سوره الواقعه - آیه 83

۱۰۵۰) سوره واقعه (۵۶) آیه ۸۳ فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ۸ ربیع‌الثانی ۱۴۴۲
۱۳۹۹/۰۹/۰۴

پس چرا آنگاه که به حلقوم رسید [= جان به لب آمد]؛

فَلَوْ لا

در بحث از آیه ۵۷ همین سوره درباره حرف «لو» به تفصیل توضیح داده شد که حرف «لو» وقتی بتنهایی بیاید غالبا ادات شرط است که- درست برخلاف «إن» شرطیه که امکان وقوع امری را می‌رساند- امتناع وقوع امری را به جهت امر دیگری افاده می‌کند؛ اما وقتی بعد از حرف «لو» حرف دیگری بیاید که معنای ترکیبی‌شان لحاظ می‌شود؛ و در این میان وقتی به صورت «لو + لا» یا «لو + ما» ( «لو لا» ۷۴ بار و «لو ما» فقط یکبار در قرآن کریم به کار رفته است) باشد:

۱. این ترکیب وقتی دلالت بر شرط دارد که بر جمله اسمیه وارد شود؛ که در این صورت امتناع موضوعی را به جهت غیر آن افاده می‌کند و غالبا خبر آن محذوف است؛ مثلا: «فَلَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الْخاسِرين‏» (بقره/۶۴) یا «لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنين‏» (سبأ/۳۱)

۲. اما وقتی بر فعل وارد شود، دیگر در معنای شرط نیست؛ ‌بلکه برای تشویق یا توبیخ است، شبیه حرف «ألا»؛ یعنی:

– یا دلالت بر تحضیض (تشویق) دارند که در این صورت فعل باید مضارع باشد: «لَوْ لا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون‏» (نمل/۴۶) «لَوْ ما تَأْتينا بِالْمَلائِكَةِ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقين‏» (حجر/۷)؛ ویا اگر لفظش ماضی است در تاویل مضارع به کار رفته باشد؛ مانند: «لَوْ لا أَخَّرْتَني‏ إِلى‏ أَجَلٍ قَريبٍ فَأَصَّدَّقَ وَ أَكُنْ مِنَ الصَّالِحين‏» (منافقون/۱۰) «نَحْنُ خَلَقْناكُمْ فَلَوْ لا تُصَدِّقُونَ» (واقعه/۵۷)

– یا دلالت بر تندیم (پشیمان کردن) و توبیخ دارد؛ که در این صورت با فعل ماضی می‌آيد: «فَلَوْ لا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها إيمانُها إِلاَّ قَوْمَ يُونُسَ» (یونس/۹۸)

– که البته گاه این تشویق و یا توبیخ در واقع یک نحوه معنای استفهام انکاری یا امتناع دارد؛ که در این موارد دیگر نمی‌توان «ألا» را جایگزین آنها کرد؛ مثلا: «وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَك‏»

جلسه ۱۰۲۴ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-57/

اکنون در خصوص این آیه باید گفت که این آیه هم از مصادیق حالتی است که بعد از آن فعل بیاید و به معنای تحضیض (تشویق) است؛ زیرا حرف «اذا» همواره متعلق به یک فعل است که اینجا محذوف است و فعلی که بعد از «لولا» در فرازهای بعد می‌آید، بر آن دلالت می‌کند یعنی «ترجعونها» در آیه «فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَیرَ مَدِینِینَ تَرْجِعُونَها» (واقعه/۸۶-۸۷) یعنی تقدیر کلام این است که «فلولا ترجعونها اذا بلغت الحلقوم» (مجمع البیان، ج‏9، ص340۱)

بَلَغَتِ

قبلا بیان شد که ماده «بلغ» در اصل به معنای وصول [= رسیدن] به چیزی و بلکه، به پایان مقصد و منتهای کاری رسیدن است. برخی معتقدند که این ماده در مورد مشرف شدن [نزدیک شدن] بر پایان کار هم به کار می‌رود؛ اما عده ای با این سخن مخالفت کرده، و معتقدند اساسا تفاوت اصلی این ماده با ماده «وصل» در این است که در «بلغ» باید به نهایی ترین حد شیء برسد و «ابلاغ» اقتضای شدیدتری برای «رسیدن» دارد؛ تا حدی که برخی گفته اند ابلاغ همان مرحله نهایی رسیدن شیء به انتهاست و تعبیر «ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ، توبه/۶) از همین باب است.

کلمه «بَلَاغ» گاه به معنای «تبليغ» (رساندن چیزی و مطلبی به دیگران) به کار می‌رود ( هذا بَلاغٌ لِلنَّاسِ‏، إبراهيم/۵۲ ؛ فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ عَلَيْنَا الْحِسابُ‏، رعد/۴۰) و گاه آن را به معنای «کفایت» دانسته اند مانند «إِنَّ فِي هذا لَبَلاغاً لِقَوْمٍ عابِدِينَ‏، أنبياء/۱۰۶).

گفتیم ماده «بلغ» به ماده «وصل» (وصول، رسیدن) و ماده «ادی» (اداء، ادا کردن) نزدیک است. تفاوتش با ماده وصل بیان شد؛ تفاوت ابلاغ با ادا کردن هم در این است که در «ادا» کردن تاکید بر این است که مطلب آن گونه که سزاوار است برسد، اما در «ابلاغ» رساندن چیزی است که در آن نوعی فهماندن هم در کار باشد، و «بلاغت» هم از همین ماده است و به معنای «رساندن معنا به نفس است در بهترین صورت ممکن».

