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ ع: كُنَّا نَحْنُ مَعَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ هُوَ يُذَاكِرُنَا بِقَوْلِهِ تَعَالَی: «وَ اسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ» ... إِذْ جَاءَتِ امْرَأَةٌ، فَوَقَفَتْ قُبَالَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَالَتْ: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اللَّهِ أَنَا وَافِدَةُ النِّسَاءِ إِلَيْكَ، مَا مِنِ امْرَأَةٍ يَبْلُغُهَا مَسِيرِي هَذَا إِلَيْكَ إِلَّا سَرَّهَا ذَلِكَ، يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ رَبُّ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ، وَ خَالِقُ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ، وَ رَازِقُ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ، وَ إِنَّ آدَمَ أَبُو الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ، وَ إِنَّ حَوَّاءَ أُمُّ الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ، وَ إِنَّكَ رَسُولُ اللَّهِ إِلَی الرِّجَالِ وَ النِّسَاءِ فَمَا بَالُ امْرَأَتَيْنِ بِرَجُلٍ فِي الشَّهَادَةِ وَ الْمِيرَاثِ.
    فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص: [يَا] أَيَّتُهَا الْمَرْأَةُ- إِنَّ ذَلِكَ قَضَاءٌ مِنْ مَلِكٍ [عَدْلٍ، حَكِيمٍ‏] لَا يَجُورُ، وَ لَا يَحِيفُ، وَ لَا يَتَحَامَلُ، لَا يَنْفَعُهُ مَا مَنَعَكُنَّ، وَ لَا يَنْقُصُهُ مَا بَذَلَ لَكُنَّ، يُدَبِّرُ الْأَمْرَ بِعِلْمِهِ، يَا أَيَّتُهَا الْمَرْأَةُ لِأَنَّكُنَّ نَاقِصَاتُ الدِّينِ وَ الْعَقْلِ.
    قَالَتْ: يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا نُقْصَانُ دِينِنَا؟
    قَالَ: إِنَّ إِحْدَاكُنَّ تَقْعُدُ نِصْفَ دَهْرِهَا لَا تُصَلِّي بِحَيْضَةٍ، وَ إِنَّكُنَّ تُكْثِرْنَ اللَّعْنَ، وَ تَكْفُرْنَ النِّعْمَةَ تَمْكُثُ إِحْدَاكُنَّ عِنْدَ الرَّجُلِ عَشْرَ سِنِينَ فَصَاعِداً يُحْسِنُ إِلَيْهَا، وَ يُنْعِمُ عَلَيْهَا، فَإِذَا ضَاقَتْ يَدُهُ يَوْماً، أَوْ خَاصَمَهَا قَالَتْ لَهُ: مَا رَأَيْتُ مِنْكَ خَيْراً قَطُّ فَمَنْ لَمْ يَكُنْ مِنَ النِّسَاءِ هَذَا خُلُقُهَا فَالَّذِي يُصِيبُهَا مِنْ هَذَا النُّقْصَانِ مِحْنَةٌ عَلَيْهَا لِتَصْبِرَ فَيُعْظِمَ اللَّهُ ثَوَابَهَا، فَأَبْشِرِي.
    ↩
  25. . علاوه بر آنچه در پاورقی قبل از تفسیر امام عسکری گذشت، فرازی از این روایت در الأصول الستة عشر، ص255 بدین صورت آمده است:
    حَدَّثَنَا الشَّيْخُ أَبُو مُحَمَّدٍ هَارُونُ بْنُ مُوسَی بْنِ أَحْمَدَ التَّلَّعُكْبَرِيُّ أَيَّدَهُ اللَّهُ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ هَمَّامٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا حُمَيْدُ بْنُ زِيَادٍ الدِّهْقَانُ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ زَيْدِ بْنِ جَعْفَرٍ الْأَزْدِيُّ الْبَزَّازُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْمُثَنَّی بْنِ الْقَاسِمِ الْحَضْرَمِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ شُرَيْحٍ الْحَضْرَمِيُّ، عَنْ ذَرِيحٍ الْمُحَارِبِي‏ قَالَ: وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَلَی نِسْوَةٍ قَدْ قَعَدْنَ لَهُ فِي الطَّرِيقِ، فَقَالَ لَهُمْ: هَلَكْتُنَّ إِلَّا مَا شَاءَ اللَّهُ، فَقُلْنَ: لِمَ يَا رَسُولَ اللَّهِ؟ فَقَالَ: إِنَّكُنَّ تُكْثِرْنَ اللَّعْنَ، وَ تَكْفُرْنَ الْعَشِيرَ.
