أُسْوَةٌ
کلمه «أسوة»۱، که به معنای «قُدوه» (کسی که به او اقتدا میشود) است و عموما آن را حالتی دانستهاند که انسان خود را در موقعیت تبعیت از دیگری قرار دهد و فعل «تأسی» [= اسوه قرار دادن] هم از آن گرفته شده (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۶۲)، تنها کلمه از ماده «أسو» است که ۳ بار در قرآن کریم آمده است. اینکه آیا این ماده با ماده «أسی» - که از آن فعل «آسی يأسی» چهار بار در قرآن کریم به کار رفته است: «فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقينَ» (مائده/26)، «فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ» (مائده/68)، «فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْمٍ كافِرينَ» (اعراف/93)، «لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى ما فاتَكُمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ» (حدید/23) – تفاوت دارد یا یکی است بین اهل لغت اختلاف است:
بسیاری از اهل لغت همچون خلیل و ابن فارس این دو را مستقل دانستهاند و گفتهاند که «أسی» به معنای حزن و اندوه بر چیزی است (كتاب العين، ج7، ص332۳؛ معجم المقاييس اللغة، ج1، ص106۴)؛ ولی «أسو» در اصل به معنای مداواست و فعل «أَسَا يَأْسُو أَسْواً» برای کار طبیب که با دوا و دوختن جراحتها را مداوا کند به کار میرود و تعبیر «أسَوتُ بين القوم» یعنی بین آنها اصلاح کردم و کلمه «أسوة» هم از همین ماده گرفته شده است و این کلمه از «مواساة» گرفته شده و وقتی گفته میشود این قوم در آن امر «أسوة»اند یعنی در آن امر یک حال واحدی دارند و وقتی گفته میشود فلانی به فلانی «تأسی» کرد یعنی او را مقتدای خود قرار داد و حالش همانند حال او شد ویا آنچه که او برای خودش میپسندید وی هم برای خود همان را میپسندد (كتاب العين، ج7، ص333۵؛ معجم المقاييس اللغة، ج1، ص105۶).
اما برخی این دو را بسیار به هم نزدیک میدانند و به نحوی به هم برگرداندهاند:
راغب مبنا را روی معتل یایی میگذارد و توضیح میدهد که «أسی» به معنای حزن است، و «أسو» [که مداوا کردن است] یک نحوه اصلاح جراحات و در واقع زایل کردن «أسی» و حزن است، چنانکه «أسَوتُ بين القوم» هم یعنی بین آنها اصلاح کردم (مفردات ألفاظ القرآن، ص77۷).
مرحوم مصطفوی ابتدا تذکر میدهد که این دو با هم متفاوتند تا حدی که وزن ثلاثی مجرد آنها در «أسی» از باب علم (یعنی فَعِل یفعَل) است اما در «أسو» از باب نصر (یعنی فَعَل یفعُل) است و اولی معنایش به ماده «أسف» نزدیک است و بین آن دو اشتقاق کبیر است و «أسی» حسرت خوردن است بر چیزی که از دست رفته که همراه با حزن است یعنی حزنی است که در پی آن حسرت میآید؛ اما «أسف» حسرت خوردنی است که در پی آن حزن و اندوه میآید؛ ولی «أسو» به معنای جبران کردن یک ضعف و اصلاح آن است و آن ضعف و ضرر تلازمی با حزن دارد [یعنی به توضیح راغب نزدیک میشود که «أسو» را اصلاحِ حزن و «أسی» دانست] و معانیای همچون معالجه کردن و اقتدا از مصادیق آن است. وی همچنین توضیح می دهد که خود کلمه «أسوة» بر وزن فُعلَة برای «ما یفعل به» به کار میرود (شبیه لقمه) پس أسوة یعنی کسی که به وی تأسی میشود و به وسیله او [= با اقتدای به عمل او] کار و حال و رفتار و سلوک انسان اصلاح و ضعفش جبران میگردد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج1، ص91۸).
اما حسن جبل ظاهرا اصل را «أسو» گرفته و «أسی» را بر اساس آن توضیح میدهد. وی با اشاره به کلمه «آسیة» به معنای عمود و ستون خیمه که در وسط قرار میگیرد، بر این باور است که اصل این ماده دلالت دارد بر رفت یافتن چیزی قوی یا تیز در یک فراخیای به نحوی که قسمت بالای آن با اطرافش مساوی و در «أسوة» هم شخص رفتی یافته که دیگران هم بکوشند به او برسند و کسی هم تأسی میکند میخواهد خود را رفعتی بدهد تا به اسوه خویش نزدیک شود. سپس در خصوص «أسی» به معنای حزن و اندوه این چنین توضیح میدهد که صیغهاش آن را در معنای مفعولی قرار داده، گویی فرو رفتن چیز تیزی در درون است شود (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۹۴۰۹).
اگر ماده «أسو» را مستقل از «أسی» در نظر بگیریم این ماده ۳ بار و اگر با هم در نظر بگیریم ۷ بار در قرآن کریم به کار رفته است. لازم به ذکر است که همان گونه که راغب تذکر داده «اساءة» (به معنای بدی کردن در حق کسی، که در قرآن کریم ۸ بار به صورت فعل به کار رفته)، نه از این ماده، بلکه از ماده «سوء» است (مفردات ألفاظ القرآن، ص77۱۰)؛ هرچند که واضح است که در اشتقاق کبیر به ماده «أسو» و «أسی» بسیار نزدیک است.
حَسَنَةٌ
قبلا بیان شد که درباره ماده «حسن» که در فارسی غالبا با واژههای خوب و نیکو از آن یاد میشود، برخی همچون راغب گفتهاند که بر هر امر بهجتزا و شادیآفرینی که مورد رغبت واقع میگردد، اطلاق میگردد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۲۳۵). دیگرانی همچون ابن فارس و مرحوم مصطفوی در معرفی این ماده صرفا به آنچه نقطه مقابل آن است اشاره کردهاند؛ و آن را هم در نقطه مقابل ماده «قبح» و هم در مقابل ماده «سوء» دانستهاند، چنانکه نقطه مقابل «حُسن» ، «قُبح»؛ و نقطه مقابل «محاسن»، «مساوی» است. البته در قرآن کریم همواره تقابل آن با «سوء» رایج است: «وَ يَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ» (رعد//۲۲؛ قصص/۵۴) یا «فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ» (فرقان/۷۰)) و تقابل آن با قبح به کار نرفته، و اساساً ماده قبح تنها یکبار در قرآن کریم به کار رفته است: «وَ أَتْبَعْناهُمْ في هذِهِ الدُّنْيا لَعْنَةً وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ هُمْ مِنَ الْمَقْبُوحينَ» (قصص/۴۲). اما حسن جبل بر این باور است که اصل آن دلالت دارد بر پاکی و صفای چیزی به اینکه هر امر خشن و غلیطی، که با آن آمیخته شده و رقت آن را مشوب کرده، از آن خارج شود و به همین مناسبت بوده که بر چهره زیبا هم اطلاق «حُسن» شده است: «وَ لَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ» (احزاب/۵۲)، و به مناسبت به زیباسازی معنوی نیز اطلاق گردیده است: «صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ» (غافر/۶۴؛ تغابن/۳) و از شواهد این معنا حدیثی است که در وصف حورالعین آمده که «یُری مُخّ سوقهن من الحُسن» یعنی از فرط حُسن، مغز پاهایشان هم دیده میشود؛ که حُسن را کاملا حکایتگر از شدت خلوص و صفا و پاکی از هر امر آغشته شدهای معرفی کرده است؛ و بر این اساس، احادیثی هم که کلمه «إحسان» در آیه «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسان» را به معنای اخلاص معرفی کردهاند نیز توجیه کاملا لغوی پیدا میکند...
«حَسَن» صفت آن چیزی است که فعل «حَسُنَ» در آن واقع شده است (= نیکو)؛ البته از اخفش نقل شده است که گاه «حُسن» (که مصدر است) به معنای «حَسَن» (یعنی به معنای صفت) هم به کار میرود و بعید نیست برخی از موارد – که مرحوم مصطفوی آنها را از باب مبالغه دانسته – از این باب باشد؛ چنانکه با اینکه جمع عادی «حُسن» را «حسان» دانستهاند، در عین حال، جوهری «مَحاسن» [=نیکوییها؛ که بوضوح بر معنای وصفی، و نه مصدری دلالت دارد] را نیز جمعِ «حُسن» (البته جمع غیرقیاسی) دانسته است.
در جایی که حرف «ه» به کلمه «حَسَن» (که صفت است) اضافه شود: «حَسَنَة» (که جمع آن حسنات میشود)، ان میتواند فقط تاء تانیث باشد (یعنی برای وصف امور مونث)، و میتواند تای مبالغه باشد؛ و در این حالت، تفاوت «حَسَن» و «حَسَنة» در این است که «حَسَنة» در حُسن و حَسن بودن اعلی است؛ از این رو «حسنه» فقط بر واجبات و مستحبات اطلاق میگردد، اما «حَسَن» به مباحات هم اطلاق میگردد. راغب اصفهانی در این زمینه توضیح میدهد که وقتی «حسنة» به عنوان وصف به کار میرود، هم در وصف اعیان [= موجودات عینی] به کار میرود و هم در خصوص وقایع، [که در اینجا میتواند صرفاً در مقام تانیث باشد، مانند «شَفاعَةً حَسَنَة» (نساء/۸۵) «الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» (نحل/۱۲۵)، هرچند که در این موارد نیز گاهی ظهور در مبالغه هم دارد؛ مانند: «أسوه حسنه» دانستن پیامبر اکرم ص و حضرت ابراهیم ع (أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ؛ احزاب/۲۱ و ممتحنه/۴و۶)]؛ اما وقتی به صورت اسم به کار میرود صرفا در مورد وقایع (و نه اعیان خارجی) به کار میرود و اینجاست که بار معنایی مبالغهای با خود دارد؛ و در قرآن کریم ۲۶ بار کلمه «حسنة» بدون موصوف به کار رفته است که در عمده اینها همین معنای مبالغه (که فراتر از امر مباح میشود) مشاهده میگردد: «آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً» (بقره/۲۰۱؛ «إِنْ تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ» (آل عمران/۱۲۰) و….
کلمات «حُسن» و «حَسَن» با کلمات دیگری نزدیک است و بیان تفاوت آنها معنای این کلمه را دقیقتر میکند:
اشاره شد که «حَسَن» (= نیکو، زیبا) به امور مباح هم اطلاق میشود؛ تفاوت اینها با «مباح» در این است که هر مباحی حسن است؛ اما هر حسنی مباح نیست؛ چنانکه برخی کارهای کودک حسن محسوب میشود، اما مباح نیست.
تفاوت حُسن با «عدل» در این است که حسن هر کاری است که شخص بر انجام آن توانا باشد ولو نفع یا ضرری از آن کار به کسی نرسد؛ اما عدل آن حسنی است که نفع یا ضرر شخص دیگر در آن لحاظ شده است، چنانکه مثلا گفته میشود هر خوردن غذای حلال حَسَن است؛ اما گفته نمیشود که عدل است.
تفاوت «حسن» با «بهجت» هم این است که «بهجت» آن نیکویی و حسنی است که دل را شاد میکند؛ در واقع، اصل ماده «بهج» دلالت بر سرور دارد و وقتی کسی شاد میشود میگویند مبتهج شد؛ و به همین مناسبت آن حسنی که سروری در دل پدید میآورد را بهجت گفتهاند؛ و البته از نظر خلیل، بهجت بیشتر ناظر به حسن رنگ چیزی و بشاش بودن آن است.
اشاره شد که حسن به معنای زیبایی هم به کار میرود؛ و کلماتی مانند «جمال» ، «وسامه» ، «وضاءة» ، «قسامه» ، «صباحة» «ملاحت» نیز در زبان عربی برای زیبایی به کار گرفته میشود که خوب است به تفاوت آنها با حسن هم اشارهای شود:
تفاوت آن با «جمال» در این است که کلمه «جمال» در جایی است که شخص به خاطر افعال و اخلاق و حتی مال و جسم خویش مشهور میشود و بالا میآید [= به چشم میآید]؛ در حالی که واقعا حسنی [= نیکویی] ندارد؛ چنانکه قرآن کریم درباره اسب و شتر فرموده است: «وَ لَكُمْ فِيها جَمالٌ حِينَ تُرِيحُونَ وَ حِينَ تَسْرَحُونَ» (نحل/۶) و اصل آن به معنای بزرگی (عِظَم) بوده است، چنانکه به شتر هم به خاطر بزرگیاش «جَمَل» میگویند.
«وضاءة» دلالت بر نظافت و درخشندگی و پاکیزگیای در صورت میکند؛ چنانکه کلمه «وضوء» نیز از همین ماده است؛ و از این جهت بسیار خاصتر از «حسن» است؛ چرا که حسن برای افعال یا برای اموری غیر از مبصرات (مثلا اصوات) و… هم به کار میرود.
«قسامة» نیز بسیار اخص است: حسنی است که ناظر به صورت است و صورتی است که قسمتهای مختلفش در حسن مساویاند.
«وسامه» (= خوشسیما بودن) که از ماده «وسم» است حسنی است که در ظاهر برای ناظر به چشم میآید و البته با تکرار نظر در شیء این حسن بهتر درک میشود و از این رو، توسم را به معنای تأمل به کار بردهاند؛ و وسیم کسی است که هربار به او نگاه شود حسنش در نظر بیننده بیشتر درک شود.
«صباحة» از ماده «صبح» نیز دلالت بر نورانیت چهره و صفای پوست صورت دارد.
«ملاحت» (نمکین بودن) حسنی است از باب شیرینیای در چیزی یا شخصی احساس شود.
