1) روایت شده است روزی پیامبر خدا سخنرانی کرد و فرمود: روزی حضرت موسی ع در میان بنیاسرائیل سخنرانی میکرد. از او سوال شد: داناترین مردم كیست؟
پاسخ داد: من! خداوند او را مورد سرزنش قرار داد که چرا علم خود را به خدا نسبت نداد، و به او وحی کرد که مرا در محل تلاقی دو دریا، بندهای است از تو عالمتر است.
موسی گفت: چگونه ممكن است او را ببینم؟
خطاب رسید: یك ماهی در زنبیل بگذار و حركت كن.
موسی به اتفاق یوشع براه افتاد تا به آن صخره رسید. در آنجا قدری خوابیدند.
ماهی در زنبیل به جنبش در آمد و در دریا افتاد «و راهش را در دریا در پیش گرفت» و خداوند آب دریا را از پر کردن شكاف، منع کرد و آب همچون طاقی بر سر ماهی قرار گرفت. وقتی كه بیدار شدند، یوشع فراموش کرد كه موسی را از ماجرای مطلع گرداند. بقیه آن روز و شب، راهپیمایی کردند، تا بامداد فردا موسی به [رفیق] جوانش گفت: صبحانهمان را بیاور كه از این سفر خستگیای به ما رسید. و تا زمانی که حضرت موسی ع از آن مکانی که خداوند امر کرده بود نگذشته بودند خستگیای به موسی ع نرسیده بود.
آن جوان گفت: «آیا دیدی در آن صخره جای گرفتیم؟ ...» و آن ماهی راهش را در پیش گرفته بود؛ و این برای موسی ع و آن جوان مایه تعجب شد؛ پس موسی ع گفت: «این همان است که دنبالش بودیم ...»
از همان راهی كه آمده بودند، بازگشتند تا به آن صخره رسیدند. در آنجا مردی را كه دیدند كه بدن خود را با یك تكه پارچه پوشیده بود. موسی به او سلام کرد.
خضر گفت: سلام؛ که [سلام] چه عجیب است در سرزمین تو!
گفت: من موسی هستم.
گفت: موسای بنی اسرائیل؟
گفت: آری، آمدهام كه «از آنچه آموختهای مرا رشدی بیاموزی!
گفت: حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری». ای موسی! همانا من برخوردار از علمی از علم خدا هستم که تو نمیدانی و به من آموخته؛ و تو هم برخوردار از علمی از علم خدا هستی که من نمیدانم و خداوند به تو آموخته است.
موسی گفت: «مرا، به خواست خدا، شکیبا خواهی یافت و تو را در امری نافرمانی نکنم.»
خضر گفت: «اگر از من تبعیت کردی، از چیزی از من سوال مکن تا وقتی كه خودم از آن برایت یادی کنم.
پس این دو به راه افتادند» و در کنار دریا حرکت میکردند که یك كشتی آماده حركت بود. با آنان صحبت کردند كه آنها را هم سوار كنند. آنها خضر را شناختند و هر دو را بدون کرایه سوار کردند.
همین كه سوار كشتی شدند، خضر یكی از تختههای كشتی را با ضربهای کَند و شکست.
موسی گفت: اینها بدون کرایه، ما را سوار کردهاند. آنگاه تو «این را میشکافی که اهل آن غرق شوند؟ واقعا چیز عجیبی [به جا] آوردی!
گفت: آیا نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟
گفت مرا بر آنچه فراموش کردم مواخذه مکن! و مرا نسبت به کارم در سختی قرار مده!»
رسول الله ص در اینجا فرمود: و این اولین فراموشیِ حضرت موسی ع بود.
در این وقت گنجشكی نزدیک كشتی آمد و منقار خود را در آب فرو برد و كمی آب برداشت. خضر به موسی گفت: علم من و تو در برابر علم خدا نیست مگر مثل این مقداری با برداشتن این گنجشك از آب دریا کم شد!
سپس از كشتی پیاده شدند و در كنار دریا راه میرفتند که خضر پسر بچهای را دید كه با بچهها مشغول بازی بود. خضر سر پسر بچه را از بدن جدا کرد و او را كشت!
موسی گفت: «آیا جان پاکی را، بدون [اینکه از باب قصاص] کسی [باشد] ، کُشتی؟ واقعا که چیز ناشایستی [به جا] آوردی!
گفت: آیا نگفتم که حقیقتاً تو هرگز در همراهی با من توان شکیبایی نداری؟»
[پیامبر ص] فرمود: و این واقعا سختتر از اولی بود.
[موسی] «گفت: اگر بعد از این در مورد چیزی از تو سوال کردم، دیگر با من همراهی مكن» تا آنجا که فرمود «دیواری که میخواست بیفتد» چون کج شده بود. پس خضر به بازسازی آن دیوار اقدام کرد و موسی ع گفت: اینها مردمیاند که ما نزدشان رفتیم و به ما غذایی ندادند و مهمانمان نکردند «کاش میشد که بر این کارت اجرتی بگیری.
