سوره الکهف - آیه 74

۶۵۵) سوره کهف (۱۸) آیه۷۴ فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا لَقِیا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَکِیَّةً بِغَیْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَیْئاً نُکْراً
۱۳۹۶/۱۰/۲۸

پس به راه افتادند؛ تا وقتی به پسرکی برخوردند و او را کُشت، گفت: آیا جان پاکی را، بدون [اینکه از باب قصاص] کسی [باشد] ، کُشتی‌؟ واقعا که چیز ناشایستی [به جا] آوردی!

در قرائت اهل کوفه (عاصم و کسائی و حمزه) و اهل شام (ابن‌عامر) (از قرائات سبع) و حسن (از قرائات اربعة عشر) و برخی دیگر قرائتهای غیرمشهور (مانند جحدری، سهل، زید بن علی) به صورت «زَكِيَّةً» قرائت کرده‌اند.

اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و مکه (ابن‌کثیر) و بصره (ابوعمرو) (از قرائات سبع) و ابوجعفر و یعقوب (از قراء عشر) و ابن‌محیصن و یزیدی (از قرائات اربعة عشر) و برخی قرائات غیرمشهور (مانند ابن‌عباس، اعرج، شیبه، حمید، زهری، ابن‌مسلم، و زید و ابوعبید و ابن‌جبیر و برخی روایت‌ها از يعقوب) به صورت «زاكِيَةً» قرائت کرده‌اند. (مجمع البيان، ج‏6، ص745۱؛ البحر المحيط، ج‏7، ص208۲)

«نُکْراً»

قبلا بیان شد که ماده «نکر» درست نقطه مقابل ماده «عرف» است. «عُرف» وضعیتی است که انسان می‌شناسد و دلش با آن آرام می‌گیرد، و «انکار» در اصل چیزی است که دل انسان آن را تصور نکرده و زیر بار آن نمی‌رود و نوعی جهل بوده، و کم‌کم در مورد هر چیزی که با زبان مورد انکار و مخالفت قرار می گیرد به کار رفته، چون سبب این انکار این بوده که قلب انسان بدان اذعان نمی‌کرده است؛ هرچند گاه در مورد چیزی که انسان در باطن می‌داند اما با زبان انکار می‌کند (و در مقام دروغ گفتن برمی‌آید) هم به کار می‌رود. بدین ترتیب، «منکَر» هر کاری است عقل سالم به زشتی و قباحت آن حکم می‌کند ویا در حسن و قبحش متوقف مانده اما شریعت به قبح آن حکم کرده باشد.

جلسه 210 http://yekaye.ir/al-ankabut-029-45/

«نُكْر»، صفت و به معنای «مُنکَر» است، و از قتاده نقل شده که مفهوم «نکر» شدیدتر و غلیظ‌تر از مفهوم «إمر» است که در آیه 71 گذشت. (مجمع البيان، ج‏6، ص745 و 747۳)۴

این کلمه در اغلب قرائات به صورت «نُكْراً» است، اما در قرائت اهل مدینه (نافع) و روایت شعبه [از عاصم، از قراء کوفه] و ابن‌ذکوان [از ابن‌عامر، قاریِ شام] و قرائات ابوجعفر و یعقوب و شیبه و ابوحاتم هم به صورت «نُكُرا» قرائت شده است (مجمع البيان، ج‏6، ص745۵) و ظاهرا این افراد هرجای دیگر قرآن کریم هم که «نُكر» به صورت منصوب (نُكراً) آمده است بدین صورت قرائت کرده‌اند (البحر المحيط، ج‏7، ص208۶)


