نِصْفُ
ماده «نصف» در اصل دلالت دارد بر جزیی از یک چیز؛ (معجم المقاییس اللغة، ج5، ص432۱؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص809) و این جزء عرفاً معادل جزء باقیمانده از آن چیز است و این دو با هم آن را به دو بخش مساوی تقسیم میکنند (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج12، ص145) و به زنی که میانسال (میانه جوانی و پیری) است «نَصَف» گفته میشود (كتاب العین، ج7، ص133)
کلمه «نصف» با کسره نون (نِصف) فصیحتر است اما با ضمه (نُصف) هم رایج است؛ و کلمه «نصیف» هم به همین معنا میباشد (المصباح المنیر فی غریب الشرح الكبیر، ج2، ص608) و در زبان فارسی دو کلمه «نیم» و هم «نیمه» برای آن به کار میرود: «فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ» (بقره/237) «إِنْ كانَتْ واحِدَةً فَلَهَا النِّصْفُ» (نساء/11) «وَ لَكُمْ نِصْفُ ما تَرَكَ أَزْواجُكُمْ» (نساء/12) «فَعَلَیهِنَّ نِصْفُ ما عَلَی الْمُحْصَناتِ مِنَ الْعَذابِ» (نساء/25) «فَلَها نِصْفُ ما تَرَكَ» (نساء/176) «نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلیلاً» (مزمل/3) «إِنَّ رَبَّكَ یعْلَمُ أَنَّكَ تَقُومُ أَدْنی مِنْ ثُلُثَی اللَّیلِ وَ نِصْفَهُ وَ ثُلُثَهُ» (مزمل/17)
«انصاف» به معنای رعایت عدالت در معامله را هم ظاهرا به همین مناسبت از این ماده به کار بردهاند که گویی شخص نیمی را از خود میدهد (كتاب العین، ج7، ص133) یعنی به نیم راضی شده و در معامله معادل همان مقداری را که داده دریافت میکند (معجم المقاییس اللغة، ج5، ص432۲؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص809) و برخی هم چنین توضیح دادهاند که این ماده هم در امور مادی و هم در امور معنوی به کار میرود و مصداق کاربرد آن در امور معنوی را – با توضیحی شبیه توضیح بالا- همین «انصاف» دانستهاند که رعایت عدالت و مساوات بین دو شخص در تقسیم و ادای حق مالی هر یک به وی است. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج12، ص145) و به این مناسبت انصاف خاصتر از عدالت است:یعنی عدالت در هرگونه اجرای حق به کار میرود ولو که تقسیمی در کار نباشد (مانند اجرای عدالت در مجازات دزد) (الفروق فی اللغة، ص228)
برخی بر این باورند که این ماده در اصل خود بر دو معنا دلالت دارد و معنای دوم آن چیزی از جنس خدمت و به کار گرفتن است، چرا که به خدمتگزار «ناصف» (جمع آن: نُصُف، نَصَفه) گویند (معجم المقاییس اللغة، ج5، ص432) اما دیگران این را هم به همان معنای نیم» برگشت داده و گفتهاند وجه تسمیهاش این است که خدمتگزار به کارفرمای خود معادل آن نفعی را که اجرتش را میگیرد، میرساند (مفردات ألفاظ القرآن، ص810) یعنی کاملا از همان باب که انصاف را چنین نامیدند.
از کلماتی که به این کلمه نزدیک است ماده «وسط» است که درباره اش قبلا توضیح دادیم که در اصل دلالت بر وضعیت «میانه»، و قرار گرفتن چیزی در بین دو چیز دیگر دارد و چون در بسیاری از موارد به حالت بین افراط و تفریط گفته میشود و لذا به معنای مساوات و عدل و انصاف نیز به کار میرود. (جلسه 448 http://yekaye.ir/al-qalam-68-28/)
ماده «نصف» تنها در همین کلمه «نصف» و 7 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
الثُّلُث
کاربرد ماده «ثلث» بر معانی ناظر به «عدد سه» چنان شیوع دارد که بسیاری از اهل لغت اصل این ماده را همین دلالت بر عدد سه میدانند. (معجم المقاييس اللغة، ج۱، ص۳۸۵) با این حال برخی بر این باورند که اصل این ماده امساک و تعلق [= نگه داشتن] تعدادی دانه یا چیز کوچک بوده، چنانکه کلمه «ثَلِثان» به معنای انگور ثعلب است که درختهای کوتاهی دارد و خشههایش از چند دانه تجاوز نمیکند، و احتمال دادهاند که عدد سه را به همین مناسبت اول بار از این ماده اخذ کردهاند؛ و البته در قرآن هم فقط در همین معنای عدد سه به کار رفته است. (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص250)
خود عدد ۳ (در مقام شمارش و بدون اینکه وصف شیء خاصی قرار بگیرد) به صورت «ثلاثة» (چه برای مذکر و چه مونث) بیان میشود: «ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ» (مجادله/۷) «وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا» (نساء/۱۷۱) «وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذينَ خُلِّفُوا» (توبه/۱۱۸) «سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ» (کهف/۲۲) «قالُوا إِنَّ اللَّهَ ثالِثُ ثَلاثَةٍ» (مائده/۷۲)