جلسه ۹۶۶ https://yekaye.ir/an-nesa-4-36/
إِبْراهيمَ
کلمه «ابراهیم» را اغلب اهل لغت اسمی عجمی [غیر عربی] دانستهاند و از این رو بسیاری از اهل لغت همانند خلیل و ابن فارس و راغب اصفهانی و فیومی و حسن جبل که توجه ویژه به لغات قرآنی هم داشتهاند مدخلی که در آن بحثی از کلمه «ابراهیم» بکند باز نکردهاند.
اما برخی دیگر از اهل لغت، ضمن اشاره به اینکه این کلمه یک اسم عجمی است ذیل مدخل «برهم» بدان اشاره کردهاند:
در این میان، اغلب هیچ نسبتی بین این ماده و کلمه «ابراهیم» برقرار نکردهاند، و برخی همچون جوهری به نحو غیرمستقیم تذکر دادهاند که اساسا این کلمه ذیل این ماده نیست زیرا الف آن حرف اصلی است و از قول مبرد نقل کردهاند که شاهد بر این مدعا آن است که عرب این کلمه را در حالت تصغیر به صورت «أُبَيْرِه» در میآورد (که وقتی مادهای بیش از چهار حرف اصلی داشته باشد عرب در مقام تصغیر حروف بعد از چهارم را حذف میکند مانند «سفرجل» که تصغیرش «سُفَيْرِج» میشود)؛ هرچند به سیبویه نسبت داده شده که وی الف در این کلمات عجمی را زائده میدانسته و بر این باور بوده که وقتی اسم عجمیای داشته باشیم که مبدأ اشتقاقش را ندانیم (یعنی «ماده» معین عربی برایش قائل نباشیم) آن همزه حذف میشود و لذا برای کلماتی مثل ابراهیم و اسماعیل و اسرافیل وی «بُرَيْهِيم» و «سُمَيْعِيل» و «سُرَيْفِيل» را پیشنهاد داده است؛ و خود جوهری به این تحلیل هم روی خوش دارد هرچند تحلیل مبرد را بیشتر مطابق قاعده می داند (الصحاح، ج5، ص1871-1872۱۱).
فیروزآبادی و به تبع او زبیدی بعد از اینکه معنای «بَرْهَمَة» را ادامه دادن نگاه و ساکن شدن نگاه [= خیره شدن به چیزی] دانستهاند، سراغ کلمه «ابراهیم» رفته و تذکر دادهاند این کلمه در عربی به چند صورت دیگر نیز تلفظ میشود: إِبراهيم و إِبْراهامُ و إِبراهوم و إِبْراهم (که این کلمه حرف «ه» آن با هر سه حرکت تلفظ میشود) و إِبْرَهَم (که چنانکه زبیدی تأکید کرده در همه آنها همزه اول به صورت مکسور تلفظ میشود). ضمنا در عربی برای آن مصغر و جمع مکسر درست کردهاند (که زبیدی از استادش نقل میکند که گویی عرب با آن همچون کلمه عربی معامله کرده است) برای تصغیر آن، هر دو وجه مذکور از مبرد و سیبویه (بُرَيْهٌ أو أُبَيْرَهٌ أَو بُرَيْهيمٌ) را نقل کرده و جمع آن را به صورتهای متعددی دانسته که یکی از آنها «براهمه» است (أبارِهُ و أباريهُ و أبارِهَةُ و بَراهيمُ و بَراهِمُ و بَراهِمَةٌ و بِراهٌ)، اما درباره اینکه «براهمه»ای که عدهای موحداناند که منکر بعثت انبیاء هستند از همین «ابراهیم» گرفته شده است یا خیر اظهارنظری نکردهاند (القاموس المحيط، ج4، ص12-13۱۲)؛ و زبیدی از ماوردی نقل میکند که معنای این کلمه در سریانی «أب رحیم» (پدر مهربان) بوده است (تاج العروس، ج16، ص50-51۱۳). و مرحوم مصطفوی هم از قاموس کتاب مقدس نقل میکند که «أبرام» «الأب العالي» (پدر بالامرتبه) است و حضرت ابراهیم بدین جهت چنین نامیده شده که پدر جماعت عظیمی بوده است، زیرا هم فرزندان اسحاق (که بعدها یهود و مسیحیت را تشکیل دادند) و هم فرزندا اسماعیل (که پیامبر اکرم ص و خاندانش از نوادگان ایشانند) همه جزء فرزندان ایشاناند؛ و نیز از همان کتاب نقل میکند که دو کلمه «أب» و «رام» (که ترکیب آنها «أبرام» میشود که ظاهرا تلفظ اسم حضرت ابراهیم در کتاب مقدس است) به ترتیب به معنای پدر و ارتفاع (رفعت یافتن) است و «رحم» هم به معنای رحیم است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص23-24۱۴)؛ که اگر چنین باشد تاییدی است بر نظر استاد زبیدی.
البته شیخ صدوق هم در علل الشرائع بابی باز کرده درباره وجه تسمیه حضرت ابراهیم؛ و در آنجا از یکی از مشایخ خود نقل میکند که وجه تسمیه حضرت ابراهیم به «ابراهیم» این بود که او «هَمَّ» فَ «بَرَّ» (همت کرد پس به نیکوکاری پرداخت) و یک قول دیگر نقل کرده او او «هَمَّ بِالْآخِرَةِ وَ بَرِئَ مِنَ الدُّنْيَا: به آخرت همت گماشت و از دنیا برائت جست (علل الشرائع، ج1، ص34۱۵)؛ و این نکته وی در میان اهل لغت مورد توجه طریحی واقع شده است (مجمع البحرين، ج6، ص17۱۶).
کلمه «إِبْرَاهِيم» ۶۹ بار در قرآن کریم به کار رفته است که همگی اسم همان پیامبر معروف میباشد که اگرچه به همین صورت در تمام قراءات آمده اما در برخی از کاربردهایش در برخی آیات قرآن، با تلفظهای دیگری که اشاره شد در برخی قراءات آمده است. همچنین اسم آخرین فرزند پیامبر اکرم ص که در ۱۸ ماهگی از دنیا رفت ابراهیم، و یکی از کنیههای امام موسی کاظم ع هم که در احادیث زیاد مورد استفاده قرار گرفته أبوابراهیم است.
بُرَآؤُا
در مورد ماده «برء»۱۷ برخی بر این باورند که این ماده در اصل بر دو معنای متفاوت دلالت دارد، یکی به معنای خلق و آفرینش است، که به صورت در قرآن کریم دست کم یکبار به صورت فعل در این معنا به کار رفته است: «ما أَصابَ مِنْ مُصيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَ لا في أَنْفُسِكُمْ إِلاَّ في كِتابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها» (حدید/۲۲)، که اسم فاعل آن به صورت «بارئ» است و در مورد خداوند به کار رفته است: «هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ» (حشر/۲۴)، «فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُم» (بقره/۵۴)؛ و معنای دوم دور شدن از چیری و جدا شدن از آن است، که در این کاربرد، «بُرْء» (در گویش اهل حجاز) و «بَرْء» (در گویشهای دیگر) به معنای سلامتی و جدا و رها شدن از بیماری است؛ و اسم فاعل آن (به معنای «بیزار، کسی که از دیگری بیزاری میجوید و خود را از او جدا میکند) در گویش اهل حجاز به صورت «بَراء» است: «إِنَّني بَراءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ» (زخرف/26)، که در حالت مذکر و مونث، و مفرد و مثنی و جمع فرقی نمیکند، و در گویشهای دیگر به صورت به صورت «بَریء» است: «انِّي بَريءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ» (انعام/78؛ هود/۵۴)، «أَنَا بَريءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ» (شعراء/۲۱۶)، «إِنِّي بَريءٌ مِنْكُمْ» (انفال/۴۸)، «وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَريئاً» (نساء/۱۱۲) که در حالت مثنی و جمع متفاوت میشود و در قرآن کریم هم به صورت جمع سالم: «أَنْتُمْ بَريئُونَ مِمَّا أَعْمَلُ وَ أَنَا بَريءٌ مِمَّا تَعْمَلُونَ» (یونس/41) و هم به صورت جمع مکسر: «إِنَّا بُرَآؤُا مِنْكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّه» (ممتحنه/۴) به کار رفته است؛ که جمع مکسر آن به صورتهای بُراء و بِراءُ هم هست (كتاب العين، ج8، ص289۱۸؛ معجم مقاييس اللغه، ج1، ص236۱۹؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص121۲۰)؛ و البته مرحوم طبرسی چهار حالت را برای جمع مکسرِ «بریء» مطرح کرده است: « بُرَ آؤ» شبیه شریف و شرفاء؛ «بِراء» شبیه ظریف و ظراف؛ «أبریاء» شبیه صدیق و اصدقاء؛ و «بُراء» شبیه تَوْءَم (هریک از بچههای دوقلو) و تُؤام یا ربیب و رباب (مجمع البيان، ج9، ص403۲۱) که اشاره شد که در برخی قراءات دیگر، همین آيه به برخی از این صورتها قرائت شده است.
اما برخی کوشیدهاند این دو معنا را به هم برگردانند: مثلا برخی اصل معنای این ماده را انفصال چیزی از چیز دیگر (طبرسی) یا قطع علقه و جدا شدن از چیزی (عسکری) میدانند و وقتی سراغ کاربرد آن در معنای خالقیت میروند توضیح میدهند که تفاوت «بارئ» و «خالق» در این است که در اولی تاکید بر ایجاد ابتدایی است اما در دومی تاکید بر تقدیر و اندازهگیری و از حالی به حال دیگر درآوردن است؛ و سپس وجه تسمیه خالق به «بارئ» را از این باب میداند که گویی خداوند مخلوقات را از عدم جدا کرده و به عرصه وجود آورده است (مجمع البيان، ج1، ص237۲۲) ویا آنها با صورتهای متنوع دادن از هم متمایز کرده است؛ و در بری شدن از مرض هم گویی اسباب مرض از انسان منقطع میگردد (الفروق في اللغة، ص131۲۳) و «براءة» هم به معنای انقطاع است، در آیه «بَراءَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ» (توبه/1) به معنای انقطاع عصمت (قطع شدن حریم و حرمت کسی) است و در آیه «أَ كُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولئِكُمْ أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ فِي الزُّبُرِ» (قمر/43) هم به معنای قطع شدن رابطه شخص با عذاب است (مجمع البيان، ج5، ص5۲۴؛ و ج۹، ص۲۹۳۲۵).
برخی هم در خصوص آن معنای واحد بر دوری از عیب و سلامتی تأکید داشتهاند: مرحوم مصطفوی، که این ماده و ماده «بری» را بسیار به هم نزدیک و در یک راستا میداند، معنای اصلی این ماده را دور شدن از عیب و نقص میداند و کاربرد آن در معنای آفرینش را از این جهت میداند که با آفرینش یک نوع حرکت از قوه به فعل و تکمیل و دور شدن از نقص در مخلوق حاصل میشود؛ و در واقع مرتبه «برء» را همان مرتبه «تکوین» و بعد از «خلق» (که خلق به معنای تقدیر و تعیین اندازه است) و قبل از «تصویر» (یعنی پیدا کردن خصوصیات خاص) میداند (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص260-262۲۶) و حسن جبل هم معنای محوری این ماده را «سلامتی یک موجود زنده و خالص شدنش از آنچه او را در برگرفته یا نقصی در او پدید آورده میداند؛ و وی هم کاربرد آن در خصوص معنای خلقت را از این جهت معرفی کرده که آفرینش یک نحوه خلاصی بخشی به چیزی در میان اموری است که او را دربرگرفته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۹۸۲۷)
این ماده برای متعدی شدن به باب افعال و تفعیل میرود، که در باب افعال (ابراء) تاکید بر قیام فعل به فاعل است: «وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللَّه» (آل عمران/۴۹) و در باب تفعیل (تبرئه) تاکید بر وقوع و نسبت با مفعول: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلاَّ ما رَحِمَ رَبِّي» (یوسف/۵۳)، «لا تَكُونُوا كَالَّذين آذَوْا مُوسى فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا» (احزاب/۶۹)؛ (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص261۲۸) و ظاهرا به همین جهت است که اسم مفعول آن در همین باب اخیر مشاهده میشود: «أُولئِكَ مُبَرَّؤُنَ مِمَّا يَقُولُونَ» (نور/۲۶).
همچنین این ماده در باب تفعل هم پرکاربرد است و اساسا برای فعل برائت جستن غالبا از این صیغه، ونه از صیغه ثلاثی مجرد۲۹) استفاده میشود: «إِذْ تَبَرَّأَ الَّذينَ اتُّبِعُوا مِنَ الَّذينَ اتَّبَعُوا... وَ قالَ الَّذينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتَبَرَّأَ مِنْهُمْ كَما تَبَرَّؤُا مِنَّا» (بقره/۱۶۶-۱۶۷)، «فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ» (توبه/۱۱۴)، «هؤُلاءِ الَّذينَ أَغْوَيْنا أَغْوَيْناهُمْ كَما غَوَيْنا تَبَرَّأْنا إِلَيْكَ» (قصص/۶۳)؛ و برخی معنای «تبری» را «برائت را از کسی گرفتن» معرفی کردهاند (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص261۳۰).
