📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً»
اینکه از یک پدر و مادر واقعا مومن، یک فرزند سرکش و کافر به دنیا بیاید؛
و نیز اینکه یک فرزند سرکش بتواند پدر و مادر مومن خود را به کفر و سرکشی بکشاند،
عجیب هست؛ اما واقعیت دارد؛ واقعیتی که باید آن را کاملا جدی گرفت.
تحلیل اجتماعی
مساله آقازادههایی که والدین خود را به انحراف میکشانند، یک مساله ریشهدار در تاریخ است؛ و سابقهاش، نه تنها در صدر اسلام (حدیث2) بلکه حتی در زمان حضرت موسی ع یافت میشود!
2) «وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً»
گاه تاثیر یک فرزند در گمراه کردن والدینش بقدری زیاد است که خیر و مصلحت آنان در این است که کسی فرزندشان را بکشد.
توجه کنیم که خیر و مصلحتشان صرفاً در این نبود که فرزند نداشته باشند، چرا که برای خداوند کاری نداشت که کاری کند که آن فرزند در یک حادثه غیرمترقبه جان دهد؛ بلکه خیر و مصلحت آنها در این بود که فرزندشان کشته شود (مجمع البیان، ج)
ثمره اعتقادی
واقعا گاه خیر و مصلحت ما در چیزی است که آن را کاملا نامطلوب میدانیم و اصلا باور نمیکنیم که حتی چیز بدی نباشد، چه رسد به اینکه خوب هم باشد! اگر از پشت پرده غیب آگاه بودیم می دیدیم که در اغلب مواردی که به خاطر یک واقعه ناخوشایند به خدا اعتراض میکنیم و گمان میکنیم ما را به حال خود رها کرده و دعایمان را اجابت نمی کند، دقیقا باید از خدا شاکر باشیم.
جلال الدین بلخی، در داستان شاه و كنيزك و كشته شدن مرد زرگر بدست حكيم، چنين گويد:
كشتن آن مرد بر دست حكيم/ نه پی اوميد بود و نه ز بيم
او نكشتش از برای طبع شاه / تا نيامد امر و الهام اله
آن پسر را كَش خضر ببريد حلق / سرّ آن را در نيابد عام خلق
آنكه از حق يابد او وحی و جواب / هر چه فرمايد بود عين صواب
آنكه جان بخشد اگر بكشد رواست/ نايب است و دست او دست خداست
همچو اسماعيل پيشش سر بنه / شاد و خندان پيش تيغش جان بده
3) «وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً»
شبهه
آیا از این اقدام حضرت خضر و اینکه حضرت موسی ع هم نهایتا توجیه او را پذیرفت، نتیجه نمیشود که قصاص قبل از جنایت جایز است؟!
پاسخ
چنانکه در «نکات ادبی» مطرح شد عبارت آخر این آیه دو معنا دارد :
یک معنایش این است که «آن دو را به طغیان و کفر بکشاند» یعنی به خاطر محبت و علاقه شدیدی که به او دارند به تبع او به کفر و طغیان کشیده شوند؛ اما با توجه به تعبیر «وَ أَقْرَبَ رُحْماً: نزدیکتر در دلرحمی» در آیه بعد [= خدا به جای اینها فرزند مهربانتری به آنها بدهد] معنای دیگرش این است که «طُغْياناً وَ كُفْراً» وصف پسرک باشد نه وصف پدر و مادرش (الميزان، ج13، ص348) یعنی آن پسر با طغیان و کفرورزی آنان را به ستوه آورد. در صورت دوم، که صورت مساله پاک میشود.
در صورت اول هم، دو نکته را باید توجه کرد:
الف. مساله اصلی، کافر کردن یک پدر و مادر مومن است، نه قتل انسانی دیگر، که مصداق قصاص قبل از جنایت شود. (یعنی اگر خضر میگفت او در آینده مومنی را میکشد و برای جلوگیری از این اقدام، من او را کشتم، قصاص قبل از جنایت بود) به تعبیر دیگر، این حکم به هیچ عنوان مجوز قصاص قبل از جنایت نیست.