    همچنین در الكافي، ج‏5، ص514 آمده است:
    مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ غَالِبٍ عَنْ جَابِرٍ الْجُعْفِيِّ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ: خَرَجَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَوْمَ النَّحْرِ إِلَی ظَهْرِ الْمَدِينَةِ عَلَی جَمَلٍ عَارِي الْجِسْمِ فَمَرَّ بِالنِّسَاءِ فَوَقَفَ عَلَيْهِنَّ ثُمَّ قَالَ: يَا مَعَاشِرَ النِّسَاءِ تَصَدَّقْنَ وَ أَطِعْنَ أَزْوَاجَكُنَّ فَإِنَّ أَكْثَرَكُنَّ فِي النَّارِ. فَلَمَّا سَمِعْنَ ذَلِكَ بَكَيْنَ. ثُمَّ قَامَتْ إِلَيْهِ امْرَأَةٌ مِنْهُنَّ فَقَالَتْ يَا رَسُولَ اللَّهِ ص فِي النَّارِ مَعَ الْكُفَّارِ؟ وَ اللَّهِ مَا نَحْنُ بِكُفَّارٍ فَنَكُونَ مِنْ أَهْلِ النَّارِ. فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص: إِنَّكُنَّ كَافِرَاتٌ بِحَقِّ أَزْوَاجِكُنَّ.
    ↩
  26. . أخرج أحمد عن عبد الرحمن بن شبل قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم ان الفساق أهل النار قيل يا رسول الله و من الفساق قال النساء قال رجل يا رسول الله أو لسن أمهاتنا و أخواتنا و أزواجنا قال بلی و لكنهن إذا أعطين لم يشكرن و إذا ابتلين لم يصبرن. (ص152)
    و أخرج أحمد عن أسماء بنت يزيد قالت مر بنا رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم و نحن في نسوة فسلم علينا فقال إياكن و كفران المنعمين قلنا يا رسول الله و ما كفران المنعمين قال لعل إحداكن تطول أئمتها بين أبويها و تعنس فيرزقها الله زوجا و يرزقها منه مالا و ولدا فتغضب الغضبة فتقول ما رأيت منه خيرا قط. (ص153)
    و أخرج أحمد و ابن ماجة و البيهقي عن أبی امامة قال جاءت امرأة إلی رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم و معها ابن لها فقال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم حاملات والدات رحيمات لولا ما يأتين إلی أزواجهن لدخل مصلياتهن الجنة. (ص154)
    ↩
  27. . فاهجروهن في المضاجع. ... هو هجر المضاجعة، و هو قول أبي جعفر (ع) و قال: يحول ظهره إليها. .. و أما الضرب فانه غير مبرح بلا خلاف، قال أبو جعفر (ع): هو بالسواك.↩
  28. . وَ عَنِ الْبَاقِرِ ع هَجْرُ الْمُضَاجَعَةِ هُوَ أَنْ يُحَوِّلَ ظَهْرَهُ إِلَيْهَا ... فأما الضرب فإنه غير مبرح بلا خلاف‏؛ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع هُوَ بِالسِّوَاكِ.↩
  29. . وَ اهْجُرُوهُنَّ فِي الْمَضاجِعِ ... بإدارة الوجه عنهنّ، عند النّوم. روي ذلك عن الصّادق عليه السّلام... وَ اضْرِبُوهُنَّ يعني: إن أصررن علی عصيانكم، ضربا خفيفا غير مبرح. عن الصّادق عليه السّلام↩
  30. . کلمه «عوان» از ماده «عون» به معنای «معاون» و کسی که دیگری را یاری می‌دهد است. اما بعید نیست که در اینجا به معنای «کسی که گرفتار و دربند کس دیگری است باشد چنانکه در عوالي اللئالي العزيزية (ج‏1، ص255) آمده است: قَالَ ص اسْتَوْصُوا بِالنِّسَاءِ خَيْراً فَإِنَّهُنَّ عِنْدَكُمْ عَوَانِي أَيْ أَسِيرَاتٌ.↩
  31. . در شرح نهج البلاغه عبارت «تَعْضُلُوهُنَّ» را ندارد و عبارتی که در کروشه داخل متن اضافه کرده‌ایم، در تحف العقول نیامده است.↩