کلمه «بریّة» بر وزن «فعیلة» و به معنای مفعول (خلایق) که تنها دوبار در قرآن کریم آمده است: «إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ وَ الْمُشْرِكينَ في نارِ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها أُولئِكَ هُمْ شَرُّ الْبَرِيَّةِ؛ إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّة» (بینه/۶-۷) کلمه دیگری است که اغلب اهل لغت آن را از همین ماده «برء» دانستهاند بویژه که در قرائت اهل مدینه و برخی دیگر از قراءات به صورت «بریئة» تلفظ شده است، هرچند قول غیرمشهوری هست که این از ماده «بری» باشد خواه مشتق از «بری» (به معنای: خاک) و یا برگرفته از تعبیر «بریت العود» (به معنای: چوب را تراشیدم) (مجمع البيان، ج1، ص237۳۱؛ و ج10، ص793۳۲؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص121۳۳)؛ و با اینکه اغلب اهل لغت درباره ماده «بری» هم بحث کردهاند۳۴ فقط حمیری احتمال اینکه این کلمه از ماده «بری» باشد را بیشتر دانسته و به دو احتمال فوق تصریح کرده است (شمس العلوم، ج1، ص489۳۵) و مرحوم مصطفوی هم چنانکه اشاره شد تفاوت چندانی بین این دو ماده قائل نیست (همچنین ر.ک: التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص285-۲۸۶۳۶). لازم به ذکر است که این کلمه ظاهرا نه در مطلق مخلوقات بلکه بر خصوص انسانها به کار میرود و برخی تفاوت آن با کلمه «ناس» را در همین دانستهاند که «بریّة» از ماده «برء» به معنای «خَلق» دانستهاند (كتاب العين، ج۸، ص۲۸۹)، یعنی در این ماده تاکید بر توجه به مخلوق بودن انسانها است؛ ویا اینکه کلمه «بریة» اقتضای تمییز صورت دارد (برأ الخلق یعنی صورتهای آنان را متمایز کرد) و یا با توجه به معنای «قطع» در ماده «برء» از این جهت انسانها «بریة» نامیده شدهاند که خداوند آنان را از حیوانات جدا و متمایز کرده است (الفروق في اللغة، ص۲۷۰۳۷).
اگر کلمه «بریة» را هم از مشتقات همین ماده حساب کنیم از این ماده و مشتقاتش ۳۱ بار در قرآن کریم استفاده شده است.
تَعْبُدُونَ
قبلا بیان شد که ماده «عبد» دلالت بر رام و ذلیل بودن میکند؛ و لذا [در قدیم که غلطتک و آسفالت نبوده] به جادهای که سنگی در آن نباشد و بر اثر کثرت عبور و مرور هموار شده باشد، راه «مُعَبَّد» گفته میشد.
برخی از اهل لغت توضیح دادهاند که استعمال این ماده در مورد بندگان خدا و بردههای بشر تفاوت مهمی دارد [در فارسی هم ما دو تعبیر بنده و برده داریم]؛ وقتی در مورد «بردگان بشری» به کار میرود، در زبان عربی، فعلی از آن مشتق نشده است؛ و اگر فعلی بخواهد بیاید، بر وزن «عَبُدَ» خواهد بود که به معنای «برده شد، به بردگیاش اقرار کرد» میشود؛ اما وزن «عَبَدَ» به معنای پرستش به کار میرود که در رابطه انسان و خدا [یا هر پرستش دیگری] مطرح میشود؛ لذا در مورد بردهها گفته نمیشود که «فلانٌ عَبَدَ مولاه؛ فلانی اربابش را پرستید!» البته در مورد رابطه بین انسانها، تعبیر «تعبَّد فلانٌ فلاناً؛ فلانی با فلانی (که آزاد است) مانند برده رفتار کرد» یا «عَبَّد / أعْبَدَ فلانٌ فلاناً؛ فلانی فلانی را به بردگی گرفت» به کار میرود؛ و در قرآن نیز همواره از تعبیر «عَبَدَ یَعبُدُ» استفاده شده است، فقط یکبار از تعبیر «عَبَّدَ» استفاده شده و آن در جایی است که حضرت موسی ع به فرعون اعتراض میکند که چرا بنیاسرائیل را به بردگی گرفتی: «وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَيَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَني إِسْرائيلَ» (شعراء/۲۲)...
البته برخی از اهل لغت ماده «عبد» را هم از الفاظ متضاد دانستهاند که برای دو معنای کاملا مقابل هم به کار میرود (شبیه «قسط» که هم در معنای عدل به کار میرود و هم در معنای «ظلم) یکی در معنای نرمی و ذلت و رام بودن؛ و دیگری در معنای شدت و غلظت؛ که مثال دومی کاربردهای این ماده در معنای غضبناک شدن و حمیت به خرج دادن است؛ چنانکه در مورد آیه «قُلْ إِنْ كانَ لِلرَّحْمنِ وَلَدٌ فَأَنَا أَوَّلُ الْعابِدِينَ» (زخرف/۸۱) این احتمال مطرح شده که مقصود این بوده که من اولین کسی هستم که بر این سخن ناروا غضبناک میشوم هرچند که برخی همچون مرحوم مصطفوی این را به این معنا دانستهاند «اگر او فرزندی داشت، من چنان در مقابل خداوند خاضعم که اولین کسی بودم که او را میپرستیدم»...
جلسه ۱۲۵ http://yekaye.ir/ad-dhariyat-051-56/
بَدا
عموم اهل لغت بر این باورند که ماده «بدو»۳۸ در اصل به معنای «ظهور» و آشکار شدن است که فعل ثلاثی مجرد آن به صورت «بدا یبدو» میباشد: «وَ بَدا لَهُمْ مِنَ اللَّهِ ما لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ» (زمر/47»، «وَ بَدا لَهُمْ سَيِّئاتُ ما كَسَبُوا» (زمر/48»، «فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما» (طه/121) «لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ تُبْدَ لَكُمْ عَفَا اللَّهُ عَنْها» (مائده/۱۰۱) (كتاب العين، ج8، ص83۳۹؛ معجم مقاييس اللغه، ج1، ص212۴۰؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۴۱113). در این میان برخی همچون حسن جبل افزودهاند که این ماده دلالت دارد بر آشکار شدنی که با قوت ویا با تجسمی همراه با امتداد و مکانمندی باشد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۸۳۴۲) و مرحوم مصطفوی بر این باور است که ظهور کاملا واضحی است که به صورت قهری و بدون قصد و اختیار باشد (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص255۴۳) و این نکته (بدون قصد بودن) در تمام آیات فوق مشاهده میشود و عسکری هم اساسا تفاوت «بدو» و «ظهور» را در این میداند که ماده «ظهر» اعم از ظهور اختیاری و غیراختیاری است و لذا برای کسی که خود را مخفی و سپس آشکار میکند تعبیر «ظهر» به کار میرود؛ اما «بدو» برای جایی است که آشکار شدن بدون قصد است چنانکه میگویند «بدا البرق» و «بدا الصبح» و «بدت الشمس» و تعبیر «بدا لي في الشيء» هم به نحوی دلالت دارد که گویی گوینده آن کار را قصد نکرده بود (الفروق في اللغة، ص281۴۴).
کلمه «بَدو» مصدر این ماده است و به صورت اسم مکان هم به کار میرود: «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» (يوسف/100) (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۸۳) [که در فارسی اصطلاح «بدوی» برای بادیهنشینان از این جهت است که منسوب به «بدو» هستند] در مقابل «حَضَر» [= حاضر، شهرنشین، «حضارة» به معنای تمدن و شهرنشینی به کار میرود] به کار میرود از این جهت که کسانی که در حَضَر هستند و در شهر زندگی میکنند، در ساختمانهایی زندگی میکنند که آنها را از دیگران میپوشاند، اما شخص بدوی و بادیهنشین در بیابانی زندگی میکند که کاملا بارز و در معرض دید همگان است، و «بادیه» هم زمینی است که شهر و سکونت دائمیای در آن نیست و به همین جهت وقتی افراد از شهر به صحرا و مراتع میروند تعبیر میشود: «بَدَوْا بَدْواً»؛ و به کسی که در بادیه زندگی میکند «باد» گویند: «سَواءً الْعاكِفُ فِيهِ وَ الْبادِ» (حج/25) (كتاب العين، ج8، ص83۴۵؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص۱۱۳۴۶؛ معجم مقاييس اللغه، ج1، ص212۴۷؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص256۴۸) و«بادُونَ» هم جمع سالم از کلمه «بادٍ» میباشد: «يَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِي الْأَعْراب» (احزاب/۲۰) (البحر المحيط، ج۸، ص۴۶۵۴۹؛ مجمعالبیان، ج۸، ص۵۴۴).
در مورد تعبیر «بادِيَ الرَّأْيِ» (وَ ما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الَّذينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِيَ الرَّأْيِ؛ هود/۲۷) برخی گفتهاند یعنی کسانی که رأی و نظرشان ظاهر و آشکار است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص257۵۰) که در این صورت کنایه از کسانی است که بسیار سادهلوح هستند و عمق و پیچیدگیای ندارند و بدون تفکر مطلب را پذیرفتهاند؛ البته این کلمه به صورت «بادِءَ الرَّأْيِ» (از ماده «بدأ») هم قراست شده که باز به همین معنا نزدیک است یعنی کسی که با رای و نظر ابتدایی سخن تو را پذیرفتهاند و اگر فکر و تأمل میکردند قبول نمیکردند (مجمع البيان في تفسير القرآن، ج5، ص234۵۱؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص113۵۲)؛ که البته برخی این احتمال را هم مطرح کردهاند که این کلمه حال برای «اراذلنا» باشد، یعنی کسانی که با یک نظر میتوان فهمید اراذل هستند (الميزان، ج10، ص203۵۳).
این ماده وقتی به باب افعال میرود متعدی میشود و به معنای اظهار و اعلان کردن است با این تفاوت که نقطه مقابل ابداء، کتمان «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَكْتُمُونَ» (مائده/99؛ نور/۲۹)؛ در حالی که نقطه مقابل «ظهور»، «بطون» (ْ وَ لا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ؛ انعام/۱۵۱) و نقطه مقابل «اعلان»، «إسرار» است: «يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَ ما يُعْلِنُونَ» (بقره/77؛ هود/۵؛ نحل/۱۹ و ۲۳) (مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج1، ص184۵۴) و برخی تذکر دادهاند که نقطه مقابل «ابداء» علاوه بر «کتمان»، «إخفاء» هم هست: «إِنْ تُبْدُوا الصَّدَقاتِ فَنِعِمَّا هِيَ وَ إِنْ تُخْفُوها» (بقره/۲۷۱)، «إِنْ تُبْدُوا ما في أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ يُحاسِبْكُمْ بِهِ اللَّهُ» (بقره/۲۸۴) «يُخْفُونَ في أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَک» (آل عمران/۱۵۴) «إِنْ تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليماً» (احزاب/54) (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص256۵۵). البته گاه با اینکه به باب افعال میرود اما همچنان حرف «ب» بر روی مفعول میآید: «وَ أَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إِنْ كادَتْ لَتُبْدي بِهِ لَوْ لا أَنْ رَبَطْنا عَلى قَلْبِها» (قصص/۱۰)؛ و از این باب اسم فاعل هم در قرآن کریم به کار رفته است: «وَ تُخْفي في نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ» (احزاب/۳۷).
همچنین کلمه «بداء» به معنای تغییر نظر و رأی قبلی، مصدر دیگری از همین ماده است؛ و وجه تسمیهاش این است که رای جدیدی آشکار شده است (معجم المقاييس اللغة، ج۱، ص۲۱۲۵۶). این کلمه در اصطلاح به کلمه «نسخ» بسیار نزدیک است؛ در تفاوت آنها گفتهاند «نسخ» رفع حکمی با حکم جدید است؛ اما «بداء» یک نحوه آشکار شدن است که از نظر مخاطب گویی در رأی و نظر گوینده آن چیز اصلا آشکار نبوده است (الفروق فی اللغة، ص۵۱۵۷).
قبلا۵۸ تفاوت این ماده با مادههای «علن» و «ظهر» و «جهر» بیان شد که:
«بُدُوّ» آشکار شدن غیرعمدی است؛
«اظهار» مطلقِ آشکار نمودن است، چه از عمد باشد یا غیرعامدانه، و به هر نحوی که باشد؛
ویژگی اصلی «اعلان» آشکار کردن امر مخفی است؛ و
«جهر» آشکار کردن کاملا واضح است و غالبا در مورد اصوات به کار میرود.
ماده «بدو» و مشتقات آن بر اساس قرائت حفص از عاصم ۳۱ بار در قرآن کریم به کار رفته است (علت تاکید بر این قرائت این است که بر اساس برخی قراءات دیگر گاه برخی از کلمات فوق بر اساس ماده «بدأ» و یا مواد دیگر میباشد).
الْعَداوَةُ
درباره ماده «عدو» و کلمه «عداوت» ذیل آیه اول همین سوره بحث شد؛
جلسه ۱۱۳۰ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-01-2/
الْبَغْضاءُ
اصل ماده «بغض» را عموما گفتهاند که درست نقطه مقابل «حبّ» است (معجم المقاييس اللغة، ج1، ص273۵۹؛ التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج1، ص306۶۰) و عبارت است از نفرت داشتن نفس ازچیزی که از آن دوری میکند و از این جهت نقطه مقابل حبّ است که حب جذب شدن به چیزی است که بدان رغبت دارد (مفردات ألفاظ القرآن، ص136۶۱). حسن جبل هم معنای محوری این ماده را عبارت دانسته است که قلب پر شده باشد از احساسات غلیظ و ناخوشایندی (از باب کراهت و دشمنی) (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۵۲۶۲).
«بغضاء» هم مصدر دیگری از این ماده است که تنها کلمهای است از این ماده که در قرآن کریم به کار رفته است: «قَدْ بَدَتِ الْبَغْضاءُ مِنْ أَفْواهِهِمْ وَ ما تُخْفي صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ» (آل عمران/118)، «فَأَغْرَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ» مائده/(14)؛ «وَ أَلْقَيْنا بَيْنَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ »(مائده/64)، «إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ فِي الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ» (مائده/91)، «وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً».
مرحوم مصطفوی بر این باور است که بغض یک صفت نفسانی است در قبال محبت؛ که وقتی شدت بگیرد و در عمل خود را ظاهر سازد به «عداوت» (دشمنی) تبدیل میشود و البته بین این دو عموم و خصوص من وجه است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج1، ص306۶۳).
