📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
«قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَني فَلا تَسْئَلْني عَنْ شَيْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِکراً»
بعد از اینکه حضرت موسی ع بر همراهی با خضر اصرار ورزید و قول داد که با او مخالفت نکند، خضر گفت پس اگر دنبالم به راه افتادی در مورد هیچ چیز از من سوال نکن تا هروقت زمانش شد خودم از آن یاد کنم و برایت توضیح دهم.
چرا چنین شرطی گذاشت؟
الف. بسیاری از اوقات موقعیت یک کار به نحوی است که قبل یا حین آن، امکان یا موقعیت یا فرصت مناسبی برای توضیح دادن نیست.
ب. بسیاری از اوقات، مطلبی پیچیدگیهایی دارد که درک همه آن پیچیدگیها با یک توضیح ساده برای اغلب افراد قابل هضم نیست، که نمونه بارز چنین مطلبی در داستان موسی ع و خضر حکایت کُشتنِ آن بچه است.
ج. بسیاری از اوقات، درک یک مطلب نیازمند آن است که ظرفیت درک آن قبلا ایجاد شده باشد؛ و مادامی که چنان ظرفیتی ایجاد نشده، اگر حقیقت بیان شود یا اصلا فهمیده نمیشود ویا گاه سریعا مورد انکار قرار میگیرد. (احادیث2 و 3) این مطلب فقط درباره معارف الهی نیست، بلکه در همه علوم میتوان این را یافت. مثلا در ریاضیات، به دانشآموزی در حد اطلاعات دوم ابتدایی، نمیتوان مطالبی درباره مشتق و انتگرال را آموزش داد؛ ویا کسی که تازه با مفهوم توان آشنا شده باشد، نمیتواند توان منفی اعشاری را بفهمد و امکان وجود یک توان منفی اعشاری برای یک عدد را انکار میکند.
د. شاید اساسا در این ماجرا خدا میخواست به موسی ع نشان دهد که او به همه چیز علم ندارد و تحمل آن اموری را نیز ندارد که بدانها علم ندارد. پس لازمهاش این است که حضرت موسی ع ابتدا با خود واقعه، بدون اینکه علم به چرایی آن واقعه داشته باشد، مواجه شود.
ه. شاید خدا میخواهد در این داستان، داستان زندگی عموم ما را نشان دهد که دائما در ابتلائات قرار میگیریم و فلسفهاش را نمی دانیم و باید تحمل کنیم.
نکتهای درباره ماهیت ایمان و اقتضائات آن
ایمان آوردن یک عمل ارادی است؛ و از این جهت با شناختن متفاوت است. در شناخت، وقتی مقدمات به همدیگر ضمیمه شود و کسی مقدمات را بفهمد، دیگر جای اراده نیست و نمیتواند نشناسد. (مثلا کسی که جمع و تفریق بلد است، با دیدن 2+2 بلافاصله به اینکه نتیجه 4 است پی میبرد و نمیتواند پی نبرد!) شاید اگر قرار باشد هیچ جای سوالی نماند ایمان آوردن و نیاوردن، لغو شود!
و. ...
2) «قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطيعَ مَعِيَ صَبْراً؛ وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً؛ ... قالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَني فَلا تَسْئَلْني عَنْ شَيْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِکراً»
در جلسه قبل اشاره شد که در تقاضای موسی ع از خضر، ادب شاگردی در اوج خود است. اکنون میافزاییم که در پاسخ خضر به موسی ع نیز ادب در اوج خود موج میزند (الميزان، ج13، ص344۱):
الف. از ابتدا صریحا جواب رد نداد؛ بلکه به عدم توانایی وی بر این صبر اشاره کرد؛ [و این را هم بلافاصله توجیه کرد که نه اینکه تو آدم ناتوانی هستی، بلکه جایی که علم نداری، طبیعی است که صبر نداشته باشی].
ب. مستقیما او را از سوال کردن نهی نکرد، بلکه سوال نکردن وی را وابسته کرد به پیروی، یعنی این گونه نیست که من بخواهم به تو امر و نهی کنم، بلکه لازمه این کار تو (پروی از من) که خودت بدان ابراز تمایل نمودی، این است که سوال نکنی.
ج. ...
3) «فَلا تَسْئَلْني عَنْ شَيْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِکراً»
خضر میتوانست صرفا بگوید «از من سوالی نپرس» اما چنین نگفت؛ بلکه گفت «سوال نکن تا اینکه خودم برایت مطلبی بگویم».
با این تعبیر میخواست:
الف. وی هم ادب معلمی را رعایت کرده باشد (تدبر2)
ب. نشان دهد که اینکه تو را از سوال نهی کردم، نه برای این است که نمیخواهم هیچوقت رمز آنها را بفهمی.
