📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
خداوند انسان را حیوان نیافرید که به دنیا بیاید و بخورد و شهوترانی کند و لذتی ببرد و بمیرد و کارش تمام شود. بلکه انسان را آفرید تا ظرفیتهای عظیمی که در او نهفته را شکوفا کند و این شکوفایی را منوط به اختیار خود او قرار داد برای همین انسان میتواند از اوج عزت تا حضیض ذلت را درنوردد؛ و برنامه خداوند برای اینکه گوهر درونی انسان شکوفا شود، ابتلا و آمتحان است.
پس قرار نبوده که خداوند مومنان را به حال خود رها کند و همین طور افراد خبیث و پاک درهم بمانند و شناخته نشوند؛ بلکه با ابتلائات مختلف دینداران، کاری میکند که در کوران حوادث تلخ وشیرین، مومن واقعی و طیب از فرد خبیثی که خود را بظاهر مومن نشان میداده متمایز شود.
و البته در این جدا کردن خبیث و طیب قرار نیست که خداوند خودش مستقیما همه را بر غیب آگاه گرداند، هرچند هم قرار نیست که هیچ چیزی از غیب گفته نشود، بلکه خداوند از میان مردم عدهای برمیگزیند و آنچه از غیب گفتنی است به آنها میگوید و به آنان رسالت میدهد تا آنچه دانستنش از غیب برای مردم لازم است در اختیار آنان قرار دهد.
بدین جهت است که باید به خدا و رسول او ایمان آورد، و به آنها اعتماد کرد؛ و اگر کسی ایمان بیاورد و زندگیاش را بر اساس تقوا (یعنی مراقبت در انجام برنامهای که خدا داده و رسول آورده) تنظیم کند قطعا به پاداش عظیم، یعنی آنچه هدف خداوند از آفریدن انسان بوده، خواهد رسید.
2) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ ...»
خداوند مومنان را بر این حال و روزی که دارند رها نمیسازد، تا اینکه خبیث را از طیّب جدا کند؛ پس:
الف. مساله تکمیل نفوس بشری و رساندن همه به غایت نهایی خویش و اینکه هرکس به نهایت سعادت یا شقاوتی که در پیش گرفته برسد، از اموری است که گریزناپذیر است و حتما محقق خواهد شد. (المیزان، ج4، ص79)
ب. اگر جامعه دینی تشکیل دادیم انتظار نداشته باشیم که همه چیز بلافاصله خوش و خرم شود و مبتلا به انواع امتحاتهای سخت الهی نشویم.
ج. انتظار نداشته باشیم که همه مردم در این جامعه افراد خوب و طیّب باشند، افراد خبیثی هم در این جامعه خواهند بود.
د. کثرت بدیهایی که از افراد خبیث در این جامعه دیدیم ما را ناامید نکند، با امتحانات و سختیهایی که خداوند برایمان پیش میآورد این افراد خبیث تا نفر آخرشان جدا خواهند شد؛
به عبارت دیگر، جداسازی پاك از پليد، از سنّتهای الهی است. (تفسير نور، ج1، ص661)
ه. ...
3) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَیبِ»
خداوند با کوران حوادث و ابتلائات است که خبیث و طیب در جامعه دینی را از هم متمایز میکند؛ و نه از این راه که افراد را مستقیما از غیب آگاه سازد (المیزان، ج4، ص79)
ظاهرا با این بیان میخواهد بفرماید برای متمایز شدن خوبان از بدان در جامعه دینی، منتظر امور غیبی نمانیم؛ خود افراد جامعه در کوران حوادث باید رشد کنند تا عرصه بر بدان تنگ شود و بدان از نیکان جدا شوند و قرار نیست که خداوند با اطلاع دادن از غیب، ما را از افراد خبیث درون جامعه مطلع سازد.
به بیان مختصر،
ايمان و نفاق افراد، از امور درونی و غيبی است كه بايد از طريق آزمايش ظاهر شود، نه علم غيب. (تفسير نور، ج1، ص661)
4) «وَ ما كانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ»
درباره علم غیب
با اینکه غیب همه امور تنها و تنها به دست خداست و تنها خدا از همه غیب باخبر است اما خداوند رسولانش را از غیب باخبر میسازد. (فقه القرآن، ج2، ص53)۱
یعنی اگرچه قرار خدا بر این نیست که ما را مستقیما از غیب آگاه کند، اما قرارش بر این هم نیست که هیچکس را از غیب آگاه نکند، بلکه «رسولانی» را برای این کار برمیگزیند؛
و همین که تعبیر «رسول» (پیامآور) را برای این برگزیدگان انتخاب کرده نشان میدهد که قرار نیست که خداوند فقط خود آنها را از غیب مطلع سازد؛ بلکه آنها را با عنوان «رسول»از غیب باخبر میسازد؛ پس آنان این پیامهای غیبی را به دست اهلش خواهند رساند.
5) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ»
اگر در میان جامعه هم افراد خوب هست و هم افراد بد؛ و خوب وبد اینها مخفی است و این جهان ظاهر، غیبی دارد که ما از آن مطلع نیستیم؛ و اگر این غیب (بویژه وجود افراد خبیث در لباس مومن) به زندگی ما مربوط میشود و خداوند عده خاصی (پیامبران) را از این غیب باخبر میسازد؛ پس باید به خدا و رسولش ایمان آورد و به آنها برای پیمودن مسیر زندگی اعتماد نمود، و نه به غیر آنها.
تاملی درباره سیر و سلوک اخلاقی
درباره لزوم استاد اخلاق برای سیر و سلوک سخن بسیار گفتهاند و در اینکه برخی از بزرگان دین هم هشدار دادهاند که «طی این مرحله بیهمرهی خضر مکن» تردیدی نیست؛ اما سوالی که همواره باقی است این است که وقتی خبیث و مومن هنوز از هم متمایز نشدهاند چگونه میتوان برای پیمودن مسیر الی الله به غیرمعصوم اعتماد کرد؟!
شیعه اصرار فراوانی دارد که ابتدا عصمت را در مورد پیامبر و امام ع عقلاً اثبات کند، آنگاه به دنبال آنها راه بیفتد، چرا که افراد خبیثی که لباس مومن بر تن کردهاند کم نیستند؛ و قطعا هرکه قصد گمراه کردن دیگران از مسیر دین را داشته باشد، خود را ظاهرالصلاح مینمایاند. صرف برخورداری از تواناییهای معنوی هم دلیل حقانیت نمیشود چرا که شیاطین هم تواناییهای غیرمادی دارند و شاهد خوب این مساله مرتاضهای هندیاند که با ریاضت کشیدن به پارهای از تواناییهای فرامادی دسترسی پیدا میکنند.
با این مقدمات، آنچه درباره استاد اخلاق از منظر دین قاطعانه میتوان گفت همین مقدار است که انسان از محضر بزرگانی که در اخلاقیات کوشیدهاند بهره ببرد؛ اما فراتر از آن (دست در دست کسی دادن و رفتن به هرجا که خاطرخواه اوست) توجیه موجه دینی ندارد؛ و شاید به همین مناسبت بوده که بزرگانی مثل مرحوم آیت الله قاضی طباطبایی اصرار داشتند که اگر کسی میخواهد شاگردی ایشان در سیر و سلوک کند، خودش مجتهد باشد؛ یعنی کسی باشد که چشم بسته دستش را نمیدهد.
در واقع، دستگیری معنوی از انسان در درجه اول تنها و تنها کار پیامبر و امام معصوم است؛ و همانند سایر شؤون اختصاصی آنها (مانند فتوا دادن و حکومت) تنها و تنها با اجازه آنهاست که دیگران میتوانند متصدی این کار شوند. در مورد شؤون دیگر ایشان، روایات متعددی آمده که در دوره حضورشان با نصب خاص؛ و در عصر غیبت، با نصب عام افرادی را (مفتی یا اصطلاحا مرجع تقلید؛ و ولی فقیه یا حاکم شرع) به این امور منصوب فرمودهاند؛ اما آیا درباره دستگری معنوی هم نصی از آنان رسیده است؟ و اگر نرسیده، شیعه از آن جهت که شیعه است آیا میتواند به سراغ غیرمعصوم برود؟
مجددا یادآوری میکنم این بحث اصلا ناظر به استفاده عمومی از محضر عالمان ربانی، که در روایات مورد تاکید قرار گرفته، نیست.
6) «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ»
خداوند علم غيب را به كسانی میدهد كه از جانب او صاحب رسالتی باشند. (تفسير نور، ج1، ص661)
7) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ ... وَ ما كانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَكُمْ ... وَ لكِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی ... فَآمِنُوا بِاللَّهِ ...»
در این آیه چهار بار لفظ جلاله الله را تکرار کرد. این تکرارها چه وجهی دارد و چرا در سه مورد اخیر از ضمیر استفاده نکرد؟
الف. برای اینکه نشان دهد که مصدر جلال و جمال در این اموری که مطرح شد (یعنی امتحان، اطلاع بر غیب، برگزیدن رسولان، و اهلیت ایمان) همان مقام الوهیت است و تنها الله است که به این امور متصف میشود. (المیزان، ج4، ص80)
ب. ...
8) «وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
خداوند انسان را با روحی ماورایی در زمین قرار داد. همه کاری که انسان باید انجام دهد این است که اولا «باور» کند که بسیار برتر از این افق مادی است؛ و ثانیا این روح عظیم و ماورایی خود را پاس بدارد و از آن مراقبت کند و آن را سالم از این دنیا گذر دهد (إِلاَّ مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليم؛ شعراء/89). به زبان ساده، «ایمان» بیاورد و «تقوا» پیشه کند؛ و شاید از این روست که در این آیه فرمود کسی که این دو را داشته باشد اجر عظیم خواهد داشت.