این کلمه وقتی به عنوان وصف و مقدار چیزی به کار میرود، به لحاظ لفظی مذکرو مونث میشود و غالبا قبل از موصوف خود میآید: «ثَلاثَ لَيالٍ سَوِيًّا» (مریم/۱۰) «ثَلاثَ مَرَّاتٍ» (نور/۵۸) «ذي ثَلاثِ شُعَبٍ» (مرسلات/۳۰) و «ثَلاثَةَ قُرُوءٍ» (بقره/۲۲۸) «ثَلاثَةَ أَيَّامٍ» (بقره/۱۹۶ و آلعمران/۴۱ و مائده/۸۵ هود/۶۵) «فَعِدَّتُهُنَّ ثَلاثَةُ أَشْهُرٍ» (طلاق/۴)؛ و گاه بعد از موصوف خود نیز به کار میرود: «في ظُلُماتٍ ثَلاث» (زمر/۶) «وَ كُنْتُمْ أَزْواجاً ثَلاثَةً» (واقعه/۷)
و «ثلاثاء» هم که الف ممدود (اء) به جای تای تانیث (ة) میآید عددی است که خاص روز میشود و لذا به معنای سهشنبه است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۷۵)
این کلمه وقتی به صورت «ثلاثون» جمع بسته میشود به معنای عدد ۳۰ میباشد؛ و رقمهای بعدی نیز از ترکیب سه و صد و هزار و … به دست میآید: الثَّلَاثُمِائَةِ، و ثَلَاثَةُ آلاف، و …: «وَ لَبِثُوا في كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مِائَةٍ سِنينَ وَ ازْدَادُوا تِسْعاً» (کهف/۲۵) ، «بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ» (آل عمران/۱۲۴)
«ثُلث» بر وزن «فُعل» (همانند صُلب) دلالت بر یک نحوه ثبات دارد و به سهمی که از حاصل سه قسمت شدنِ چیزی باقی میماند (=یک سوم) اطلاق میگردد و از این رو، این عدد به عنوان جزء مفهومی آن باقی است؛ برخلاف «ثالث» نفر سومی است که بعد از نفر دوم میآید؛ و دو یا سه بودن از مفهوم امری که دوم یا سوم است خارج است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج۲، ص۲۲)
«ثُلاث» (سه تا سه تا) (وزن فُعال همانند شجاع) صفتی است که صیغهاش دلالت بر نحوهای استمرار و تداوم دارد؛ و این تداوم با عبارت اخرای این معنا (ثلاثه ثلاثه) نشان داده میشود: «مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» (نساء/۲ و فاطر/۱)
ماده «ثلث» و مشتقات آن 32 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
الرُّبُعُ
با توجه به کاربردهای متنوع این ماده، برخی دست کم سه اصل اولی برای این ماده در نظر گرفتهاند؛ یکی همان عدد چهار است؛ دومی برپا داشتن (اقامه) و سومی برداشتن و بر دوش کشیدن (رفع و اشاله) (معجم المقاییس اللغة، ج2، ص479)
اما راغب اصفهانی، و به تبع وی مرحوم مصطفوی، بر این باورند که اصل همه این معانی همان معنای اول است و عمده کاربردهای دیگرش به نحوی یا به کلمه «ربیع» برمیگردد که به خاطر اینکه «یکی از فصول چهارگانه» (رابع الفصول الأربعة) است از این ماده مشتق شده است؛ بدین بیان که مثلا «مِرْبَاعُ» و «رُبَع» بره و گوسالهای است که در بهار به دنیا آمده ویا باران «مُرْبِعٌ» و پربازده، بارانهایی است که در بهار میبارد؛ و «رَبَع و ارتبع» به معنای برپا داشتن کاری در فصل ربیع بوده و و نیز به مناسبت آن برای مطلق برپا داشتن امور به کار رفته ؛ یا به این جهت که چیزی که بر چارپایه بنا شود محکم و استوار و پابرجاتر است . (مفردات ألفاظ القرآن، ص339-340) و البته مشتقات ناظر به این معانی دیگر ظاهرا در قرآن کریم به کار نرفته است.
مرحوم مصطفوی هم با تکیه بر نگاه راغب، این مساله را بسط داده و کوشیده با اشاره به معنای «صیغه»های مختلف این ماده، نشان دهد که چگونه همه اینها به همین یک اصل برمی گردد (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج4، ص32):
«أربع» همانند أسود و أبیض دلالت دارد به اصل اتصاف به این ماده، و از این رو برای خود عدد چهار به کار رفته است: «أَرْبَع شَهاداتٍ بِاللَّهِ» (نور/6 و 8) «مِنْهُمْ مَنْ یمْشی عَلی أَرْبَع» (نور/45)
و مونث آن «أربعة» میشود: «أَرْبَعَة أَشْهُرٍ» (بقره/226 و 234؛ توبه/2) «أَرْبَعَةِ أَیامٍ» (فصلت/10) «فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیرِ» (بقره/260) «فَاسْتَشْهِدُوا عَلَیهِنَّ أَرْبَعَةً مِنْكُم» (نساء/15) «اثْنا عَشَرَ شَهْراً ... مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ» (توبه/36) «بِأَرْبَعَةِ شُهَداءَ» (نور/4و13)
و «اربعاء» هم که الف ممدود (اء) به جای تای تانیث (ة) میآید چهاری است که خاص روز میشود و لذا به معنای چهارشنبه است.