یعنی، «سؤال کردن، زمان دارد و شتابزدگی در سؤال، ممنوع است». (تفسير نور، ج7، ص203)
ج. به موسی ع وعده ضمنی میدهد که خودم بعدا فلسفه کارهایم را برایت خواهم گفت تا موسی ع پی ببرد که وقتی چیزی را نمیداند چقدر کمتحمل میشود و عملا نمیتواند مقداری صبر کند تا بعدا به او بگویند.
4) حکایت
روایت شده است یکبار ابنعباس در مقابل چاه زمزم نشسته بود و برای مردم حدیث میگفت: شخصی سراغش آمد و سلام داد و گفت: من از اهالی شام هستم.
ابنعباس گفت: یعنی از یاران هر ستمگری، مگر اینکه خدا شما را حفظ کرده باشد! چه میخواهی؟
گفت: آمدهام از تو بپرسم درباره کسانی که علی بن ابیطالب ع آنها را کُشت با اینکه آنها اهل شهادتین بودند و کافر و منکر نماز و روزه و حج و زکات و سایر واجبات نشده بودند!
ابنعباس گفت: مادرت به عزایت بنشیند! از آنچه به تو مربوط میشود بپرس و چیزی را که به تو مربوط نمیشود رها کن!
گفت: من از [شهر] حمص تا اینجا فقط برای حج و عمره نیامدهام. آمدهام که درباره علی بن ابیطالب و کارهایش برایم توضیح دهی.
گفت: وای بر تو! همانا علم عالِم دشوار و پرصعوبت است، دلهای زنگارآلود آن را تحمل نکند و بدان نزدیک نشود. به تو میگویم که مَثَلِ علی بن ابیطالب در این امت همچون مَثَلِ حضرت موسی ع و آن عالم بود و مطلب از این قرار است که خداوند تبارک و تعالی در کتابش فرمود «ای موسی، من تو را به [اداء] رسالتها و و به سخن گفتنم بر ساير مردم برگزيدم، پس آنچه به تو دادم برگير و از سپاسگزاران باش؛ و در الواح [تورات] برای او در هر موردی پندی، و برای هر چيزی تفصيلی نگاشتيم» (اعراف/144-145) و موسی ع چنین گمان میکرد که همه چیزهایی برایش ثبت شده است، همان طور که شما گمان میکنید همه چیز نزد علمایتان ثبت شده است؛ چون موسی ع به ساحل دریا رسید با آن عالِم دیدار کرد و موسی ع با او سخن گفت تا به علم دست یابد و با او حسادت نکرد آن طور که شما با علی بن ابیطالب حسادت کردید و فضیلت وی را انکار نمودید. «موسی ع به او گفت: آیا تو را پیروی کنم به این که مرا از آنچه آموخته شدهای، کمالی بیاموزی؟!» (کهف/66) آن عالم دانست که موسی توان همراهی با وی را ندارد و بر علم او صبر نخواهد کرد، پس گفت «حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؛ و چگونه شکیبایی ورزی بر آنچه که به لحاظ علمی بدان احاطه نداری؟» (کهف/67-68)
موسی ع گفت: «مرا، به خواست خدا، شکیبا خواهی یافت و تو را در امری نافرمانی نکنم» (کهف/69)
آن عالم می دانست که موسی نمیتواند صبر کندپس گفت: «پس اگر از من پیروی کردی، از چیزی سوال نکن تا اینکه [خودم] درباره آن سخنی برایت بگویم»
پس سوار کشتی شدند و عالم آن را سوراخ کرد و در این کار رضایت خدا بود اما موسی ع عصبانی شد؛ سپس آن نوجوان را دیدند و او را کُشت و در این کُشتن رضایت خدا بود اما موسی ع عصبانی شد؛ و دیوار را بازسازی کرد و این بزسازیاش در راستای رضایت خدا بود و موسی عصبانی شد؛ همین گونه است حال علی بن ابی طالب؛ هیچکس از آنان را که کُشت، نکشت مگر اینکه در آن رضایت خدا بود و عصبانی شدن جاهلان از مردم...
[سپس ابنعباس شروع میکند به تعریف از فضایل امیرالمومنین ع و برتری او بر تمامی این امت...]