  32. . حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَعِيدٍ الْعَسْكَرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْقَاسِمِ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ الْكَرِيمِ ابْنُ أَخِي أَبِي زُرْعَةَ قَالَ حَدَّثَنَا ابْنُ عَوْنٍ قَالَ حَدَّثَنِي مَكِّيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ الْبَلْخِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُوسَی بْنُ عُبَيْدَةَ عَنْ صَدَقَةَ بْنِ يَسَارٍ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ قَالَ: نَزَلَتْ هَذِهِ السُّورَةُ إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ عَلَی رَسُولِ اللَّهِ ص فِي أَوْسَطِ أَيَّامِ التَّشْرِيقِ فَعَرَفَ أَنَّهُ الْوَدَاعُ فَرَكِبَ رَاحِلَتَهُ الْعَضْبَاءَ فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ ... أَيُّهَا النَّاسُ مَنْ كَانَتْ عِنْدَهُ وَدِيعَةٌ فَلْيُؤَدِّهَا إِلَی مَنِ ائْتَمَنَهُ عَلَيْهَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ النِّسَاءَ عِنْدَكُمْ عَوَانٍ لَا يَمْلِكْنَ لِأَنْفُسِهِنَّ ضَرّاً وَ لَا نَفْعاً أَخَذْتُمُوهُنَّ بِأَمَانَةِ اللَّهِ وَ اسْتَحْلَلْتُمْ فُرُوجَهُنَّ بِكَلِمَاتِ اللَّهِ فَلَكُمْ عَلَيْهِنَّ حَقٌّ وَ لَهُنَّ عَلَيْكُمْ حَقٌّ وَ مِنْ حَقِّكُمْ عَلَيْهِنَّ أَنْ لَا يُوطِئْنَ فُرُشَكُمْ وَ لَا يَعْصِينَكُمْ فِي مَعْرُوفٍ فَإِذَا فَعَلْنَ ذَلِكَ فَلَهُنَّ رِزْقُهُنَّ وَ كِسْوَتُهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَ لَا تَضْرِبُوهُن‏.↩
  33. . درباره مقصود از این تعبیر، مطلب زیر که از سفیان نقل شده می‌تواند مفید باشد: «أخرج عبد الرزاق و ابن جرير عن سفيان فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ قال ان أتت الفراش و هي تبغضه فَلا تَبْغُوا عَلَيْهِنَّ سَبِيلًا لا يكلفها ان تحبه لان قلبها ليس في يديها.» (الدر المنثور، ج‏2، ص156)↩
  34. . در کتب اهل سنت نیز این روایت از امیرالمومنین ع درباره این آیه آمده است: شقال أمير المؤمنين علي بن أبي طالب رضي اللَّه تعالی عنه: يعظها بلسانه، فان انتهت فلا سبيل له عليها، فان أبت هجر مضجعها، فان أبت ضربها، فان لم تتعظ بالضرب بعث الحكمين. (مفاتيح الغيب، ج‏10، ص73)↩
  35. . در همینجا این روایات هم که نزدیک به مضمون فوق است، آمده است:
    - عَلِيُّ بْنُ الْحَكَمِ عَنْ مُوسَی بْنِ بَكْرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ثَلَاثَةٌ لَا يُرْفَعُ لَهُمْ عَمَلٌ عَبْدٌ آبِقٌ وَ امْرَأَةٌ زَوْجُهَا عَلَيْهَا سَاخِطٌ وَ الْمُسْبِلُ إِزَارَهُ خُيَلَاءَ.
    - مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَكَمِ عَنْ أَبَانِ بْنِ عُثْمَانَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُنْذِرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ثَلَاثَةٌ لَا تُقْبَلُ لَهُمْ صَلَاةٌ عَبْدٌ آبِقٌ مِنْ مَوَالِيهِ حَتَّی يَضَعَ يَدَهُ فِي أَيْدِيهِمْ وَ امْرَأَةٌ بَاتَتْ وَ زَوْجُهَا عَلَيْهَا سَاخِطٌ وَ رَجُلٌ أَمَّ قَوْماً وَ هُمْ لَهُ كَارِهُونَ.