جمع آن «أربعون» و «أربعین» میشود: «أَرْبَعینَ لَیلَةً» (بقره/51؛ اعراف/142) «أَرْبَعینَ سَنَةً» (مائده/26 و احقاف/15)
«رابع» [= چهارم] بر وزن فاعل به معنای کس یا چیزی است که این عدد به او قائم است؛ «سَیقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ» (کهف/22) «ما یكُونُ مِنْ نَجْوی ثَلاثَةٍ إِلاَّ هُوَ رابِعُهُمْ» (مجادله/7)
در کلمه «رُباع» به خاطر افزوده شدن حرف الف و قرار گرفتن ماده در صیغه «فُعال» دلالت بر استمرار آن ماده (= تکرار عدد: چهارتاچهارتا) دارد: «أُولی أَجْنِحَةٍ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» (فاطر/1)
و در «رُبُع» (یا: رُبْع) حذف همه حروف زاید دلالت بر تخفیف و تسکین دارد و از این رو به معنای «یکچهارم» شده است «فَلَكُمُ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْنَ ... لَهُنَّ الرُّبُعُ مِمَّا تَرَكْتُمْ» (نساء/12)
ماده «ربع» و مشتقات آن 22 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
السُّدُسُ
ماده «سدس» در اصل برای عدد شش وضع شده است؛
«سُدُس» (که به صورت سُدْسٌ هم تلفظ شده) با صیغه خود دلالت بر معنای مفعولی دارد یعنی چیزی که به شش قسمت تقسیم شده است (یک ششم) همان گونه که خُمُس به معنای «ما یکون مخموسا» میباشد (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج5، ص87) «لِكُلِّ واحِدٍ مِنْهُمَا السُّدُسُ» (نساء/11و12) «فَلِأُمِّهِ السُّدُسُ» (نساء/11)
کلمه «سِتّ» و «ستّة» برای خود عدد شش به کار میرود که آن را برگرفته و ادغام شده از کلمه «سِدْسَ» و «سِدْسَة» دانستهاند (معجم المقاییس اللغة، ج3، ص149؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص403)
کلمه «سادس» به معنای اسم فاعل از شش میباشد (ششم): «وَ یقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ» (کهف/22) «وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ» (مجادلة/7) و ظاهرا به خاطر همانچه در تبدیل «سدس» به «ستّ» رخ داده، معادلهایی به صورت «ساـّ» و «سادی» پیدا کرده چنانکه «جاء سَادِساً، و سَاتّاً، و سَادِیاً» همگی به یک معنا میباشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص403)
ماده «سدس» و مشتقات آن 5 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
لازم به ذکر است که برخی کلمه «سندس» به معنای حریر نازک (در مقابل «استبرق» به معنای حریر ضخیم) را ذیل همین ماده بحث کردهاند (مفردات ألفاظ القرآن، ص404)؛ که ممکن است نسبتی با ماده «سدس» داشته باشد اما اغلب آن را رباعی و مستقل دانستهاند.
الثُّمُنُ
قبلا بیان شد که: ماده «ثمن» در دو معنای مستقل به کار رفته است؛ یکی در معنای چیزی که به ازای جنسی که خریده میشود، پرداخت میشود؛ اعم از اینکه پول باشد یا جنس؛ چنانکه میگویند فلان چیز را خریدم و ثمنش را پرداخت کردم؛ و دوم یکی از اعداد، «ثمانیه» یعنی عدد هشت، (سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیةَ أَیامٍ؛ حاقه/۷) (معجم المقاییس اللغة، ج۱، ص۳۸۷)؛ و کلمه «ثمین» در هر دو معنا به کار میرود: هم به معنای چیزی که ثمن و قیمتش زیاد باشد؛ و هم به معنای «ثُمُن» (یک هشتم) (فَلَهُنَّ الثُّمُنُ مِمَّا تَرَكْتُمْ؛ نساء/۱۲) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۷۷)
معنای اول «ثمن» به کلماتی مانند «عِوَض» و «قیمت» بسیار نزدیک است؛ تفاوتش با «عِوَض» را در این است که «عوض» اعم است و برای هر چیزی به جای هر چیزی به کار میرود، در حالی که «ثمن» عوضی است که فقط در مقام خرید و فروش، چیزی به جای چیز دیگر قرار داده میشود؛
تفاوتش با ماده «قیم» ، و در واقع، تفاوت «ثَمَن» با «قیمة» در این است که قیمت به معنای مقدارِ ارزش [واقعی] کالاست، اما «ثمن» به معنای آن ارزش و قیمتی است که در معامله پرداخت میشود، خواه واقعا به اندازه ارزش خود کالا باشد یا بیشتر یا کمتر باشد.
برخی اصل این ماده را همان معنای ما به ازای جنس خریداری شده، میداند و بر این باورند که «ثمانیه» از کلمه «شموناه» در زبان عبری (که به معنای هشت است) وارد زبان عربی شده است. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج۲، ص۳۰) چیزی که این نظر را کمی تضعیف میکند این است که اگرچه کلمه «ثمانیه» شباهتی به کلمه عبری مذکور دارد؛ اما در زبان عربی کلمات «ثامن» (هشتم) (وَ ثامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ؛ كهف/۲۲) و «ثُمُن» (یک هشتم) و «ثمانون» (هشتاد) (فَاجْلِدُوهُمْ ثَمانینَ جَلْدَةً؛ نور/۸۰) در زبان عربی هم وجود دارند که کاملا از ماده «ثمن» هستند. (الفروق فی اللغة، ص۲۳۳-۲۳۴)
ماده «ثمن» و مشتقات آن جمعا ۱۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
جلسه 910 http://yekaye.ir/ale-imran-3-187/
أَزْواجُكُمْ
در آیه 1 همین سوره (جلسه 926 http://yekaye.ir/an-nesa-4-1/) درباره ماده «زوج» بحث شد و بیان شد که به هریک از زن و شوهر، وقتی در قبال همسرش در نظر گرفته شود «زوج» گفته میشود.
وَصِیةٍ یوصینَ بِها تُوصُونَ بِها یوصَی بِها
ماده «وصی» در آیه قبل بحث شد.
كَلالَةً
دو اصل مستقل برای ماده «کلل» مطرح شده است۳:
* یکی در کاربرد آن در معنای «کُلّ» است؛ برخی آن را اساساً وارد شده از زبانهای عبری و سریانی دانسته اند (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج10، ص104) اما اغلب توضیح دادهاند که معنای آن احاطه و اینکه چیزی دور چیزی را دربرگیرد، میباشد (معجم المقاییس اللغة، ج5، ص121) چنانکه از این ماده «إکلیل» (=تاجی که روی سر میگذارند) است بدین جهت که بر سر احاطه پیدا میکند؛ و «کُلّ» را هم کل گویند چون بر مجموع اجزاء احاطه دارد؛ و حتی برخی «کلاله» را هم از این معنا دانسته اند بدین جهت که خویشاوندان گستردهتری است که به اصل نسب (فرزند و پدر و مادر) احاطه دارد؛ و یا همچون تاج (إکلیل) است که بر سر احاطه دارد اما از جنس سر نیست. (مجمع البیان، ج3، ص28 و 29) و برخی هم اصل معنای «کُلّ» را انضمام اجزای چیزی به همدیگر دانستهاند که:
- یا به معنای ضمیمه شدن به ذات شیء و احوال مختص بدان است و به معنای «تمامیت یک چیز» میباشد، چنانکه «وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ» (إسراء/29) یعنی دستت را بتمامه نگشا؛
- ویا به معنای افرادی است که به همدیگر ضمیمه میشود (معادل معنای «همه» و «هر» در فارسی)؛ که در این حالت دوم،
- گاه به کلمه جمع [یا در معنای جمع] دارای الف و لام اضافه میشود: «مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ» (بقره/266 و اعراف/57) ویا به ضمیر جمع «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (اسراء/36) «لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمیعاً» (یونس/99) «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» (حجر/30 و ص/73) «وَ كُلُّهُمْ آتیهِ یوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً» (مریم/95) [که در این صورت در فارسی به «همه» ترجمه میشود؛ که البته گاه به مفرد اضافه شده اما چون برای اشاره به امور متعدد است در فارسی «همه ترجمه میشود مانند «لِبُیوتِهِمْ أَبْواباً وَ سُرُراً عَلَیها یتَّكِؤُن؛ وَ زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا» (زخرف/34-35) «الَّذی خَلَقَ الْأَزْواجَ كُلَّها» (یس/36 و زخرف/12) «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ» (بقره/31)] ؛
- گاه به مفرد نکره: «وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ» (إسراء/13)، «وَ هُوَ بِكُلِّ شَیءٍ عَلِیمٌ» (بقرة/29) «یأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِرٍ عَلیمٍ» (اعراف/112) «وَ لَئِنْ أَتَیتَ الَّذینَ أُوتُوا الْكِتابَ بِكُلِّ آیةٍ» (بقره/145)؛ و گاه به جمع [اسم جمع] نکره « یوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِم» (اسراء/71) ً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ» (بقره/60 و اعراف/160) [که در این دو حالت در فارسی به «هر» ترجمه میشود]
- و گاهی بدون اضافه و با تنوین میآید که در این حالت، مضاف الیه مقدری در کار است: «وَ كُلٌّ فِی فَلَكٍ یسْبَحُونَ» (یس/40)، «وَ كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرِینَ» (نمل/87)، «وَ كُلُّهُمْ آتِیهِ یوْمَ الْقِیامَةِ فَرْداً» (مریم/95)، «وَ كُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ» (أنبیاء/72)، «و كُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ» (أنبیاء/85)، «وَ كُلًّا ضَرَبْنا لَهُ الْأَمْثالَ» (فرقان/39) (مفردات ألفاظ القرآن، ص719)
جالب اینجاست که کلمه «کل» با الف و لام (الکلّ) در قرآن و اساساً در زبان عربی فصیح وجود ندارد، هرچند این تعبیر در کلمات فقها و متکلمان و ... شایع شده است. (معجم المقاییس اللغة، ج5، ص122؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص719)۴
* معنای دوم ماده «کلل» کاربرد آن در معنای کُندی و ناتوانی (که کلمه «کلیل» در مورد شمشیر و زبان به کار میرود) و نقطه مقابل تیزی و شدت و حدت است؛ و «کَلّ» به معنای عیال نیز از این جهت که باری بر دوش شخص است؛ و به معنای یتیم به همین جهت ناتوانی و ضعفاش چنین نامیده شده) (معجم المقاییس اللغة، ج5، ص121) و برخی این معنای دوم را «بار سنگینی که بر دوش شخصی گذاشته میشود» معرفی کرده، که از آثار آن خستگی و کُندی و ناتوانی است (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج10، ص104) «رَجُلَینِ أَحَدُهُما أَبْكَمُ لا یقْدِرُ عَلی شَیءٍ وَ هُوَ كَلٌّ عَلی مَوْلاهُ» (نحل/76)
درباره کلمه «کلالة» و اینکه اصل آن و حتی معنایش دقیقاً چیست، بین اهل لغت اختلاف شدیدی است. آنچه محل اشتراک است این است که بر برخی از خویشاوندان اطلاق میگردد که ربطی به ارث و میراث دارند، آن را میراثبرهای کسی که فرزند و پدر و مادری بعد از خود برجای نگذاشته است، مردان میراثبر، عموزادههای میت دانستهاند (معجم المقاییس اللغة، ج5، ص121-122) و این اسم هم برای وارثانِ اینچنین و هم برای میتی که چنین وارثانی دارد، به کار رفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص720)
اگرچه اشاره شد که برخی «کلالة» را برگرفته از معنای «کُلّ» و احاطه دانستهاند؛ اما اغلب اهل لغت، آن را برگرفته از «کَلّ» و ناتوانی و کُندی معرفی کردهاند: از أبومسلم نقل شده که اصل «کلاله» از «کَلّ» به معنای خستگی و ناتوانی است گویی خویشاوندان بعد از شخص میراث وی را علیرغم میل و دلخواه میمیخورند؛ و حتی از حسین بن علی مغربی نقل شده که اصل آن به معنای «آنچه انسان پشت سر خود برجای میگذارد» است برگرفته از «إکل» به معنای «پشت» و این تعبیر «پشت» تعبیری است که عرب برای اشاره به نسب و وراثت به کار میبرد (به نقل از مجمع البیان، ج3، ص28) برخی گفتهاند وجه تسمیهاش این است که این نَسَبی است که از لحوق مستقیم به شخص ناتوان است؛ و یا اینکه بالعرض به وی ملحق شده است؛ و حتی برخی گفتهاند بدین سبب چنین نامیده شده که شخص در خصوص جمعآوری اموالش زهد پیشه کند چرا که این را نه حتی برای فرزندان، بلکه برای خویشاوندان دور برجای میگذارد! (مفردات ألفاظ القرآن، ص720) چرا که تامین معاش طبقه اول وارثان جزء دغدغههای شخص هست، اما تامین معاش بقیه گویی باری زاید بر دوش اوست که بیهوده قبول آن را متحمل شده است. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج10، ص104)
کلمه «کلالة» حالت مصدری دارد و برای مفرد و جمع و نیز برای مذکر و مونث یکسان و به همین صورت به کار میرود و میگویند «رجل كلالة و قوم كلالة و امرأة كلالة» (مجمع البیان، ج3، ص28)
ماده «کلل» و مشتقات آن 377 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
البته دو کلمه دیگر وجود دارد که نسبتی با این ماده دارد:
یکی دو کلمه «کلا» و «کلتا» است که قبلا دربارهاش توضیح داده شد که کلمه «کِلا» (و مونث آن: «کِلتا») کلمهای برای حالت تثنیه است که شبیه معنای «کل» (= هر، همه؛ که برای جمع به کار میرود) را در مورد تثنیه ایجاد میکند که چون در زبان فارسی لفظ مستقلی برای تثنیه نداریم غالبا با ترکیبی از کلمه «هر» با عدد «دو» بیان میشود و به صورت «هر دو» ترجمه میشود؛
در مورد این کلمه، همانند کلمه «کل»، نقش نحویِ کلمه بعد از آن، مضاف الیه میباشد؛ و باز همانند «کل»، که اگر مبتدا واقع شود، خبر آن هم میتواند «مفرد» باشد (وَ كُلَّ إِنسانٍ أَلْزَمْناهُ؛ اسراء/۱۳) و هم «جمع» (كُلٌّ أَتَوْهُ داخِرین؛ نمل/۸۷) ، خبرِ «کلا» نیز به لحاظ نحوی هم میتواند مفرد باشد و هم به صورت تثنیه، و اغلب، به صوت مفرد میآید.
