1) «أَ فَحَسِبْتُمْ ...»: در قرآن تمامی مواردی که ماده «حسب» به صورت فعل به کار رفته (که صرفا در وزنهای حسِب، یحسَب، و یحتسب میباشد) ناظر به نوعی اشتباه در حساب و کتابهای انسانهاست؛ به طوری که در همگی میتوان کلمه «ظن» و «زعم» (گمان و پندار) با بار معنایی منفی را به کار برد. یعنی گویی یکی از مهمترین نکتههای دینداری این است که پی ببریم که بسیاری از حساب و کتابهای ما و پیشبینیهایی که بر اساس این حساب و کتابها انجام میدهیم درست نیست؛ و یکبار جدی باید در مدل محاسباتیمان در زندگی تجدید نظر کنیم.
شب قدر را در پیش رو داریم. شاید اینکه اصرار شده که در شب قدر: 1>30,000 (یک شب بزرگتر از هزار ماه است)، میخواهد مدل محاسباتی ما را بشکند و ما را متوجه مدل محاسباتی عظیمتری در عالم کند که تنها در آن مدل:
با اینکه فاصله محدود از نامحدود بینهایت است، اما یک موجود محدود (انسان) میتواند خلیفهی آن حقیقت نامحدود (خدا) شود.
برای اینکه مدل محاسباتیمان تغییر کند، ابتدا باید خودمان را جدی بگیریم (خَلَقْناكُمْ عَبَثاً؟!)و آنگاه مقصد نهایی (که بینهایت است) را باور کنیم (أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون؟!) و آنگاه آماده حرکت شویم (حدیث1)
2) «أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون»
آیا ما آفرینشِ [و در نتیجه: هستیِ] خودمان را عبث نمیپنداریم؟
چیزی که عبث و بیهوده نباشد، حکیمانه است؛ هیچ مسخرهبازی و لهو و لَعِبی در آن نیست (انبیاء/16-17) و کاملا خیلی جدی و حق است (دخان/38-39)
اگر کسی خودش را جدی بگیرد، چگونه زندگی میکند؟
آیا وقت «فراغت»ی برایش میماند؟ (انشراح/7)
چرا این اندازه دنبال سرگرمی (چیزی که سرمان را گرم و ما را از خود غافل کند) هستیم؟
چرا گاه حوصله خودمان را هم نداریم؟ (طه/124)
آیا اینها علامتی نیست که راه را اشتباه رفتهایم؟ آیا دیگری را به جای خودمان نگرفتهایم؟
واقعا اگر ما را عبث نیافریدند، برای چه آفریدند؟ اگر بیهوده در عالم نیامدهایم، آمدهایم که چه کنیم؟
آیا زندگی کسی که در طول هفته زمانش را صرف میکند تا پول درآورد، و آخر هفته پولش را صرف میکند که زمان بگذراند، زندگی بیهودای نیست؟ آیا ما در این چرخه باطل گرفتار نشدهایم؟
این ماه مبارک رمضان، فرصت مناسبی است که از دغدغه خوراک جسم بهدرآییم و به خوراک «جان»مان بیندیشم؛ بیندیشیم که واقعا:
آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر؟
چه بودست مراد وی از این ساختنم؟
چقدر بدبخت و حقیر است انسانی که آخر عمر، سخنش این باشد:
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟!
آیا واقعا هیچکس به ما در این زمینه چیزی نگفت؟ آیا خدا در این زمینه دو کلمه با ما حرف نزد و پیامی نفرستاد؟
واقعا کسی که «أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون» را جدی نگرفته، گوشش چگونه کر میشود؟! (بقره/171؛ انعام/32؛ انبیاء/45؛ نمل/80 و ...) و با این کر شدن، از همه جنبندگان عالم بدتر میشود (انفال/22) و واقعا از وجودش هیچ سودی به گردون نمیرسد!
آقای قرائتی کل این بحث را در یک جمله آورده: «زندگی بیآخرت، عبث و لغو است» (تفسیر نور8/ 137)
3) «أَ فَحَسِبْتُمْ ... أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون»: «ترجعون» فعل مجهول است. نه اینکه حتما خودتان برگردید بلکه در هر صورت شما را برمیگردانند! بنای حکیمانه بودن به این برگشت است؛ آن که میگوید «من دلم نمیخواهد»، یا در بیهودگی غوطهور است، یا چنان خود را خراب کرده که اگر به محل حق برگردد، حالش از خودش به هم میخورد و دائم در عذاب خواهد بود.
اما چه بخواهیم، چه نخواهیم، به او برمیگردیم؛ پس چه بهتر که خودمان برگردیم، نه اینکه به زور ما را برگردانند: موتوا قبل ان تموتوا (بمیرید پیش از اینکه بمیرید).
4) فلسفه آفرینش
سوال از «فلسفه خلقت» سوال بسیار رایجی است.
واضح است که این سوال منطقا زمانی موجه است که خلقت، فلسفهای داشته باشد؛ یعنی عبث نباشد.
عبث نبودن خلقت، در گروی این است که «إِلَيْنا تُرْجَعُون» (انبیاء/35، بحث دیروز بویژه تدبر 4)، نه اینکه «أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون»
پس، پاسخگویی به سوال از فلسفه خلقت، در گروی تامل در این است که «به سوی خدا برمیگردیم»؛ و اگر کسی این گزینه را نداشته باشد، به پوچی میرسد.
یکبار دیگر آیه را بخوانید و ببینید چگونه کل جریان نهیلیسم (پوچگرایی) را شرح داده و راه علاجش را بیان کرده است:
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون
آیا پس [چنین] حساب کردید که شما را صرفاً بیهوده آفریدهایم و هرگز شما به نزد ما بازگردانده نمیشوید؟