سوره النساء - آیه 1

۹۲۶) سوره نساء (۴) آیه ۱ یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ کانَ عَلَیکُمْ رَقیباً ۱۷ شعبان ۱۴۴۰
۱۳۹۸/۰۲/۰۳

ای مردم! پروای پروردگارتان را داشته باشید، همان که شما را از نفس واحدی آفرید، و از او زوجش را خلق کرد، و از آن دو مردانی فراوان و زنانی را پراکند؛ و پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را [داشته باشید]؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.

اتَّقُوا

قبلا بیان شد که ماده «و‌قی» در اصل به معنای نگهداشتن و حفظ کردن است:

«وِقَایة» به معنای حفظ چیزی است از اینکه مورد اذیت و ضرر قرار بگیرد، و «تَقْوی» به معنای قرار دادن خود در «وقایه»‌ای نسبت به آن چیزی است که ترس از آن می‌رود، و به همین مناسبت است که «تقوای الهی» در معنای «ترس از خدا» هم به کار رفته است. شهید مطهری تذکر می‌دهد که با توجه به ریشه معنایی این کلمه، ترجمه آن به «پرهیزگاری» ترجمه مناسبی نیست، چرا که این کلمه معنای گوشه‌نشینی و عزلت را القا می‌کند، در حالی که تقوی، قدرتی روحی است که موجب حفظ و کنترل آدمی بر خویش می‌شود و انسان را از گناه نگه می‌دارد؛ و نهایتا ترجمه «خودنگهداری» را برای این کلمه پیشنهاد می‌کنند.

جلسه ۱۳۵ http://yekaye.ir/ash-shams-091-08/

همچنین بیان شد که «اتَّقِ» فعل امر از ماده «وقی» در باب افتعال (در اصل به صورت «اِوتَقی») بوده است. چون باب افتعال چون معنای مطاوعه (پذیرش) می‌دهد، با توجه به ترجمه کلمه «تقوی» به «خودنگهداری»، لذا «اتَّقِ» به معنای آن است که حالت تقوی را در درون خود قبول و جاری کن و به تعبیر ساده‌تر: تقوی داشته باش.

جلسه ۴۲۰ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-1/

رَبَّكُمُ

ماده‌های «ربب» ، «ربی» ، «ربو» ، و «ربأ» چنان به هم نزدیک است که در توضیح اصل ماده اینها بیان اهل لغت گاه بسیار به هم نزدیک می‌شود؛ و به تَبَعِ آن، اینکه کلمه «ربّ» و «تربیت» واقعا از دو اصل مستقلند یا هر دو از یک اصل‌اند محل اختلاف است.

ابن فارس بر این باور است که ماده «ربب» در اصل بر سه معنا دلالت دارد، که این سه معنا نیز بسیار به هم نزدیکند و چه بسا بتوان آنها را به یک معنا برگرداند:

یکی اصلاح شیء و قیام بر آن، که ربّ به معنای مالک و خالق و صاحب؛ و نیز به معنای اصلاح کننده چیزی (مصلحٌ للشیء) از همین اصل است؛ و «ربیبة» (وَ رَبائِبُكُمُ اللاَّتی‏ فی‏ حُجُورِكُمْ مِنْ نِسائِكُمُ؛ نساء/23) و «رِبّی» (وَ كَأَینْ مِنْ نَبِی قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیونَ كَثیرٌ؛ آل عمران/146) نیز از همین اصل است.

دوم ملازم چیزی بودن و اقامه بر آن است که با معنای اول بسیار نزدیک است، که در این معنا کلماتی «رَباب» برای ابرهای باران‌زا؛ و یا «رُبَّی» ‌برای گوسفندی که به خاطر شیرش دائما در خانه نگه داشته می‌شود گفته می‌شود.

و سوم، ضمیمه کردن چیزی به چیز دیگر است، که این معنا نیز به دو معنای قبل نزدیک است. در این معناست کلماتی مانند «الرِّبابة» به معنای عهد، که به دو نفر که هم‌پیمان می‌شوند نیز «أَرِبَّة» گویند؛ ویا به آب فراوان از این جهت که یکجا جمع شدن «رَبَب» گویند همچنین به گله‌های گاو وحشی «رّبْرَب» گویند ظاهرا بدین جهت که با هم حرکت می‌کنند؛

وی در مقابل ماده «ربب»، حالتی را قرار می‌دهد که دو حرف «ر» و «ب» بیاید و حرف بعدی حرف عله («ی» یا «و») یا همزه باشد، و همه اینها را در اصل دال بر معنای زیادت و نمو و علو می‌داند که کلماتی مانند «ربا» (یمْحَقُ اللَّهُ الرِّبا وَ یرْبِی الصَّدَقات‏؛ بقره/276) یا «رَبوَة» به معنای مکان مرتفع (وَ آوَیناهُما إِلی‏ رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعینٍ؛ مومنون/50).

وی اینکه «تربیة» از هریک از دو ماده «ربب» یا «ربی» باشد را محتمل می‌داند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص483-484)

اما راغب اصفهانی و مرحوم طبرسی ظاهرا دو ماده «ربب» و «ربی» را به یک معنا برمی‌گرداند و در مقابل، ماده «ربو» را از این دو جدا می‌کند؛ چرا که وی اصلِ «ربّ» را برگرفته از «تربیة» می‌داند و بیان می‌کند که تربیت عبارت است از اینکه چیزی را از حالی به حالت دیگر درآوردن تا اینکه به حالت نهایی خود برشد، و سه فعل «رَبَّهُ» (ثلاثی مجرد از ربب) و «ربّاهُ» (باب تفعیل از «ربی») و «رَبَّبَهُ» (باب تفعیل از «ربب») را به یک معنا می‌شمرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص335)؛ و از سوی دیگر «بحث مستقلی درباره ماده «ربو» باز کرده و کلماتی مانند «ربوة» و «ربا» را دلالت بر معنای زیادی و علو دارد جزء آن برمی‌شمرد. (همان، ص340)

در نگاه راغب، کلمه «رَبّ» مصدری است که به نحو استعاری برای فاعل به کار می‌رود؛ و به صورت مطلق فقط در مورد خداوند متعال که متکفل مصلحت کل موجودات است به کار می‌رود: «بَلْدَةٌ طَیبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ» (سبأ/15) و بر این اساس، تعبیر «أرباب» در آیه «وَ لا یأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِیینَ أَرْباباً» (آل عمران/80) به معنای آلهه (خدایان) دانسته است. وی توضیح می‌دهد که این کلمه به صورت مضاف هم برای خداوند (رَبِّ الْعالَمِینَ، فاتحة/1؛ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الْأَوَّلِینَ، صافات/126) و هم برای غیرخداوند (اذْكُرْنِی عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْساهُ الشَّیطانُ ذِكْرَ رَبِّهِ،‏ یوسف/42؛ ارْجِعْ إِلی‏ رَبِّكَ‏، یوسف/50) به کار می‌رود. «ربّانیّ» هم منسوب به «ربّان» است (شبیه عطشان) و برخی هم گفته‌اند منسوب به «ربّ» است؛ یعنی کسی که علم را ربوبیت می‌کند (همچون حکیم») ویا اینکه خود را با علم تربیت می‌نماید (لَوْ لا ینْهاهُمُ الرَّبَّانِیونَ وَ الْأَحْبارُ، مائدة/63؛ كُونُوا وَ لكِنْ كُونُوا رَبَّانِیینَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِّمُونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُون‏، آل عمران/72) و برخی هم گفته‌اند منسوب به «ربّ» به معنای خداست؛ و ربانی به معنای شخص الهی می‌باشد، چنانکه از امیرالمومنین ع روایت شده «أَنَا رَبَّانِی هَذِهِ الْأُمَّةِ» و زیاد شدن نون در آن شبیه زیاد شدن در کلماتی مانند جسمانیّ است؛ و برخی هم گفته‌اند اصل آن سریانی است؛ و «رِبِّی» نیز همانند «رَبّانی» است.

در همین راستا دو کلمه «رَابّ» و «رَابَّة» به یکی از زوجین می‌گویند در صورتی که تربیت فرزندی که از همسر قبلی‌اش دارد را برعهده گرفته باشد؛ و به چنین فرزندی «ربیب» و «ربیبة» گویند؛ و وجه تسمیه ابر باران‌زا به «رباب» هم این است که گویی تربیت گیاهان را برعهده گرفته است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص336-337) ضمنا برای اینکه فرزند ربیب شوهر جدید شمرده شود نیاز نیست که حتما وی تربیتش را عهده‌دار شده باشد، ویا لزوما در دامان این مرد بزرگ شده باشد، زیرا همین که با مادر او وصلت کرده و مادرش تربیت وی را عهده‌دار بوده برای چنین تسمیه‌ای کافی است چنانکه در عرب وصفی را به ادنا مناسبتی بر شخص حمل می‌کنند چنانکه به کسی که می‌خواستند او را ذبح کنند یا بکشند اما این واقعه برایشان رخ نداده ذبیح یا مقتول می‌گویند (مجمع‌البیان، ح3، ص45)۱

بدین ترتیب راغب اصفهانی ماده «ربو» را مستقلا بحث کرده و آن را به معنای زیادت و بلندی می‌شمرد که هم به صورت مصدر (إِلی‏ رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِینٍ‏؛ مؤمنون/50) و هم به صورت فعل «فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ» (حج/5) ویا اسم فاعل (فَاحْتَمَلَ السَّیلُ زَبَداً رابِیاً، رعد/17؛ فَأَخَذَهُمْ أَخْذَةً رابِیةً، حاقة/10) در قرآن کریم به کار رفته است. چنانکه «ربا» که به معنای مال مازاد بر سرمایه است، از همین ماده می‌باشد: «وَ ما آتَیتُمْ مِنْ رِباً لِیرْبُوَا فِی أَمْوالِ النَّاسِ فَلا یرْبُوا عِنْدَ اللَّهِ»‏ (روم/39) (مفردات ألفاظ القرآن، ص340) [ظاهرا تعبیر «أربی» هم از همین ماده ربو است: تَتَّخِذُونَ أَیمانَكُمْ دَخَلاً بَینَكُمْ أَنْ تَكُونَ أُمَّةٌ هِی أَرْبی‏ مِنْ أُمَّة؛ نحل/92]

مرحوم مصطفوی نیز اگرچه معتقد است که در اشتقاق اکبر همه این ماده‌ها را به هم برمی‌گردند (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص20)، اما به لحاظ معنایی بین سه حالت «ربب» و «ربو» و «ربأ» تفاوت می‌گذارد و بر این باور است که ماده «ربب» بر سوق دادن چیزی به سمت کمال و رفع نقایص آن دلالت دارد، و بدین جهت است که در خصوص اصلاح، انعام و تفضل، تدبیر، به تمام رساندن و ... به کار می‌رود و مالکیت و صاحب بودن و سروری و زیادت و نمو و علو و ... از لازمه‌های این معناست؛ و از نظر او، کلمه «رَبّ» هم برای دلالت بر مصدر و هم برای دلالت بر وصف به کار می‌رود (شبیه ضرب و صعب) و بر مبالغه در اتصاف و ثبوت ربوبیت دلالت دارد؛ ربّ کسی است که تربیت شأن اوست و این صفت در او همواره برقرار است؛ که البته تربیت هر چیزی به فراخور خودش است. وی که ماده «ربی» را اصلا برنمی‌شمرد، همچون راغب اصفهانی بر این باور است که تربیت، نه از ماده «ربو» به معنای زیادت و نمو، بلکه از همین ماده «ربب» است و مطلب را این گونه توضیح می‌دهد این ماده وقتی به باب تفعیل می‌رود به خاطر تضاعف مکرر (که سه تا حرف ب پشت سر هم قرار می‌گیرد) تخفیف داده می‌شود و حرف باء آخر به صورت «ی» تسهیل می‌شود چنانکه در کلماتی مانند «تصدیة» و «دسّاها» و «أملیت» چین حالتی رخ داده و اصل این کلمات «تصدید» و «دسّسها» و «أمللت» بوده است؛ و با این توضیحات واضح است که ایشان «رِبّی» را هم منسوب به «ربّ» می‌داند (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص18-21)

وی در مقابل، ماده «ربو» را حجیم شدن (= انتفاخ)ی که با افزون شدن همراه باشد (به این معنا که شیء ابتدا حجیم می‌گردد و سپس فضل و زیادتی برایش حاصل می‌شود) دانسته است و با توجه به آیه «فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهیج‏» (حج/5) که «انبتت» را بعد از «ربت» آورده نتیجه می‌گیرد که ماده «ربو» غیز از نمو و مقدمه آن است؛ و یا در «فَاحْتَمَلَ السَّیلُ زَبَداً رابِیاً» یعنی کفی که باد کرده، نه اینکه رشد کرده است.۲ (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص35-36)

ظاهرا اغلب اهل لغت، کلمه «رُبَّ» را بی‌ارتباط با مواد فوق می‌دانند، ابن فارس که تصریح کرده کلمه «رُبّ» (به معنای «چه بسا») برای اشاره به مقدار کم به کار می‌رود و ربطی به این ماده و معناهای فوق ندارد (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص381-384) و راغب هم صرفا اشاره کرده که «رُبَ» (یا: «رُبَّ») برای قلیل شمردن چیزی و نیز برای برای چیزی که وقتش بعد از وقتی که سزاوار بود به چشم می‌آید (رُبَما یوَدُّ الَّذینَ كَفَرُوا لَوْ كانُوا مُسْلِمینَ؛ حجر/2)، به کار رفته است۳ (مفردات ألفاظ القرآن، ص338)

برخی از اهل لغت، مبنایشان این است که به لحاظ اشتقاقی با نظر دقیق، کلمه دو حرف اصلی، و نه سه حرف دارد؛ و حرف سوم فقط رنگ و بوی خاصی به کلمه می‌دهد؛ اما حتی اگر به نحو کلی این سخن قابل قبول نباشد، ‌دست کم در جایی که حرف عله، همزه ویا تکرار یکی از دو حرف در کار است، چنین اشتقاقی بسیار محتمل به نظر می‌رسد و قرابت معناییِ ماده‌ها «ربب» ، «ربی» ، «ربو» ، و «ربأ» می‌تواند موید این مطلب باشد.

با توجه به اختلافی که درباره ماده اصلی این کلمات بود، سر جمع کاربردهای این ماده‌ها در قرآن کریم 1001 مورد است که تعداد کاربردهای این مواد به تفکیک بدین بیان است:

کلمه «رُبَ» تنها همین یکبار در قرآن کریم به کار رفته است؛

ماده «ربب» (به شرطی که آن را مشتمل بر کلمات «رَبّ» 971 بار؛ «أرباب» 4 بار؛ «رَبّانیّ» 3 بار، «رِبّیّ» 1 بار؛ «ربائب» 1 بار بدانیم)؛ جمعا 980 بار در قرآن کریم به کار رفته است؛

فعل «رَبَّی» در صیغه‌های مختلفش 2 بار (َأَ لَمْ نُرَبِّكَ؛ رَبَّیانی‏) به کار رفته است.

و ماده «ربو» (با کلماتی مانند ربا، ربوة، رابی، و نیز به صورت فعل ثلاثی مجرد) جمعا 18 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

خَلَقَكُمْ / خَلَقَ

قبلا بیان شد که کلمه «خَلق» مصدری (= آفرینش) است که در بسیاری از موارد در معنای مفعولی (= مخلوق، آفریده شده) به کار می‌رود.

برخی از اهل لغت معتقدند اصل این ماده دلالت بر «تقدیر» (تعیین اندازه) داشته است، چنانکه «خُلق» (به معنای خوی و خصلت و اخلاقیات شخصی) را هم از این جهت «خُلق» نامیده‌اند که بیانگر ویژگی‌هایی است که در صاحب آن معین و مقدر شده است و برخی هم گفته‌اند کلمه «خَلق» به نحو خاص به معنای «ایجاد کردن بر اساس یک کیفیت [و محاسبه] خاص» می‌باشد که هم در مورد ایجاد بی‌سابقه، و هم ایجاد چیزی از چیز دیگر به کار می‌رود.

در تفاوت «خَلق» و «خُلق» گفته‌اند که اینها در اصل در یک معنا هستند اما «خَلق» غالبا در مورد شکل و صورت و هیأتی که با بَصَر (چشم) ‌دیده می‌شود به کار می‌رود اما «خُلق»‌بیشتر درباره قوا و سجیه‌هایی که با بصیرت درک می‌شوند.

جلسه ۸۲۹ http://yekaye.ir/ya-seen-36-79/

نَفْسٍ۴

اگرچه همگان اذعان دارند که کلمه «نَفْس» به معنای «خود» در مورد هر چیزی به کار می‌رود؛ اما درباره خاستگاه این کلمه اختلاف است. برخی معنای اصلی این ماده را «خروج هوا» (خواه در درون بدن یا در محوطه بیرون) دانسته‌اند که «تنفس» به معنای خروج هوا از درون محوطه خالی [سینه] است و به همین مناسبت است که به چشمه «نَفَس» گویند؛ از آنجا که این خروج هوا از بدن مایه راحتی انسان است، به فرج و گشایش در کارها هم «تنفس» اطلاق شده و چه‌بسا استعاره آن برای صبح (وَ الصُّبْحِ إِذا تَنَفَّسَ؛ تکویر/18) هم از همین باب باشد. همچنین چون هر نَفْسی، قوامش به نفس کشیدن است «نَفْس» نامیده می‌شود. همچنین به همین جهت است که به معنای «خون» ‌به کار رفته چون اگر خون از بدن انسان خارج شود « نَفْسش» را از دست می‌دهد و به زن حائض هم چون خونش خارج می‌شود نفاس و نفساء گفته می‌شود؛ و چون قوام «نَفْس» به نَفَس کشیدن است، به آن «نَفْس» گفته‌اند. (معجم المقاییس اللغة، ج۵، ص۴۶۰)

اما برخی بر این باورند که اصل این ماده، بر آن چیزی دلالت می‌کند موجب تعین و تشخص یک موجود از غیرش می‌شود (= خود) و هر موجودی که «خود» و «هویت»ی متمایز از دیگری برایش فرض شود، تعبیر «نفس» در موردش صادق خواهد بود. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏۱۲، ص۱۹۸) و در همین راستاست سخن کسانی که معنای اول کلمه «نَفْس» را «روح» معرفی کرده، و بر این باورند که «نَفَس» را از این جهت نفَس گفته‌اند که همانند غذایی برای روح (نَفْس) است و با قطعش، ‌روح از بدن منقطع می‌شود (مفردات ألفاظ القرآن/۸۱۸) و وجه تسمیه «خون» به «نفس» را هم این می‌دانند که در صورت خروجش، انسان جان می‌دهد. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج۱۲، ص۱۹۹). علامه طباطبایی نیز بر این باور است که ریشه اصلی این کلمه در همین معناست؛ یعنی ابتدا حالت تاکید بر خود هر چیزی داشت (مثلا نفس انسان، نفس سنگ، …، به معنای خود انسان، خود سنگ، … بود) و بدین مناسبت بر هر چیزی، به جای کلمه «خودِ» اطلاق ‌شد، حتی به خود خدا (انعام/۱۲؛ آل‌عمران/۲۸؛ مائده/۱۱۶) و تدریجا استفاده‌اش در مورد انسان (که موجودی مرکب از روح و بدن است) شیوع پیدا کرد و گاه هر دو معنا در یک عبارت جمع می‌شد مانند «كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها» (هر انسانی از خودش دفاع می‌کند؛ نحل/۱۱۱) و بعدا در مورد روح انسان که دارای علم و حیات است به کار رفت؛ و البته اگرچه در اصطلاحات علمی برای سایر موجودات ذی‌شعور (مانند حیوان و جن و فرشته) به کار می‌رود، اما در عرف چنین کاربردی رایج نیست و در قرآن هم به این معانی به کار نرفته است. (المیزان، ج‏14، ص285)

برای «نَفْس»، دو جمع مکسر معروف است: «نُفوس» و «أنفُس»؛ برخی گفته‌اند اولی (رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فی‏ نُفُوسِكُمْ، اسراء/25؛ وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ، تکویر/7) برای جمع کثرت (یعنی برای وقتی که تعداد افراد زیاد باشد)، و دومی (إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْل، بقره/54؛ نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ، آل عمران/61؛ قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا، اعراف/23) برای جمع قِلّت (یعنی برای وقتی که تعداد افراد کم باشد، است (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏۱۲، ص۱۹۸) و البته به نظر می‌رسد در تعبیر «أنفس» مفهوم «خود» (که برای تاکید به کار می‌رود) پررنگ‌تر از مفهوم نفس به معنای روح است؛ و شاید از این روست که در قرآن کریم مواردی که کاملا کثرت در کار بوده، اما تاکید بر «خود» (و نه «روح») بوده از تعبیر «أنفس» استفاده شده است؛ مثلا: «إِنْ تُبْدُوا ما فی‏ أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ یحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّه» (بقره/284) «وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُک» (نساء/64) «الَّذینَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا یؤْمِنُونَ» (انعام/12 و 20) و ... .(یادآوری می‌شود که جمع «نَفَس» «أنفاس» می‌باشد؛ که البته تعبیر أنفاس در قرآن به کار نرفته است).

درباره اینکه این ماده وقتی به باب تفاعل می‌رود (وَ فِی ذلِكَ فَلْیتَنافَسِ الْمُتَنافِسُونَ‏؛ مطففین/۲۶) به چه معناست، برخی گفته‌اند «تنافس» به معنای آن است که دو جنگجو در میدان جنگ قوت نفس خود را به رخ دیگری بکشند (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص461)؛ اما برخی «تنافس» و «منافسة» را به معنای تلاش نفس برای تشبیه به افراد برتر و ملحق شدن بدانها بدون اینکه ضرری به کس دیگری وارد شود، دانسته‌ و از این جهت مضمون آیه فوق را شبیه مضمون آیه «سابِقُوا إِلی‏ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ» (حدید/21) معرفی کرده‌اند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۱۸)۵.

همچنین از همین ماده است کلمه «نفیس» که فعیل به معنای مفعول است و به معنای گرانبها و چیزی است که مورد رغبت واقع می‌شود المحیط فی اللغة، ج‏8، ص342)؛ و گفته‌اند وجه تسمیه‌اش این است که چیزی است که ارزش دارد که مورد تنافس واقع شود. (معجم المقاییس اللغة، ج‏5، ص461).

در مورد نفس آدمی، چهار کلمه روح، نفس، مهجة و ذات به کار می‌رود. در تفاوت اینها گفته‌اند:

«مهجة» به معنای خون خالص انسان است که با خروجش روح از بدن خارج شود؛ و نظر خلیل این است که مهجة، خونی است که در قلب جریان دارد.

«نفس» به معنای مطلق «خود» است که هم برای اشاره به روح (در موجودات دارای روح) و هم برای اشاره به ذات و هم برای تاکید بر خویشتن هرچیزی به کار می‌رود؛ که این از قرائن کلام فهمیده می‌شود مثلا وقتی گفته می‌شود «خرجت نفسه» یعنی روحش از بدن مفارقت کرد؛ اما وقتی گفته می‌شود «جائنی زیدٌ نفسه» یعنی زید، خودش نزد من آمد؛ و در واقع، وقتی تعبیر نفس به کار می‌رود که به یک نحوه، بُعد اختصاصی چیزی مد نظر باشد.

اما کلمه «ذات» به کلمه «شیء» (چیز) خیلی نزدیک است با این تفاوت که اصل در ذات آن بوده که به صورت مضاف به کار رود (ذات انسان، ذات جوهر، و ...)

و در کلمه «روح» مفهوم حیات خیلی پررنگ است (الفروق فی اللغة، ص96-97)

ماده «نفس» و مشتقات آن جمعاً 298 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

زَوْجَها

قبلا بیان شد که ماده «زوج» در اصل بر مقارنت و اینکه چیزی قرین چیز دیگری شود به کار می‌رود و به همین مناسبت به هریک از زن و شوهر، وقتی در قبال همسرش در نظر گرفته شود «زوج» گفته می‌شود و در واقع به هر یک از دو چیزی که قرین همدیگر شوند و همتا، شبیه ویا حتی ضد همدیگر باشند «زوج» گفته می‌شود، خواه دو جنس مذکر و مونث در قبال هم باشد؛ و خواه دو لنگه کفش و … .

نکته جالبی که اغلب اهل لغت تذکر داده‌اند این است که «زوج» به «واحد» اطلاق می‌شود نه به «دوتا»؛ یعنی اگرچه در حساب، زوج در مقابل فرد و به معنای عددی است که قابل تقسیم بر دو باشد، اما در استعمالات رایج زبان عربی، به یکی از دو چیزی که قرین همدیگرند «زوج» گفته می‌شود (اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ؛ بقره/۳۵) و وقتی بخواهند به هر دو با هم اشاره کنند باید از تعبیر «زوجین» استفاده کنند (فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَینِ الذَّكَرَ وَ الْأُنْثی‏؛ قیامت/۳۹)؛ مثلا وقتی گفته شود زوجِ کبوتری را دیدم، به معنای این نیست که دوتا کبوتر را دیدم، بلکه به معنای آن است که کبوتری را دیدم که می‌دانم کبوتر دیگری هست که همسرِ اوست؛ پس زوج نه به معنای «دو چیز» بلکه به معنای هر چیزی است که قرینی و همتا [یا مقابل] ای داشته باشد.

نکته مهم دیگر اینکه اگرچه «زوجه» (جمع آن: زوجات) برای اشاره به زنی که شوهر دارد، در زبان عربی به کار رفته، اما بسیاری از اهل لغت تذکر داده‌اند که این یک کاربرد غیرفصیح است و در کاربرد فصیح، همان گونه که برای مرد تعبیر زوج به کار می‌رود برای زن هم تعبیر زوج به کار می‌رود و شاید از این روست که در قرآن کریم کلمات «زوجة» و «زوجات» وجود ندارد؛ و این هم که در کلمات فقها رایج شده، برای این است که آنها می‌خواهند با این تعبیرمنظور دقیق خود را معین کنند که در مواردی که احکام و وظایف زن و مرد متفاوت است این احکام با هم خلط نشود و جالب اینجاست که اگرچه غالبا کلمه «تزویج» به معنای «ازدواج برقرار کردن» و «زنی را به همسریِ مردی درآوردن» (زوّجتُهُ إمراةً) به نحوی است که اسم زن به عنوان مفعول دوم می‌آید (فَلَمَّا قَضی‏ زَیدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها؛‌احزاب/۳۲) اما در قرآن کریم در مورد حور العین هیچگاه تعبیر «زوّجناهم حوراً» نیامده، بلکه همواره با حرف «بـ» آمده (زَوَّجْناهُمْ بِحُورٍ عینٍ؛ دخان/۵۴؛ طور/۲۰) و برخی این را نشانه آن دانسته‌اند که قرآن کریم با این تعبیر می‌خواهد نشان دهد که این زوجیت با حورالعین، نکاح مرسوم و متداول بین ما تفاوتی دارد.

جمع کلمه «زوج» ، «أزواج» است که با توضیحات فوق معلوم می‌شود که به معنای «دوتا دوتا»ها نیست، بلکه یا به معنای «همسر»ها (رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَ ذُرِّیاتِنا، فرقان/۷۴؛ أَسَرَّ النَّبِی إِلی‏ بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدیثاً، تحریم/۳) و یا به عنوان مطلقِ «قرین‌»ها می‌باشد؛ چنانکه در مورد آیه «احْشُرُوا الَّذِینَ ظَلَمُوا وَ أَزْواجَهُمْ‏» (صافات/۲۲) گفته‌اند به معنای «قرین‌ها»ی [=همنشینانِ] آنهاست که در کارهایشان بدانها اقتدا می‌کردند.

بدین ترتیب در مورد کاربردهای «زوج» در قرآن باید دقت ویژه‌ای مبذول داشت، چنانکه برخی بر این باورند که در آیه «أَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْجٍ بَهیجٍ» (حج/۵) زوج به معنای «رنگ» است از این جهت که همواره قرین هر چیزی است و یا در آیه «أَزْواجاً مِنْ نَباتٍ شَتَّی»‏([طه/۵۳) به معنای انواع متشابه و در آیه «مِنْ كُلِّ زَوْجٍ كَرِیمٍ» (لقمان/۱۰) و آیه «ثَمانِیةَ أَزْواجٍ» (أنعام/۱۴۳)‌به معنای اصناف (صنف‌های گوناگون) است و یا در آیه «وَ إِذَا النُّفُوسُ زُوِّجَتْ»‏(تكویر/۷) به معنای آن است که هر پیروی قرین و همنشنی بهشتی یا جهنمیِ آن کسی می‌شود که پیرویش را می‌کرده است.

و این توضیح ایشان نشان می‌دهد که این واژه، ظرفیتهای معنایی فراوانی دارد و همان طور که ایشان به برخی از ظرفیت‌هایی معنایی این واژه در برخی آیات اشاره کردند، شخص می‌تواند با یافتن شواهد کافی، در همین آیات، برخی دیگر از ظرفیت‌های معنایی این کلمه را پیاده کند.

جلسه 784 http://yekaye.ir/ya-seen-36-36/

بَثَّ

ماده «بثث» در اصل بر نشر و پخش کردن (مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏۳، ص: ۵) وبه تعبیر دیگر، پراکندن و آشکار کردن چیزی (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۷۲) ویا پراکندن و برانگیختن چیزی، آن گونه که باد گرد و خاک را برمی‌انگیزاند و می‌پراکند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۰۸) و در یک کلام بر نشر (پخش کردن) و تفریق (پراکندن) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۱۲) دلالت دارد: چنانکه «بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة» (بقره/۶۴؛ لقمان/۱۰) ، «ما يَبُثُّ مِنْ دابَّةٍ» (جاثیه/۴) و«بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيراً وَ نِساءً» (نساء/۱) از باب این است که با ایجاد آنها، آنان را در زمین پراکند و آشکار نمود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۰۸)؛ و تفاوت «تفرّق» (متفرق کردن) و «بثّ» را در این دانسته‌اند که ماده «فرق» و تفرق و «فُرقه» به جدا کردن بین دو امر یا بیشتر اطلاق می‌گردد؛ اما «بث» ‌برای جدا کردن اشیای متعدد و فراوان در مواضع مختلف به کار می‌رود؛ و از این رو برای جدایی انداختن بین دو چیز تعبیر تفرقه به کبار می‌رود، اما «بث» به کار نمی رود. (الفروق في اللغة، ص۱۴۳)

«مبثوث» به چیزی که «متفرق و پراکنده شده» گویند: «يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ» (قارعه/۴)؛ و تعبیر «وَ زَرابِيُّ مَبْثُوثَةٌ» (غاشیه/۱۶) به معنای فرش‌های متعدد و متفرقی است که پهن شده‌اند. (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۷۲)

این ماده وقتی به باب انفعال می‌رود، به معنای پذیرفتن حالت پراکندگی است: «فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا» (واقعه/۶) چنانکه به استعاره به فردی که غش کرده و بیهوش شده باشد «رجل مُنَبثّ» گویند (الطراز الاول، ج3، ص360)

این کلمه در معنای نزدیک به «حزن» هم به کار رفته «قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْني‏ إِلَى اللَّه» (یوسف/۸۶)؛ برخی گفته اند بدین جهت که حزن و اندوه امری است که از آن شکایت می‌شود وشخص را برمی‌انگیزاند و آن را اظهار می‌دارد (معجم المقاييس اللغة، ج‏۱، ص۱۷۲) و برخی گفته‌اند از این جهت است که فکر و حواس انسان را پراکنده و مضطرب می‌کند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏۱، ص۲۱۲). برخی توضیح داده‌اند که «بثّ» در اینجا هم می‌تواند مصدر در تقدیر مفعول باشد یعنی پراکندگی‌ای که بر من عارض شده؛ و یا در معنای فاعل باشد، یعنی غمی که فکر مرا پراکنده می‌کند. (مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۰۸) و ظاهرا بهترین توجیه که به نحوی جمع بین اینهاست آن است که حزن و غم و اندوه شدیدی است که در نفس شخص جمع می‌شود و وی را وادار می‌کند که این ناراحتی‌اش را به دوستانش ابراز کند و در واقع این ناراحتی را بین آنان بپراکند (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص72) در تفاوت حزن با بث گفته‌اند که در کلمه حزن، تاکید کلام بر اندوه شدید است، اما در «بث» تاکید بر تشتتی و پراکندگیِ خاطری است که بر شخص عارض می‌گردد. (الفروق في اللغة، ص۲۶۲)

ماده «بثث» ۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است.

