📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
۱) «فی كِتابٍ مَكْنُونٍ»
قرآن کریم در کتابی مکنون است؛ مقصود از این کتاب مکنون چیست؟
الف. همان لوح محفوظ است که حقیقت قرآن در آنجاست و از دست خلایق مستور و محفوظ است (ابنعباس، به نقل از مجمع البیان، ج9، ص341۱؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص727) و این دو آیه به لحاظ مضمونی همان را میفرماید که در جای دیگر فرمود: «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» (بروج/22) (المیزان، ج19، ص137۲)
ب. مقصود همان مصحفی است که در دست ماست (مجاهد؛ به نقل از مجمع البیان، ج9، ص341۳) بدین معنا که این قرآن چون به صورت مصاحفی در دست عموم مسلمانان قرار گرفت از هرگونه تحریف و تغییری مصون گشت؛ و از این جهت که آن موقع که این آیه نازل شده هنوز مصاحف به این صورت رایج نبوده عملا این آیه یکی از موارد اخبار از غیب است که در قرآن آمده (البحر المحیط، ج10، ص92۴)
ج. مقصود تورات و انجیل است؛ گویی فرموده است این قرآنی است که کریم بودنش در کتابهای تورات و انجیل ذکر شده است (عکرمه، به نقل از البحر المحیط، ج10، ص92۵)
د. مقصود در قلوب مومنان است (به نقل از مفردات ألفاظ القرآن، ص727۶)
ه. صرفا برای اشاره است به این نکته که خداوند قرآن را حفظ میکند یعنی همان مضمونی که در جای دیگر فرمود «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (لحجر/9) ((به نقل از مفردات ألفاظ القرآن، ص727۷)
و. با توجه به آیه بعد که میفرماید «لا یمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»، چهبسا «کتاب» در اینجا در معنای اصل لغویاش (تثبیت و تقریر) به کار رفته؛ یعنی میخواهد بگوید حقیقت قرآن معانیای است که فهم و معرفت و شهود آن در قبال مردم در یک ستر و حفظ و غشاء است که جز مطهران بدان راه نمییابند. (التحقیق فی كلمات القرآن الكریم، ج10، ص123۸)
ز. ...
تبصره
فرمود قرآن در کتابی محفوظ و نهان است؛ اگر این محفوظ و مستور بودنش ناظر باشد به لوح محفوظ و حقیقتی ماورایی؛ که مساله واضح است؛ اما ممکن است در خصوص سایر موارد این اشکال به ذهن خطور کند که چگونه کتاب مکنون را مثلا خود مصحف یا ... دانستید در حالی که اینها مستور نیستند و در دسترس میباشند.
در پاسخ گفتهاند که باید به تفاوت دقیق کلمه «مکنون» با «مستور» توجه داشت؛ در کلمه «مکنون» تاکید بر حفظ و صیانت است؛ و اگر مخفی بودنی هم هست از این باب است که غالبا چیزی را که قرار است حفظ و صیانت شود از دید افراد مخفی میکنند؛ و وقتی قرآن مثلا با قرار گرفتن در مصاحفی که در دست همگان هست از تحریف و هرگونه دستکاری حفظ میشود عملا همین اقدام موجب «مکنون» شدن (یعنی حفظ و صیانت آن)شده است. در این موارد هم مساله این است که قرآن و کرامتش با این شیوه به بهترین وجه ممکن حفظ شده است. ((مفاتیح الغیب، ج29، ص430۹)
۲) «فی كِتابٍ مَكْنُونٍ»
قرآن، تنها الفاظ و عبارات نیست، محتوایی والا دارد كه در نزد خداوند محفوظ و مكنون است (تفسیر نور، ج9، ص442)
۳) «فی كِتابٍ مَكْنُونٍ»
فرمود: آن همانا قرآن کریم است در کتابی محفوظ و نهان؛
ظرف بودن این کتاب محفوظ و نهان میتواند برای:
الف. خود «قرآن» باشد؛ یعنی خود قرآن (صرف نظر از وصف کریم بودن یا نبودنش) در کتاب مکنون است (اغلب اقوال تدبر ۱ ناظر به این معنا بود) (شبیه وقتی که گفته میشود «زیدٌ رجل ٌ کریمٌ فی بیته» مقصود این است که زید فی بیته و هو رجل کریم؛ نه اینکه هو رجل کریم فی بیته و غیرکریم اذا کان خارجا!) (مفاتیح الغیب، ج29، ص429۱۰)