  1. . و قرأ «زَكِيَّةً» بغير ألف كوفي و شامي‏ و سهل و الباقون زاكية↩
  2. . و قرأ ابن عباس و الأعرج و أبو جعفر و شيبة و ابن محيصن و حميد و الزهري و نافع و اليزيدي و ابن مسلم و زيد و ابن بكير عن يعقوب و التمار عن رويس عنه و أبو عبيد و ابن جبير الأنطاكي و ابن كثير و أبو عمرو «زاكِيَةً» بالألف.
    و قرأ زيد بن عليّ و الحسن و الجحدري و ابن عامر و الكوفيون زَكِيَّةً بغير ألف و بتشديد الياء
    ↩
  3. . و قوله «نُكْراً» فعل و هو من أمثلة الصفات قالوا ناقة أجد و مشية سحج فمن خفف ذلك كما يخفف نحو العنق و الطنب و الشغل فالتخفيف فيه مستمر.
    «لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُكْراً» أي قطعيا منكرا لا يعرف في شرع و المنكر أشد من الإمر عن قتادة و إنما قال ذلك لأن قلبه صار كالمغلوب عليه حين رأی قتله
    ↩
  4. . البته احتمال معکوس این هم بیان شده است در البحر المحيط، ج‏7، ص208: «و النكر قيل: أقل من الأمر لأن قتل نفس واحدة أهون من إغراق أهل السفينة. و قيل: معناه شيئا أنكر من الأول، لأن‏ الخرق يمكن سده و القتل لا سبيل إلی تدارك الحياة معه‏»↩
  5. . و قرأ «نُكُرا» بضمتين مدني غير إسماعيل و أبو بكر و يعقوب و سهل و ابن ذكوان و الباقون «نُكْراً» ساكنة الكاف↩
  6. . و قرأ الجمهور نُكْراً بإسكان الكاف. و قرأ نافع و أبو بكر و ابن ذكوان و أبو جعفر و شيبة و طلحة و يعقوب و أبو حاتم برفع الكاف حيث كان منصوبا.↩

«إِذا لَقِيا ... فَقَتَلَهُ قالَ»

در این سه واقعه‌ای که در جریان همراهی موسی و خضر ع رخ داد، در آیه 71، اقدام خضر بدون حرف «فـ» آمد (إِذا رَكِبا ... خَرَقَها)، اما در این آیه (إِذا لَقِيا ... فَقَتَلَهُ) با حرف «فـ».

به لحاظ نحوی، جمله «اذا ....» در مقام جمله شرطیه است، پس در آیه 71، اقدام خضر (خرقها: سوراخ کردن کشتی) جزای شرط است (اذا رکبا، خرقها)؛ اما در این آیه، اقدامات خضر چون با حرف عطف «فـ» آمده، در ادامه همان جمله شرط است؛ و باید جزای شرط را سخن موسی ع دانست: «إِذا لَقِيا ... فَقَتَلَهُ، قالَ ...: هنگامی که دیدند و او را کشت، گفت...» (الكشاف، ج‏2، ص736)۱ درباره چرایی این اختلاف ان‌شاءالله در قسمت تدبر نکاتی عرض خواهد شد.

«زَكِيَّة»

چنان که قبلا بیان شد ماده «زکو» یا «زکی» دلالت می‌کند بر نمو و زیادتی که توأم با نوعی طهارت ویا برکت باشد. و از این ریشه، کلمه «تزکیه» معروف است که در قرآن کریم هم در معنای ممدوح (تطهیر نفس از آلودگی: فاطر/۱۸، شمس/۹) و هم در معنای مذموم (خودستایی و خود را از آلودگی‌ها منزه دیدن: نساء/۴۹، نجم/۳۲) به کار رفته است.

جلسه 84 http://yekaye.ir/al-maidah-005-055/

کلمه «زکیه» در این آیه را بسیاری به معنای «کسی که گناهی ندارد» (بیگناه) دانسته‌اند؛ و چنانکه در ادامه توضیح داده خواهد شد، این کلمه به دو صورت «زَكِيَّةً» و «زاكِيَةً» قرائت شده است.