ذیل آیه اول همین سوره۶۴ در توضیح ماده «عدو»، تفاوت عداوت با بغض و شنآن و مخاصمه و مناواة را از قول عسکری چنین توضیح دادیم که:
عداوت دوری از نصرت و نقطه مقابل ولایت است و در واقع فرار از حالت نصرت است اما «بغض» قصد خوار و حقیر کردن و نقطه مقابل محبت است: «بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاء» (ممتحنه/۴)؛
همچنین عداوت یک نوع قصد به بدی کردن در حق شخصی است که مورد عداوت قرار میگیرد؛ اما شنآن (ماده «شنء») عیبجویی بر فعل دیگری به خاطر سابقه عداوت است؛
و مخاصمه («خصم») هم عمدتا در مقام سخن است در حالی که دشمنی عمدتا از افعال دل است و انسان میتواند با کسی مخاصمه کند در حالی که دشمنی ندارد یا دشمن وی باشد اما اقدام به مخاصمه نکند؛
مناوأة نسبت به دیگری هم برخاستن شدید به سمت او در جنگ و درگیری و خصومت است که از ماده «نوء» است که به معنای برخاستن همراه با سنگینی و مشقت است: «ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَة« (قصص/۷۶).
اکنون با توجه به نسبت جدی ماده «بغض» با دو ماده «کراهت» و «حبب» خوب است به تفاوتی که وی بین بغض با کراهت و عدم محبیت دارد هم اشاره شود؛ از نظر وی:
تفاوت کراهت و بغض در این است که کلمه «بغض»سعهای دارد که «کراهت» آن سعه را ندارد مثلا گاهی میگوییم «أبغضُ زيدا» که مقصودمان این است که از اکرام کردن و نفع رسیدن به وی بیزارم؛ اما در اینجا تعبیر «أکره» به کار نمیرود؛ هرچند که تعبیر «أحب» در حالت مقابلش در همین معنا به کار میرود؛ و همچنین کراهت هم یک سعهایدارد که بغض ندارد؛ مثلا میگوییم «أكره هذا الطعام» (از این غذا خوشم نمیآید) در حالی که تعبیر «أبغض» را در اینجا تسفاده نمی کنیم هرچند در نقطه مقابل این هم تعبیر «أحب»را به کار میبریم. (الفروق في اللغة، ص122۶۵).
نکته دیگر در تفاوت بغض با عدم محبت این است که تعبیر «لا يحبه» بلیغتر از «یبغضه» است؛زیرا در دومی احتمال این هست که از جهتی نسبت به آن شیء مورد نظر بغض دارد و از جهت دیگری محبت دارد در حالی که در اولی چنین ایهامی وجود ندارد؛ شبیه «لایعلمه» و «یجهله» که در دومی این احتمال هست که از یک وجهی جهل داشته باشد و از وجه دیگر علم؛ اما در دومی این احتمال نیست (الفروق في اللغة، ص123۶۶).
ماده «بغض» همین ۵ مورد در قرآن کریم به کار رفته است.
أَبَداً
درباره ماده «أبد» با توجه به دو کاربرد کاملا متفاوت آن (أبَد به معنای همیشگی، که به صورت آباد جمع بسته میشود؛ و أبِد به معنای توحش و حیوان وحشی، که به صورت أوابد جمع بسته میشود؛ كتاب العين، ج8، ص85۶۷):
برخی بر این باورند که این ماده بر دو اصل کاملا متمایز با همین دو معنا دلالت دارد: یعنی یکی به معنای توحش است؛ و دیگری را ابن فارس میگوید به معنای طول مدت است (معجم مقاييس اللغه، ج1، ص34۶۸)، راغب میگوید عبارت است از مدت زمانی ممتدی که همانند زمان تجزیه نمیشود (یعنی میگوییم زمان فلان؛ اما نمیگوییم ابدِ فلان) (مفردات ألفاظ القرآن، ص59۶۹)، و مرحوم مصطفوی آن را مطلق امتداد و طول زمان میداند و تاکید میکند که در مفهوم آن هیچ قید و حدی وجود ندارد و این حد از متعلقات و امور مربوط به آن فهمیده میشود چنانکه مثلا در آیه «إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها» (مائده/۲۴) امتداد زمان را تا آخر دوام آنها در آن شهر دانستهاند و به همین سان ایشان در آیات دیگر نیز این امتداد را تا زمانی میداند که از مضمون آیه فهمیده میشود؛ لذا در خصوص آیه «لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً» (توبه/83) این امتداد عدم خروج آنها را تا زمانی که زندهاند معرفی کرده، یا در آیه «لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً» (توبه۹/108) مادام که وی زنده است و آن مسجد باقی است، و در آیه «لَنْ تُفْلِحُوا إِذاً أَبَداً» (کهف/20) مادام که آنها موجودند، و در آیه «وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً» مادام که طرفین باقی هستند، و در آیات مربوط به خلود در جهنم «خالِدِينَ فِيها أَبَداً» به مقدار خلودشان، معرفی کرده است [که تکلفآمیز بودن تحلیل وی در خصوص سه مورد اخیر بسیار واضح است] (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص22۷۰). اغلب محققان فوق درباره اینکه این دو اصل چه نسبتی با هم دارند سکوت کردهاند، فقط مرحوم مصطفوی نظرش این است که مفهوم وحشیگری و تنفر ماخوذ از ماده عبری است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص23۷۱).
اما حسن جبل بر این باور است که یک اصل واحد و معنای محوری در این ماده وجود دارد و آن عبارت است از: بقای دائم و اقامت بیحدی که همراه با عدم الفت و انس باشد. تطبیق آن در مفهوم ابد که واضح است ودر خصوص مفهوم توحش، ایشان میگوید آن معنای عدم الفت و انس پررنگ است چنانکه تعبیر «أبدت البهیمة» به چارپایی میگویند که از صاحبش فرار میکند و همراه با حیوانات وحشی که با انسان انس نمیگیرند در بیانبان زندگی میکند و «أبد الرجل» جایی است که شخصی دچار وحشت میشود و «تأبّد الرجل» جایی است که مجرد ماندن شخص طولانی میشود که مجرد ماندن یک نوع تنها ماندن، و انس و الفت نگرفتن است» (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۸۷۷۲). نکتهای که این تحلیل را مقداری تضعیف میکند این است که تعبیر «أبد» نه فقط برای خلود در جهنم، بلکه برای خلود در بهشت هم به کار رفته است: «وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْري تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدينَ فيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ» (توبه/100) و این با اینکه در آن مفهوم عدم انس و الفت نهفته باشد سازگار نیست؛ مگر اینکه بگوییم آن نکته در اصل معنا بوده و کمکم توسعه معنایی پیدا کرده است بر هر امتداد زمانی بینهایتی.
از این ماده تنها کلمه «أبد» در قرآن کریم به کار رفته است و راغب نکتهای را درباره این کلمه دارد و آن اینکه اقتضای این معنا (امتداد زمانی تجزیهناپذیر) آن است که تثنیه و جمع بسته نشود (چون ابد دیگری نیست که به آن اضافه شود) و علت اینکه به صورت آباد جمع بسته میشود ظاهرا شبیه تخصیص اسم جنس است در برخی از اقسام خودش؛ و در هر صورت این کلمه برای اشاره به وضعیت دائمی است که گاه [مجازا] برای چیزی که مدتی بسیار طولانی باقی میماند هم به کار میرود (مفردات ألفاظ القرآن، ص59۷۳)؛ چنانکه وقتی گفته میشود «من این کار را ابدا انجام میدهم» مقصود یک زمان بسیار طولانی است (الفروق في اللغة، ص267۷۴).
این کلمه در قرآن در تمام موارد به صورت منصوب آمده است و مرحوم مصطفوی وجه آن را این بیان کرده که در تمام موارد به عنوان ظرف زمان بوده است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج1، ص23۷۵).
کلمه «أبد» به کلمات «أمد» و «دهر» نزدیک است:
در نسبت آن با «أمد قبلا۷۶ بیان شد که هر دو در مورد زمان به کار میروند، با این تفاوت که ابد در جایی به کار میرود که زمان حد نهایت نداشته باشد؛ اما أمد در جایی است که آن زمان حدی داشته باشد که غالبا به صورت نکره میآید که دلالت دارد که آن پایانش مجهول است، و وقتی به صورت مضاف بیاید (أمدِ کذا) محدودهاش مشحص است؛ و تفاوت «أمد» با «زمان» هم در این است که «أمد» را فقط برای پایان زمان میگویند اما کلمه زمان عام است و در مورد ابتدای زمان هم به کار میرود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۸۸).
تفاوت آن با «دهر» هم در این است که دهر دال بر وقتهای متوالی متفاوتی است که غیرمتناهی است؛ اما أبد مدت زمانی است که حد محدودی ندارد و ناظر به آینده است، نقطه مقابل «قط» که ناظر به گذشته است (الفروق في اللغة، ص267۷۷)؛ و از این جهت از حیث اشتقاق کبیر نسبتش با «بدأ» هم جالب است؛ یعنی وقتی همزه در ابتدا قرار میگیرد دلالت بر امتداد زمان در آینده دارد و وقتی در انتها قرار میگیرد دلالت بر نقطه شروع زمان دارد.
ماده «أبد» تنها در همین کلمه «أبد» و ۲۸ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
وَحْدَهُ
عموم اهل لغت توضیح دادهاند که ماده «وحد» در اصل دلالت بر انفراد و تک بودن دارد؛ حسن جبل میگوید انفرادی است که چیزی مانند او همراه او نباشد [که ظاهرا وقتی تعبیر «وحده» در مورد چیزی به کار میرود بر همین تنها بودن و مثل و مانند نداشتن اشاره دارد] (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۳۸7۷۸)؛ مرحوم مصطفوی توضیح داده که این دلالت بر انفراد در ذات و صفت دارد (و تفاوتش را با «فرد» در این دانسته که «فرد»از جهت نقطه مقابل «زوج» بودن است) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج13، ص49۷۹) ابن فارس توضیح داده که اصل این معنای انفراد از کاربرد آن در اصطلاح «الوَحْدَة» بوده که برای کسی که در قبیلهاش تک باشد و کسی همانند او نباشد به کار میرفته است (معجم مقاييس اللغه، ج6، ص90۸۰) هرچند خلیل میگوید :الرجل الوّحّد» به معنای کسی بوده که اصل [و نسب] وی معلوم نبوده است (كتاب العين، ج3، ص280۸۱)؛ و راغب بر این باور است که واحد در حقیقت چیزی است که جزء ندارد و سپس بر هر موجودی اطلاق شده است تا حدی که بر هر عددی اطلاق میشود چنانکه گفته میشود «عشرة واحدة» (یک دهتا)، و مائة واحدة (یکصد)، و ألف واحد (یک هزار). از نظر وی کلمه «واحد» به شش صورت استفاده میشود: (۱) چیزی که واحد در جنس یا نوع باشد مانند اینکه گفته شود انسان و اسب در جنسشان واحدند یا زید و عمرو در نوع واحدند؛ (۲) چیزی که از حیث خلقت یا صناعت متصل باشد مانند شخص واحد یا حرفه واحد؛ (۳) چیزی که نظیر نداشته باشد خواه در متن آفرینش مانند اینکه میگویند خورشید واحد است یا در ادعای فضیلت و برتری چنانکه میگویند فلانی در روزگاه خویش واحد بود. (۴) چیزی که چون تجزیهبردار نیست بدان واحد گویند و این تجزیهبردار نبودنش یا به خاطر کوچکیاش است مانند غبار یا به خاطر صلابتش است مانند الماس؛ و (۵) برای اشاره به مبدا، خواه مبدا اعداد، چنانکه گفته میشود واحد اثنان...؛ یا مبدا خط، چنانکه گفته میشود: نقطه واحدة (یک نقطه )؛ و (۶) در مورد خداوند؛ البته واحد کلمهای است که برای غیرخدا هم به کار میرود اما «أحد» فقط برای خداوند به کار میرود (مفردات ألفاظ القرآن، ص857۸۲).
فعل ثلاثی مجرد این ماده به صورت «وَحَدَ يَحِدُ» است، که مصدر آن «حِدَة» میشود و در مورد هر چیزی وقتی تعبیر «على حِدَة» به کار میرود به معنای آن چیز بتنهایی و جدا از سایر امور. «وحید» هم به معنای دارای وحدت است و وقتی میگویند «الرجل الوحید] مقصود شخص تنهایی است که هیچ انیس و همراهی ندارد (كتاب العين، ج3، ص281۸۳) که در قرآن یکبار در مورد فعل خداوند به کار رفته است: «ذَرْني وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحيداً» (مدثر/11).
برای عدد «یک» و شروع شمارش هم از تعبیر «واحد» استفاده میشود و هم «أحد» که مونث آنها به ترتیب «واحِدة» و «إِحْدَى» میباشد: «فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً» (نساء/۳). اما برای اعداد ده به بعد فقط از «أحد» (و أحدی) استفاده میشود (البته اگر به صورت اسم فاعل به کار رود (= یازدهم) همان طور که اثنان و ثلاث به ثانی و ثالث تبدیل میشود احد عشر هم به حادی عشر تبدیل میشود) و برای بیست به بعد فقط از تعبیر «واحد» استفاده میشود (واحد و عشرون؛ واحد و ثلاثون...). اشاره شد که «أحد»برای مذکر و «إحدی» برای مونث به کار میرود برای همین به یک مرد در میان مردان تعبیر «أحدهما» (يا صاحِبَيِ السِّجْنِ أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقي رَبَّهُ خَمْراً وَ أَمَّا الْآخَر؛ یوسف/۴۱) و «أحدهم» (فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَى الْمَدينَة؛ کهف/۱۹)، و برای یک زن در میان زنان تعبیر «إحداهما» (وَ امْرَأَتانِ مِمَّنْ تَرْضَوْنَ مِنَ الشُّهَداءِ أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَكِّرَ إِحْداهُمَا الْأُخْری؛ بقره/۲۸۲) و «إحداهن» به کار میرود (وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً؛ نساء/۲۰)؛ اما اگر یک زن در میان مردان باشد نه از تعبیر «إحداهم» میشود استفاده کرد و نه از تعبیر «أحدهم» بلکه در اینجا گفته میشود: «هي كأحدهم» یا «هي واحِدة منهم» (كتاب العين، ج3، ص28۱۸۴)؛ البته وقتی به طور مطلق یک نفر (اعم از زن یا مرد) در میان یک جماعت (اعم از زن یا مرد) مد نظر باشد باز تعبیر «أحدهم» به کار میرود: «يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَة» (بقره/۹۶)، «حَتَّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ» (مومنون/99).
