📌 فهرست دسترسی سریع (نکته انسانشناسی کاربردی (تاملی در حقیقت مشارطه)):
یکی از توصیههای اخلاقی برای سیر و سلوک، مشارطه است؛ یعنی انسان خود را مقید، و با خود شرط کند که حتما فلان کار را انجام دهد یا ترک کند؛ و اگر خلاف آن عمل کرد جریمه و تنبیهی برای خود در نظر بگیرد؛ و این جریمه، محروم کردن خویش باشد از چیزی که مطلوب نفس اوست.
در واقع، نفس آدمی خواستههایی دارد که چیزی را خوشش بیاید به هر قیمتی شده، میکوشد انجام دهد. چون چنین است، پس برای اینکه به کاری ملزم شود، رعایت آن کار را گره بزنیم به آن چیزی که انجامش دلخواه نفس است.
در عین حال، بدانیم که حتی ممکن است مشارطه کنیم و باز نتوانیم موفق شویم!
2) «قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْني قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً»
گفت: اگر بعد از آن، از تو در مورد چیزی پرسیدم دیگر مصاحبت مرا نپذیر، چرا که دیگر به اندازه کافی دلیل و بهانه داری که مرا از همراهی با خود منع کنی.
اما چرا حضرت موسی ع برای خود چنین شرطی گذاشت؟
الف. تا نفسش مطیع شود (تدبر1).
ب. چهبسا پذیرفت که شاید واقعا طاقت ندارد و خواست با خودش اتمام حجت کند که اگر یکبار دیگر بیطاقتی نشان داد، دیگر اذعان کند که از اول حق با خضر بوده است.
ج. شاید از طرفی از کمصبریِ خودش خحالت کشید (حدیث1) و از طرف دیگر خواست در حالی که حق را به خضر می دهد و خود را سزاوار سخن خضر معرفی میکند، در عین حال یک فرصت دیگر از خضر به دست آورد.
د. ...
3) «قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْني قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً»
گفت: اگر بعد از آن، از تو در مورد چیزی پرسیدم دیگر مصاحبت مرا نپذیر، که دیگر از جانب من [به قدر کافی] به عذر بهانه دلیل [= دلیل و بهانه برای رد کردن درخواست من] رسیدی
عبارتِ «قطعا رسیدی از جانب من، به عذر و بهانهای»؛ یعنی:
کارهای من عذر و بهانه و دلیل خوبی در اختیار تو قرار داد که:
از طرفی، با قاطعیت بیشتری آن ادعای اولیهات (که من طاقت با تو بودن را ندارم) رد کنی؛ و
از این طرف هم من دیگر برای اصرار ورزیدن هیچ بهانهای نداشته باشم.
4) «قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْني قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً»
موسی مسئوليّت بیصبری خود را بر عهده گرفت.
ثمره اخلاقی
درباره عملكرد خود، رأی منصفانه بدهيم. (تفسير نور، ج7، ص207)
5) «فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً»
هر جدايی، نشانهی كينه و عقده و غرور و تكبّر نيست. (تفسير نور، ج7، ص207)