رِجالاً

ماده «رجل» در اصل بر «پا» (عضوی که از ران تا قدم امتداد دارد) اطلاق می‌شده (وَ مِنْهُمْ مَنْ یمْشی‏ عَلی‏ رِجْلَینِ؛ نور/45) و استعمالش در اغلب مشتقات آن ربطی به این معنا دارد. (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص492) و جمع آن «أرجُل» ‌است: «أَ لَهُمْ أَرْجُلٌ یمْشُونَ بِها» (اعراف/195) «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَی الْكَعْبَین» (مائده/6) ، «لَأُقَطِّعَنَّ أَیدِیكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلاف» (اعراف/124 و طه/71 و شعراء/49)

«راجل» به کسی می‌گویند که مسیری را پیاده (روی پا) بپیماید؛ که جمع آن «رِجال» می‌شود: «فَإِنْ خِفْتُمْ فَرِجالاً أَوْ رُكْباناً» (بقره/269) ، «وَ أَذِّنْ فِی النَّاسِ بِالْحَجِّ یأْتُوكَ رِجالاً» (حج/29) (و البته «رجال» جمع رَجُل هم هست که توضیح داده خواهد شد.) (مفردات ألفاظ القرآن، ص345)

از مشتقات معروف این ماده، کلمه «رَجُل» به معنای «مرد» است که وقتی به صورت مفرد یا مثنی به کار می‌رود، در مقابلش «امرأة» (زن) به کار می‌رود (وَ إِنْ كانَ رَجُلٌ یورَثُ كَلالَةً أَوِ امْرَأَةٌ، نساء/12؛ اسْتَشْهِدُوا شَهیدَینِ مِنْ رِجالِكُمْ فَإِنْ لَمْ یكُونا رَجُلَینِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتان، بقره/286) اما وقتی به صورت جمع می‌آید (که آن هم به صورت «رجال» جمع بسته می‌شود) در مقابلش «نساء» (زنان) به کار می‌رود: «بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً» (نساء/1) ، «الرِّجالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّساءِ» (نساء/34) ، «وَ الْمُسْتَضْعَفینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدان» (نساء/75 و 98) ، «وَ إِنْ كانُوا إِخْوَةً رِجالاً وَ نِساءً» (نساء/176) ، «وَ لَوْ لا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِنات» (فتح/25) ، «إِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساء» (اعراف/81 و نمل/55). البته ندرتاً به زن، «الرجله» گفته می‌شود (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص493) و برخی گفته‌اند که این تعبیر در مورد زنی به کار می‌رود که از جهتی به مردان شبیه شده باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص344)

درباره وجه تسمیه مرد به «رَجُل»، برخی این را خارج از معنای اصلی این ماده (پا) دانسته اند (معجم المقاییس اللغة، ج‏2، ص492) اما برخی بر این باورند که چون در میان زن و مرد، این مردانند که عموما روی پای خود می‌ایستند و به خود متکی‌اند و مخارج خود و خانواده را تامین می‌کنند، از این ماده برای نامیدن آنها استفاده شده است؛ برخلا زن، که غالبا از واژه‌هایی مانند «أنثی» ، «مرأة» که دلالت بر نرمی دارد استفاده می‌شود (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص71) و موید آن این است که از ابن سیده نقل شده که وقتی «رَجُل» به عنوان صفت به کار می‌رود، دلالت بر شدت و کمال می‌کند (لسان العرب، ج‏11، ص266) و موید دیگرش اینکه برای مردانگی و صلابت، و اشاره به شخصی که به خود متکی است تعبیر «رجل» را به کار می‌برند «وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یسْعی»‏(یس/20) ، «وَ قالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ» (غافر/28) ، «أَ تَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ یقُولَ رَبِّی اللَّهُ‏» (غافر/28) (مفردات ألفاظ القرآن، ص344) و حتی گاه از این حیث به نحوی به کار می‌برند که شامل زنان باصلابت هم می‌شود: «وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یعْرِفُونَ كُلاًّ بِسیماهُمْ» (اعراف/46) ، «فیهِ رِجالٌ یحِبُّونَ أَنْ یتَطَهَّرُوا» وَ اللَّهُ یحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ (توبه/108) ، «رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ» (نور/37) ، «مِنَ الْمُؤْمِنینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ» (احزاب/23) «وَ أَنَّهُ كانَ رِجالٌ مِنَ الْإِنْسِ یعُوذُونَ بِرِجالٍ مِنَ الْجِنّ» (جن/6)

البته کلمه «مرء» هم برای مرد به کار می‌رود و در تفاوت این دو گفته‌اند «رجل» به نحوی دلالت بر قوت در انجام کارها دارد و از این جهت در مدح افراد گفته می‌شود: «انه رَجُلٌ» (در فارسی می‌گوییم: او مرد است و کار مردانه می‌کند) ولی «مرء» بیشتر ناظر به ادب شخص است چنانکه «مروّت» به ادب شخص ناظر است. (الفروق فی اللغة، ص271)۶

ماده «رجل» و مشتقات آن 73 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

نِساءً

کلمه «نساء» و هم‌خانواده‌هایش، یعنی «نِسْوَة» و «نِسْوَان» و «نِسُون» همگی لفظ جمعی است به معنای «زنان»، که لفظ مفردی از آنها در زبان عربی وجود ندارد. (كتاب العین، ج‏7، ص303) برخی گفته‌اند مفرد آن همان «المرأة» است که از لفظی دیگر است؛ همانند «قوم» که آن هم مفرد ندارد و مفردش «المرء» است: «لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسی‏ أَنْ یكُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسی‏ أَنْ یكُنَّ خَیراً مِنْهُنّ» (حجرات/11) (مفردات ألفاظ القرآن، ص804)

از این چهار کلمه ظاهرا فقط دوتای آنها در قرآن به کار رفته است: «نسوة» که فقط 2 بار به کار رفته (وَ قالَ نِسْوَةٌ فِی الْمَدِینَةِ؛ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِی قَطَّعْنَ أَیدِیهُنَ‏؛ یوسف/30و50) و بقیه موارد «نساء» بوده است. برخی در تفاوت این دو گفته‌اند کلمه «نسوة» به خاطر حرف «و» دلالت بر سقم و مرض، و بنوعی بار تحقیر آمیز دارد؛ اما کلمه «نساء» به خاطر حرف «الف» دلالت بر رفعت و عزت و کرامت دارد و هنگام یاد کردنِ با احترام از زنان این تعبیر به کار می‌رود. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏12، ص112)

در حدی که تفحص شد، هیچیک از اهل لغت این کلمه را به دو ماده «نسی» و «نسأ» برنگردانده‌اند، پس اگر بخواهیم در زبان عربی ماده‌ای برای آن قائل شویم، باید آن را از ماده «نسو» بدانیم؛ هرچند برخی اصل این واژه را وارد شده از زبانهای آرامی و سریانی و عبری می‌دانند؛ همان طور که کلمه «اولاء» (هولاء و اولئک) که آن هم جمع مذکری است که مفرد ندارد، برگرفته از زبانهای سریانی و آرامی می‌دانند (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏12، ص111) البته خود همین افراد هم بر این باورند که به هر حال، نسبتی بین این ماده و ماده‌های نزدیکش در عربی وجود دارد. مثلا ماده «نسأ» دلالت بر تاخیر دارد (نسأت المرأة، یعنی ایام حیض او به تاخیر افتاد) و چه‌بسا با توجه به برتری و تقدمی که مرد از حیث قوت بدنی بر زن دارد این واژه به کار رفته باشد (همان، ج‏4، ص71۷؛ و ج12، ص112۸). ویا اگر به تفاوت «ذکر» و «نسیان»۹ توجه شود، و از سوی دیگر اینکه برای مرد (جنس مذکر) از واژه «ذَکَر» استفاده می‌شود؛ بعید نیست که کلمه «نساء» هم به نحوی به ماده «نسی» مرتبط بوده باشد؛ چنانکه در باب قرار دادن شهادت دو زن به جای یک مرد هم به نحوی به نسیان آنان (البته نه با ماده «نسی»، بلکه با ماده «ضلّ») اشاره شده است: «وَ اسْتَشْهِدُوا شَهیدَینِ مِنْ رِجالِكُمْ فَإِنْ لَمْ یكُونا رَجُلَینِ فَرَجُلٌ وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْری‏» (بقره/282)

همچنین بعید نیست که در اشتقاق کبیر (ویا حتی از باب تقدیم و تاخیر حرف همزه در درون مشتقات یک ماده، همانند «ملائکه» که ریشه آن را ألک نیز دانسته‌اند)، بتوان بین کلمه «نساء» و «إنسان» و «اُنس» و «ناس» نیز ارتباطی برقرار کرد.۱۰ بویژه بر مبنای کسانی که رکن اصلی کلمه در زبان عربی را دو حرف می‌دانند، که چنانکه در ذیل ماده «رب» اشاره شد، در جایی که یک حرف از سه حرف اصلی، از حروف عله ویا همزه باشد، این احتمال بسیار تقویت می‌شود.

در هر صورت، اگر ما ماده کلمه «نساء» و «نسوة» را «نسو» بدانیم، این ماده جمعاً 59 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

تَسائَلُونَ

ماده «سءل» در اصل به معنای درخواست و طلب کردن چیزی از کسی به کار می‌رود (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏5، ص8). مصدر آن «سؤال» (قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلی‏ نِعاجِهِ؛ ص/24) در فارسی نیز بسیار رایج است؛ و تفاوتش با «طلب» در این است که طلب یک امر نفسانی است که چه‌بسا ممکن است به مرتبه اظهار کردن نرسد؛ (التحقیق، ج‏5، ص8). همچنین ماده «سول» (به معنای حاجتی که نفس برای رسیدن بدان حرص می‌ورزد) - که برخی آن را به صورت «سؤل» ثبت کرده‌اند و کلمه «تسویل» (زینت دادن و آراستن کار زشت) از آن می‌آید - نیز چه بسا در اصل به همین «سأل» برگردد. (درباره «سول» قبلا در جلسه 151 http://yekaye.ir/muhammad-47-25/ توضیح داده شد.)

همچنین باید این ماده و ماده «سیل» که دلالت بر جریان و امتداد دارد (معجم المقاییس اللغة، ج‏3، ص123؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص437) نیز تفاوت گذاشت.

برخی توضیح داده‌اند که با ماده «سأل» می‌توان هر چیزی را مورد درخواست قرار داد: ‌اعم از خبر، مال، عطاء، علم و ... (التحقیق، ج‏5، ص8). اما برخی خواسته‌اند کل این درخواستها را در دو قسم قرار داده‌اند؛ یعنی گفته‌اند هرآنچه با کلمه «سأل» مورد درخواست قرار می‌گیرد، یا درخواست معرفت، و یا هر چیزی است که به معرفت منجر شود؛ و یا درخواست مال و هر چیزی که مال منجر شود؛ و البته توضیح داده‌اند که در جایی که «سوال» در مقام درخواست معرفت است، منحصر به جایی که انسان چیزی را نمی‌داند و می‌خواهد بفهمد نیست (مفردات ألفاظ القرآن، ص437)؛ و اتفاقا برخی توضیح داده‌اند که اساساً تفاوت «سوال» و «استفهام» این است که در استفهام، مساله اصلی طلب فهم است؛ اما سوال می‌تواند با انگیزه‌های دیگری باشد (الفروق فی اللغة، ص19) مثلا مواردی که خداوند سوال می‌کند؛ که گاه برای ساکت کردن و خاموش کردن کسانی است که باور غلطی دارند: «وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عیسَی ابْنَ مَرْیمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاس‏ ...» (مائده/116) یا « وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْیةِ الَّتی‏ كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ...» (اعراف/163) ویا از باب بازخواست است «وَ إِذَا الْمَوْؤُدَةُ سُئِلَتْ» ‏(تكویر/8) ، «لا یسْئَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْئَلُونَ» (انبیاء/23) و ... (مفردات ألفاظ القرآن، ص437)

با این حال به نظر می‌رسد مواردی هست که لزوما به این دو برنمی‌گردد، بلکه مطلق درخواست برای انجام کاری است: «وَ لَوْ دُخِلَتْ عَلَیهِمْ مِنْ أَقْطارِها ثُمَّ سُئِلُوا الْفِتْنَةَ لَآتَوْها وَ ما تَلَبَّثُوا بِها إِلاَّ یسیراً» (احزاب/14)

فعل «سأل» از افعالی دو مفعولی است: «أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً» (مومنون/72) ، «لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» (عنکبوت/61؛ لقمان/25؛ زمر/38؛ زخرف/9) هرچند گاه برای مفعول دومش از حروف «ب» ، «من» و «عن» استفاده می‌شود. برخی چنین توضیح داده اند که:

- وقتی سوال برای معرفت باشد، با حرف «عن» ویا با حرف «ب» می‌آید: «وَ یسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ‏» (اسراء/85) «إِذا سَأَلَكَ عِبادِی عَنِّی» ‏(بقرة/186) «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ» (مائده/101) «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» ‏(معارج/1)؛

- وقتی سوال در مورد مال باشد با حرف «من» می‌آید: «وَ سْئَلُوا اللَّهَ مِنْ فَضْلِهِ»‏ (نساء/32) ، «فَإِنْ تَوَلَّیتُمْ فَما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ» (یونس/72) (مفردات ألفاظ القرآن، ص438)۱۱

هرچند برخی بر این باورند که حرف «ب» ربطی به مال ویا معرفت ندارد، بلکه اساساً برای تاکید می‌آید: «فَسْئَلْ بِهِ خَبیراً» (فرقان/59) «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ» ‏(معارج/1) (التحقیق، ج‏5، ص8)۱۲.

کاربرد این ماده در قالب اسم فاعل (سائل) عموما در مورد طلب مال به کار می‌رود: «وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ» (ضحی/10) ، «لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ» (ذاریات/19) (مفردات ألفاظ القرآن، ص438)؛ هرچند که درباره طلب معرفت: «لَقَدْ كانَ فی‏ یوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسَّائِلینَ» (یوسف/7)؛ و بلکه در مورد مطلقِ جویندگان: «وَ جَعَلَ فیها رَواسِی مِنْ فَوْقِها وَ بارَكَ فیها وَ قَدَّرَ فیها أَقْواتَها فی‏ أَرْبَعَةِ أَیامٍ سَواءً لِلسَّائِلینَ» (فصلت/10) نیز به کار می‌رود.

«مسئول» به معنای کسی ویا چیزی است که مورد سوال (و بازخواست) واقع می‌شود: «أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً» (اسراء/34) «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (اسراء/36) «لَهُمْ فیها ما یشاؤُنَ خالِدینَ كانَ عَلی‏ رَبِّكَ وَعْداً مَسْؤُلاً» (فرقان/16) «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» (صافات/24)

این ماده وقتی به باب تفاعل می‌رود به معنای سوال کردن برخی از برخی (سوال کردن از همدیگر) است (لسان العرب، ج‏11، ص318) «أَقْبَلَ بَعْضُهُمْ عَلی‏ بَعْضٍ یتَساءَلُونَ» (صافات/27 و 50؛ طور/25) ، «عَمَّ یتَساءَلُونَ» (نبأ/1) ، «فَعَمِیتْ عَلَیهِمُ الْأَنْباءُ یوْمَئِذٍ فَهُمْ لا یتَساءَلُونَ» (قصص/66) ، «وَ كَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِیتَسائَلُوا بَینَهُمْ» (کهف/19) ، «فَلا أَنْسابَ بَینَهُمْ یوْمَئِذٍ وَ لا یتَساءَلُونَ» (مومنون/101)

اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ

اینکه در عبارت «تَسائَلُونَ بِهِ» حرف «ب» در اینجا چه معنایی ایجاد کرده، برخی گفته‌اند باء قسم است؛ یعنی این عبارت از باب «اسألک بالله» است (یعنی همان خدایی که همدیگر را به او سوگند می‌دهید؛ او تو را به خدا سوگند می‌دهد و تو را به خدا سوگند می‌دهی) و برخی گفته‌اند باء سببیه است، یعنی همان خدایی که به واسطه اوست که از همدیگر درخواست می‌کنید (مجمع البیان، ج‏3، ص6۱۳؛ البحر المحیط، ج‏3، ص497۱۴)، که این معنا را می‌توان اعم از معنای اول گرفت؛ یعنی «به واسطه او»، می‌تواند به معنای «به حق او»، «با سوگند به او» باشد؛ و می‌تواند به معنای «با اعتماد بر او» باشد؛ و می‌تواند به معنای «به حکم او» باشد؛ که در این معنای آخر، چه‌بسا حرف «ب» به «عن» برگردد؛ چنانکه برخی مترجمان، بر اساس این معنا، چنین ترجمه‌ کرده اند: «از او پرسش شوید» (ترجمه معزی، ص77) یا «آن خدای كه شما را بپرسند از وی، یعنی به حكم وی» (تاج التراجم فی تفسیر القرآن للاعاجم، (اسفراینی)، ج2، ص458)

اگر ماده «سول» (سؤل) و مشتقات آن («سَوَّلَ» ، «سَوَّلَتْ» و «سُؤْلَک») را – که جمعا 5 بار در قرآن کریم به کار رفته – را خارج از ماده «سئل» بدانیم، باید گفت ماده «سأل» و مشتقات آن 128 بار در قرآن کریم به کار رفته است.

الْأَرْحامَ

درباره ماده «رحم» قبلا بیان شد که این ماده در اصل دلالت بر معانی‌ای همچون رقت و و عطوفت و مهربانی (= رأفت) می‌کند؛ و به تعبیر دیگر، دلالت بر «رقت قلب همراه با احسان کردن» می‌کند که گاه ممکن است در مورد «احسان کردن بدون لحاظ رقت قلب» به کار رود (مثلا وقتی در مورد خداوند به کار می‌رود) و یا «رقت قلب بتنهایی». درواقع، رحمت، ‌تجلی رأفت، و ظهور شوق و شفقت است، و مربوط به مقام ابراز نسبت به چیز خاصی است که در آن خیر و صلاح مخاطب لحاظ می‌شود، ولو خود مخاطب آن را خوش ندارد، مانند خوراندن دوای تلخ به مریض.

اگرچه برای کسی که رحم می‌کند، کلمه «راحم» به کار رفته است و خداوند بهترین رحم‌کنندگان (خَیرُ الرَّاحِمینَ؛ مومنون/۱۱۸) و بلکه رحم‌کننده‌ترین رحم‌کنندگان (أَرْحَمُ الرَّاحِمینَ؛ اعراف/۱۵۱، یوسف/۶۴ و ۴۲، انبیاء/۸۳) معرفی شده است؛ اما برای این منظور دو کلمه «رحمان» و «رحیم» در قرآن کریم بویژه در مورد خداوند شیوع فراوان دارد.

برخی از اهل لغت چنین توضیح داده‌اند که «رحیم» دلالت بر ثبوت و استمرار رحمت دارد و آن را صفت مشبهه دانسته‌اند، اما بسیاری آن را صیغه مبالغه دانسته‌اند و البته تذکر داده‌اند که مبالغه در «رحمان» بیشتر از «رحیم» است؛ چرا که رحمان رحمتش همه چیز را در برمی‌گیرد اما رحیم رحمتی است که بسیاری از چیزها را دربرمی‌گیرد. (البته وزن «فعیل» هم در صیغه مبالغه به کار رفته و هم در صفت مشبهه)

«رَحِم» (جمعِ آن: «الأرحام») نیز همانند «رحیم» صفت مشبهه است (که البته استمرار و تاکید کلمه کمتر از «رحیم» است) و به معنای کسی است که رحمت همواره به وی پابرجاست؛ که مصداق اتم آن خویشاوندان است (لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُم؛ ممتحنه/۶)؛ و نزدیکترین خویشاوندان که چنین رحمتی بر انسان دارد، مادر است؛ و به همین مناسبت بر محلی از بدن مادر که محل شکل‌گیری و رشد فرزند است، «رَحِم» گفته می‌شود (ما خَلَقَ اللَّهُ فی‏ أَرْحامِهِنَّ، بقره/۲۲۸؛ ُصَوِّرُكُمْ فِی الْأَرْحامِ، آل‌عمران/۶؛ أَمَّا اشْتَمَلَتْ عَلَیهِ أَرْحامُ الْأُنْثَیین، انعام/۱۴۳ و ۱۴۴؛ َ یعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ، لقمان/۳۴)

البته برخی مساله را از آن سو توضیح داده و گفته‌اند «رَحِم» (که به صورت «رَحْم» ، «رِحْم» و «رِحِم» نیز تلفظ شده) عضوی در بدن زن است که نطفه را نگه می‌دارد تا جنین شود و رشد کند و به صورت بچه به دنیا بیاید؛ و چون «خویشاوندی نسبی» نهایتا به «رَحِمِ واحد» منتهی می‌شود، از این خویشاوندی به «رَحِم» تعبیر می‌شود و به خویشاوندان (کسی که دارای پیوند خویشاوندی است)، «أولوا الأرحام» (صاحبان رحم‌ها، برخورداران از خویشاوندی) (أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلی‏ بِبَعْضٍ؛ انفال/۷۵ و احزاب/۶) گفته می‌شود.

راغب اصفهانی کلمه «رُحْم» (وَ أَقْرَبَ رُحْماً؛ کهف/۸۱) را عیناً مشابه «رَحِم» دانسته‌ که به نحو استعاری برای خویشاوندی به کار گرفته شده؛ اما دیگران (خلیل، ابن منظور و ...) بر این باورند که «الرُّحْم» [یا: الرُّحُم] مصدر، و به همان معنای «الرَّحْمة» است و وقتی می‌گویند «ما أقرب رُحمَ فلانٌ» به معنای این است که: فلانی چقدر فرد مهربان و نیکوکاری (ذا مَرْحَمَةٍ و بِرٍّ) است» و بر این اساس، تعبیر «وَ أَقْرَبَ رُحْماً» (یس/15) به این معنا می‌شود که نسبت به پدر و مادرش بسیار مهربان‌تر از آن پسرکی بود که خضر او را به قتل رساند.

جلسه 762 http://yekaye.ir/ya-seen-36-15/

رَقیباً

درباره اینکه اصل ماده «رقب» چیست، گفته‌اند برافراشتگی [= انتصاب] ای است به منظور تحت نظر داشتن چیزی (معجم مقاییس اللغة، ج‏2، ص427)؛ و به تعبیر دیگر، تحت نظر داشتن و مراقبتی است به منظور تفتیش و بررسی از اوضاع و احوال کس یا چیزی که تحت نظر قرار گرفته است (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص201) گردن را هم به این مناسبت «رقبة» (جمعِ آن «رقاب»: فَإِذا لَقیتُمُ الَّذینَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقابِ؛ محمد/4) گفته‌اند که شخص هنگام زیر نظر داشتن چیزی باید آن را برافراشته کند (معجم مقاییس اللغة، ج‏2، ص427) و در میان اعضای بدن، عاملی است که موجب می‌شود چشم و گوش و سایر اعضایی که می‌خواهند چیزی را تحت نظر قرار گیرند، مشرف بر محیط باشند. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص201)

هرچند برخی بر این باورند که ابتدا کلمه «رَقَبَة» به معنای «گردن» در کار بوده، و به مناسبت، این کلمه به معنای «برده» به کار رفته «وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ» (نساء/92)، «إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكینِ و ... وَ فِی الرِّقاب‏» (توبه/60) (مفردات ألفاظ القرآن، ص362) ظاهرا مناسبتش این است که برده باید به هرچه مولایش بگوید گردن بنهد، گویی طنابی بر گردن او نهاده‌اند و او را به هر سو که می‌خواهند می‌برند.

این ماده وقتی به باب افتعال می‌رود، بدین معناست از روی اختیار، مراقبت و تحت نظر داشتن دیگری را عهده دار شوند: وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَكُمْ رَقیبٌ (هود/93) که اسم فاعل آن «مرتقب» می‌شود «فَارْتَقِبْ إِنَّهُمْ مُرْتَقِبُونَ» (دخان/59) که این آیه بدین معناست که تو با دقت امور آنان را زیر نظر بگیر همان طور که آنان در قبال تو چنین می‌کنند (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص203)

و وقتی به باب تفعل می‌رود «ترقّب» به معنای آن است که احتراز کردن از کسی است که مراقب است: «فَأَصْبَحَ فِی الْمَدینَةِ خائِفاً یتَرَقَّبُ ... فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً یتَرَقَّبُ»‏ (قصص/18و21) (مفردات ألفاظ القرآن، ص362) در واقع، او مراقبت می‌کند پس تو مترقب باش که به دام مراقبت او نیفتی (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص203)

از آنجا که در این ماده به نوعی معنای تحت مراقبت قرار دادن اشراب شده است، برای مراقبت بر عهد و پیمان نیز به کار می‌رود: «كَیفَ وَ إِنْ یظْهَرُوا عَلَیكُمْ لا یرْقُبُوا فیكُمْ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً ... لا یرْقُبُونَ فی‏ مُؤْمِنٍ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً» (توبه/8-10) یعنی آنان نه قرابت و خویشاوندی و نه هیچ عهد و پیمانی را در قبال شما مراقبت و مراعات نمی‌کنند (مجمع البیان، ج‏5، ص14؛ التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص203)

«رقیب» (فَلَمَّا تَوَفَّیتَنی‏ كُنْتَ أَنْتَ الرَّقیبَ عَلَیهِمْ، مائده/117؛ وَ ارْتَقِبُوا إِنِّی مَعَكُمْ رَقیبٌ، هود/93؛ كانَ اللَّهُ عَلی‏ كُلِّ شَی‏ءٍ رَقیباً، احزاب/52؛ ما یلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاَّ لَدَیهِ رَقیبٌ عَتیدٌ، ق/18) بر وزن فعیل و به معنای فاعل است؛ به معنای حافظ و نگهبان (مفردات ألفاظ القرآن، ص362)، یعنی کسی که قرار است دیگری را تحت نظر داشته باشد (معجم مقاییس اللغة، ج‏2، ص427) و مواظب است که چیزی از اعمال وی، از او مخفی نماند و در انتظار می‌نشیند تا تک تک اعمال وی را رصد کند (مجمع البیان، ج‏3، ص5) شاید بدین مناسبت که خود گردن کشیده تا از بالا دیگری را زیر نظر داشته باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص362)

و تفاوتش با «حفیظ»۱۵ نیز در همین است که «رقیب» از این جهت مراقبت می‌کند که چیزی از احوال شخص یا شیء مورد نظر از او مخفی نماند و لذا در معنای آن نوعی تفتیش و وارسی لحاظ شده است، اما در کلمه حفظ، تفتیش و وارسی خود شیء لحاظ نشده است. (الفروق فی اللغة، ص۲۰۰) و این کلمه در مورد کسی که ناظر بر قماربازان شرابخوار است [تا در قمار خود همدیگر را فریب ندهند و در شرابخواری‌شان قدح آماده می‌کند] نیز به کار رفته؛ (مفردات ألفاظ القرآن، ص362) و ظاهرا به همین معناست که در اشعار فارسی، به استعاره فراوان به کار رفته است؛ چنانکه سعدی می‌گوید:

صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم / همه دانند که در صحبت گل خاری هست

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh111/

ای رقیب ار نگشایی در دلبند به رویم / این قدر باز نمایی که دعا گفت فلانت

https://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh149/

رقیب گفت بر این در چه می‌کنی شب و روز / چه می‌کنم؟ دل گم‌‌کرده باز می‌جویم

https://ganjoor.net/saadi/mavaez/ghasides/sh41/

ویا خواجوی کرمانی گوید :

بکش جفای رقیب ار حبیب می‌خواهی / کنارگل نبری گر کنی کناره ز خار

https://ganjoor.net/khajoo/ghazal-khajoo/sh490/

اما بتدریج در زبان فارسی چنین تغییر کرد که به کسی که نقطه مقابل شخص است (با انسان رقابت می‌کند) ‌به کار رفته است.۱۶

کلمه «رقیب» به «مهیمن» هم نزدیک است، با این تفاوت که مهیمن، دیگری را تحت نظر دارد، چون بر او مسلط است و تدبیر وی را برعهده دارد، اما «رقیب» تحت نظر قرار می‌دهد تا او دست از پا خطا نکند. (الفروق فی اللغة، ص200)

همچنین این کلمه به مفهوم «رصد» نیز بسیار نزدیک است، با این تفاوت که رصد کردن، تحت نظر قرار دادنی است به منظور اینکه به اقتضای کاری که او انجام می‌دهد مقابله لازم را انجام دهد (مجمع البیان، ج‏۱۰، ص۷۳۵) که شاید نزدیکترین کلمه بدان در زبان فارسی «کمین کردن» باشد. (در ذیل بحث از ماده «رصد»، درباره تفاوت کلمات فوق (مراقبت، ترقب، هیمنه، رصد) با کلماتی مانند «انتظار» و «رعایت» و «محافظت» و «مواظبت» و «حرس» (پاسبانی) توضیحاتی ارائه شد: جلسه 885 http://yekaye.ir/al-fajr-89-14/)

ماده «رقب» و مشتقات آن 24 بار در قرآن کریم به کار رفته است.


  1. . الربائب جمع ربیبة و هی بنت زوجة الرجل من غیره سمیت بذلك لتربیته إیاها فهی فی معنی مربوبة نحو قتیلة فی موضع مقتولة و یجوز أن تسمی ربیبة سواء تولی تربیتها أو لم یتول و سواء كانت فی حجره أو لم تكن لأنه إذا تزوج بأمها فهو رابها و هی ربیبته و العرب تسمی الفاعلین و المفعولین بما یقع بهم و یوقعونه یقولون هذا مقتول و إن لم یقتل بعد و هذا ذبیح و إن لم یذبح بعد إذا كان یراد ذبحه و قتله و كذلك یقولون هذا أضحیة لما أعد للتضحیة و هذه قتوبة و حلوبة أی هی مما تقتب و تحلب و قد یقال لزوج المرأة ربیب ابن امرأته بمعنی أنه رابه كما یقال شهید و خبیر بمعنی شاهد و خابر.↩
  2. . هرچند که – در کمال تعجب – اصرار دارد که در آیه «قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّیانِی صَغِیراً» تعبیر «ربیانی» نه از معنای تربیت (که به ماده ربب برمی‌گشت) بلکه از همین ماده «ربو» به معنای باد کردن و حجیم شدن است، چون بر این باور است که تربیت حقیقی و رشد دادن در اغلب مواردی که افراد فرزند خود را بزرگ می‌کنند حاصل نمی‌شود!!! و شاهدش را این گرفته که فرعون هم این تعبیر را در خصوص بزرگ کردن حضرت موسی ع به کار گرفت: «أَ لَمْ نُرَبِّكَ فِینا وَلِیداً وَ لَبِثْتَ فِینا مِنْ عُمُرِكَ سِنِینَ‏» (شعراء/18) (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏4، ص37-36) در حالی که اصلا استدلال موجهی به نظر نمی‌رسد؛ در هر دو آیه مقام، مقام امتنان است و این مقام با معنای تربیت سازگار است نه صرف بزرگ کردنی که هیچ رشدی در طرف نگذاشته باشد؛ و این ادعا که اغلب والدین در بزرگ کردن فرزندانشان به آنان رشدی نمی‌دهند اصلا قابل قبول نیست.↩
  3. . «رُبَّ» لاستقلال الشی‏ء، و لما یكون وقتا بعد وقت، نحو: رُبَما یوَدُّ ...↩
  4. . درباره این ماده قبلا در جلسه 32 http://yekaye.ir/57-29-al-ankabut/ و جلسه 95 http://yekaye.ir/al-anbiya-021-035/ و جلسه 147 http://yekaye.ir/yusuf-012-053/ توضیحاتی داده شد که چون جامع نبود، در اینجا توضیح جامعتری ارائه گردید.↩
  5. . برخی تفاوت تنافس و منافسه را این دانسته اند که تنافس، حالت اختیاری پذیرش وضعیت روحی برای منافسه کردن است. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج‏12، ص198)↩
  6. . درباره کلمه «مرء» در بحث از آیه 4 (جلسه 929) توضیحات بیشتر خواهد آمد.↩
  7. . و بمناسبة هذا الأصل الثابت: یطلق الرجل علی الذكر من الأناسی، فانّه من یستبدّ برأیه و یقوم بقدمه و یستند الی رجله و یمشی لتأمین معاشه و معاش عائلته و هو قوی علی العمل و الحركة و السیر. و هذا بخلاف المرأة فانّها تعیش تحت قیمومة الرجل و هی ضعیفة لطیفة، لا تستطیع أن تمشی فی تأمین حوائجها مستندة علی نفسها، و لهذا تری مادّة الأنثی مأخوذة من الأنث و هو اللین، و المرأة من المرء و هو الهناء، و النساء من النسأ و هو یقابل الذكر و انّه مظهر التذكّر و الخلف من الوالدین. و بهذا یظهر أنّ استعمال كلمة الرجل أو الرجال فی القرآن الكریم: انّما هو فی موارد یلاحظ فیها خصوصیات المادّة من الاستقرار و الاستبداد و الاستناد علی نفسه، و لو ادّعاء أو تقدیرا أو تلقینا، كما أنّ استعمال الذكر فی موارد یلاحظ فیها جهة الذكورة فقط فی قبال الانوثة-. وَ لَیسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثی‏ ...،. مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثی‏.↩
  8. . و لا یخفی التناسب لفظا و معنی بین هذه الكلمات و بین مادّة النسأ فانّ فی النساء تأخّرا من جهة القدرة و العمل و الاستطاعة البدنیة عن الرجال و البنین و الإخوان.↩
  9. . درباره این ماده قبلا در جلسه۹۴ http://yekaye.ir/ta-ha-020-115/ توضیح داده شد.↩
  10. . درباره ماده «أنس» و نیز نسبت احتمالی آن با دو کلمه «انسان» و «ناس» در جلسه۵۴۲ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-53/ توضیح داده شد.↩
  11. . توجه شود که در آیه «إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجاب» (احزاب/53) حرف «من» ناظر به مفعول دوم نیست؛ بلکه مفعول دوم در فعل «فَسْئَلُوهُنَّ» محذوف است که کلمه «متاع» در جمله قبل بدان دلالت دارد.↩
  12. . البته وی توضیحی درباره کل این حروف دارد که چندان قابل قبول به نظر نمی‌رسد:
    إنّ الاستعمال بالباء: إنّما یكون فی مقام التأكید:«فَسْئَلْ بِهِ خَبِیراً» ، «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ‏».
    و بحرف من: یدلّ علی التبعیض كما فی «ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ» و یستعمل بحرف من: إذا أرید الدلالة علی إخراج و تفكیك عن شی‏ء، و التبعیض من مصادیق هذا المعنی.
    و بحرف عن: إذا أرید الدلالة علی صدور و تجاوز عن شی‏ء محسوسا أو معنویا كما فی-. إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَی‏ءٍ، لا تَسْئَلُوا عَنْ‏ أَشْیاءَ، وَ یسْئَلُونَكَ عَنِ الْیتامی؛ أی عمّا یختصّ بهم و عن حالاتهم و أحكامهم، فیسأل صدور أحكامهم و ما یختصّ بهم. و هذا بخلاف حرف من فیدلّ علی الإخراج، كما فی إخراج الأجر.
    ↩
  13. . قیل فی معناه قولان أحدهما أنه من قولهم أسألك بالله أن تفعل كذا و أنشدك بالله و بالرحم و نشدتك الله و الرحم و كذا كانت العرب تقول عن الحسن و إبراهیم و علی هذا یكون قوله «وَ الْأَرْحامَ» عطفا علی موضع قوله به و المعنی إنكم كما تعظمون الله بأقوالكم فعظموه بطاعتكم إیاه و الآخر أن معنی «تَسائَلُونَ بِهِ» تطلبون حقوقكم و حوائجكم فیما بینكم به↩
  14. . و معنی یتساءلون به: أی یتعاطون به السؤال، فیسأل بعضكم بعضا. أو یقول: أسألك باللّه أن تفعل، و ظاهر تفاعل الاشتراك أی: تسأله باللّه، و یسألك باللّه. و قالت طائفة: معناه تسألون به حقوقكم و تجعلونه معظما لها. ... قال ابن عباس: معنی تساءلون به أی تتعاطفون. و قال الضحاك و الربیع: تتعاقدون و تتعاهدون. و قال الزجاج: تتطلبون به حقوقكم و الأرحام.↩
  15. . درباره این کلمه و ماده «حفظ» در جلسه 300 http://yekaye.ir/al-maaarij-70-29/ توضیحاتی گذشت.↩
  16. . برای بحثی در این زمینه به مقاله «مفهوم رقیب در اشعار پارسی» نوشته خانم فردیس دهپور مراجعه کنید.↩

واحِدَةٍ/ واحِدٍ

در اغلب قرائات به صورت «نَفْسٍ واحِدَةٍ» قرائت شده است، که مراعات مونث بودن لفظ (لفظ نفس مونث است) شده؛ اما در قرائتی غیرمشهور (ابن ابی عبلة) به صورت «نَفْسٍ واحِدٍ» قرائت شده که یا باید گفت مراعات معنا شده است (از این جهت که مقصود، حضرت آدم است که مذکر بود) ویا اینکه کلمه «نفس» هم مونث و هم مذکر می‌باشد.

البحر المحیط، ج‏3، ص494۱

تَسائَلُونَ

در قرائت اهل کوفه (عاصم، حمزه و کسائی) و روایتی از ابوعمر (بصره) و خلف و حسن و اعمش (از قرائات اربعه عشر) به صورت «تَسائَلُونَ» قرائت شده است؛ که در اصل «تتسائلون» بوده، یکی از «ت»ها حذف شده، شبیه «تنزل الملائکه» (قدر/4)، که در اصل «تتنزل الملائکه» بوده است.

در قرائت اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن کثیر) و شام (ابن عامر) و بصره (ابوعمرو در روایت مشهورش) و نیز در قرائت یعقوب و ابوجعفر (از قراء عشره) به صورت «تَسّائَلُونَ» (با سین مشدد) قرائت شده که در این حالت نیز در اصل «تتسائلون» بوده، یکی از «ت»ها به خاطر نزدیک بودن مخرج، به حرف «س» تبدیل و در آن ادغام شده است.

در قرائت ابن مسعود به صورت «تَسئَلُونَ» قرائت شده، که در این صورت، فعل ثلاثی مجرد می‌باشد.۲

مجمع البیان، ج‏3، ص4۳؛ إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص197۴؛ البحر المحیط، ج‏3، ص496-497۵

الْأَرْحام

در اغلب قرائات کلمه «الْأَرْحامَ» به صورت منصوب قرائت شده؛ که به لحاظ نحوی دو گونه قابل تحلیل است: یکی اینکه عطف به مجموع جار و مجرور «به» باشد (= تسائلون به و تسائلون الارحام) و دوم اینکه عطف به الله باشد (= اتقوا الله و اتقوا الارحام: پروای خویشاوندان را داشته باشید که مبادا قطع رحم کنید)

اما در قرائت حمزه (از قراء کوفه) و حسن و اعمش (از قراء اربعه عشر) و برخی قرائات غیرمشهور (ابراهیم نخعی و قتاده و مطوعی و مجاهد و ابن‌عباس و ابورزین و یحیی بن وثاب و طلحه بن مصرف و ابن مسعود و اصفهانی و روایت حلبی از عبدالوارث و ابان بن تغلب و ابوایاس هارون بن علی بن حمزه کوفی)، مجرور: «الأرحامِ» قرائت شده، که در این صورت، یا عطف به ضمیر «ه» می‌باشد (یعنی در اصل چنین بوده: تسائلون به و بالارحام) ویا مجرور به باء مقدر؛ ویا از باب قَسَم است. که ابوحیان نشان می‌دهد که این قول آخر ناشی از آن بوده که عطف کلمه بر ضمیر مجرور به حرف جر را جایز نمی‌دانسته‌اند در حالی که در شعر عرب شواهد فراوانی دارد.

و در برخی قرائات غیرمشهور (ابراهیم بن یزید)، مرفوع: «الأرحامُ» هم قرائت شده است؛ که در این صورت آن را می‌توان مبتدا گرفت برای خبری محذوف، که جمله قبل بر آن دلالت می‌کند (یعنی: الارحامُ مما یجب ان یتقوه).

و در قرائت ابن مسعود و روایتی از اعمش، با حرف «ب» قرائت شده است: یعنی به صورت: «تساءلون به و بالأرحامِ».