در مورد کلمه «أحد»، غیر از مرحوم مصطفوی که بین ماده آن با ماده «واحد»، به خاطر صیغههای مشتق از این دو، فرق میگذارد و به اشتقاق کبیر بین این دو قائل است (هرچند به لحاظ معنایی معتقد است که واحد با قوتی بیشتر بر همان انفراد و تجرد دلالت دارد) (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج1، ص40۸۵؛ و ج13، ص49۸۶)، اما اغلب اهل لغت «أحد» را از همان ماده «وحد» میدانند (مثلا: معجم المقاييس اللغة، ج1، ص67۸۷؛ مفردات ألفاظ القرآن، ص67؛ المصباح المنير، ج۲، ص۶۸۸) و برخی توضیح دادهاند که کلمه «أحد» در اصل به صورت «وَحَد» بوده که واو آن به همزه تبدیل شده است (لسان العرب، ج۳، ص۷۰۸۹؛ المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۳۸۸). عسکری توضیح میدهد که «أحد» آن یکی است که دومیای برایش فرض نداشته باشد؛ و اصل «أحد» را «أوحد» میداند (چنانکه مونث آن «إحدی» است؛ شبیه اکبر و کبری)؛ و چون این دو کلمه «أحد» و «إحدی» بسیار پراستعمال است در «أوحد» حرف «و» حذف شده است تا بین اسم و صفت۹۰ فرق گذاشته شود (اوحد اسم است اما مثلا اکبر صفت است) (الفروق في اللغة، ص134۹۱) و البته خود ایشان در جای دیگر به کاربرد کلمه «أوحد» به همین صورت نیز اشاره کرده و فرق آن با «واحد» را در این دانسته که «أوحد» در جایی است که شخص را از همتایانش در فنی از فنون یا در معنایی متمایز میکنیم و مثلا وقتی میگوییم «فلان أوحد دهره في الجود و العلم: او یگانه روزگار خویش در بخشش و دانایی است» میخواهیم بگوییم او در این زمینه فوق همه است. (الفروق في اللغة، ص133۹۲).
از برخی از اهل لغت هم در تفاوت «واحد» و «أحد» نقل شده که: بنای «أحد» بر نفی هر عددی است که همراهش باشد، اما «واحد» اسمی است که اساسا عدد با آن شروع میشود، «أحد» در کلام برای انکار به درد میخورد و «واحد» برای اثبات. مثلا وقتی گفته میشود «أحدی از آنها نزد من نیامد» یعنی نه یک نفر آمد نه دو نفر و …؛ اما وقتی بخواهیم به صورت اثباتی بگوییم، نمیتوانیم بگوییم «أحدی از آنها نزد من آمد» بلکه باید بگوییم «واحدی از آنها نزد من آمد» که در اینجا یعنی فقط یک نفر آمد و نه دونفر یا بیشتر؛ بله، وقتی به صورت مضاف میآید به معنی «واحد» نزدیک میشود...؛ و اصمعی توضیح داده که در زبان عربی [. بلکه فارسی] گفته میشود «أحدی نزد من نیامد» اما گفته نمیشود «أحدی نزد من آمد»! و همچنین در قبال این سخن که: «أحدی چنین چیزی نمیگوید»، پاسخ نمیدهند که «خیر، أحدی چنین چیزی میگوید» [بلکه میگویند: خیر واحدی [=یکنفر] هست که چنین چیزی میگوید]؛ وقتی «أحد» به صورت مضاف نیاید، وضعیتش این گونه است. (لسان العرب، ج۳، ص۴۴۸۹۳). در واقع، أحد عموما به نحو سلبی به کار میرود که به معنای نفی جنس است: «ماجائنی أحدٌ» یعنی هیچکس نزد من نیامد، نه یک نفر نه دو نفر نه بیشتر نه بتنهایی و نه به صورت جمعی: ««فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِينَ» (حاقة/47)؛ و در حالت اثباتی فقط در سه مورد به کار میرود: یا به نحو مضاف ویا مضاف الیه که به معنای «اول» است مانند «أَمَّا أَحَدُكُما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً» (يوسف/41) [یعنی نفر اول شما...] یا «یوم الأحد» که به معنای روز اول است [یوم الأحد به معنای روز یکشنبه است و چهبسا این نامگذاری بر اساس تفکر یهودی بوده که روزهای هفته از یکشنبه شروع میشود] یا واحد منضم به عشرات (أحد عشر) به کار میرود و تنها حالتی که به نحو انفرادی با معنای اثباتی به کار رفته است در مورد خداوند است: «الله أحد» (اخلاص/۱) (مفردات ألفاظ القرآن، ص66-67۹۴).
از کلمات دیگری که به کلمه »واحد» نزدیک است کلمات «فرد»۹۵، «منفرد»، «متفرد» و «فذ» است؛ در تفاوت اینها عسکری توضیح داده است که:
«فرد» تنها بر انفراد از قرین (= قرین و همراه و همنشینی نداشتن) دلالت دارد، در حالی که «واحد» بر انفراد در ذات یا صفت دلالت دارد لذا از سویی گفته میشود «فلانٌ فردٌ في داره» و نمیگوییم «واحد فی داره»؛ اما از آن سو میگوییم «واحد فی عصره» و نمیگوییم «فرد فی عصره» (الفروق في اللغة، ص132۹۶)؛
«منفرد» هم دلالت دارد بر خالی بودن و انقطاع از همتایان؛ اما متفرد یعنی کسی که یک ویژگی را به صورت منحصر به فرد داراست؛ از این رو در مورد خداوند گفته نمیشود منفرد است اما گفته میشود که متفرد است (الفروق في اللغة، ص13۳۹۷)؛
تفاوتش با ماده «فذذ» هم این است که کلمه «فذّ» بیشتر دلالت بر تقلیل و کم بودن دارد نه توحید و واحد بودن؛ لذا در مورد خداوند فرد و واحد گفته میشود، اما «فذ» گفته نمیشود (الفروق في اللغة، ص13۳۹۸)؛
همچنین بین «تفرد» و «توحد» هم فرق است؛ «تفرد» را بیشتر در مقام فضل و دارا بودن به کار میبرند؛ اما «توحد» را بیشتر در مقام تخلی [و انکار هر گونه جزءیت و همراهی] (الفروق في اللغة، ص13۳۹۹)؛
از کلمات دیگری هم که از همین ماده «وحد» و در معنای «وحدت» به کار میرود «وحدانیت» است در تفاوت این دو گفتهاند وحدت عمدتا ناظر به تخلی است؛ اما وحدانیت نفی همشکل ونشیر و امثالهم است؛ و از این رو جز در مورد خداوند به کار برده نمیشود (الفروق في اللغة، ص13۳۱۰۰).
ماده «وحد» و مشتقات آن ۱۵۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
وَحْدَهُ (اعراب)
تعبیر «وحده» ۶ بار در قرآن کریم ناظر به خداوند (ایمان یا پرستش یا دعا کردن یا یاد او) و همواره به صورت منصوب مطرح شده است:
قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا (اعراف/70)
وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً (اسراء/46)
وَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ وَ إِذا ذُكِرَ الَّذينَ مِنْ دُونِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (زمر/45)
ذلِكُمْ بِأَنَّهُ إِذا دُعِيَ اللَّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا (غافر/12)
فَلَمَّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ كَفَرْنا بِما كُنَّا بِهِ مُشْرِكينَ (غافر/84)
حَتَّى تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ (ممتحنه/4)
به لحاظ نحوی آن را مصدر یا به تأویل مصدر، و آنگاه مفعول مطلق برای فعل محذوف (به صورت توحدونه توحیدا؛ یا یحد وحدة) و یا حال برای فعل موجود (مثلا: تومنوا بالله واحدا و منفردا) دانستهاند (مجمع البيان، ج9، ص404۱۰۱؛ الكشاف، ج2، ص671۱۰۲). آن گونه که نحاس نقل کرده ظاهرا اولی تحلیل خلیل و سیبویه و دومی تحلیل یونس است (إعراب القرآن، ج4، ص12۱۰۳).
لَأَسْتَغْفِرَنَّ
حسن جبل بر این باور است که معنای محوری ماده «غفر»۱۰۴ یک نحوه پوشش (ستر) و پوشاندن (تغطیه)ای است که یک نحوه حمایت و صیانتی از چیزی که آن را میپوشاند انجام دهد (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۱۵۹۴۱۰۵)؛ و مروی بر دیدگاههای اهل لغت نشان میدهد که چهبسا این بهترین تعریفی است که از این ماده بیان شده و تقریبا همه کاربردهای آن را پوشش میدهد؛ مثلا:
خلیل بر این باور است در اصل به معنای «پوشاندن» (تغطية) است چنانکه به کلاهخود که سر را میپوشاند «مِغفَر» و به پارچهای که خانمی که سرش را روغنمالی کرده بر سر میگذارد که روسری و چادرش را کثیف نکند «غِفارة» گویند و البته به پارچهای که دور کمان میپیچند تا بند کمان را در قسمت بالای آن محکم کنند نیز «غِفارة» گفته میشود؛ و تعبیر :جم غفیر» هم به معنای یک گروه فشرده است چنانکه وقتی میگویند «جاء القوم جماء الغَفِير» یعنی همه آنها به صورت فشرده و باهم آمدند؛ و البته به بچه بز کوهی (میش کوهی) نیز «غُفْر» و به مادرش «مُغْفِر» گفته میشود (کتاب العین، ج۴، ص۴۰۶-۴۰۷۱۰۶).
ابن فارس اصل این ماده را به معنای «پوشش» (ستر) میداند و توضیح داده که «غَفْر» و «مَغفِرة» و «غُفران» مصدرهای ثلاثی مجرد این مادهاند و علاوه بر کلمات فوق، از شواهد دیگری که بر این معنا آورده تعبیر « غَفِرَ الثَّوبُ» است که وقتی با زیپ جلوی لباس را میبندند (و آنچه زیر لباس از پوشیده و مخفی میشود) به کار میرود؛ ویا کلمه غَفِير» به معنای موی آویزان از پشت سر است و به این تعبیر یک خانم عرب به دخترش که «اغفِرِى غفيرَك» (به معنای اینکه موی پشت سرت را بپوشان) اشاره کرده است. وی البته کلماتی مانند «غُفْر» و «مُغْفِر» در خصوص بز کوهی ویا «غَفْر» به معنای عود بیماری ویا «مَغْفُور» به معنای ماده شبیه صمغی که از یونجه بیرون میزند را مصادیقی شاذ که با معنای کلی ماده تطابق ندارد دانسته (معجم المقاييس اللغة، ج4، ص385-۳۸۶۱۰۷)؛ اما مرحوم طبرسی نیز که همانند او اصل این ماده را «ستر» و گاه همان «تغطیه» معرفی کرده همین موارد را نیز توجیه میکند بدین بیان که بچه بز کوهی را چنان نامیدهاند چون در کوه پناه میگیرد و یا تعبیر «جم غفیر» از این جهت به کار میرود که با کثرت خویش روی زمین را کاملا میپوشانند و به تعبیر «أصبغ ثوبك فإنه أغفر للوسخ: لباست را رنگ کن که برای پوشاندن آلودگیها بهتر است» نیز استناد میکند برای همین معنای «ستر»؛و حقیقت مغفرت خداوند را همین ستر و پوشاندن بدیها می داند که با رفع عقوبت حاصل میشود (مجمع البيان، ج1، ص245۱۰۸).
مرحوم مصطفوی معنای اصلیاش را «محو کردن اثر شیء» میداند که در خصوص گناهان هم به کار میرود و مفاهیمی همچون «ستر» و درگذشتن و اصلاح را از لوازم و آثار محو اثر میشمرد وبه طور خاص با اینکه معنای آن را «ستر» و پوشاندن بدانیم مخالفت کرده با این بیان که ستر و پوشش لزوما به محو اثر نمیانجامد بلکه عمدتا آن را تحت ساتر تثبیت میکند و لزوما به معنای تحت رحمت خدا قرار گرفتن نمیباشد (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج۷، ص۲۴۱۱۰۹)؛ و این نکتهای است که به نحوی مورد توجه عسکری هم قرار گرفته است؛ وی در توضیح تفاوت «غفران» و «ستر» به همین نکته اشاره میکند که غفران اخص از ستر است؛ زیرا چهبسا چیزی را میپوشانند که از محل توجه دور شود ولی در موقعیت مناسب دوباره آن پوشش را برمیدارند؛ و از این رو ستاریت خداوند در دنیا کافر و فاسق را هم شامل میشود اما بدین معنا نیست که آنان مورد مغفرت الهی واقع شده باشند؛ لذا در مغفرت یک بار معنایی بیشتری وجود دارد (الفروق في اللغة، ص230۱۱۰).
راغب هم «غَفْر» را به معنای پوشاندن چیزی به نحوی که از آلودگی صیانت شود دانسته و «غفران» (غُفْرانَكَ رَبَّنا؛ بقرة/285) و «مغفرت» الهی را (سابِقُوا إِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُم؛ آل عمران/۱۳۳؛حدید/۲۱) اینکه خداوند عبد را از اینکه عذاب به اوبرسد مصون بدارد معرفی کرده است (مفردات ألفاظ القرآن، ص609۱۱۱).