9) «فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
چرا ابتدا فقط به ایمان دستور داد، اما برای پاداش عظیم، علاوه بر ایمان، تقوا را هم برشمرد؟
الف. بعد از اینکه بیان کرد که برای جدا شدن خبیث از طیب چارهای جز ابتلا نیست، میخواهد نشان دهد که اولا ایمان لازم است تا شما را در سلک طیبین قرار دهد، اما برای بقای طیب بودن و پاکی حیات، به نحوی که انسان به پاداش برسد، باید عمل صالح ضمیمه شود، چرا که عمل است که ایمان را بالا میبرد [إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُه؛ فاطر/10] و پاکیِ آن را نگه می دارد. (المیزان، ج4، ص79)
به تعبیر دیگر، میخواهد نشان دهد که ماده و قوام اصلی لازم برای طیب بودن و پاک شدن، این است که ذات انسان مومن باشد؛ اما دریافت پاداش مبتنی بر عمل و تقوای شخص است؛ یعنی ایمان روح حیات طیبه است اما اینکه بخواهد آثار این حیات بر آن مترتب شود و بروز کند باید شخص به عمل صالح روی آورد و این همان مضمونی است که در جای دیگر فرمود «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً وَ لَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» (نحل/97) شبیه زندگانی طبیعی که حیوان برای زنده بودن باید روح و نفسی داشته باشد اما برای ادامه حیات این روح چارهای جز خوردن و آشامیدن و به کار گرفتن اعضا و جوارح نیست. (المیزان، ج4، ص80)
ب. شاید میخواهد نشان دهد که صرف ایمان موجب میشود که انسان از خبیث بودن به در آید و طیب شود، اما برای بهره بردن از پاداش عظیم، باید تقوا هم ضمیمه شود؛ ثمرهاش این است که اگر کسی اهل ایمان بود [حتی اگر اعمال زشت فراوانی در پرونده داشت] اگر هم در برزخ و یا مراتبی از قیامت عذاب شود، نهایتاً جهنمی نخواهد بود و حتما عاقبتش پاکی و بهشت است؛ اما برای درنوردیدن مراتب بهشت و دریافت اجر عظیم باید تقوا را جدی گرفت.
ج. شاید میخواهد هشداری دهد که اگر قرار نیست که خداوند علم به غیب را در اختیار همه ما قرار دهد، پس اصرار نداشته باشیم که باید فلسفه تکتک احکام را بفهمیم تا بدانها عمل کنیم. یعنی مقام ایمان آوردن به خدا و رسولش، مبتنی بر این است که بدانیم که غیبی هست که خدا و رسول از آن آگاهند و ما آگاه نیستیم؛ که اگر ایمان به غیب آوردیم، آنگاه است که اهل ایمان و تقوا خواهیم شد و به اجر عظیم خواهیم رسید. از این جهت، مضمون کلی این آیه که فرمود «وَ ما كانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَیبِ ... فَآمِنُوا ... وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ» شبیه مضمون ابتدایی سوره بقره میشود که متقین را همان کسانی دانست که به غیب ایمان میآورند و به رستگاری کامل میرسند: «هُدی لِلْمُتَّقين؛ الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ... وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون» (بقره/2-5)
د. ...
10) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِیَطْلِعَكُمْ عَلَی الْغَیبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ یَجْتَبی مِنْ رُسُلِهِ مَنْ یشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظیمٌ»
طیّب و خبیث بودن با اینکه به ذات شخص منسوب میشوند، اما دائر مدار ایمان و کفر، که اموری اختیاریاند، میباشند.
این از لطائف حقایق قرآنی است که کثیری از اسرار توحید از دل آن درمیآید و اگر آیه «وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ: و برای هر كسی جهتی است كه او رویآورنده به آن است. پس به سوی كارهای خير پيشی گيريد» (بقرة/148)را ضمیمه کنیم به آیه «وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ فِي ما آتاكُمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ: و لكن برای این بود که شما را در آنچه به شما داده بیازماید، پس به سوی كارهای خير پيشی گيريد» (مائدة/48) این نتیجه به دست میآید. (المیزان، ج4، ص80)
11) «نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدادُوا إِثْماً ... ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنِينَ»
خداوند، كفّار را به حال خود رها میكند؛ ولی مؤمنان را رها نمیكند. (تفسير نور، ج1، ص660)
این موارد را در کانال نگذاشتم
12) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ»
منظور از این «خبیث» و «طیب»ی که قرار است از هم جدا شوند چه کسانیاند؟
الف. کافر و مومن (سدی، به نقل از مجمع البيان، ج2، ص895)
ب. منافق و مومن واقعی و مخلص (مجاهد و ابن اسحاق و ابن جریح، به نقل از مجمع البيان، ج2، ص895)
ج. مومنان خبیث [سستایمان] از مومنان پاک [متصلب الایمان] ، چرا که مقسم را مومنان قرار داده است (تفسير القمي، ج1، ص32)
د. ...