مجمع البیان، ج‏3، ص4۶؛

إعراب القرآن (نحاس)، ج‏1، ص197-198۷؛ البحر المحیط، ج‏3، ص497-500۸؛ معجم القرائات، ج2، ص5-7


  1. . و المراد بقوله: من نفس واحدة آدم، و قرأ الجمهور: واحدة بالتاء علی تأنیث لفظ النفس. و قرأ ابن أبی عبلة: واحد علی مراعاة المعنی، إذ المراد به آدم، أو علی أن النفس تذكر و تؤنث، فجاءت قراءته علی تذكیر النفس.↩
  2. از ابن عباس و ابن سمیفع یمانی و روایتی از ابن مسعود به صورت «تَسِلون» نیز قرائت شده، که این نیز فعل ثلاثی مجرد بوده، که همزه در آن ساقط شده و حرکتش به حرف ماقبل منتقل شده است.
    و از ابراهیم نخعی به صورت فعل مجهول ثلاثی مجرد «تُسأَلون» قرائت شده است. (معجم القرائات، ج2، ص5)
    ↩
  3. . قرأ أهل الكوفة تسئلون بتخفیف السین و الباقون بتشدیدها ... من خفف تسئلون أراد تتساءلون فحذف التاء من تتفاعلون لاجتماع حروف متقاربة و من شدد فقال «تَسائَلُونَ» فإنه أدغم التاء فی السین و حسن ذلك لاجتماعهما فی أنهما من حروف طرف اللسان و أصول الثنایا و اجتماعهما فی الهمس فخفف هنا بالإدغام كما خفف هناك بالحذف↩
  4. . «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسّائَلُونَ بِهِ» هذه قراءة أهل المدینة بإدغام التاء فی السین، و قراءة أهل الكوفة تَسائَلُونَ بحذف التاء لاجتماع تاءین و لأن المعنی یعرف و مثله «إِذْ تَلَقَّوْنَهُ بِأَلْسِنَتِكُمْ».↩
  5. . و قرأ الجمهور من السبعة: تساءلون. و قرأ الكوفیون: بتخفیف السین، و أصله تتساءلون.
    قال ابن عطیة: و ذلك لأنهم حذفوا التاء الثانیة تخفیفا، و هذه تاء تتفاعلون تدغم فی لغة و تحذف فی أخری لاجتماع حروف متقاربة.
    قال أبو علی: و إذا اجتمعت المتقاربة خففت بالحذف و الإدغام و الإبدال، كما قالوا: طست فابدلوا من السین الواحدة تاء، إذ الأصل طس. قال العجاج: لو عرضت لأسقفی قس / أشعث فی هیكله مندس‏ / حن إلیها كحنین الطس‏. انتهی.
    أما قول ابن عطیة: حذفوا التاء الثانیة فهذا مذهب أهل البصرة. و ذهب هشام بن معاویة الضریر الكوفی: إلی أنّ المحذوفة هی الأولی، و هی تاء المضارعة، و هی مسألة خلاف ذكرت دلائلها فی علم النحو. و أما قوله: و هذه تاء تتفاعلون تدغم فی لغة و تحذف فی أخری، كان ینبغی أن ینبه علی الإثبات، إذ یجوز الإثبات و هو الأصل، و الإدغام و هو قریب من الأصل، إذ لم یذهب الحرف إلا بأن أبدل منه مماثل ما بعده و أدغم. و الحذف، لاجتماع المثلین. و ظاهر كلامه اختصاص الإدغام و الحذف بتتفاعلون، و لیس كذلك. أما الإدغام فلا یختص به، بل ذلك فی الأمر و المضارع و الماضی و اسم الفاعل و اسم المفعول و المصدر. و أما الحذف فیختص بما دخلت علیه التاء من المضارع، فقوله: لاجتماع حروف متقاربة ظاهرة تعلیل الحذف فقط لقربه، أو تعلیل الحذف و الإدغام، و لیس كذلك. أما إن كان تعلیلا فلیس كذلك، بل الحذف علة اجتماع متماثلة لا متقاربة. و أما إن كان تعلیلا لهما فیصح الإدغام لا الحذف كما ذكرنا.
    و أما قول أبی علی: إذا اجتمعت المتقاربة فكذا، فلا یعنی أن ذلك حكم لازم، إنما معناه: أنه قد یكون التخفیف بكذا، فكم وجد من اجتماع متقاربة لم یخفف لا بحذف و لا إدغام و لا بدل. و أما تمثیله بطست فی طس فلیس البدل هنا لاجتماع، بل هذا من اجتماع المثلین كقولهم فی لص لصت...
    و قرأ عبد اللّه: تسألون به مضارع سأل الثلاثی.
    و قری: تسلون بحذف الهمزة و نقل حركتها إلی السین.
    ↩
  6. . قرأ حمزة «و الأرحامِ» بالجر؛ و الباقون بالنصب؛ و قرئ فی الشواذ «و الأرحامُ» بالرفع. ...
    قال أبو علی من نصب «الْأَرْحامَ» احتمل انتصابه وجهین (أحدهما) أن یكون معطوفا علی موضع الجار و المجرور (و الآخر) أن یكون معطوفا علی «اتَّقُوا» و تقدیره و اتقوا الله و اتقوا الأرحام فصلوها و لا تقطعوها.
    و أما من جر، فإنه عطف علی الضمیر المجرور بالباء و هذا ضعیف فی القیاس و قلیل فی الاستعمال و ما كان كذلك فترك الأخذ به أحسن و إنما ضعف فی القیاس لأن الضمیر قد صار عوضا مما كان متصلا بالاسم من التنوین فقبح أن یعطف علیه كما لا یعطف الظاهر علی التنوین و یدلك علی أنه أجری عندهم مجری التنوین حذفهم الیاء من المنادی المضاف إلیها كحذفهم التنوین و ذلك قولهم یا غلام و هو الأكثر من غیره و وجه الشبه بینهما أنه علی حرف كما أن التنوین كذلك و اجتماعهما فی السكون و لأنه لا یوقف علی الاسم منفصلا منه كما أن التنوین كذلك و المضمر أذهب فی مشابهة التنوین من المظهر لأنه قد یفصل بین المضاف و المضاف إلیه إذا كان ظاهرا بالظروف و بغیرها نحو قول الشاعر: «كان أصوات من إیغالهن بنا / أواخر المیس أصوات الفراریج‏» و قول الآخر: «من قرع القسی الكنائن» و لیس المضمر فی هذا كالظاهر فلما كان كذلك لم یستجیزوا عطف الظاهر علیه لأن المعطوف ینبغی أن یكون مشاكلا للمعطوف علیه و قد جاء ذلك فی ضرورة الشعر أنشد سیبویه: «فالیوم قربت تهجونا و تشتمنا / فاذهب فما بك و الأیام من عجب‏» فعطف الأیام علی موضع الكاف و قال آخر: «نعلق فی مثل السواری سیوفنا / و ما بینها و الكعب غوط نفانف‏» فعطف الكعب علی الهاء و الألف فی بینها و مثل ذلك لا یجوز فی القرآن و الكلام الفصیح. قال المازنی و ذلك لأن الثانی فی العطف شریك للأول فإن كان الأول یصلح أن یكون شریكا للثانی و إلا لم یصلح أن یكون الثانی شریكا فكما لا تقول مررت بزید و كذلك لا تقول مررت بك و زید.
    و أما القراءة الشاذة فی رفع «الأرحام» فالوجه فی رفعه علی الابتداء أی «و الأرحام مما یجب أن تتقوه» و حذف الخبر للعلم به.
    ↩
  7. . وَ الْأَرْحامَ عطف أی و اتّقوا الأرحامَ أن تقطعوها، و قرأ إبراهیم و قتادة و حمزة «وَ الْأَرْحامِ» بالخفض و قد تكلّم النحویون فی ذلك. فأما البصریون فقال رؤساؤهم: هو لحن لا تحلّ القراءة به، و أما الكوفیون فقالوا: هو قبیح و لم یزیدوا علی هذا و لم یذكروا علّة قبحه فیما علمته. و قال سیبویه: لم یعطف علی المضمر المخفوض لأنه بمنزلة التنوین، و قال أبو عثمان المازنی: المعطوف و المعطوف علیه شریكان لا یدخل فی أحدهما إلّا ما دخل فی الآخر فكما لا یجوز مررت بزید وك و كذا لا یجوز مررت بك و زید، و قد جاء فی الشعر كما قال: [البسیط] فالیوم قرّبت تهجونا و تشتمنا / فاذهب فما بك و الأیام من عجب» و كما قال: «و ما بینها و الكعب غوط نفانف» و قال بعضهم «وَ الْأَرْحامِ» قسم و هذا خطأ من المعنی و الإعراب لأن الحدیث عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم یدلّ علی النصب: روی شعبة عن عون بن أبی جحیفة عن النذر بن جریر عن أبیه قال: كنت عند النبی صلّی اللّه علیه و سلّم حتی جاء قوم من مصر حفاة عراة فرأیت وجه النبی صلّی اللّه علیه و سلّم یتغیر لما رأی من فاقتهم ثم صلّی الظهر و خطب الناس فقال: «یا أیها الناس اتّقوا ربّكم و الأرحامَ، ثم قال تصدّق رجل بدیناره تصدّق رجل بدرهمه تصدّق رجل بصاع تمره» و ذكر الحدیث فمعنی هذا علی النصب لأنه حضّهم علی صلة أرحامهم، و أیضا فلو كان قسما كان قد حذف منه لأن المعنی: و یقولون بالأرحام أی و ربّ الأرحام: و لا یجوز الحذف إلّا أن لا یصحّ الكلام إلّا علیه. و أیضا فقد صحّ عن النبی صلّی اللّه علیه و سلّم «من كان حالفا فلیحلف باللّه» فكما لا یجوز أن تحلف إلّا باللّه كذا لا یجوز أن تستحلف إلّا باللّه فهذا یرد قول من قال المعنی أسألك باللّه و بالرّحم، و قد قال أبو إسحاق: معنی تَسائَلُونَ بِهِ تطلبون حقوقكم به و لا معنی للخفض علی هذا.↩
  8. . قرأ جمهور: السبعة بنصب المیم.
    و قرأ حمزة: بجرها، و هی قراءة النخعی و قتادة و الأعمش.
    و قرأ عبد اللّه بن یزید: بضمها، فأما النصب فظاهره أن یكون معطوفا علی لفظ الجلالة، و یكون ذلك علی حذف مضاف، التقدیر: و اتقوا اللّه، و قطع الأرحام. و علی هذا المعنی فسرها ابن عباس و قتادة و السدی و غیرهم...
    و قیل: النصب عطفا علی موضع به كما تقول: مررت بزید و عمرا. لما لم یشاركه فی الاتباع علی اللفظ اتبع علی موضعه. و یؤید هذا القول قراءة عبد اللّه: تساءلون به و بالأرحام.
    أما الرفع فوجه علی أنه مبتدأ و الخبر محذوف قدره ابن عطیة: و الأرحام أهل أن توصل. و قدره الزمخشری: و الأرحام مما یتقی، أو مما یتساءل به، و تقدیره أحسن من تقدیر ابن عطیة، إذ قدر ما یدل علیه اللفظ السابق، و ابن عطیة قدر من المعنی.
    و أما الجر فظاهره أنه معطوف علی المضمر المجرور من غیر إعادة الجار، و علی هذا فسرها الحسن و النخعی و مجاهد. و یؤیده قراءة عبد اللّه: و بالأرحام. و كانوا یتناشدون بذكر اللّه و الرحم.
    قال الزمخشری: و لیس بسدید یعنی: الجر عطفا علی الضمیر. قال: لأن الضمیر المتصل متصل كاسمه، و الجار و المجرور كشی‏ء واحد، فكانا فی قولك: مررت به و زید، و هذا غلامه و زید شدیدی الاتصال، فلما اشتد الاتصال لتكرره اشتبه العطف علی بعض الكلمة فلم یجر، و وجب تكریر العامل كقولك: مررت به و بزید، و هذا غلامه و غلام زید. ألا تری إلی صحة رأیتك و زیدا، و مررت بزید و عمرو لما لم یقو الاتصال لأنه لم یتكرر؟ و قد تمحل لصحة هذه القراءة بأنها علی تقدیر تكریر الجار، و نظیر هذا قول الشاعر: «فما بك و الأیام من عجب»
    و قال ابن عطیة: و هذه القراءة عند رؤساء نحویین البصرة لا تجوز، لأنه لا یجوز عندهم أن یعطف ظاهر علی مضمر مخفوض. قال الزجاج عن المازنی: لأن المعطوف و المعطوف علیه شریكان، یحل كل واحد منهما محل صاحبه. فكما لا یجوز مررت بزیدوك، فكذلك لا یجوز مررت بك و زید. و أما سیبویه فهی عنده قبیحة لا تجوز إلا فی الشعر كما قال: «فالیوم قدبت تهجونا و تشتمنا / فاذهب فما بك و الأیام من عجب‏» و كما قال: «تعلق فی مثل السواری سیوفنا / و ما بینها و الكف غوط تعانف‏» و استسهلها بعض النحویین. انتهی كلام ابن عطیة. و تعلیل المازنی معترض بأنه یجوز أن تقول: رأیتك و زیدا، و لا یجوز رأیت زیداوك، فكان القیاس رأیتك و زیدا، أن لا یجوز.
    و قال ابن عطیة أیضا: المضمر المخفوض لا ینفصل، فهو كحرف من الكلمة، و لا یعطف علی حرف؛ و یرد عندی هذه القراءة من المعنی وجهان: أحدهما: أن ذكر الأرحام مما تساءل به لا معنی له فی الحض علی تقوی اللّه تعالی، و لا فائدة فیه أكثر من الإخبار بأن الأرحام یتساءل بها، و هذا تفریق فی معنی الكلام. و غض من فصاحته، و إنما الفصاحة فی أن تكون فی ذكر الأرحام فائدة مستقلة. و الوجه الثانی: أن فی ذكرها علی ذلك تقدیر التساؤل بها و القسم بحرمتها، و الحدیث الصحیح یرد ذلك فی قوله صلّی اللّه علیه و سلّم: «من كان حالفا فلیحلف باللّه أو لیصمت» انتهی كلامه.
    و ذهبت طائفة إلی أنّ الواو فی و الأرحام واو القسم لا واو العطف، و المتلقی به القسم هی الجملة بعده. و للّه تعالی أن یقسم بما شاء من مخلوقاته علی ما جاء فی غیر ما آیة فی كتاب اللّه تعالی، و ذهبوا إلی تخریج ذلك فرارا من العطف علی الضمیر المجرور بغیر إعادة الجار، و ذهابا إلی أن فی القسم بها تنبیها علی صلتها و تعظیما لشأنها، و أنها من اللّه تعالی بمكان.
    قال ابن عطیة: و هذا قول یأباه نظم الكلام و سره انتهی.
    و ما ذهب إلیه أهل البصرة و تبعهم فیه الزمخشری و ابن عطیة: من امتناع العطف علی الضمیر المجرور إلا بإعادة الجار، و من اعتلالهم لذلك غیر صحیح، بل الصحیح مذهب الكوفیین فی ذلك و أنه یجوز. و قد أطلنا الاحتجاج فی ذلك عند قوله تعالی: وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ». و ذكرنا ثبوت ذلك فی لسان العرب نثرها و نظمها، فأغنی ذلك عن إعادته هنا.
    و أما قول ابن عطیة: و یرد عندی هذه القراءة من المعنی وجهان، فجسارة قبیحة منه لا تلیق بحاله و لا بطهارة لسانه. إذ عمد إلی قراءة متواترة عن رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم قرأ بها سلف الأمة، و اتصلت بأكابر قراء الصحابة الذین تلقوا القرآن من فی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم بغیر واسطة عثمان و علی و ابن مسعود و زید بن ثابت. و أقرأ الصحابة أبی بن كعب عمد إلی ردّها بشی‏ء خطر له فی ذهنه، و جسارته هذه لا تلیق إلا بالمعتزلة كالزمخشری، فإنه كثیرا ما یطعن فی نقل القراء و قراءتهم، و حمزة رضی اللّه عنه: أخذ القرآن عن سلیمان بن مهران الأعمش، و حمدان بن أعین، و محمد بن عبد الرحمن بن أبی لیلی، و جعفر بن محمد الصادق، و لم یقرأ حمزة حرفا من كتاب اللّه إلا بأثر. و كان حمزة صالحا ورعا ثقة فی الحدیث، و هو من الطبقة الثالثة، ولد سنة ثمانین و أحكم القراءة و له خمس عشرة سنة، و أم الناس سنة مائة، و عرض علیه القرآن من نظرائه جماعة منهم: سفیان الثوری، و الحسن بن صالح. و من تلامیذه جماعة منهم إمام الكوفة فی القراءة و العربیة أبو الحسن الكسائی. و قال الثوری و أبو حنیفة و یحیی بن آدم: غلب حمزة الناس علی القرآن و الفرائض. و إنما ذكرت هذا و أطلت فیه لئلا یطلع عمر علی كلام الزمخشری و ابن عطیة فی هذه القراءة فیسی‏ء ظنا بها و بقارئها، فیقارب أن یقع فی الكفر بالطعن فی ذلك. و لسنا متعبدین بقول نحاة البصرة و لا غیرهم ممن خالفهم، فكم حكم ثبت بنقل الكوفیین من كلام العرب لم ینقله البصریون، و كم حكم ثبت بنقل البصریین لم ینقله الكوفیون، و إنما یعرف ذلك من له استبحار فی علم العربیة، لا أصحاب الكنانیس المشتغلون بضروب من العلوم الآخذون عن الصحف دون الشیوخ.
    ↩

الف. خلقت حواء

1) الف. از امام صادق ع رد ضمن حدیثی طولانی روایت شده است:

و «حواء» بدین جهت چنین نامیده شد زیرا از یک «حیّ» (= زنده) آفریده شد و این همان سخن خداوند متعال است که می‌فرماید « ای مردم! پروای پروردگارتان را داشته باشید، همان که شما را از نفس واحدی آفرید، و از او زوجش را خلق کرد» و حوا بر آفرینش حضرت آدم و بر حُسن و جمال وی آفریده شد ... پس چون خداوند او را آفرید در کنار سر حضرت آدم ع نشاند و آدم وی را در خوابش دید و محبتش در دلش نشست؛ پس، از خواب بیدار شد و گفت: پروردگارا ! این کیست؟

خداوند فرموده: این هم بنده [کنیز] من حوا است.

گفت: پروردگارا ! او را برای که آفریدی؟!

فرمود: برای هرکس که آن را همچون امانتی تحویل بگیرد و شکر و سپاسی مهریه‌اش کند.

گفت: خدایا: من قبول می‌کنم. او را به همسری من درآور!

پس خداوند وی را به همسری او درآورد پیش از آنکه وارد بهشت شوند؛

و امیرالمومنین ع فرمود: او را در خواب دید و حوا در خواب با او سخن گفت و به او گفت: من هم بنده [کنیز] خدا هستم و تو هم بنده خدا هستی؛ پس مرا از پروردگارت خواستگاری کن!

مستدرك الوسائل، ج‏14، ص324-325 و البرهان فی تفسیر القرآن، ج‏3، ص347 (هر دو به نقل از تحفة الاخوان (سَعِیدٍ الْمَزْیدِی)، نسخه خطی، ص66)

عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ الصَّادِقِ ع فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ قَالَ: ...۱ وَ إِنَّمَا سُمِّیتْ [حَوَّاءَ] بِذَلِكَ لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنْ حَی۲ وَ ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَی «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها» وَ كَانَتْ حَوَّاءُ عَلَی خَلْقِ آدَمَ وَ عَلَی حُسْنِهِ وَ جَمَالِهِ - إِلَی أَنْ قَالَ: - فَلَمَّا خَلَقَهَا اللَّهُ تَعَالَی أَجْلَسَهَا عِنْدَ رَأْسِ آدَمَ ع وَ قَدْ رَآهَا فِی نَوْمِهِ وَ قَدْ تَمَكَّنَ حُبُّهَا فِی قَلْبِهِ. قَالَ: فَانْتَبَهَ آدَمُ مِنْ نَوْمِهِ وَ قَالَ: یا رَبِّ مَنْ هَذِهِ؟ فَقَالَ: اللَّهُ تَعَالَی هِی أَمَتِی حَوَّاءُ قَالَ: یا رَبِّ لِمَنْ خَلَقْتَهَا قَالَ: لِمَنْ أَخَذَهَا بِالْأَمَانَةِ وَ أَصْدَقَهَا الشُّكْرَ قَالَ: یا رَبِّ أَقْبَلُهَا عَلَی هَذَا فَزَوِّجْنِیهَا قَالَ: فَزَوَّجَهُ إِیاهَا قَبْلَ دُخُولِ الْجَنَّةِ

قَالَ: أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ عَلِی بْنُ أَبِی طَالِبٍ ع: رَآهَا فِی الْمَنَامِ وَ هِی تُكَلِّمُهُ وَ هِی تَقُولُ لَهُ أَنَا أَمَةُ اللَّهِ وَ أَنْتَ عَبْدُ اللَّهِ فَاخْطُبْنِی مِنْ‏ رَبِّكَ.۳

در علل الشرائع، ج‏1، ص16 با سند کامل فقط فرازی از روایت فوق که در آن از وجه تسمیه حواء سخن گفته، نقل شده است۴؛ و نیز این دو حدیث:

ب. از امام صادق ع روایت شده است:

مرأة [= زن] مرأة نامیده شد، چون از مرء [= مرد] آفریده شد؛ یعنی حوا از آدم آفریده شد.

علل الشرائع، ج‏1، ص16

حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِی عَنْ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِی عَنْ عَمِّهِ الْحُسَینِ بْنِ یزِیدَ النَّوْفَلِی عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

سُمِّیتِ الْمَرْأَةُ مَرْأَةً لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنَ الْمَرْءِ یعْنِی خُلِقَتْ حَوَّاءُ مِنْ آدَمَ.

ج. از امام صادق ع روایت شده است:

«نساء» (= زنان) نساء نامیده شدند چون برای آدم اُنسی جز با حوا نبود.

علل الشرائع، ج‏1، ص16

أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنْ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَابِرٍ وَ عَبْدِ الْكَرِیمِ بْنِ عَمْرٍو عَنْ عَبْدِ الْحَمِیدِ بْنِ أَبِی الدَّیلَمِ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع فِی حَدِیثٍ طَوِیلٍ قَالَ:

سُمِّی النِّسَاءُ نِسَاءً لِأَنَّهُ لَمْ یكُنْ لآِدَمَ ع أُنْسٌ غَیرُ حَوَّاءَ.۵

2) الف. از امیرالمومنین ع روایت شده که حوّاء از «قصیرا»ی پهلوی آدم آفریده شد؛ و «قصیرا» همان ضلعِ [= دنده] کوچک است؛ و خداوند به جایش گوشت رویاند.

ب. باز روایت شده که حواء از پهلوی آدم آفریده شد در حالی که آدم خوابیده بود.

ج. و از امام صادق ع روایت شده که: خداوند آدم را از آب و گِل آفریده، پس همت [= علاقه و میل] آدم به سوی آب و گل است؛ و خداوند حوّاء را از آدم آفرید؛ پس همت زنان به مردان است، پس آنان را در خانه‌ها از آسیبها ایمن بدارید.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص215

عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عن [عیسی بن‏] عبد الله الْعَلَوِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع‏ قَالَ:

خُلِقَتْ حَوَّاءُ مِنْ قُصَیرَا جَنْبِ آدَمَ؛ وَ الْقُصَیرَا هُوَ الضِّلْعُ الْأَصْغَرُ؛ وَ أَبْدَلَ اللَّهُ مَكَانَهُ لَحْماً.

وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ: خُلِقَتْ حَوَّاءُ مِنْ جَنْبِ آدَمَ وَ هُوَ رَاقِدٌ.

عَنْ أَبِی عَلِی الْوَاسِطِی قَالَ: قَالَ: أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ مِنَ الْمَاءِ وَ الطِّینِ، فَهِمَّةُ آدَمَ فِی الْمَاءِ وَ الطِّینِ؛ وَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ حَوَّاءَ مِنْ آدَمَ، فَهِمَّةُ النِّسَاءِ فِی الرِّجَالِ فَحَصِّنُوهُنَّ فِی الْبُیوتِ.

د. از پیامبر ص روایت شده است:

زن از ضلع [= دنده] آدم است؛ اگر آن را صافش کنی، آن را می‌شکنی؛ و اگر با همان خمیدگی‌ای که دارد به حال خود رهایش کنی از آن بهره‌مند می‌شوی.

[ظاهرا اشاره است به تفاوت‌های روانشناختی زن و مرد، که قرار نیست کاملا مثل همدیگر باشند؛ بلکه روحیات هریک اقتضائاتی دارد که دیگری باید آن اقتضائات را در تعامل طرفینی مد نظر قرار دهد].

ه. از امام باقر ع روایت شده است:

همانا خداوند متعال حواء را از باقیمانده گِلی آفرید که آدم را از آن آفریده بود.

مجمع البیان، ج‏3، ص5

د. رووا عن النبی ص أنه قال خلقت المرأة من ضلع آدم إن أقمتها كسرتها و إن تركتها و فیها عوج استمتعت بها

ه. روی عن أبی جعفر الباقر (ع) أن الله تعالی خلق حواء من فضل الطینة التی خلق منها آدم

در احادیث دیگری از خود پیامبر ص (معانی الأخبار، ص306)۶ و نیز از امام صادق ع (تفسیر القمی، ج‏1، ص60)۷ ویا از قول لقمان حکیم (الإختصاص، ص339)۸ این مضمون به صورت تشبیه جنس مخالف به ضِلع [= دنده] آمده، نه اینکه لزوما حواء از دنده آدم آفریده شده باشد.

و. ابوالمقدام می‌گوید: از امام باقر ع پرسیدم: خداوند حواء را از چه چیزی آفرید؟

فرمود: مردم چه می‌گویند؟

گفتم: می‌گویند خداوند وی را از دنده‌ای از دنده‌های آدم آفرید.

فرمود: دروغ می‌گویند! آیا ناتوان بود از اینکه او را از چیزی غیر از دنده آدم بیافریند؟!

گفتم: فدایت شوم یا ابن رسول الله! وی را از چه آفرید؟

فرمود: پدرم از پدرانش روایت کرده که رسول الله ص فرمود: همانا خداوند تبارک و تعالی مُشتی از گِل برداشت و به دست بابرکت خود – که هر دو دستش بابرکت است – به هم آمیخت؛ پس آدم را از آن آفرید و از آن گِل مقداری باقی ماند که از آن حواء را آفرید.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص216

عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ عَنْ أَبِیهِ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع مِنْ أَی شَی‏ءٍ خَلَقَ اللَّهُ حَوَّاءَ؟

فَقَالَ: أَی شَی‏ءٍ یقُولُ هَذَا الْخَلْقُ؟

قُلْتُ: یقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَهَا مِنْ ضِلْعٍ مِنْ أَضْلَاعِ آدَمَ.

فَقَالَ: كَذَبُوا؛ كَانَ یعْجِزُهُ أَنْ یخْلُقَهَا مِنْ غَیرِ ضِلْعِهِ؟

فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ مِنْ أَی شَی‏ءٍ خَلَقَهَا؟

فَقَالَ: أَخْبَرَنِی أَبِی عَنْ آبَائِهِ ع قَالَ: قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی قَبَضَ قَبْضَةً مِنْ طِینٍ فَخَلَطَهَا بِیمِینِهِ وَ كِلْتَا یدَیهِ یمِینٌ فَخَلَقَ مِنْهَا آدَمَ وَ فَضَلَتْ فَضْلَةٌ مِنَ الطِّینِ فَخَلَقَ مِنْهَا حَوَّاء.

تبصره

در اینکه حواء به نحوی از آدم آفریده شد، تقریبا در روایات و اقوال مفسران اختلافی نیست۹؛ اما اینکه حواء از ضلع [= دنده] آدم آفریده شده، چطور؟ این مضمونی است که در روایات اهل سنت فراوان نقل شده و در معدودی از روایات شیعه هم آمده است. با توجه به روایت اخیر (که مضمونش در روایات دیگری نیز خواهد آمد) :

الف. برخی از محدثان همچون شیخ صدوق و علامه مجلسی، روایات مذکور در کتب شیعه را، در صورتی که اشکال سندی نداشته باشد، حمل بر تقیه کرده‌اند؛

ب. چه‌بسا این تعابیر، نه از باب بیان واقعیت خارجی مادی، بلکه بیان تمثیلی از یک واقعیت اجتماعی باشد؛ مانند شدت علاقه و وابستگیِ زن به مرد (حدیث ج) ویا توجه دادن به تفاوتهای روحیات زن و مرد در تعاملات (حدیث د) و ... .

ج. چه‌بسا این تعابیر در اصل برای اشاره به یک ابعاد باطنی و ملکوتی در تفاوتهای آفرینش زن و مرد است، که ضلع [دنده] و «طین» (گِل) و مثلا ضلع اصغر، یا از سمت چپ بودن یا .. هر کدام یک معنای تاویلی دارد؛ و آنچه در روایات اخیر تکذیب شده، برداشتهای عامیانه از این مفاهیم است (تفسیر الصافی، ج‏1، ص415)۱۰

د. شیخ صدوق این احتمال را مطرح کرده که منظور از «ضلع آدم»، در این احادیث، همان «بقیه طین آدم» باشد. موید این احتمال می‌تواند این روایت نبوی باشد که به جای اینکه بگویند حواء از ضلع آدم آفریده شد، فرمودند: حواء از طینتی که از «ضلع أیسر» اضافه آمده بود، آفریده شد:

3) شخصی به نام یزید بن سلام سوالات متعددی از رسول الله پرسید. فرازی از سوالات وی و پاسخهای پیامبر ص بدین قرار است:

پرسید: به من خبر بده که چرا آدم، آدم نامیده شد؟

فرمود: چون خداوند او را از طینِ [= گِلِ] زمین و از أدیمِ [= سطح و رویه‌ی] آن آفرید.

پرسید: پس آدم از طین همه‌اش آفریده شد، یا از یک طین؟

فرمود: بلکه از طین، همه‌اش؛ و اگر از یک طین آفریده شده بود، مردم یکدیگر را [از همدیگر] نمی‌شناختند و همگی بر صورت واحدی می‌بودند. [شاید بتوان از این تعبیر را موید کسانی دانست که بحث قرآنیِ خلقت آدم را ناظر به خلقتِ نوعِ - و به تعبیر عرفا: عین ثابتِ - انسان در عوالمی که بر دنیا تقدم رتبی دارد، می‌دانند]

پرسید: پس آیا در دنیا برای آنان مَثَل [یا »مِثل و شبیه] ای هست؟

فرمود: خاک [است] که در آن سفید و سبز و اشقر (سرخِ متمایل به زرد) و خاکی و سرخ و آبی هست و در آن شور و خشن و نرم و بور هست؛ و بدین جهت است که مردم این گونه شدند که درمیانشان نرمخو هست و خشن؛ سفید هست و زرد و سرخ و بور و سیاه، به رنگهای خاک.

پرسید: به من خبر بده، آیا آدم از حواء آفریده شد یا حواء از آدم؟

فرمود: بلکه حواء از آدم؛ و اگر آدم از حواء آفریده شده بود طلاق به دست زنان می‌بود و نه به دست مردان.

پرسید: پس آیا از کلِ او آفریده شد یا از قسمتی از او؟

فرمود: بلکه از قسمتی از او؛ و اگر از کل او آفریده شده بود، قصاص در زنان همان گونه جایز بود که در مردان جایز است.

پرسید: آیا از ظاهرش یا از باطنش؟

فرمود: از باطنش؛ و اگر از ظاهرش آفریده شده بود، زنان هم خود را آشکار و منکشف می‌نمودند همان گونه که مردان خود را آشکار و منکشف می‌نمایند؛ و بدین جهت بود که زنان اهل ستر و پوشش هستند.

پرسید: از راستش یا از چپش؟

فرمود: از چپش، و اگر از راستش بود، برای دختر به اندازه سهم پسر از میراث می‌رسید و بدین جهت بود که صهم دختر یکی و سهم پسر دوتا شد و شهادت دو زن همانند شهادت یک مرد به حساب آمد.

پرسید: از کجایش آفریده شد؟

فرمود: از طینتی که از «ضلع أیسر» [= دنده سمت چپ] اضافه آمده بود.

گفت» راست گفتی ای محمد ص!

علل الشرائع، ج‏2، ص471

حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ یحْیی بْنِ ضُرَیسٍ الْبَجَلِی قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ عُمَارَةُ السَّكُونِی السُّرْیانِی قَالَ: حَدَّثَنَا إِبْرَاهِیمُ بْنُ عَاصِمٍ بِقَزْوِینَ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ هَارُونَ الْكَرْخِی قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو جَعْفَرٍ أَحْمَدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ یزِیدَ بْنِ سَلَّامِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ مَوْلَی رَسُولِ اللَّهِ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَبْدُ اللَّهِ بْنُ یزِیدَ قَالَ: حَدَّثَنِی یزِیدُ بْنُ سَلَّامٍ أَنَّهُ سَأَلَ رَسُولَ اللَّهِ ص فَقَالَ لَه‏ ...

فَأَخْبِرْنِی عَنْ آدَمَ لِمَ سُمِّی آدَمَ؟

قَالَ: لِأَنَّهُ خُلِقَ مِنْ طِینِ الْأَرْضِ وَ أَدِیمِهَا.

قَالَ: فَآدَمُ خُلِقَ مِنْ طِینٍ كُلِّهِ أَوْ طِینٍ وَاحِدٍ؟

قَالَ: بَلْ مِنَ الطِّینِ كُلِّهِ وَ لَوْ خُلِقَ مِنْ طِینٍ وَاحِدٍ لَمَا عَرَفَ النَّاسُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ كَانُوا عَلَی صُورَةٍ وَاحِدَةٍ.

قَالَ: فَلَهُمْ فِی الدُّنْیا مَثَلٌ؟

قَالَ: التُّرَابُ فِیهِ أَبْیضُ وَ فِیهِ أَخْضَرُ وَ فِیهِ أَشْقَرُ وَ فِیهِ أَغْبَرُ وَ فِیهِ أَحْمَرُ وَ فِیهِ أَزْرَقُ وَ فِیهِ عَذْبٌ وَ فِیهِ مِلْحٌ وَ فِیهِ خَشِنٌ وَ فِیهِ لَینٌ وَ فِیهِ أَصْهَبُ فَلِذَلِكَ صَارَ النَّاسُ فِیهِمْ لَینٌ وَ فِیهِمْ خَشِنٌ وَ فِیهِمْ أَبْیضُ وَ فِیهِمْ أَصْفَرُ وَ أَحْمَرُ وَ أَصْهَبُ وَ أَسْوَدُ عَلَی أَلْوَانِ التُّرَابِ.

قَالَ: فَأَخْبِرْنِی عَنْ آدَمَ خُلِقَ مِنْ حَوَّاءَ أَمْ خُلِقَتْ حَوَّاءُ مِنْ آدَمَ؟

قَالَ: بَلْ حَوَّاءُ خُلِقَتْ مِنْ آدَمَ وَ لَوْ كَانَ آدَمُ خُلِقَ مِنْ حَوَّاءَ لَكَانَ الطَّلَاقُ بِیدِ النِّسَاءِ وَ لَمْ یكُنْ بِیدِ الرِّجَالِ.

قَالَ: فَمِنْ كُلِّهِ خُلِقَتْ أَمْ مِنْ بَعْضِهِ؟

قَالَ: بَلْ مِنْ بَعْضِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ كُلِّهِ لَجَازَ الْقِصَاصُ فِی النِّسَاءِ كَمَا یجُوزُ فِی الرِّجَالِ.

قَالَ: فَمِنْ ظَاهِرِهِ أَوْ بَاطِنِهِ؟

قَالَ: بَلْ مِنْ بَاطِنِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ ظَاهِرِهِ لَانْكَشَفْنَ النِّسَاءُ كَمَا ینْكَشِفُ الرِّجَالُ فَلِذَلِكَ صَارَتِ النِّسَاءُ مُسْتَتِرَاتٍ.

