📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ ...»
خدا همهى گفتهها را مىشنود، پس هر حرفى را بر زبان نياوريم. (تفسير نور، ج2، ص212)
2) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»
اینان که گفتند «همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم» ظاهرا یهودیان هستند و هر زمانی میتواند سخن منافقان هم باشد اما منظورشان از این سخن چه بوده است؟
الف. هنگامی که دعوت شدند به اینکه از اموالشان به نیازمندان کمک کنند و قرض الحسنه بدهند، این تعبیر را گفتند از باب کنایه، که مگر خدا از ما قرض میگیرد؛ تا به عوامشان چنین القا کنند که آنان چنین وظیفهای ندارند. (مجمعالبیان، ج2، ص899) و این که در آیه قبل از بخل آنان سخن گفت نیز موید این معناست. (الميزان، ج4، ص83)
ب. وقتی که فقر عامه مومنان را دیدند، این را از باب تعریض گفتند که این چه خدایی است که اینان را که به او ایمان آوردهاند ثروتمند نمی کند. (الميزان، ج4، ص83)
ج. جهل و غرور، مرز و نهايت ندارد، تا آنجا كه بشر ناتوان نيازمند مىگويد: خداوند فقير است و ما غنى هستيم. (تفسير نور، ج2، ص212)
د. طعنهای است بر دینداران و خداپرستیشان، که این چه خدایی است که خداوند بندگانش را به لحاظ رزق و روزی در تنگنا قرار میدهد اما ما با خانوادهمان چنین نمیکنیم! (به نقل از مجمعالبیان، ج2، ص899)
ه. وقتی دیدند اولیاء الله فقیرند و خودشان ثروتمندند، طعنه زدند که گویی خدا فقیر است که فقر اولیای خودش را رفع نمیکند. (تفسير القمي، ج1، ص127)۱
و. کسانی که خمسشان و وجوهات شرعی را پرداخت نمیکنند، با چنین تعبیری، طعنه به امامان میزنند، گویی امام در آنچه به نزد او میآورند بدانان محتاج و نیازمند است. (حدیث2)
ز. ...
3) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»
احساس غنا و بىنيازى، زمينهى سرپيچى از فرامين الهى و استهزاى آنهاست. (تفسير نور، ج2، ص212)
4) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ»
برخى كوتهفكر، گمان مىكنند ريشهى دستورات الهى نياز است. (تفسير نور، ج2، ص212)
5) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ ... سَنَكْتُبُ ما قالُوا»
چرا از تعبیر «سمع» و «کتب» استفاده کرد؟
الف. برای بازداشتن از چنین موضعی، این تعابیر موثرتر است (مجمعالبیان، ج2، ص899) چرا که وقتی انسان بداند همین الان که این سخن را میگوید کسی آن را میشنود، از گفتنش بیشتر شرم میکند؛ و نیز همین که بفهمد سخنش ثبت میشود بیبشتر نگران مواخذه میشود.
ب. ...
6) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ ... سَنَكْتُبُ ما قالُوا»
چرا «سمع» را با فعل ماضی آورد اما «نکتب» را با فعل مضارع، بلکه مستقبل (س + نکتب)؟
الف. فعل ماضی دلالت بر قطعیت و حتمیت دارد، اما فعل مضارع و بویژه مستقبل، دلالت بر عدم قطعیت؛ شاید میخواهد بفرماید همین که گفتند، خدا شنید؛ اما ثبت آن را به تاخیر میاندازد، شاید از این گفته خود توبه کنند؛ چنانکه در حدیث داریم که خداوند به محض اینکه کسی کار نیکویی انجام دهد بلافاصله دستور ثبت آن را میدهد؛ اما وقتی گناهی مرتکب میشود تا هفت ساعت به او مهلت میدهند که شاید توبه کند و اگر نکرد، گناهش را ثبت میکنند. (الخصال، ج2، ص418)۲
ب. ...
7) «قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»
چرا ثبتِ آن سخن آنان را در کنار کُشتنِ بناحقِ انبیاء قرار داد؟
الف. میخواهد قبح عظیم آن سخن را نشان دهد. (الميزان، ج4، ص83) یعنی گناهِ ياوه گويى دربارهى خداوند، هم سنگِ گناه كشتن انبياست. (تفسير نور، ج2، ص212)
ب. یعنی نشان دهد که برخی از سخنان و موضعگیریها به اندازه اینکه کسی پیامبران را بناحق به قتل برساند، زشت و پلید است.
