📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «الْمُؤْمِنين؛ الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»
خداوند در آیه قبل فرمود که اجر مومنان را ضایع نمیکند. در این آیه دارد این مومنان – که اجرشان ضایع نمیشود - را شرح میدهد؛ و از پاداش عظیم کسانی سخن میگوید که حتی وقتی زخم و جراحتی در راه دین به آنان میرسد باز دعوت خدا و رسولش را اجابت میکنند و با تقوا و احسان پیش میروند.
یعنی مومن واقعی نهتنها در حین سختیها دست از پیامبر ص و دین برنمیدارد؛ بلکه بعد از پایان سختی و پیش از التیام از مشکلاتِ پیش آمده، باز دعوت خدا و رسول را برای سختی بعدی اجابت میکند و در راه آرمان دین، ذرهای کم نمیگذارد.
برای تامل بیشتر
چه بسا علت اینکه مومنان واقعی این گونهاند این است که رهبر و اسوهشان این گونه است، گویی در منطق مومن، راحتی و خستگی گرفتن جایی ندارد: چنانکه خداوند به پیامبرش میفرماید: همین که کاری را تمام کردی بلافاصله به کار بعدی مشغول شو: «فَإِذا فَرَغْتَ فَانْصَب» (انشراح/7)
حکایت
آخرین دست نوشته شهید چمران دقایقی قبل از شهادت، داخل ماشین و در حال رفتن به سوی دهلاویه نوشته شد. این دستنوشته بعد از شهادت از جیب پیراهنش بیرون آورده شد درحالی که خون آلود بود:
«ای حیات! با تو وداع میکنم، با همه مظاهر و جبروتت.
ای پاهای من! میدانم که فداکارید و به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقهوار به حرکت درمیآیید؛ اما من آرزویی بزرگتر دارم. به قدرت آهنینم محکم باشید؛ این پیکر کوچک ؛ ولی سنگین از آرزوها، نقشه ها و امیدها و مسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید. دراین لحظات آخر عمر، آبروی مرا حفظ کنید.
شما سالهای دراز به من خدمتها کردهاید. از شما آرزو میکنم که این آخرین لحظه را به بهترین وجه، ادا کنید.
ای دست های من! قوی و دقیق باشید.
ای چشمان من! تیزبین باشید.
ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن.
به شما قول میدهم که پس از چند لحظه همة شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید. من چند لحظه بعد به شما آرامش میدهم؛ آرامشی ابدی.
چه،
این لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار و لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.»
2) «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»
چرا به گفتن «استجابوا لله» بسنده نکرد و اجابت رسول را هم مطرح کرد؟
الف. چهبسا از این جهت که در جنگ احد هم خدا را عصیان کردند و هم رسول را؛ خدا را عصیان کردند از این جهت که از میدان جنگ گریختند و یا در میدان جنگ حاضر نشدند؛ و رسول را عصیان کردند هم آن تیراندازانی که علیرغم دستور حضرت موضعشان را ترک کردند و هم اینکه هنگامی که برای فرار از کوه بالا میرفتند و هرچه رسول آنان را میخواند جوابی نمی دادند (إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ في أُخْراكُم؛ آل عمران/153) در واقع، چون می خواهد به آن دو گونه تمرد اشاره کند اینجا اجابت هر دو را آورد. (الميزان، ج4، ص63)
ب. با توجه به اینکه آیات قبل هم ناظر به منافقان بود، شاید می خواهد اصرار ورزد که اجابت خدا و رسول از هم جدایی ندارد؛ در برابر این منطق منافقان که اصرار داشتند که بگویند اگر مطلبی مطلب خداست پیروی میکنیم و اگر مطلب خود رسول است اجابت نمیکنیم.
نکته تخصصی: راه شناسایی منافق
یکی از ویژگیهای منافقان این است که به گونهای وانمود میکنند که میشود خدا را قبول داشت، اما از دستورات پیامبر تمرد کرد!