از کلمات دیگری که از این ماده به کار رفته کلمات «غافر» (غافِرِ الذَّنْبِ وَ قابِلِ التَّوْبِ شَديدِ الْعِقابِ ذِي الطَّوْل؛ غافر/۳) و «غفور» (إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ، بقره/173 و ۱۸۲ و ۱۹۲ و...؛ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ، یونس/107 و یوسف/۹۸ و...؛ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحيماً، نساء/۲۳ و 106 و...؛ اللَّه غَفُورٌ حَليمٌ، بقره/225 و ۲۳۵ و...؛ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ، حج/60 و مجادله/۲؛ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ، سبأ/15؛ غَفُورٌ شَكُورٌ، فاطر/30 و شوری/۲۳) و «غفار» (أَنَا أَدْعُوكُمْ إِلَى الْعَزيزِ الْغَفَّارِ، غافر/42؛ أَلا هُوَ الْعَزيزُ الْغَفَّارُ، زمر/5؛ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً، نوح/10؛ وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى، طه/82) است که در نگاه اول در قرآن کریم همواره در مورد خداوند به کار رفته است، هرچند در این میان کلمه «غافر» یکبار به نحوی به کار رفته که می تواند شامل غیرخدا هم بشود: «فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْغافِرينَ» (اعراف/155). غافر اسم فاعل ساده از این ماده است که به معنای کسی است که مغفرت را انجام میدهد؛ اما «غفار» صیغه مبالغه است که دلالت بر کثرت مغفرت از جانب او دارد و «غفور» صفت مشبهه است که دلالت بر ثبوت اتصاف وی به مغفرت دارد؛ و مغفرت خداوند به اقتضای سفت رحمت اوست و همان طور که رحمتش بر غضبش سبقت دارد مغفرتش هم بر مواخذه و عذابش سبقت دارد و ظاهرا به همین جهت است که ۷۲ بار دو صفت غفور و رحیم برای خداوند با هم آمده است (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج7، ص245۱۱۲).
این ماده وقتی به باب استفعال برود به معنای طلب مغفرت است که هم با سخن و هم با عمل (مفردات ألفاظ القرآن، ص609۱۱۳)، و هم برای خود شخص و هم برای دیگران ممکن است انجام شود: «أَنِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ» (هود/۳)، «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَ اسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوَّاباً» (نصر/3)، «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي» (یوسف/۹۸)؛ و البته این گونه نیست که هرگاه انجام شود حتما مغفرت خدا را در پی داشته باشد: «اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ» (توبه/80)، «سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ» (منافقون/۶)، که از این کلمه هم اسم فاعلش به کار رفته است: «وَ الْمُسْتَغْفِرينَ بِالْأَسْحارِ» (آل عمران/17).
فعل «غفر یغفر» گاه به صورت مطلق: «رَبَّنَا اغْفِرْ لي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ» (ابراهیم/41)، «وَ قُلْ رَبِّ اغْفِرْ وَ ارْحَمْ وَ أَنْتَ خَيْرُ الرَّاحِمينَ» (مومنون/118)، «قالَ رَبِّ اغْفِرْ لي وَ هَبْ لي مُلْكاً لا يَنْبَغي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدي» (ص/۳۵)، و گاه ناظر به بخشش گناهان: «يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُم» (آل عمران/۳۱ و احزاب/۷۱ و...)، «مَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللَّه» (آل عمران/۱۳۵) و ظلم «رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي فَاغْفِرْ لي فَغَفَرَ لَهُ» (قصص/۱۶) و خطا «وَ الَّذي أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لي خَطيئَتي يَوْمَ الدِّينِ» (شعراء/82) «وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ» (بقره/58)، «وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً نَغْفِرْ لَكُمْ خَطيئاتِكُمْ» (اعراف/161) و بدیهای افراد: «يُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ» (انفال/۲۹) از جانب خداوند به کار میرود هرچند در مواردی به عنوان اقدامی از جانب مومنان در حق دیگران هم مطرح شده است: «وَ لَمَنْ صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ» (شوری/43)، «وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ» (تغابن/14)، «وَ الَّذينَ يَجْتَنِبُونَ كَبائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَواحِشَ وَ إِذا ما غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ» (شوری/37)؛ و شاید بحثبرانگیزترین موردش آیه «قُلْ لِلَّذينَ آمَنُوا يَغْفِرُوا لِلَّذينَ لا يَرْجُونَ أَيَّامَ اللَّهِ لِيَجْزِيَ قَوْماً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» (جاثیه/14) باشد؛ که برخی همچون راغب این آیه را شاهدی گرفتهاند که گاه غفر صرفا به معنای صرف نظر کردن در ظاهر است ولو واقعا از مواخذه شخص مورد نظر صرف نظر نشده باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص609۱۱۴) هرچند برخی آن را در همان معنای متعارفش دانسته و توضیح دادهاند که در این آیه خداوند میخواهد که مومنان از کافران درگذرند و کار مجازات آنها را به خدا بسپارند (مجمع البيان، ج9، ص۱۱۲-113۱۱۵) بهویژه که برخی مفسران این آیه را به تبع کل سوره جزء آیات مکی دانستهاند و در مکه دستور اصلی به مومنان این بود که با کفار درگیر نشوند (الميزان، ج18، ص163-164۱۱۶)۱۱۷ و موید دیگر بر اینکه این در همان معنای متعارفش بوده روایتی است که این آیه را ناظر به مغفرتی معرفی میکند که برخی از مومنان در حق گناهکارانی که لطفی در دنیا در حق ایشان کردهاند روا میدارند و به موجب آن مغفرت آنان از عذاب جهنم رهایی مییابند (تفسير فرات الكوفي، ص411-412۱۱۸) البته در روایتی از امام صادق ع هم این مغفرت، چشمپوشی عالمان از جاهلان به حق اهل بیت ع معرفی شده، برای اینکه کمک کنند آن جاهلان آگاه شوند (تفسير القمي، ج2، ص294۱۱۹).
از کلمات دیگری که به همین ماده «غفر» نزدیک است «عفو» است؛ در تفاوت «عفو» و «مغفرت» گفته شده که در عفو، شخص از مذمت و عذاب کردن منصرف میشود، ولی ثواب دادن در آن لحاظ نمیشود و لذا در مورد انسانهای عادی هم «عفو کردن و طلب عفو» براحتی به کار برده میشود؛ اما در مغفرت، گناهِ شخص را میپوشاند و آبروی او را نمیبرد و در واقع، نحوهای ساقط کردن عذاب است که نوعی ثواب دادن را در دل خود دارد، و لذا کلماتی همچون «مغفرت» در مورد غیرخداوند خیلی بندرت به کار میرود و اگر هم به کار برود لااقل طلب مغفرت کردن (استغفار) فقط در مورد خداوند به کار میرود (الفروق في اللغة، ص۱۷ و ۲۳۰۱۲۰).
ماده «غفر» و مشتقات آن ۲۳۴ بار در قرآن کریم به کار رفته است.
أَمْلِكُ
درباره اینکه ماده «ملک»۱۲۱ بر چه چیزی دلالت دارد، ابن فارس بر این باور است که اصل این ماده دلالت دارد بر قوتی در چیزی و صحت آن، و اساسا معنای ملکیت (مالک بودن) در خصوص هر چیزی هم بدین جهت است که شخص با قوت صحیحی دستی بر آن چیز دارد (معجم المقاييس اللغة، ج5، ص352۱۲۲). و مرحوم طبرسی هم بر این باور است که اصل این ماده دلالت بر یک نحوه ربط (پیوند) و شدت دارد؛ و همانند ابن فارس شاهد بر این معنا را کاربرد آن در تعبیر «ملكتُ العجين» (خمیر را ورز دادم و محکم کردم) معرفی کرده است چنانکه «إملاك» و «تملیک» نیز به معنای به ازدواج درآوردن به کار میرود که ربط و پیوند دادن زن به همسرش است (مجمع البيان، ج1، ص98۱۲۳)، هرچند برخی احتمال دادهاند این کاربرد اخیر از باب تشبیه عروس به مُلک (عرصه سلطنت و پادشاهی) باشد (كتاب العين، ج5، ص380۱۲۴)؛ و تشبیه شوهر به مَلِکی که بر همسرش حکومت دارد (مفردات ألفاظ القرآن، ص776۱۲۵).
اما برخی همین معنای رایج از ملکیت را مبنا قرار دادهاند؛ چنانکه مرحوم مصطفوی معنای اصلی این ماده را تسلط بر چیزی به طوری که اختیار آن چیز به دست شخص باشد، دانسته؛ که این تسلط اقسامی میتواند داشته باشد، حقیقی یا اعتباری، ناظر به ذات چیزی یا استفادههای از آن چیز، و.... وی همچنین بر این باور است که کلمات «مَلَک» و ملائکه و ملکوت هم از زبانهای عبری و سریانی وارد عربی شدهاند ولی همین معنای تسلط در آنها هم لحاظ شده است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج11، ص177۱۲۶)؛
و برخی هم بین دو تحلیل فوق به نحوی جمع کردهاند؛ چنانکه حسن جبل معنای محوری آن را برگرفتن (أمساک) یا گرفته شدنی (امتساک) که با شدت یا قوت و همراه با یک نحوه شمولی انجام شود دانسته است (المعجم الإشتقاقي المؤصل لألفاظ القرآن الكريم، ص۲۱۱۶۱۲۷).
از این ماده دو کلمه «مِلک» و «مُلک» بسیار رایج است:
«مِلک» (که به صورت «مَلْك» هم بیان میشود و مثلا در آیه «ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِملْكِنا وَ لكِنَّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زينَةِ الْقَوْم» (طه/۸۷) به هر دو صورت قرائت شده) به معنای مال و اموالی است که تحت اختیار و مالکیت انسان باشد (كتاب العين، ج۵، ص۳۸۱۱۲۸)؛ و هم معنای اسمی دارد و هم مصدر برای فعل «مَلِک یَملِک» است، و که از فعلهای پر کاربرد در قرآن است: «لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي» (اسراء/۱۰۰) و از این فعل، اسم فاعل «مالک» (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، حمد/4؛ فَهُمْ لَها مالِكُون، یس/۷۱؛ نادَوْا يا مالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنا رَبُّكَ، زخرف/۷۷) و اسم مفعول آن «مَمْلُوك» (عَبْداً مَمْلُوكاً؛ نحل/۷۵) است که به چیزی که مملوک کسی قرار میگیرد «مِلکِ» آن شخص گفته میشود و اصطلاحا وی بر آن «مَلَكَة» دارد. در خصوص «مملوک» اگرچه به معنای هر چیزی است که به ملکیت درآمده باشد، اما بتدریج منحصر شده است در «انسانی که تحت مالکیت شخص دیگر باشد [= برده]» و البته قرآن کریم همواره برای به کار بردن فعل در خصوص مالک کسی شدن، از تعبیر «مِلک یمین» - نه «مِلک عبید» - استفاده میکند: «الَّذِينَ مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ» (نور/۵۸)، «ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ» (نساء/۳)، «ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَ» (نور/۳۱)؛
ولی «مُلک» عبارت است از اینکه با حکم و دستور در چیزی تصرف کردن: «لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ» (غافر/۱۶)، «أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا،» (بقره/۲۴۷) و به معنای خود محدوده تصرف و سلطنت هم به کار میرود: «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمان» (بقره/۱۰۲)، «وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» (آلعمران/۱۸۹)، یعنی هم معنای اسمی دارد و هم مصدر برای فعل «مَلَکَ یملُک» است؛ و چیزی که «مُلک» و عرصه حکمرانی مَلِک است (یعنی معنای مفعولی این ماده) «مملَکَة» خوانده میشود؛ که البته تعبیر «عَبْدُ مَمْلَكَةٍ» برای بردهای که ابتداءا به بردگی گرفته شود (نه اینکه چون پدر و مادرش برده بودهاند او برده باشد) نیز به کار میرود (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۷۵۱۲۹؛ المصباح المنير، ج2، ص579۱۳۰؛ الفروق في اللغة، ص183۱۳۱).
به همین منوال، دارنده «مُلک» [اسم فاعلِ آن] را «مَلِک» (=پادشاه، سلطان) گویند (صُواعَ الْمَلِک، یوسف/۷۲؛ دينِ الْمَلِكِ، یوسف/۷۶؛ فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَق، طه/۱۱۴ و مومنون/۱۱۶؛ مَلِكِ النَّاسِ، ناس/۲) و به معنای کسی است که با امر و نهی خویش در انسانها تصرف میکند و عملا اختیار انسانها را به دست میگیرد و صرفاً به انسانها میتواند اضافه شود، نه به اشیاء، و میتواند شامل حال کسی که زمام نفس خویش را در اختیار گرفته هم باشد (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۷4۱۳۲)، و به تعبیر دیگر، به معنای قدرتمندی است که گستره قدرتش زیاد است و امکان سیاست و تدبیر امور افراد تحت مُلک خویش را دارد؛ ولی دارنده [= اسم فاعل] «مِلک» را «مالک» گویند که صرفا تصرف بر مال و اموال دارد (مجمع البيان، ج1، ص98۱۳۳؛ الفروق في اللغة، ص177۱۳۴)؛ و این قول هم مطرح شده که «مُلک» (و به تبع آن، «مَلِك») برای هرکسی است که اختیار سیاست و تدبیر امور را داشته باشد خواه در مورد خویش (که زمان نفس را به دست بگیرد و پیروی هواهای نفسانی نشود) و خواه در مورد دیگران، اما «مِلْك» ضبط و مصادره چیزی است که میشود در آن تصرف کرد (مفردات ألفاظ القرآن، ص774-775۱۳۵) و در بین خود انسانها فقط در مورد بردگان است که تعبیر «مِلْک» به کار میرود و از ملکیت صاحب برده بر او سخن گفته میشود: «عَبْداً مَمْلُوكاً» (نحل/۷۵)؛ هرچند که درباره نفع و ضرری که به انسانها میرسد ویا در خصوص اعضای بدن، و حتی در خصوص در اختیار گرفتن «مُلک»، از تعبیر «مِلک» و مالکیت استفاده میشود: «وَ لا يَمْلِكُونَ لِأَنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً وَ لا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَ لا حَياةً وَ لا نُشُوراً» (فرقان/3)، «أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ» (يونس/31)، «قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ» (آل عمران/26). راغب اصفهانی از توضیحات فوق نتیجه گرفته است که «مِلک» به منزله جنس برای «مُلک» است؛ یعنی هر «مُلک»ی «مِلْك» هست اما هر «مِلْك»ی «مُلْك» نیست؛ و این اوسع بودن تا حدی است که میشود کسی مالکِ مُلک باشد: (اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ؛ آلعمران/۲۶) (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۷۵؛ الفروق في اللغة، ص176۱۳۶).