گفت: این جدایی بین من و توست»
رسول الله ص فرمود: دوست داشتیم موسی صبر کرده بود تا خداوند ادامه این سرگذشت را برای ما بیان میکرد.
مجمع البيان، ج6، ص742-743
سعيد بن جبير عن ابن عباس قال أخبرني أبي بن كعب قال خطبنا رسول الله ص فقال إن موسی قام خطيبا في بني إسرائيل فسئل أي الناس أعلم قال أنا فعتب الله عليه إذا لم يرد العلم إليه فأوحی الله إليه أن لي عبدا بمجمع البحرين هو أعلم منك قال موسی يا رب فكيف لي به قال تأخذ معك حوتا فتجعله في مكتل ثم انطلق و انطلق معه فتاه يوشع بن نون حتی إذا أتيا الصخرة وضعا رءوسهما فناما و اضطرب الحوت في المكتل فخرج منه فسقط في البحر «و اتخذ سبيله في البحر سربا» و أمسك الله عن الحوت جرية الماء فصار عليه مثل الطاق فلما استيقظ نسي صاحبه أن يخبره بالحوت فانطلقا بقية يومهما و ليلتهما حتی إذا كان من الغد «قال موسی لفتاه آتنا غداءنا لقد لقينا من سفرنا هذا نصبا» قال و لم يجد موسی النصب حتی جاوز المكان الذي أمر الله تعالی به فقال فتاه «أَ رَأَيْتَ إِذْ أَوَيْنا إِلَی الصَّخْرَةِ» الآية قال و كان للحوت سربا و لموسی و لفتاه عجبا فقال موسی «ذلِكَ ما كُنَّا نَبْغِ» الآية قال رجعا يقصان آثارهما حتی انتهيا إلی الصخرة فوجدا رجلا مسجی بثوب فسلم عليه موسی فقال الخضر و أنی بأرضك السلام قال أنا موسی قال موسی بني إسرائيل قال نعم أتيتك لـ«تعلمني مما علمت رشدا قالَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً» يا موسی إني علی علم من علم الله لا تعلمه علمنيه و أنت علی علم من علم الله علمك لا أعلمه أنا فقال له موسی «سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ صابِراً وَ لا أَعْصِي لَكَ أَمْراً» فقال له الخضر «فَإِنِ اتَّبَعْتَنِي فَلا تَسْئَلْنِي عَنْ شَيْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَكَ مِنْهُ ذِکراً» فانطلقا يمشيان علی ساحل البحر فمرت سفينة و كلموهم أن يحملوهم فعرفوا الخضر فحملوه بغير قول فلما «ركبا في السفينة» لم يفجأ إلا و الخضر قد قلع لوحا من ألواح السفينة بالقدوم فقال له موسی قوم قد حملونا بغير نول عمدت إلی سفينتهم فـ«خرقتها لتغرق أهلها لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً إِمْراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً قالَ لا تُؤاخِذْنِي بِما نَسِيتُ وَ لا تُرْهِقْنِي مِنْ أَمْرِي عُسْراً» قال و قال رسول الله ص كانت الأولی من موسی (ع) نسيانا و قال و جاء عصفور فوقع علی حرف السفينة فنقر في البحر نقرة فقال له الخضر ما علمي و علمك من علم الله إلا مثل ما نقص هذا العصفور من هذا البحر ثم خرجا من السفينة فبينما هما يمشيان علی الساحل إذ أبصر الخضر غلاما يلعب مع الغلمان فأخذ الخضر رأسه بيده فأقلعه فقتله فقال له موسی «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّةً بِغَيْرِ نَفْسٍ لَقَدْ جِئْتَ شَيْئاً نُکراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكَ إِنَّكَ لَنْ تَسْتَطِيعَ مَعِيَ صَبْراً» قال و هذه أشد من الأولی «قالَ إِنْ سَأَلْتُكَ عَنْ شَيْءٍ بَعْدَها فَلا تُصاحِبْنِي» إلی قوله «يُرِيدُ أَنْ يَنْقَضَّ» كان مائلا فقال الخضر (ع) بيده فأقامه فقال موسی (ع) قوم قد أتيناهم فلم يطعمونا و لم يضيفونا «لَوْ شِئْتَ لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْراً قالَ هذا فِراقُ بَيْنِي وَ بَيْنِكَ» فقال رسول الله ص وددنا أن موسی كان صبر حتی يقص علينا من خبرهم.
2) از امام باقر ع درباره این سخن خداوند که «و هنگامی که موسی ع گفت به [یار] جوانش» و او یوشع بن نون بود «دست از طلب ندارم» یعنی همواره چنین کنم «تا اینکه به محل به هم پیوستن آن دو دریا برسم یا [اگر لازم باشد] روزگاری متمادی راه پویم.» منظور از «حُقُب» [= روزگاری متمادی] هشتاد سال است.