    و در منابع اهل سنت شبیه این مضامین آمده است؛ مثلا:
    أخرج البيهقي في شعب الايمان عن جابر قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم ثلاثة لا تقبل لهم صلاة و لا اتصعد لهم حسنة العبد الأبق حتی يرجع إلی مواليه و المرأة لساخط عليها زوجها و السكران حتی يصحو (الدر المنثور، ج‏2، ص153)
    و أخرج الحاكم عن ابن عمر قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم اثنان لا تجاوز صلاتهما رؤوسهما عبد آبق من مواليه حتی يرجع و امرأة عصت زوجها حتی ترجع. (الدر المنثور، ج‏2، ص154)
    و أخرج ابن أبی شيبة و أحمد و الترمذي و حسنه عن أبی امامة قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم ثلاثة لا تجاوز صلاتهم آذانهم العبد الأبق حتی يرجع و امرأة باتت و زوجها عنها ساخط و امام قوم وهم له كارهون. (الدر المنثور، ج‏2، ص154)
    ↩
  36. . أخرج ابن أبی شيبة و البخاري و مسلم عن أبی هريرة قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم إذا دعا الرجل امرأته إلی فراشه فأبت فبات غضبان لعنتها الملائكة حتی تصبح.
    و أخرج ابن أبی شيبة و الترمذي و حسنه و النسائي و البيهقي عن ملق بن علی سمعت النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم يقول إذا دعا الرجل امرأته لحاجته فلتجبه و ان كانت علی التنور.
    و أخرج ابن سعد عن طلق قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لا تمنع امرأة زوجها و لو كانت علی ظهر قتب.
    ↩
  37. . و أخرج ابن أبی شيبة و أحمد و البخاري و مسلم و الترمذي و النسائي عن عبد الله بن زمعة قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم أ يضرب أحدكم امرأته كما يضرب العبد ثم يجامعها في آخر اليوم.
    و أخرج عبد الرزاق عن عائشة عن النبي صلی الله عليه و [آله و] سلم قال أما يستحی أحدكم ان يضرب امرأته كما يضرب العبد يضربها أول النهار ثم يضاجعها آخره.
    ↩
  38. . این روایت در الدر المنثور (ج‏2، ص156) هم قابل توجه است:
    أخرج البيهقي عن عمر بن الخطاب عن رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم قال لا يسال الرجل فيم ضرب امرأته!
    ↩
  39. . در همانجا این احادیث هم آمده است که مضمونی نزدیک بدان دارند:
    أخرج عبد الرزاق و ابن سعد و ابن المنذر و الحاكم و البيهقي عن إياس بن عبد الله بن أبی ذئاب قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم: لا تضربوا إماء الله. فقال عمر ذئر النساء علی أزواجهن. فرخص في ضربهن. فأطاف بآل رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم نساء كثير يشكين أزواجهن فقال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم: ليس أولئك خياركم.
    و أخرج البيهقي عن لقيط بن صبرة قال قلت يا رسول الله ان لي امرأة في لسانها شي يعنی البذاء. قال طلقها. قلت ان لي منها ولدا و لها صحبة. قال فمرها يقول عظها فان يك فيها خير فستقبل و لا تضربن ظعينتك ضربك أمتك.
    و أخرج ابن جرير عن عكرمة في الآية قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم اضْرِبُوهُنَّ إذا عصينكم في المعروف ضربا غير مبرح.
    و أخرج ابن جرير عن حجاج قال قال رسول الله صلی الله عليه و [آله و] سلم لا تهجروا النساء الا في المضاجع وَ اضْرِبُوهُنَّ إذا عصينكم في المعروف ضربا غير مبرح.
    ↩
  40. . این روایت در الكافي، ج‏5، ص510 نیز در همین راستا قابل توجه است:
    عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص:‏ إِنَّمَا الْمَرْأَةُ لُعْبَةٌ مَنِ اتَّخَذَهَا فَلَا يُضَيِّعْهَا.
    ↩

1) «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ بِما فَضَّلَ اللَّهُ بَعْضَهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ وَ بِما أَنْفَقُوا مِنْ أَمْوالِهِمْ فَالصَّالِحاتُ قانِتاتٌ حافِظاتٌ لِلْغَیبِ بِما حَفِظَ اللَّهُ وَ اللاَّتی‏ تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَ اهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضاجِعِ وَ اضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلا تَبْغُوا عَلَیهِنَّ سَبیلاً إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِیا كَبیراً»

چنانکه در نکات ادبی بیان شد «قوام» صیغه مبالغه از «قائم» است؛ یعنی کسی که برای انجام کاری به‌جد ایستاده است؛ و وقتی با حرف «علی» بیاید شاید معنای «مسئول و متصدی کاری شدن» [و به تعبیر دیگر «تسلط و اختیار چیزی را در دست گرفتن»] بهترین معادل برای آن باشد؛ پس این آیه در مقام بیان یک نوع متصدی امور زنان بودنِ مردان است. به نظر می‌رسد این جمله اول، موضوع کل آیه است و در ادامه آیه، دارد وضعیت مردان و زنان را در خصوص این تصدی شرح می‌دهد.