ب. «کریم» باشد؛ یعنی کریم بودنش در کتاب مکنون است؛ [یعنی به لحاظ نحوی جمله «کریم فی کتاب مکنون» به عنوان جمله، وصف برای «قرآن» قرار گرفته باشد] مثلا به این معنا که اگرچه قرآن نزد کافران کریم و ارجمند نیست اما در کتاب مکنون (اعم از اینکه کتاب مکنون را به معنای جایگاه اصلی و ماورایی قرآن بگیریم یا کتب آسمانی پیشین) واقعا ارجمند و کریم است. (مفاتیح الغیب، ج29، ص430۱۱)
ج. ترکیب «قرآن کریم» باشد یعنی این قرآن با وصف کرامتش در کتاب مکنون است؛ شبیه این آیه «وَ مَا أَدْراكَ مَا عِلِّیونَ؛ كِتَابٌ مَّرْقُومٌ» (مطففین/19-20) بدین معنا که در لوح محفوظ این وصف مکتوب است که «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِیمٌ» (مفاتیح الغیب، ج29، ص430۱۲)
۴) «فی كِتابٍ مَكْنُونٍ»
با توجه به اینکه هر خواندنیای در «کتاب» و لوحی هست آوردن تعبیر «فی کتاب» در این آیه چه توجیهی دارد؟
الف. تعبیر «فی کتاب مکنون» است؛ نه صرف «فی کتاب» و اصرار بر مکنون بودنش است؛ یعنی میخواهد اشاره کند که این متن خوانده شده، در یک جایگاه نهانی و ماورایی قرار دارد نه صرفا در صحفهای عادی در دست ما.
ب. تاکیدی بر رد کفار است که میگفتند این ساخته و پرداخته خود پیامبر ص است؛ و میفرماید که این قرآن (= امری که بر شما خواده میشود) در یک کتابی بوده؛ که اتفاقا آن کتاب هم از این کتابهای عادی در دسترس همگان نیست؛ وگرنه شما میتوانستید مثلش را بیاورید؛ بلکه در کتابی مکنون است. (مفاتیح الغیب، ج29، ص430۱۳)
ج. ...
نکته تخصصی قرآنشناسی: حقیقت قرآن: سخن (قول) یا مکتوب (کتاب)؟!
با توجه به تاکید بر وحیانی بودن قرآن و تلقی عمومی از وحی به عنوان سخن، تلقی بسیاری از افراد از قرآن کریم این است که حقیقت اولی و اصلی قرآن چیزی از سنخ قول و سخن بوده؛ که بعدا به صورت متن مکتوب شده است؛ اما مروری بر آیات مختلفی که درباره خود قرآن آمده این احتمال را بشدت تقویت میکند که حقیقت اولی و اصلی قرآن، متنی مکتوب و نوشته شده، بوده که بعدا این متن مکتوب در قالب سخن درآمده است.
علاوه بر تعابیری مانند همین آیه که از وجود قرآن کریم در کتابی مکنون سخن میگوید و یا آیات «بَلْ هُوَ قُرْآنٌ مَجِیدٌ فِی لَوْحٍ مَحْفُوظٍ» (بروج/21-22) که از وجود قرآن کریم در لوحی محفوظ سخن میگوید؛ و نیز اینکه قرآن قبل از نزول تدریجی، با یک نزول دفعی نیز بر پیامبر عرضه شده (که دفعی بودن امری است که با «مکتوب» سازگار است؛ نه با «سخن» زیرا اقتضای اصلی سخن، تدریجی بودن و در بستر زمان کشیده شدن است؛ اما متن مکتوب است که از ابتدا تا انتهایش در زمان واحد حاضر است)، حتی خود کلمه «قرآن» (که از ماده «قرأ» گرفته شده) و نیز آیات ابتدایی سوره علق که به عنوان اولین آیه نازل شده بر پیامبر ص هم مطرح است: «اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِی خَلَقَ» (علق/1) میتواند مویدی بر این مطلب باشد؛ دقت کنید: از پیامبر خواسته شد که «بخواند» نه اینکه «بگوید»؛ و خواندن در جایی مطرح میشود که متن و نوشتهای در کار باشد؛ وگرنه اگر قرآن صرفا کلماتی بود که فرشته وحی میگفت و پیامبر قرار بود آنها را بازگو کند باید گفته میشد: «قل: بگو»، نه «إقرأ: بخوان».
۵) «فی كِتابٍ مَكْنُونٍ»
چنانکه در تدبر ۱ اشاره شد تعبیر «کتاب مکنون» را برخی بر کتب آسمانی پیشین تطبیق دادهاند. شاید برای بسیاری از افراد این تطبیق ناروا به نظر برسد، اما حقیقت این است که از برخی از روایات تاریخی، به نظر میرسد که تعبیر کردن از کتب آسمانی قبلی به «کتاب مکنون» تعبیری رایج بوده است.
شاید بد نباشد که به مناسبت امروز که روز میلاد پیامبر اکرم است این حکایت زیر که در آن فاتح حبشه به عبدالمطلب درباره ولادت پیامبر اکرم ص بر اساس کتاب مکنونی که نزدش بوده خبر میدهد مرور شود:
حکایت
ابن عباس گوید: چون سیف بن ذی یزن بر حبشه پیروز شد دو سال بود كه پیغمبر زاده شده بود، نمایندگان و اشراف و شعرای عرب دسته دسته به آستان سیف میرفتند و به او مباركباد میگفتند و مدحش میكردند و فداكاری او را در باره عرب و خونخواهی آنان یاد میكردند. یك هیئت نمایندگی از قریش پیش او آمد كه عبد المطلب بن هاشم و امیة بن عبد شمس و عبد الله بن جذعان و اسد بن خویلد بن عبد العزی و وهب بن عبد مناف و دیگران از بزرگان قریش با آن بود. این هیئت وارد صنعاء شدند و اجازه شرفیابی خواستند و معلوم شد سیف در كاخ غمدان استراحت كرده (این همان كاخی است كه امیة بن ابیالصلت در باره آن گفته: «بنوش بر تو گوارا باد بر سر تو تاج بلندیست / در رأس غمدان خانهای داری كه فرودگاه همه مردم است») دربانش نزد او رفت و آنها را معرفی كرد و به آنها اجازه ورود داد.
چون نزد او رفتند عبد المطلب نزدیك وی رفت و اجازه سخن خواست.
گفت اگر تو از كسانی هستی كه لیاقت دارند پیش پادشاهان سخن گویند ما به تو اجازه دادیم.
عبدالمطلب با ادبیاتی بسیار فصیح و تعابیری دلنشین سخنانی راند که وی را بسیار خوش آمد
سیف گفت خود را از میان دیگران معرفی كن.
فت من عبد المطلب بن هاشم هستم.
گفت خواهرزاده ما؟ [یعنی از همان قبیلهای که شوهر خواهر من از آن است]
گفت آری.
گفت نزدیك بیا نزدیك او رفت و او روی به همه كرد و گفت؛ آفرین و صدآفرین و مرحبا .... . سپس از آنان دعوت کرد که مدتی در آنجا بمانند و میهمان وی باشند...
بعد از چند روز عبد المطلب را خواست و او را پهلوی خود نشانید و مجلس را خلوت كرد به او گفت ای عبد المطلب من رازی را به تو میسپارم كه اگر جز تو بود برای او روا نمیدانستم ولی تو را اهل آن دیدم و از آن مطلع میسازم. باید نزد تو سر بسته بماند تا خدا اذن آن را صادر كند که خدا كار خود را انجام خواهد داد.
ما در كتاب مكنون و دانش نهفتهای که در اختیار داریم و از دیگران بازداشتیم خبری عظیم و پیشآمدی بزرگ درك كردیم كه در آن برای همه مردم شرافت زندگی است و به خصوص برای طائفه تو و شخص خودت.
عبد المطلب سوال کرد که آ» چیست؟
گفت در تهامه فرزندی زاده شود كه میان دو كتفش مهر نبوت باشد امامت از ان او است و پیشوائی تا روز قیامت از آن شما است.... اكنون وقتی است كه به دنیا بیاید یا به دنیا آمده؛ نامش محمد است و پدر و مادرش بمیرند و جد و عمش او را سرپرستی كنند. پنهانی متولد شده و خدا او را آشكارا مبعوث كند و از طائفه ما برای او یارانی آماده كند تا دوستان خود را به وسیله آنها عزیز گرداند و دشمنان خود را خوار سازد ... بتها را بشكند و آتشكدهها را خاموش سازد؛ خدا بپرستد و شیطان را براند؛ گفتارش قاطع است و حكمش عادل به خوشرفتاری وادارد و خود بدان عمل كند و از زشتی بازدارد و آن را تباه سازد.
عبد المطلب گفت پادشاها بختت بلند و گامت فراز و ملكت همیشه و عمرت دراز باد. ممكن است پادشاه راز خود را روشنتر كنند من تا اندازهای توضیح دریافتم.
ابن ذی یزن گفت به همان خانه كه پردهها بر آن افكندهاند و به آن نشانهها كه نصب كردهاند، ای عبد المطلب! بیشک تو خود جد او باشی!
عبد المطلب به سجده افتاد
وی گفت سر بردار. سینهات خنك باد و كارت بر مراد؛ آیا از آنچه گفتیم در مكه چیزی به دست آوردهای؟
گفت مرا پسری بود كه بسیارش پسندیده و بر او مهربان بودم یك دختر پاكسیرت از خویشان خود به وی به زنی دادم كه نامش آمنه بنت وهب است. پسری آورده كه او را محمد نامیدم. پدر و مادرش مردند و من و عمویش او را سرپرستی كنیم.
ابن ذی یزن گفت آنچه به تو گفتم همانست كه گفتم؛ پسرت را نگهداری كن و از نسبت به وی در حذر باش كه یهود دشمنان اویند و خدا برای آنها راهی نسبت وی ندهد؛ و آنچه گفتم از همسفران خود پنهان دار. من ایمن نیستم كه رشك ریاست آنها را وادارد تا برای وی مكر اندیشند و دام گسترند؛ و آنان یا فرزندانشان این كار را خواهند كرد و اگر نه آنكه میدانم پیش از بعثت او مرگ مرا در رباید با سواره و پیاده خود میآمدم و یثرب را مقر سلطنت خود مینمودم و او را یاری میكردم؛ ولی من در كتاب ناطق و علم سابق یافتهام كه یثرب مقر سلطنت او است در آنجا كارش استوار شود و انصارش به دست آید و قبرش در آنجا باشد. و اگر نه آن بود كه از آفت و آزار او میترسم هم اكنون در آغاز عمرش نبوت او را اعلام میكردم و عرب را به دنبال او میكشاندم.
سپس آنان را با هدیههای فراوان راهی دیار خود کرد ...
كمال الدین و تمام النعمة، ج1، ص177-181 (برگرفته از ترجمه کمرهای؛ ج۱، ص۲۸۸)؛ كنز الفوائد، ج1، ص: 187-191 (خلاصهای از این حکایت در الخرائج و الجرائح، ج1، ص129-130 و ج۳، ص۱۰۷۱-۱۰۷۳ آمده است.)
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی مَاجِیلَوَیهِ رَضِی اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنِی عَمِّی مُحَمَّدُ بْنُ أَبِی الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِی الْكُوفِی عَنْ عَلِی بْنِ حُكَیمٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ بَكَّارٍ الْعَبْسِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ؛
وَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ عَلِی بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ حَاتِمٍ الْبُوفَكِی قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو مَنْصُورٍ مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ أَزْهَرَ بِهَرَاةَ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ الْبَصْرِی قَالَ أَخْبَرَنَا عَلِی بْنُ حَرْبٍ قَالَ حَدَّثَنِی أَحْمَدُ بْنُ عُثْمَانَ بْنِ حَكِیمٍ قَالَ حَدَّثَنَا عَمْرُو بْنُ بَكْرٍ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْقَاسِمِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِی صَالِحٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ:
لَمَّا ظَفِرَ سَیفُ بْنُ ذِی یزَنَ بِالْحَبَشَةِ وَ ذَلِكَ بَعْدَ مَوْلِدِ النَّبِی ص بِسَنَتَینِ أَتَاهُ وَفْدُ الْعَرَبِ وَ أَشْرَافُهَا وَ شُعَرَاؤُهَا بِالتَّهْنِئَةِ وَ تَمْدَحُهُ وَ تَذْكُرُ مَا كَانَ مِنْ بَلَائِهِ وَ طَلَبِهِ بِثَأْرِ قَوْمِهِ. فَأَتَاهُ وَفْدٌ مِنْ قُرَیشٍ وَ مَعَهُمْ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ بْنُ هَاشِمٍ وَ أُمَیةُ بْنُ عَبْدِ شَمْسٍ وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ جُذْعَانَ وَ أَسَدُ بْنُ خُوَیلِدِ بْنِ عَبْدِ الْعُزَّی وَ وَهْبُ بْنُ عَبْدِ مَنَافٍ فِی أُنَاسٍ مِنْ وُجُوهِ قُرَیشٍ فَقَدِمُوا عَلَیهِ صَنْعَاءَ فَاسْتَأْذَنُوا فَإِذَا هُوَ فِی رَأْسِ قَصْرٍ یقَالُ لَهُ غُمْدَانُ وَ هُوَ الَّذِی یقُولُ فِیهِ أُمَیةُ بْنُ أَبِی الصَّلْتِ:
اشْرَبْ هَنِیئاً عَلَیكَ التَّاجُ مُرْتَفِعاً / فِی رَأْسِ غُمْدَانَ دَاراً مِنْكَ مِحْلَالًا
فَدَخَلَ عَلَیهِ الْآذِنُ فَأَخْبَرَهُ بِمَكَانِهِمْ فَأَذِنَ لَهُمْ.
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَیهِ دَنَا عَبْدُ الْمُطَّلِبِ مِنْهُ فَاسْتَأْذَنَهُ فِی الْكَلَامِ فَقَالَ لَهُ: إِنْ كُنْتَ مِمَّنْ یتَكَلَّمُ بَینَ یدَی الْمُلُوكِ فَقَدْ أَذِنَّا لَكَ.
قَالَ فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَحَلَّكَ أَیهَا الْمَلِكُ مَحَلًّا رَفِیعاً صَعْباً مَنِیعاً شَامِخاً بَاذِخاً وَ أَنْبَتَكَ مَنْبِتاً طَابَتْ أَرُومَتُهُ وَ عَذُبَتْ جُرْثُومَتُهُ وَ ثَبَتَ أَصْلُهُ وَ بَسَقَ فَرْعُهُ فِی أَكْرَمِ مَوْطِنٍ وَ أَطْیبِ مَوْضِعٍ وَ أَحْسَنِ مَعْدِنٍ وَ أَنْتَ أَبَیتَ اللَّعْنَ مَلِكُ الْعَرَبِ وَ رَبِیعُهَا الَّذِی تُخْصِبُ بِهِ وَ أَنْتَ أَیهَا الْمَلِكُ رَأْسُ الْعَرَبِ الَّذِی لَهُ تَنْقَادُ وَ عَمُودُهَا الَّذِی عَلَیهِ الْعِمَادُ وَ مَعْقِلُهَا الَّذِی یلْجَأُ إِلَیهِ الْعِبَادُ سَلَفُكَ خَیرُ سَلَفٍ وَ أَنْتَ لَنَا مِنْهُمْ خَیرُ خَلَفٍ فَلَنْ یخْمُلَ مَنْ أَنْتَ سَلَفُهُ وَ لَنْ یهْلِكَ مَنْ أَنْتَ خَلَفُهُ نَحْنُ أَیهَا الْمَلِكُ أَهْلُ حَرَمِ اللَّهِ وَ سَدَنَةُ بَیتِهِ أَشْخَصَنَا إِلَیكَ الَّذِی أَبْهَجَنَا مِنْ كَشْفِ الْكَرْبِ الَّذِی فَدَحَنَا فَنَحْنُ وَفْدُ التَّهْنِئَةِ لَا وَفْدُ الْمَرْزِئَةِ.
قَالَ وَ أَیهُمْ أَنْتَ أَیهَا الْمُتَكَلِّمُ؟
قَالَ أَنَا عَبْدُ الْمُطَّلِبِ بْنُ هَاشِمٍ.
قَالَ ابْنُ أُخْتِنَا؟
قَالَ نَعَمْ.
قَالَ ادْنُ. فَدَنَا مِنْهُ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَی الْقَوْمِ وَ عَلَیهِ فَقَالَ: مَرْحَباً وَ أَهْلًا وَ نَاقَةً وَ رَحْلًا وَ مُسْتَنَاخاً سَهْلًا وَ مَلِكاً وَ ربحلا [نَحْلًا] قَدْ سَمِعَ الْمَلِكُ مَقَالَتَكُمْ وَ عَرَفَ قَرَابَتَكُمْ وَ قَبِلَ وَسِیلَتَكُمْ فَأَنْتُمْ أَهْلُ اللَّیلِ وَ أَهْلُ النَّهَارِ وَ لَكُمُ الْكَرَامَةُ مَا أَقَمْتُمْ وَ الْحَبَاءُ إِذَا ظَعَنْتُمْ.
قَالَ ثُمَّ أُنْهِضُوا إِلَی دَارِ الضِّیافَةِ وَ الْوُفُودِ فَأَقَامُوا شَهْراً لَا یصِلُونَ إِلَیهِ وَ لَا یأْذَنُ لَهُمْ بِالانْصِرَافِ.
ثُمَّ انْتَبَهَ لَهُمْ انْتِبَاهَةً فَأَرْسَلَ إِلَی عَبْدِ الْمُطَّلِبِ فَأَدْنَی مَجْلِسَهُ وَ أَخْلَاهُ ثُمَّ قَالَ لَهُ: یا عَبْدَ الْمُطَّلِبِ إِنِّی مُفَوِّضٌ إِلَیكَ مِنْ سِرِّ عِلْمِی أَمْراً مَا لَوْ كَانَ غَیرُكَ لَمْ أَبُحْ لَهُ بِهِ وَ لَكِنِّی رَأَیتُكَ مَعْدِنَهُ فَأُطْلِعُكَ طِلْعَةً فَلْیكُنْ عِنْدَكَ مَطْوِیاً حَتَّی یأْذَنَ اللَّهُ فِیهِ فَ«إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ» إِنِّی أَجِدُ فِی الْكِتَابِ الْمَكْنُونِ وَ الْعِلْمِ الْمَخْزُونِ الَّذِی اخْتَرْنَاهُ لِأَنْفُسِنَا وَ احْتَجَنَّا [أُخْبِرْنَاهُ] دُونَ غَیرِنَا خَبَراً عَظِیماً وَ خَطَراً جَسِیماً فِیهِ شَرَفُ الْحَیاةِ وَ فَضِیلَةُ الْوَفَاةِ لِلنَّاسِ عَامَّةً وَ لِرَهْطِكَ كَافَّةً وَ لَكَ خَاصَّةً.
فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: مِثْلُكَ أَیهَا الْمَلِكُ مَنْ سَرَّ وَ بَرَّ فَمَا هُوَ فِدَاكَ أَهْلُ الْوَبَرِ زُمَراً بَعْدَ زُمَرٍ.
فَقَالَ إِذَا وُلِدَ بِتِهَامَةَ غُلَامٌ بَینَ كَتِفَیهِ شَامَةٌ كَانَتْ لَهُ الْإِمَامَةُ وَ لَكُمْ بِهِ الدِّعَامَةُ إِلَی یوْمِ الْقِیامَةِ.
فَقَالَ لَهُ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ: أَبَیتَ اللَّعْنَ لَقَدْ أُبْتَ بِخَبَرٍ مَا آبَ بِمِثْلِهِ وَافِدٌ وَ لَوْ لَا هَیبَةُ الْمَلِكِ وَ إِجْلَالُهُ وَ إِعْظَامُهُ لَسَأَلْتُهُ عَنْ مَسَارِّهِ إِیای مَا أَزْدَادُ بِهِ سُرُوراً.
فَقَالَ ابْنُ ذِی یزَنَ: هَذَا حِینُهُ الَّذِی یولَدُ فِیهِ أَوْ قَدْ وُلِدَ فِیهِ اسْمُهُ مُحَمَّدٌ یمُوتُ أَبُوهُ وَ أُمُّهُ وَ یكْفُلُهُ جَدُّهُ وَ عَمُّهُ وَ قَدْ وُلِدَ سِرَاراً وَ اللَّهُ بَاعِثُهُ جِهَاراً وَ جَاعِلٌ لَهُ مِنَّا أَنْصَاراً لِیعِزَّ بِهِمْ أَوْلِیاءَهُ وَ یذِلَّ بِهِمْ أَعْدَاءَهُ یضْرِبُ بِهِمُ النَّاسَ عَنْ عُرْضٍ وَ یسْتَفْتِحُ بِهِمْ كَرَائِمَ الْأَرْضِ یكْسِرُ الْأَوْثَانَ وَ یخْمِدُ النِّیرَانَ وَ یعْبُدُ الرَّحْمَنَ وَ یدْحَرُ الشَّیطَانَ قَوْلُهُ فَصْلٌ وَ حُكْمُهُ عَدْلٌ یأْمُرُ بِالْمَعْرُوفِ وَ یفْعَلُهُ وَ ینْهَی عَنِ الْمُنْكَرِ وَ یبْطِلُهُ.
فَقَالَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ أَیهَا الْمَلِكُ عَزَّ جَدُّكَ وَ عَلَا كَعْبُكَ وَ دَامَ مُلْكُكَ وَ طَالَ عُمُرُكَ فَهَلِ الْمَلِكُ سَارِّی بِإِفْصَاحٍ فَقَدْ أَوْضَحَ لِی بَعْضَ الْإِیضَاحِ؟
فَقَالَ ابْنُ ذِی یزَنَ وَ الْبَیتِ ذِی الْحُجُبِ وَ الْعَلَامَاتِ عَلَی النُّصُبِ إِنَّكَ یا عَبْدَ الْمُطَّلِبِ لَجَدُّهُ غَیرُ كَذِبٍ.
قَالَ فَخَرَّ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ سَاجِداً.
فَقَالَ لَهُ ارْفَعْ رَأْسَكَ ثَلِجَ صَدْرُكَ وَ عَلَا أَمْرُكَ فَهَلْ أَحْسَسْتَ شَیئاً مِمَّا ذَكَرْتُهُ؟
فَقَالَ كَانَ لِی ابْنٌ وَ كُنْتُ بِهِ مُعْجَباً وَ عَلَیهِ رَفِیقاً فَزَوَّجْتُهُ بِكَرِیمَةٍ مِنْ كَرَائِمِ قَوْمِی اسْمُهَا آمِنَةُ بِنْتُ وَهْبٍ فَجَاءَتْ بِغُلَامٍ سَمَّیتُهُ مُحَمَّداً مَاتَ أَبُوهُ وَ أُمُّهُ وَ كَفَلْتُهُ أَنَا وَ عَمُّهُ.
فَقَالَ ابْنُ ذِی یزَنَ إِنَّ الَّذِی قُلْتُ لَكَ كَمَا قُلْتُ لَكَ فَاحْتَفِظْ بِابْنِكَ وَ احْذَرْ عَلَیهِ الْیهُودَ فَإِنَّهُمْ لَهُ أَعْدَاءٌ وَ لَنْ یجْعَلَ اللَّهُ لَهُمْ عَلَیهِ سَبِیلًا وَ اطْوِ مَا ذَكَرْتُ لَكَ دُونَ هَؤُلَاءِ الرَّهْطِ الَّذِینَ مَعَكَ فَإِنِّی لَسْتُ آمَنُ أَنْ تَدْخُلَهُمُ النَّفَاسَةُ مِنْ أَنْ تَكُونَ لَهُ الرِّئَاسَةُ فَیطْلُبُونَ لَهُ الْغَوَائِلَ وَ ینْصِبُونَ لَهُ الْحَبَائِلَ وَ هُمْ فَاعِلُونَ أَوْ أَبْنَاؤُهُمْ وَ لَوْ لَا عِلْمِی بِأَنَّ الْمَوْتَ مُجْتَاحِی قَبْلَ مَبْعَثِهِ لَسِرْتُ بِخَیلِی وَ رَجِلِی حَتَّی صِرْتُ بِیثْرِبَ دَارِ مُلْكِهِ نُصْرَةً لَهُ لَكِنِّی أَجِدُ فِی الْكِتَابِ النَّاطِقِ وَ الْعِلْمِ السَّابِقِ أَنَّ یثْرِبَ دَارُ مُلْكِهِ وَ بِهَا اسْتِحْكَامُ أَمْرِهِ وَ أَهْلُ نُصْرَتِهِ وَ مَوْضِعُ قَبْرِهِ وَ لَوْ لَا أَنِّی أَخَافُ فِیهِ الْآفَاتِ وَ أَحْذَرُ عَلَیهِ الْعَاهَاتِ لَأَعْلَنْتُ عَلَی حَدَاثَةِ سِنِّهِ أَمْرَهُ فِی هَذَا الْوَقْتِ وَ لَأُوطِئَنَّ أَسْنَانَ الْعَرَبِ عَقِبَهُ وَ لَكِنِّی صَارِفٌ إِلَیكَ عَنْ غَیرِ تَقْصِیرٍ مِنِّی بِمَنْ مَعَكَ.
قَالَ ثُمَّ أَمَرَ لِكُلِّ رَجُلٍ مِنَ الْقَوْمِ بِعَشَرَةِ أَعْبُدٍ وَ عَشْرِ إِمَاءٍ وَ حُلَّتَینِ مِنَ الْبُرُودِ وَ مِائَةٍ مِنَ الْإِبِلِ وَ خَمْسَةِ أَرْطَالِ ذَهَبٍ وَ عَشَرَةِ أَرْطَالِ فِضَّةٍ وَ كَرِشٍ مَمْلُوءَةٍ عَنْبَراً. قَالَ وَ أَمَرَ لِعَبْدِ الْمُطَّلِبِ بِعَشَرَةِ أَضْعَافِ ذَلِكَ وَ قَالَ: إِذَا حَالَ الْحَوْلُ فَائْتِنِی.
فَمَاتَ ابْنُ ذِی یزَنَ قَبْلَ أَنْ یحُولَ الْحَوْلُ قَالَ فَكَانَ عَبْدُ الْمُطَّلِبِ كَثِیراً مَا یقُولُ: یا مَعْشَرَ قُرَیشٍ لَا یغْبِطُنِی رَجُلٌ مِنْكُمْ بِجَزِیلِ عَطَاءِ الْمَلِكِ وَ إِنْ كَثُرَ فَإِنَّهُ إِلَی نَفَادٍ وَ لَكِنْ یغْبِطُنِی بِمَا یبْقَی لِی وَ لِعَقِبِی مِنْ بَعْدِی ذِكْرُهُ وَ فَخْرُهُ وَ شَرَفُهُ. وَ إِذَا قِیلَ مَتَی ذَلِكَ، قَالَ سَتَعْلَمُنَّ نَبَأَ مَا أَقُولُ وَ لَوْ بَعْدَ حِینٍ.
وَ فِی ذَلِكَ یقُولُ أُمَیةُ بْنُ عَبْدِ شَمْسٍ یذْكُرُ مَسِیرَهُمْ إِلَی ابْنِ ذِی یزَنَ
جَلَبْنَا الضِّحَّ تَحْمِلُهُ الْمَطَایا / عَلَی أَكْوَارِ أَجْمَالٍ وَ نُوقٍ
مُغَلْغَلَةً مَغَالِقُهَا تُغَالَی / إِلَی صَنْعَاءَ مِنْ فَجٍّ عَمِیقٍ
یؤُمُّ بِنَا ابْنُ ذِی یزَنَ وَ یهْدَی / ذَوَاتُ بُطُونِهَا أُمَّ الطَّرِیقِ
وَ تُزْجِی مِنْ مَخَائِلِهِ بُرُوقاً / مُوَاصَلَةَ الْوَمِیضِ إِلَی بُرُوقٍ
فَلَمَّا وَافَقَتْ صَنْعَاءَ صَارَتْ / بِدَارِ الْمُلْكِ وَ الْحَسَبِ الْعَرِیقِ
إِلَی مَلِكٍ یدُرُّ لَنَا الْعَطَایا / بِحُسْنِ بَشَاشَةِ الْوَجْهِ الطَّلِیق