جلسه ۴۱۳ http://yekaye.ir/al-anbiaa-21-106/

الْحُلْقُومَ

«حلقوم» را بسیاری از اهل لغت همان «حلق» دانسته‌اند (لسان العرب، ج‏12، ص150۲) هرچند درباره اینکه «میم» آن جزء‌حروف اصلی یا زاید باشد اختلاف دارند؛ برخی تصریح کرده‌اند که واو و میم آن زائده است (المصباح المنير، ج‏2، ص146) یعنی بر وزن فُعلوم [شبیه «کلثوم»]، و این دو حرف زائد دلالت بر امتداد دارد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص270۳) برخی این قول را که حرف «میم» جزء‌ حروف اصلی آن باشد ترجیح داده‌اند (النهاية، ج‏1، ص428۴؛ همچنین درباره این اختلاف؛ ‌ر.ک: تاج العروس، ج‏16، ص172۵) و شاید به تبع این اختلاف است که برخی همچون زجاج حلقوم را کل گلو دانسته و گفته‌اند: حلقوم منطقه بعد از دهان است که هم موضع نفس و هم مجرای خوردنی و نوشیدنی‌هاست (به نقل از المصباح المنير، ج‏2، ص146۶) و برخی ظاهرا آن را منحصر در نای و متمایز از مری دانسته و بر اینکه محل عبور نفس و هوا و صدا و سرفه است و یک سرش به انتهای زبان می‌رسد و سر دیگرش به ریه متصل می‌باشد تاکید دارند (كتاب الماء، ج‏1، ص340۷) و در مقابل برخی در عین اینکه حلقوم را همان حلق معرفی کرده‌اند آن را همان محل عبور خوردنی و نوشیدنی در مری دانسته‌اند (المحيط في اللغة، ج‏2، ص354۸). در این میان خلیل به نحوی تعبیر کرده که گویی هردوی اینها ناظر به «گلو» است؛ فقط وقتی تاکید بر عبور خوردنی و نوشیدنی است کلمه «حلق»‌ به کار می‌رود و وقتی تاکید بر عبور نفس است کلمه «حلقوم» (كتاب العين، ج‏3، ص48۹)

اما ماده «حلق» در معانی متعددی به کار رفته همچون گلو، تراشیدن موی سر، شیء ‌دایره‌ای‌شکل (حلقه)، کوه و یا هر مکان رفیع و مشرف بر اطراف (حالق) و یا پرواز کردن پرنده (حَلَّقَ الطائر) و ... (كتاب العين، ج‏3، ص48-49۱۰)؛ به نحوی که برخی از برگرداندن اینها به معنای واحد اظهار عجز کرده و سه معنای اصلی برای این ماده مطرح کرده‌اند: تراشیدن موی از سر، ابزارهای دایره‌ای شکل، و علو و رفعت (معجم المقاييس اللغة، ج‏2، ص98۱۱)

اما برخی سعی کرده‌اند یک معنای محوری برای آن بیابند؛ مثلا مرحوم مصطفوی آن معنای اصلی را «ازاله کردن چیزی زاید و کندن مو از ریشه دانسته» (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص270۱۲) و حسن جبل آن معنای محوری را «زایل کردن وسط ماده‌ای قوی به نحوی که محیط و پیرامون آن با شدتش باقی بماند۱۳ معرفی کرده (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۴۸۴) اما توضیحاتی که برای برگرداندن بقیه کاربردهای به این معنا داده‌اند تکلف‌آمیز است؛ و شاید در این زمینه بهترین قول، نظر راغب اصفهانی باشد که محور معنای این ماده را همان «حَلق» به معنای گلو گرفته، و بر این باور است که از این ماده فعل «حَلَقَ» به معنای بریدن گلو به کار رفته و به همین مناسبت به بریدن و قطع کردن موی سر هم تعبیر «حلق شعره» استفاده شده؛ که گاه به صورت «حلق رأس» تعبیر می‌شود:‌«وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ»‏(بقرة/196) و حلقه را هم از این جهت که شکلش شبیه حلق کردن است چنین نامیده‌اند تا جایی که برخی گفته‌اند که این تعبیر در اصل برای کسانی که «حلق شَعر» می‌کرده‌اند به کار می‌رفته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص253۱۴)

این ماده وقتی به باب تفعیل می‌رود متعدی می‌شود و یک نحوه دلالتی بر جهت تعلق فعل به مقعول و حیثیت وقوع فعل دارد و در آن یک نحوه تاکید بر وقوع فعل است: « آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ و مُقَصِّرِينَ»‏(فتح/27) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج‏2، ص270۱۵)

در قرآن کریم از ماده «حلق» همین دو مورد و نیز یکبار کلمه «حلقوم» به کار رفته است.