علل الشرائع، ج1، ص64
حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ بْنِ أَحْمَدَ بْنِ الْوَلِيدِ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ الْحَسَنِ الصَّفَّارُ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَی عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عُلْوَانَ عَنِ الْأَعْمَشِ عَنْ عَبَايَةَ الْأَسَدِيِّ قَالَ: كَانَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ الْعَبَّاسِ جَالِساً عَلَی شَفِيرِ زَمْزَمَ يُحَدِّثُ النَّاسَ فَلَمَّا فَرَغَ مِنْ حَدِيثِهِ أَتَاهُ رَجُلٌ فَسَلَّمَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ يَا عَبْدَ اللَّهِ إِنِّي رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ الشَّامِ فَقَالَ أَعْوَانُ كُلِّ ظَالِمٍ إِلَّا مَنْ عَصَمَ اللَّهُ مِنْكُمْ سَلْ عَمَّا بَدَا لَكَ فَقَالَ يَا عَبْدَ اللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ إِنِّي جِئْتُكَ أَسْأَلُكَ عَمَّنْ قَتَلَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ مِنْ أَهْلِ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ لَمْ يَكْفُرُوا بِصَلَاةٍ وَ لَا بِحَجٍّ وَ لَا بِصَوْمِ شَهْرِ رَمَضَانَ وَ لَا بِزَكَاةٍ فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اللَّهِ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ سَلْ عَمَّا يَعْنِيكَ وَ دَعْ مَا لَا يَعْنِيكَ فَقَالَ مَا جِئْتُكَ أَضْرِبُ إِلَيْكَ مِنْ حِمْصَ لِلْحَجِّ وَ لَا لِلْعُمْرَةِ وَ لَكِنِّي أَتَيْتُكَ لِتَشْرَحَ لِي أَمْرَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ فِعَالَهُ فَقَالَ لَهُ وَيْلَكَ إِنَّ عِلْمَ الْعَالِمِ صَعْبٌ لَا تَحْتَمِلُهُ وَ لَا تَقْرَبُهُ الْقُلُوبُ الصَّدِئَةُ أُخْبِرُكَ أَنَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ كَانَ مَثَلُهُ فِي هَذِهِ الْأُمَّةِ كَمَثَلِ مُوسَی وَ الْعَالِمِ ع وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی قَالَ فِي كِتَابِهِ «يا مُوسی إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَی النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشَّاکرينَ؛ وَ كَتَبْنا لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ» فَكَانَ مُوسَی يَرَی أَنَّ جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ قَدْ أُثْبِتَتْ لَهُ كَمَا تَرَوْنَ أَنْتُمْ أَنَّ عُلَمَاءَكُمْ قَدْ أَثْبَتُوا جَمِيعَ الْأَشْيَاءِ فَلَمَّا انْتَهَی مُوسَی ع إِلَی سَاحِلِ الْبَحْرِ فَلَقِيَ الْعَالِمَ فَاسْتَنْطَقَ بِمُوسَی لِيَصِلَ عِلْمَهُ وَ لَمْ يَحْسُدْهُ كَمَا حَسَدْتُمْ أَنْتُمْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ أَنْکرتُمْ فَضْلَهُ فَقَالَ لَهُ مُوسَی ع هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْداً فَعَلِمَ الْعَالِمُ أَنَّ مُوسَی لَا يُطِيقُ بِصُحْبَتِهِ وَ لَا يَصْبِرُ عَلَی عِلْمِهِ فَقَالَ لَهُ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً وَ كَيْفَ تَصْبِرُ عَلی ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً فَقَالَ لَهُ مُوسَی سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً فَعَلِمَ الْعَالِمُ أَنَّ مُوسَی لَا يَصْبِرُ عَلَی عِلْمِهِ فَقَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِکراً قَالَ فَرَكِبَا فِي السَّفِينَةِ فَخَرَقَهَا الْعَالِمُ وَ كَانَ خَرْقُهَا لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًی وَ سَخِطَ ذَلِكَ مُوسَی وَ لَقِيَ الْغُلَامَ فَقَتَلَهُ فَكَانَ قَتْلُهُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًی وَ سَخِطَ ذَلِكَ مُوسَی وَ أَقَامَ الْجِدَارَ فَكَانَ إِقَامَتُهُ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ رِضًی وَ سَخِطَ مُوسَی كَذَلِكَ كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ ع لَمْ يَقْتُلْ إِلَّا مَنْ كَانَ قَتْلُهُ لِلَّهِ رِضًی وَ لِأَهْلِ الْجَهَالَةِ مِنَ النَّاسِ سَخَطاً...۲
این روایت علاوه بر عللالشرایع، در متون زیر هم آمده است:
شرح الأخبار في فضائل الأئمة الأطهار ع (ابن حیون، م363)، ج1، ص203-207
التحصين لأسرار ما زاد من كتاب اليقين، (ابنطاووس، م664)، ص 564
الدر النظيم في مناقب الأئمة اللهاميم (یوسف بن حاتم شامی، قرن7)، ص318-319
اليقين باختصاص مولانا علي عليه السلام بإمرة المؤمنين، (ابنطاووس)، ص331-334 و ص368-371۳