تفسير القمي، ج2، ص40
وَ فِي رِوَايَةِ أَبِي الْجَارُودِ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي قَوْلِهِ: «وَ إِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ» وَ هُوَ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ وَ قَوْلُهُ: «لا أَبْرَحُ» يَقُولُ لَا أَزَالُ «حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُباً» قَالَ الْحُقُبُ ثَمَانُونَ سَنَة.۱
3) از امام صادق ع روایت شده است:
همانا خضر پیامبری مرسل بود۲ که خداوند تبارک و تعالی او را به جانب قومش مبعوث فرمود و آنان را به توحید و اقرار به نبوت و پیامبران و کتابها دعوت کرد و معجزهاش این بود که بر هیچ چوب خشک و زمین لمیزرعی نمینشست مگر اینکه سبز میشد و شکوفه میزد و به همین جهت «خضر» نامیده شد و اسمش «بالیا» [تالیا] بن ملکان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح بود؛ و چون موسی ع با خدا سخن گفت و خداوند تورات را بر او نازل کرد و «برای او در الواح از هر موضوعی پندی، و برای هر چيزی تفصيلی» (اعراف/145) نوشت و معجزهاش را در دست او و عصایش قرار داد و در «طوفان و ملخ و كنه و قورباغهها و خون» (اعراف/133) و شکافتن دریا و غرق کردن فرعون و لشکریانش و هر آنچه به دست او انجام میشد، موسی ع با خود گفت «فکر نکنم که خداوند عز و جل مخلوقی داناتر از من آفریده باشد.
پس خداوند عز و جل به جبرئیل وحی کرد که جبرئیل! بندهام موسی ع را دریاب پیش از آنکه هلاک شود و به او بگو در تلاقیگاه دو دریا بنده عابدی هست، دنبالش برو و از او بیاموز. پس جبرئیل بر اساس آنچه خداوند به او دستور داده بود نزد موسی ع آمد و موسی ع فهمید که این به خاطر آن چیزی است که در ذهنش گذشته بود؛ پس به همراه [یار] جوانش، یوشع بن نون به راه افتاد تا به تلاقیگاه دو دریا رسیدند...
انشاءالله ادامه این روایت در جلسه 646 (آیه65، حدیث4) خواهد آمد.
علل الشرائع، ج1، ص59-62
حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ الْحَسَنِ الْقَطَّانُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ السُّکريُّ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ زَکريَّا الْجَوْهَرِيُّ الْبَصْرِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَارَةَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ ع أَنَّهُ قَالَ: إِنَّ الْخَضِرَ كَانَ نَبِيّاً مُرْسَلًا بَعَثَهُ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَی إِلَی قَوْمِهِ فَدَعَاهُمْ إِلَی تَوْحِيدِهِ وَ الْإِقْرَارِ بِأَنْبِيَائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ كُتُبِهِ وَ كَانَتْ آيَتُهُ أَنَّهُ كَانَ لَا يَجْلِسُ عَلَی خَشَبَةٍ يَابِسَةٍ وَ لَا أَرْضٍ بَيْضَاءَ إِلَّا أَزْهَرَتْ خُضْراً وَ إِنَّمَا سُمِّيَ خَضِراً لِذَلِكَ وَ كَانَ اسْمُهُ باليا [تَالِيَا] بْنَ مِلْكَانَ بْنِ عَابِرِ بْنِ أَرْفَخْشَدَ بْنِ سَامِ بْنِ نُوحٍ ع وَ إِنَّ مُوسَی لَمَّا كَلَّمَهُ اللَّهُ تَكْلِيماً وَ أَنْزَلَ عَلَيْهِ التَّوْرَاةَ وَ كَتَبَ لَهُ فِي الْأَلْواحِ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ مَوْعِظَةً وَ تَفْصِيلًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَ جَعَلَ آيَتَهُ فِي يَدِهِ وَ عَصَاهُ وَ فِي الطُّوفَانِ وَ الْجَرَادِ وَ الْقُمَّلِ وَ الضَّفَادِعِ وَ الدَّمِ وَ فَلْقِ الْبَحْرِ وَ غَرَقِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فِرْعَوْنَ وَ جُنُودَهُ وَ عَمِلَتِ الْبَشَرِيَّةُ فِيهِ حَتَّی قَالَ فِي نَفْسِهِ مَا أَرَی أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَ خَلْقاً أَعْلَمَ مِنِّي فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَی جَبْرَئِيلَ يَا جَبْرَئِيلُ أَدْرِكْ عَبْدِي مُوسَی قَبْلَ أَنْ يَهْلِكَ وَ قُلْ لَهُ إِنَّ عِنْدَ مُلْتَقَی الْبَحْرَيْنِ رَجُلًا عَابِداً فَاتَّبِعْهُ وَ تَعَلَّمْ مِنْهُ فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ عَلَی مُوسَی بِمَا أَمَرَهُ بِهِ رَبُّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فَعَلِمَ مُوسَی أَنَّ ذَلِكَ لِمَا حَدَّثَتْ بِهِ نَفْسُهُ فَمَضَی هُوَ وَ فَتَاهُ يُوشَعُ بْنُ نُونٍ ع حَتَّی انْتَهَيَا إِلَی مُلْتَقَی الْبَحْرَيْنِ.۳