برخی (= کسائی) بر این باورند که معنای این دو تفاوتی ندارد؛ اما دیگران (= ثعلب/تغلب) توضیح داده‌اند که کلمه «زَكِيَّةً» بلیغ‌تر است (چون معنای اسم فاعل را در صیغه مبالغه می‌رساند در حالی که «زاكِيَةً» صرفاً اسم فاعل است)؛ و از ابوعمر نقل شده که «زاكِيَةً» کسی است که گناه نکرده، اما «زَكِيَّةً» کسی است که گناه کرده و سپس توبه کرده است؛ و برخی هم بر این باورند که «زاكِيَةً» بیشتر در مورد طهارت بدن به کار می‌رود و «زَكِيَّةً» در مورد طهارت معنوی از گناه.

لازم به ذکر است که برخی با توجه به تعبیر «غلام» احتمال این را که آن مقتول، پسری نابالغ باشد، تقویت کرده، بر این باورند کلمه «زکیة: بیگناه» به معنای کسی که هنوز به موقعیت گناه کردن نرسیده، به کار رفته؛ در مقابل برخی با توجه به تعبیر «بغیر نفس» (که ناظر به مفهوم قصاص است) احتمال این را که این پسر به سن بلوغ رسیده باشد تقویت کرده (چون در مورد اقدام بچه نابالغ، قصاص جایی ندارد) و آنگاه معنای «بیگناه» را به معنای «کسی که الان مرتکب گناهی نشده بود که تو به خاطر آن گناه مجازاتش کنی» دانسته‌اند. (مجمع البيان، ج‏6، ص747۲؛ الجامع لأحكام القرآن (قرطبی)، ج‏11، ص21۳؛ البحر المحيط، ج‏7، ص208۴)


  1. . فإن قلت: لم قيل حَتَّی إِذا رَكِبا فِي السَّفِينَةِ خَرَقَها بغير فاء؟ و حَتَّی إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ بالفاء؟ قلت: جعل خرقها جزاء للشرط، و جعل قتله من جملة الشرط معطوفا عليه، و الجزاء قالَ أَ قَتَلْتَ.↩
  2. . «قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً» أي طاهرة من الذنوب و زكية بريئة من الذنوب و قيل الزاكية التي لم تذنب و الزكية التي أذنبت ثم تابت حكي ذلك عن أبي عمرو بن العلاء و قيل الزكية أشد مبالغة من الزاكية عن تغلب و قيل الزاكية في البدن و الزكية في الدين «بِغَيْرِ نَفْسٍ» أي بغير قتل نفس يريد القود↩
  3. . و قرا الجمهور:" زاكية" بالألف. وقرا الكوفيون و ابن عامر:" زكية" بغير ألف و تشديد الياء، قيل: المعنی واحد، قاله الكسائي. و قال ثعلب: الزكية أبلغ. قال أبو عمرو: الزاكية التي لم تذنب قط و الزكية التي أذنبت ثم تابت‏↩
  4. . و معنی زَكِيَّةً طاهرة من الذنوب، و وصفها بهذا الوصف لأنه لم يرها أذنبت، قيل أو لأنها صغيره لم تبلغ الحنث. و قوله بِغَيْرِ نَفْسٍ يرده و يدل علی كبر الغلام و إلّا فلو كان لم يحتلم لم يجب قتله بنفس و لا بغير نفس... و هي أبلغ من زاكية لأن فعيلا المحول من فاعل يدل علی المبالغة.↩

1) در جلسه 652 (آیه71، حدیث1) حدیثی از امام رضا ع گذشت. در ادامه آن حدیث آمده است:

موسی گفت «مرا بر آنچه فراموش کردم مواخذه مکن! و مرا نسبت به کارم در سختی قرار مده!»