قرآن در جای دیگر میفرماید: وقتی آنان را به سوی خدا و رسول میخوانند آنان در مقابل دعوت به رسول – و نه دعوت به خدا - سنگاندازی میکنند: «وَ إِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً» (نساء/61)
در واقع، بدین ترتیب منافقان – که خداوند آنها را در عمق وجود خویش به کافران ملحق میکند - میخواهند در ذهنیت مردم بین خدا و رسول (إِنَّ الَّذينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ و يُريدُونَ أَنْ يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُريدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبيلا؛ نساء/150) و در حقیقت بین اطاعت از خدا و اطاعت از رسول فرق بگذارند.
نکته تخصصی فلسفه دین
آیا تئوری «دین حداقلی» که به بهانههایی نظیر حفظ قداست دین، اصرار دارد که دین در همه عرصهها حضور پیدا نکند؛ و به تعبیر دیگر، سخن دین در همهجا مورد اعتنا نباشد؛ و یا بسیاری از احکام شریعت را مربوط به پیامبر ص و زمانه او، و نه مربوط به اصل دین میشمرد، مصداق بارز پیروی از منطق نفاق نیست؟!
ج. ...
3) «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»
بعد از تایید جوابگویی آنان به دعوت خدا و رسول، از احسان و تقوا نام برد و نفرمود «لهم اجر عظیم»، بلکه فرمود «برای کسانی که نیکی کردند از آنان، و تقوا پیشه نمودند، پاداشی عظیم است»!
این نشان میدهد که اجابت دعوت خدا و رسول، یک عمل ظاهری است که ممکن است با حقیقت احسان و تقوا – که پاداش عظیم در حقیقت، در گروی اینهاست- همراه نباشد؛ و این از مراقبتهای قرآن است که کسی در حد ظاهر عمل متوقف نشود و این تعبیر نشان میدهد که همه این مجروحانی که دعوت پیامبر را استجابت کردند، لزوما اخلاص نداشتهاند بلکه در میان آنان کسانی هم بودهاند که واقعا درصدد نیکوکاری و تقوا نبودهاند (الميزان، ج4، ص63)۱
به تعبیر دیگر، حضور در جبهه و مجروح شدن، اگر همراه با تقوا نباشد بىارزش است! (تفسیر نور، ج1، ص652)
برای تامل بیشتر
برخی از مفسران تعجب کردهاند که کسی در راه خدا مجروح شود و باز دعوت پیامبر را لبیک گوید، با این حال، مشمول کسانی که اجر عظیم دارند نباشند؛ از این رو یا «مِن» در عبارت «للذین احسنوا منهم» را «مِن» بیانیه گرفتهاند که در مقام بیان همه آنهاست (به معنای «اعم از همه آنان»)؛ نه «مِن» تبعیضیه، که فقط شامل برخی از آنان شود؛ و یا «منهم» را حال برای «احسنوا» قرار دادهاند (البحر المحیط، ج3، ص436)۲ اما چنانکه دیگران تذکر دادهاند این مطلب با سیاق آیه سازگار نیست (الميزان، ج4، ص63) و به نظر میرسد مشکل اینها در آن بوده که درک درستی از «نفاق» در قرآن ندارند:
اگر کسی مفهوم منافق در قرآن را درست دریابد و بفهمد که منافق لزوما «کافرِ چهرهپنهان کرده» نیست؛ بلکه بسیاری بودهاند که ابتدا مومن بوده و بعدا منافق شدهاند: « إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبيلا؛ بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَليماً» (نساء/137-138)
تفصیل این توضیح درباره اینکه منافق با کافر چهرهپوشیده متفاوت است، در جلسه 838، تدبر6 گذشت:
http://yekaye.ir/ale-imran-3-167/
ثمره اجتماعی
بعید نیست که کسی جانباز جنگ تحمیلی باشد، اما بعد از جنگ و در کوران حوادث کمکم در مسیر باطل قرار گیرد و آخرتش را از دست بدهد و جزء کسانی که مشمول اجر عظیم خواهند شد، نشود!
4) «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا ...»