ب. اما جدای از بحث قصاص قبل از جنایت، چرا او این کار را کرد؟ آیا میشود برای جلوگیری از کافر کردن دیگران، کسی را به قتل رساند؟ ظاهرا فلسفه حکم اعدام مرتد همین است و مساله برمی گردد به اهمیت مساله کفر که خیلی مهمتر از مساله زندگی جسمانی است. (توضیح بیشتر در تدبر4)
4) «وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً»
خداوند به حضرت خضر ع دستور داد پسرکی را بکشد که اگر بزرگ میشد پدر و مادرش را به کفر میکشاند.
تبیینی بر مساله اعدام مرتد
یکی از احکام فقهی سوالبرانگیز مساله چرایی مجازات اعدام برای مرتد است؟
به طور خلاصه باید گفت که به نظر میرسد فلسفه اصلی مجازات مرتد، جلوگیری از رواج کفر و سرکشی در جامعه است.
میدانیم که اجرای حکم اعدام مرتد، از احکامی است که باید توسط حاکم شرع انجام شود (یعنی حکمی کاملا اجتماعی است، نه فردی) پس باید آن را به لحاظ اجتماعی تحلیل کرد، نه در افق فردی؛ یعنی مساله، جواز یا عدم جواز آزادی اندیشه و عقیده (به عنوان یک حق شخصی) نیست. به تعبیر دیگر، شرایط سختگیرانه اثبات ارتداد (= نیازمند اثبات توسط شهود متعدد عادل است، با کوچکترین شبهه و احتمالی [یعنی اگر به هر نحوی بتوان توجیه کرد که منظور وی کفر نبوده است] حکم ارتداد برداشته میشود، اگر کسی حتی یقین به ارتداد شخصی پیدا کند حق ندارد خودش به قتل وی اقدام کند، و اگر بدون اثبات ارتداد نزد حاکم شرع، اقدام کند، قصاص میشود، و ...) نشان میدهد که مساله کاملا یک مساله اجتماعی (یعنی ناظر به حفظ جامعه) است نه یک مساله شخصی. به تعبیر دیگر، اگر کسی در خلوت خود، و بدون اینکه در فضای جامعه التهابی ایجاد کند مرتد شود، عملا این حکم قابلیت اجرا پیدا نمیکند؛ و زمانی حکم جدی میشود که به ترویج کفر خود بپردازد، به نحوی که دست کم دو شاهد عادل بیایند و شواهد کافی نشان دهند که برای حاکم شرع یقین حاصل شود که وی مسیر کفر را در پیش گرفته. یعنی به نظر میرسد حکمت این حکم، ممانعت از ترویج کفر و طغیان در فضای جامعه است.
بر این اساس، شاید بتوان این آیه را به عنوان یکی از ادله نشاندهنده منطق جواز قتل مرتد دانست، یکبار دیگر دقت کنید:
خداوند به خضر دستور داد که کسی که موجب به کفر کشیدن شدن کسان دیگری میشود را به قتل رساند.
درباره ارتداد، قبلا در جلسه 151 نیز بحثهایی مطرح شد: http://yekaye.ir/muhammad-47-25/
5) «وَ أَمَّا الْغُلامُ فَكانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً»
خداوند به افراد با ايمان، عنايت خاص دارد؛ و گاه ایمان افرادی بهقدری نزد خداوند ارزشمند میشود که انسانی را به خاطر آنها از میان برمیدارد، برای اینکه:
الف. مبادا ایمانشان از دست برود (تفسير نور، ج7، ص213)
ب. مبادا کسی با طغیان و کفرورزی آنان را به ستوه آورد. (المیزان، ج13، ص348)
6) «فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما»
گاهى دليل گرفتار شدن مؤمنين به بعضى ناگوارىها، حفظ ايمان و عقيده خود آنان است. (تفسير نور، ج7، ص213)
7) «فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما»
بايد فتنهها را پيشبينى كرد و از ريشه خشكاند. (تفسير نور، ج7، ص213)
8) «يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً»
مرگ فرزند، بهتر از آن است كه بدعاقبت و موجب فساد و طغيان شود. (تفسير نور، ج7، ص213)
9) «يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَ كُفْراً»
«طغيان» قبل از «كفر» آمده است؛ چهبسا بتوان نتیجه گرفت که طغيان و سركشى زمينهى كفر است. (تفسير نور، ج7، ص213)