ج. اهمیت واجبات مالی را گوشزد کند و نشان دهد بخل ورزیدن در ادای وجوهات شرعی و توجیه کردنِ اینچنینی آن، گناهی است در ردیف کشتن پیامبران.
د. ...
8) «قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»
با اینکه ظاهرا گوینده آن سخنان برخی از یهودیان بودهاند و کُشتن پیامبران را هم به همان افراد نسبت داد، مقصود از کُشتنِ بناحق انبیاء چیست؟
الف. مقصود همان کُشتن واقعی آنهاست، و نشان میدهد آنان پروایی در به قتل رساندن پیامبران نداشتهاند چنانکه در قرآن کریم از قول هارون نقل میکند که وقتی حضرت موسی ع او را به خاطر گوسالهپرستی قوم مواخذه کرد گفت: آنان مرا در موضع ضعف قرار دادند و میخواستند مرا بکشند (إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُوني وَ كادُوا يَقْتُلُونَني؛ نساء/150)؛ ویا اینکه قصد کشتن حضرت عیسی ع کردند، ویا در روایات از قتل حضرت زکریا و حضرت یحیی به دست آنان سخن گفته شده؛ ویا اینکه در یک روز گاه چندین پیامبر میکشتند (الدر المنثور، ج1، ص73)۳
ب. مقصود راضی بودن به قتل آنان است، و میخواهد بیان کند که رضایت به گناه در حد خود آن گناه است. (مجمع البيان، ج2، ص899)
ج. مقصود آن است که در حفظ اسرار آنان در برابر دشمنانشان دقت نمی کردند و با افشای اسرار آنها، زمینه کشته شدن آنان را فراهم میکردند. (حدیث3)
د. ....
9) «سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ»
مگر به قتل رساندن پیامبران الهی، اقدام بهحقی هم میشود که از «کُشتنِ بناحق» آنان سخن گفت؟
الف. ملاك ارزيابى گفتار و كردار، از هر كس كه باشد، حقّ است. حتّى كشتن پيامبران چون ناحق است مورد كيفر واقع مىشود. (تفسير نور، ج2، ص212)
ب. از باب تاکید بر ظالمانه بودن این قتلهاست.
ج. با عطف تعبیرِ «کشتن بناحق پیامبران» بر «آنچه گفتند»، عملا شدتِ ناحق و ناصواب بودن گفتار آنان را نشان میدهد.
د. ...
10) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِياءَ بِغَيْرِ حَقٍّ وَ نَقُولُ ذُوقُوا عَذابَ الْحَريقِ»
خداوند در قرآن کریم در مورد عذاب جهنم از تعابیر مختلفی مانند عذاب الیم (دردناک)، عذاب مهین (خوار کننده)، و ... یاد کرد و در این آیه از عذاب حریق (آتشی که میسوزاند و اثر از خود برجای میگذارد) تعبیر کرد. چرا چنین تعبیری به کار برد؟
الف. با توجه به اینکه عذابها باطن عمل خود آنان است، این سخن آنان و نیز آن پیامبرکُشیِ آنان چنان گزنده است که اثری بسیار نامطلوب در جامعه باقی میگذارد و میسوزاند و نابود میکند؛ و این همان عذاب حریق است.
ب. ...
11) «لَقَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ سَنَكْتُبُ ما قالُوا ...»
بهدرستی که خداوند شنید سخن کسانی را که گفتند «همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم.» بزودی خواهیم نوشت آنچه را گفتند...