  1. . «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ» العامل فی إذا محذوف یدل علیه الفعل الواقع بعد لو لا و هو ترجعونها فی «فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَیرَ مَدِینِینَ تَرْجِعُونَها» و جواب الشرط أیضا هو مدلول قوله فلو لا ترجعونها و لو لا هذه للتحضیض بمعنی هلا و لا یقع بعدها إلا الفعل و یكون التقدیر فلو لا ترجعونها إذا بلغت الحلقوم فلو لا أن كنتم فكرر لو لا ثانیا لطول الكلام.↩
  2. . الحُلْقُوم: الحَلْقُ. ابن سيدة: الحُلْقُومُ مَجْرى النَّفَس و السُّعال من الجوف، و هو أَطْباقُ غَراضِيفَ، ليس دونه من ظاهر باطن العُنُقِ إِلَّا جِلْدٌ، و طرفُه الأَسفل في الرئةِ، و طَرَفُهُ الأَعلى في أَصل عكَدَةِ اللسان، و منه مخرج النَّفَس و الريح و البُصاق و الصوت، و جمعه حَلاقِمُ و حَلاقيم. التهذيب قال: في الحُلْقُوم و الحُنجور مَخْرَجُ النَّفَس لا يجري فيه الطعامُ و الشراب المري‏ء، و تمام الذكاة قطع الحُلْقُوم و المَري‏ء و الوَدَجَيْنِ، و قولهم: نزلنا في مثل حُلْقُوم النَّعامة، إِنما يريدون به الضيق. و الحَلْقَمةُ: قطع الحُلْقُوم. و حَلْقَمَه: ذبحه فقطع حُلْقومَهُ. و حَلْقَمَ التمرُ: كَحَلْقَن، و زعم يعقوب أَنه بدل. الجوهري: الحُلُقوم الحلْقُ. و في حديث الحسن: قيل له إِن الحجاج يأْمر بالجمعة في الأَهْواز فقال: يمنع الناسَ في أَمصارهم و يأْمر بها في حَلاقيم البلادِ. أَي في أَواخرها و أَطرافها، كما أَن حُلْقُومَ الرجل و هو حَلْقُه في طَرَفه، و الميمُ أَصلية، و قيل: هو مأْخوذ من الحَلْقِ، و هي و الواوُ زائدتان. و حَلاقيمُ البلاد: نواحيها، واحدُها حُلْقُوم على القياس. الأَزهري: رُطَبٌ مُحَلْقِمٌ و مُحَلْقِنٌ و هي الحُلْقامةُ و الحُلقانة، و هي التي بدا فيها النضج من قِبَلِ قِمَعها، فإِذا أَرطبت من قِبَلِ الذَّنَبِ، فهي التَّذْنوبةُ. و روي عن أَبي هريرة أَنه قال: لما نزل تحريمُ الخمر كنا نَعْمِدُ إِلى الحُلْقامة، و هي التَّذْنُوبةُ، فنقطع ما ذَنَّبَ منها حتى نَخْلُص إِلى البُسْرِ ثم نَفْتَضِخُه. أَبو عبيد: يقال للبُسر إِذا بدا فيه الإِرْطابُ من قِبَلِ ذنبه مُذَنِّبٌ فإِذا بلغ الإِرطابُ نصفَهُ فهو مُجَزِّعٌ، فإِذا بلغ ثلثيه فهو حُلْقان و مُحَلْقِنٌ.↩
  3. . و يقال إنّه الحلق، ثمّ يصير مزيدا فيه ليدلّ على امتداد الحلق، فيقال: حلقوم على وزان فعلوم.↩
  4. . «حلقم» في حديث الحسن «قيل له: إن الحجاج يأمر بالجمعة في الأهواز، فقال: يمنع الناس في أمصارهم و يأمر بها في حَلَاقِيم البلاد!»أى في أواخرها و أطرافها، كما أنّ حُلْقُومَ الرجل و هو حَلْقُه في طرفه. و الميم أصلية. و قيل هو مأخوذ من الحَلْق، و هى و الواو زائدتان.↩
  5. . و في التَّهْذِيبِ: الحُلْقُومُ و الحُنْجُورُ مَخْرَجُ النَّفَسِ، و تَمامُ الزكاة [الذکاة] قَطْعُ الحُلْقُومِ و المَرِي‏ء و الوَدَجَيْنِ. و اخْتَلَفُوا في مِيمِ حُلْقُوم فقيلَ: زائِدَةٌ و رَجَّحَه أَبو حَيَّان و اخْتَارَه، و قيلَ: أَصْلِيَّةٌ و هو قولٌ لابنِ عُصْفورٍ و صرِيح المصنِّفِ يُساعِدُه.↩
  6. . (الْحُلقُومُ) هُوَ (الْحَلْقُ) و مِيمُهُ زَائِدَةٌ و الْجَمْعُ (حَلَاقِيمَ) بِالْيَاءَ و حَذْفُهَا تَخْفِيفٌ و (حَلْقَمْتُهُ) (حَلقَمَة) قَطَعْتُ حُلْقُومَه قال الزَّجَّاجُ (الْحُلْقُومُ) بَعْدَ الْفَمِ و هُوَ مَوْضِعُ النَّفَسِ و فِيهِ شُعَبٌ تَتَشَعَّبُ مِنْهُ و هُوَ مَجْرَى الطَّعَامِ و الشَّراب‏.↩
  7. . الحُلْقُوم بالضّمّ: مَجْرَى النّفَس و الرّيح و الصّوت و السّعال. و طَرَفُه الأعلَى فى أصْل عَكَدَة اللّسان، و طَرَفُه الأسفل مُتّصل بالرّئة، و هو فوق المري‏ء و ليس دونه من ظاهر باطن العنق إلّا الجِلد و هو المسمَّى فى كتب التّشريح بقَصَبَة الرّئة، و هى مؤلَّفة من غَضاريف كثيرة كأنصاف الدَّوائر لها مُتَمِّمات من أغشية رِباطيّة و يُجَلِّلها غِشاء و يَستبطنها غشاء آخر، مستقيم اللّيف. و إذا جاوزَت التّرقوتين انْقسمت إلى قسمين: ينقسم كلّ واحد منهما إلى أقسام صِغار تجرى فى الرّئة و الجمع حَلاقم.↩
  8. . الحَلْقُ: مَسَاغُ الطَّعَامِ و الشَّرَابِ في المَرِي‏ءِ و الحُلْقُوْمِ، و جَمْعُهُ: حُلُوْقٌ و حُلُقٌ. و حَلَقَه: ضَرَبَه فأصَابَ حَلْقَه.↩
  9. . الحَلْق: مساغ الطعام و الشراب. و مخرج النفس من الحُلْقُوم. و موضع المذبح من الحَلْق أيضا، و يجمع على حُلُوق. و حَلَقَ فلان فلانا: ضربه فأصاب حَلْقَه.↩
  10. . الحَلْق‏: مساغ الطعام و الشراب. و مخرج النفس من‏ الحُلْقُوم‏. و موضع المذبح من‏ الحَلْق‏ أيضا، و يجمع على‏ حُلُوق‏. و حَلَقَ‏ فلان فلانا: ضربه فأصاب‏ حَلْقَه‏. و الحَلْقُ‏: نبات لورقه حموضة يخلط بالوسمة للخضاب، الواحدة بالهاء. و الحَلْقَة من القوم و تجمع على‏ حَلَق‏. و منهم من يثقل فيقول‏ حَلَقَة لايبالي. و الحِلْق‏: الخاتم من فضة بلا فص، قال المخبل في رجل أعطاه النعمان خاتمه: «و ناول منا الحِلْق‏ أبيض ماجدا / رديف ملوك ما تغب نوافله‏» أي لا يبطى‏ء و لا يجي‏ء غبا. و الحالِق‏: الجبل المنيف المشرف، قال: «فخر من وجأته ميتا / كأنما دهده من‏ حالِق‏»و الحالِق‏ من الكرم و الشري و نحوهما ما التوى منه و تعلق بالقضبان، لم يعرفوه. و المَحالق‏: من تعريش الكرم. و حَلَقَ‏ الضرع‏ يَحْلُقُ‏ حُلُوقا فهو حالِق‏: [يريد: ارتفاعه إلى البطن و انضمامه‏]. و في قول آخر: كثرة لبنه. و تَحَلَّقَ‏ القمر: صارت حوله دوارة . و المُحَلَّق‏: موضع‏ حلق‏ الرأس بمنى، قال:كلا و رب البيت و المُحَلَّق‏ . و حَلَّقَ‏ الطائر تَحْلِيقا: إذا ارتفع. و الحالِق‏: المشئوم‏ يَحْلِق‏ أهله و يقشرهم. و في شتم المرأة: حَلْقَى‏ عقرى، يريد مشئومة مؤذية. و المُحَلِّق‏: اسم رجل ذكره الأعشى: و بات على النار الندى و المُحَلِّق‏↩
  11. . الحاء و اللام و القاف أصول ثلاثة: فالأوّل تنحية الشّعْرَ عن الرأس، ثم يحمل عليه غيره. و الثانى يدلُّ على شى‏ءِ من الآلات مستدير. و الثالث يدلُّ على العلوّ.
    فالأوّل‏ حَلقْتُ‏ رأسِى‏ أحلِقُه‏ حَلْقا. و يقال للأكسية الخَشِنَة التى‏ تحلِق‏ الشّعر من خُشونتها مَحالق‏. قال: «نَفْضَكَ بالمحَاشِئِ‏ المَحَالِقِ‏» و يقولون: احتلقَت السنَةُ المال، إذا ذهبَتْ به. و من المحمول عليه‏ حَلِق‏ قضيبْ الحمار، إذا احمرّ و تقشّر. و [قيل‏] إنما قيل‏ حَلِق‏ لتقشُّره لا لا احمراره.
    و الأصل الثانى‏ الحَلْقة حلْقة الحديد. فأمّا السّلاحُ كلُّه فإنّما يسمى‏ الحَلَقة و الحِلْق‏ : خاتَم المُلْك، و هو لأنّه مستدير. و إبلٌ‏ مُحَلَّقَةَ: وسْمُها الحَلَقُ‏. قال: «و ذو حَلَقٍ‏ تَقْضِى العواذيرُ بينَهُ‏» العواذير: السِّمات.
    و الأصل الثالث‏ حالِقٌ‏: مكانٌ مُشْرِف. يقال‏ حَلَّق‏، إذا صار فى‏ حالق‏. قال الهذلى: «فلو أنّ أمِّى لم تلدْنى‏ لحلّقتْ‏ / بِىَ المُغْرِبُ العنقاء عند أخِى كلْبِ‏» كانت أمّه كلبيّة، و أسَرَه رجلٌ من كلب و أراد قتلَه، فلما انتسب له حىّ سبيلَه. يقول: لو لا أنّ أمي كانت كلبيةٌ لهلكْتُ. يقال‏ حلّقَت‏ به المُغْرب‏ ، كما يقال شالَت نعامتُه. و قال النابغة: «إذا ما غزَا بالجَيْش‏ حَلّق‏ فوقَه‏ / عصائبُ طيرٍ تهتدى بعصائبِ‏» و ذلك أنّ النُّسور و العِقبانَ و الرّخَم تتْبَع العساكر تنتظر القتلى لتقع عليهم. ثم قال: «جوانحُ قد أيقنَّ أنَّ قبيلَه‏ / إذا ما التقى الجمعانِ أوّلُ غالِب‏»
    ↩
  12. . أنّ الأصل الواحد في هذه المادّة: هو إزالة شي‏ء زائد و قطع الشعر عن الأصل و جزّه. و بمناسبة مفهوم القطع و الإزالة: تطلق على محلّ الذبح و النحر من الحيوان، و يقال إنّه الحلق، ثمّ يصير مزيدا فيه ليدلّ على امتداد الحلق، فيقال: حلقوم على وزان فعلوم. و بمناسبة مفهوم الحَلْق و إزالة الشعر: يطلق على جبل أو ارتفاع إذا كان خاليا من النباتات، كأنّه حلق. و الحَلْقَةُ عبارة عن قطعة من السلسلة، و لمّا كانت الحَلْقُ مدوّرة و مستديرة: تطلق على حَلَقِ القوم و حَلَقِ الدرع و حَلْقَةِ الباب، و بهذا الاعتبار يقال حلّق الطائر بالاشتقاق الانتزاعيّ. و يعتبر في سائر مشتقّاتها واحد من هذه القيود و الاعتبارات.↩
  13. . زوال وسط مادة قویة- مع بقاء محیطة شدیدا.↩
  14. . الْحَلْقُ: العضو المعروف، و حَلَقَهُ: قطع حلقه، ثم جعل الْحَلْقُ لقطع الشعر و جزّه، فقيل: حَلَقَ شعره، قال تعالى: وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ‏ [البقرة/ 196]، و قال تعالى:مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ‏ [الفتح/ 27]، و رأس حَلِيقٌ، و لحية حليق، و «عَقْرَى حَلْقَى» في الدعاء على الإنسان، أي: أصابته مصيبة تحلق النساء شعورهنّ، و قيل معناه: قطع اللّه حلقها. و قيل للأكسية الخشنة التي تحلق الشعر بخشونتها: مَحَالِقُ، و الْحَلْقَةُ سمّيت تشبيها بالحلق في الهيئة، و قيل: حَلَقَةٌ، و قال بعضهم: لا أعرف الْحَلَقَةَ إلا في الذين يحلقون الشعر، و هو جمع حَالِقٍ، ككافر و كفرة، و الْحَلَقَةُ بفتح اللام لغة غير جيدة. و إبل مُحَلَّقَةٌ:سمتها حلق. و اعتبر في الْحَلْقَةِ معنى الدوران، فقيل: حَلْقَةُ القوم، و قيل: حَلَّقَ الطائر: إذا ارتفع و دار في طيرانه.↩
  15. . و التَّحْلِيقُ: تفعيل و يدلّ على جهة تعلّق الفعل بالمفعول به و حيثيّة الوقوع، ففيه من تأكيد وقوع الفعل ما لا يخفى.↩

۱) ابو بصير گويد: از امام صادق ع درباره معنای سخن خداوند متعال كه فرموده است: «پس چرا آنگاه که به حلقوم رسید و شما در اين هنگام می‌نگرید؛ و ما به او از شما نزديك‏تريم وليكن نمى‏بينيد؛ پس چرا اگر شما مجازات شدنى نيستيد؛ او را برنمی‌گردانيد، اگر راست مى‏گوييد» (واقعه/83-86) پرسیدم.

فرمود: هنگامى كه جان در حال احتضار به حلقوم رسد و شخص مومن باشد، مقام و منزل خود را در بهشت مى‏بيند و مى‏گويد: مرا به دنيا باز گردانيد تا آنچه را ديدم براى اهل دنيا خبر دهم، پس گفته مى‏شود: راهى براى آن نيست.

الزهد، ص84؛ الكافي، ج‏3، ص135؛ من لا يحضره الفقيه، ج‏1، ص136

النَّضْرُ بْنُ سُوَيْدٍ عَنْ يَحْيَى الْحَلَبِيِّ عَنْ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ قَالَ:

قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مَا مَعْنَى قَوْلِ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ؛ وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ؛ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَ لكِنْ لا تُبْصِرُونَ؛ فَلَوْ لا إِنْ كُنْتُمْ غَيْرَ مَدِينِينَ؛ تَرْجِعُونَها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ»؟

قَالَ: إِنَّ نَفْسَ [النَّفْسَ‏] الْمُحْتَضَرِ إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ وَ كَانَ مُؤْمِناً رَأَى [أُرِيَ] مَنْزِلَهُ فِي [مِنَ‏] الْجَنَّةِ فَيَقُولُ رُدُّونِي إِلَى الدُّنْيَا حَتَّى أُخْبِرَ أَهْلَهَا [أَهْلِي] بِمَا أَرَى فَيُقَالُ لَهُ لَيْسَ إِلَى ذَلِكَ سَبِيل‏.

۱) «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ»

در نکات ادبی اشاره شد که تحضیض «اذا» همواره متعلق به یک فعل است که اینجا محذوف است و فعلی که بعد از «لولا» در فرازهای بعد می‌آید، بر آن دلالت می‌کند یعنی «ترجعونها» در آیه ۸۷ یعنی تقدیر کلام این است که «فلولا ترجعونها اذا بلغت الحلقوم» (مجمع البیان، ج‏9، ص340)؛ یعنی پس چرا آنگاه که به حلقوم رسید [= جان به لب آمد] او را برنمی‌گردانید.

از آیه بعد معلوم می‌شود که این آیه خطاب به کسانی است که دور محتضر نشسته‌اند؛ و اگرچه با توجه سیاق آیات می‌توان آن را خطاب به کفار و منکران معاد دانست (که اگر راست می‌گویید و واقعا امور دست خودتان است و دست خدا نیست، پس مانع رفتن این محتضر شوید) اما می‌تواند عام باشد و هشداری باشد به همه ما - چنانکه در حدیث ۱ هم با معنای عام در نظر گرفته شده است- یعنی مواظب باشید که زمانی هست که جان به لب می‌رسد و ما که در انجام همه اموراتمان دلبسته این و آن بودیم می‌بینیم که دیگر کاری از دست هیچکس برای ما ساخته نیست و هیچکس نمی‌تواند ما را برگرداند.

۲) «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ»

در تدبر قبل اشاره شد که یک احتمال بسیار قوی در خصوص این آیه این است که به قرینه آيه87 کلمه «ترجعونها» محذوف است و آیه می‌فرماید «پس چرا آنگاه که به حلقوم رسید [= جان به لب آمد] او را برنمی‌گردانید.»

اما باید افزود که قوت احتمال مذکور به گونه‌ای نیست که باب سایر احتمالات برای معنای این آیه را ببندد. بویژه اگر توجه کنیم که «چرا حذف رخ داد»؟ یعنی ظاهرا یکی از اموری که ظرفیت قبول معانی متعدد برای یک عبارت را زیاد می‌کند این است که امری که به لحاظ ساختاری حضورش در عبارت لازم است، محذوف شود؛ الان فعلی که بعد از لولا باید بیاید و عبارت «اذا ...» ‌بدان متعلق شود محذوف است.

به علاوه که فاعل «بلغت» هم محذوف است؛ یک احتمال قوی (به قرینه آیه بعد: «و انتم تنظرون») این است که منظور شخص ثالت باشد؛ اما آیا این احتمال محال است که منظور خود مخاطب باشد و این آیه هشداری باشد به مخاطب برای جدی گرفتن آن لحظه‌ای که جانتان به لب می‌رسد؛ که در این صورت مقصود از آیه بعد، نه نگاه شما به محتضر، بلکه خیره شدن نگاه‌تان در حین احتضار باشد؛ یا ...

با این توضیحات، این آیه ظرفیت معانی متعددی پیدا می‌کند که هرمعنایی می‌تواند هشداری متناسب با خود را به همراه داشته باشد. یک معنا همان است آن محذوف «ترجعونها» باشد؛ که هشدارش این است که به ضعف و مقهوریت خود تحت اراده الهی پی ببرید و معاد را انکار نکنید؛ اما احتمالات دیگر هم محال نیست؛ مانند اینکه:

الف. آن محذوف «تتوبون» باشد؛ یعنی چرا وقتی جان به لب رسید و حقیقت را دیدید توبه نکردید؛ که هشداری باشد به اینکه زودتر برای توبه اقدام کنید زیرا زمانی خواهد آمد که چشمتان به روی حقیقت باز می‌شود اما دیگر توان و امکان توبه ندارید.

ب. آن محذوف «تقولون ما قلتم فی انکار البعث» باشد؛ یعنی چرا وقتی جانتان به لب رسید و مرگ را دیدید دیگر آن انکارهایی که نسبت به آخرت داشتید را نمی‌کنید؟ (مفاتیح الغیب، ج29، ص۴۳5-436۱)

ج. ...

۳) «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ»

خداوند براى برطرف كردن ترديد معاد، هم قدرت خود را در حيات مطرح مى‏كند و هم در حال مرگ و به اين طريق اتمام حجّت مى‏كند. (تفسير نور، ج‏9، ص445)

۴) «فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ»

«آنگاه که به حلقوم رسید» یعنی وقتی که جان به لب آید.

آیا این تعبیر دلالت نمی‌کند که روح انسان امری مجرد نیست؛ بلکه درون کالبد بدن است و هنگام قبض روح از این کالبد بیرون می‌آید؟ چند پاسخ می‌توان داد:

الف. یک پاسخ کلاسیک این است که در اینجا اشاره‌ای به کلمه «روح» نشده که قرار باشد چنین نتیجه‌ای گرفته شود؛ بلکه به قرینه آیه «بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ» آنچه به گلو رسد قلب است:

حکایت

در کتاب محفل الفردوس نوشته علاءالملک در احوالات ابن شریف الحسینی نور الله آمده است:

و از كلمات مناسب اين مقام است آنكه‏ ملا عصمة اللّه كه از مشاهير فضلاى لاهور است روزى به خدمت ايشان آمده عرض كرد كه اين آيه كريمه كه «إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ» دلالت بر آن مى‏كند كه روح جسم باشد چه اگر مجرد باشد رسيدن آن را به حلقوم معنى نخواهد بود.

در جواب فرمودند كه لفظ روح سبق ذكر نيافته تا ضمير «بلغت» به آن راجع باشد بلكه ظاهر آن است كه ضمير راجع به «قلوب» باشد چنانچه در آيت ديگر واقع است كه «بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ» فبهت الذي كفر، كأنّه التقم الحجر.

الصوارم المهرقة في نقد الصواعق المحرقة، ص21۲

اما به نظر می‌رسد که در این پاسخ بتوان مناقشه کرد؛ زیرا آیه مذکور ناظر به زندگی در همین دنیا و شدت ترسی است که بر آن افراد غلبه کرده است. البته ممکن است به این مناشقه چنین پاسخ داده شود که آن آیه نیز ناظر به مردن است؛ زیرا اشاره می‌کند در آن وضعیت هولناک، ترس چنان بر آنان مستولی شد که حالتشان شبیه حالت محتضر شد.

اما باز همچنان جای مناقشه می‌ماند که تعبیر «قلب» در همان آيه به چه معناست؟ مگر در لحظه مرگ و برای شخص محتضر، همین قلب صنوبری‌شکل به حلقوم می‌رسد؟

ب. یک پاسخ این است که این جمله را جمله‌ای کنایی و استعاری بدانیم؛ که دارد شدت سختی و اضطرابی که شخص محتضر بدان گرفتار شده را بیان می‌کند؛ گویی بقدری فشار وارد بر شخص محتضر شدید است که گویی قلب وی که در حالت عادی جایش درون سینه است تا حلقوم شخص بالا می‌آید؛ شبیه تعبیر فارسی «جان به لب رسیدن».