قَالَ: فَمِنْ یمِینِهِ أَوْ شِمَالِهِ؟

قَالَ: بَلْ مِنْ شِمَالِهِ وَ لَوْ خُلِقَتْ مِنْ یمِینِهِ لَكَانَ لِلْأُنْثَی كَحَظِّ الذَّكَرِ مِنَ الْمِیرَاثِ فَلِذَلِكَ صَارَ لِلْأُنْثَی سَهْمٌ وَ لِلذَّكَرِ سَهْمَانِ وَ شَهَادَةُ امْرَأَتَینِ مِثْلَ شَهَادَةِ رَجُلٍ وَاحِدَةٍ.

قَالَ: فَمِنْ أَینَ خُلِقَتْ؟

قَالَ: مِنَ الطِّینَةِ الَّتِی فَضَلَتْ مِنْ ضِلْعِهِ الْأَیسَرِ.

قَالَ: صَدَقْتَ یا مُحَمَّد.

4) زراره می‌گوید: از امام صادق ع درباره آفرینش حواء سوال شد و اینکه مردم می‌گویند خداوند حواء را از دنده چپ پایین آدم آفرید.

امام صادق ع فرمود: خداوند تبارک و تعالی از این گونه نسبت‌ها بسیار برتر است! آیا کسی که این را می‌گوید می‌فهمد چه می‌گوید؟! آیا خداوند تبارک و تعالی قدرت نداشت که برای آدم همسری از غیر از دنده‌های خودش بیافریند و راه را برای سخنگویان بی‌حیا باز نکند که بگویند اگر از استخوان خودش آفریده شده پس او با خودش نکاح می‌کرده است! اینان را چه می‌شود؟ خداوند بین ما و اینان داوری کند.

سپس فرمود: همانا خداوند هنگامی که آدم را از گِل آفرید و به فرشتگان دستور داد که بر او سجده کنند، بر او خواب را مستولی کرد؛ سپس به خلقت حواء پرداخت و او را پشت آدم بیافرید – بدان جهت که زن تابع مرد باشد – پس حوا به خود تکانی داد و با تکان خوردن وی، آدم بیندار شد؛ و چون بیدار شد به حواء خطاب شد که از او فاصله بگیر! چون آدم به او نگریست محلوقی زیبارو دید که شبیه خودش بود غیر از اینکه مونث بود. پس با او سخن گفت و او هم با همان زبان به سخن گفتن با وی پرداخت. آدم گفت: تو کیستی؟

گفت: آفریده‌ای هستم که خداوند مرا آفریده، همان طور که می‌بینی!

اینجا بود که آدم گفت: پروردگارا ! این آفریده‌ی زیبارو چیست که نزدیکیِ او و نگاه کردن به او این اندازه مایه انس من شده است؟

خداوند تبارک و تعالی فرمود: این بنده‌ام [= کنیزم] حواء است؛ آیا دلت می‌خواهد با تو باشد که با او انس بگیری و با تو هم‌کلام شود و در کارها از تو پیروی کند؟!

گفت: بله، ای پروردگارا ! و با این کار بر من منت نهاده و مرا مادامی که هستم موظف به شکر و سپاس می‌کنی.

خداوند عز و جل فرمود: پس او را از من خواستگاری کن که او بنده [کنیز] من است و همچنین او را همسری که بدان شهوت داشته باشی نیز قرار دادم. و خداوند شهوت را بر او انداخت؛ و پیش از این نیز علم به همه چیز را به او داده بود.

گفت: پروردگارا ! او را از تو خواستگاری کردم. شرط رضایت تو [بدین وصلت] چیست؟

خداوند عز و جل فرمود: اینکه آموزه‌های دینم را به او تعلیم دهی.

گفت: اگر تو چنین می‌خواهی من هم پذیرفتم.

و خداوند عز و جل فرمود: بله، من چنین خواسته‌ام؛ و او را به همسریِ تو درآوردم، پس او را به خود نزدیک کن.

آدم به حوا گفت: به سوی من بیا!

گفت: خیر، تو به سوی من بیا !

و خداوند عز و جل به آدم دستور فرمود که برخیزد و به سوی او برود؛ و اگر این نبود زنان بودند که سراغ مردان نی/ رفتند تا آنان را برای خود خواستگاری کنند. این بود قصه حواء.

من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص380؛ علل الشرائع، ج‏1، ص17-18۱۱

[حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِیدِ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ إِدْرِیسَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی الْعَطَّارُ جَمِیعاً قَالا حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ یحْیی بْنِ عِمْرَانَ الْأَشْعَرِی قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی بْنِ فَضَّالٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ إِبْرَاهِیمَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: حَدَّثَنَا ابْنُ نویه [تَوْبَةَ] رَوَاهُ] عَنْ زُرَارَةَ بْنِ أَعْینَ أَنَّهُ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ خَلْقِ حَوَّاءَ وَ قِیلَ لَهُ إِنَّ أُنَاساً عِنْدَنَا یقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ حَوَّاءَ مِنْ ضِلْعِ آدَمَ الْأَیسَرِ الْأَقْصَی؟!

فَقَالَ: سُبْحَانَ اللَّهِ وَ تَعَالَی عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِیراً أَ یقُولُ مَنْ یقُولُ هَذَا؟! إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَمْ یكُنْ لَهُ مِنَ الْقُدْرَةِ مَا یخْلُقُ لآِدَمَ زَوْجَةً مِنْ غَیرِ ضِلْعِهِ وَ یجْعَلُ لِلْمُتَكَلِّمِ مِنْ أَهْلِ التَّشْنِیعِ سَبِیلًا إِلَی الْكَلَامِ أَنْ یقُولَ إِنَّ آدَمَ كَانَ ینْكِحُ‏ بَعْضُهُ بَعْضاً إِذَا كَانَتْ مِنْ ضِلْعِهِ؟ مَا لِهَؤُلَاءِ؟! حَكَمَ اللَّهُ بَینَنَا وَ بَینَهُمْ!

ثُمَّ قَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَمَّا خَلَقَ آدَمَ ع مِنَ الطِّینِ وَ أَمَرَ الْمَلَائِكَةَ فَسَجَدُوا لَهُ أَلْقَی عَلَیهِ السُّبَاتَ ثُمَّ ابْتَدَعَ لَهُ حَوَّاءَ فَجَعَلَهَا [ابْتَدَعَ لَهُ خَلْقاً ثُمَّ جَعَلَهَا] فِی مَوْضِعِ النُّقْرَةِ الَّتِی بَینَ وَرِكَیهِ - وَ ذَلِكَ لِكَی تَكُونَ الْمَرْأَةُ تَبَعاً لِلرَّجُلِ - فَأَقْبَلَتْ تَتَحَرَّكُ فَانْتَبَهَ لِتَحَرُّكِهَا فَلَمَّا انْتَبَهَ نُودِیتْ أَنْ تَنَحَّی عَنْهُ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَیهَا نَظَرَ إِلَی خَلْقٍ حَسَنٍ یشْبِهُ صُورَتَهُ غَیرَ أَنَّهَا أُنْثَی؛ فَكَلَّمَهَا فَكَلَّمَتْهُ بِلُغَتِهِ. فَقَالَ لَها مَنْ أَنْتِ؟ قَالَتْ خَلْقٌ خَلَقَنِی اللَّهُ كَمَا تَرَی. فَقَالَ: آدَمُ ع عِنْدَ ذَلِكَ یا رَبِّ مَا هَذَا الْخَلْقُ الْحَسَنُ الَّذِی قَدْ آنَسَنِی قُرْبُهُ وَ النَّظَرُ إِلَیهِ! فَقَالَ: اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی یا آدَمُ هَذِهِ أَمَتِی حَوَّاءُ؛ أَ فَتُحِبُّ أَنْ تَكُونَ مَعَكَ تُؤْنِسُكَ وَ تُحَدِّثُكَ وَ تَكُونَ تَبَعاً لِأَمْرِكَ [تَأْتَمِرَ لِأَمْرِكَ]؟ فَقَالَ: نَعَمْ یا رَبِّ وَ لَكَ عَلَی بِذَلِكَ الْحَمْدُ وَ الشُّكْرُ مَا بَقِیتُ. فَقَالَ: اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَاخْطُبْهَا إِلَی فَإِنَّهَا أَمَتِی وَ قَدْ تَصْلُحُ لَكَ أَیضاً زَوْجَةً لِلشَّهْوَةِ؛ وَ أَلْقَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیهِ الشَّهْوَةَ وَ قَدْ عَلَّمَهُ قَبْلَ ذَلِكَ الْمَعْرِفَةَ بِكُلِّ شَی‏ءٍ. فَقَالَ: یا رَبِّ فَإِنِّی أَخْطُبُهَا إِلَیكَ فَمَا رِضَاكَ لِذَلِكَ؟ فَقَالَ: عَزَّ وَ جَلَّ رِضَای أَنْ تُعَلِّمَهَا مَعَالِمَ دِینِی. فَقَالَ: ذَلِكَ لَكَ یا رَبِّ عَلَی إِنْ شِئْتَ ذَلِكَ لِی. فَقَالَ: عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ شِئْتُ ذَلِكَ وَ قَدْ زَوَّجْتُكَهَا فَضُمَّهَا إِلَیكَ. فَقَالَ لَها آدَمُ ع إِلَی فَأَقْبِلِی [فَقَالَ: أَقْبِلِی]. فَقَالَتْ لَهُ بَلْ أَنْتَ فَأَقْبِلْ إِلَی. فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ ع أَنْ یقُومَ إِلَیهَا [فَقَامَ]. وَ لَوْ لَا ذَلِكَ لَكَانَ النِّسَاءُ هُنَّ یذْهَبْنَ إِلَی الرِّجَالِ حَتَّی یخْطُبْنَ عَلَی أَنْفُسِهِنَّ فَهَذِهِ قِصَّةُ حَوَّاءَ ص.۱۲

ب. ازدیاد فرزندان آدم ع

این آیه صریحاً می‌فرماید « همان که شما را از نفس واحدی آفرید، و از او زوجش را خلق کرد، و از آن دو مردانی فراوان و زنانی را پراکند» یعنی سابقه آفرینش همه ما آدمیان به آدم و حوا برمی گردد و می‌دانیم که تنها انسانهایی که بدون پدر و مادر به دنیا آمدند آدم و حوا بودند. (البته حضرت عیسی ع هم بدون پدر به دنیا آمد؛ اما مادر داشت)۱۳ اما در چگونگیِ ازدیاد فرزندان حضرت آدم ع در روایات اختلاف است. روایات مربوطه را به چند دسته می‌توان تقسیم کرد؛ که در ادامه از هر دسته‌ای برخی مطرح می‌شود و بحث درباره ترجیح ویا جمع بین اینها ان شاء الله در قسمت «تدبر» بیان خواهد شد.

ب.1.زایمان‌های دوقلو و ازدواج بین دو زایمان متفاوت

در برخی از روایات - که در میان اهل سنت نیز به وفور یافت می‌شود – ادعا شده که حوا در هر بار زاییدن دوقلو (یکی دختر و دیگری پسر) به دنیا آورد و چون انسان دیگری در جهان وجود نداشت هر دختری با پسری که در قلوی جداگانه به دنیا آمده بود ازدواج کرد؛ که دو روایت در کتب شیعه در این زمینه آمده است در (قرب الإسناد، ص366۱۴؛ الإحتجاج، ج‏2، ص314-315، که شبیه این روایت اخیر در مجمع البیان، ج‏3، ص283 از قول مفسران اهل سنت آمده و به امام باقر ع نیز نسبت داده شده است۱۵). البته در روایات فراوانی از اهل بیت، بشدت این تحلیل فوق نفی شده و رواج چنین تلقی‌ای به خاطر دور افتادن از اهل بیت ع معرفی شده است که در ادامه مواردی ذکر خواهد شد. و از این رو، برخی از بزرگان محدثان مانند علامه مجلسی روایات فوق را، به فرض صحت، حمل بر تقیه کرده‌اند. (بحار الأنوار، ج‏11، ص226۱۶) که در اینجا روایتی که در احتجاج آمده تقدیم می‌شود:

5) ابوحمزه ثمالی می‌گوید: شنیدم که امام سجاد ع با مردی از قریش بحث می‌کرد و فرمود:

هنگامی که خداوند توبه حضرت آدم را پذیرفت، آدم با حوا همبستر شد و تا پیش از ورود در زمین با هم همبستر نشده بودند؛ و این بعد از ورود در زمین رخ داد. آدم حرمت خانه خدا را بزرگ می‌داشت و هنگامی که خواستند با هم همبستر شوند از حرم بیرون آمد و در منطقه خارج از حرم، که زن و شوهر بر هم حلال اند، همبستر شدند و سپس غسل کردند تا با احترام حرم به حرم برگردند. حوا بیست پسر و بیست دختر برای آدم آورد و در هر زایمانی یک دختر و یک پسر بود؛ اولین زایمان وی هابیل و دختری به نام اقلیما بود. در زایمان دوم قابیل و دختری به نام لوزا بود؛ و لوزا زیباترین دختران آدم بود؛ و چون به سن رشد رسیدند حضرت آدم نگران شد که مبادا به فتنه بیفتند.

پس آنان را نزد خود خواند و گفت: هابیل! من می‌خواهم لوزا را به همسری تو درآورم؛ و قابیل! من می‌خواهم اقلیما را به همسری تو درآورم.

قابیل گفت: من قبول ندارم. آیا می‌خواهی مرا به همسری خواهر زشت هابیل درآوری و هابیل را به همسری خواهر زیبای من؟

فرمود: پس بین شما قرعه می‌اندازم. قابیل! اگر سهم تو لوزا شد و سهم تو ای هابیل! اقلیما شد، هریک از شما را به همسریِ آنکه قرعه به نامش درآمده درمی‌آورم.

پس قرعه انداختند و لوزا، خواهر قابیل، سهم هابیل شد؛ و اقلیما، خواهر هابیل، سهم قابیل. پس آن دو را به همسری‌ی این دو درآورد بر اساس آنچه از جانب خداوند برایشان قرار شده بود؛ و پس از این بود که ازدواج با خواهران را حرام فرمود.

آن فرد قریشی گفت: آیا آن دو برای این دو فرزند آوردند؟

امام ع فرمود: بله.

گفت: این که همان کار امروزین مجوس است!

فرمود: آنان این کار را بعد از آنکه خداوند تحریم فرمود انجام دادند.سپس فرمود: منکر این مباش! آینها شریعت‌های [الهی] است. آیا خداوند همسر آدم را از او نیافرید؟ و سپس وی را بر او حلال فرمود؟ آن هم شریعت و قانونی از شرایع الهی بود و سپس خداوند حرمت آن را نازل فرمود.

عَنْ أَبِی حَمْزَةَ الثُّمَالِی قَالَ: سَمِعْتُ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ ع یحَدِّثُ رَجُلًا مِنْ قُرَیشٍ قَالَ:

لَمَّا تَابَ اللَّهُ عَلَی آدَمَ وَاقَعَ حَوَّاءَ وَ لَمْ یكُنْ غَشِیهَا مُنْذُ خُلِقَ وَ خُلِقَتْ إِلَّا فِی الْأَرْضِ وَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا تَابَ اللَّهُ عَلَیهِ قَالَ: وَ كَانَ آدَمُ یعَظِّمُ الْبَیتَ وَ مَا حَوْلَهُ مِنْ حُرْمَةِ الْبَیتِ فَكَانَ إِذَا أَرَادَ أَنْ یغْشَی حَوَّاءَ خَرَجَ مِنَ الْحَرَمِ وَ أَخْرَجَهَا مَعَهُ فَإِذَا جَازَ الْحَرَمَ غَشِیهَا فِی الْحِلِّ ثُمَّ یغْتَسِلَانِ إِعْظَاماً مِنْهُ لِلْحَرَمِ ثُمَّ یرْجِعُ إِلَی فِنَاءِ الْبَیتِ قَالَ: فَوُلِدَ لِآدَمَ مِنْ حَوَّاءَ عِشْرُونَ ذَكَراً وَ عِشْرُونَ أُنْثَی فَوُلِدَ لَهُ فِی كُلِ‏ بَطْنٍ‏ ذَكَرٌ وَ أُنْثَی‏ فَأَوَّلُ بَطْنٍ وَلَدَتْ حَوَّاءُ هَابِیلُ وَ مَعَهُ جَارِیةٌ یقَالُ لَهَا إِقْلِیمَا قَالَ: وَ وَلَدَتْ فِی الْبَطْنِ الثَّانِی قَابِیلَ وَ مَعَهُ جَارِیةً یقَالُ لَهَا لَوْزَا وَ كَانَتْ لَوْزَا أَجْمَلَ بَنَاتِ آدَمَ وَ قَالَ: فَلَمَّا أَدْرَكُوا خَافَ عَلَیهِمْ آدَمُ الْفِتْنَةَ فَدَعَاهُمْ إِلَیهِ فَقَالَ: أُرِیدُ أَنْ أُنْكِحَكَ یا هَابِیلُ لَوْزَا وَ أُنْكِحَكَ یا قَابِیلُ إِقْلِیمَا قَالَ: قَابِیلُ مَا أَرْضَی بِهَذَا أَ تُنْكِحُنِی أُخْتَ هَابِیلَ الْقَبِیحَةَ وَ تُنْكِحُ هَابِیلَ أُخْتِی الْجَمِیلَةَ؟ قَالَ: فَأَنَا أُقْرِعُ بَینَكُمَا فَإِنْ خَرَجَ سَهْمُكَ یا قَابِیلُ عَلَی لَوْزَا وَ خَرَجَ سَهْمُكَ یا هَابِیلُ عَلَی إِقْلِیمَا زَوَّجْتُ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْكُمَا الَّتِی خَرَجَ سَهْمُهُ عَلَیهِ قَالَ: فَرَضِیا بِذَلِكَ فَاقْتَرَعَا قَالَ: فَخَرَجَ سَهْمُ هَابِیلَ عَلَی لَوْزَا أُخْتِ قَابِیلَ وَ خَرَجَ سَهْمُ قَابِیلَ عَلَی إِقْلِیمَا أُخْتِ هَابِیلَ قَالَ: فَزَوَّجَهُمَا عَلَی مَا خَرَجَ لَهُمَا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ قَالَ: ثُمَّ حَرَّمَ اللَّهُ نِكَاحَ الْأَخَوَاتِ بَعْدَ ذَلِكَ.

قَالَ: فَقَالَ لَهُ الْقُرَشِی فَأَوْلَدَاهُمَا؟

قَالَ: نَعَمْ.

فَقَالَ: الْقُرَشِی فَهَذَا فِعْلُ الْمَجُوسِ الْیوْمَ.

قَالَ: فَقَالَ: عَلِی بْنُ الْحُسَینِ: إِنَّ الْمَجُوسَ إِنَّمَا فَعَلُوا ذَلِكَ بَعْدَ التَّحْرِیمِ مِنَ اللَّهِ ثُمَّ قَالَ: لَهُ عَلِی بْنُ الْحُسَینِ لَا تُنْكِرْ هَذَا إِنَّمَا هِی الشَّرَائِعُ؛ جَرَتْ أَ لَیسَ اللَّهُ قَدْ خَلَقَ زَوْجَةَ آدَمَ مِنْهُ؟ ثُمَّ أَحَلَّهَا لَهُ فَكَانَ ذَلِكَ شَرِیعَةً مِنْ شَرَائِعِهِمْ ثُمَّ أَنْزَلَ اللَّهُ التَّحْرِیمَ بَعْدَ ذَلِكَ.

توجه

این روایت سندش ذکر نشده است [اصطلاحاً مرسل و لذا «ضعیف» است] و نه‌تنها چنانکه اشاره شد مضمونش خلاف روایاتی است که در ادامه خواهد آمد، بلکه استدلال ارائه شده در آن با احادیث گذشته (مثلا حدیث3) نیز ناسازگار است؛ و عده‌ای آن را بر تقیه حمل کرده‌اند؛ که بویژه با توجه به اختناق زمان امام سجاد ع و اینکه مخاطب امام سجاد شیعه نبوده، و بلکه عبارت «رجل من قریش» قرینه است که از مخالفان اهل بیت ع بوده، بعید نیست که امام برای تثبیت موضع تقیه استدلال جدلی آورده باشند.

ب.2. ازدواج با حور العین

روایاتی که ادامه نسل آدم را ازدواج فرزندان وی با حورالعین برمی‌شمرد (که در این صورت نسل بعدی این فرزندان (که مثلا دختر عمو و پسر عمو می‌شدند) می‌توانند با هم ازدواج کنند؛ مثلا:

6)

الف. در روایتی طولانی زراره نقل می‌کند که شخصی خدمت امام صادق ع درباره چگونگی ازدیاد نسل حضرت آدم سوال کرد و گفت نظر مردم این است که دختران حضرت آدم با پسرانش ازدواج کردند. حضرت بشدت این مطلب را انکار می‌کنند و می‌فرمایند شرایع الهی در لوح محفوظ ثبت شده و تحریم ازدواج خواهر و برادر از ابتدا در تمام شرایع الهی حرام بوده و خداوند عاجز نیست تا مجبور شود ازدیاد نسل بشر بر اساس عمل حرام قرار دهد. سپس توضیح می‌دهند که بعد از اینکه قابیل هابیل را به قتل رساند، فرزندان دیگر حضرت آدم ع، شیث (که نام دیگرش هبة الله است) و سپس یافث به دنیا آمدند و خداوند حوریه‌ای بهشتی به نام «نزلة» فرستاد که با شیث ازدواج کرد و پسری از آنها به دنیا آمد؛ و حوریه دیگری به نام «منزلة» فرستاد که با یافث ازدواج کرد و دختری از آنها به دنیا آمد و این دو (که دخترعمو و پسرعمو بودند)‌ با هم ازدواج کردند نسل تمامی پیامبران و اوصیاء ‌به این دو برمی‌گردد. (علل الشرائع، ج‏1، ص18-20۱۷ من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص381)

ب. در روایتی که امام صادق ع از پیامبر اکرم ص روایت کردند نیز ایشان در مقام برشمردن سلسله اوصیاء اسم «شبان» فرزند «شیث» را می‌برد و می‌فرمایند این همان است که از حوریه‌ای به نام «نزله» که خداوند وی را از بهشت فرستاده بود، به دنیا آمد.

الأمالی( للصدوق)، ص402

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ مُوسَی بْنِ الْمُتَوَكِّلِ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیرِی قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ مُقَاتِلِ بْنِ سُلَیمَانَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ ع قَالَ: قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ ص ...

ثُمَّ أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیهِ یا آدَمُ أَوْصِ إِلَی شَیثٍ فَأَوْصَی آدَمُ إِلَی شَیثٍ وَ هُوَ هِبَةُ اللَّهِ بْنُ آدَمَ وَ أَوْصَی شَیثٌ إِلَی ابْنِهِ شَبَانَ وَ هُوَ ابْنُ نَزْلَةَ الْحَوْرَاءِ الَّتِی أَنْزَلَهَا اللَّهُ عَلَی آدَمَ مِنَ الْجَنَّةِ فَزَوَّجَهَا ابْنَهُ شَیثاً.

ج. عمرو بن ابی المقدام می‌گوید: از امام باقر ع پرسیدم که فرزندان حضرت آدم ع چگونه ازدواج کردند؟

فرمودند: این جماعت گمراه [که امام معصوم را رها کرده و دنبال دیگران به راه افتاده‌اند] چه می‌گویند؟

گفتم: می‌گویند در هر زایمان، فرزندانش دوقلو بودند و دختری زاده شده در یک زایمان با پسر زاده شده در زایمان دیگر ازدواج کرد.

فرمودند: دروغ می‌گویند: این همان دین مجوسیت است! پدرم از جدش ص خبر داد که فرمود: وقتی خداوند به آدم هابیل و هبة الله را بخشید دو حوریه به نام‌های ناعمه و مدیة فرستاد و به وی دستور داد که ناعمه را به عقد هابیل و مُدیة‌را به عقد هبة الله درآورد. پس اینها با هم ازدواج کردنند و تکثیر نسل از راه ازدواج دخترعمو با پسر عمو بود.

مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏14، ص364

أَصْلٌ مِنْ أُصُولِ قُدَمَائِنَا عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ قَالَ:

سَأَلْتُ مَوْلَای أَبَا جَعْفَرٍ ع: كَیفَ زَوَّجَ آدَمُ وُلْدَهُ.

قَالَ: أَی شَی‏ءٍ یقُولُ هَذَا الْخَلْقُ الْمَنْكُوسُ؟

قُلْتُ: یقُولُونَ إِنَّهُ إِذَا كَانَ وَلَدَ آدَمُ وَلَداً جَعَلَ بَینَهُمَا بَطْناً بَطْناً ثُمَّ یزَوِّجُ بَطْنَهُ مِنَ الْبَطْنِ الْآخَرِ.

فَقَالَ: كَذَبُوا هَذِهِ الْمَجُوسِیةُ مَحْضاً؛ أَخْبَرَنِی أَبِی عَنْ جَدِّهِ ص قَالَ: لَمَّا وُهِبَ آدَمَ هَابِیلُ وَ هِبَةُ اللَّهِ بَعَثَ إِلَیهِمَا حَوْرَاءَینِ نَاعِمَةَ وَ مُدْیةَ وَ أَمَرَهُ أَنْ یزَوِّجَ نَاعِمَةَ مِنْ هَابِیلَ وَ مُدْیةَ مِنْ هِبَةِ اللَّهِ فَزَوَّجَهُمَا إِیاهُمَا فَتَزَاوَجَا فَكَانَتْ تَزْوِیجَ بَنَاتِ الْعَمِّ.

ب.3. هم با حور العین و هم با جنیان

7) دسته سوم روایاتی است که در این تکثیر فرزندان حضرت آدم ع، هم حورالعین و هم اجنه را دخیل می‌شمرند؛ و البته روایات متفاوت است؛ در برخی صحبت از این است که برخی فقط با حوریه بهشتی و برخی فقط با جن ازدواج کردند؛ و ظاهر برخی از آنها این است که برخی بوده‌اند که در مقاطع مختلف هم با حوریه بهشتی و هم با جنیان ازدواج کرده باشند؛ مثلا:

الف. از امام باقر ع روایت شده است:

همانا فرزندان حضرت آدم چهار پسر بودند؛ پس خداوند چهار حورالعین به نزد آنان هبوط داد و هر یک با یکی ازدواج کردند و زاد و ولد نمودند؛ سپس خداوند آن حورالعین‌ها را بالا برد و آن چهار نفر با چهار تن از جنیان ازدواج کردند و نسلشان گسترش یافت.

پس [در نسل آدم] هر آنچه از حلم و بردباری است، به آدم برمی‌گردد؛ و آنچه از زیبایی است از قِبَلِ حورالعین است؛ و آنچه از بدی و قباحت است از جانب جن است.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص215

عَنْ أَبِی بَكْرٍ الْحَضْرَمِی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:

إِنَّ آدَمَ وُلِدَ لَهُ أَرْبَعَةُ ذُكُورٍ فَأَهْبَطَ اللَّهُ إِلَیهِمْ أَرْبَعَةً مِنَ الْحُورِ الْعِینِ فَزَوَّجَ كُلَّ وَاحِدٍ مِنْهُمْ وَاحِدَةً فَتَوَالَدُوا ثُمَّ إِنَّ اللَّهَ رَفَعَهُنَّ وَ زَوَّجَ هَؤُلَاءِ الْأَرْبَعَةَ أَرْبَعَةً مِنَ الْجِنِّ، فَصَارَ النَّسْلُ فِیهِمْ.

فَمَا كَانَ مِنْ حِلْمٍ فَمِنْ آدَمَ؛ وَ مَا كَانَ مِنْ جَمَالٍ فَمِنْ قِبَلِ الْحُورِ الْعِینِ؛ وَ مَا كَانَ مِنْ قُبْحٍ أَوْ سُوءِ خُلُقٍ فَمِنَ الْجِن‏‏.

- از امام باقر ع روایات متعددی نقل شده است که ابتدا بشدت این تلقی که ازدواج فرزندان حضرت آدم ازدواج خواهر و برادر بوده (ولو اینکه دوقلوهایی باشند که هر دختری با پسری که از زایمان دیگر به دنیا آمده ازدواج کرده باشد) را بشدت تخطئه می‌کنند و این را باور نادرست مجوسیان و بهانه آنان برای جواز ازدواج خواهر و برادر برمی‌شمرند و توضیح می‌دهند که خداوند برای هبة الله حوریه‌ای از بهشت فرستاد و فرزند دیگری از حضرت آدم با جنیان ازدواج کردند و سپس فرزندان اینها (که دخترعمو-پسرعمو می‌شدند) ‌با هم ازدواج کردند؛ و در اغلب این روایات اشاره شده که هر آنچه [در نسل بشر] از زیبایی و بردباری وجود دارد، از جانب آن حوریه‌ها و از جانب نبوت [حضرت آدم] است؛ وآنچه از کودنی و تندخویی هست از جانب جن است. (تفسیر العیاشی، ج‏1، ص216؛ علل الشرائع، ج‏1، ص103۱۸؛ من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص382)

- در روایاتی از امام رضا ع که از قول امام حسین ع ذکر شده، اسم آن فرزند دیگر که با جنیان ازدواج کرد، «عبدالله» معرفی شده است (صحیفة الإمام الرضا علیه السلام، ص93-94)۱۹ و در روایتی در الكافی، ج‏5، ص569 ازدواج با جن را مربوط به نسل بعدی (ازدواج چهار جن مونث با چهار فرزند مذکر هبة الله ذکر کرده است.۲۰)

- و در روایتی، که اتفاقا امام صادق ع در مقام شرح و تفسیر همین آیه اول سوره آل عمران می‌باشند، چنین بیان شده که قابیل با جن ازدواج کرد، اما هم هابیل و هم شیث با حورالعین (بحار الأنوار، ج‏11، ص: 226-229؛ مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ج‏14، ص361-362۲۱) و ظاهر یکی از نقل‌های ناظر به این حکایت به گونه‌ای است که حوریه هابیل قبل از کشته شدن توسط وی، از وی باردار شده بود و هبة الله فرزند هابیل بوده است؛ و بعدا هم برای او و هم برای شیث حوریه‌هایی از بهشت فروفرستاده شد. (تفسیر العیاشی، ج‏1، ص312۲۲)

در اینجا فقط یکی از روایاتی که در تفسیر عیاشی آمده تقدیم می‌شود:

ب. ابوبکر حضرمی می‌گوید: امام باقر ع به من فرمود: مردم درباره ازدواج فرزندان حضرت آدم ع چه می‌گویند؟

گفتم: می‌گویند حوا در هر بار زایمان یک دختر و یک پسر به دنیا آورد و هر پسری، با دختری که از زایمان دیگر بود ازدواج کرد و هر دختر هم با پسری که از زایمان دیگر بود.

فرمود: این گونه نیست؛ این حکم مجوس است. ولیکن خداوند هنگامی که به آدم هبة الله را بخشید و او بزرگ شد، آدم از خدا خواست که برای ازدواج او اقدامی کند

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص216

عَنْ أَبِی بَكْرٍ الْحَضْرَمِی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ: لِی مَا یقُولُ النَّاسُ فِی تَزْوِیجِ آدَمَ وُلْدَهُ؟

قَالَ: قُلْتُ: یقُولُونَ إِنَّ حَوَّاءَ كَانَتْ تَلِدُ لآِدَمَ فِی كُلِّ بَطْنٍ غُلَاماً وَ جَارِیةً فَتَزَوَّجَ الْغُلَامُ الْجَارِیةَ الَّتِی مِنَ الْبَطْنِ الْآخَرِ الثَّانِی، وَ تَزَوَّجَ الْجَارِیةَ الْغُلَامُ الَّذِی مِنَ الْبَطْنِ الْآخَرِ الثَّانِی حَتَّی تَوَالَدُوا،

فَقَالَ: أَبُو جَعْفَرٍ ع لَیسَ هَذَا كَذلكَ یحجكم المجوس، وَ لَكِنَّهُ لَمَّا وَلَدَ آدَمُ هِبَةَ اللَّهِ وَ كَبُرَ سَأَلَ اللَّهَ أَنْ یزَوِّجَهُ، فَأَنْزَلَ اللَّهُ لَهُ حَوْرَاءَ مِنَ الْجَنَّةِ فَزَوَّجَهَا إِیاهُ، فَوُلِدَ لَهُ أَرْبَعَةُ بَنِینَ، ثُمَّ وُلِدَ لآِدَمَ ابْنٌ آخَرُ فَلَمَّا كَبُرَ أَمَرَهُ فَتَزَوَّجَ إِلَی الْجَانِّ فَوُلِدَ لَهُ أَرْبَعُ بَنَاتٍ فَتَزَوَّجَ بَنُو هَذَا بَنَاتِ هَذَا فَمَا كَانَ مِنْ جَمَالٍ فَمِنْ قِبَلِ الْحَوْرَاءِ وَ مَا كَانَ مِنْ حِلْمٍ فَمِنْ قِبَلِ آدَمَ وَ مَا كَانَ مِنْ حقد [خِفَّةٍ] فَمِنْ قِبَلِ الْجَانِّ فَلَمَّا تَوَالَدُوا صَعِدَ [صعدتِ] الْحَوْرَاءُ إِلَی السَّمَاء.

ج. ارحام و صله رحم

8) الف. از امام باقر ع روایت شده است که مقصود از «و اتقوا ... الأرحام» پروای ... خویشاوندان را داشته باشید» این است که بپرهیزید از اینکه قطع رحم کنید.

مجمع البیان، ج‏3، ص6

مَعْناهَ وَ اتَّقُوا الْأرْحامَ أنْ تَقْطَعُوها .. هو المروی عن أبی جعفر (ع)

ب. از پیامبر اکرم ص روایت شده است که خداوند فرمود: من رحمان هست؛ و رَحِم را آفریدم؛ و اسمش را از اسم خودم مشتق کردم؛ پس هرکس که صله رحم انجام داد وصلش کنم و هرکس که قطع رحم کرد قطعش کنم.

مشكاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص166؛ عوالی اللئالی العزیزیة، ج‏1، ص362۲۳؛ مجمع البیان، ج‏3، ص6

قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ عَنْ جَبْرَئِیلَ عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: أَنَا الرَّحْمَنُ شَقَقْتُ الرَّحِمَ مِنِ اسْمِی فَمَنْ وَصَلَهَا وَصَلْتُهُ وَ مَنْ قَطَعَهَا قَطَعْتُهُ [مجمع البیان: بَتَتّهُ].

ج. جمیل بن دراج می‌گوید: از امام صادق ع درباره این عبارت سوال کردم که خداوند می‌فرماید «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً: و پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را [داشته باشید]؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.» فرمود:

آن ارحام مردم است؛ همانا خداوند عز و جل به وصل کردن آن [برقراری صله رحم] دستور داده و آن را بزرگ شمرده است. آیا نمی‌بینی که این را جزیی از تقوای الهی [یا: توصیه به این را همراه توصیه به تقوای از خود] قرار داد؟!

الكافی، ج‏2، ص150؛ الزهد، ص39؛ تفسیر العیاشی، ج‏1، ص217۲۴

عَلِی بْنُ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ أَبِی عُمَیرٍ عَنْ جَمِیلِ بْنِ دَرَّاجٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ قَوْلِ اللَّهِ جَلَّ ذِكْرُهُ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً» قَالَ: فَقَالَ:

هِی أَرْحَامُ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ بِصِلَتِهَا وَ عَظَّمَهَا أَ لَا تَرَی أَنَّهُ جَعَلَهَا مِنْه‏ [معه]۲۵؟!

9) از امیرالمومنین ع روایت شده است:

همانا گاه می‌شود که کسی از شما خشمگین می‌شود و راضی نمی‌شود تا اینکه به جهنم می‌رود! پس هریک از شما که بر خویشاوند خود خشم گرفت به او نزدیک شود [یا: با او تماس برقرار کند] چرا که وقتی رَحِم با رَحم تماس برقرار کرد آرام می‌گیرد؛ و همانا رَحِم به عرش درآویخته است – مانند شمشیری در آنجا بُرِش دارد – ندا می‌دهد: خدایا، کسی که به من وصل می‌شود (=صله رحم بجا می‌آورد) [او را به خود] وصل کن؛ و کسی که مرا قطع می‌کند [قطع رحم می‌کند] [از او] جدا شو! و این همان سخن خداوند است در کتابش که «پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را [داشته باشید]؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.»

و هر گاه یکی از شما عصبانی شد در حالی که ایستاده است، بلافاصله بر زمین قرار گیرد [بنشیند و از حرکت بازایستد] که همانا این کار پلیدی شیطان را می‌بَرَد.