حکایت
بعد از شهادت امام باقر ع موسی بن عطیه با عدهای به نمایندگی از اهل خراسان به مدینه میآیند تا امام پس از امام باقر ع را بشناسند و اموالی که شیعیان داده بودند به امام برسانند؛ و برای اینکه امام را امتحان کنند مقداری طلا و نقره اضافی درون آن اموال میگذارند. داستان آمدن آنان و سرگردانیشان در مدینه تا شرفیاب شدنشان خدمت امام صادق ع طولانی است. آنان نهایتاً خدمت امام صادق ع میرسند و معجزاتی از امام میبینند که به امامت ایشان یقین میکنند. در اواخر این دیدار امام ع به آنان می فرماید:
ای موسی بن عطیه! بخوان: بسم الله الرحمن الرحیم. قطعا کافر شدند کسانی که گفتند همانا خداوند فقیر است و ما اغنیاییم. ما اموال شما را نخواستیم از این جهت که فقیریم؛ آنها را نخواستیم جز برای اینکه بین یاران فقیرامان پخش کنیم و حق خدا را از اموال اغنیاء بیرون آوریم؛ همانا آن گرهی است که خداوند بر شما واجب فرموده که خداوند عز و جل میفرماید: «حقّا كه خداوند از مؤمنان جانها و مالهايشان را خريدارى كرده به بهاى آنكه بهشت از آن آنها باشد» (توبه/111) و نیز میفرماید: «همان كسانى كه چون مصيبتى بر آنها وارد شود گويند: همانا ما از آنِ خداييم و همانا به سوى او باز خواهيم گشت. آنها هستند كه بر آنها درودها و رحمتى از پروردگارشان مىرسد، و آنها هستند كه رهيافتهاند.» (بقره/156-157)
سپس همگی دینارها را برداشت و در محلش قرار داد و فرمود:
«در حق برادران ایمانیتان نیکی کنید و به آنان رفت و آمد نمایید و رابطهتان را قطع نکنید؛ که اگر به آنان بپیوندید و حق برادری را در مورد آنان ادا کنید از ما و همراه ما و برای ما، و نه علیه ما، خواهید بود؛ و اگر پیوندتان را پاره کنید، حلقه اتصال ما و خودتان را پاره کردهاید که دیگر وصل و اتصالی در کار نخواهد بود.»
پس آن مال را به اصحابش داد و آن نقره [که ما در اموال اضافه کرده بودیم] را از نقرهها جدا کرد و آن طلا را از طلاها جدا کرد [و پس داد] و به اصحابش دستور داد که:
«با آن اموال در حق دوستداران و شیعیان فقیر ما نیکی کنید که همانا این کارشان به ما میرسد و ما آن را جبران میکنیم.»
الثاقب في المناقب، ص419
عن الحسن بن علي بن فضّال، قال: قال موسى بن عطية النيسابوري: اجتمع وفد خراسان من أقطارها، كبارها و علماؤها، و قصدوا داري، و اجتمع علماء الشيعة و اختاروا أبا لبابة و طهمان و جماعة شتى، و قالوا بأجمعهم: رضينا بكم أن تردوا المدينة، فتسألوا عن المستخلف فيها، لنقلّده أمرنا، فقد ذكر أنّ باقر العلم قد مضى، و لا ندري من نصبه اللّه بعده من آل الرسول من ولد علي و فاطمة عليهما السلام. و دفعوا إلينا مائة ألف درهم ذهبا و فضّة ...
فمضينا نريد جعفر بن محمّد عليهما السلام، فقيل لنا: إنّه مضى إلى حائط له، فما لبثنا إلّا ساعة حتّى أقبل و قال: «يا موسى بن عطية النيسابوري و يا أبا لبابة، و يا طهمان، و يا أيّها الوافدون من أرض خراسان، إليّ فأقبلوا»...
ثمّ قال ع: «يا موسى بن عطية، اقرأ: بسم اللّه الرحمن الرحيم لقد كفر الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ» لم نرد مالكم لأنّا فقراء، و ما أردناه إلّا لنفرّقه على أوليائنا من الفقراء، و ننتزع حق اللّه من الأغنياء، فإنّها عقدة فرضها اللّه عليكم، قال اللّه عز و جل: إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ».
و قال عز و جل: الَّذِينَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ».
قال: ثمّ رمق الدنانير بعينه فتبادرت إلى كوّ كان في المجالس.
ثمّ قال: «أحسنوا إلى إخوانكم المؤمنين، وصلوهم و لا تقطعوهم، فإنّكم إن وصلتموهم كنتم منّا و معنا و لنا لا علينا، و إن قطعتموهم انقطعت العصمة بيننا و بينكم لا موصلين و لا مفصلين [متّصلين]» فردّ المال إلى أصحابه و أخذ الفضّة التي وضعت في الفضة، و الذهب الذي وضع في الذهب، و أمرهم أن يصلوا بذلك «أولياءنا و شيعتنا الفقراء، فإنّه الواصل إلينا و نحن المكافئون عليه»...