همچنین اگر مضاف الیه آن، اسم ظاهر باشد، اعراب آن، شبیه إعرابِ الف مقصوره اصلی کلمه میشود که به همان حالت باقی میماند؛ اما وقتی مضاف الیه آن ضمیر باشد، همانند اعرابِ کلمه مثنی، اعراب میشود؛ یعنی «الفِ» آن در حالت نصب و جر به «ی» تبدیل میشود (رأیت كِلَیهِمَا، و مررت بكِلَیهِمَا). (؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۲۶؛ إعراب القرآن و بیانه، ج۵، ص۶۱۱)
این کلمه در قرآن کریم تنها ۲ بار آمده است: یکبار به صورت مذکر: «إِمَّا یبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما» (اسراء/۲۳) و یکبار هم به صورت مونث در همین آیه «كِلْتَا الْجَنَّتَینِ آتَتْ أُكُلَها» (کهف/۳۳)
جلسه 614 http://yekaye.ir/al-kahf-18-33/
دوم کلمه «کَلّا» است که برای نفی و انکار است که سه گونه تحلیل از آن ارائه شده است:
یکی اینکه اساساً کلمهای بسیط است که برای هشدار دادن و برحذر داشتن به کار میرود؛
دوم اینکه مرکب از «ک» (کاف تشبیه) و «لا»ی نفی باشد که حرف لام برای شدت و تقویت مشدد شده است؛
و سوم اینکه برگرفته از «کَلّ» به معنای سنگینیای که متوجه شخص میشود باشد؛ و چهبسا مصدر (مفعول مطلق) بوده باشد و در اصل «کَلَّ کَلّاً» باشد که بعا منفرد به کار رفته و از باب وقف، تنوین آن به الف تبدیل شده باشد؛ بویژه که برای مواردی به کار میرود که دلالت بر یک نحوه سنگینی و خروج از حالت عادی و اعتدال دارد (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج10، ص105) «كَلاَّ إِنَّها لَظی» (معارج/15) «كَلاَّ إِنَّا خَلَقْناهُمْ مِمَّا یعْلَمُونَ» (مدثر/39) «كَلاَّ إِنَّهُ كانَ لِآیاتِنا عَنیداً» (مدثر/16) «كَلاَّ وَ الْقَمَرِ» (مدثر/32)
تعبیر «کلّا» 33 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
إِنْ كانَ رَجُلٌ یورَثُ كَلالَةً
به لحاظ نحوی، یورث، صفت برای «رجل» است؛ اما:
«کان» را میتوان کان تامه دانست؛ و در این صورت «کلالة» را مصدر در موضع حال معرفی کردهاند؛ یعنی اگر مردی یافت شود که ارث برجای گذاشته باشد در حالی که متکلل النسب باشد؛ و بر اساس قرائتی که «یورث» را فعل معلوم قرائت میکرد («یورِث» یا «یُوَرِّث») مفعول برای «یورث» میباشد: یعنی اگر مردی یافت شود که ارثی برای کلاله گذاشته باشد.
و میتوان «کان» ناقصه دانست؛ که در این صورت «کلالة» خبر کان است یعنی اگر مردی که ارث برجایگذارد، متکلل النسب باشد. (مجمع البیان، ج3، ص28۵)
شُرَكاءُ
قبلا بیان شد که ماده «شرک» در اصل به معنای مقارن هم قرار گرفتن، و نقطه مقابل تک و منفرد بودن است، و «شرکت» به معنای آن است که چیزی بین دو نفر (یا بیشتر) باشد و خاصِ یک نفر نباشد و برخی توضیح داده اند هر گونه مقارنتی بین دو یا چند نفر در چیزی یا در کاری به نحوی که هر یک سهمی و تاثیری در آن داشته باشد. و برخی تاکید آن را بر مفهوم مالکیت قرار داده و گفتهاند «شرکت» و «مشارکت» به معنای مخلوط بودن دو مِلک و دارایی است، یعنی چیزی از آنِ دو نفر یا بیشتر باشد (وَ لَمْ یكُنْ لَهُ شَرِیكٌ فِی الْمُلْكِ؛ إسراء/۱۱۱)
این ماده در قرآن کریم در بابهای مفاعله (مشارکت، شریک کسی شدن: شارِكْهُمْ فِی الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلاد، اسراء/۶۷) ، إفعال (دیگری را شریک کردن و شرک ورزیدن: إِنَّما أَشْرَكَ آباؤُنا مِنْ قَبْل، اعراف/۱۷۳؛ لَعَبْدٌ مُؤْمِنٌ خَیرٌ مِنْ مُشْرِکٍ، بقره/۲۲۱) و افتعال (اشتراک، و با هم شریک شدن: ٍ فِی الْعَذابِ مُشْتَرِكُونَ، صافات/۳۳ و زخرف/۳۹) به کار رفته است.