«مُلوک» (جَعَلَ فيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً، مائده/۲۰؛ قالَتْ إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها، نمل/۳۴) جمعِ «مَلِک» ویا «مَلْک» است، به معنای پادشاهان (لسان العرب، ج۱۰، ص۴۹۲)، در تفاوت «مَلِک» و «مَلْک» گفتهاند که «مَلْک» فقط برای غیر خداوند به کار میرود، اما «مَلِک» و «مَلِيك» (في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ؛ قمر/۵۵) هم برای خدا و هم برای غیر خدا به کار میرود. (تاج العروس، ج۱۳، ص۶۴۸).
مرحوم مصطفوی در تفاوت کلمات «مَلِک» و «ملیک» و «مالک» (به طور خاص در مورد خداوند) بر این باور است که در «مَلِک» تاکید بر جهت ثبوت است، یعنی مطلق مالکیت ثبوتی خداوند (فَتَعالَى اللَّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ، طه/۱۱۴ و مومنون/۱۱۶؛ هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوس، حشر/۲۳؛ مَلِكِ النَّاسِ، ناس/2)؛ در «ملیک» نگاه اصلی به ثبوت و استمرار است (في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَليكٍ مُقْتَدِرٍ؛ قمر/۵۵) و در «مالک» به صرف قیام ملکیت به او (مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، فاتحه/4؛ قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ، آل عمران/۲۶) (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج11، ص186-187۱۳۷). هرچند عسکری ملیک (مانند سمیع و علیم) را صیغه مبالغه که دلالت بر تکثیر و مبالغه دارد دانسته است (الفروق في اللغة، ص177۱۳۸)؛ که به نظر میرسد اینکه آن را همچون مرحوم مسطفوی صفت مشبهه بگیریم شاید اولی باشد.
درباره «مَلَكُوت» (كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، أنعام/۷۵؛ أوَ لَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، أعراف/۱۸۵) نیز اغلب آن را به معنای سلطنت و مُلک دانستهاند، که در آن معنای عزت هم لحاظ شده است؛ راغب آن را مصدر برای فعل «مَلَكَ» (معنای «مُلک)، و آن را مختص خداوند میداند (مفردات ألفاظ القرآن، ص۷۷۵۱۳۹)؛ اما از «لحیانی» کاربرد آن در مورد غیر خداوند (له مَلَكُوت العِرَاق) هم نقل شده است (لسان العرب، ج۱۰، ص۴۹۲؛ تاج العروس، ج۱۳، ص۶۴۸). مرحوم مصطفوی نیز اگرچه اصل این کلمه را برگرفته از زبانهای عبری و سریانی میداند، اما در عین حال بر این باور است که این ماده هم در زبان عربی در همان معنای ماده «ملک» بوده و ملکوت به معنای کسی است که در مُلک صاحب زیادتی باشد چنانکه جبروت نسبت به جبر و رحموت نسبت به رحم و... چنین دلالتی دارد؛ و در واقع این زیادت در حروف نشانهای برای زیادتی در معنا و عظمت و امتداد و سعه در مفهوم است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج11، ص177۱۴۰).
از کلمات دیگری که در نگاه اول به نظر میرسد ذیل این ماده باشد کلمات «مَلَک»۱۴۱ و «ملائکه» (قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولاً (95) است؛ اما قبلا اشاره شد که بسیاری از اهل لغت آن را از ماده «لأک» یا «ألک» دانستهاند که در معنای پیامرسانی میباشد (جلسه ۱۰۰ http://yekaye.ir/al-qadr-097-04/)؛ هرچند در اینجا اضافه می کنیم که مرحوم مصطفوی بشدت با این تحلیل مخالف، و بر این باور است که این دو کلمه (همراه با کلمه ملکوت) از زبانهای عبری و سریانی وارد عربی شدهاند؛ اما در همین معنای اصلی ماده «ملک» در عربی به کار گرفته شدهاند. وی ملائکه را جمع «ملیک» (همانند خلائف که جمع خلیفه است) یا جمع «ملاک» (همانند صبائح که جمع صباح است) دانسته و موید این دومی را آن دانسته که در عبری هم «ملاک» به معنای «مَلَک» است (التحقيق فى كلمات القرآن الكريم، ج11، ص177۱۴۲)؛ اما حقیقت این است که هر دو نکته اخیر وی قابل مناقشه است زیرا «خلائف» که جمع «خلیفه» است، مفردش «ة» دارد نه جمعش، برخلاف توضیح وی در مورد ملائکه و ملیک؛ و همچنین «صبائح» هم «ة» ندارد و اگر همان «ملائک» باشد مفردش چنانکه گفتهاند «ملأک» است که از ماده «لأک» خواهد بود نه «ملک». راغب هم بعد از اینکه نظر خودش را چنین اعلام میکند که حرف «م» در این کلمات زائده است (یعنی همان ماده ألک یا لأک است) نقل قولی مطرح میکند که لفط «مَلَك» را از «مُلک» دانسته که آن دسته از فرشتگان (ملائکه) هستند که یک نحوه سیاست و تدبیری را برعهده دارند و وی بر این باور بوده که چنین کسی را اگر از جنس بشر باشد «مَلِک» و اگر از جنس فرشتگان باشد «مَلَک» گویند و به طور خاص ملک الموت (قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ؛ سجدة/11) را هم از این باب دانسته است (مفردات ألفاظ القرآن، ص776۱۴۳).
برای اینکه ظرافتهای معنایی این ماده (چه در معنای مُلک و چه در معنای مِلک) بهتر معلوم شود مناسب است آن را با برخی کلمات نزدیک به آن مقایسه کنیم:
مفهوم «مِلک» به «مال» و اموال خیلی نزدیک است؛ در تفاوت «مال» و «مِلک» قبلا اشاره شد۱۴۴ که در ملک خود تسلط و استقرار چیزی در دست انسان لحاظ میشود؛ اما در مال ارزش و قیمت آن مورد توجه است؛ از این رو میگویند این اشیاء اموالند و مالیت دارند بدون اینکه مالک خاصی داشته باشند؛و از آن سو میگویند سلطان مالک امور مردم و مملکت است و یا فلانی مالک خویشتن است در حالی که درباره امور و خویشتن تعبیر «مال» به کار نمیرود (التحقيق في كلمات القرآن الكريم، ج۱۱، ص۲۱۶).۱۴۵
همچنین مفهوم «مُلک» به «دولت» و «سلطان» نزدیک است؛
در تفاوت «ملک» و «دولة» (ماده «دول») گفتهاند که «ملک» به معنای یک نوع سعه در تصرف در یک عرصه و اموری است، اما در کلمه «دولة» توجه اصلی معطوف به حال و وضعیتی است که از قومی به قوم دیگر منتقل میشود؛ حتی در مورد مالی هم که بین افراد یان سو و آن سو میرود تعبیر «دولت» به کار میرود: «كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِياءِ مِنْكُمْ» (حشر/۷)؛ و برخی گفتهاند اساس «دولت» فعل و عملِ غنیمتبرندگان است و «دولت» آن چیزی است که به غنیمت برده میشود؛ همان گونه که «غرفة» بر وزن فعله یک اقدام خاص از «غرف» است ویا «خطوة» (قدم) یک اقدام از «خطو» است (الفروق في اللغة، ص182۱۴۶).
در تفاوت «ملک» و «سلطان» (ماده «سلط») هم گفتهاند در سلطان صرف تسلط داشتن است و محدوده اش میتواند کوچک یا بزرگ باشد؛ اما «مُلک» یک سعه و گستره قابل توجهی برای اعمال قدرت باید در کار باشد؛ از این رو تعابیری همچون اینکه فلانی سلطان منزل خویش است یا سلطان بلد است به کار میرود اما «ملک» برای اینها به کار نمیرود؛ و نیز گفتهاند در کلمه «سلطان» یک نحوه منع کردن دیگران از تصرف هم نهفته است که در ملک لزوما این معنا نهفته نیست (الفروق في اللغة، ص182۱۴۷).
همچنین مفهوم «مالک بودن» به مفاهیمی همچون «بر چیزی قدرت داشتن» و «ربّ» و «سیّد» نیز نزدیک است:
در تفاوت مالک و قادر (ماده «قدر») گفتهاند که «مالک»، هم به امر مقدور (چیزی که قرار است بر آن اعمال قدرت بشود) اضافه میشود، و هم به امر غیرمقدور؛ مثلا میگوییم زید مالک اموال است؛ اما اینجا نمیشود گفت وی قادر بر اموال است؛ زیرا در قدرت یک نحوه اعمال قدرت و پدید آوردن لحاظ میشود (الفروق في اللغة، ص100۱۴۸).
در تفاوت «رب» (ماده «ربب») و مالک هم گفتهاند که اولا توصیف به «رب» فخیمتر از توصیف به «مالک» بودن است زیرا یک نحوه قدرت بر تدبیر را میرساند که تخلفناپذیر است؛ مالک هم یک نحوه تصرف کردن در ملک خود دارد اما رب آنجایی است که حتما تصرف او مطاع است و امر مورد تصرف [بویژه اگر مختار باشد] نمیتواند بدان تصرف تن دهد؛ ثانیا صفت «رب» یک نحوه معنای اصلاح کردن و به صلاح درآوردن هم دارد و نیز در کلمه »رب» یک نحوه ولایت بر آن امر مورد نظر هم نهفته است بهویژه بر مبنای کسانی که ماده اصلی رب را از «ربی» میدانند. (الفروق في اللغة، ص180-181۱۴۹).
تفاوت «سیّد» با «مالک» هم در این است که سید فقط ناظر به کسی که عاقل باشد به کار میرود در حالی که مالک هم برای عاقل (مثل بردگان) و هم برای اشایء به کار میرود مثلا تعبیر «مالک الدار» به کار میرود اما گفته نمیشود «سید الدار»؛ یا در مورد شخص «قادر» گفته میشود که وی مالک فعل خویش است اما نمیگویند سید فعل خویش است (الفروق في اللغة، ص182۱۵۰).
اگر کلمات «مَلَک» و «ملائکه» را از این ماده ندانیم این ماده و مشتقاتش ۱۳۳ بار در قرآن کریم به کار رفته است («ملک» ۱۵ بار و «ملائکة» ۷۳ بار در قرآن کریم به کار رفتهاند که اگر اینها را هم از ماده «ملک» بدانیم جمعا ۲۰۶ مورد میشود).
شَيْءٍ
قبلا بیان شد که ماده «شیأ» که کلمات «شیء: چیز» و «مُشَیّأ: بدقواره و قبیح» و «شاء: خواستن» از این ماده است از موادی است که بحثهای فراوانی را بین اهل لغت برانگیخته است؛ هم در خصوص اصل معنای آن؛ و هم به طور خاص در مورد کلمه «شیء» و جمع آن یعنی «اشیاء».
درباره اینکه اصل این ماده بر چه چیزی دلالت میکند، برخی همچون ابن فارس عملا از هرگونه بحثی شانه خالی کردهاند؛ وی فقط اشاره کرده که این یک کلمه واحد است و تعبیر «شَيَّأ اللَّه وجْهَه» نوعی نفرین کردن است چرا که «وجه مُشَيَّأٌ» هم به چهره زشت و قبیح اصلاق میشود و هیچ توضیحی درباره اسم پرکاربرد «شیء» و فعل «شاء» نداده است؛ برخی همچون مرحوم مصطفوی عملا معنای مشیت و اراده را محور اصلی این ماده قلمداد کرده و بر این باورند که اصل این ماده تمایلی است که به حد طلب کردن (خواستن ) برسد، و کلمه «شیء» هم همانند «مشیت» مصدر است و برای هر چیزی که بتواند مورد طلب واقع شود به کار میرود؛ لذا علاوه بر مخلوقات در مورد خداوند هم به کار میرود: « قُلْ أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً قُلِ اللَّهُ شَهيدٌ بَيْني وَ بَيْنَكُم» (أنعام/۱۹) زیرا خدا هم مطلوب همه موجودات است؛ اما برخی همچون راغب اصفهانی بر این باورند که «شیء» هر آن چیزی است بتوان به نحوی آن را شناخت و از آن خبر داد؛ و با اینکه همچون مصطفوی کلمه «شیء» را مصدر فعل «شاء» میداند اما برخلاف وی که معنای آن را همواره به صورت مفعول در نظر میگرفت بر این باور است که وقتی در مورد خداوند به کار رود به معنای اسم فاعل (شاءٍ: خواهنده) است و وقتی در مورد سایر امور به کار رود، به معنای اسم مفعول (مشیء: خواسته شده) است. وی همچنین گزارش میدهد نزد بسیاری از متکلمان این کلمه هم بر موجود و هم بر معدوم اطلاق میگردد، اما برخی «شیء» را فقط شامل موجودات میدانند. و با اینکه برخی دیگر از اهل لغت همچون فیومی نیز بر همین باورند اما اگر به کاربردهای مختلف این واژه در زبان عربی را بررسی کنیم به نظر میرسد حق با کسانی باشد که معنای آن را اعم میدانند چنانکه آیا وقتی در قرآن میفرماید که خداوند بر هر چیزی علم دارد (هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَليم؛ بقره/۲۹) یا بر هر چیزی احاطه دارد (وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحيطاً؛ نساء/۱۲۶) آیا فقط علم و احاطه او فقط منحصر در امور موجود میشود؟!