ابتدا بیان می‌کند که این تصدی امور به دو مطلبِ مستقل از هم، مربوط شده است: اول، یک نحوه تفاضل بین انسانها؛ و دوم اینکه مردان مخارج زنان را تامین می‌کنند؛ که مشخصا بیان یک وظیفه‌ای است؛ و آیه می‌فرماید چون این تفاضل در کار است، و چون مردان وظیفه‌ای در تامین معاش دارند، پس تصدی امور زنان به دست مردان است؛ و از آنجا که آن نفقه‌ای که واجب است مردی برای زنی هزینه کند، منحصر به مواردی است که این مرد، یا شوهر آن زن است و یا پدر او؛ نتیجه می‌شود گرفت که محور بحث قوامیت هم عرصه خانواده است؛ هرچند برخی این تامین نفقه زنان توسط مردان می‌تواند ناظر به کلیت جامعه باشد [که با تامین هزینه زنان توسط مردان در خانواده، عملا مردان در جامعه تامین درآمد و هزینه‌ها را برعهده دارند و زنان عمدتا مصرف‌کننده‌اند]؛ و از این معنا نتیجه گرفته‌اند که این قوامیت مرد بر زن در عرصه جامعه را نتیجه می‌دهد (المیزان، ج4، ص343) که به نظر می‌رسد چنین استظهاری از آیه تاحدودی قابل مناقشه باشد؛ و بویژه با توجه به ادامه آیه، باید گفت که قدر متیقن آیه، ناظر به فضای درون خانواده است، نه فضای عمومی جامعه. (ایشان ادامه مذکور را یک حکم جزییِ خانوادگیِ متفرع بر آن حکم کلی اجتماعی قلمداد کرده‌اند؛ که این نیز ظاهرا استظهار مناسبی نباشد.)

آیه در گام بعد مساله تصدی مذکور را از حیث وظایف زنان در خانواده، مورد توجه قرار می‌دهد و چون موضوع آیه، تصدی امور زنان توسط مردان بود، و یک وظیفه مهم مردان در تحقق این تصدی (نفقه دادن)‌ اشاره شد، طبیعی است که به سراغ وظیفه زنان در قبال این تصدی برود؛ که بر این اساس، زنان را دو دسته می‌کند: یک دسته که با تعبیر «صالحات» آنان را می‌ستاید دو وصف مهم دارند: قانت‌اند (یعنی در حضور شوهر با نرمش و خضوع، دستورات او را در پیشبرد اهداف خانواده اطاعت می‌کنند) و حافظ غیب‌اند بر اساس حفظی که خداوند انجام داده است (ظاهرا یعنی در نبود شوهر هم خانواده را حفظ می‌کنند)؛ و دسته دوم، کسانی‌اند که اهل نشوز وسرکشی‌اند؛ که واضح است با چنین زنانی، وضعیت خانواده سامان نمی‌یابد؛ پس، از مردان که متصدی امور زنان بودند، می‌خواهد که ابتدا با نرمش، و سپس با جدیت بیشتر، و نهایتا اگر لازم شد با خشونت و تندی، مانع تداوم نشوز و سرکشی چنین زنانی شوند و آنان را به مسیر کلی مطلوب خانواده برگردانند؛ و بلافاصله به مردان خطاب می‌کند که اگر آنان از سرکشی دست برداشتند مبادا شما با بهانه‌جویی بخواهید تندی و خشونت در قبال آنان را ادامه دهید.

این آیه امروزه از جنجالی‌ترین آیات قرآن در خصوص مسائل زنان شمرده می‌شود، و به نظر می‌رسد اغلب این جنجالها به خاطر فهم نادرستی است که از پدیده خانواده در جامعه مدرن شایع شده است؛ و ان شاء الله در تدبرهای بعد خواهیم دید که اگر از این فضای غبارآلود خارج شویم و هر مساله را در جای خودش ببینیم نه‌تنها این آیه موجب شبهه نخواهد شد، بلکه کثرت ظرایف روان‌شناختی و انسان‌شناختی‌ای که در تبیین روابط مرد و زن در نظر گرفته، خودش چه‌بسا دلیلی بر معجزه بودن قرآن کریم خواهد بود.

با توجه به ابعاد مختلف این آیه، تدبرهای پیرامون آن را در چند فراز تعقیب می‌کنیم:

نظرات کاربران

ثبت نظر