تفسیر العیاشی، ج‏1، ص217؛ مجمع البیان، ج‏3، ص6۲۶

عَنِ الْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ قَالَ: سَمِعْتُ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع یقُولُ:

إِنَّ أَحَدَكُمْ لَیغْضَبُ فَمَا یرْضَی حَتَّی یدْخُلَ بِهِ النَّارَ. فَأَیمَا رَجُلٍ مِنْكُمْ غَضِبَ عَلَی ذِی رَحِمِهِ فَلْیدْنُ مِنْهُ [فلیمسه] فَإِنَّ الرَّحِمَ إِذَا مَسَّتْهَا الرَّحِمُ اسْتَقَرَّتْ وَ إِنَّهَا مُتَعَلِّقَةٌ بِالْعَرْشِ - ینْتَقِضُهُ [ِتَنْتَقِضُ]۲۷ انْتِقَاضَ الْحَدِیدِ - فَینَادِی اللَّهُمَّ صِلْ مَنْ وَصَلَنِی وَ اقْطَعْ مَنْ قَطَعَنِی وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ فِی كِتَابِهِ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً» وَ أَیمَا رَجُلٍ غَضِبَ وَ هُوَ قَائِمٌ فَلْیلْزَمِ الْأَرْضَ مِنْ فَوْرِهِ فَإِنَّهُ یذْهِبُ رِجْزَ الشَّیطَان‏.

10) از چندین تن از ائمه اطهار ع روایتی نقل شده است که حضرت امیرالمومنین ع در یک مجلس چهارصد باب از آنچه دین و دنیای انسان مسلمان را آباد می‌کند، به برخی از اصحابش آموخت. قبلا فرازهایی از این روایت قبلا گذشت.۲۸ در فراز دیگری از آن فرموده‌اند:

صله رحم انجام دهید ولو با یک سلام؛ که همانا خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید: «پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را [داشته باشید]؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.»

و روزتان را با [گفتن] چنین و چنان، و ما چنین و چنان کردیم نگذرانید که همانا همراه شما نگهبانانی است که بر شما و بر ما نگهبانی می‌دهند.

الخصال، ج‏2، ص613؛ تحف العقول، ص103

حَدَّثَنَا أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ: حَدَّثَنِی مُحَمَّدُ بْنُ عِیسَی بْنِ عُبَیدٍ الْیقْطِینِی عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یحْیی عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِی مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا یصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِی دِینِهِ وَ دُنْیاهُ قال ع ...

صِلُوا أَرْحَامَكُمْ وَ لَوْ بِالسَّلَامِ یقُولُ اللَّهُ [لِقَوْلِ اللَّهِ] تَبَارَكَ وَ تَعَالَی «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً» لَا تَقْطَعُوا نَهَارَكُمْ بِكَذَا وَ كَذَا وَ فَعَلْنَا كَذَا وَ كَذَا فَإِنَّ مَعَكُمْ حَفَظَةً یحْفَظُونَ عَلَینَا وَ عَلَیكُمْ

فراز اول این حدیث با سندی متفاوت در الكافی، ج‏2، ص155 نیز آمده است.۲۹

11) از امام رضا ع روایت شده که فرمودند: خداوند به سه چیز دستور داد در کنار سه چیز دیگر:

به نماز و زکات دستور داد [مثلا: بقره/44]؛ پس کسی که نماز بگذارد و زکاتش را ندهد نمازش از او پذیرفته نشود؛

و به سپاس از خویش و از والدین دستور داد (مثلا: لقمان/14] ؛ پس هرکه شکرگزار والدینش نباشد شکر خدا را بجا نیاورده است.

و به تقوای الهی و صله رحم امر کرد (نساء/1) پس کسی که صله رحم را بجا نیاورد تقوای الهی را رعایت نکرده است.

الخصال، ج‏1، ص156

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی مَاجِیلَوَیهِ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِی عَنِ السَّیارِی عَنِ الْحَارِثِ بْنِ دِلْهَاثٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا ع قَالَ:

إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ بِثَلَاثَةٍ مَقْرُونٍ بِهَا ثَلَاثَةٌ أُخْرَی أَمَرَ بِالصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ، فَمَنْ صَلَّی وَ لَمْ یزَكِّ لَمْ تُقْبَلْ مِنْهُ صَلَاتُهُ؛ وَ أَمَرَ بِالشُّكْرِ لَهُ وَ لِلْوَالِدَینِ، فَمَنْ لَمْ یشْكُرْ وَالِدَیهِ لَمْ یشْكُرِ اللَّهَ؛ وَ أَمَرَ بِاتِّقَاءِ اللَّهِ وَ صِلَةِ الرَّحِمِ فَمَنْ لَمْ یصِلْ رَحِمَهُ لَمْ یتَّقِ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ.

د. نزول این آیه در شأن پیامبر ص و اهل بیت ع

12) الف. از امام رضا ع روایت شده است:

همانا رَحِمِ [= پیوند خویشاوندی با] آل محمد، یعنی امامان، آویخته به عرش است؛ می‌گوید: خدایا، کسی که به من وصل می‌شود [او را به خود] وصل کن؛ و کسی که مرا قطع می‌کند [از او] جدا شو؛ سپس این جاری است پس از آن در رَحِم‌های [= خویشاوندانِ] مومنان؛

سپس این آیه را تلاوت فرمودند: «پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.»

الكافی، ج‏2، ص156

مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْوَشَّاءِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ فُضَیلٍ الصَّیرَفِی عَنِ الرِّضَا ع قَالَ:

إِنَّ رَحِمَ آلِ مُحَمَّدٍ الْأَئِمَّةِ ع لَمُعَلَّقَةٌ بِالْعَرْشِ تَقُولُ اللَّهُمَّ صِلْ مَنْ وَصَلَنِی وَ اقْطَعْ مَنْ قَطَعَنِی ثُمَّ هِی جَارِیةٌ بَعْدَهَا فِی أَرْحَامِ الْمُؤْمِنِینَ. ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآیةَ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ.»

ب. از امام باقر ع درباره این آیه: «ای مردم! پروای پروردگارتان را داشته باشید، همان که شما را از نفس واحدی آفرید، ...» (نساء/1) روایت شده که فرمودند:

این همان قرابت و خویشاوندیِ پیامبر ص است و سید آنان امیرالمومنین ع است؛ [مردم] به مودت با آنان دستور داده شدند، اما با آن دستور مخالفت کردند.

مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏4، ص179

أَبُو حَمْزَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع فِی قَوْلِهِ تَعَالَی «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ» الْآیةَ قَالَ:

قَرَابَةُ الرَّسُولِ وَ سَیدُهُمْ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ أُمِرُوا بِمَوَدَّتِهِمْ فَخَالَفُوا مَا أُمِرُوا بِهِ.

ج. ابن عباس درباره این آیه که می‌فرماید «پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.» گفته است: این در مورد رسول الله ص و اهل بیت و خویشاوندانِ وی نازل شد؛ و مطلب از این قرار است که هر رابطه سببی و نَسَبی‌ای روز قیامت منقطع می‌گردد مگر آنچه از سبب و نَسَبِ او باشد «همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.» یعنی محافظ بوده است.

تفسیر فرات الكوفی، ص101؛ مناقب آل أبی طالب، ج‏2، ص168۳۰؛ شواهد التنزیل لقواعد التفضیل، ج‏1، ص174۳۱؛ شرح الأخبار فی فضائل الأئمة الأطهار علیهم السلام، ج‏3، ص5۳۲

فُرَاتٌ قَالَ: حَدَّثَنَا الْحُسَینُ بْنُ الْحَكَمِ الْحِبَرِی قَالَ: حَدَّثَنَا حَسَنُ بْنُ حُسَینٍ قَالَ: حَدَّثَنَا حِبَّانُ عَنِ الْكَلْبِی عَنْ أَبِی صَالِحٍ‏ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ فِی قَوْلِهِ تَعَالَی: «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ [إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً»] نَزَلَتْ فِی رَسُولِ اللَّهِ ص وَ أَهْلِ بَیتِهِ وَ ذَوِی أَرْحَامِهِ وَ ذَلِكَ أَنَّ كُلَّ سَبَبٍ وَ نَسَبٍ ینْقَطِعُ یوْمَ الْقِیامَةِ إِلَّا مَنْ [مَا] كَانَ مِنْ سَبَبِهِ وَ نَسَبِهِ «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً» یعْنِی حَفِیظاً.

13) الف. از امام صادق ع روایت شده که پیامبر اکرم ص فرمودند:

همانا خداوند متعال مرا و اهل بیت مرا از طینتی آفرید که از آن نیافرید احدی را غیر از ما و کسی که ولایت ما را پذیرفته باشد؛ پس ما اولین کسانی بودیم که آفرینش را بدان آغاز فرمود؛ و چون ما را آفرید به نور ما هر ظلمتی را شکافت و به واسطه ما هر طینت پاکی را احیا فرمود؛ سپس خداوند متعال فرمود: اینان برترین خلایق من و حاملان عرش من و خزانه‌داران علم من و سروران اهل آسمان و سروران اهل زمین‌اند؛ اینان هدایتگران هدایت‌شده‌اند و [دیگران] به واسطه آنان هدایت می‌شوند؛ هر کس با ولایت آنان نزد من آید بهشتم را بر او واجب کنم و کرامتم را بر وی مباح گردانم و هرکس با دشمنیِ آنان نزد من آیدآتشم را بر او واجب کنم و عذابم را به سراغش بفرستم.

سپس فرمود: و ماییم اصل و تمامیتِ ایمان به خدا و فرشتگانش؛ و از ماست «رقیبِ» [نگهبان و مراقب] بر خلق خدا؛ و به واسطه اوست استحکامِ اعمال صالحان و ماییم آن سوگند خداوند که به آن مورد درخواست قرار می‌گیرد و ماییم مورد سفارش خداوند در گذشتگان، و مورد سفارش خداوند در آیندگان، و این همان سخن خداوند جل جلاله است که «پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.» (نساء/1)

تفسیر فرات الكوفی، ص: 101-102

فُرَاتٌ قَالَ: حَدَّثَنِی جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْفَزَارِی مُعَنْعَناً عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ [ع‏] قَالَ: قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ ص:

إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی خَلَقَنِی وَ أَهْلَ بَیتِی مِنْ طِینَةٍ۳۳ لَمْ یخْلُقِ اللَّهُ مِنْهَا أَحَداً غَیرَنَا وَ مَنْ ضَوَی إِلَینَا [وَ مَنْ یتَوَلَّانَا] فَكُنَّا أَوَّلَ مَنِ ابْتَدَأَ مِنْ خَلْقِهِ فَلَمَّا خَلَقَنَا فَتَقَ بِنُورِنَا كُلَّ أطعة [ظلمة] وَ أَحْیا بِنَا كُلَّ طِینَةٍ طَیبَةٍ ثُمَّ قَالَ: اللَّهُ تَعَالَی هَؤُلَاءِ خِیارُ خَلْقِی وَ حَمَلَةُ عَرْشِی وَ خُزَّانُ عِلْمِی وَ سَادَةُ أَهْلِ السَّمَاءِ وَ سَادَةُ أَهْلِ الْأَرْضِ هَؤُلَاءِ هُدَاةُ الْمُهْتَدِینَ وَ الْمُهْتَدَی [و المهتداء] بِهِمْ مَنْ جَاءَنِی بِوَلَایتِهِمْ أَوْجَبْتُهُمْ جَنَّتِی وَ أَبَحْتُهُمْ‏ كَرَامَتِی وَ مَنْ جَاءَنِی بِعَدَاوَتِهِمْ أَوْجَبْتُهُمْ نَارِی [وَ] بَعَثْتُ عَلَیهِمْ عَذَابِی.

ثُمَّ قَالَ: ع [وَ] نَحْنُ أَصْلُ الْإِیمَانِ بِاللَّهِ وَ مَلَائِكَتِهِ وَ تَمَامُهُ وَ مِنَّا الرَّقِیبُ عَلَی خَلْقِ اللَّهِ وَ بِهِ إِسْدَادُ أَعْمَالِ الصَّالِحِینَ وَ نَحْنُ قَسَمُ اللَّهِ الَّذِی یسْأَلُ بِهِ وَ نَحْنُ وَصِیةُ اللَّهِ فِی الْأَوَّلِینَ وَ وَصِیتُهُ فِی الْآخِرِینَ وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ جَلَّ جَلَالُهُ «اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً».

ب. ابن عباس هم خطبه‌ای را از رسول الله ص روایت کرده است که احتمال دارد همین خطبه مورد اشاره امام صادق ع باشد؛ اما نقل بسیار طولانی‌تر و مضامین دیگری را هم در بردارد که به نظر می‌رسد در اینجا مناسب است آن هم ذکر شود:

ابن عباس می‌گوید: یکبار رسول الله ص در میان ما برخاست و خطبه‌ای خواند و فرمود:

حمد و سپاس خدا را بر خوشی‌ها و سختی‌هایش بر ما اهل بیت؛ و از خداوند یاری می‌جویم در خصوص نکبتهای دنیا و گرفتاریهای آخرت؛ و شهادت می‌دهم که خدایی جز الله نیست واحد است و شریکی ندارد؛ و اینکه من محمد ص بنده او و پیامبر او هستم؛ مرا به رسالت خویش به جمیع خلایق فرستاد «تا هلاک شوند هرکس هلاک می‌شود، از روی دلیلی آشکار؛ و زنده شود هرکس زنده می‌شود از روی دلیلی آشکار» (انفال/42) ‌و مرا بر جمیع جهانیان از اولین و آخرین برتری داد؛ کلیدهای خزائن خود همگی را به من داد و سرّ خویش را نزد من امنت گذاشت و مرا به دستور خود امر فرمود پس او برپا بود و من خاتم هستم و حول و قوه‌ای جز به خداوند علیّ عظیم نیست. «و تقوای الهی را آن گونه که شایسته اوست پیشه کنید و نمیرید مگر اینکه شما از مسلمانان [تسلیم حق شدگان] باشید» (آل عمران/102) و بدانید که همانا خداوند بر هر چیزی احاطه دارد و همانا او به هر چیزی داناست.

ای مردم همانا بعد از من کسانی خواهند بود که بر من دروغ می‌بندند، پس، از آنان قبول نکنید؛ و اموری بعد از من پیش می‌آید که عده‌ای گمان می‌کنند از من است و به خدا پناه می‌برم از اینکه من بر خدا جز سخن حقی گفته باشم؛ من شما را به کاری امر نکردم مگر بدانچه مرا امر کرده بود و به چیزی دعوت ننمودم مگر اینکه به سوی او و «بزودی کسانی که ظلم کردند خواند دانست که به کدامین بازگشتگاه بازمی‌گردند» (شعراء/227)

در این موقع عباده بن صامت برخاست و گفت: ای رسول الله کی چنین شود؟ آنان را با ما معرفی کن تا از آنان برحذر باشیم.

فرمود: گروهی‌اند که از امروز خود را برای جانشینی من آماده می‌کنند و هنگامی که جانم به اینجا – و به گلوی خود اشاره کرد- برسد، برایتان آشکار خواهد شد!

عباده گفت: اگر چنین می‌شود در آن موقع به چه کسی پناه ببریم؟!

فرمود: وقتی چنین شد بر شما باد به گوش سپردن و اطاعت از پیشی‌گیرندگان از خاندان من؛ همانا آنان مانع گمراهی شما می‌شوند و به راه رشد هدایتتان می‌کنند و به حق می‌خوانندتان؛ پس آنان‌اند که زنده می‌دارند کتاب خدا و سنت من و حدیث مرا؛ و می‌میرانند بدعتها را و حق را با اهل آن برپا می‌دارند و به سمت حق برمی‌گردند هرجا که حق برود؛ پس مبادا خیال برداردتان که شما [خودتان] می‌دانید؛ ولیکن من با شما [نزد خداوند] احتجاج خواهم کرد بدانچه که آگاهتان کردم؛ که همانا من آگاهتان کردم.

ای مردم! همانا خداوند متعال مرا و اهل بیت مرا از طینتی آفرید که از آن نیافرید احدی را غیر از ما و کسی که به ما رو کرده باشد؛ پس ما اولین کسانی بودیم که آفرینش را بدان آغاز فرمود؛ و چون ما را آفرید به نور ما هر ظلمتی را شکافت و به واسطه ما هر طینت پاکی را احیا فرمود و هر طینت خبیثی را میراند؛ سپس [خداوند متعال] فرمود: اینان برترین خلایق من و حاملان عرش من و خزانه‌داران علم من و سروران اهل آسمان و سروران اهل زمین‌اند؛ اینان نیکان و هدایت‌شده‌اند و [دیگران] به واسطه آنان هدایت می‌شوند؛ هر کس با ولایت آنان نزد من آید او را به بهشتم وارد کنم و کرامتم را بر وی مباح گردانم و هرکس با دشمنیِ آنان نزد من آید او را به آتشم وارد کنم و عذابم را بر او مضاعف گردانم و این است جزای ظالمان.

سپس فرمود: و ماییم اهل ایمان به خدا و ملاک آن و تمامیت آن؛ و بواسطه ماست استحکامِ اعمال صالح؛ و ماییم مورد سفارش خداوند در گذشتگان و آیندگان، و از ماست «رقیبِ» [نگهبان و مراقب] بر خلق خدا؛ و ماییم آن سوگند خداوند که به ما سوگند یاد شد آنجا که می‌فرماید «پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.» (نساء/1)

ای مردم! ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را معصوم داشت از اینکه به فتنه بیفتیم [گمراه شویم] یا اینکه به فتنه بیندازیم یا فتنه‌برانگیز، دروغگو، ساحر، کاهن، فالگیر، خائن، آزارگر، اها بدعت؛ اهل شک و تردید، منحرف‌کننده مردم، ویا منافق باشیم؛ پس هرکه در او چیزی از این خصلتها باشد از ما نیست و من هم از او نیستم و خداوند از او بریء است و ما هم از او برئات می‌جوییم؛ و کسی که خداوند از او برائت جوید او را وارد جهنم کند «که بد آسایشگاهی است» (آل عمران/12)؛

و ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را از هر پلیدی‌ای تطهیر فرمود؛ پس ما همان کسانی هستیم که راست می‌گویند وقتی لب به سخن گشایند، و دانایند وقتی مورد سوال واقع شوند؛ و نگهبان آن چیزی‌اند که بدانان ودیعت داده شده؛ خداوند در ما ده خصلت را جمع کرد که نه پیش از ما برای کسی چنین جمع کرد و نه احدی غیر از ما چنین است: علم و حلم [= بردباری] و لُبّ [= مغز و حقیقت امور] و نبوت [یا: فتوت] و شجاعت و صدق و صبر و طهارت و عفاف؛ ماییم کلمه تقوی و راه هدایت و مَثَلِ اعلی و حجت عُظمی و دستاویز مطمئن و حقی که خداوند به مودت آن دستور فرمود؛ «پس بعد از حق چیست جز ضلالت؛ پس به کجا می‌روید؟» (یونس/32)

تفسیر فرات الكوفی، ص306-307

قَالَ: حَدَّثَنِی عَلِی بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی بْنِ عُمَرَ الزُّهْرِی مُعَنْعَناً عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ:

قَامَ رَسُولُ اللَّهِ ص‏ فِینَا خَطِیباً فَقَالَ:

الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی آلَائِهِ وَ بَلَائِهِ عِنْدَنَا أَهْلَ الْبَیتِ وَ أَسْتَعِینُ اللَّهَ عَلَی نَكَبَاتِ الدُّنْیا وَ مُوبِقَاتِ الْآخِرَةِ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ أَنِّی [أَنَ‏] مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ أَرْسَلَنِی بِرِسَالَتِهِ إِلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ «لِیهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَینَةٍ وَ یحْیی‏ مَنْ حَی عَنْ بَینَةٍ» وَ اصْطَفَانِی عَلَی جَمِیعِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ أَعْطَانِی مَفَاتِیحَ خَزَائِنِهِ كُلِّهَا وَ اسْتَوْدَعَنِی سِرَّهُ وَ أَمَرَنِی بِأَمْرِهِ فَكَانَ الْقَائِمَ وَ أَنَا الْخَاتَمُ وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظِیمِ «وَ اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ [أَنَّهُ‏] «بِكُلِّ شَی‏ءٍ مُحِیطٌ» وَ أَنَّ اللَّهَ [أَنَّهُ‏] «بِكُلِّ شَی‏ءٍ عَلِیمٌ» أَیهَا النَّاسُ إِنَّهُ سَیكُونُ بَعْدِی قَوْمٌ یكْذِبُونَ عَلَی فَلَا تَقْبَلُوا [فیقبلوا مِنْهُمْ‏] ذَلِكَ وَ أُمُورٌ تَأْتِی مِنْ بَعْدِی یزْعُمُ أَهْلُهَا أَنَّهَا عَنِّی وَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ أَقُولَ عَلَی اللَّهِ إِلَّا حَقّاً فَمَا أَمَرْتُكُمْ إِلَّا بِمَا أَمَرَنِی بِهِ وَ لَا دَعَوْتُكُمْ إِلَّا إِلَیهِ «وَ سَیعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَی مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُونَ»

قَالَ: فَقَامَ إِلَیهِ عُبَادَةُ بْنُ الصَّامِتِ فَقَالَ: مَتَی ذَلِكَ یا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَنْ هَؤُلَاءِ عَرِّفْنَا [هُمْ‏] لِنَحْذَرَهُمْ.

فَقَالَ: أَقْوَامٌ قَدِ اسْتَعَدُّوا لِلْخِلَافَةِ مِنْ یوْمِهِمْ هَذَا وَ سَیظْهَرُونَ لَكُمْ إِذَا بَلَغَتِ النَّفْسُ مِنِّی هَاهُنَا وَ أَوْمَأَ بِیدِهِ إِلَی حَلْقِهِ.

فَقَالَ لَهُ عُبَادَةُ بْنُ الصَّامِتِ فَإِذَا كَانَ كَذَلِكَ فَإِلَی مَنْ یا رَسُولَ اللَّهِ؟!

قَالَ: إِذَا [فَإِذَا] كَانَ ذَلِكَ فَعَلَیكُمْ بِالسَّمْعِ وَ الطَّاعَةِ لِلسَّابِقِینَ مِنْ عِتْرَتِی فَإِنَّهُمْ یصُدُّونَكُمْ عَنِ الْغَی وَ یهْدُونَكُمْ إِلَی الرُّشْدِ وَ یدْعُونَكُمْ إِلَی الْحَقِّ فَیحْیونَ كِتَابَ رَبِّی [كِتَابِی‏] وَ سُنَّتِی وَ حَدِیثِی وَ یمِیتُونَ [یمَوِّتُونَ‏] الْبِدَعَ وَ یقْمَعُونَ [یقیمون‏] بِالْحَقِّ أَهْلَهَا وَ یزُولُونَ مَعَ الْحَقِّ حَیثُ مَا زَالَ فَلَنْ یخَیلَ إِلَی [لِی‏] أَنَّكُمْ تَعْلَمُونَ وَ لَكِنِّی مُجْتَمِعٌ [مُحْتَجٌّ] عَلَیكُمْ إِذَا [أَنَا] أَعْلَمْتُكُم [أُعَلِّمُكُمْ‏] ذَلِكَ فَقَدْ أَعْلَمْتُكُمْ.

أَیهَا النَّاسُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی خَلَقَنِی وَ أَهْلَ بَیتِی مِنْ طِینَةٍ لَمْ یخْلُقْ أَحَداً غَیرَنَا وَ مَنْ ضَوَی إِلَینَا [موالینا ضوء] فَكُنَّا أَوَّلَ مَنِ ابْتَدَأَ مِنْ خَلْقِهِ فَلَمَّا خَلَقَنَا فَتَقَ [نورا] بِنُورِنَا كُلَّ ظُلْمَةٍ وَ أَحْیا بِنَا كُلَّ طِینَةٍ طَیبَةٍ وَ أَمَاتَ بِنَا كُلَّ طِینَةٍ خَبِیثَةٍ. ثُمَّ قَالَ: هَؤُلَاءِ خِیارُ خَلْقِی وَ حَمَلَةُ عَرْشِی وَ خُزَّانُ عِلْمِی وَ سَادَةُ أَهْلِ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ هَؤُلَاءِ الْبَرَرَةُ [البراء] الْمُهْتَدُونَ [الْمُهْتَدِینَ‏] الْمُهْتَدَی بِهِمْ مَنْ جَاءَنِی بِطَاعَتِهِمْ وَ وَلَایتِهِمْ أَوْلَجْتُهُ جَنَّتِی [وَ أولجته أَبَحْتُهُ‏] كَرَامَتِی وَ مَنْ جَاءَنِی بِعَدَاوَتِهِمْ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْهُمْ أَوْلَجْتُهُ نَارِی وَ ضَاعَفْتُ عَلَیهِ عَذَابِی وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِینَ‏.

ثُمَّ قَالَ: نَحْنُ أَهْلُ الْإِیمَانِ بِاللَّهِ مِلَاكُهُ وَ تَمَامُهُ حَقّاً [حقا] وَ بِنَا سَدَادُ الْأَعْمَالِ الصَّالِحَةِ وَ نَحْنُ وَصِیةُ اللَّهِ فِی الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ؛ وَ إِنَّ مِنَّا الرَّقِیبَ عَلَی خَلْقِ اللَّهِ وَ نَحْنُ قَسَمُ اللَّهِ أقَسَمَ بِنَا حَیثُ یقُولُ [اللَّهُ تَعَالَی‏] «اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً».

أَیهَا النَّاسُ إِنَّا أَهْلَ الْبَیتِ [بیت‏] عَصَمَنَا اللَّهُ مِنْ أَنْ نَكُونَ مَفْتُونِینَ أَوْ فَاتِنِینَ أَوْ مُفَتِّنِینَ أَوْ كَذَّابِینَ [كَاذِبِینَ‏] أَوْ كَاهِنِینَ أَوْ سَاحِرِینَ أَوْ عَائِقِینَ [عَائِفِینَ‏] أَوْ خَائِنِینَ [خَائِبِینَ‏] أَوْ زَاجِرِینَ أَوْ مُبْتَدِعِینَ أَوْ مُرْتَابِینَ أَوْ صَادِفِینَ [صَادِّینَ‏] عَنِ الْخَلْقِ [أَوْ] مُنَافِقِینَ فَمَنْ كَانَ فِیهِ شَی‏ءٌ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ فَلَیسَ مِنَّا [مِنِّی‏] وَ لَا أَنَا مِنْهُ وَ اللَّهُ مِنْهُ بَرِی‏ءٌ وَ نَحْنُ مِنْهُ بِرَاءٌ وَ مَنْ بَرِئَ اللَّهُ مِنْهُ أَدْخَلَهُ جَهَنَّمَ وَ بِئْسَ الْمِهادُ وَ إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ [البیت‏] طَهَّرَنَا اللَّهُ مِنْ كُلِّ نَجَسٍ فَنَحْنُ الصَّادِقُونَ إِذَا نَطَقُوا وَ الْعَالِمُونَ إِذَا سُئِلُوا وَ الْحَافِظُونَ لِمَا اسْتُودِعُوا جَمَعَ اللَّهُ لَنَا عَشْرَ خِصَالٍ لَمْ یجْتَمِعْنَ لِأَحَدٍ قَبْلَنَا [بَعْدَنَا] وَ لَا تَكُونُ لِأَحَدٍ غَیرِنَا الْعِلْمَ وَ الْحِلْمَ وَ الْحُكْمَ وَ اللُّبَّ وَ النُّبُوَّةَ [الْفُتُوَّةَ] وَ الشَّجَاعَةَ وَ الصِّدْقَ [وَ الصَّبْرَ] وَ الطَّهَارَةَ وَ الْعَفَافَ فَنَحْنُ كَلِمَةُ التَّقْوَی وَ سَبِیلُ الْهُدَی وَ الْمَثَلُ الْأَعْلَی وَ الْحُجَّةُ الْعُظْمَی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی وَ الْحَقُّ الَّذِی أَمَرَ اللَّهُ فِی الْمَوَدَّةِ «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ».

14) از امام صادق ع از پدرانش روایت شده است که امیرالمومنین ع بر منبر کوفه خطبه‌ای خواندند که فرازی از آن به بیان زیر است؛ و مضامین این خطبه در راستای فرمایشات پیامبر ص است که در حدیث قبل بیان شد.

امیرالمومنین ع فرمودند:

به خدا سوگند من قضاوت‌کننده بین مردم در روز جزا هستم؛ و من تقسیم‌کننده بهشت و جهنم هستم؛ هیچکسی در آن داخل نمی‌شود مگر بر اساس قسمتی که من معین کرده باشم؛ من فاروق اکبر [بزرگترین جداکننده حق و باطل] هستم؛ و همه انبیاء و رسولان و فرشتگان و ارواح برای آفرینش ما آفریده شدند؛ همانا به من نُه چیز عطا شد که احدی بدان سبقت نگرفت: به من فصل الخطاب [= سخن نهایی که حق را از باطل جدا می‌کند] آموخته شد؛ و به راه کتاب بصیرت یافتم؛ و به سوی ستارگان [یا ابرها] پرتاب شدم [چه‌بسا اشاره به آسمانهای ملکوتی است] و علم منایا و بلایا [علم به وقایعی که در پیش است] و قضایا [قضاوت کردن صحیح] به من داده شد؛ و کمال دین به واسطه من است؛ و من آن نعمتی هستم که خداوند به خلایق ارزانی داشت؛ همه اینها منتی است که خداوند بر من منت نهاد؛ و و از ماست «رقیبِ» [نگهبان و مراقب] بر خلق خدا؛ و ماییم آن سوگند خداوند و حجت او بر بندگانش هنگامی که می‌فرماید «پروای خدایی را داشته باشید که به [حقِ/واسطه‌ی] او [از هم] درخواست می‌کنید [همدیگر را به او سوگند می‌دهید] و نیز [پروای] ارحام [= خویشاوندان] را؛ همانا خداوند همواره بر شما مراقب بوده است.» (نساء/1)

پس ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را معصوم داشت از اینکه فتنه‌گر، دروغگو، ساحر ویا دغلباز باشیم؛ پس هرکه در او چیزی از این خصلتها باشد از ما نیست و ما هم از او نیستم؛ ما اهل بیتی هستیم که خداوند ما را از هر پلیدی‌ای تطهیر فرمود؛ پس ما همان کسانی هستیم که راست می‌گویند وقتی لب به سخن گشایند، و دانایند وقتی مورد سوال واقع شوند؛ خداوند در ما ده خصلت را جمع کرد که نه پیش از ما برای کسی چنین جمع کرد و نه بعد از ما در کسی خواهد بود: حلم [= بردباری] و علم و لُبّ [= مغز و حقیقت امور] و نبوت [یا: فتوت] و شجاعت و سخاوت [= گشاده‌دستی] و صبر و صدق و عفاف و طهارت؛ ماییم کلمه تقوی و راه هدایت و مَثَلِ اعلی و حجت عُظمی و دستاویز مطمئن و حقی که خداوند بدان اقرار فرمود؛ «پس بعد از حق چیست جز ضلالت؛ پس به کجا می‌روید؟» (یونس/32)

تفسیر فرات الكوفی، ص178-179

فُرَاتٌ قَالَ: حَدَّثَنِی عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنُ الْحَسَنِ التَّمِیمِی [التَّیمِی‏] الْبَزَّازُ مُعَنْعَناً عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ ع قَالَ:

خَطَبَ [أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ‏] عَلِی [بْنُ أَبِی طَالِبٍ‏] ع عَلَی مِنْبَرِ الْكُوفَةِ وَ كَانَ فِیمَا قَالَ:

وَ اللَّهِ إِنِّی لَدَیانُ النَّاسِ یوْمَ الدِّینِ وَ قَسِیمٌ [بَینَ‏] الْجَنَّةِ وَ النَّارِ لَا یدْخُلُهَا الدَّاخِلُ إِلَّا عَلَی أَحَدِ قِسْمَی وَ إِنِّی الْفَارُوقُ الْأَكْبَرُ وَ إِنَّ جَمِیعَ الرُّسُلِ وَ الْمَلَائِكَةِ وَ الْأَرْوَاحِ خُلِقُوا لِخَلْقِنَا لَقَدْ أُعْطِیتُ التِّسْعَ الَّتِی لَمْ یسْبِقْنِی إِلَیهَا أَحَدٌ [عُلِّمْتُ‏] فَصْلَ الْخِطَابِ وَ بُصِّرْتُ سَبِیلَ الْكِتَابِ وَ أُزْجَلُ [أدخل‏] إِلَی السُبُحَاتِ [السحاب‏] وَ عُلِّمْتُ عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا وَ الْقَضَایا وَ بِی كَمَالُ الدِّینِ وَ أَنَا النِّعْمَةُ الَّتِی أَنْعَمَهَا اللَّهُ عَلَی خَلْقِهِ كُلُّ ذَلِكَ مَنٌّ مَنَّ اللَّهُ بِهِ عَلَی وَ مِنَّا الرَّقِیبُ عَلَی خَلْقِ اللَّهِ [الْخَلْقِ‏] وَ نَحْنُ قسم [قَسِیمُ‏] اللَّهِ وَ حُجَّتُهُ بَینَ الْعِبَادِ إِذْ یقُولُ اللَّهُ «اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً» فَنَحْنُ أَهْلُ بَیتٍ عَصَمَنَا اللَّهُ مِنْ أَنْ نَكُونَ فَتَّانِینَ أَوْ كَذَّابِینَ أَوْ سَاحِرِینَ أَوْ زَیافِینَ فَمَنْ كَانَ فِیهِ شَی‏ءٌ مِنْ هَذِهِ الْخِصَالِ فَلَیسَ مِنَّا وَ لَا نَحْنُ مِنْهُ إِنَّا أَهْلُ بَیتٍ طَهَّرَنَا اللَّهُ مِنْ كُلِّ نَجَسٍ نَحْنُ الصَّادِقُونَ إِذَا نَطَقْنَا وَ الْعَالِمُونَ إِذَا سُئِلْنَا أَعْطَانَا اللَّهُ عَشْرَ خِصَالٍ لَمْ تَكُنْ‏ لِأَحَدٍ قَبْلَنَا وَ لَا تَكُونُ لِأَحَدٍ بَعْدَنَا الْحِلْمَ وَ الْعِلْمَ وَ اللُّبَّ وَ النُّبُوَّةَ [الْفُتُوَّةَ] وَ الشَّجَاعَةَ [وَ السَّخَاوَةَ] وَ الصَّبْرَ [وَ الصِّدْقَ‏] وَ الْعَفَافَ وَ الطَّهَارَةَ فَنَحْنُ كَلِمَةُ التَّقْوَی وَ سَبِیلُ الْهُدَی وَ الْمَثَلُ الْأَعْلَی وَ الْحُجَّةُ الْعُظْمَی وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَی وَ الْحَقُّ الَّذِی أَقَرَّ اللَّهُ بِهِ «فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ فَأَنَّی تُصْرَفُونَ».

ه. رقیب بودن خداوند

15) از امام باقر ع روایت شده است که اینکه خداوند بر شما «رقیب» است یعنی «حفیظ» (محافظ و مراقب) است.

تفسیر القمی، ج‏1، ص: 130

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً أی كفیلا، و فی روایة أبی الجارود الرقیب الحفیظ

16) روایت شده است که یکبار مامون از امام رضا ع درباره عصمت پیامبران می‌پرسد و آیاتی که به نظرش با عصمت ایشان ناسازگار بوده را برمی‌شمرد و حضرت ع یکایک آنان را پاسخ می‌دهند. در فرازی از این گفتگو آمده است:

مامون گفت: پس منظور خداوند از این آیه که می‌فرماید «و چون به آن دو فرزند صالحی داد برایش شریکانی قرار دادند در آنچه به آن دو داده بود» (اعراف/190)

امام رضا ع فرمود: همانا حواء برای آدم فرزندان فراوانی به دنیا آورد، دختر و پسر؛ و آدم و حوا با خداوند عز و جل عهد کردند و گفتند «اگر به ما [فرزند] صالحی بدهی قطعا از شکرگزاران خواهیم بود؛ پس چون به آن دو صالحی دارد» (اعراف/189-190) نسلی با آفرینشی سامان یافته و بری از آفات و نقص‌ها و آنچه به آن دو داد دو صنف بود صنفی پسران و صنفی دختران؛ پس آن دو صنف برای خداوند متعال «شریکی در آنچه به آن دو داد» قرار دادند و همانند پد و مادرشان شکر خداوند عز و جل را بجا نیاوردند و خداوند تبارک و تعالی فرمود: پس خداوند برتر از آن چیزی است که شرک می‌ورزند» (اعراف/190).

