📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
شاء چه چیزی را؟ متذکر شدن را (احسن الحدیث) خدا را
1) «إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ سَبيلاً»
آنچه در آیات قبل درباره قیامت گفته شد همگی مایه تذکر است، تا هرکه خواست، به سوی پروردگارش راهی برگزیند.
نکته تخصصی انسانشناسی
انسان در این دنیا، نه به حال خود رها شده است که کاری به کار او نداشته باشند، و نه چون برایش برنامه دارند مجبورش میکنند که آن برنامه را انجام دهد.
برایش برنامه تهیه کردهاند (= شریعت)، اما خودش باید بخواهد که به این برنامه ملتزم شود؛ او مجبور نیست که به این برنامه عمل کند، اما این برنامه تنها مسیر صحیح زندگی او را سامان میدهد، و اگر به این برنامه عمل نکند، در قیامت بیچاره میشود.
2) «إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ سَبيلاً»
راه خدا را در پیش گرفتن نیازمند تذکر و تذکر دهنده است. («تذکره» آن چیزی است که مایه تذکر میشود)
3) «إِنَّ هذِهِ تَذْكِرَةٌ فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ سَبيلاً»
این گونه نیست که اگر مخاطبان یک مبلغ دین راه هدایت را در پیش نگرفتند، اشکال حتما در کار آن مبلغ باشد؛ بلکه نهایتا خود مخاطب باید «بخواهد» که راه خدا را در پیش گیرد.
قطعا نه هیچ سخنی به تاثیرگذاری قرآن کریم است و نه هیچ انسانی توان اثرگذاری پیامبر اکرم ص را دارد؛ با این حال، مشرکان قریش «نمیخواستند راه خدا را در پیش گیرند.»
4) «فَمَنْ شاءَ اتَّخَذَ إِلی رَبِّهِ سَبيلاً»
نفرمود «الی الله» بلکه فرمود «الی ربه». چرا؟
الف. اگر به ما میگویند راه خدا را بروید، نه راهی بیگانه از وجود ما که صرفاً چون خدای قدر قدرتی در کار است ناچار باشیم سخنش را اطاعت کنیم؛ بلکه چون او رب، پروردگار و مربی ماست و ما را به نهایت کمالی خودمان میرساند.
نکته تخصصی انسانشناسی
برخی از اگزیستانسیالیستها مدعیاند که تسلیم شدن در برابر هر هدفی، مستلزم از خود بیگانگی است؛ زیرا آن هدف، غیر از «خود» من است و اگر همه هم و غم من، آن باشد، پس همه دغدغههای من مربوط به چیزی غیر از خودم شده، پس از خودم بیگانه شدهام؛ و بر همین اساس، خدا را هم انکار میکنند و معتقدند اصیلترین اصل انسانی، آزادی و تسلیم نشدن در برابر هر چیزی – حتی خداوند - است.
شهید مطهری (سیری در نهجالبلاغه، ص284-305) بخوبی نشان داده است که این تحلیل ناشی از درک نادرست آنها از آزادی و از خداست:
اگر تحلیل آنها از آزادی درست باشد، هر حرکت و هر تغییری، مستلزم «از خود بیگانگی» است؛ زیرا با هر تغییری، «من» دیگر آن فرد قبلی نیستم؛ پس از خود بیگانه شدهام!
همچنین آنها خدا موجودی در عرض ما قلمداد کردهاند؛ در حالی که او موجودی در طول ماست و حقیقت وجود ما «عین الربط» به اوست. ما هیچ نیستیم مگر شعاعی از تجلیات او. و حرکت به سمت او حرکت به سمت یک موجود بیگانه از من نیست.
پس،
اولا اگر من مسیر خود حقیقیام حرکت کنم، از خود بیگانه نخواهم شد؛
و ثانیا، خدا آن حقیقت نهاییای است که همه حقیقت من در گروی ارتباط با اوست؛
پس،
برگشت به سوی او، برگشت به اصل و اساس ماست؛ و این تنها هدفی است که تنها ما را از خود بیگانه نمیکند، بلکه ما را به خود حقیقیمان میرساند.
ب. ...