جمع «شریک» «شرکاء» است؛ و این دو کلمه هم در مورد کسی که در عرض انسان است و با هم در چیزی مشارکت دارند به کار میرود (فَهُمْ شُرَكاءُ فِی الثُّلُث؛ نساء/۱۲) و هم در مورد کسی که در طول انسان است و با کس دیگری در خصوص انسان مشارکت دارد (هذا لِلَّهِ بِزَعْمِهِمْ وَ هذا لِشُرَكائِنا، انعام/۱۳۶؛ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاً رَجُلاً فیهِ شُرَكاءُ مُتَشاكِسُونَ، زمر/۲۹) بدین ترتیب وقتی این کلمه به صورت مضاف به ضمیر میآید، گاه به معنای «شریک در مضاف الیه» است (ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ؛ اعراف/۱۹۵) و گاهی به معنای «شریک با مضاف الیه» است (ینادیهِمْ أَینَ شُرَكائی؛ فصلت/۴۷)
جلسه 740 http://yekaye.ir/al-fater-35-40/
مُضَارٍّ
«ضرر»۶ در اصل بر سه معنا به کار رفته است؛ یکی نقطه مقابل «نفع»، دومی جمع شدن چیزی (چنانکه به جمع شدن شیر در پستان «ضرَّة» گویند) و سوم به معنای قوت است (چنانکه «ضریر»به معنای قوت نفس است و تعبیر «فلانٌ ذوضریر علی شیءٍ» یعنی او بر انجام این کار تواناست.) (معجم المقاییس اللغة، ج3، ص360) که البته این معنای سوم را برخی نه مطلق توانایی، بلکه توانایی در مقام غیور بودن و بلکه خود غیرت به خرج دادن دانستهاند (لسان العرب، ج4، ص485) که در این صورت میتوان آن را به همان معنای اول برگرداند؛ و در هر صورت، ظاهر در قرآن کریم فقط همان معنای اول به کار رفته است.
گفته شد که «ضرر» نقطه مقابل نفع است۷، و در قرآن کریم 17 بار این دو در مقابل هم مطرح شدهاند: «وَ یتَعَلَّمُونَ ما یضُرُّهُمْ وَ لا ینْفَعُهُمْ» (بقره/102) «ما لا یمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً» (مائده/76) از آنجا که نفع به معنای خیری است که به انسان میرسد، ضرر هم به معنای نقصی است که متوجه انسان میشود (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج۷، ص۲۵)
در تفاوت «ضُرّ» (مثلا: وَ إِذا مَسَّ الْإِنْسانَ الضُّرُّ؛یونس/12) و «ضَرّ» (مثلا: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسی نَفْعاً وَ لا ضَرًّا؛ اعراف/188) گفتهاند وقتی ضرر و نفع را با هم به کار میبرند به صورت «ضَرّ» میآید اما وقتی تنها به کار میرود به صورت «ضُرّ» تعبیر میشود (کتاب العین، ج۷، ص۶) و نیز در معنای «ضُرّ» مفهوم بدحالی نیز نهفته است و دیگر اینکه مفهوم «ضُرّ» بلیغتر و شدیدتر از «ضَرّ»است (زیرا «ضَرّ» مصدر است و بر اصل وقوع فعل دلالت میکند، اما «ضُرّ» صفت معدوله برای مبالغه است [= صیغه مبالغهای بوده که از وزن اصلی اش خارج شده]) (الفروق فی اللغة، ص۱۹۲)
«ضراء» چیزی است که به ضرر متصف شود (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج7، ص27) و در تفاوت «ضرّ» با «ضرّاء» گفتهاند که «ضرّ» در مقابل نفع است اما «ضرّاء» (زحمت و دردسر) در مقابل «سَرَّاء» و «نعماء» (خوشی و در نعمت بودن) است: «الَّذینَ ینْفِقُونَ فِی السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ» (آلعمران/134) «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ نَعْماءَ بَعْدَ ضَرَّاءَ» (هود/10) (مفردات ألفاظ القرآن، ص504)
این ماده به صورت فعل علاوه بر حالت ثلاثی مجرد «ضَرَّ یَضُرُّ ضرر» (وَ لا تَضُرُّونَهُ شَیئاً، هود/57؛ َ غَیرُ أُولِی الضَّرَرِ، نساء/95) در باب مفاعله «ضارّ یُضارّ مضارّة / ضِرار» (وَ لا یضَارَّ كاتِبٌ وَ لا شَهید، بقره/282؛ ْ وَ لا تُضآرُّوهُنَّ لِتُضَیقُوا عَلَیهِنَّ، طلاق/6؛ وَ لا تُمْسِكُوهُنَّ ضِراراً لِتَعْتَدُوا، بقره/231؛ وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْریقاً بَینَ الْمُؤْمِنینَ، توبه/107) نیز به کار رفته است و غالبا اینها را به یک معنا دانستهاند (أساس البلاغة، ص374)، و برخی گفتهاند که وقتی به باب مفاعله میرود نوعی استمرار و تداوم در ضرر را میرساند. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج7، ص28)
همچنین این ماده وقتی به باب افتعال میرود به معنای واداشتن انسان بر چیزی که به او ضرر میرساند میباشد و به طور متعارف به معنای واداشتن انسان به امری که ناخوش دارد به کار رفته است که این میتواند به سبب امری بیرونی باشد که شخص را به ضرب و زور به کاری مجبور کند: «ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلی عَذابِ النَّارِ» (بقرة/126»، «ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلی عَذابٍ غَلِیظٍ» (لقمان/24) یا به سبب امری درونی باشد یعنی دچار وضعیتی شود که توان غلبه بر آن را نداشته باشد: «فَمَنِ اضْطُرَّ غَیرَ باغٍ وَ لا عادٍ» (بقرة/173) ، «فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ» (مائدة/3)، (مفردات ألفاظ القرآن، ص504) و «مضطرَّ» اسم مفعول از همین باب است به معنای کسی که در وضعیت اضطراری گرفتار آمده است: «أَمَّنْ یجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ».
و کلمه «ضروری» نیز ظاهرا از همین معنا مشتق شده است؛ چنانکه گفتهاند کلمه «ضرورت» اسمی است که از کلمه «اضطرار» گرفته شده و در اصل به معنای مشقت و حاجت است (الطراز الأول، ج8، ص284) و «ضروری» هم امری است که تخلف از آن ممکن نیست. (مفردات ألفاظ القرآن، ص505)
تفاوت «ضرر» با «سوء» (=بدی) در این است که تعبیر «سوء» را تنها در مورد بدیهایی که ریشه و منشأش را میشناسیم به کار میبرند اما «ضرر» را در مورد هر بدیای که به انسان برسد ولو ریشهاش را نداند (الفروق فی اللغة، ص۱۹۲) و «سوء» در مقابل «حسن» است؛ اما «ضرر» در مقابل «نفع».۸
ماده «ضرر» و مشتقات آن 74 بار در قرآن کریم به کار رفته است.
حَلیمٌ
قبلا بیان شد که درباره اینکه اصل ماده «حلم» بر چه چیزی دلالت دارد بین اهل لغت اختلاف است. ابن فارس بر این باور است که این ماده حداقل بر سه معنای کاملا متباین دلالت دارد: (۱) بردباری و نقطه مقابل عجله؛ (۲) حالت سوراخ و فاسد شدن پوست که توسط موریانه و سایر حشرات رخ میدهد؛ و (۳) دیدن چیزی در خواب؛ و این ماده را از بهترین شواهدی دانسته که نمیتوان همه معانیاش را بهم برگرداند؛ هرچند برخی معنای اصلی این ماده را خویشتنداری و کنترل هیجانات معرفی کرده و به نحو تکلفآمیزی کوشیدهاند همه معانی مذکور را به این معنا برگردانند.
در هر صورت، بحثی نیست که «حِلْم» به معنای خویشتنداری و کنترل هیجانات است و جمع آن «أَحْلَام» میباشد، و «حلیم» صفت مشبهه است به معنای کسی که بسیار بردبار است و صفتی است که هم در مورد انسان (إِنَّ إِبْراهِیمَ لَحَلِیمٌ أَوَّاهٌ مُنِیبٌ، هود/۷۵؛ فَبَشَّرْناهُ بِغُلامٍ حَلِیمٍ، صافات/۱۰۱) و هم در مورد خداوند به کار رفته است، به همراه اوصافی دیگر (غَفُورٌ حَلِیمٌ، … غَنِی حَلِیمٌ، … عَلِیمٌ حَلِیمٌ، … شَكُورٌ حَلِیمٌ)
معنای «حلم» به «صبر» بسیار نزدیک است و برخی در تفاوت این دو گفتهاند که «حلم» مهلت دادن حکیمانه در عذاب کردن و مواخذه کردن کسی است که مستحق عقوبت است و از این رو، نقطه مقابل آن «سفاهت»۹ است که نوعی عجلهورزی غیرحکیمانه است؛ اما «صبر» بازداشتن خویش است از افتادن در ناملایمات یا اظهار بیتابی کردن؛ و از این روست که در مورد خداوند تعبیر «حلیم» به کار میرود اما تعبیر «صابر» خیر؛ که اگر این توضیح را قبول کنیم، حق با کسانی است که اصل ماده «حلم» را نقطه مقابل عجله میدانستند؛ و مفهوم «خویشتنداری» را لازمه آن، و نه جزء آن، برمیشمردند.
جلسه ۷۴۱ http://yekaye.ir/al-fater-35-41/