📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
مقدمهای برای تدبر در آیات حاوی مَثَل
«مَثَل» ظرفیتهای معنایی متعددی دارد و میتواند اشاره به معانی مختلفی باشد.
در تمثیل به کار رفته در این آیه حداقل وجوه زیر می تواند مد نظر باشد.
1) تمثیلی باشد از بتها (خدایان دروغین) و خدای واقعی. شاهد این مدعا این است که اولاً هم تعبیر «یامر بالعدل» (نحل/90) و هم تعبیر «علی صراط مستقیم» (هود/56) در مورد خود خداوند آمده است و ثانیا این وجه، با سیاق آیات قبل و بعد سازگار است (المیزان12 /302) و مقایسه است بین خدایی که همه خیرها از او انتظار میرود و بتهایی که کاری از دستشان برنمیآید (مجمع البيان6/ 56)
2) تمثیلی است برای انسانها، که شاهد این وجه، سیاق خود آیه (به ویژه قسمت اول تمثیل و استفاده از تعبیر «رجلین») است؛ که همین وجه لااقل دو معنا برایش گفته شده است:
2-1) تمثیلی است از مومن (که درصدد عدالت است) و کافر (که مانند انسان گنگ است) (مجمع البيان6/ 56)۱؛
2-2) تمثیل امام حق و امام باطل میباشد (حدیث1)
1) چرا خدا همین نکته را مستقیم نگفت که «دونفر را در نظر بگیرید و...» و ابتدایش گفت «خدا مثل میزند» شاید میخواهد توجه ما را علاوه بر محتوای تمثیل، به این روش خاص برای تفهیم حقایق جلب کند. برخی از مفسران (مثلا: فیض کاشانی، تفسير صافي1 /30) ۲ چرایی استفاده از مَثَلها در قرآن را این دانستهاند که این گونه میتوان معارف عمیق را به زبان ساده گفت تا هرکس در حد خود بفهمد (حدیث2 و 3) و جا برای اشاره به مصادیق ویژه بماند (حدیث 1)
2) انسانی که «ابکم» (عاجز از تفهیم و تفهم کلامی) است، از همه چیز عاجز است و در همه چیز سر بار دیگران، و هیچ کاری را نمیتواند درست انجام دهد.
(دلیل نحوی این استنباط: بعد از «ابکم» حرف عطف (و) نیامد؛ پس همه تعابیر بعدی وصف «ابکم» است. جمله «هُوَ كَلٌّ عَلى مَوْلاهُ» نیز یا عطف یا حال برای «لایقدر» است، نه عطف به «ابکم» (الجدول في إعراب القرآن14 /358).
نتیجه: ظاهرا نقش زبان در تحلیل خلقت انسان - چه گفتار (الرحمن/4) و چه نوشتار (علق/4) - و نقش آفرینیاش در جامعه (همین آیه) بسیار اساسی است که ما در مباحث انسانشناسی اسلامی رایج کمتر بدان توجه کردهایم. (در وصف فرد ایدهآل هم نفرمود: «خودش عدالت دارد» یا حتی نفرمود «در مورد دیگران عدالت میورزد»؛ بلکه فرمود: «دستور به عدالت میدهد»)
3) اینکه بلافاصله بعد از «به عدل دستور میدهد» اضافه کرد «در حالی که خودش در راه مستقیم است» نشان میدهد اولا دستور دادنش به دیگران، این گونه نیست که فقط برای دیگران باشد و خودش این گونه نباشد؛ و ثانیا این دستور به عدل، یک امر عارضی بر او نیست؛ بلکه این لازمه ذات خودش است و چون خودش اهل صراط مستقیم است، نسبت به اینکه دیگران هم عدالت بورزند، حساسیت دارد. (المیزان12 /302) (ترجمه المیزان12 /437)
4) قرآن کریم در اوج ظرافت بین نگاه واقعبینانه (که نگاه طیفی، یا به اصطلاح امروزی: خاکستری) به افراد، و نگاه آرمانگرایانه (که قائل به حق و باطل در جامعه است) جمع کرده است. تقابل در این مَثَل، در عینحال که تقابلی از جنس تقابل حق و باطل است، اما نگاهش صفر و یکی نیست، بلکه طیفی است. زیرا دو گزینه مطرح شده در آیه («گنگ ناتوان از همه کار» و «آمر به عدل بر روی صراط مستقیم») تقابلشان در یک طیف معنی دارد (هیچکدام مقابل مستقیم دیگری نیست) در عین حال یکی مظهر حق است و دیگری مظهر باطل.
این الگویی است برای اینکه چگونه در تحلیلهای اجتماعی بین نگاه واقعبینانه و نگاه آرمانگرایانه جمع کنیم. در حالی که اغلب افراد جامعه را خاکستری میبینیم، تحلیل مبتنی بر حق و باطل را حفظ کنیم.
شما هم تدبر کنید
5) در مورد فرد ایدهآل، در توصیف رابطهاش با دیگران فرمود: «دستور به عدالت میدهد» اما در توصیف خودش فرمود «خودش بر صراط مستقیم است» چرا این دو را در یک سیاق نیاورد؛ یعنی مثلا در اولی نفرمود: «دیگران را به صراط مستقیم میآورد» یا در دومی نفرمود «خودش هم عادل است»؟
6) در این آیه در وصف کنش فرد ایدهآل فرمود: «دستور به عدالت میدهد». اولا دست روی ویژگی «ارتباطی» این کنش گذاشت (نه صرف عادل بودن فرد یا حتی عدالت ورزیدنش با دیگران)؛ و ثانیا مهمترین ویژگی این کنش ارتباطی را نه «صحت، صداقت و صراحت» (ویژگیهای کنش در الگوی مطلوب کنش ارتباطی هابرماس)، بلکه «امر به عدالت» معرفی کرد.
آیا این آیه نمیتواند الهامبخش الگویی از کنش ارتباطی اسلام در قبال الگوهای غربی باشد؟