پس از کشتی بیرون آمدند و در مسیرشان خضر چشمش به پسرکی افتاد که با بچه‌ها بازی می‌کرد، بچه‌ای خوش‌سیما که مثل ماه بود و در گوش‌هایش دو گوشواره مروارید آویزان بود؛ خضر نگاهی عمیق به او انداخت و سپس او را گرفت و کُشت؛ موسی به سوی خضر هجوم برد و او را زمین زد و گفت: «آیا جان پاکی را، بدون [اینکه از باب قصاص] کسی [باشد] ، کُشتی‌؟ واقعا که چیز ناشایستی [به جا] آوردی!»

خضر گفت «آیا نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟!»

موسی گفت: «اگر بعد از این از چیزی سوال کردم دیگر با من همراهی نکن که از جانب من عذر داری»

تفسير القمي، ج‏2، ص39

قالَ مُوسَی: لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً فَخَرَجُوا مِنَ السَّفِينَةِ فَمَرُّوا فَنَظَرَ الْخَضِرُ إِلَی غُلَامٍ يَلْعَبُ بَيْنَ الصِّبْيَانِ حَسَنِ الْوَجْهِ كَأَنَّهُ قِطْعَةُ قَمَرٍ فِي أُذُنَيْهِ دُرَّتَانِ۱، فَتَأَمَّلَهُ الْخَضِرُ ثُمَّ أَخَذَهُ فَقَتَلَهُ، فَوَثَبَ مُوسَی عَلَی الْخَضِرِ وَ جَلَدَ بِهِ الْأَرْضَ فَقَالَ: أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُکراً فَقَالَ الْخَضِرُ: أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً قَالَ مُوسَی: إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْ‏ءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي قَدْ بَلَغْتَ مِنْ لَدُنِّي عُذْراً.

ادامه این حدیث ان‌شاءالله در جلسه 658 (آیه 77، حدیث1) خواهد آمد.

2) از امام صادق ع روایت شده است که یکی از خوارج به نام نجده، به ابن‌عباس نامه نوشت و از او درباره چهار مطلب سوال کرد: آیا پیامبر ص زنان را در غزوه‌هایش شرکت می‌داد؛ و آیا از غنایم جنگی آنان سهمی داشتند؛ و درباره جایگاه [= موارد مصرف] خمس؛ و درباره یتیم که چه زمانی یتیمی‌اش به پایان می‌رسد [که دیگر احکام یتیم در موردش صدق نمی‌کند] ؛ و درباره کشتن فرزندان. ابن‌عباس در پاسخ نوشت:

اما در مورد زنان همانا پیامبر چیزی به آنها می‌داد اما در تقسیم شرکت نداشتند [چنین نبود که سهم خاص و معینی به آنها تعلق بگیرد]

اما در مورد خمس، ما نظرمان این است که خمس مربوط به ما [= سادات] است؛ اما عده‌ای نظرشان این بود که مال ما نیست و ما بر این [ظلمی که در حق ما روا داشتند] صبر می‌کنیم؛

و اما یتیم، یتیمی‌اش زمانی به پایان می‌رسد که بزرگ شود، و آن از زمان بلوغ است، مگر اینکه بفهمند که هنوز رشد یافته نیست [به اصطلاح عامیانه، «عاقل و بالغ نشده»] و او را سفیه یا ضعیف بدانی، که همچنان باید ولیّ او اموال وی را نگهدارد؛

و اما بچه‌ها، روال رسول الله ص این نبود که آنها را بکُشد؛ اما خضر روالش این بود که کافرشان را به قتل رساند و مومنشان را به حال خود رها کرد؛ اگر تو هم آنچه خضر می دانست می‌دانی، خودت داناتری!