13) «ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمیزَ الْخَبیثَ مِنَ الطَّیبِ»
درباره اینکه خداوند چگونه خبیث را از طیب جدا میکند این دیدگاهها مطرح شده است:
الف. با امتحاناتی که پیش میآورد، چنانکه در روز احد با ثابتقدم ماندن مومنان و تخلف منافقان این دو از هم متمایز شدند. (جبائی، به نقل از مجمع البيان، ج2، ص895)
ب. با آیات و دلایلی که با آنها بر خباثت و طیب بودن آنان استشهاد میشود. (به نقل از مجمع البيان، ج2، ص895)
ج. به اینکه مومنان را نصرت میدهد و دین را عزیز میدارد اما منافقان و کافران را خوار و ذلیل میسازد. (ابومسلم، به نقل از مجمع البيان، ج2، ص895)
د. به اینکه واجباتی را واجب میسازد؛ آنگاه مومن در انجام آن ثابت قدم میماند، اما منافق عقبگرد میکند. (به نقل از مجمع البيان، ج2، ص895)
14) «وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ»
حرف «من» در «من رسله» را میتوان «من» تبعیضیه گرفت یا «من» بیانیه، آنگاه
الف. اگر این برگزیدن برای دادن علم غیب باشد، چند معنا متصور است:
الف.1. اگر «من» تبعیضیه باشد، آنگاه معنایش این میشود که تنها به برخی از رسولان علم غیب داده میشود؛ آنگاه معنای «علم غیب»ی که داده میشود اخص از وحی و رسالت خواهد بود؛ یعنی مراتبی از غیب برای آنان آشکار میشود که برای همه رسولان هم آشکار نمیشود.
الف.2. اگر «من» بیانیه باشد آنگاه معنای آیه این میشود که خداوند رسولانش را به عنوان کسانی که میخواهد برمیگزیند؛ یعنی رسولان همان کسانی هستند که خداوند برگزیده و به آنها از غیب خود آگاهی داده؛ و آنگاه مصداق اصلی این علم غیب، همان وحی الهی میشود.
الف.3. ...
ب.1. این برگزیدن همان برگزیدن برای رسالت باشد، آنگاه این تاکیدی باشد بر علم غیب ندادن؛ یعنی خداوند هر که را بخواهد از میان رسولانش برای رسالت برمیگزیند اما او را هم از غیب مطلع نمیسازد. (سدی، به نقل از مجمع البيان، ج2، ص895) یعنی آیه میخواهد بفرماید که جماعتی هستند که صلاحیت رسالت دارند اما خداوند به دلایلی که خود میداند [به خاطر غیبی که میداند و شما را از آن آگاه نکرده است] برخی را از میان آنان به رسالت برمیگزیند. (مجمع البيان، ج2، ص895)۲
15) «وَ لا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا أَنَّما نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّما نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِینٌ؛ ما كانَ اللَّهُ لِیذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلی ما أَنْتُمْ عَلَیهِ حَتَّی یمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیبِ»
حکایت
ضحاک بن عبدالله (از اصحاب امام حسین ع در عاشورا که با امام ع عهدی بسته بود و تا پایان جنگ نماند) گفته است: سوارهنظام عمر سعد دائما دور ما می گردیدند و نگهبانی میدادند و امام حسین ع این آیات را تلاوت میفرمود که « و البته کسانی که کفر ورزیدند نباید چنین حساب نکنند که مهلتی که به آنان میدهیم برای خودشان بهتر است؛ فقط به آنها مهلت میدهیم تا گناهی بیفزایند و آنان را عذابی است خوارکننده. قرار نبوده که خداوند مومنان را بر این [حال و روزی] که شما بر آن هستید رها سازد، تا اینکه خبیث را از طیّب [= پاک] جدا کند.» یکی از آن سوارهنظام، به نام عبدالله بن سمیر، که فردی خوشرو و دلاور و جنگجو و سرشناس بود گفت: به پروردگار کعبه سوگند که ما آن طیبهایی هستیم که خداوند ما را از شما جدا کرد!
بُرَیر بن خُضَیر (معلم قرآن معروف کوفه که در لشکر امام حسین ع بود) گفت: فاسق! آیا خداوند تو را از طیبین قرار داده است؟!
گفت: تو کیستی که چنین میگویی؛ وای بر تو!
گفت: من بریر بن خضیرم؛ و با هم دهان به دهان شدند.
الإرشاد، ج2، ص95۳