با این حال برخی کوشیدهاند اصل عمیقتری برای این ماده بیابند. حسن جبل با توجه به اقتضائات سه حرف «ش» و «ی» و «ء» و نیز با اشاره به کلمه «مُشَیّأ» که خیلی شبیه کلمه «مؤبّن» است («اُبَن» گِرِهی است که در چوب و عصا وجود دارد) معنای محوری این ماده را یک نحوه ورم کردن صُلبی که تمایزی را در ظاهر چیزی رقم میزند دانسته، همانند گره روی چوب که یک برجستگی صلبی را در ظاهر چوب نمایان میسازد. وی نیز با نظر سیبویه بیشتر احساس همراهی میکند که کلمه «شیء» بر هر چیزی که بتوان از آن خبر داد اطلاق میگردد و لذا اعم العام (عامترین مفاهیم به لحاظ شمول) است که حتی برای اشاره به امور معدوم (از این جهت که مورد توجه و خبر دادن قرار میگیرند) هم میتواند استفاده شود.
در واقع ما یک ماده «جسم» داریم که بر هر چیزی که دارای ابعاد فیزیکی و جرم باشد اطلاق میگردد و از این جهت اخص از «موجود» و «شیء» است. یک کلمه «موجود» را داریم که از ماده «وجد» گرفته شده و در اصل برای اطلاق بر هر چیزی بود که در ادراکات جزیی و مشاعر ما حاضر میشود، که در این معنا بود که این کلمه در احادیث از خداوند نفی شده است: «أَنْتَ الَّذِي لَا تُحَدُّ فَتَكُونَ مَحْدُوداً، وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجُوداً» (صحیفه سجادیه، دعای۴۷) و البته بتدریج این کلمه توسعه پیدا کرد و بر هر چیزی که تعین خارجی و عینی داشته باشد و خودش یا آثارش متعلق ادراک قرار بگیرد اطلاق شد که در این معنا بر خداوند هم اطلاق شده است: «هُوَ اللَّهُ الثَّابِتُ الْمَوْجُودُ تَعَالَى اللَّهُ عَمَّا يَصِفُهُ الْوَاصِفُونَ» (الكافي، ج۱، ص۱۰۰) یا «فَلَيْسَ مِنْ هَذِهِ الْوُجُوهِ شَيْءٌ يُمْكِنُ لِلْمَخْلُوقِ أَنْ يَعْرِفَهُ مِنَ الْخَالِقِ حَقَّ مَعْرِفَتِهِ غَيْرُ أَنَّهُ مَوْجُودٌ فَقَطْ» (توحيد المفضل، ص۱۷۹)؛ و یک کلمه «شیء» داریم که بر هر چیزی که بتوان از آن خبری داد و دربارهاش سخنی گفت اطلاق میشود خواه جسم و موجود باشد یا خیر.
علاوه بر ماده چالشبرانگیز آن، به لحاظ تحلیل صرفی خود همین کلمه «شیء» و جمع آن یعنی «اشیاء» که غیرمنصرف است نیز چالشهایی ایجاد کرده است. خلیل بحث مفصلی کرده است که اصل کلمه «شیء» بر وزن «فَيْعِل» (شَیِّء) و جمع آن بر وزن «فَعْلاء» (شیئاء) بوده است و توضیحات مفصلی داده است که چگونه تحول آن به صورت «شیء» و «أشیاء» رخ داده است. اخفش این سخن را قبول نکرده و وزن آن را «أَفْعِلَاء» دانسته و به همین جهت آن را غیرمنصرف دانسته؛ و فراء هم با اینکه در خصوص «شیء» نظر خلیل را قبول کرده اما در خصوص «اشیاء» به نظر اخفش متمایل شده است و کسائی هم در قبال همه اینها وزن آن را «أفعال» دانسته و بر این باور است که به خاطر کثرت استعمال و شباهتی که با «فَعْلاء» دارد غیرمنصرف شده است.
جلسه ۱۰۸۱ https://yekaye.ir/al-hujurat-49-16/
رَبَّنا
درباره این کلمه و ماده «ربب» ذیل آیه ۱ توضیحات لازم بیان شد؛ جلسه۱۱۳۰ https://yekaye.ir/al-mumtahanah-60-01-2/
تَوَكَّلْنا
قبلا بیان شد که ماده «وکل» در اصل دلالت دارد بر اعتماد و تکیه کردن به دیگری در کار خود. و «وکالت» (واگذاری کار به دیگری و وی را نایب خود کردن در انجام امری) کلمهای است که در زبان فارسی هم با آن آشناییم.
«وکیل» بر وزن فعیل و به معنای مفعول است؛ یعنی کسی که مورد وکالت قرار گرفته است و لذا دغدغه اصلی وکیل این است که منافع موکلش رعایت شود. وکیل گاه انجام کار به نیابت از موکل را عهدهدار میشود و گاه از کاری که موکلش انجام داده دفاع میکند و مسئولیت آن را توجیه مینماید.
تعبیر «وکیل» ۲۴ بار در قرآن کریم آمده است که در تمامی آنها تاکید است که تنها و تنها خداست که «وکیل» حقیقیِ انسان است و نباید غیر خدا را وکیل گرفت، و حتی پیامبر ص را هم خدا فرستاده، به عنوان «وکیل» نفرستاده است: «وَ ما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ وَكيلاً» (اسراء/۵۴) و البته این به معنای آن است که غیر از خداوند متعال هیچکس نمیتواند مستقلا تکیهگاه و کارساز شخص دیگری باشد؛ وگرنه اگر توجه شود که همه کارها نهایتا به خداوند برمیگردد، اشکالی ندارد که بگوییم خداوند برخی را برای برخی از کارها وکیل میکند؛ چنانکه در ادامه مواردی از «توکیل» افراد توسط خداوند مطرح میشود.
نکتهای که تذکر آن لازم است تفاوت بین «توکیل» و «توکل» است. در زبان عربی، تعبیر «وکیل قرار دادن» و «واگذار کردن کار خود به وکیل» را با تعبیر «توکیل» بیان میکنند، نه «توکل»؛ که تعبیر «توکیل» تنها دوبار در قرآن کریم آمده است: «فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرينَ» (انعام/۸۹) «يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ» (سجده/۱۱).
نقطه مقابل «توکیل»، «توکل» است؛ که اگر با حرف «لـ» بیاید به معنای «قبول وکالت» (عهدهدار شدن کارِ شخصی دیگر) میباشد؛ و اگر با حرف «علی» بیاید به معنای «اعتماد کردن بر» دیگری است؛ و اگر با حرف «بـ» بیاید به معنای «ضمانت کردن برای انجام کار خاصی است» و در قرآن کریم همواره با حرف «علی» آمده است. ضمنا این ماده را به صورت ثلاثی مجرد (وَکِلَ یا وَکَلَ) و با حرف اضافه «الی» (وکل الی) نیز برای کاربرد «اعتماد کردن بر دیگران» به کار بردهاند؛ چنانکه در حدیث تعبیر «لا تَكِلْني إِلى نفسي طَرْفةَ عَيْنٍ» به کار رفته است.
شهید مطهری نکته جالبی را تذکر میدهند و آن این است که «توکل» با توجه به باب تفعل، به معنای «قبول وکالت» است، نه واگذاری وکالت. آنگاه وقتی با حرف «علی» متعدی میشود دو معنا را با هم تلفیق میکند: یکی قبول و عهدهدار شدن کار؛ و دیگری اعتماد و تکیه کردن بر غیر؛ بدین ترتیب، معنای «التوکل علی الله» این است که شخص انجام کار را برعهده بگیرد اما با اعتماد بر خدا؛ و تذکر میدهند در فرهنگ جامعه اسلامی، گاه «توکل» به معنای واگذار کردن کار به خدا و خود را کنار کشیدن قلمداد شده؛ که این معنا نه با بحث لغوی آن سازگار است و نه با تعابیر قرآنی مربوطه؛ بلکه توکل یعنی کار را علیرغم همه سختیها و ضررهای ظاهری برعهده گرفتن و در این مسیر به حمایت و امید خدا اعتماد کردن؛ و بهترین شاهد بر این مدعا آیه «فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّه؛ آل عمران/۱۵۹) است که هم بر عزم کردن تاکید کرده و هم بر توکل. در تمامی ۴۴ موردی هم که از تعبیر «توکل» در قرآن کریم استفاده شده، تاکید بر این شده است که «توکل» فقط باید «علی الله» باشد.
جلسه ۴۲۲ http://yekaye.ir/al-ahzab-33-3/
أَنَبْنا
درباره ماده «نوب» قبلا بیان شد که برخی گفتهاند در اصل بر عادت کردن و انس گرفتن با محلی و برگشتن بدان دلالت دارد، چنانکه به زنبور «النّوب» گفته میشود از این جهت که دائما به کندویش برمیگردد (البته کلمه «النُّوبَة» به گروهی از مردم سودان (که سیاهپوستند) نیز گفته میشود و برخی این احتمال را هم مطرح کردهاند که وجه تسمیه زنبور عسل به «نوب» از این جهت باشد که مقداری سیاهی در آن هست. در هر صورت با توجه به توضیح فوق، ابنفارس دو عنصر را در معنای این ماده دخالت میدهد: یکی به جایی انس گرفتن و عادت کردن؛ و دوم برگشتن؛ اما برخی از اهل لغت، تنها عنصر اول و برخی تنها عنصر دوم را در اصل معنای این ماده دخیل دانستهاند:
برخی همچون راغب اصل معنای این ماده را رجوع پیاپی (رجوع بعد از رجوع) دانسته و علاوه بر اینکه کاربرد آن در مورد زنبور را شاهد بر مدعای خود دانستهاند، وجه تسمیه «نائبة» (بلای بزرگی که یکدفعه بر سر انسان فرو میآید) این دانستهاند که حادثهای است که اقتضایش این است که دوباره برگردد؛ و «إنابة» به درگاه خداوند متعال هم رجوع با توبه و اخلاص به اوست و البته عسکری هم در تفاوت «رجوع» با «إنابه» گفته است که انابه اخص از رجوع است و صرفا ناظر به برگشت به طاعت است و «مُنیب» بار مدحآمیز دارد؛ از این رو، برای کسی که به انجام گناه برگردد به کار نمیرود.
در مقابل، مرحوم مصطفوی اصل این ماده را ناظر به نزول اختیاری و عامدانه در محلی دانسته، و مفاهیمی همچون رجوع و انس گرفتن و روی آوردن و توبه را از آثار این معنا قلمداد کرده است. از نظر ایشان، وجه تسمیه «نائبه» این است که عامدانه از جانب خداوند نازل میشود و برگشتن به محل قبلی نیز امری است که عامدانه انجام میگردد؛ اما استمرار و تکرار، نه ناظر به اصل این ماده، بلکه ناظر به صیغههای مفاعله (مناوبة) و تفاعل (تناوب) است. «إنابه» هم چون به باب افعال رفته، متعدی شده و به منزله آن است که کسی خویش را در جایگاه خاصی فرود آورد، و «مُنیب» هم کسی است که خود را در مسیر سلوک الی الله قرار داده است، همانند «توکیل» که شخص دیگری را به جای خویش میگمارد؛ و علت اینکه «أنابه» با حرف «الی» میآید و «توکل» با حرف «علی» (عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنيبُ؛ هود/۸۸)، این است که در «انابه» شخص خود را درون مسیری قرار میدهد که او را به سوی خدا میبرد و برای اشاره به این غایت «الی»میآید اما در توکل مفهوم اعتماد و تکیه کردن پررنگتر است و از این رو «علی» میآید. این ماده در قرآن کریم تنها در باب افعال، هم به صورت فعل [أناب] و هم به صورت اسم فاعل [منیب]، به کار رفته است؛ و در تمامی اینها ناظر به رجوع الی الله است.
جلسه ۸۶۲ https://yekaye.ir/hood-11-75/
الْمَصيرُ
قبلا بیان شد که اصل ماده «صیر» دلالت بر مآل و مرجع دارد و صیرورت به معنای «شدن» است؛ چنانکه فعل «صار یصیر» را به معنای از حالی به حال دیگر منتقل شدن (أَلا إِلَى اللَّهِ تَصيرُ الْأُمُورُ؛ شوری/۵۳) دانستهاند.
«مصیر» هم به معنای مصدر (= صَیر و صیرورت: شدن) و هم به معنای اسم مکان (محل رجوع و منزلگاه [= محل و مقصدِ «شدن»] به کار میرود.
جلسه ۷۱۸ https://yekaye.ir/al-fater-35-18/
برخی این احتمال را هم مطرح کردهاند که بین «صورة» و «صیرورة» اشتقاقی رخ داده باشد که قبل درباره ماده «صور» نیز بیان شد که این ماده بر معانی بسیار متفاوتی دلالت میکند، تا حدی که برخی مانند ابنفارس اظهار عجز کردند از اینکه بتوان مشتقات آن را به یک معنای واحد برگردانند؛ و نظر مرحوم مصطفوی این بود که ماده «صور» یک اصل و ریشه عربی دارد که به معنای «متمایل شدن» و «میل پیدا کردن» است (مانند کلمه «صُرهنّ» در قرآن کریم (بقره/۲۶۰)، که به معنای «آنها را به جانب خود متمایل ساز» است)، ولی کلمه «صورة» (به معنای شکل و هیئت) در اصل عربی نبوده، بلکه اصل و ریشه عبری دارد و مشتقاتی که از آن گرفته شده (مانند «صَوّر: صورت بخشید» ؛ «مُصَوّر: صورتبخش» ؛ «تصویر» و …) ارتباطی با ریشه عربی آن ندارد؛ و این احتمال هم مطرح شد که «صورة» هم همانند «صیرورت» به ماده «صیر» برگردد. ماده «صیر» که فعل «صار یصیر» از آن درست میشود دلالت بر مآل و مرجع دارد و صیرورت به معنای «شدن» است.
جلسه ۲۳۱ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-11/