الخصال، ج‏1، ص235؛ تفسير العياشي، ج‏2، ص335۲

حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ وَ عَبْدِ اللَّهِ ابْنَيْ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عُثْمَانَ النَّابِ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عَلِيٍّ الْحَلَبِيِّ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ:

إِنَّ نَجْدَةَ الْحَرُورِيَّ كَتَبَ إِلَی ابْنِ عَبَّاسٍ يَسْأَلُهُ عَنْ أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ َ هَلْ كَانَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَغْزُو بِالنِّسَاءِ وَ هَلْ كَانَ يَقْسِمُ لَهُنَّ شَيْئاً وَ عَنْ مَوْضِعِ الْخُمُسِ وَ عَنِ الْيَتِيمِ مَتَی يَنْقَطِعُ يُتْمُهُ وَ عَنْ قَتْلِ الذَّرَارِيِّ فَكَتَبَ إِلَيْهِ ابْنُ عَبَّاسٍ أَمَّا قَوْلُكَ فِي النِّسَاءِ فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص كَانَ يُحْذِيهِنَّ وَ لَا يَقْسِمُ لَهُنَّ شَيْئاً وَ أَمَّا الْخُمُسُ فَإِنَّا نَزْعُمُ أَنَّهُ لَنَا وَ زَعَمَ قَوْمٌ أَنَّهُ لَيْسَ لَنَا فَصَبَرْنَا فَأَمَّا الْيَتِيمُ فَانْقِطَاعُ يُتْمِهِ أَشُدُّهُ وَ هُوَ الِاحْتِلَامُ إِلَّا أَنْ لَا تُؤْنِسَ مِنْهُ رُشْداً فَيَكُونَ عِنْدَكَ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً فَيُمْسِكُ عَلَيْهِ وَلِيُّهُ وَ أَمَّا الذَّرَارِيُّ فَلَمْ يَكُنِ النَّبِيُّ ص يَقْتُلُهَا وَ كَانَ الْخَضِرُ ع يَقْتُلُ كَافِرَهُمْ وَ يَتْرُكُ مُؤْمِنَهُمْ فَإِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ مِنْهُمْ مَا يَعْلَمُ الْخَضِرُ فَأَنْتَ أَعْلَمُ‏.۳

3) از چندین تن از ائمه اطهار روایتی نقل شده است که حضرت امیرالمومنین ع در یک مجلس چهارصد باب از آنچه دین و دنیای انسان مسلمان را آباد می‌کند، به برخی از اصحابش آموخت. قبلا فرازهایی از این روایت قبلا گذشت۴، در یکی از فرازها می‌فرمایند:

با مردم بدانچه می‌شناسند معاشرت کنید و آنها را در مورد آنچه انکار می‌کنند و منکر می‌شمارند رها کنید؛ و آنان را بر علیه خودتان و علیه ما تحریک نکنید که همانا امر ما دشوار و پرصعوبت است، آن را تحمل نکند مگر فرشته‌ای مقرب، یا پیامبری مرسل، یا مومنی که خداوند دلش را به ایمان آزموده است ...

الخصال، ج‏2، ص624

حَدَّثَنَا أَبِي رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنِي مُحَمَّدُ بْنُ عِيسَی بْنِ عُبَيْدٍ الْيَقْطِينِيُّ عَنِ الْقَاسِمِ بْنِ يَحْيَی عَنْ جَدِّهِ الْحَسَنِ بْنِ رَاشِدٍ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ وَ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ جَدِّي عَنْ‏ آبَائِهِ ع أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَّمَ أَصْحَابَهُ فِي مَجْلِسٍ وَاحِدٍ أَرْبَعَمِائَةِ بَابٍ مِمَّا يُصْلِحُ لِلْمُسْلِمِ فِي دِينِهِ وَ دُنْيَاهُ قَالَ ع‏:

... خَالِطُوا النَّاسَ بِمَا يَعْرِفُونَ وَ دَعُوهُمْ مِمَّا يُنْكِرُونَ وَ لَا تَحْمِلُوهُمْ عَلَی أَنْفُسِكُمْ وَ عَلَيْنَا إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا يَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِيٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِيمَان‏ ...

توجه: احادیث جلسه 649 همگی با این مضمون مرتبط می‌باشد.


  1. . شبیه این تعبیر در روایت تفسير العياشي، ج‏2، ص333 هم از امام صادق ع آمده است که:
    قال: و خرجا علی ساحل البحر فإذا غلام يلعب مع غلمان عليه قميص حرير أخضر في أذنيه درتان فتوركه العالم فذبحه فقال له موسی «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْس‏...»
    ↩
  2. . عیاشی فقط همین مقدار را آورده است: عن عبد الله بن سنان عن أبي عبد الله ع‏ أن نجدة الحروري كتب إلی ابن عباس يسأله عن سبي الذراري، فكتب إليه: أما الذراري فلم يكن رسول الله يقتلهم و كان الخضر يقتل كافرهم و يترك مؤمنهم، فإن كنت تعلم ما يعلم الخضر فاقتلهم.↩
  3. . این روایت هم ناظر به مفاد این آیه قابل توجه است:
    عن إسحاق بن عمار عن أبي عبد الله ع: قال سمعته يقول‏ بينما العالم يمشي مع موسی إذا هم بغلام يلعب- قال: فوكزه العالم فقتله فقال له موسی: «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ- لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُکراً» قال فأدخل العالم يده فاقتلع كتفه فإذا عليه مكتوب كافر مطبوع‏. (تفسير العياشي، ج‏2، ص335)
    ↩
  4. . جلسه۹۰، حدیث۳ http://yekaye.ir/hud-001-113/
    جلسه ۲۴۶، حدیث۱ http://yekaye.ir/al-aaraf-7-26/
    جلسه۲۹۴، حدیث۳ http://yekaye.ir/al-maaarij-70-23/
    جلسه ۳۳۷، حدیث۲ http://yekaye.ir/al-balad-90-8/
    جلسه۳۸۸، حدیث۵ http://yekaye.ir/al-qiyamah-75-30/
    جلسه 466، حدیث3 http://yekaye.ir/al-muzzammil-73-20/
    جلسه 637، پاورقی 6 http://yekaye.ir/al-kahf-18-56/
    ↩

1) «فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُکْراً»

بعد از بحثی که بین موسی ع و خضر در کشتی درگرفت، بالاخره آنها از کشتی پیاده شده، دوباره به راه افتادند؛ در مسیرشان به پسرکی برخوردند؛ و حضرت موسی ع در کمال تعجب دید که خضر بدون هیچ مقدمه‌ای و بدون اینکه کاری از آن پسر سر زند، او را کُشت. نتوانست طاقت بیاورد (و در برخی روایات آمده که به خضر حمله‌ور شد و او را زمین زد، حدیث1) و گفت: آیا جان پاکی را، بدون اینکه او کسی را کشته باشد (که کشتن تو از باب قصاص باشد)، کُشتی‌؟!

موسی ع یک پیامبر صاحب شریعت بود و نمی‌توانست در برابر آنچه به لحاظ احکام شریعت خلاف است سکوت کند.

جالب اینجاست که همانند مورد قبل، فقط به سوال اعتراض‌آمیز بسنده نکرد؛ بلکه درباره کار وی، حکم خود را آن هم با قاطعیت تمام و این بار با لفظی شدیدتر صادر کرد و گفت:

واقعا که کار ناشایستی مرتکب شدی!

2) «فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُکْراً»

در «نکات ادبی» اشاره شد که در آیه 71، اقدام خضر بدون حرف «فـ» آمد که جزای شرط است؛ اما در این آیه اقدامات خضر در ادامه همان جمله شرط است؛ و جزای شرط، سخن موسی ع است.