مامون گفت: شهادت می‌دهم که تو واقعا فرزند رسول الله ص هستی!

عیون أخبار الرضا علیه السلام، ج‏1، ص196-197

حَدَّثَنَا تَمِیمُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ تَمِیمٍ الْقُرَشِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ حَمْدَانَ بْنِ سُلَیمَانَ النَّیسَابُورِی عَنْ عَلِی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ الْجَهْمِ قَالَ: حَضَرْتُ مَجْلِسَ الْمَأْمُونِ وَ عِنْدَهُ الرِّضَا عَلِی بْنُ مُوسَی ع فَقَالَ لَهُ الْمَأْمُونُ یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ أَ لَیسَ مِنْ قَوْلِكَ أَنَّ الْأَنْبِیاءَ مَعْصُومُونَ قَالَ: بَلَی‏ ...

فَقَالَ لَهُ الْمَأْمُونُ فَمَا مَعْنَی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ‏ «فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِیما آتاهُما» فَقَالَ لَهُ الرِّضَا ع إِنَّ حَوَّاءَ وَلَدَتْ‏ لِآدَمَ‏ خَمْسَمِائَةِ بَطْنٍ‏ ذَكَراً وَ أُنْثَی وَ إِنَّ آدَمَ ع وَ حَوَّاءَ عَاهَدَا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ دَعَوَاهُ وَ قَالا «لَئِنْ آتَیتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِینَ فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً» مِنَ النَّسْلِ خَلْقاً سَوِیاً بَرِیئاً مِنَ الزَّمَانَةِ وَ الْعَاهَةِ وَ كَانَ‏ مَا آتَاهُمَا صِنْفَینِ صِنْفاً ذُكْرَاناً وَ صِنْفاً إِنَاثاً فَجَعَلَ الصِّنْفَانِ لِلَّهِ تَعَالَی ذِكْرُهُ‏ «شُرَكاءَ فِیما آتاهُما» وَ لَمْ یشْكُرَاهُ كَشُكْرِ أَبَوَیهِمَا لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ قَالَ: اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی‏ «فَتَعالَی اللَّهُ عَمَّا یشْرِكُونَ‏» فَقَالَ: الْمَأْمُونُ أَشْهَدُ أَنَّكَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ ص حَقّا.


  1. . فَلَمَّا نَامَ آدَمُ ع خَلَقَ اللَّهُ مِنْ ضِلْعِ جَنْبِهِ الْأَیسَرِ مِمَّا یلِی الشَّرَاسِیفَ وَ هُوَ ضِلْعٌ أَعْوَجُ فَخَلَقَ مِنْهُ حَوَّاءَ (این فراز چون بحث‌برانگیز است و در روایات بعدی توضیح داده خواهد شد فعلا در متن حذف شد.)↩
  2. . در الإحتجاج (للطبرسی)، ج‏2، ص328 روایتی از ابوبصیر، البته از قول امام باقر ع آمده که به جای «خلقت من حی» تعبیر «خلقت من ضلع حی» به کار رفته است وَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ قَالَ: كَانَ مَوْلَانَا أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی الْبَاقِرُ ع جَالِساً فِی الْحَرَمِ وَ حَوْلَهُ عِصَابَةٌ مِنْ أَوْلِیائِهِ إِذْ أَقْبَلَ طَاوُسٌ الْیمَانِی فِی جَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ ثُمَّ قَالَ: لِأَبِی جَعْفَرٍ ع أَ تَأْذَنُ لِی فِی السُّؤَالِ؟ فَقَالَ: أَذِنَّا لَكَ فَسَلْ قَالَ: .. وَ لِمَ سُمِّیتْ حَوَّاءُ حَوَّاءَ؟ قَالَ: لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنْ ضِلْعِ حَی یعْنِی ضِلْعَ آدَم‏.↩
  3. . در ادامه اش آمده است:
    وَ قَالَ: أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع طَیبُوا النِّكَاحَ فَإِنَّ النِّسَاءَ عُقَدُ الرِّجَالِ لَا یمْلِكْنَ لِأَنْفُسِهِنَّ ضَرّاً وَ لَا نَفْعاً وَ إِنَّهُنَّ أَمَانَةُ اللَّهِ عِنْدَكُمْ فَ«لا تُضآرُّوهُنَّ وَ لا تَعْضُلُوهُنَّ».
    وَ قَالَ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ الصَّادِقُ ع إِنَّ آدَمَ ع رَأَی حَوَّاءَ فِی الْمَنَامِ فَلَمَّا انْتَبَهَ قَالَ: یا رَبِّ مَنْ هَذِهِ الَّتِی آنَسَتْنِی بِقُرْبِهَا قَالَ: اللَّهُ تَعَالَی هَذِهِ أَمَتِی فَأَنْتَ عَبْدِی یا آدَمُ مَا خَلَقْتُ خَلْقاً هُوَ أَكْرَمُ عَلَی مِنْكُمَا إِذَا أَنْتُمَا عَبَدْتُمَانِی وَ أَطَعْتُمَانِی وَ خَلَقْتُ لَكُمَا دَاراً وَ سَمَّیتُهَا جَنَّتِی فَمَنْ دَخَلَهَا كَانَ وَلِیی حَقّاً وَ مَنْ لَمْ یدْخُلْهَا كَانَ عَدُوِّی حَقّاً فَقَالَ: آدَمُ وَ لَكَ یا رَبِّ عَدُوٌّ وَ أَنْتَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ قَالَ: اللَّهُ تَعَالَی یا آدَمُ لَوْ شِئْتُ أَجْعَلُ الْخَلْقَ كُلَّهُمْ أَوْلِیائِی لَفَعَلْتُ وَ لَكِنِّی أَفْعَلُ مَا أَشَاءُ وَ أَحْكُمُ مَا أُرِیدُ قَالَ: آدَمُ یا رَبِّ فَهَذِهِ أَمَتُكَ حَوَّاءُ قَدْ رَقَّ لَهَا قَلْبِی فَلِمَنْ خَلَقْتَهَا قَالَ: اللَّهُ تَعَالَی خَلَقْتُهَا لَكَ لِتَسْكُنَ الدُّنْیا فَلَا تَكُونَ وَحِیداً فِی جَنَّتِی قَالَ: فَأَنْكِحْنِیهَا یا رَبِّ قَالَ: أَنْكَحْتُكَهَا بِشَرْطِ أَنْ تُعَلِّمَهَا مَصَالِحَ دِینِی وَ تَشْكُرَنِی عَلَیهَا فَرَضِی آدَمُ ع بِذَلِكَ فَاجْتَمَعَتِ الْمَلَائِكَةُ فَأَوْحَی اللَّهُ تَعَالَی إِلَی جَبْرَائِیلَ أَنِ اخْطُبْ فَكَانَ الْوَلِی رَبَّ الْعَالَمِینَ وَ الْخَطِیبُ جَبْرَئِیلَ الْأَمِینَ وَ الشُّهُودُ الْمَلَائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ الزَّوْجُ آدَمَ أَبَ النَّبِیینَ وَ الزَّوْجَةُ حَوَّاءَ فَتَزَوَّجَ آدَمُ بِحَوَّاءَ عَلَی الطَّاعَةِ وَ الْتُّقَی وَ الْعَمَلِ الصَّالِحِ فَنَثَرَتِ الْمَلَائِكَةُ عَلَیهِمَا مِنْ نِثَارِ الْجَنَّةِ الْخَبَرَ.
    ↩
  4. . حَدَّثَنَا عَلِی بْنُ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْكُوفِی عَنْ مُوسَی بْنِ عِمْرَانَ النَّخَعِی عَنْ عَمِّهِ الْحُسَینِ بْنِ یزِیدَ النَّوْفَلِی عَنْ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُمِّیتْ حَوَّاءُ حَوَّاءَ لِأَنَّهَا خُلِقَتْ مِنْ حَی قَالَ: اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها.↩
  5. . این وجه تسمیه «نساء» در الكافی، ج‏4، ص190 نیز آمده است:
    عَلِی بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ صَالِحِ بْنِ أَبِی حَمَّادٍ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ یزِیدَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی حَمْزَةَ عَنْ أَبِی إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمَّا أَصَابَ آدَمُ وَ زَوْجَتُهُ الْحِنْطَةَ أَخْرَجَهُمَا مِنَ الْجَنَّةِ وَ أَهْبَطَهُمَا إِلَی الْأَرْضِ فَأُهْبِطَ آدَمُ عَلَی الصَّفَا وَ أُهْبِطَتْ حَوَّاءُ عَلَی الْمَرْوَةِ وَ إِنَّمَا سُمِّی صَفًا لِأَنَّهُ شُقَّ لَهُ مِنِ اسْمِ آدَمَ الْمُصْطَفَی وَ ذَلِكَ لِقَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفی‏ آدَمَ وَ نُوحاً» وَ سُمِّیتِ الْمَرْوَةُ مَرْوَةً لِأَنَّهُ شُقَّ لَهَا مِنِ اسْمِ الْمَرْأَةِ فَقَالَ: آدَمُ مَا فُرِّقَ بَینِی وَ بَینَهَا إِلَّا أَنَّهَا لَا تَحِلُّ لِی وَ لَوْ كَانَتْ تَحِلُّ لِی هَبَطَتْ مَعِی عَلَی الصَّفَا وَ لَكِنَّهَا حُرِّمَتْ عَلَی مِنْ أَجْلِ ذَلِكَ وَ فُرِّقَ بَینِی وَ بَینَهَا فَمَكَثَ آدَمُ مُعْتَزِلًا حَوَّاءَ فَكَانَ یأْتِیهَا نَهَاراً فَیتَحَدَّثُ عِنْدَهَا عَلَی الْمَرْوَةِ فَإِذَا كَانَ اللَّیلُ وَ خَافَ أَنْ تَغْلِبَهُ نَفْسُهُ یرْجِعُ إِلَی الصَّفَا فَیبِیتُ عَلَیهِ وَ لَمْ یكُنْ لآِدَمَ أُنْسٌ غَیرَهَا وَ لِذَلِكَ سُمِّینَ‏ النِّسَاءَ مِنْ أَجْلِ أَنَّ حَوَّاءَ كَانَتْ أُنْساً لآِدَمَ‏ لَا یكَلِّمُهُ اللَّهُ وَ لَا یرْسِلُ إِلَیهِ‏ رَسُولا ...
    و البته توجه شود که فراز اولی که می‌فرماید «سُمِّیتِ الْمَرْوَةُ مَرْوَةً لِأَنَّهُ شُقَّ لَهَا مِنِ اسْمِ الْمَرْأَةِ» و شبیه آن قبلا در جلسه 244، حدیث3 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-24/ و جلسه 240، پاورقی 1 http://yekaye.ir/al-aaraf-7-20/ گذشت: «هَبَطَتْ حَوَّاءُ ع عَلَی الْمَرْوَةِ وَ إِنَّمَا سُمِّیتِ الْمَرْوَةَ لِأَنَّ الْمَرْأَةَ هَبَطَتْ عَلَیهَا» منافاتی با حدیث ب که در مقام بیان وجه تسمیه «مرأة» است ندارد؛ بلکه متاخر از آن است» مرأة از مرء گرفته شد و «مروة» هم از «مرأة»
    ↩
  6. . حَدَّثَنَا أَبُو نَصْرٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ تَمِیمٍ السَّرَخْسِی الْفَقِیهُ بِسَرَخْسَ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو لَبِیدٍ مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِیسَ الشَّامِی قَالَ: حَدَّثَنَا هَاشِمُ بْنُ عَبْدِ الْعَزِیزِ المحرمی [الْمَخْرَمِی‏] قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ الرَّزَّاقِ عَنْ مَعْمَرٍ عَنِ الْجَرِیرِی عَنْ أَبِی الْعَلَاءِ بْنِ الشِّخِّیرِ عَنْ نُعَیمِ بْنِ قَعْنَبٍ قَالَ: أَتَیتُ الرَّبَذَةَ أَلْتَمِسُ أَبَا ذَرٍّ ... فَقَالَ: أُفٍّ أَ مَا تَزِیدِینَ عَلَی مَا قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّمَا الْمَرْأَةُ كَالضِّلْعِ إِنْ أَقَمْتَهَا كَسَرْتَهَا...↩
  7. . حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ النَّضْرِ بْنِ سُوَیدٍ عَنْ هِشَامٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: ... إِنَّمَا مَثَلُ الْمَرْأَةِ مَثَلُ الضِّلْعِ الْعَوْجَاءِ إِنْ تَرَكْتَهَا اسْتَمْتَعْتَهَا وَ إِنْ أَقَمْتَهَا كَسَرْتَهَا.↩
  8. . بعض وصایا لقمان الحكیم لابنه ع‏ ... یا بُنَی إِنَّ الْمَرْأَةَ خُلِقَتْ مِنْ ضِلْعٍ أَعْوَجَ إِنْ أَقَمْتَهَا كَسَرْتَهَا وَ إِنْ تَرَكْتَهَا تَعَوَّجَت‏.↩
  9. . که در روایات قبل و بعد مصادیق متعددی از این مضمون گذشت و منحصر بدانها هم نیست؛ از روایات دیگری که در اینجا نقل نشد:
    الف. حَدَّثَنَا الشَّیخُ الْفَقِیهُ أَبُو جَعْفَرٍ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ بْنِ مُوسَی بْنِ بَابَوَیهِ الْقُمِّی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی مَاجِیلَوَیهِ عَنْ عَمِّهِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ الْبَرْقِی عَنْ أَبِی الْحَسَنِ عَلِی بْنِ الْحُسَینِ الْبَرْقِی عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَبَلَةَ عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ عَمَّارٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِبٍ ع قَالَ: جَاءَ نَفَرٌ مِنَ الْیهُودِ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ ص‏ ...
    قَالَ: النَّبِی ص خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ مِنْ طِینٍ وَ مِنْ فَضْلَتِهِ وَ بَقِیتِهِ خُلِقَتْ حَوَّاء (الأمالی( للصدوق)، ص193)
    ب. فی (نهج البیان، ج1، ص81 مخطوط): عن الباقر (علیه السلام): «أنها خلقت من فضل طینة آدم ع عند دخوله الجنة». (البرهان، ج‏2، ص10)
    ↩
  10. . أَقُولُ: فما ورد أنها خلقت من ضلعه الأیسر اشارة الی أن الجهة الجسمانیة الحیوانیة فی النساء أقوی منها فی الرجال و الجهة الروحانیة الملكیة بالعكس من ذلك و ذلك لأن الیمین مما یكنی به عن عالم الملكوت الروحانی و الشمال مما یكنی به عن عالم الملك الجسمانی فالطین عبارة عن مادة الجسم و الیمین عبارة عن مادة الروح و لا ملك إلا بملكوت و هذا هو المعنی بقوله و كلتا یدیه یمین فالضلع الأیسر المنقوص من آدم كنایة عن بعض الشهوات التی تنشأ من غلبة الجسمیة التی هی من عالم الخلق و هی فضلة طینه المستنبط من باطنه التی صارت من مادة لخلق حواء فنبه فی الحدیث علی أنه جهة الملكوت و الأمر فی الرجال أقوی من جهة الملك و الخلق و بالعكس منهما فی النساء فان الظاهر عنوان الباطن و هذا هو السر فی هذا النقص فی أبدان الرجال بالاضافة الی النساء و أسرار اللَّه لا ینالها إلا أهل السر فالتكذیب فی كلام المعصومین انما یرجع الی ما فهمه العامة من حمله علی الظاهر دون أصل الحدیث.↩
  11. . در علل الشرایع در ابتدای این روایت، پرسش و پاسخ دیگری آمده است به بیان زیر، که چون شبیه این حدیث با تفصیل بیشتر در حدیث بعد خواهد آمد، در اینجا به آوردن آن فراز اولیه در پاورقی بسنده کردیم. (ضمنا موارد داخل کروشه، بر اساس نسخه علل الشرایع است)
    عَنْ زُرَارَةَ قَالَ: سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع كَیفَ بَدْءُ النَّسْلِ مِنْ ذُرِّیةِ آدَمَ ع فَإِنَّ عِنْدَنَا أناس [أُنَاساً] یقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی آدَمَ ع أَنْ یزَوِّجَ بَنَاتِهِ مِنْ بَنِیهِ وَ إِنَّ هَذَا الْخَلْقَ كُلَّهُ أَصْلُهُ مِنَ الْإِخْوَةِ وَ الْأَخَوَاتِ!
    قَالَ: أَبُو عَبْدِ اللَّهِ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ تَعَالَی عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِیراً یقُولُ مَنْ یقُولُ هَذَا إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ أَصْلَ صَفْوَةِ خَلْقِهِ وَ أَحِبَّائِهِ وَ أَنْبِیائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ حُجَجِهِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ مِنْ حَرَامٍ وَ لَمْ یكُنْ لَهُ مِنَ الْقُدْرَةِ مَا یخْلُقُهُمْ مِنَ الْحَلَالِ وَ قَدْ أَخَذَ مِیثَاقَهُمْ عَلَی الْحَلَالِ وَ الطُّهْرِ الطَّاهِرِ الطَّیبِ؟! وَ اللَّهِ لَقَدْ نُبِّئْتُ أَنَّ بَعْضَ الْبَهَائِمِ تَنَكَّرَتْ لَهُ أُخْتُهُ فَلَمَّا نَزَا عَلَیهَا وَ نَزَلَ كُشِفَ لَهُ عَنْهَا وَ عَلِمَ أَنَّهَا أُخْتُهُ أَخْرَجَ غُرْمُولَهُ ثُمَّ قَبَضَ عَلَیهِ بِأَسْنَانِهِ ثُمَّ قَلَعَهُ ثُمَّ خَرَّ مَیتاً.
    قَالَ: زُرَارَةُ ثُمَّ سُئِلَ ع عَنْ خَلْقِ حَوَّاءَ وَ قِیلَ لَهُ إِنَّ أُنَاساً ...
    ↩
  12. . شیخ صدوق در من لایحضره الفقیه در ادامه می گوید: وَ أَمَّا قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِیراً وَ نِساءً فَإِنَّهُ‏ رُوِی أَنَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ مِنْ طِینَتِهَا زَوْجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِیراً وَ نِساءً حَوَّاءَ خُلِقَتْ مِنْ ضِلْعِ آدَمَ الْأَیسَرِ، صَحِیحٌ وَ مَعْنَاهُ مِنَ الطِّینَةِ الَّتِی فَضَلَتْ مِنْ ضِلْعِهِ الْأَیسَرِ فَلِذَلِكَ صَارَتْ أَضْلَاعُ الرَّجُلِ أَنْقَصَ مِنْ أَضْلَاعِ النِّسَاءِ بِضِلْع‏.↩
  13. . این روایت هم که در تفسیر برهان (ج2،ص14) ذیل این آیه آورده، قابل توجه است:
    الكوفی، عن موسی بن عمران النخعی، عن عمه الحسین بن یزید النوفلی، عن علی بن سالم، عن أبیه، عن أبی بصیر، قال: قلت: لأبی عبد الله (علیه السلام): لأی علة خلق الله عز و جل آدم من غیر أب و أم و خلق عیسی من غیر أب، و خلق سائر الناس من الآباء و الأمهات؟
    فقال: «لیعلم الناس تمام قدرته و كمالها، و یعلموا أنه قادر علی أن یخلق خلقا من أنثی من غیر ذكر، كما هو قادر علی أن یخلقه من غیر ذكر و لا أنثی، و أنه عز و جل فعل ذلك لیعلم أنه علی كل شی‏ء قدیر».
    ↩
  14. . أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِی نَصْرٍ قَال‏: سَأَلْتُهُ [الرضا] عَنِ النَّاسِ كَیفَ تَنَاسَلُوا مِنْ آدَمَ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ؟ فَقَالَ: «حَمَلَتْ حَوَّاءُ هَابِیلَ وَ أُخْتاً لَهُ فِی بَطْنٍ، ثُمَّ حَمَلَتْ فِی الْبَطْنِ الثَّانِی قَابِیلَ وَ أُخْتاً لَهُ فِی بَطْنٍ، فَزَوَّجَ هَابِیلَ الَّتِی مَعَ قَابِیلَ، وَ تَزَوَّجَ قَابِیلُ الَّتِی مَعَ هَابِیلَ، ثُمَّ حَدَثَ التَّحْرِیمُ بَعْدَ ذَلِكَ»↩
  15. . قالوا إن حواء امرأة آدم كانت تلد فی كل بطن غلاما و جاریة فولدت أول بطن قابیل بن آدم و قیل قابین و توأمته إقلیما بنت آدم و البطن الثانی هابیل و توأمته لبوذا فلما أدركوا جمیعا أمر الله تعالی أن ینكح آدم قابیل أخت هابیل و هابیل أخت قابیل فرضی هابیل و أبی قابیل لأن أخته كانت أحسنهما و قال ما أمر الله سبحانه بهذا و لكن هذا من رأیك فأمرهما آدم أن یقربا قربانا فرضیا بذلك فغدا هابیل و كان صاحب ماشیة فأخذ من خیر غنمه زبدا و لبنا و كان قابیل صاحب زرع فأخذ من شر زرعه ثم صعدا فوضعا القربانین علی الجبل فأتت النار فأكلت قربان هابیل و تجنبت قربان قابیل و كان آدم غائبا عنهما بمكة خرج إلیها لیزور البیت بأمر ربه فقال قابیل لا عشت یا هابیل فی الدنیا و قد تقبل قربانك و لم یتقبل قربانی و ترید أن تأخذ أختی الحسناء و آخذ أختك القبیحة فقال له هابیل ما حكاه الله تعالی فشدخه بحجر فقتله. روی ذلك عن أبی جعفر الباقر (ع) و غیره من المفسرین.↩
  16. . هذان الخبران محمولان علی التقیة لاشتهار ذلك بین العامة↩
  17. . أَبِی رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی الْعَطَّارُ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أُورَمَةَ عَنِ النَّوْفَلِی عَنْ عَلِی بْنِ دَاوُدَ الْیعْقُوبِی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُقَاتِلٍ عَمَّنْ سَمِعَ زُرَارَةَ یقُولُ سُئِلَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ بَدْءِ النَّسْلِ مِنْ آدَمَ كَیفَ كَانَ وَ عَنْ بَدْءِ النَّسْلِ مِنْ ذُرِّیةِ آدَمَ فَإِنَّ أُنَاساً عِنْدَنَا یقُولُونَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَوْحَی إِلَی آدَمَ أَنْ یزَوِّجَ بَنَاتِهِ بِبَنِیهِ وَ أَنَّ هَذَا الْخَلْقَ كُلَّهُ أَصْلُهُ مِنَ الْإِخْوَةِ وَ الْأَخَوَاتِ؟!
    فَقَالَ: أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع تَعَالَی اللَّهُ عَنْ ذَلِكَ عُلُوّاً كَبِیراً یقُولُ مَنْ قَالَ: هَذَا بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ صَفْوَةَ خَلْقِهِ وَ أَحِبَّاءَهُ وَ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِنَاتِ وَ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِمَاتِ مِنْ حَرَامٍ وَ لَمْ یكُنْ لَهُ مِنَ الْقُدْرَةِ مَا یخْلُقُهُمْ مِنْ حَلَالٍ وَ قَدْ أَخَذَ مِیثَاقَهُمْ عَلَی الْحَلَالِ الطُّهْرِ الطَّاهِرِ الطَّیبِ؟! فَوَ اللَّهِ لَقَدْ تَبَینْتُ أَنَّ بَعْضَ الْبَهَائِمِ تَنَكَّرَتْ لَهُ أُخْتُهُ فَلَمَّا نَزَا عَلَیهَا وَ نَزَلَ كُشِفَ لَهُ عَنْهَا فَلَمَّا عَلِمَ أَنَّهَا أُخْتُهُ أَخْرَجَ غُرْمُولَهُ ثُمَّ قَبَضَ عَلَیهِ بِأَسْنَانِهِ حَتَّی قَطَعَهُ فَخَرَّ مَیتاً وَ آخَرَ تَنَكَّرَتْ لَهُ أُمُّهُ فَفَعَلَ هَذَا بِعَینِهِ فَكَیفَ الْإِنْسَانُ فِی إِنْسِیتِهِ وَ فَضْلِهِ وَ عِلْمِه؟!ِ غَیرَ أَنَّ جِیلًا مِنْ هَذَا الْخَلْقِ الَّذِی تَرَوْنَ رَغِبُوا عَنْ عِلْمِ أَهْلِ بُیوتَاتِ أَنْبِیائِهِمْ وَ أَخَذُوا مِنْ حَیثُ لَمْ یؤْمَرُوا بِأَخْذِهِ فَصَارُوا إِلَی مَا قَدْ تَرَوْنَ مِنَ الضَّلَالِ وَ الْجَهْلِ بِالْعِلْمِ؛ كَیفَ كَانَتِ الْأَشْیاءُ الْمَاضِیةُ مِنْ بَدْءِ أَنْ خَلَقَ اللَّهُ مَا خَلَقَ وَ مَا هُوَ كَائِنٌ أَبَداً.
    ثُمَّ قَالَ: وَیحَ هَؤُلَاءِ أَینَ هُمْ عَمَّا لَمْ یخْتَلِفْ فِیهِ فُقَهَاءُ أَهْلِ الْحِجَازِ وَ لَا فُقَهَاءُ أَهْلِ الْعِرَاقِ؟! أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَمَرَ الْقَلَمَ فَجَرَی عَلَی اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ بِمَا هُوَ كَائِنٌ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ قَبْلَ خَلْقِ آدَمَ بِأَلْفَی عَامٍ وَ أَنَّ كُتُبَ اللَّهِ كُلَّهَا فِیمَا جَرَی فِیهِ الْقَلَمُ، فِی كُلِّهَا تَحْرِیمُ الْأَخَوَاتِ عَلَی الْإِخْوَةِ مَعَ مَا حُرِّمَ، وَ هَذَا نَحْنُ قَدْ نَرَی مِنْهَا هَذِهِ الْكُتُبَ الْأَرْبَعَةَ الْمَشْهُورَةَ فِی هَذَا الْعَالَمِ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ الزَّبُورَ وَ الْفُرْقَانَ، أَنْزَلَهَا اللَّهُ عَنِ اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ عَلَی رُسُلِهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِمْ أَجْمَعِینَ مِنْهَا التَّوْرَاةُ عَلَی مُوسَی ع وَ الزَّبُورُ عَلَی دَاوُدَ ع وَ الْإِنْجِیلُ عَلَی عِیسَی ع وَ الْقُرْآنُ عَلَی مُحَمَّدٍ ص وَ عَلَی النَّبِیینَ ع وَ لَیسَ فِیهَا تَحْلِیلُ شَی‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ. حَقّاً أَقُولُ مَا أَرَادَ مَنْ یقُولُ هَذَا وَ شِبْهَهُ إِلَّا تَقْوِیةَ حُجَجِ الْمَجُوسِ فَمَا لَهُمْ قَاتَلَهُمُ اللَّهُ!
    ثُمَّ أَنْشَأَ یحَدِّثُنَا كَیفَ كَانَ بَدْءُ النَّسْلِ مِنْ آدَمَ وَ كَیفَ كَانَ بَدْءُ النَّسْلِ مِنْ ذُرِّیتِهِ فَقَالَ:
    إِنَّ آدَمَ ع وُلِدَ لَهُ سَبْعُونَ بَطْناً فِی كُلِّ بَطْنٍ غُلَامٌ وَ جَارِیةٌ إِلَی أَنْ قُتِلَ هَابِیلُ فَلَمَّا قَتَلَ قَابِیلُ هَابِیلَ جَزِعَ آدَمُ عَلَی هَابِیلَ جَزَعاً قَطَعَهُ عَنْ إِتْیانِ النِّسَاءِ، فَبَقِی لَا یسْتَطِیعُ أَنْ یغْشَی حَوَّاءَ خَمْسَمِائَةِ عَامٍ ثُمَّ تَخَلَّی مَا بِهِ مِنَ الْجَزَعِ عَلَیهِ، فَغَشِی حَوَّاءَ؛ فَوَهَبَ اللَّهُ لَهُ شَیثاً وَحْدَهُ لَیسَ مَعَهُ ثَانٍ؛ وَ اسْمُ شَیثٍ هِبَةُ اللَّهِ وَ هُوَ أَوَّلُ مَنْ أُوصِی إِلَیهِ مِنَ‏ الْآدَمِیینَ فِی الْأَرْضِ. ثُمَّ وُلِدَ لَهُ مِنْ بَعْدِ شَیثٍ یافِثُ لَیسَ مَعَهُ ثَانٍ؛ فَلَمَّا أَدْرَكَا وَ أَرَادَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ یبْلِغَ بِالنَّسْلِ مَا تَرَوْنَ وَ أَنْ یكُونَ مَا قَدْ جَرَی بِهِ الْقَلَمُ مِنْ تَحْرِیمِ مَا حَرَّمَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْأَخَوَاتِ عَلَی الْإِخْوَةِ أَنْزَلَ بَعْدَ الْعَصْرِ فِی یوْمِ الْخَمِیسِ حَوْرَاءَ مِنَ الْجَنَّةِ، اسْمُهَا نَزْلَةُ، فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ أَنْ یزَوِّجَهَا مِنْ شَیثٍ، فَزَوَّجَهَا مِنْهُ. ثُمَّ أَنْزَلَ بَعْدَ الْعَصْرِ مِنَ الْغَدِ حَوْرَاءَ مِنَ الْجَنَّةِ، اسْمُهَا مَنْزِلَةُ، فَأَمَرَ اللَّهُ تَعَالَی آدَمَ أَنْ یزَوِّجَهَا مِنْ یافِثَ، فَزَوَّجَهَا مِنْهُ. فَوُلِدَ لِشَیثٍ غُلَامٌ، وَ وُلِدَتْ لِیافِثَ جَارِیةٌ، فَأَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ آدَمَ حِینَ أَدْرَكَا أَنْ یزَوِّجَ بِنْتَ یافِثَ مِنِ ابْنِ شَیثٍ، فَفَعَلَ فَوُلِدَ الصَّفْوَةُ مِنَ النَّبِیینَ وَ الْمُرْسَلِینَ مِنْ نَسْلِهِمَا وَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ یكُونَ ذَلِكَ عَلَی مَا قَالُوا مِنَ الْإِخْوَةِ وَ الْأَخَوَاتِ.
    ↩
  18. . أَخْبَرَنِی عَلِی بْنُ حَاتِمٍ قَالَ: حَدَّثَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ بْنُ ثَابِتٍ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ أَحْمَدَ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ عُرْوَةَ عَنْ بُرَیدِ بْنِ مُعَاوِیةَ الْعِجْلِی عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْزَلَ حَوْرَاءَ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَی آدَمَ فَزَوَّجَهَا أَحَدَ ابْنَیهِ وَ تَزَوَّجَ الْآخَرُ إِلَی الْجِنِّ فَوَلَدَتَا جَمِیعاً فَمَا كَانَ مِنَ النَّاسِ مِنْ جَمَالٍ وَ حُسْنِ خُلُقٍ فَهُوَ مِنَ الْحَوْرَاءِ وَ مَا كَانَ فِیهِمْ مِنْ سُوءِ الْخُلُقِ فَمِنْ بِنْتِ الْجَانِّ وَ أَنْكَرَ أَنْ یكُونَ زَوَّجَ بَنِیهِ مِنْ بَنَاتِهِ.↩
  19. . وَ بِإِسْنَادِهِ إِلَی الْحُسَینِ بْنِ عَلِی ع قَالَ: جَاءَ رَجُلٌ إِلَی الْحَسَنِ بْنِ عَلِی ع فَقَالَ: حَقٌّ مَا یقُولُ النَّاسُ إِنَّ آدَمَ زَوَّجَ هَذِهِ الْبِنْتَ مِنْ هَذَا الِابْنِ فَقَالَ: حَاشَا الله [لِلَّهِ‏] كَانَ لآِدَمَ ع ابْنَانِ وَ هُوَ شَیثٌ وَ عَبْدُ اللَّهِ فَأَخْرَجَ اللَّهُ لِشَیثٍ حَوْرَاءَ مِنَ الْجَنَّةِ وَ أَخْرَجَ لِعَبْدِ اللَّهِ امْرَأَةً مِنَ الْجِنِّ فَوُلِدَ لِهَذَا وَ وُلِدَ لِذَلِكَ فَمَا كَانَ مِنْ حُسْنٍ وَ جَمَالٍ فَمِنْ وُلْدِ الْحَوْرَاءِ وَ مَا كَانَ مِنْ قُبْحٍ وَ بَذَاءٍ فَمِنْ وُلْدِ الْجِنِّیة.↩
  20. . مُحَمَّدُ بْنُ یحْیی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحُسَینِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ صَفْوَانَ بْنِ یحْیی عَنْ خَالِدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ عَنْ رَجُلٍ مِنْ أَصْحَابِنَا مِنْ أَهْلِ الْجَبَلِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ:
    ذَكَرْتُ لَهُ الْمَجُوسَ وَ أَنَّهُمْ یقُولُونَ نِكَاحٌ كَنِكَاحِ وُلْدِ آدَمَ وَ إِنَّهُمْ یحَاجُّونَّا بِذَلِكَ.
    فَقَالَ: أَمَّا أَنْتُمْ فَلَا یحَاجُّونَكُمْ بِهِ لَمَّا أَدْرَكَ هِبَةُ اللَّهِ قَالَ: آدَمُ یا رَبِّ زَوِّجْ هِبَةَ اللَّهِ فَأَهْبَطَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُ حَوْرَاءَ فَوَلَدَتْ لَهُ أَرْبَعَةَ غِلْمَةٍ ثُمَّ رَفَعَهَا اللَّهُ فَلَمَّا أَدْرَكَ وُلْدُ هِبَةِ اللَّهِ قَالَ: یا رَبِّ زَوِّجْ وُلْدَ هِبَةِ اللَّهِ فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیهِ أَنْ یخْطُبَ إِلَی رَجُلٍ مِنَ الْجِنِّ وَ كَانَ مُسْلِماً أَرْبَعَ بَنَاتٍ لَهُ عَلَی وُلْدِ هِبَةِ اللَّهِ فَزَوَّجَهُنَّ فَمَا كَانَ مِنْ جَمَالٍ وَ حِلْمٍ فَمِنْ قِبَلِ الْحَوْرَاءِ وَ النُّبُوَّةِ وَ مَا كَانَ مِنْ سَفَهٍ أَوْ حِدَّةٍ فَمِنَ الْجِنِّ.
    ↩
  21. . كِتَابُ الْمُحْتَضَرِ، لِلْحَسَنِ بْنِ سُلَیمَانَ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ الشِّفَاءِ وَ الْجِلَاءِ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُعَاوِیةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنْ آدَمَ أَبِی الْبَشَرِ أَ كَانَ زَوَّجَ ابْنَتَهُ مِنِ ابْنِهِ فَقَالَ: مَعَاذَ اللَّهِ وَ اللَّهِ لَوْ فَعَلَ ذَلِكَ آدَمُ ع لَمَا رَغِبَ عَنْهُ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ مَا كَانَ آدَمُ إِلَّا عَلَی دِینِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقُلْتُ: وَ هَذَا الْخَلْقُ مِنْ وُلْدِ مَنْ هُمْ وَ لَمْ یكُنْ إِلَّا آدَمُ وَ حَوَّاءُ لِأَنَّ اللَّهَ تَعَالَی یقُولُ‏ «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِیراً وَ نِساءً» فَأَخْبَرَنَا أَنَّ هَذَا الْخَلْقَ مِنْ آدَمَ وَ حَوَّاءَ ع فَقَالَ: ع صَدَقَ اللَّهُ وَ بَلَّغَتْ رُسُلُهُ وَ أَنَا عَلَی ذَلِكَ مِنَ الشَّاهِدِینَ فَقُلْتُ: فَفَسِّرْ لِی یا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ فَقَالَ: إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَمَّا أَهْبَطَ آدَمَ وَ حَوَّاءَ إِلَی الْأَرْضِ وَ جَمَعَ بَینَهُمَا وَلَدَتْ حَوَّاءُ بِنْتاً فَسَمَّاهَا عَنَاقاً فَكَانَتْ أَوَّلَ مَنْ بَغَی عَلَی وَجْهِ الْأَرْضِ فَسَلَّطَ اللَّهُ عَلَیهَا ذِئْباً كَالْفِیلِ وَ نَسْراً كَالْحِمَارِ فَقَتَلَاهَا ثُمَّ وُلِدَ لَهُ أَثَرَ عَنَاقَ قَابِیلُ بْنُ آدَمَ فَلَمَّا أَدْرَكَ قَابِیلُ مَا یدْرِكُ الرَّجُلُ‏ أَظْهَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ جِنِّیةً مِنْ وُلْدِ الْجَانِّ یقَالُ لَهَا جُهَانَةُ فِی صُورَةِ إِنْسِیةٍ فَلَمَّا رَآهَا قَابِیلُ وَمِقَهَا فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی آدَمَ أَنْ زَوِّجْ جُهَانَةَ مِنْ قَابِیلَ فَزَوَّجَهَا مِنْ قَابِیلَ ثُمَّ وُلِدَ لآِدَمَ هَابِیلُ فَلَمَّا أَدْرَكَ هَابِیلُ مَا یدْرِكُ الرَّجُلُ‏ أَهْبَطَ اللَّهُ إِلَی آدَمَ حَوْرَاءَ وَ اسْمُهَا تُرْكُ‏ الْحَوْرَاءِ فَلَمَّا رَآهَا هَابِیلُ وَمِقَهَا فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی آدَمَ أَنْ زَوِّجْ تُرْكاً مِنْ هَابِیلَ فَفَعَلَ ذَلِكَ فَكَانَتْ تُرْكُ‏ الْحَوْرَاءِ زَوْجَةَ هَابِیلَ بْنِ آدَمَ ثُمَّ أَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی آدَمَ سَبَقَ عِلْمِی أَنْ لَا أَتْرُكَ الْأَرْضَ مِنْ عَالِمٍ یعْرَفُ بِهِ دِینِی وَ أَنْ أُخْرِجَ ذَلِكَ مِنْ ذُرِّیتِكَ فَانْظُرْ إِلَی اسْمِی الْأَعْظَمِ وَ إِلَی مِیرَاثِ النُّبُوَّةِ وَ مَا عَلَّمْتُكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ كُلِّهَا وَ مَا یحْتَاجُ إِلَیهِ الْخَلْقُ مِنَ الْأُثْرَةِ عَنِّی فَادْفَعْهُ إِلَی هَابِیلَ قَالَ: فَفَعَلَ ذَلِكَ آدَمُ بِهَابِیلَ فَلَمَّا عَلِمَ قَابِیلُ ذَلِكَ مِنْ فِعْلِ آدَمَ غَضِبَ فَأَتَی آدَمَ فَقَالَ لَهُ یا أَبَتِ أَ لَسْتُ أَكْبَرَ مِنْ أَخِی وَ أَحَقَّ بِمَا فَعَلْتَ بِهِ فَقَالَ: آدَمُ یا بُنَی إِنَّمَا الْأَمْرُ بِیدِ اللَّهِ یؤْتِیهِ مَنْ یشَاءُ وَ إِنْ كُنْتَ أَكْبَرَ وُلْدِی فَإِنَّ اللَّهَ خَصَّهُ بِمَا لَمْ یزَلْ لَهُ أَهْلًا فَإِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ خِلَافُ مَا قُلْتُ: وَ لَمْ تُصَدِّقْنِی فَقَرِّبَا قُرْبَاناً فَأَیكُمَا قُبِلَ قُرْبَانُهُ فَهُوَ أَوْلَی بِالْفَضْلِ مِنْ صَاحِبِهِ قَالَ: وَ كَانَ الْقُرْبَانُ فِی ذَلِكَ الْوَقْتِ تَنْزِلُ نَارٌ فَتَأْكُلُهُ فَخَرَجَا فَقَرَّبَا قُرْبَاناً كَمَا ذَكَرَ اللَّهُ فِی كِتَابِهِ- وَ اتْلُ عَلَیهِمْ نَبَأَ ابْنَی آدَمَ بِالْحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما وَ لَمْ یتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ قَالَ: وَ كَانَ قَابِیلُ صَاحِبَ زَرْعٍ فَقَرَّبَ قَمْحاً نَسْیاً رَدِیئاً وَ كَانَ هَابِیلُ صَاحِبَ غَنَمٍ فَقَرَّبَ كَبْشاً سَمِیناً مِنْ خِیارِ غَنَمِهِ فَأَكَلَتِ النَّارُ قُرْبَانَ هَابِیلَ وَ لَمْ تَأْكُلْ قُرْبَانَ قَابِیلَ فَأَتَاهُ إِبْلِیسُ لَعَنَهُ اللَّهُ فَقَالَ: یا قَابِیلُ إِنَّ هَذَا الْأَمْرَ الَّذِی أَنْتَ فِیهِ لَیسَ بِشَی‏ءٍ لِأَنَّهُ إِنَّمَا أَنْتَ وَ أَخُوكَ فَلَوْ وُلِدَ لَكُمَا وَلَدٌ وَ كَثُرَ نَسْلُكُمَا افْتَخَرَ نَسْلُهُ عَلَی نَسْلِكَ بِمَا خَصَّهُ بِهِ أَبُوكَ وَ لِقَبُولِ النَّارِ قُرْبَانَهُ وَ تَرْكِهَا قُرْبَانَكَ وَ إِنَّكَ إِنْ قَتَلْتَهُ لَمْ یجِدْ أَبُوكَ بُدّاً مِنْ أَنْ یخُصَّكَ بِمَا دَفَعَهُ إِلَیهِ قَالَ: فَوَثَبَ قَابِیلُ إِلَی هَابِیلَ فَقَتَلَهُ‏ ثُمَّ قَالَ: إِبْلِیسُ إِنَّ النَّارَ الَّتِی قَبِلَتِ الْقُرْبَانَ هِی الْمُعَظَّمَةُ فَعَظِّمْهَا وَ اتَّخِذْ لَهَا بَیتاً وَ اجْعَلْ لَهَا أَهْلًا وَ أَحْسِنْ عِبَادَتَهَا وَ الْقِیامَ عَلَیهَا فَتَقْبَلَ قُرْبَانَكَ إِذَا أَرَدْتَ ذَلِكَ قَالَ: فَفَعَلَ قَابِیلُ ذَلِكَ فَكَانَ أَوَّلَ مَنْ عَبَدَ النَّارَ وَ اتَّخَذَ بُیوتَ النِّیرَانِ وَ إِنَّ آدَمَ أَتَی الْمَوْضِعَ الَّذِی قَتَلَ فِیهِ قَابِیلُ أَخَاهُ فَبَكَی هُنَاكَ أَرْبَعِینَ صَبَاحاً یلْعَنُ تِلْكَ الْأَرْضَ حَیثُ قَبِلَتْ دَمَ ابْنِهِ وَ هُوَ الَّذِی فِیهِ قِبْلَةُ الْمَسْجِدِ الْجَامِعِ بِالْبَصْرَةِ قَالَ: وَ إِنَّ هَابِیلَ یوْمَ قُتِلَ كَانَتِ امْرَأَتُهُ تُرْكُ‏ الْحَوْرَاءِ حُبْلَی فَوَلَدَتْ غُلَاماً فَسَمَّاهُ آدَمُ بِسْمِ ابْنِهِ هَابِیلَ وَ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَهَبَ لآِدَمَ بَعْدَ هَابِیلَ ابْناً فَسَمَّاهُ شَیثاً ثُمَّ قَالَ: ابْنِی هَذَا هِبَةُ اللَّهِ فَلَمَّا أَدْرَكَ شَیثٌ مَا یدْرِكُ الرِّجَالُ أَهْبَطَ اللَّهُ عَلَی آدَمَ حَوْرَاءَ یقَالُ لَهَا نَاعِمَةُ فِی صُورَةِ إِنْسِیةٍ فَلَمَّا رَآهَا شَیثٌ وَمِقَهَا فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی آدَمَ أَنْ زَوِّجْ نَاعِمَةَ مِنْ شَیثٍ فَفَعَلَ ذَلِكَ آدَمُ فَكَانَتْ نَاعِمَةُ الْحَوْرَاءُ زَوْجَةَ شَیثٍ فَوَلَدَتْ لَهُ جَارِیةً فَسَمَّاهَا آدَمُ حُورِیةَ فَلَمَّا أَدْرَكَتْ أَوْحَی اللَّهُ إِلَی آدَمَ أَنْ زَوِّجْ حُورِیةَ مِنْ هَابِیلَ بْنِ هَابِیلَ فَفَعَلَ ذَلِكَ آدَمُ فَهَذَا الْخَلْقُ الَّذِی تَرَی مِنْ هَذَا النَّسْلِ وَ هُوَ قَوْلُهُ تَعَالَی‏ یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِیراً وَ نِساءً وَ قَوْلُهُ‏ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها أَی مِنَ الطِّینَةِ الَّتِی خَلَقَ مِنْهَا آدَمَ قَالَ: فَلَمَّا انْقَضَتْ نُبُوَّةُ آدَمَ وَ فَنِی أَجَلُهُ أَوْحَی اللَّهُ إِلَیهِ قَدِ انْقَضَتْ نُبُوَّتُكَ وَ فَنِیتْ أَیامُكَ فَانْظُرْ إِلَی اسْمِ اللَّهِ الْأَعْظَمِ وَ مَا عَلَّمْتُكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ كُلِّهَا وَ أُثْرَةِ النُّبُوَّةِ وَ مَا یحْتَاجُ النَّاسُ إِلَیهِ فَادْفَعْهُ إِلَی شَیثٍ وَ أْمُرْهُ أَنْ یقْبَلَهُ بِكِتْمَانٍ وَ تَقِیةٍ مِنْ أَخِیهِ لِئَلَّا یقْتُلَهُ كَمَا قَتَلَ هَابِیلَ فَإِنَّهُ قَدْ سَبَقَ فِی عِلْمِی أَنْ لَا أُخْلِی الْأَرْضَ مِنْ عَالِمٍ یعْرَفُ بِهِ دِینِی وَ یكُونُ فِیهِ نَجَاةٌ لِمَنْ تَوَلَّاهُ فِیمَا بَینَهُ وَ بَینَ الْعَالِمِ الَّذِی آمُرُهُ بِإِظْهَارِ دِینِی وَ أُخْرِجُ ذَلِكَ مِنْ ذُرِّیةِ شَیثٍ وَ عَقِبِه فَدَعَا آدَمُ شَیثاً وَ قَالَ: یا بُنَی اخْرُجْ وَ تَعَرَّضْ لِجَبْرَئِیلَ أَوْ لِمَنْ لَقِیتَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ أَخْبِرْهُ بِوَجَعِی وَ اسْأَلْهُ أَنْ یهْدِی إِلَی مِنْ فَاكِهَةِ الْجَنَّةِ قَبْلَ أَنْ أَمُوتَ وَ قَدْ كَانَ سَبَقَ فِی عِلْمِ اللَّهِ تَعَالَی أَنْ لَا یأْكُلَ آدَمُ مِنْ ثِمَارِ الْجَنَّةِ حَتَّی یعُودَ إِلَیهَا فَخَرَجَ شَیثٌ فَلَقِی جَمَاعَةً مِنَ الْمَلَائِكَةِ فَأَبْلَغَهُمْ مَا أَمَرَهُ آدَمُ فَقَالَ: جَبْرَئِیلُ یا شَیثُ آجَرَكَ اللَّهُ فِی أَبِیكَ فَقَدْ قَضَی نَحْبَهُ- فَأُهْبِطْنَا لِنَحْضُرَ الصَّلَاةَ عَلَی أَبِیكَ فَانْصَرَفَ‏ مَعَ الْمَلَائِكَةِ فَوَجَدَ أَبَاهُ قَدْ مَاتَ فَغَسَّلَهُ شَیثٌ مَعَ جَبْرَئِیلَ ع فَلَمَّا فَرَغَ شَیثٌ مِنْ غُسْلِهِ قَالَ: لِجَبْرَئِیلَ تَقَدَّمْ فَصَلِّ عَلَی آدَمَ فَقَالَ لَهُ جَبْرَئِیلُ إِنَّا مَعَاشِرَ الْمَلَائِكَةِ أُمِرْنَا بِالسُّجُودِ لِأَبِیكَ وَ لَیسَ لِأَحَدٍ مِنَّا أَنْ یتَقَدَّمَ بَینَ یدَی الْأَوْصِیاءِ مِنْ ذُرِّیتِهِ قَالَ: فَتَقَدَّمَ شَیثٌ فَصَلَّی عَلَی آدَمَ فَكَبَّرَ عَلَیهِ ثَلَاثِینَ تَكْبِیرَةً بِأَمْرِ جَبْرَئِیلَ فَأَقْبَلَ قَابِیلُ عَلَی شَیثٍ فَقَالَ لَهُ أَینَ الَّذِی دَفَعَهُ إِلَیكَ أَبُوكَ مِمَّا كَانَ دَفَعَهُ إِلَی هَابِیلَ فَأَنْكَرَ ذَلِكَ وَ عَلِمَ أَنَّهُ إِنْ أَقَرَّ قَتَلَهُ فَلَمْ یزَلْ شَیثٌ یخْبِرُ الْعَقِبَ مِنْ ذُرِّیتِهِ وَ یبَشِّرُهُمْ بِبِعْثَةِ نُوحٍ وَ یأْمُرُهُمْ بِالْكِتْمَانِ وَ إِنَّ آدَمَ أَخْبَرَهُ أَنَّ اللَّهَ بَشَّرَهُ بِأَنَّهُ بَاعِثٌ مِنْ ذُرِّیتِهِ نَبِیاً یقَالُ لَهُ نُوحٌ یدْعُو قَوْمَهُ إِلَی اللَّهِ فَیكَذِّبُونَهُ فَیهْلِكُهُمْ بِالْغَرَقِ وَ كَانَ بَینَ آدَمَ وَ نُوحٍ عَشَرَةُ آبَاء.↩
  22. . عَنْ سُلَیمَانَ بْنِ خَالِدٍ قَالَ: قُلْتُ: لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ النَّاسَ یزْعُمُونَ أَنَّ آدَمَ زَوَّجَ ابْنَتَهُ مِنِ ابْنِهِ فَقَالَ: أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع قَدْ قَالَ: النَّاسُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ یا سُلَیمَانُ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ: لَوْ عَلِمْتُ أَنَّ آدَمَ زَوَّجَ ابْنَتَهُ مِنِ ابْنِهِ لَزَوَّجْتُ زَینَبَ مِنَ الْقَاسِمِ وَ مَا كُنْتُ لِأَرْغَبَ عَنْ دِینِ آدَمَ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّهُمْ یزْعُمُونَ أَنَّ قَابِیلَ إِنَّمَا قَتَلَ هَابِیلَ لِأَنَّهُمَا تَغَایرَا عَلَی أُخْتِهِمَا فَقَالَ لَهُ یا سُلَیمَانُ تَقُولُ هَذَا أَ مَا تَسْتَحْیی أَنْ تَرْوِی هَذَا عَلَی نَبِی اللَّهِ آدَمَ فَقُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ فَفِیمَ قَتَلَ قَابِیلُ هَابِیلَ فَقَالَ: فِی الْوَصِیةِ ثُمَّ قَالَ: لِی یا سُلَیمَانُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی أَوْحَی إِلَی آدَمَ أَنْ یدْفَعَ الْوَصِیةَ وَ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ إِلَی هَابِیلَ وَ كَانَ قَابِیلُ أَكْبَرَ مِنْهُ فَبَلَغَ ذَلِكَ قَابِیلَ فَغَضِبَ فَقَالَ: أَنَا أَوْلَی بِالْكَرَامَةِ وَ الْوَصِیةِ فَأَمَرَهُمَا أَنْ یقَرِّبَا قُرْبَاناً بِوَحْی مِنَ اللَّهِ إِلَیهِ فَفَعَلَا فَقَبِلَ اللَّهُ قُرْبَانَ هَابِیلَ فَحَسَدَهُ قَابِیلُ فَقَتَلَهُ.
    فَقُلْتُ: لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَمِمَّنْ تَنَاسَلَ وُلْدُ آدَمَ‏ هَلْ كَانَتْ أُنْثَی غَیرُ حَوَّاءَ وَ هَلْ كَانَ ذَكَرٌ غَیرَ آدَمَ؟
    فَقَالَ: یا سُلَیمَانُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی رَزَقَ آدَمَ مِنْ حَوَّاءَ قَابِیلَ وَ كَانَ ذَكَرُ وُلْدِهِ مِنْ بَعْدِهِ هَابِیلَ فَلَمَّا أَدْرَكَ قَابِیلُ مَا یدْرِكُ الرِّجَالُ أَظْهَرَ اللَّهُ لَهُ جِنِّیةً وَ أَوْحَی إِلَی آدَمَ أَنْ یزَوِّجَهَا قَابِیلَ فَفَعَلَ ذَلِكَ آدَمُ وَ رَضِی بِهَا قَابِیلُ وَ قَنِعَ فَلَمَّا أَدْرَكَ هَابِیلُ مَا یدْرِكُ الرِّجَالُ أَظْهَرَ اللَّهُ لَهُ حَوْرَاءَ وَ أَوْحَی اللَّهُ إِلَی آدَمَ أَنْ یزَوِّجَهَا مِنْ هَابِیلَ فَفَعَلَ ذَلِكَ فَقُتِلَ هَابِیلُ وَ الْحَوْرَاءُ حَامِلٌ فَوَلَدَتْ حَوْرَاءُ غُلَاماً فَسَمَّاهُ آدَمُ هِبَةَ اللَّهِ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی آدَمَ أَنِ ادْفَعْ إِلَیهِ الْوَصِیةَ وَ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ وَ وَلَدَتْ حَوَّاءُ غُلَاماً فَسَمَّاهُ آدَمُ شَیثَ بْنَ آدَمَ فَلَمَّا أَدْرَكَ مَا یدْرِكُ الرِّجَالُ أَهْبَطَ اللَّهُ لَهُ حَوْرَاءَ وَ أَوْحَی إِلَی آدَمَ أَنْ یزَوِّجَهَا مِنْ شَیثِ بْنِ آدَمَ فَفَعَلَ فَوَلَدَتِ الْحَوْرَاءُ جَارِیةً فَسَمَّاهَا آدَمُ حُورَةَ فَلَمَّا أَدْرَكَتِ الْجَارِیةُ زَوَّجَ آدَمُ حُورَةَ بِنْتَ شَیثٍ مِنْ هِبَةِ اللَّهِ بْنِ هَابِیلَ فَنَسْلُ آدَمَ مِنْهُمَا فَمَاتَ هِبَةُ اللَّهِ بْنُ هَابِیلَ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَی آدَمَ أَنِ ادْفَعِ الْوَصِیةَ وَ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ وَ مَا أَظْهَرْتُكَ عَلَیهِ مِنْ عِلْمِ النُّبُوَّةِ وَ مَا عَلَّمْتُكَ مِنَ الْأَسْمَاءِ إِلَی شَیثِ بْنِ آدَمَ فَهَذَا حَدِیثُهُمْ یا سُلَیمَان‏.
    ↩
  23. . قَالَ: الصَّادِقُ ع ... حَدَّثَنِی أَبِی عَنْ جَدِّی عَنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَنَّهُ قَالَ: قَالَ: اللَّهُ تَعَالَی ...↩
  24. . در تفسیر عیاشی، علاوه بر این سند، به صورت «عن عمر بن حنظلة عنه‏ عن قول الله: «اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ‏» قال: ..» هم آمده و ضمنا هم در آن و هم در الزهد، به جای «منه» ، «معه» آمده است.↩
  25. . این روایت هم که در تفسیر الصافی، ج‏1، ص419 ذیل آیه آمده، قابل توجه است:
    حَدَّثَنَا أَبِی رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ: حَدَّثَنَا عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جَعْفَرٍ الْحِمْیرِی عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِی الْوَشَّاءِ عَنْ أَبِی الْحَسَنِ الرِّضَا عَنْ أَبِیهِ عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِی ع قَالَ: قَالَ: رَسُولُ اللَّهِ ص لَمَّا أُسْرِی بِی إِلَی السَّمَاءِ رَأَیتُ رَحِماً مُتَعَلِّقَةً بِالْعَرْشِ تَشْكُو رَحِماً إِلَی رَبِّهَا فَقُلْتُ: لَهَا كَمْ بَینَكِ وَ بَینَهَا مِنْ أَبٍ فَقَالَتْ نَلْتَقِی فِی أَرْبَعِینَ أَباً. (الخصال، ج‏2، ص540)
    ↩
  26. . در مجمع البیان، به جای فلیدن منه، فلیمسه آمده و عبارت « ینتقضه انتقاض الحدید» را ندارد و با عبارت «من قطعنی» تمام می شود↩
  27. . انتقاض به معنای نقض کردن و امر محکم را فاسد و زایل نمودن و قطع کردن و شکستن و خرد شدن است؛ خواه شکستن مادی ویا عهدشکنی و مانند آن؛ و به معنای صدای تیز وشدید هم می‌باشد و گفته‌اند خود صدا نیست بلکه صدایی است که در اثر شکسته شدن چیزی به گوش می‌رسد. به نظر می‌آِد اینجا به نحو استعاره‌ای به کار رفته است. ضمنا در نسخه کنونی تفسیر عیاشی «ینْتَقِضُهُ» ثبت شده و در بحارالانوار (ج70، ص265 و ج71 ص97) و تفسیر نور الثقلین (ج‏1، ص437) و تفسیر كنز الدقائق (ج‏3، ص319) نیز که از آن نقل کرده‌اند به همین صورت نقل کرده‌اند اما در نقلی که در مستدرك الوسائل (ج‏12، ص8 و ج15، ص235) از تفسیر عیاشی آمده به صورت «ِتَنْتَقِضُ» آمده که ذیل آدرس اول نوشته شده (فی الطبعة الحجریة «ینتقضه»، و ما أثبتناه من المصدر) و این حالت معنایش واضحتر است و بر همین اساس ترجمه شد. لازم به ذکر است که در نقل مجمع البیان این عبارت در حدیث نیامده است.↩
  28. . جلسه۹۰، حدیث۳ http://yekaye.ir/hud-001-113/
    جلسه ۲۴۶، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-26/
    جلسه۲۹۴، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-maaarij-70-23/
    جلسه ۳۳۷، حدیث۲ http://yekaye.ir/al-balad-90-8/
    جلسه۳۸۸، حدیث۵ http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-30/
    جلسه ۴۶۶، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-20/
    جلسه ۶۳۷، پاورقی ۶ http://yekaye.ir/al-kahf-18-56/
    جلسه ۶۴۹، پاورقی ۳ http://yekaye.ir/al-kahf-18-68/
    جلسه ۶۵۵، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-kahf-18-74/
    جلسه ۷۶۶، حدیث۲ http://yekaye.ir/ya-seen-36-19/
    جلسه ۷۹۱، حدیث۲ http://yekaye.ir/ya-seen-36-43/
    جلسه ۷۹۵، حدیث ۱ http://yekaye.ir/ya-seen-36-47/
    جلسه ۸۴۴، حدیث۳ http://yekaye.ir/ale-imran-3-174/
    جلسه ۸۹۵، حدیث1 http://yekaye.ir/al-fajr-89-24/
    جلسه 905، حدیث6.ب http://yekaye.ir/ale-imran-3-182/
    جلسه 913، حدیث4 http://yekaye.ir/ale-imran-3-190/
    ↩
  29. . عِدَّةٌ مِنْ أَصْحَابِنَا، عَنْ أَحْمَدَ بْنِ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ، عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ یحْیی عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِی بَصِیرٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: قَالَ: أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع صِلُوا أَرْحَامَكُمْ وَ لَوْ بِالتَّسْلِیمِ یقُولُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً».↩
  30. . وی سند را این طور شروع می کند: الْمَرْزُبَانِی بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْكَلْبِی عَنْ ...↩
  31. . شروع سند وی چنین است: [أَخْبَرَنَا] أَبُو مُحَمَّدٍ الْحَسَنُ بْنُ عَلِی الْجَوْهَرِی قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو عَبْدِ اللَّهِ مُحَمَّدُ بْنُ عِمْرَانَ الْمَرْزُبَانِی قَالَ: أَخْبَرَنَا عَلِی بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُبَیدٍ الْحَافِظُ قَالَ: حَدَّثَنِی الْحُسَینُ بْنُ الْحَكَمِ الْحِبَرِی ...↩
  32. . در شرح الاخبار، وی فراز پایانی را به عنوان حدیث نبوی نقل می کند بدین بیان: ... قال: نزلت فی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و ذوی أرحامه لأنه قال صلّی اللّه علیه و آله: كل سبب و نسب منقطع یوم القیامة إلا سببی و نسبی.↩
  33. . خَلَقَنِی مِنْ طِینَةٍ وَ أَهْلَ بَیتِی‏↩