آوردن کلمه «منهم» نشان میدهد:
برخى از اصحاب پيامبر ص كه در جبهه هم شركت كردهاند، از سلامت فكر و تقوا دور شدند. (تفسیر نور، ج1، ص652)
نقدی بر نظریه عدالت صحابه
اهل سنت هر مسلمانی که بعد از اسلام آوردنش پیامبر ص را دیده باشد «صحابه» میدانند و بر اساس جمله «اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم: اصحاب من مانند ستارگاناند؛ به هر کدام اقتدا کنید هدایت میشوید!» که آن را حدیث نبوی میپندارند، به عدالت تمامی صحابه و جواز پیروی از تمامی آنان معتقدند. وقتی بر آنان اعتراض شود که «پس منافقان چطور؟» پاسخ میدهند که منافقان افراد کاملا شناخته شدهای (عبدالله بن اُبَیّ و یارانش) بودند و البته اینها صحابه محسوب نمیشوند؛ اما بقیه همگی صحابهاند.
این روایت با بسیاری از آیات قرآن در تعارض است؛ و از این رو، مصداق بارز حدیث جعلیای است که پیامبر ص فرمود حدیث مرا به قرآن عرضه کنید و اگر دروغ بود به دیوار بکوبید! مثلا در بسیاری از آیات تصریح شده که «تو بسیاری از منافقان را نمیشناسی» (مثلا: توبه/101) در نتیجه بسیاری از کسانی که طبق ضابطه فوق مصداق صحابه میباشند، از نظر قرآن مصداق منافقاند.
آیه کنونی نیز مصداقی از آیاتی است که آن برداشت را نفی میکند: در تاریخ واضح است که عبدالله بن ابی و دار و دستهاش در جنگ احد نیامدند؛ پس هیچیک از مجروحان جنگ احد، مصداق منافقان مذکور نیستند؛ با این حال، خداوند اینان که همه اینان که مجروح شدهاند و دعوت بعدی پیامبر ص را هم اجابت گفتند، شایسته اجر عظیم نمیداند.
5) «الَّذينَ اسْتَجابُوا ... لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»
در تدبر 3، چرایی افزودن دو عبارت «احسان» و «تقوا» بر استجابت بیان شد؛
اکنون سوال این است که این دو تعبیر خودشان با هم چه تفاوتی دارند؟
الف. احسان به معنای نیکی کردن است و تقوا از ماده «وقی» به معنای خود را نگهداشتن؛ شاید با این دو تعبیر میخواهد نشان دهد که هم در کارهای خیر پیشتازند و هم در کارهای بد خودنگهدار؛ هم به واجبات اهتمام میورزند و هم از گناهان و محرمات اجتناب میکنند.
ب. ...
6) «الَّذينَ اسْتَجابُوا لِلَّهِ وَ الرَّسُولِ مِنْ بَعْدِ ما أَصابَهُمُ الْقَرْحُ»
مومن اجابت رسول را کاملا در راستای اجابت خدا میبیند؛ و وقتی رسول، حتی بعد از آنکه وی جراحت و سختی دیده، از او دعوت میکند که باز برای کارزار بعدی آماده شود، دعوت وی را اجابت میکند؛
اما منافق برای حفظ جان خود، از همان ابتدا هم در برابر دعوت پیامبر، و مفید بودن اقدام ایشان، تشکیک میکرد (آیه 167؛ جلسه بویژه تدبرهای 3 و 8 و 9 http://yekaye.ir/ale-imran-3-167/ )
7) «الَّذينَ اسْتَجابُوا ... لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»
چرا «منهم» را بعد از کلمه «أحسنوا» آورد و نفرمود «للذین احسنوا و اتقوا منهم» (آن گونه که اغلب مترجمان ترجمه کردهاند که «برای کسانی از آنان که نیکی و تقوا پیشه کردند»)
الف. چهبسا میخواهد نشان دهد که «احسنوا» ناظر به استجابت آنان باشد ولی «اتقوا» ناظر به عرصههای بعدی زندگیشان؛ یعنی درست است که اجابت خدا و رسول پاداش دارد؛ اما بهرهمندی از پاداش عظیم شرط و شروطی دارد؛ آنگاه همین جا نیز دو معنا قابل برداشت است که این دو عبارت را دو شرط مستقل ببینیم یا دو شرط در طول هم:
الف.1. اجر عظیم برای کسانی است که اولا این اجابتشان را به بهترین وجه انجام دادند؛ و ثانیا در ادامه زندگیشان تقوا پیشه میکنند.