ج. در عین حال، شاید همین سوال زمینه‌ای شود برای تحقیق بیشتر درباره حقیقت نفس و روح آدمی. یعنی آیا وقتی می‌گوییم روح مجرد است، بیشتر یک معنای سلبی گفته‌ایم (همین قدر که «مادی» نیست) یا واقعا سخن ایجابی‌ای مد نظر داشته‌ایم. بویژه اگر توجه کنیم که در ادبیات فلسفی، نفس مجرد تام شمرده نمی‌شود و حیث نفس، حیث تعلق تدبیری به بدن است؛ و تفاوت واقعیتی به نام نفس با واقعیتی به نام عقل را در این می‌دانند که عقل مجرد تام است اما نفس تعلق به بدن دارد.

برای تامل بیشتر:

نکته روش‌شناسی درباره معنای «مجرد»

به نظر می‌رسد کلمه «مجرد» که یکی از کلمات رایج در فلسفه است معنای کاملا دقیق و محصلی ندارد. همه می‌دانیم قوی‌ترین تقسیم، تقسیم ثنایی عقلی است؛ که دو قسم آن قسیم همدیگر و جامع مقسم‌اند؛ و این تقسیم در دقیق‌ترین حالتش آنجایی است که دو قسم مورد نظر «چیزی» و «نقیض چیزی» باشد؛ مثلا اگر بگوییم هر چیزی یا انسان است یا لاانسان؛ تقسیم دقیق عقلی به کار برده‌ایم. اما این تقسیم‌ این گونه چیزی بر دایره معرفتی ما نمی‌افزاید؛ و اگر هر دو قسم دو مفهوم ایجابی باشد بر معرفت می‌افزاید. مثلا به جای اینکه گفته شود در عالم خارج، هر چیزی یا موجود است یا لاموجود؛ گفته شود در عالم خارج، هر چیزی یا موجود است یا معدوم. یا به جای اینکه گفته شود در عالم اعداد طبیعی، هر عددی یا قابل انقسام بر دو است یا قابل انقسان بر دو نیست، گفته شود در عالم اعداد طبیعی، هر عددی یا زوج است یا فرد.

اکنون می‌افزاییم که جذابیت چنین تقسیم‌هایی بقدری است که ذهن ما مایل است هرجا یک قسم جدیدی در قبال قسم قبلی کشف کرد سریع آن را در یک قالب ثنایی ایجابی ارائه دهد که این زمینه‌ساز بسیاری از مغالطات شده است. مثلا یکبار وقتی در برابر مفهوم جزیی حسی به مفهوم کلی رسیدند نام آن را «معقول» گذاشتند و هر ادراک کلی را دارای مابه‌ازای جزیی حسی دانستند. قرنها گشذت تا پی بردید این مفاهیم کلی که «لامحسوس» بودند منحصر در آن دسته که سابقه محسوس دارند نیستند و تعبیر «معقول ثانی» را وارد ادبیات فلسفه کردند؛ یعنی مفهوم «معقول اولی» یک مفهوم واقعا ایجابی شد اما «معقول ثانی» هر آن مدرَک کلی‌ای بود که «لامحسوس» بود و «لامعقولِ دارای ما به ازاء». قرنها گذشت تا متوجه شدند که این مجموعه‌ای که نامش را «معقول ثانی» گذاشته‌اند کاملا یکدست نیست؛‌بلکه فقط در آن دو وصف سلبی مذکور مشترک‌اند؛ و اینجا بین معقول ثانی منطقی و فلسفی تفکیک کردند؛ [و گمان حقیر این است که «معقول ثانی منطقی» واقعا یک مفهوم ایجابی است؛ اما «معقول ثانی فلسفی» هم هنوز یک مجموعه امور ناهمگن است که ویژگی مشترکشان این است که نه محسوس‌اند؛ نه معقول اولی و نه معقول ثانی منطقی.]

به همین منوال، به نظر می‌رسد کلمه «مجرد» هم بیش از اینکه دلالت بر یک معنای معین داشته باشد، ایجابی‌شده‌ی یک مفهوم سلبی «غیرمادی» است؛ اما آیا عرصه غیر ماده یک عرصه یکدست است یا واقعیت‌های بسیار متنوعی در آن حضور دارند که گاه شباهت این واقعیت‌ها به همدیگر کمتر از شباهت برخی از آنها به واقعیت مادی است. شاید از مهمترین گام‌ها در این زمینه، پی بردن به واقعیات عالم مثال بود که تعبیر گمراه‌کننده «نیمه مجرد- نیمه مادی» را بر آن اطلاق کردند.

در اینکه روح انسان از جنس اشیای فیزیکی و مادی متداول نیست و با بدن انسان تفاوت‌هایی دارد بحثی نیست؛ اما آیا با گفتن اینکه «روح» مجرد است، آیا واقعا همان جمله فوق «روح از جنس اشیای فیزیکی و مادی» نیست را تکرار کرده‌ایم یا به درکی از یک واقعیت جدید رسیده‌ایم؟ آیا واقعا یک عالم به نام عالم مجردات داریم که تمام آنچه مادی نیست با لااقل برخی ویژگی‌های ایجابی مشترک در آنجا حضور دارند؛ یا این کلمه می‌تواند یک لفظ تهی از محتوا (صرفا عنوان مشیر) باشد برای اشاره به وادی‌ای که واقعیات کاملا متفاوت (که گاه تفاوت برخی از آنها با هم، از تفاوت برخی از آنها با واقعیات مادی بیشتر است) در کارند؛ و ادعای ویژگی‌های ایجابی مشترک بین واقعیات «مجرد» شبیه آن است که برای واقعیاتی که مصداق «لا انسان» هستند ویژگی‌های ایجابی مشترک قائل شویم؟


  1. . و قوله تعالى: فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ أي لم لا يقولون عند الموت و هو وقت ظهور الأمور و زمان اتفاق الكلمات، و لو كان ما يقولونه حقا ظاهرا كما يزعمون لكان الواجب أن يشركوا عند النزع، و هذا إشارة إلى أن كل أحد يؤمن عند الموت لكن لم يقبل إيمان من لم يؤمن قبله، فإن قيل: ما سمع منهم الاعتراف وقت النزع بل يقولون: نحن نكذب الرسل أيضا وقت بلوغ النفس إلى الحلقوم و نموت عليه؟ فنقول: هذه الآية بعينها إشارة و بشارة، أما الإشارة فإلى الكفار، و أما البشارة فللرسل، أما الإشارة و هي أن اللَّه تعالى ذكر للكفار حالة لا يمكنهم إنكارها و هي حالة الموت فإنهم و إن كفروا بالحشر و هو الحياة بعد الموت لكنهم لم ينكروا الموت، و هو أظهر من كل ما هو من مثله فلا يشكون في حالة النزع، و لا يشكون في أن في ذلك الوقت لا يبقى لهم لسان ينطق، و لا إنكار بعمل فتفوتهم قوة الاكتساب لإيمانهم و لا يمكنهم الإتيان بما يجب فيكون ذلك حثا لهم على تجديد النظر في طلب الحق قبل تلك الحالة، و أما البشارة فلأن الرسل لما كذبوا و كذب مرسلهم صعب عليهم، فبشروا بأن المكذبين سيرجعون عما يقولون، ثم هو إن كان قبل النزع فذلك مقبول و إلا فعند الموت و هو غير نافع، و الضمير في بَلَغَتِ للنفس أو الحياة أو الروح، و قوله: وَ أَنْتُمْ حِينَئِذٍ تَنْظُرُونَ تأكيد لبيان الحق أي في ذلك الوقت تصير الأمور مرئية مشاهدة ينظر إليها كل من بلغ إلى تلك الحالة، فإن كان ما ذكرتم حقا كان ينبغي أن يكون في ذلك الوقت، و قد ذكرنا التحقيق في حِينَئِذٍ في قوله: يَوْمَئِذٍ [الطور: 11] في سورة و الطور و اللفظ و المعنى متطابقان على ما ذكرنا لأنهم كانوا يكذبون بالرسل و الحشر، و صرح به اللَّه في هذه السورة عنهم حيث قال: إنهم كانُوا يُصِرُّونَ عَلَى الْحِنْثِ الْعَظِيمِ وَ كانُوا يَقُولُونَ أَ إِذا مِتْنا [الواقعة: 46، 47] و هذا كالتصريح بالتكذيب لأنهم ما كانوا ينكرون أن اللَّه تعالى منزل لكنهم كانوا يجعلون أيضا الكواكب من المنزلين، و أما المضمر فذكره اللَّه تعالى عند قوله: أَ فَرَأَيْتُمُ الْماءَ الَّذِي تَشْرَبُونَ [الواقعة: 68] ثم قال: أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ [الواقعة: 69] بالواسطة و بالتفويض على ما هو مذهب المشركين أو مذهب الفلاسفة. و أيضا التفسير المشهور محتاج إلى إضمار تقديره أ تجعلون شكر رزقكم، و أما جعل الرزق بمعنى المعاش فأقرب، يقال: فلان رزقه في لسانه، و رزق فلان في رجله و يده، و أيضا فقوله تعالى: فَلَوْ لا إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ متصل بما قبله لما بينا أن المراد أنكم تكذبون الرسل فلم لا تكذبونهم وقت النزع لقوله تعالى: وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوْتِها لَيَقُولُنَّ اللَّهُ [العنكبوت: 63] فعلم أنهم كذبوا كما قال النبي صلى اللَّه عليه و [آله و] سلم: «كذب المنجمون و رب الكعبة» و لم يكذبوا و هذا على قراءة من يقرأ تكذبون بالتخفيف، و أما المدهن فعلى ما ذكرنا يبقى على الأصل و يوافقه: وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ [القلم: 9] فإن المراد هناك ليس تكذب فيكذبون، لأنهم أرادوا النفاق لا التكذيب الظاهر↩
  2. . محصل ما ذكره في الكتاب المشار إليه آنفا (محفل الفردوس) من ترجمة والده قريب من هذا مظهر فيض الاله، ابن شريف الحسيني نور اللّه‏ ... و من الحرى بالذكر في هذا المقام أن ملا عصمة اللّه أحد مشاهير فضلاء لاهور (من عواصم بلاد الهند) قال يوما في محضره الشريف: ان كريمة «إِذا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ» (من سورة الواقعة) تدل على جسمية الروح و تبطل القول بتجردها لان البلوغ و الحركة الى الحلقوم و الحلق من شأن الجسم لا من شأن المجرد فأفاد و أجاب رحمه اللّه بأن كلمة الروح ليس لها سبق ذكر في الآية حتّى يرجع الضمير المستتر في «بلغت» اليها بل الظاهر أن الضمير راجع الى (القلوب) كما وقعت في الآية الأخرى «بَلَغَتِ الْقُلُوبُ الْحَناجِرَ» و بعد ذلك البيان أفحم القائل المغتر، و صار كملتقم الحجر.↩

نظرات کاربران

ثبت نظر