چرا چنین تعبیر شده است؟

الف. چون سوراخ کردن کشتی بلافاصله بعد از سوار شدن در کشتی نبود، اما کشتن پسرک بلافاصله بعد از دیدن وی بود (الكشاف، ج‏2، ص736)۱

ب. چون مساله اصلی در این آیه (و نیز آیه 77 که واقعه سوم را بیان می‌کند) بیان اعتراض حضرت موسی ع بوده، نه قتل پسرک یا بازسازی آن دیوار. در واقع، در آیه71، اقدام خضر به عنوان جزای شرط آمده و اینکه «موسی گفت ...» یک جمله جدید است (مستأنفه)؛ اما در اینجا، جمله موسی ع جزای شرط است. از این بیان می‌فهمیم که قرآن می‌خواهد کل این آیات را به عنوان یک داستان واحد، که سه بار موسی ع به خضر اعتراض کرد، بیان کند؛ نه به صورت سه داستان که هر یک، اعتراضی از جانب موسی ع را در پی داشت؛ گویی می‌خواهد بگوید خضر چنین و چنان کرد و موسی اعتراض کرد و اعتراض کرد و اعتراض کرد؛ و به تعبیر دیگر، حکایت، حکایت اعتراضات موسی ع است، نه حکایت اعمال آنچنانی و اعتراضات این‌چنینی؛ و بدین جهت است که در اولی «اقدام خضر» را جزای شرط قرار داد، اما در این آیه و نیز آیه 77 اقدامات خضر («فَقَتَلَهُ: او را کشت»؛ و «فَوَجَدا: یافتند» یا «فَأَقامَهُ: دیوار را بازسازی کرد») را با حرف عطف (فـ) آورد و به عنوان جزیی از جمله شرطیه قرار داد. (الميزان، ج‏13، ص345)۲

ج. ...

3) «فَانْطَلَقا حَتَّی إِذا لَقِيا غُلاماً فَقَتَلَهُ قالَ أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُکْراً»

گاهی آنچه نزد كسی «معروف» است، نزد ديگری «منكر» جلوه می‏كند. (تفسير نور، ج‏7، ص206)

نکته تخصصی انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی:

تفاوت انسانها در برخی امور را جدی بگیریم

در حالی که حقیقت نهایی در هر موردی یکی است، اما این گونه نیست که همه ما یکسان بدان دست یابیم، بلکه رسیدن به حقیقت، بیش از آنکه یک اقدام همه یا هیچ باشد، پیمودن تدریجی یک مسیر است؛

از این جهت است که مراتب علم و ایمان انسانها با هم متفاوت است؛

و از این جهت است که اگرچه بسیاری از احکام بین همگان مشترک است، اما از همگان نباید در همه امور یک گونه انتظار داشت، حتی بین خود اولیاءالله؛ چنانکه کار خضر بر حضرت موسی ع سنگین آمد، و در احادیث وارد شده که ابوذر نمی‌تواند معارف سلمان را تحمل کند با اینکه بین آنها عقد اخوت برقرار شده بود. (جلسه 649، حدیث1)


  1. . فإن قلت: فلم خولف بينهما؟ قلت: لأن خرق السفينة لم يتعقب الركوب، و قد تعقب القتل لقاء الغلام↩
  2. . این سخن بر تحلیل زمخشری ترجیح دارد زیرا زمخشری اصلا به آیه سوم اعتنایی ننموده است، اما ممکن است کسی بر سخن علامه طباطبایی هم اشکال کند که در آیه سوم، جزای شرط، قبل از جملات «یافتند و بازسازی کرد» آمده است و آن عبارت «اسْتَطْعَما» است: «إِذا أَتَيا ... اسْتَطْعَما ... فَوَجَدا فيها جِداراً ... فَأَقامَهُ قال ...» اما به نظر می‌رسد از این جهت اشکالی بر سخن ایشان وارد نباشد، زیرا ایشان محور بحث را «جزای شرط» بودنِ «قال» قرار نداد، بلکه محور استدلال را آمدن و نیامدن حرف «فـ» در گزارش از اقدامات خضر دانست↩

نظرات کاربران

ثبت نظر