1) «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ»

تقوا خود را نگهداشتن است و ربّ آن صاحب اختیاری است که ربوبیت و تربیت شخص را بر عهده دارد.

خلقت و تربیت انسان، هر دو به دست خداست، پس پروا و اطاعت هم باید از او باشد. (تفسیر نور، ج‏2، ص239)

نکته تخصصی انسان‌شناسی: ربوبیت واحد

ما انسانها در زندگی‌مان پروای بسیاری از امور را داریم و زندگی خود را با توجه به آن امور تنظیم می‌کنیم: اموری مانند شغل و درآمد، خانواده (اعم از همسر و فرزند و والدین و خواهر و برادر)، بدن و نیازهای آن، محیط پیرامون، خانه و مرکب، آبرو و شهرت، مقام و منصب، و ... . و از مشکلات ما این است که چگونه پروای همه اینها را داشته باشیم؛ با به تعبیر عامیانه، به ساز چه کسی برقصیم؟!

اگر ما «ربّ» داریم – که داریم – عاقلانه‌ترین کار این است که به جای اینکه پروای هزاران امر متعدد و گاه مخالف هم را داشته باشیم؛ تنها و تنها پروای ربّ خود را داشته باشیم؛ زیرا او نه‌تنها ما را آفریده، بلکه هم صاحب اختیار ماست و هم تربیت و رشد و هرگونه منفعت رسیدنی به ما، در گروی اراده اوست.

2) «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ»

از نفس واحده آفریدن چه موضوعیتی دارد که برای تقوا پیشه کردن از خدا، خدا را با این وصف معرفی فرمود؟

الف. اگر قرار است پروای کسی و چیزی را داشته باشیم، پروای پروردگارمان را باید داشته باشیم که همه ما را از یک نفر آفرید؛ و از این جهت تفاوتی بین ما نگذاشت؛ پس همگان یکسان تحت ربوبیت اویند؛ و چون ربوبیت او بر همه شمول دارد، اگر پروای او را داشته باشیم هیچکس هیچ کاری علیه ما – که او نخواهد – نمی‌تواند بکند.

ب. با توجه به سیاق و ادامه آیات، این تقوا در درجه اول ناظر به روابط خویشاوندی و اجتماعی است؛ و توجه به اینکه همه ما به یک اصل واحد برمی گردیم در اینکه در روابط خویشاوندی و اجتماعی به همدیگر مهربان باشیم موثر است. (مجمع البیان، ج‏3، ص6)

ج. اینکه همه ما را از یک نفر آفرید برای پی بردن به قدرت و علم و حکمت رساتر است [و توجه به این اوصاف خداوند عامل موثرتری است در اینکه پروای او را داشته باشیم] (مجمع البیان، ج‏3، ص6)

د. ...

3) «خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها»

این آیه می‌فرماید «پروردگارتان شما را از نفس واحدی آفرید، و از او زوجش را خلق کرد.»

مقصود چیست؟

الف. مبدا همه بشر واحد است و آفرینش همسر بشر هم از جنس خود اوست.یعنی زن و مرد در آفرینش وحدت دارند و هیچكدام از نظر جنسیت بر دیگری برتری ندارند. (تفسیر نور، ج‏2، ص239) بر این اساس، این تعبیر رد نظر کسانی است که زن را موجودی پست‌تر می‌دانند و در اینکه از حیث انسان بودن همانند مرد است، مناقشه می‌کنند۱ و مؤید آن این است که این تعبیر، در مورد عموم بشر هم به کار رفته است: «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَیها » وم/21) «وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً» (لنحل/72) ، «فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً یذْرَؤُكُمْ فِیهِ» (شوری/11)

نکته تخصصی انسان‌شناسی: خلقت همسر آدم

ب. مبدا خلقت همه ما آدم بوده و مبدا خلقت حوا نیز از آدم بوده است.

درباره نحوه آفرینش ما از حضرت آدم ع، می‌دانیم که همه از فرزندان اوییم؛ و از سوی دیگر، با توجه به متن این آیه، در اینکه حواء به نحوی از آدم آفریده شده، تقریبا در روایات و اقوال مفسران اختلافی نیست؛ اما درباره چگونگی آفرینش حواء از آدم در روایات اختلاف است:

ب.1. در روایات فراوانی در اهل سنت و در روایات معدودی در شیعه ادعا شده که حواء از ضلع [= دنده] آدم آفریده شده است.

ب.2. در بسیاری از روایات شیعه ادعای فوق بشدت نفی شده و مبنای آن ادعای نوعی نقص و ناتوانی در خصوص خداوند قلمداد شده است؛ در برخی از روایات تصریح شده «از بقیه طین آدم» [که ظاهرش این است که «طین»ی بوده که ابتدا از آن آدم ع، و از بقیه آن حواء ساخته شد.

ب.3. در برخی روایات تعبیر شده از اضافه طینِ ضلع آدم (مثلا: علل الشرائع، ج‏2، ص471)، که این روایات می‌توانند به نحوی جمع کنند بین دو دسته فوق جمع کنند: یعنی اگر مقصود این است که دنده‌ای از دنده‌های آدم را برداشتند و حواء را از او ساختند غلط است، اما اگر منظور این است که از همان «طین»ی که آدم ساخته شد، از سمت آن فرازی که ضلع آدم ساخته شد، ساخت حواء را شروع کردند، مشکلی ندارد.

ب.4. با توجه به برخی از احادیثی که بعد از تعبیر آفریده شدن زن از ضلع [= دنده] آدم، توصیه‌هایی در مورد چگونگی رفتار با زن مطرح کرده‌اند، چه‌بسا این تعبیر، تعبیری استعاره‌ای باشد برای اشاره به تفاوت‌های روانشناختی زن و مرد، که قرار نیست کاملا مثل همدیگر باشند؛ بلکه روحیات هریک اقتضائاتی دارد که دیگری باید آن اقتضائات را در تعامل طرفینی مد نظر قرار دهد.

ب.5. چه‌بسا تعابیری مانند «ضلع» و «طین» در اصل برای اشاره به یک ابعاد باطنی و ملکوتی در تفاوتهای آفرینش زن و مرد است؛ که ضلع (دنده) و «طین» (گِل) و مثلا ضلع اصغر، یا از سمت چپ بودن یا .. هر کدام یک معنای تاویلی دارد؛ و آنچه در روایات اخیر تکذیب شده، برداشتهای عامیانه از این مفاهیم است (تفسیر الصافی، ج‏1، ص415) شاهد بر این مدعا هم آن است که در برخی از روایات، به جای «طین» کلمه «طینت« به کار برده شده است.

4) «رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً»

پروردگارتان که شما را از نفس واحدی آفرید، و از او زوجش را خلق کرد، و از آن دو مردانی فراوان و زنانی را پراکند. یعنی سابقه آفرینش همه ما آدمیان به آدم و حوا برمی‌گردد و می‌دانیم که تنها انسانهایی که بدون پدر و مادر به دنیا آمدند آدم و حوا بودند. (البته حضرت عیسی ع هم بدون پدر به دنیا آمد؛ اما مادر داشت).

اما در چگونگیِ ازدیاد فرزندان حضرت آدم ع در روایات اختلاف است:

نکته تخصصی انسان‌شناسی: چگونگی ازدیاد فرزندان آدم

با توجه به اینکه نسل همه انسانها به آدم و حوا برمی گردد؛ مساله چگونگی ازدواج فرزندان حضرت آدم و چگونگیِ ازدیاد فرزندان حضرت آدم ع از مطالب بحث‌برانگیز بوده است. دیدگاه‌های مربوطه را در یک تقسیم کلی به دو دسته می‌توان تقسیم کرد: ازدواج بین خود دختر و پسرهای آدم رخ داد؛ و یا اینکه ازدواج بین آنها با موجودی دیگر رخ داد.

الف. ازدواج بین خود فرزندان آدم

مهمترین مشکل این دیدگاه آن است که قبول آن به منزله جواز مقطعی ازدواج خواهر و برادر بوده است.

در برخی از روایات - که در میان اهل سنت نیز به وفور یافت می‌شود – ادعا شده که حوا در هر بار زاییدن دوقلو (یکی دختر و دیگری پسر) به دنیا آورد و چون انسان دیگری در جهان وجود نداشت هر دختری با پسری که در قلوی جداگانه به دنیا آمده بود ازدواج کرد؛ که چنانکه در قسمت احادیث گذشت، تنها دو روایت در کتب شیعه در این زمینه آمده است و در مقابل، در روایات فراوانی از اهل بیت، بشدت این تحلیل فوق نفی شده و رواج چنین تلقی‌ای، ناشی از دور افتادن از اهل بیت ع و تایید اقدام ناصواب مجوس (زرتشتیان) معرفی شده است و از این رو، اشاره شد که برخی از بزرگان محدثان مانند علامه مجلسی دو روایت مذکور را، به فرض صحت، حمل بر تقیه کرده‌اند.

ب. ازدواج نسل اول با موجودات دیگر

ب.1. ازدواج با حور العین، و نیز جن

روایات متعددی هست که تداوم نسل آدم را محصول ازدواج فرزندان وی با حورالعین برمی‌شمرد، و نیز روایاتی هست که در این تکثیر فرزندان حضرت آدم ع، هم حورالعین و هم اجنه را دخیل می‌شمرند؛ (که در هر دو صورت نسل بعدی این فرزندان (که مثلا دختر عمو و پسر عمو می‌شدند) بی‌هیچ شبهه‌ای می‌توانند با هم ازدواج کنند) و ظاهرا این دو دسته روایات قابل جمع‌اند بدین بیان که دسته اول، تمرکزشان بر سابقه پیامبران و اوصیاء و خوبان است؛ و نسبت به کل بشر اطلاق ندارد؛ اما دسته دوم، درباره کل بشر است؛ و اتفاقا در این دسته دوم، اشاره می‌شود که وجود برخی از بدی‌های ظاهری ( در شکل و سیما) و یا اخلاقی، به همان ریشه جنّی نسل بشر برمی‌گردد.

ب.2. ازدواج با نسناس

در میان مفسران، قول دیگری هم وجود دارد که از ازدواج فرزندان حضرت آدم با «نسناس» سخن گفته است. درباره اینکه نسناس چه موجودی است در کتب لغت اختلاف فراوان هست؛ که یک قول آن است که نوعی میمون است که بسیار شبیه انسان است (كتاب الماء، ج‏3، ص1247۲) و به تعبیر دیگر موجودی شبیه انسان اما ضعیف‌تر و پست‌تر است (لسان العرب، ج‏6، ص231۳) که حتی برخی مدعی شده‌اند در جزایر چین این موجودات دیده شده‌اند و برخی بر این باورند که منقرض شده‌اند؛ هرچند اقوال دیگری هم درباره آنها هست (تاج العروس من جواهر القاموس، ج‏9، ص11-12۴) و البته این نکته در روایاتی که ناظر به آفرینش حضرت آدم و وضعیت زمین پیش از آفرینش وی است، آمده که قبل از وی عده‌ای از «جن» و «نسناس» در روی زمین زندگی می‌کرده‌اند (مثلا در علل الشرائع، ج‏1، ص104-105)۵ اما در حدی که جستجو شد در روایات شیعه و سنی، حدیثی بدین مضمون که به ازدواجی بین نسل آدم و نسل نسناس اشاره کند یافت نشد.

نقد و بررسی

علامه طباطبایی از مهمترین کسانی است که نظر اول را پذیرفته و به تَبَعِ ایشان این نظر بسیار گسترش پیدا کرده است.

استدلال ایشان این است که:

اولا آیه ظهور در این دارد که نسل بشر فقط از این دو نفر (آدم و حوا) بوده و اگر کس دیگری در این امر مشارکت داشت باید می‌فرمود «و بث منهما و من غیرهما»؛

ثانیا حرمت ازدواج خواهر و برادر، یک حرمت تشریعی بوده که زمامش به دست خداوند است و می‌تواند مطلبی را روزی حلال، و روز دیگر حرام کند، چرا که حکم تابع مصالح و مفاسد واقعی است؛ و امروزه چون جواز این حکم مایه گسترش فحشاء می‌شود، حرام شده است.

