الْأَوَّلینَ
در بحث از آیه قبل و نیز آیه ۱۳ همین سوره بیان شد که کلمه «أوَّل» و اینکه واقعا ماده اصلی این کلمه، و معنای عمیق آن چیست، از کلمات بحثانگیز است.
یک بحث این است که این کلمه از ماده «أول» است یا «وول» یا «وأل»؛ و به تبع آن بر وزن «أفعل» است یا «فعَّل» یا «فوعل»؟
بسیاری از اهل لغت اصل آن را از ماده «أول» دانستهاند؛ آنگاه برای اینکه معلوم شود که معنای این ماده چیست این مساله مطرح شده این است که آیا فعل «آلَ یؤول» و نیز کلمه «تأویل» نیز از همین ماده است یا خیر؟
خلیل «آلَ یؤول» را از ماده «أیل» میداند که به معنای رجوع کردن است؛ و کلمه «أوُل» را از ماده «أول» به حساب آورده و دو کلمه «تأویل» و «تأوّل» را نیز ذیل ماده «أول» میآورد و بدون اینکه ربط این کلمات با کلمه «أوّل» را توضیح دهد صرفا اشاره میکند که این دو کلمه به معنای تفسیر کلامی است که در معنایش اختلاف است.
اما ابنفارس معتقد است این ماده در اصل دو معنا دارد: یکی معنای «ابتدا» که کلمه «أوّل» بهترین مصداقش است؛ و دیگری معنای «انتها» که «آلَ یؤول» (به معنای رجوع کردن)، مهمترین مصداقش میباشد؛ و توضیح میدهد «تأویلِ» هر چیزی به معنای «عاقبت آن چیز که وی بدان رجوع میکند» میباشد؛ چنانکه در آیه شریفه «هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا تَأْوِيلَهُ» نیز اشاره دارد به آنچه که در وقت برانگیخته شدن آنان در قیامت بدان رجوع میشود. در این میان علامه طباطبایی توضیح دادهاند که تأویل، نه هرگونه رجوع و بازگشتی، بلکه بازگشت به حقیقت اصیل خود میباشد. با این ملاحظه، گویی در «تأویل» مفهوم ابتدا و انتها با هم جمع شده؛ یعنی جایی است که چیزی نهایتا به اصل و ابتدای حقیقی خود برمیگردد.
مرحوم مصطفوی هم بر این باور است که اصل ماده «أول»، تقدم است به نحوی که امر دیگری بر آن مترتب شود؛ و «تأویل» هم چیزی را متقدم قرار دادن است به نحوی که امر دیگری بر آن مترتب گردد؛ و موید این معنا را این میداند که غالبا این ماده در مقابل ماده «أخر» به کار میرود (مانند: عيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا، مائده/۱۱۴؛ قالَتْ أُخْراهُمْ لِأُولاهُم، اعراف/۳۸؛ فَلِلَّهِ الْآخِرَةُ وَ الْأُولی،نجم/۲۵؛ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ، واقعه/۴۹؛ وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولی، ضحی/۴).
حسن جبل هم که ظاهرا در اینکه «أوّل» را از ماده «وول» بداند یا از ماده «أول» اندکی تردید دارد، درباره ماده «أول» بر این باور است که معنای محوری این ماده حقیقت شیء است که این شیء از آن حاصل آمده، یعنی اصل و اساس هرچیزی، که خالص شده باشد از شائبهها و اموری که با آن مختلط شده و یا روی آن را پوشاندهاند.
همچنین بیان شد که اختلاف نظری هست که آیا کلمه «آل» (به معنای خانواده و خاندان یک نفر؛ مثلا: آلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ، آلعمران/۳۳؛ آلَ فِرْعَوْن، بقره/۹۰) همخانواده با کلمات فوق (یعنی از یکی از مادههای «أول، وول، أیل، وأل») است، یا کلمه مقلوب کلمه «أهل» است و اصلا در زمره کلمات فوق نمیباشد؟ و جالب اینجاست که برخی که «آل» را را مقلوب از «أهل» دانستهاند، آن را در ذیل ماده «أول» – و نه ذیل ماده «أهل» – مورد بحث قرار دادهاند و نسبت بین این مواد، شاید از شواهد خوب برای کسانی باشد که قائل به اشتقاق کبیرند؛ زیرا بر مبنای اشتقاق کبیر، حروف والی (ا، و، ی) و حرف همزه اصالتی ندارند؛ و از این رو، همه مواردی که بحث شده، نسبتهای کاملا جدیای با همدیگر دارند.
اما خود کلمه «أوّل» (که در فارسی به «یکم» ترجمه میشود) را برخی آغازگر عدد دانستهاند؛ ولی با توجه به اینکه خداوند هم «أول» نامیده میشود (هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ؛ حدید/۱) و از آن سو میدانیم خداوند یکی است که دو ندارد (هُوَ الواحِدُ الذی لا ثَانِی له) دیگران توضیح دادهاند که این کلمه مشروط نیست به اینکه حتما دومی هم داشته باشد، چنانکه مثلا وقتی میگویند این اولین کاسبیای است که امروز انجام دادم معنایش این نیست که حتما کاسبی دومی هم در کار باشد؛ و بر همین اساس، گاه «اول» ( ومونث آن: أولی) چهبسا صرفاً به معنای «واحد» (یکبار) به کار برود، نه اولی در مقابل «دومی» و «بعدی»، چنانکه در مورد آیه لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوْتَ إِلاَّ الْمَوْتَةَ الْأُولی وَ وَقاهُمْ عَذابَ الْجَحيمِ (دخان/۵۶) چنین احتمالی داده شده است؛ و اساساً یکی از تفاوتهای کلمه «أول» با «سابق» را در این دانستهاند که «سابق» (قبلی، سبقتگیرنده) حتما مسبوق (بعدی، سبقتگرفتهشده)ای به ازای خود دارد؛ اما أول، ضرورت ندارد که ثانی و آخِر داشته باشد.
کلمه «اوّل» را با توجه به مونث آن که «أولی» میباشد، صفت دانستهاند (مثلا: أَ فَعَيينا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ، ق/۱۵؛ وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ، توبه/۱۰۰؛ آباؤُنَا الْأَوَّلُونَ، صافات/۱۷ و واقعه/۴۸) که البته در بسیاری از موارد موصوفش حذف میشود و به قرینه باید آن را فهمید؛ و در بسیاری از موارد به معنای انسانهای اول، یعنی گذشتگان بوده است: «كَذَّبَ بِهَا الْأَوَّلُونَ» (اسراء/۵۹)، «كَما أُرْسِلَ الْأَوَّلُونَ» (انبیاء/۵) ، «بَلْ قالُوا مِثْلَ ما قالَ الْأَوَّلُونَ» (مومنون/۸۱) ، «إِنْ هذا إِلاَّ أَساطيرُ الْأَوَّلينَ» (انفال/۳۱) ، «فَقَدْ مَضَتْ سُنَّتُ الْأَوَّلينَ» (انفال/۳۸) البته این کلمه «أوّل» در بسیاری از اوقات به عنوان مضاف به کار میرود: «لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ» (بقره/۴۱) «أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمينَ» (انعام/۱۶۳).
در تفاوت «اول» (و آخر) با «قبل» (و بعد) – وقتی این کلمه به صورت مضاف به کار میرود – گفتهاند آنچه اولِ (یا آخر) یک مجموعه محسوب میشود خودش هم جزء آن مجموعه است، اما جایی که تعبیر «قبل» (یا بعد) به کار میرود، غالبا آن شیء خارج از آن مجموعه است.
جلسه ۹۸۰ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-13/
جلسه ۱۰۱۵ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-48/
الْآخِرینَ
در بحث از آیه ۱۴ همین سوره بیان شد که ماده «أخر» را در اصل به معنای تخلف و عقب ماندن چیزی از مقارن خویش و نقطه مقابل «تقدم» (= پیشی گرفتن) دانستهاند؛ که کلمه تأخیر در فارسی کلمهای آشناست.
از این ماده دو کلمه «آخَر» و «آخِر» معروف است که در فارسی به ترتیب، به معنای «آخری، پایانی» و «دیگر» به کار میرود.
درباره تفاوت این دو اغلب صرفا به این اشاره کردهاند که «آخَر» (مونث آن: «أخری») در مقابل «واحد» است (مفردات ألفاظ القرآن/۶۹) و «آخِر» (مونث آن: «آخِرة») در مقابل «اول» (مونث آن: «أولی») است (عيداً لِأَوَّلِنا وَ آخِرِنا، مائده/۱۱۴؛ قُلْ إِنَّ الْأَوَّلينَ وَ الْآخِرينَ، واقعه/۴۹؛ وَ لَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولی، ضحی/۴)
برخی تفاوت را با توجه به وزن و صیغه آنها چنین توضیح دادهاند که «آخَر» بر وزن «أفعل» صیغه تفضیل است و دلالت بر شدت تاخر دارد، ولی «آخِر» بر وزن «فاعل» به معنای به صرف متاخر بودن از چیزی که ماقبل آن بوده دلالت دارد؛
اما برخی توضیح دادهاند که «آخَر» («أُخری»، دیگر) به معنای «دوم» در جایی به کار میرود که علاوه بر «مورد اول» و این گزینه، سوم و چهارم و .. هم برایش فرض داشته باشد؛ اما «آخِر» در جایی به کار میرود که گزینه دیگری در کار نباشد، مثلا در مقابل ربیعالاول، ربیعالآخِر گفته میشود؛ و با استشهاد به آیات متعدد بیان شد که این سخن مویدات فراوانی در قرآن کریم دارد؛ هرچند که مناقشاتی نیز در آن راه داشت.
تفاوت «آخر» و «بعد» – همان طور که در مورد تفاوت «اول» و «قبل» در جلسه قبل بیان شد – در این است که وقتی به صورت مجموعی نگاه کنیم، «آخر» خودش جزء آن مجموعهای که وی آخرینش است، میباشد؛ اما «بعد» لزوما چنین نیست و غالبا بیرون از آن مورد یا مجموعهای است که این بعد از آنها بوده است.
جلسه ۹۸۱ http://yekaye.ir/al-waqiah-56-14/
لَمَجْمُوعُونَ
ماده «جمع»۱ در اصل به معنای انضمام شدن اشیاء به همدیگر است (معجم المقاييس اللغة، ج1، ص479۲؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص108). برخی گفتهاند انضمامی که با کنار هم قرار دادن امور حاصل شده باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۰۱۳) و برخی هم بر این باورند که هرگونه انضماما اشیای شبیه هم اعم از اینکه با هم متلاقی یا متراکم شوند یا به هم بچسبند (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۳۳۵۴) و البته تفاوت ماده «ضمم» و «جمع» در این است که «ضمّ» برای جمع شدن اشیای فراوان به کار میرود و نقطه مقابل آن «بث» است که به معنای جدایی بین اشیای فراوان است؛ و البته تدریجا برای انضمام دو شیء و بیشتر هم به کار رفته است؛ و همچنین کلمه «ضم» را برای چسباندن چیزی به چیز دیگر به صورت «ضم الشيء الى الشيء» به کار میبرند اما تعبیر «جمع» را برای این کار استفاده نمیکنند. (الفروق في اللغة، ص138۵)
برخی بر این باورند که صیغه ثلاثی مجرد آن بر صرف کنار هم جمع شدن دلالت دارد:
که این میتواند ناظر به جمع شدن انسانها در کنار هم باشد: وَ أَنْ تَجْمَعُوا بَيْنَ الْأُخْتَيْنِ إِلاَّ ما قَدْ سَلَفَ (نساء/۲۳) يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ (مائده/109) قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنا رَبُّنا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا بِالْحَقِّ (سبأ/26) لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ لا حُجَّةَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ اللَّهُ يَجْمَعُ بَيْنَنا وَ إِلَيْهِ الْمَصيرُ (شوری/15) فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ (شعراء/38) «هذا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناكُمْ وَ الْأَوَّلينَ» (مرسلات/38) لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيه (نساء/۸۷؛انعام/۱۲) «هذا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْناكُمْ وَ الْأَوَّلينَ» (مرسلات/38) وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَديرٌ (شوری/29) وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَمَعَهُمْ عَلَى الْهُدی (انعام/۶۵) إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إيماناً (آل عمران/۱۷۳) «إِنَّكَ جامِعُ النَّاسِ لِيَوْمٍ لا رَيْبَ فيهِ (آل عمران/9) إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ في جَهَنَّمَ جَميعاً (نساء/140)
یا ناظر به جمع شدنی در موضوعات خارجی [مانند جمع کردن آیات قرآن: إِنَّ عَلَيْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ (قیامت/17) یا جمع شدن اشیایی در کنار هم: أَ يَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ (قیامت/3) «وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ» (قیامت/9) و ظاهرا از همین باب است جمعآوری ثروت: «وَ جَمَعَ فَأَوْعى» (معارج/18) «الَّذي جَمَعَ مالاً وَ عَدَّدَهُ» (همزه/2) لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَحْمَةٌ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (آل عمران/157) قُلْ بِفَضْلِ اللَّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِكَ فَلْيَفْرَحُوا هُوَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (یونس/58) وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ (زخرف/32)]
ویا ناظر به اعمال و معانی: «فَتَوَلَّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أَتى» (طه/60) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص108۶)
«مَجْمَعَ» اسم مکان است به معنای محل جمع شدن: «حَتَّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً؛ فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما (کهف/60-61)
اگر جمع شدن افراد یک فعل ارادی و از روی میل و رغبت و قبول باشد از باب افتعال استفاده میشود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص108): قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهيراً (اسراء/88) إِنَّ الَّذينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ (حج/۷۳) وَ قيلَ لِلنَّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ (شعراء/39)
درباره اینکه وقتی این ماده به باب افعال برود چه معنایی دارد، برخی گفتهاند وقتی است که بخواهند دو مفعول برایش بیاورند و شاهدش را این آیه آوردهاند که «وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ في غَيابَتِ الْجُب» (یوسف/۱۵) یعنی عزمشان را جمع کردند که چنین کنند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص108)؛ اما این معنا بعید به نظر میرسد چنانکه در آیه دیگر همین را با یک مفعول بیان کرده است: «وَ ما كُنْتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف/102) و در آیه «فَتَوَلَّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أَتى» (طه/60) این معنا را در صیغه ثلاثی مجرد آورده است. اما دیگران توضیح دادهاند که غالبا در جایی که جمعی باشد که با فکر و تدبیر حاصل شود مانند «فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ» (يونس/71) «فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا وَ قَدْ أَفْلَحَ الْيَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى» (طه/64) چنانکه به چیزی که با فکر و تدبیر به غنیمت انسان میرسد «نهب مُجمَع» گویند؛ و احتمال دارد تعبیر « إِنَ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ»(آل عمران/173) هم به این معنا باشد که آنان آرای خود در تدبیر علیه شما را جمع کردهاند [به تعبیر عامیانه فکرهایشان را روی هم ریختهاند] هرچند که برخی گفتهاند ممکن است اینجا به معنای اینکه لشکری علیه شما جمع کردهاند نیز باشد. (مفردات ألفاظ القرآن، ص201۷)
درباره وجه تسمیه «جمعه» «إِذا نُودِيَ لِلصَّلاةِ مِنْ يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ» (جمعة/9) هم برخی گفتهاند از این باب است که مردم برای نماز همه یکجا جمع میشوند (مفردات ألفاظ القرآن، ص202۸) اما با توجه به اینکه این کلمه قبل از اسلام هم رایج بوده این معنا بعید است و در روایات وجه تسمیه آن را ناشی از نسبتی دانستهاند که باطن این روز با جمع شدن انسانها در روز قیامت برقرار میکند (حدیث۱).
این ماده وقتی در مورد روز قیامت به کار میرود «تُنْذِرَ يَوْمَ الْجَمْعِ لا رَيْبَ فيه» (شوری/۷) «يَوْمَ يَجْمَعُكُمْ لِيَوْمِ الْجَمْع» (تغابن/۹) «وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً» (کهف/۹۹) ) معنایی بسیار نزدیک به کلمه «حشر» پیدا میکند۹ و در تفاوت این دو گفتهاند در کلمه «حشر» جمع کردنی است که با سوق دادن همراه باشد؛ و غالبا در مورد بیرون آوردن یک جماعت از جایگاه خود و سوق دادن و برانگیختن آنها برای جنگ و مانند آن به کار میرود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۳۷) اما کلمه «جمع» لزوما چنین معنایی ندارد و صرف کنار هم قرار گرفتن را میرساند. (الفروق في اللغة، ص۱۳۶۱۰) که البته در برخی آیات که با حرف «إلی» متعدی شده، از نظر برخی همین معنای سوق دادن هم در آن گنجانده شده است: «قُلِ اللَّهُ يُحْييكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يَجْمَعُكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ» (جاثیه/۲۶)؛ هرچند «إلی» را برخی از مترجمان (مصطفوی، قرشی، بلاغی، ثقفی تهرانی، سراج) به معنای اشاره به پایان شیء در نظر گرفتهاند و آیه «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ لا رَيْبَ فيهِ» را چنین ترجمه کردهاند «شما را تا روز قیامت جمع میکند».
«امر جامع» « وَ إِذا كانُوا مَعَهُ عَلى أَمْرٍ جامِعٍ» (نور/62) کاری است که چنان اهمیت دارد که مردم به خاطرش جمع میشوند گویی خود آن امر مردم را جمع کرده است. (مفردات ألفاظ القرآن، ص201۱۱)
از کلماتی که به این ماده نزدیک است میتوان به کلمات «کل» ، «تألیف» و «مجاورت» میتوان اشاره کرد؛
تفاوت «جمع» و «کل» را برخی در این دانستهانند که کل احاطه به اجزاء است که گاه برای احاطه بر افراد هم به کار میرود؛ اما جمع برای احاطه بر افراد است؛ اما برخی صحیح را این دانستهاند که کل در اصل اقتضای احاطه به افراد را دارد و جمع احاطه بر اجزاء را؛ چنانکه در جایی که تمام اجزای انسانی را ببینی میتوانی بگویی کل آن انسان را دیدم ولی نمیتوانی بگویی جمیع وی را دیدم؛ همچنین افراد اقتضای کل را دارد (هر فردی یک کل است) اما اجزاء اقتضای کل را ندارد یعنی به هریک از اجزاء نمیتوانی بگویی بتنهایی یک کل است اما به هریک از افراد میتوانی بگویی یک کل است. (الفروق في اللغة، ص134-135۱۲) اما به نظر میرسد همان سخن اول صحیح است و این شواهد واقعا مدعای مذکور را اثبات نمیکند.
در تفاوت «جمع» و «تالیف» (ماده «ألف») برخی گفتهاند که «تالیف» دلالت بر چسبیدن دو چیز به هم میکند اما «جمع» خیر؛ لذا وقتی افرادی را در یک مجلس جمع میکنیم معنایش این نیست که آنان را کاملا به هم بچسبانیم؛ بدین جهت کلمه تالیف را جز برای اجسام به کار نمیبرند اما جمع را هم برای اجسام به کار میبرند هم برای اعراض؛ و به همین مناسبت است که تالیف را برای قلوب به نحو مجازی به کار میبرند «وَ أَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ» (اعراف/۶۳)؛ اما برخی بر این باورند که تألیف و ألفت در اصل برای جایی است که یک نحوه موافقت و همراهی در میان باشد در حالی که در جمع چنین قیدی ضرورت ندارد (الفروق في اللغة، ص137۱۳)
در تفاوت «جمع» و «مجاورت» (ماده «جور») هم گفتهاند که مجاورت بین دو چیز است اما جمه و اجتماع بین سه چیز و بیشتر است؛ لذا کسی که سخن عرب را درست بلد است وقتی با یک نفر در جایی باشد نمیگوید « اجتمعت مع فلان» مگر اینکه در آنجا کس دیگری هم باشد. (الفروق في اللغة، ص140-141۱۴)
به کسانی که در یکجا جمع شده باشند «مجموع»، «جمع»، «جمیع» و «جماعت» گویند که البته کلمه «جماعت» در قرآن کریم نیامده است؛
برخی در تفاوت اینها گفتهاند اگر صرف کنار هم جمع شدن باشد وزن «مفعول» (متعارف برای ثلاثی مجرد) استفاده میشود: «ذلِكَ يَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ» (هود/103) «قُلْ إِنَّ الْأَوَّلینَ وَ الْآخِرینَ لَمَجْمُوعُونَ إِلى ميقاتِ يَوْمٍ مَعْلُومٍ» (واقعه/49-50)، اما وقتی بخواهند بر لزوم و ثبات دلالت کنند از تعبیر «جَميع» و «جمع» استفاده میکنند (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص108)؛ «ما أَغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ» (اعراف/۴۸) «سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ» (قمر/45) «وَ هُوَ عَلى جَمْعِهِمْ إِذا يَشاءُ قَديرٌ» (شوری/29) «مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَ أَكْثَرُ جَمْعاً» (قصص/78) «ما أَغْنى عَنْكُمْ جَمْعُكُمْ» (اعراف/۴۸) «فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً» (عادیات/5)
اما برخی در خصوص کلمه «جمیع» بر این باورند که این کلمه همانند «أجمع» و «أجمعون» برای تاکید به کار میرود؛ با این تفاوت که «أجمع» اسم معرفه است برای توصیف معرفه به کار میرود «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» (حجر/30؛ ص/۷۳) «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» (يوسف/93) [وَ جُنُودُ إِبْليسَ أَجْمَعُونَ (شعراء/95)؛ «عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ» (بقره/۱۶۱؛ آل عمران/۸۷) «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ» (هود/119؛ سجده/13) و ...]، و نمیتوان آن را حال قرار داد؛ اما منصوب بودن «جمیع» را میتوان از باب حال بودن در نظر گرفت: «اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً» (بقرة/38)، «فَكِيدُونِي جَمِيعاً» (هود/55) [هُوَ الَّذي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً (بقره/۲۹) وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً (آل عمران/۱۰۳) فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَميعاً (نساء/71) فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَميعاً (نساء/139) و ...] (مفردات ألفاظ القرآن، ص202۱۵؛ الفروق في اللغة، ص141۱۶) [و البته «جمیع» به نحو توصیف هم میتواند به کار رود: «وَ إِنْ كُلٌّ لَمَّا جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ» (یس/32) «فَإِذا هُمْ جَميعٌ لَدَيْنا مُحْضَرُونَ» (یس/53) «أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَميعٌ مُنْتَصِرٌ» (قمر/44) «وَ إِنَّا لَجَميعٌ حاذِرُونَ» (شعراء/56)] که البته وجه تاکید در کلمه «أجمع» هم ظاهرا این است که این کلمه با رفتن به صیغه «أفعل» معنای افعل تفضیلی پیدا کرده است و از همین جهت برای تاکید به کار رفته است. (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج2، ص108)
کلمه «جمع» و «جماعت» به عنوان اسمی برای اشاره به سه نفر به بالا رایج است (الفروق في اللغة، ص136۱۷) و ظاهرا صرفا بر وجود افرادی که کنار هم جمع شده باشند دلالت دارد اما کلمات مشابهی دارد. در جلسه 980 به مناسبت بحث از کلمه « ثُلَّة» به برخی از کلمات که برای اشاره به «جماعت»ی به کار میرود اشاره شد؛ در اینجا میافزاییم که در قرآن کریم از این کلمه «جماعت» اصلا استفاده نشده و همان کلمه «جمع» را برای جماعت به کار برده؛ چنانکه گاه آن را به صورت تثنیه درآورده: «يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ» (آل عمران/۱۵۵ و ۱۶۶؛ انفال/۴۱) «فَلَمَّا تَراءَا الْجَمْعانِ قالَ أَصْحابُ مُوسى إِنَّا لَمُدْرَكُونَ» (شعراء/61) و برای هر جماعتی ظاهرا با توجه به ملاحظه خاصی بوده از واژه دیگری استفاده شده است که در اینجا به برخی از رایجترین این کلمات که در قرآن کریم به کار رفته و تفاوتشان با «جماعت» اشاره میشود.
«فوج» به جماعتی که تعدادشان خیلی زیاد باشد گویند چنانکه قرآن وقتی فتح حاصل شد و دیگر نه قبیله قبیله بلکه یکدفعه خیل عظیمی وارد دین اسلام شدند تعبیر فرمود «وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً»
«ثُلَّة» (ماده «ثلل») جماعتیاند که در یک امر رانده (مندفع) میشوند؛ چنانکه که در خصوص دیواری که پاییناش را تخریب میکنند تا بتمامه فروبریزد میگویند «ثللتُ الحائط»؛
«زمره» (ماده «زمر») جماعتیاند که صداهایی از آنها شنیده میشود که مفهوم نیست (وَ سيقَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى جَهَنَّمَ زُمَراً ... وَ سيقَ الَّذينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً؛ زمر/۷۱-۷۳) و اصلش از «زمار» است که صدای شترمرغ ماده است و «زجله» هم بسیار به این معنا نزدیک است؛ و گفتهاند «زمره» جماعتی هستند که بینشان تفرقه است در برابر «حزب» که بینشان وحدت هست؛ و
«حزب» جماعتی است که در یک کار واحدی با هم همکاری میکنند و «حزبِ» یک نفر جماعتیاند که او را یاری میدهند و بر کاری توانا میسازند [«كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ» (مومنون/۵۳؛ روم/32) «أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ» (مجادله/19) که واضح است درباره حزب الله یعنی کسانی که در مسیر دستورات الهی با هم همکاری میکنند و تحقق امر تشریعی خداوند را میسر میسازند: «أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» (مجادله/22)]
«عصبة» (ماده «عصب») به جماعت اندکی که البته بیش از ده نفر باشند گویند؛ و برخی گفتهاند تعدادش بین ۱۰ تا ۴۰ نفر است: «قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» (یوسف/۱۴)
«طائفه» (ماده «طوف») در اصل جماعتی بودهاند که پیرامون چیزی گرد میآمدند و دور آن میگردیدند [و ظاهرا اینکه پیرامون امر واحدی جمع شوند در این ماده موضوعیت دارد: «وَ إِنْ كانَ طائِفَةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالَّذي أُرْسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤْمِنُوا» (اعراف/۸۷) «ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِ الْغَمِّ أَمَنَةً نُعاساً يَغْشى طائِفَةً مِنْكُمْ وَ طائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ» (آل عمران/۱۵۴)]
«فریق» (از ماده «فرق») جماعتی است از یک جماعت بزرگتر؛ که غالبا به آن گروه بزرگتر جماعت و به این گروه که قسمتی از آن است «فریق» گفته میشود [وَ إِذْ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ يا أَهْلَ يَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا وَ يَسْتَأْذِنُ فَريقٌ مِنْهُمُ النَّبِيَّ: احزاب/۱۳]
«فئة» (از ماده «فئی») جماعتیاند که از غیرشان جدا شدهاند [كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَليلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإِذْنِ اللَّه؛ بقره/۲۱۶] چنانکه تعبیر «فأوت رأسه» به معنای سرش را شکستم میباشد؛ و در جنگ گروهیاند که جنگجویانی را که به سویشان بازمیگردند تقویت میکنند و به این مناسبت به هر جماعتی که مانع آسیب دیدن کسی شود و وی را یاری کند «فئة» گفتهاند: «وَ مَنْ يُوَلِّهِمْ يَوْمَئِذٍ دُبُرَهُ إِلاَّ مُتَحَرِّفاً لِقِتالٍ أَوْ مُتَحَيِّزاً إِلى فِئَة» (انفال/۱۶)
«شیعه» (از ماده «شیع») جماعتیاند که به خاطر محبتی که به کسی دارند به سوی وی متمایلند و اصلش خرده چوبهایی است که همراه با هیزمها در آتش میریزند که همراه با آنها شعلهور شوند؛ گویی آنها را تابع هیزم اصلی قرار دادهاند. [فَوَجَدَ فيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ؛ قصص/۱۵]
«ملأ» بزرگانیاند که چشم و دل دیگران را از زیبایی ویا هیبتی که دارند پر میکنند؛ و ممکن است جماعتی باشند که به امری قیام میکنند و از تعبیر «هو ملیء بالامر» اخذ شده باشد [أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في سَبيلِ اللَّهِ، بقره/۲۴۶؛ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ في ضَلالٍ مُبينٍ، اعراف/60؛ قالَ يا مُوسى إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ، قصص/۲۰]
«شرذمة» (از ماده «شرذم») باقیمانده جماعتی است از باقیمانده آنان؛ که کنایه از تعداد خیلی کم میباشد: «إِنَّ هؤُلاءِ لَشِرْذِمَةٌ قَليلُونَ» (شعراء/54) (الفروق في اللغة، ص271-275۱۸)
ماده «جمع» و مشتقات آن 128 بار در قرآن کریم به کار رفته است.