الف.2. اجر عظیم برای دو گروه است: یکی کسانی از آنان که اجابت کردند، یعنی فقط کسانی که اجابتشان را به بهترین وجه انجام دادند؛ و یا کسانی که اگرچه اجابتشان نیکو نبود و مصداق «احسنوا منهم» نیستند؛ اما در ادامه زندگیشان تقوا پیشه کردند.
ب. ...
8) «لِلَّذينَ أَحْسَنُوا مِنْهُمْ وَ اتَّقَوْا أَجْرٌ عَظيمٌ»
کسی که در دنیا نیکوکاری و تقوا پیشه کند، شاید به لحاظ محاسبات مادی اندکی ضرر کند، اما پاداشی عظیم در انتظار اوست.
حکایت
مجمع البيان، ج2، ص887-888
و روي محمد بن إسحاق بن يسار عن عبد الله بن خارجة بن زيد بن ثابت عن أبي السائب أن رجلا من أصحاب النبي ص من بني عبد الأشهل كان شهد أحدا قال شهدت أحدا أنا و أخ لي فرجعنا جريحين فلما أذن مؤذن رسول الله ص بالخروج في طلب العدو قلنا لا تفوتنا غزوة مع رسول الله فو الله ما لنا دابة نركبها و ما منا إلا جريح ثقيل فخرجنا مع رسول الله ص و كنت أيسر جرحا من أخي فكنت إذا غلب حملته عقبة و مشى عقبة حتى انتهينا مع رسول الله ص إلى حمراء الأسد فمر برسول الله معبد الخزاعي بحمراء الأسد و كانت خزاعة مسلمهم و كافرهم عيبة رسول الله بتهامة صفقتهم معه لا يخفون عنه شيئا و معبد يومئذ مشرك فقال يا محمد ص و الله لقد عز علينا ما أصابك في قومك و أصحابك و لوددنا أن الله كان أعفاك فيهم ثم خرج من عند رسول الله ص حتى لقي أبا سفيان و من معه بالروحاء و أجمعوا الرجعة إلى رسول الله ص و قالوا قد أصبنا حد أصحابه و قادتهم و أشرافهم ثم رجعنا قبل أن نستأصلهم فلما رأى أبو سفيان معبدا قال ما وراك يا معبد قال محمد ص قد خرج في أصحابه يطلبكم في جمع لم أر مثله قط يتحرقون عليكم تحرقا و قد اجتمع عليه من كان تخلف عنه في يومكم و ندموا على صنيعهم و فيه من الحنق عليكم ما لم أر مثله قط قال ويلك ما تقول قال فأنا و الله ما أراك ترتحل حتى ترى نواصي الخيل قال فو الله لقد أجمعنا الكرة عليهم لنستأصلهم قال فأنا و الله أنهاك عن ذلك فو الله لقد حملني ما رأيت على أن قلت أبياتا من شعر قال و ما قلت قال قلت:
كادت تهد من الأصوات راحلتي / إذ سألت الأرض بالجرد الأبابيل
تردى بأسد كرام لا تنابلة / عند اللقاء و لا خرق معازيل
فظلت عدوا أظن الأرض مائلة / لما سموا برئيس غير مخذول
و قلت ويل لابن حرب من لقائكم / إذا تغطمطت البطحاء بالخيل
إني نذير لأهل السبل ضاحية / لكل ذي إربة منهم و معقول
من جيش أحمد لا وخش تنابلة / و ليس يوصف ما أثبت بالقيل
قال فثنى ذلك أبا سفيان و من معه و مر به ركب من عبد قيس فقال أين تريدون فقالوا نريد المدينة قال فهل أنتم مبلغون عني محمدا رسالة أرسلكم بها إليه و أحمل لكم إبلكم هذه زبيبا بعكاظ غدا إذا وافيتمونا قالوا نعم قال فإذا جئتموه فأخبروه أنا قد أجمعنا الكرة عليه و على أصحابه لنستأصل بقيتهم و انصرف أبو سفيان إلى مكة و مر الركب برسول الله و هو بحمراء الأسد فأخبره بقول أبي سفيان فقال رسول الله و أصحابه حسبنا الله و نعم الوكيل ثم انصرف رسول الله إلى المدينة بعد الثالثة و قد ظفر في وجهه ذلك بمعونة ابن المغيرة بن العاص و أبي قرة الجمحي و هذا قول أكثر المفسرين.