وی در برابر این اشکال که چنین حکمی خلاف فطرت است و از خدا حکم خلاف فطرت صادر نمی‌شود، چنین پاسخ می‌دهد که فطرت این عمل را به خودی خود محکوم نمی‌کند بلکه از این جهت که منجر به شیوع فحشاء و بی‌عفتی در جوامع کنونی می‌شود محکوم می‌کند، آن زمان، با توجه به عدم وجود انسانی دیگر، که برای ازدیاد نسل چاره‌ای جز آن نبود، این کار متصف به فحشاء نمی‌شد تا خدا آن را حرام کند؛ و شاهد بر اینکه خلاف فطرت نیست این است که قرنها بین زرتشتیان رواج داشته و در حکومت مارکسیستی شوروی و نیز اکنون در برخی از کشورهای غربی، ولو غیرقانونی، انجام می‌شود و بسیاری از دختران قبل از ازدواج، بکارتشان توسط پدر یا برادرشان زایل می‌شود!۶ (المیزان، ج‏4، ص137 و 144-145)

پاسخ این است که:

اولاً اثبات شیء، نفی ما عدا نمی‌کند، بویژه در این آیه که اصلا در مقام بیان نبوده و تعبیری هم که دلالت بر حصر بکند وجود ندارد؛ و نیز به ویژه که آیه از سوی آدم و حواء است و در مقام اثرِ آدم و حواء است، نه از سوی نسل بشر که در مقام بیان علت منحصره نسل بشر باشد؛ یعنی حتی نفرمود: همه بشر به این دو برمی‌گردند، بلکه گفت از این دو همه شروع می‌شوند؛ و این هیچ منافاتی ندارد با اینکه در این شروع کس دیگری هم به نحوی مشارکت داشته باشد. بله، اگر مداخله جن و حورالعین به نحوی بود که کسی فقط فرزند آنها می‌شد اشکال می‌توانست وارد باشد، هرچند اگر بخواهیم به ظاهر صرف تمسک کنیم، همین مقدار هم وارد نیست و در مقابل کسی هم ممکن است مدعی شود که کلمه «کثیرا» قرینه است که درباره همه نسل بشر نیست و برخی از مردان و زنان، از این دو نفر پراکنده نشدند!

ثانیا در متن بیان ایشان دلیل کافی برای رد مدعای ایشان وجود دارد. خود ایشان پذیرفته که جواز این کار موجب گسترش فحشاء می‌شود. فحشای مذکور از چه بابت است؟! اگر صرف مجوز قانونی دادن باشد و افراد خود را به قانون ملزم بدانند، چرا فحشاء‌ باشد؟! همین تعبیر نشان می‌دهد که خود ایشان به نحو ناخودآگاه چنین ازدواجی را فحشاء و خلاف فطرت می‌دانند.

اما پاسخ ایشان به اشکال خلاف فطرت بودن پذیرفتنی نیست؛ زیرا اولا این بیان در مورد تمام احکامی که فطری معرفی می‌شوند صادق است؛ مثلا وقتی می‌گوییم قبح دزدی ویا دروغگویی فطری است، مگر غیر از این است که این کارها منجر به مفاسدی در جامعه می‌شود؛ وگرنه اگر هیچ اثر خارجی بر خود دروغگویی و دزدی بار نشود، آیا قبیح و خلاف فطرت بودنشان معنی‌ای دارد؟! ثانیاً و مهمتر اینکه اگر قرار باشد رواج یک امر فحشاء قرینه شمرده شود که اصل آن فحشاء خلاف فطرت نیست، پس اساساً هیچ امر خلاف فطرتی در کار نیست! زیرا هیچ کار کاملا حرام و خلاف فطرتی نیست مگر اینکه عده‌ای به آن اقدام کرده‌اند؛ بهترین نمونه‌اش لواط است که صریحا در لسان دین، و بلکه در نظرات خود علامه، خلاف فطرت شمرده می‌شود اما امروزه حتی قوانین حمایت از آن تصویب می‌شود. از علامه بسیار جای تعجب دارد که وجود رابطه جنسی پدر با دختر در برخی از بدترین انسانها را شاهد بر این گرفته که این اقدام خلاف فطرت نیست!

به نظر می‌رسد ریشه این مطلب که ایشان و عده‌ای دیگر، نظر اول را ترجیح داده‌اند این باشد که گمان کرده‌اند که ازدواج انسان با حورالعین ویا جن [ویا نسناس] و فرزنددار شدنِ وی از آنها را ناممکن است؛ در حالی که هیچ دلیل محکمی بر چنین استحاله‌ای وجود ندارد؛ اولا ازدواج با حورالعین که نص قرآن است که در بهشت رخ می‌دهد و دلیلی نیست که امری که در بهشت امکان وقوع دارد در دنیا محال باشد؛ و ثانیا در ید قدرت خداوند، فرزنددار شدن انسان از ازدواج با چیزی غیر از جنس خود هیچ استحاله‌ای ندارد، بلکه چنین امری حتی در حیوانات نیز شواهدی دارد که نمونه‌های معروفش بارزش مقاربت سگ با گرگ؛ و یا اسب با الاغ، و یا شیر با ببر و پلنگ است که در هر مورد دو جنس متفاوتند اما همگی به زاد و ولد ختم می‌شود.

5) «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقیباً»

آغاز سوره‏ی خانواده، با سفارش به تقوا شروع شده است، یعنی بنیان خانواده، بر تقواست و مراعات آن بر همه لازم است. (تفسیر نور، ج‏2، ص238)

6) «رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً»

همه‏ی انسان‏ها از یك نوعند، و از یک پدر و مادر آفریده شده‌اند، پس هر نوع تبعیض نژادی، زبانی، اقلیمی و ... ممنوع است. (تفسیر نور، ج‏2، ص239)

7) «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ»

منظور از تعبیر «الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ» چیست؟

الف. نوعی سوگند دادن است؛ گویی شخص می‌گوید: به خاطر خدا از تو می‌خواهم که چنین و چنان کنی و تو را به خدا و به ارحام سوگند می‌دهم؛ (حسن و ابراهیم، به نقل از مجمع البیان، ج‏3، ص6) و این کنایه از بزرگداشت خدا در ذهن آنان است؛ یعنی تقوای همان خدایی را در پیش بگیرید که هنگام سوگند دادن، افراد را به حق او سوگند می‌دهید. (المیزان، ج4، ص137)

ب. مقصود این است همان خدایی که حقوقتان و حوایج بین خود را با واسطه او طلب می‌کنید. (مجمع البیان، ج‏3، ص6)

ج. ...

8) «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ»

«الارحام» عطف به چیست؟

الف. عطف به محل جار و مجرور (به)؛ یعنی این گونه بوده: تسائلون به و تسائلون الارحام؛ که بر اساس قرائت حمزه (الارحامِ)، ارحام عطف بر خود ضمیر می‌شود، یعنی تسائلون به و تسائلون بالارحام.

ب. عطف به الله می‌شود یعنی این گونه: «واتقوا الله ... واتقوا الارحام» که بسیاری از مفسران این را بدین معنا گرفته‌اند (حدیث8، و نظر ابن عباس و قتادة و مجاهد و ضحاك و ربیع، به نقل از مجمع البیان، ج‏3، ص6)؛ آنگاه مقصود از این ارحام:

ب.1. ارحام و خویشاوندان هر شخصی است؛ شبیه آیاتی مانند «وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً وَ ذِی الْقُرْبی‏» (بقره/83 یا نساء/36) و در روایات نیز این مورد توجه قرار گرفته، حتی در حدیثی از امام جعفر ع روایت شده که امام باقر ع این آیه را در مقام خواندن خطبه عقد قرائت می‌کردند (الجعفریات (الأشعثیات)، ص93)۷

ب.2. ارحام و اقربای پیامبر اکرم است که در آیات متعدد بر رعایت حال آنان تاکید شده، مانند «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَیهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی‏» (شوری/23). و این معنا نه‌تنها در احادیث متعدد آمده (مثلا احادیث 12-14)، بلکه در برخی از نقل‌های خطبه فدکیه هم حضرت زهرا س به عنوان یکی از شواهدی که برای ضرورت حرمت نهادن به ایشان و دادن میراث پدری‌شان بدان استناد می‌کننند، آمده است (الدر النظیم فی مناقب الأئمة اللهامیم، ص473)۸

نکته تفسیری

این تعبیر یکی از شواهد خوب امکان استفاده از یک لفظ در چند معناست.۹، زیرا واضح است که تقوای خدا را داشتن، به معنای رعایت اوامر و نواهی او و خود را در مسیر او نگهداشتن است، اما تقوای ارحام را داشتن، به معنای حفظ پیوند خویشاوندی و پرهیز از قطع رحم است؛ و حتی در خصوص «ارحام» اینکه هم در مورد خویشاوندان خود شخص است و هم در مورد اهل بیت پیامبر ص؛ چنانکه امیرالمومنین ع در جریان شورای شش نفره‌ای که عمر برای انتخاب خلیفه تعیین کرد، بعد از اینکه این آیه را به سعد بن ابی الوقاص گوشزد می‌کند هم رابطه خویشاوندی خود با پیامبر ص را برمی‌شمرد (که معنایش این می‌شود که مقصود از ارحام، ارحام پیامبر ص است) و هم رابطه خویشاوندی بین خود و سعد بن وقاص را (که معنایش این می‌شود که مقصود از ارحام، رابطه خویشاوندی‌ای است که هرشخص از جمله سعد، دارد) (تفصیل ماجرا در شرح نهج البلاغة لابن أبی الحدید، ج‏1، ص193)۱۰

ج. چه‌بسا بتوان به عنوان یک احتمال دیگر (از باب امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا، و نه نافی مطالب قبل) آن را عطف به «رجالا و نساءا» (یعنی از آن دو بود که مردان و زنان و نیز روابط خویشاوندی را گسترش داد)و یا حتی عطف به «زوجها» دانست (یعنی از همان یک نفر بود که زوجش را آفرید و ارحام را قرار داد) و عطف به محل جار و مجرور «منها» (یعنی خدایی که شما را از یک نفس واحده، و نیز از ارحام آفرید).

9) «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ ... وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ»

چرا ابتدا از اتقوا ربکم سخن گفت و دوباره اتقوا الله را مطرح کرد؟ یعنی فلسفه تکرار توصیه به تقوای الهی چیست؟

الف. از باب تقیید بعد از اطلاق، یا توسعه بعد از تضییق است؛ یعنی ابتدا توصیه فرمود به تقوای الهی از این جهت که خلقت و ربوبیت شما را عهده‌دار شده و عظمت او از این جهت بر شما واجب می‌کند که تقوای او را داشته باشید؛ سپس مساله را خاصتر می‌کند و می‌فرماید تقوای خدا را داشته باشید به جهت وحدت رَحِمی‌ و خویشاوندی‌ای که بین شما برقرار کرد که جلوه خاصی از ربوبیت اوست. (المیزان، ج4، ص138) به تعبیر دیگر، تقوای اول تقوای عمومی از خداست و تقوای دوم، در خصوص روابط خویشاوندی است و شاهدش هم این است که در تقوای دوم، تقوای الهی با تقوای نسبت به ارحام قرین شد.

ب. در مسائل تربیتی، تكرار یك اصل است. (تفسیر نور، ج‏2، ص239)

ج. ...

10) «وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ»

رعایت حقوق خانواده و خویشاوندان، لازمه‏ی تقواست. (تفسیر نور، ج‏2، ص239)

11) «یا أَیهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذی خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثیراً وَ نِساءً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقیباً»

مقصود از «رقیب» بودن خداوند این است که او مراقب و ناظر بر اعمال ماست و چیزی از او فروگذار نشود. و آوردن آن در پایان آیه، هشداری است برای جدی گرفتن توصیه به تقوای مطرح شده در این آیه؛ یعنی تقوای الهی در پیش بگیرید و بدانید که خداوند مراقب شما و اعمالتان هست و چیزی از او فروگذار نمی‌شود. (مجمع البیان، ج‏3، ص6؛ المیزان، ج‏4، ص139)


  1. . البته علامه طباطبایی این نظر را نپذیرفته و اشکالی بر آن کرده است، که به نظر می‌رسد اشکال وی تنها در صورتی وارد باشد که بخواهیم با قبول این نظر، نظر بعد را رد کنیم؛ اما بر مبنای امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا، این اشکال وارد نیست. متن ایشان چنین است:
    و أما ما احتمله بعض المفسرین أن المراد بالنفس الواحدة و زوجها فی الآیة مطلق الذكور و الإناث من الإنسان الزوجین اللذین علیهما مدار النسل فیئول المعنی إلی نحو قولنا: خلق كل واحد منكم من أب و أم بشرین من غیر فرق فی ذلك بینكم فیناظر قوله تعالی: یا أَیهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثی‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ «الحجرات: 13»، حیث إن ظاهره نفی الفرق بین الأفراد من جهة تولد كل واحد منهم من زوجین من نوعه: ذكر و أنثی.
    ففیه فساد ظاهر و قد فاته أن بین الآیتین أعنی آیة النساء و آیة الحجرات فرقا بینا فإن آیة الحجرات فی مقام بیان اتحاد أفراد الإنسان من حیث الحقیقة الإنسانیة، و نفی الفرق بینهم من جهة انتهاء تكون كل واحد منهم إلی أب و أم إنسانین فلا ینبغی أن یتكبر أحدهم علی الآخرین و لا یتكرم إلا بالتقوی، و أما آیة النساء فهی فی مقام بیان اتحاد أفراد الإنسان من حیث الحقیقة، و أنهم علی كثرتهم رجالا و نساء إنما اشتقوا من أصل واحد و تشعبوا من منشإ واحد فصاروا كثیرا علی ما هو ظاهر قوله: وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِیراً وَ نِساءً، و هذا المعنی كما تری لا یناسب كون المراد من النفس الواحدة و زوجها مطلق الذكر و الأنثی الناسلین من الإنسان علی أنه لا یناسب غرض السورة أیضا كما تقدم بیانه (المیزان، ج4، ص135-136)
    البته خود ایشان با استناد به شباهت این تعبیر با سه آیه‌ای که در متن اشاره شد، اینکه این آیه دلالت بر مماثلت زوج انسان با خود دارد را می‌پذیرد و می‌فرماید:
    و ظاهر الجملة أعنی قوله: وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها أنها بیان لكون زوجها من نوعها بالتماثل و أن هؤلاء الأفراد المبثوثین مرجعهم جمیعا إلی فردین متماثلین متشابهین فلفظة من نشوئیة و الآیة فی مساق قوله تعالی: وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَیها وَ جَعَلَ بَینَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً: الروم 21، و قوله تعالی: وَ اللَّهُ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَزْواجِكُمْ بَنِینَ وَ حَفَدَةً: النحل 72، و قوله تعالی: فاطِرُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جَعَلَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ الْأَنْعامِ أَزْواجاً یذْرَؤُكُمْ فِیهِ: الشوری 11، و نظیرها قوله: وَ مِنْ كُلِّ شَی‏ءٍ خَلَقْنا زَوْجَینِ: الذاریات 49، فما فی بعض التفاسیر: أن المراد بالآیة كون زوج هذه النفس مشتقة منها و خلقها من بعضها وفاقا لما فی بعض الأخبار: أن الله خلق زوجة آدم من ضلع من أضلاعه مما لا دلیل علیه من الآیة. (همان، ص136)
    ↩
  2. . النَّسْناس و النِّسْناس: نَوع من الحیوان أقرب شی‏ء للانسان، و هو نَوع من القردة.↩
  3. . و النِّسْناس و النَّسْناس: خَلْقٌ فی صورة الناس مشتق منه لضعف خلقهم. قال كراع: النِّسْناسُ و النَّسناس فیما یقال دابة فی عِدادِ الوحش تصاد و تؤكل و هی علی شكل الإِنسان بعین واحدة و رجل و ید تتكلم مثل الإِنسان. الصحاح: النِّسْناس و النَّسْناس جنس من الخلق یثبُ أَحَدُهم علی رِجْلٍ واحدةٍ. التهذیب: النِّسْناسُ و النَّسْناس خَلْق علی صورة بنی آدم أَشبهوهم فی شی‏ء و خالفوهم فی شی‏ء و لیسوا من بنی آدم، و قیل: هم من بنی آدم. و جاء فی حدیثٍ: أَنَّ حَیاً من قوم عاد عَصَوْا رسولهم فمسخهم اللَّه نَسْناساً، لكل إِنسان منهم ید و رجل من شِقٍّ واحد، ینْقُزُون كما ینْقُزُ الطائر و یرْعَوْن كما ترعی البهائم. و نونها مكسورة و قد تفتح. و فی الحدیث عن أَبی هریرة قال: ذهب الناس و بقی النِّسْناسُ، قیل: مَنِ النِّسْناسُ؟ قال: الذین یتشبهون بالناس و لیسوا من الناس. و قیل: هم یأْجوج و مأْجوج. ابن الأَعرابی: النُّسُسُ الأُصول الردیئَة.↩
  4. . و النَّسْنَاسُ‏، بالفَتْحِ، و یكْسَرُ: جِنْسٌ من الخَلْقِ، یثِبُ أَحَدُهم علی رِجْل وَاحِدَةٍ، كذا فی الصّحَاح.
    و فی الحَدِیثِ: أَنَّ حَیا من عادٍ عَصَوْا رَسُولَهُم فمَسَخَهُم اللَّه نَسْنَاساً، لكلِّ إِنْسَانٍ مِنْهم یدٌ و رِجْلٌ من شِقٍّ وَاحِدٍ ینْقُزُونَ كما ینْقُزُ الطَّائِرُ و یرْعَوْنَ كما تَرْعَی البَهائِمُ.
    و یوجَدُ فی جَزَائِرِ الصِّینِ، و قیل: أُولئِكَ انْقَرَضُوا، لأنَّ المَمْسُوخَ لا یعِیشُ أَكثَرَ من ثَلاثَةِ أَیامِ، كما حَقَّقه العُلَمَاءُ. و المَوْجودُ علَی تِلْك الخِلْقَةِ خَلْقٌ عَلَی حِدَةٍ، أَو هم ثَلَاثَةُ أَجْنَاسٍ: ناسٌ و نَسْنَاسٌ و نَسَانِس، قالَه الجاحِظُ، و أَنْشد لِلْكُمِیتِ: «فما النَّاسُ إِلَّا تَحْتَ خَبْ‏ءِ فِعالِهِمْ / و لَو جَمَعُوا نَسْنَاسَهُمْ و النَّسَانِسَا»
    و قیلَ: النَّسْنَاسُ: السَّفِلَةُ و الأَرْذَالُ أَو النَّسَانِسُ: الإِنَاثُ مِنْهُمْ، كما قَالَهن أَبو سَعِیدٍ الضَّرِیرُ. أَو هُمْ أَرْفَعُ قَدْراً من النَّسْنَاس، كما فی العُبَاب أَو هُمْ یأْجُوجُ و مَأْجُوجُ، فی قولِ ابنِ الأَعْرابِی أَوْ هُمْ قَوْمٌ مِن بَنِی آدَمَ، أَوْ خَلْقُ علَی صُورَةَ النَّاسِ، أَشْبَهُوهم فی شَی‏ءٍ، و خَالَفُوهم فِی أَشْیاءَ، و لَیسُوا منْهُمْ، كما فی التَّهْذِیبِ.
    و قال كُراع: النَّسْنَاسُ فیما یقَال: دابَّةٌ فی عِدَادِ الوَحْشِ، تُصَادُ و تُؤْكَلُ، و هی علَی شَكْلِ الإِنسان، بعَینٍ وَاحدَةٍ و رِجْلٍ و یدٍ تَتَكَلَّم مثْلَ الإِنْسَانِ.
    و قَال المَسْعُودِی فی النّسْنَاسِ: حَیوَانٌ كالإِنْسَان، له عَینٌ، وَاحِدَةٌ، یخْرُجُ مِن الماءِ وَ یتَكَلَّمُ، و إِذا ظَفِرَ بالإِنْسَانِ قَتَلَه.
    و فی المُجَالَسَة، عن ابنِ إِسْحَاق: أَنَّهُمْ خَلْقٌ بالیمَنِ.
    و قال أَبو الدُّقَیشِ: یقَال: إِنَّهُمْ من وَلَدِ سامِ بن سامِ‏ إِخْوَة عادٍ و ثَمُودَ، و لَیسَ لهُم عُقُولٌ، یعیشُون فی الآجَامِ علی شَاطی‏ءِ بحرِ الهِنْدِ، و العَرَبُ یصْطَادُونَهْمْ و یكَلِّمُونَهُمْ، و هم یتكلَّمُون بالعَرَبیةِ و یتَنَاسَلُون وَ یقُولُون الأَشْعَارَ و یتَسَمَّوْن بأَسْمَاءِ العَربِ.
    و فی حَدِیثِ أَبِی هُرَیرَةَ رضِی اللَّه تَعالی عنه: «ذَهَبَ النّاسُ وَ بَقِی النِّسْنَاسُ. قیل: فما النِّسْنَاسُ؟ قال: الَّذین یتَشبَّهون بالنّاسِ و لَیسُوا مِن النَّاسِ» و أَخْرَجَه أَبو نُعَیمٍ فی الحِلْیةِ، عن ابنِ عَبّاسٍ‏
    قال السُّیوطی فی دِیوَان الحَیوانِ: أَمّا الحَیوَانُ الَّذی تُسَمَّیه العَامَّةُ نِسْنَاساً فهو نَوْعٌ من القِرَدَةِ، لا یعیشُ فی الماءِ، و یحْرُم أَكْلُهُ، و أَمَّا الحَیوَانُ البَحْرِی ففیه وَجْهَانِ، و اخْتَارَ الرُّویانِی و غیرُه الحِلَّ. و قال الشیخُ أَبو حامِدٍ: لا یحِلُّ أَكْلُ النِّسْنَاسِ، لأَنَّه علی خِلْقةِ بَنِی آدَمَ.
    و قال الغَنَوِی: ناقَةٌ ذاتُ نَسْنَاسٍ، أَی ذاتُ سَیرٍ باقٍ، هكذا نَقَلَه عنه أَبُو تُرَابٍ، و به فُسِّر ما أَنْشَدَه ابنُ الأَعْرَابِی: «و لَیلَةٍ ذاتِ جَهَامٍ أَطْبَاقْ / سُودٍ نَوَاحِیهَا كَأَثْنَاءِ الطَّاقْ‏ / قَطَعْتُهَا بذَاتِ نَسْنَاسٍ بَاقْ‏» و قِیلَ: النَّسْنَاسُ هنا صَبْرُها و جَهْدُها.
    و قَرَبٌ نَسْنَاسٌ: سَرِیعٌ، نقلَه ابنُ عَبّادٍ فی المُحِیطِ.
    و یقُولونَ فی الدُّعَاءِ: قَطَع اللَّه تَعَالَی نَسْنَاسَهُ، أَی سَیرَه و أَثَرَه [من‏] الأَرْض.
    و قال ابنُ شُمَیلٍ: نَسَّسَ الصَّبِی تَنْسِیساً: قالَ له: إِسْ إِسْ، لِیبُولَ أَو یتَغَوَّطَ، و نَصُّ ابنِ شُمَیلٍ: أَو یخْرَأَ، و كأَنهُ عَدَلَ عنه إِلی التَّغَوُّطِ لِیكْنِی.
    و نَسَّسَ البَهِیمَةَ: مَثَّاها. فَقالَ لَها: إِسْ إِسْ.
    و نَسْنَسَ: ضَعُفَ، عِن ابنِ دُرَیدٍ، قِیلَ: و منه اشْتِقَاقُ النِّسْنَاس. لضَعْفِ خَلْقِهِمْ.
    ↩
  5. . حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِیسَی عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِی الْمِقْدَامِ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع قَالَ: قَالَ: أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی لَمَّا أَحَبَّ أَنْ یخْلُقَ خَلْقاً بِیدِهِ وَ ذَلِكَ بَعْدَ مَا مَضَی مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ فِی الْأَرْضِ سَبْعَةَ آلَافِ سَنَةٍ قَالَ: وَ لَمَّا كَانَ مِنْ شَأْنِ اللَّهِ أَنْ یخْلُقَ آدَمَ ع لِلَّذِی أَرَادَ مِنَ التَّدْبِیرِ وَ التَّقْدِیرِ لِمَا هُوَ مُكَوِّنُهُ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ وَ عِلْمِهِ لِمَا أَرَادَ مِنْ ذَلِكَ كُلِّهِ كَشَطَ عَنْ أَطْبَاقِ السَّمَاوَاتِ ثُمَّ قَالَ: لِلْمَلَائِكَةِ انْظُرُوا إِلَی أَهْلِ الْأَرْضِ مِنْ خَلْقِی مِنَ الْجِنِّ وَ النَّسْنَاسِ فَلَمَّا رَأَوْا مَا یعْمَلُونَ فِیهَا مِنَ الْمَعَاصِی وَ سَفْكِ الدِّمَاءِ وَ الْفَسَادِ فِی الْأَرْضِ بِغَیرِ الْحَقِّ عَظُمَ ذَلِكَ عَلَیهِمْ وَ غَضِبُوا لِلَّهِ وَ أَسِفُوا عَلَی الْأَرْضِ وَ لَمْ یمْلِكُوا غَضَبَهُمْ أَنْ قَالُوا یا رَبِّ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْقَادِرُ الْجَبَّارُ الْقَاهِرُ الْعَظِیمُ الشَّأْنِ وَ هَذَا خَلْقُكَ الضَّعِیفُ الذَّلِیلُ فِی أَرْضِكَ یتَقَلَّبُونَ فِی قَبْضَتِكَ وَ یعِیشُونَ بِرِزْقِكَ وَ یسْتَمْتِعُونَ بِعَافِیتِكَ وَ هُمْ یعْصُونَكَ بِمِثْلِ هَذِهِ الذُّنُوبِ الْعِظَامِ لَا تَأْسَفُ وَ لَا تَغْضَبُ وَ لَا تَنْتَقِمُ لِنَفْسِكَ لِمَا تَسْمَعُ مِنْهُمْ وَ تَرَی وَ قَدْ عَظُمَ ذَلِكَ عَلَینَا وَ أَكْبَرْنَاهُ فِیكَ فَلَمَّا سَمِعَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ مِنَ الْمَلَائِكَةِ قَالَ: إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً لِی عَلَیهِمْ فَیكُونُ حُجَّةً لِی عَلَیهِمْ فِی أَرْضِی عَلَی خَلْقِی فَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ سُبْحَانَكَ أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یفْسِدُ فِیها وَ یسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ وَ قَالُوا- فَاجْعَلْهُ مِنَّا فَإِنَّا لَا نُفْسِدُ فِی الْأَرْضِ وَ لَا نَسْفِكُ الدِّمَاءَ قالَ جَلَّ جَلَالُهُ یا مَلَائِكَتِی إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أَخْلُقَ خَلْقاً بِیدِی أَجْعَلُ ذُرِّیتَهُ أَنْبِیاءَ مُرْسَلِینَ وَ عِبَاداً صَالِحِینَ وَ أَئِمَّةً مُهْتَدِینَ أَجْعَلُهُمْ خُلَفَائِی عَلَی خَلْقِی فِی أَرْضِی ینْهَوْنَهُمْ عَنِ الْمَعَاصِی وَ ینْذِرُونَهُمْ عَذَابِی وَ یهْدُونَهُمْ إِلَی طَاعَتِی وَ یسْلُكُونَ بِهِمْ طَرِیقَ سَبِیلِی وَ أَجْعَلُهُمْ حُجَّةً لِی عُذْراً أَوْ نُذْراً وَ أُبِینُ النَّسْنَاسَ مِنْ أَرْضِی فَأُطَهِّرُهَا مِنْهُمْ وَ أَنْقُلُ مَرَدَةَ الْجِنِّ الْعُصَاةَ عَنْ بَرِیتِی وَ خَلْقِی وَ خِیرَتِی وَ أُسْكِنُهُمْ فِی الْهَوَاءِ وَ فِی أَقْطَارِ الْأَرْضِ لَا یجَاوِرُونَ نَسْلَ خَلْقِی وَ أَجْعَلُ بَینَ الْجِنِّ وَ بَینَ خَلْقِی حِجَاباً وَ لَا یرَی نَسْلُ خَلْقِی الْجِنَّ وَ لَا یؤَانِسُونَهُمْ وَ لَا یخَالِطُونَهُمْ وَ لَا یجَالِسُونَهُمْ فَمَنْ عَصَانِی مِنْ نَسْلِ خَلْقِی الَّذِینَ اصْطَفَیتُهُمْ لِنَفْسِی أَسْكَنْتُهُمْ مَسَاكِنَ الْعُصَاةِ وَ أَوْرَدْتُهُمْ مَوَارِدَهُمْ وَ لَا أُبَالِی فَقَالَتِ الْمَلَائِكَةُ یا رَبَّنَا افْعَلْ مَا شِئْتَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَكِیم‏ ...↩
  6. . سپس اشکال دیگری مطرح کرده‌اند که این خلاف قوانین طبیعت هم هست اختلاط و انس افراد درون خانواده نافی میل غریزی و عشق بین خواهر و برادر است؛ و پاسخ می‌دهند که اولا طبق توضیح فوق چنین نیست و ثانیا اگر هم باشد در صورت عدم ضرورت است؛ و ثالثا بسیاری از اوقات قوانین وضعی متفاوت با قوانین طبیعی است! که دو بند اولش پاسخش در متن آمده و بند سوم هم انکار حقوق طبیعی است که خود ایشان در جاهای دیگر بدان ملتزم بوده و از تطابق نظام تکوین و نظام تشریع سخن گفته است؛ و این استدلال بقدری ضعیف است که در متن نیاوردیم. متن سخن ایشان چنین است:
    و ربما یقال: إنه مخالف للقوانین الطبیعیة و هی التی تجری فی الإنسان قبل عقده المجتمع الصالح لإسعاده فإن الاختلاط و الاستیناس فی المجتمع المنزلی یبطل غریزة التعشق و المیل الغریزی بین الإخوة و الأخوات كما ذكره بعض علماء الحقوق.
    و فیه أنه ممنوع كما تقدم أولا، و مقصور فی صورة عدم الحاجة الضروریة ثانیا، و مخصوص بما لا تكون القوانین الوضعیة غیر الطبیعیة حافظة للصلاح الواجب الحفظ فی المجتمع، و متكفلة لسعادة المجتمعین و إلا فمعظم القوانین المعمولة و الأصول الدائرة فی الحیاة الیوم غیر طبیعیة.
    ↩
  7. . بَابُ خُطْبَةِ النِّكَاحِ‏: أَخْبَرَنَا عَبْدُ اللَّهِ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدٌ حَدَّثَنِی مُوسَی قَالَ: حَدَّثَنَا أَبِی عَنْ أَبِیهِ عَنْ جَدِّهِ جَعْفَرِ بْنِ‏ مُحَمَّدٍ قَالَ: كُنْتُ أَرَی أَبِی إِذَا زَوَّجَ أَوْ تَزَوَّجَ یقُولُ الْحَمْدُ لِلَّهِ نَحْمَدُهُ وَ نَسْتَعِینُهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ وَ نَعُوذُ بِهِ مِنْ شُرُورِ أَنْفُسِنَا مَنْ یهْدِهِ اللَّهُ فَلَا مُضِلَّ لَهُ وَ مَنْ یضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ وَ أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لَا شَرِیكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا «اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَیكُمْ رَقِیباً» «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ وَ لا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» «یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِیداً یصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ وَ یغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ یطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِیماً» إِنَّ فُلَانَ بْنَ فُلَانٍ قَدْ ذَكَرَ فُلَانَةَ بِنْتَ فُلَانٍ فَزَوِّجُوهُ عَلَی مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ مِنْ «إِمْسَاكٍ بِمَعْرُوفٍ أَوْ تَسْرِیحٍ بِإِحْسَانٍ» أَقُولُ قَوْلِی هَذَا وَ أَسْتَغْفِرُ اللَّهَ لِی وَ لَكُمْ. قَالَ: جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ: وَ رُبَّمَا اخْتَصَرَ فَتَكَلَّمَ وَ تَشَهَّدَ وَ صَلَّی عَلَی النَّبِی وَ لَمْ یقْرَأْ.↩
  8. . و أنتم الآن تزعمون أن لا إرث لنا، كأنّكم لم تسمعوا اللّه یقول: وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ (نمل/16) و بعض خبر زكریا حیث یقول: فَهَبْ لِی مِنْ لَدُنْكَ وَلِیا؛ یرِثُنِی (مریم/5-6) و یزعم زعیمكم أنّ النبوّة و الخلافة لا تجتمع لأحد خلافا علی اللّه تعالی إذ یقول لنبیه داود علیه السّلام: یا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِیفَةً فِی الْأَرْضِ (ص/26) ثمّ جعل ابنه وارثه و جمع فیهما النبوّة و الخلافة، و قال تعالی: یوصِیكُمُ اللَّهُ فِی أَوْلادِكُمْ (نساء/11) و قال عزّ و جلّ: إِنْ تَرَكَ خَیراً الْوَصِیةُ لِلْوالِدَینِ وَ الْأَقْرَبِینَ (بقره/180) و قال تعالی: وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ (نساء/1) و أنت تزعم أن لا إرث‏ لی مع أبی! و تحتجّ بقول لم یقله و لا سمعه أحد منه، و نحن حضنة علمه، و عارفو سرّه و علانیته، أ فخصّكم اللّه بآیة دوننا أخرجنا اللّه منها؟! أم تقولون إنّا أهل ملّتین لا نتوارث؟! أم أنت أعلم بمخصوص القرآن منّا؟! أبی اللّه ذلك و رسوله و صالح المؤمنین، قد علمنا أنّ نبوّة محمّد لا تورث و إنمّا یورث ما دونها.↩
  9. . البته علامه طباطبایی، که به لحاظ اصولی مبنای امکان استفاده از یک لفظ در چند معنا را قبول ندارد، [هرچند ناخودآگاه بارها بر این مبنا اتخاذ موضع کرده] مطلب را این گونه توجیه کرده است:
    و أما نسبة التقوی إلی الأرحام كنسبته إلیه تعالی فلا ضیر فیها بعد انتهاء الأرحام إلی صنعه و خلقه تعالی، و قد نسب التقوی فی كلامه تعالی إلی غیره كما فی قوله: وَ اتَّقُوا یوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللَّهِ: «البقرة: 281»، و قوله: وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِی أُعِدَّتْ لِلْكافِرِینَ: «آل عمران: 131»، و قوله: وَ اتَّقُوا فِتْنَةً لا تُصِیبَنَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْكُمْ خَاصَّةً: «الأنفال: 25». (المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏4، ص136-137)
    و در البحر المحیط فی التفسیر، ج‏3، ص498 نیز مطلب را این گونه توجیه کرده است:
    و الجامع بین تقوی اللّه و تقوی الأرحام هذا القدر المشترك، و إن اختلف معنی التقویین، لأن تقوی اللّه بالتزام طاعته و اجتناب معاصیه، و اتقاء الأرحام بأن توصل و لا تقطع فیما یفضل بالبر و الإحسان، و بالحمل علی القدر المشترك یندفع قول القاضی: كیف یراد باللفظ الواحد المعانی المختلفة؟ و نقول أیضا أنه فی الحقیقة من باب عطف الخاص علی العام، لأن المعنی: و اتقوا اللّه أی اتقوا مخالفة اللّه. و فی عطف الأرحام علی اسم اللّه دلالة علی عظم ذنب قطع الرحم.
    ↩
  10. . قال: «قال علی ع لسعد بن أبی وقاص یا سعد اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ الْأَرْحامَ أسألك برحم ابنی هذا من رسول الله ص و برحم عمی حمزة منك ألا تكون مع عبد الرحمن لعثمان ظهیرا.» قلت: رحم حمزة من سعد هی أن أم حمزة هالة بنت أهیب بن عبد مناف بن زهرة و هی أیضا أم المقوم و حجفل و اسمه المغیرة و الغیداق أبناء عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف هؤلاء الأربعة بنو عبد المطلب من هالة و هالة هذه هی عمة سعد بن أبی وقاص فحمزة إذن ابن عمة سعد و سعد ابن خال حمزة.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر