📌 فهرست دسترسی سریع (تدبر):
1) «وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ»
روزی که «کوهها به حرکت درمیآیند»، مقصود از این تعبیر چیست؟
الف. یعنی در روز قیامت کوهها از جا کنده میشوند سپس همانند «پنبهی حلاجیشده» میگردند (تَكُونُ الْجِبالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوش؛ قارعه/5) آنگاه «غباری پراکنده» خواهند شد (وَ بُسَّتِ الْجِبالُ بَسًّا فَكانَتْ هَباءً مُنْبَثًّا؛ واقعه/5-6) و نهایتا بیش از سرابی، از آنها نمیماند (وَ سُيِّرَتِ الْجِبالُ فَكانَتْ سَراباً؛ نبأ/20). (مجمع البيان، ج6، ص732)
ب. مقصود زایل شدن استقرار آنهاست که این مطلب را در آیات مختلف (آیاتی که در بند الف ذکر شد) با تعابیر مختلف بیان کرده است. (المیزان، ج13، ص321)
ج. قیامت عرصهای است که عدم استقلال همه ماسوی الله آشکار می گردد و معلوم میشود همه چیز تنها و تنها به اراده خداوند است؛ کوه در دنیا مظهر استواری و پابرجا بودن است؛ در آنجا معلوم میشود که این امری که ما استواریش را از خودش می دیدیم، وقتی خودش باشد و خودش، هیچ استواری ندارد و گویی کاملا در حرکت است؛ چنانکه در جای دیگر این واقعه که پس از نفخ صور رخ میدهد را چنین توصیف فرمود: «وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْء: و کوهها را ساکن حساب میکنی در حالی که آنها همچون حرکت ابرها در حرکتند، این است ساخته خداوندی که هر چیزی را مُتقن و استوار کرد؛ نمل/88)
د. ...
2) «وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً»
«و زمین را آشکارا میبینی»؛ مقصود از این تعبیر چیست (بویژه که این را بلافاصله پس از این جمله آورد که «روزی که کوهها به حرکت درمیآیند»)؟
الف. یعنی سطح زمین کاملا آشکار می گردد و چیزی همچون کوه و ساختمان و درخت که قسمتی از آن را از مقابل دیده بینندگان بپوشاند باقی نمیماند. (مجمع البيان، ج6، ص732)
ب. یعنی باطن زمین آشکار میشود بدین معنا که کسانی که در دل زمین مخفی شده بودند [= مردگان در قبرها] به روی زمین میآیند؛ و تقدیر کلام این است که «آنچه را در درون زمین مخفی بود آشکارا میبینی» و این شبیه همان حدیث نبوی است که در حدیث2 گذشت. (عطا، به نقل مجمع البيان، ج6، ص732)
ج. یعنی وقتی کوهها زایل شدند زمین را چنان آشکارا میبینی که هیچ ناحیه ای از آن از ناحیه دیگر با هیچ مانع و دیواری مخفی و غایب نشود؛ و هیچ عرصهای از آن را پرده و پوششی در قبال عرصههای دیگر نداشته باشد؛ و احتمال دارد که اشاره باشد به این سخن خداوند عز و جل که «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها: و زمین با نور پروردگارش روشن گردید؛ زمر/69) (المیزان، ج13، ص321)
د. اگر توجه کنیم که حقیقتا آن چیزی که حق و حقیقت را در پرده میبرد و مانع بروز حقیقت میشود گناه است؛ آنگاه بارز و آشکار شدن زمین در قیامت، با اینکه دیگر پرونده عمل اختیاری بسته شده و امکان انجام هیچ گناهی وجود ندارد، ارتباط دارد (حدیث3) یعنی تمام پردههای غفلتِ ناشی از گناه، که مانع مشاهده حقایق و باطن امور در زمین بود، کنار زده میشود، و دیگر چیزی در اینجا مخفی نمیماند.
ه. ...
3) «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً»
در قیامت همگان را گردآورند و هیچکس از قلم نیفتد.
نکته تخصصی انسانشناسی
بسیاری از ما، خودآگاه یا ناخودآگاه، انسانها را به دو دسته تقسیم میکنیم: انسانهایی که وجودشان را مهم میشماریم (خواه در میان انسانهای خوب، یا انسانهای بد) و در تحلیلهای تاریخی و اجتماعیمان همواره آنان را مد نظر داریم؛ و انسانهایی که به نظرمان بود و نبودشان تفاوت چندانی ندارد، و در تحلیلهایمان آنان را چندان به حساب نمیآوریم؛ و اگر هم گاهی آنان را در نظر آوریم صرفاً به عنوان سیاهی لشکرِ انسانهای مهم و در طفیلی وجود آنان، از آنان یاد میکنیم.
اما در دستگاه الهی چنین نیست: تکتک انسانها مهماند و در قیامت همه را محشور میکنند و احدی را فروگذار نکنند.
اما کسی که نگاه توحیدیاش در عالَم جدی است و میداند که همه انسانها برای خداوند اهمیت دارند، میفهمد که هیچ انسانی – هرقدر هم در دیدگان خرد و حقیر به نظر برسد – نیست که برای حل مشکلات بقیه، به او نیازی نباشد (حدیث4)
تاملی با خویش
واقعا چقدر این نگاه خدامدار در تحلیل اهمیت انسانها در ما جدی است؟
آیا واقعا ما همه انسانها را «آدم» حساب میکنیم؟!
4) «وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ وَ تَرَى الْأَرْضَ بارِزَةً وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً»
چرا فعل «نسیر» را مضارع آورد اما فعل «حشرناهم» را ماضی؟
الف. [شاید] میخواهد نشان دهد که حشرو برانگیزاندن آنها پیش از حرکت درآوردن کوهها و آشکار شدن زمین است، چرا که آنان قرار است این وقایع عظیم را مشاهده کنند؛ گویی گفته شده: آنان را اندکی پیش از آن که کوهها را به حرکت درآوریم و ... ، برانگیزاندیم، تا صدق وعدههایی که پیامبران درباره وقوع قیامت میگفتند را ببینند. (الكشاف، ج2، ص726)۱
ب. فعل مضارع دلالت بر استمرار و تداوم یک واقعه دارد اما فعل ماضی دلالت بر وقوع قطعی و حتمی آن. شاید میخواهد بفرماید اینکه کوهها یک امر در حرکتند (و ثبات و استقراری از خود ندارند و همه چیزشان در گروی خداست، تدبر1 بند ج) یک امری است که دائما باید درک شود (و آمدن فعل «تری: میبینی» در مورد «بارز بودن زمین» هم موید این برداشت است)؛ اما در مورد حشر تاکید کند که این یک امر قطعیالوقوع است و چه شما آن را درک کنید و چه درک نکنید به وقوع میپیوندد.
ج. ...
5) «الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ...؛ وَ يَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبالَ ...»
جمله «روزی که کوهها ...» را میتوان یک جمله مستقل دانست که تقدیر کلام این است که «به یاد آر روزی را که ...» ؛ و میتوان آن را عطف به «عند ربک» در آیه قبل دانست (أنوار التنزيل (بیضاوی)، ج3، ص283) که در این صورت معنا لطیفی از آیه به دست میآید:
یعنی خداوند می فرماید باقیات صالحات در دو جا ثواب بیشتری دارد و بیشتر میارزد که بدان امید ببنیدیم: یکی وقتی نهایتا به نزد پروردگار میرویم؛ و دیگری در روز قیامت، که قرار است انسان از مواقف دشواری عبور کند.
این را در کانال نگذاشتم
6) حکایت [فصل كلام السيد الحميري مع سوار القاضي و شعره فيه]
وَ كَانَ أَيْضاً مِمَّا جَرَى لَهُ مَعَ سَوَّارٍ مَا حَدَّثَ بِهِ الْحَرْثُ بْنُ عُبَيْدِ اللَّهِ الرَّبَعِيُّ قَالَ: كُنْتُ جَالِساً فِي مَجْلِسِ الْمَنْصُورِ وَ هُوَ بِالْجِسْرِ الْأَكْبَرِ وَ سَوَّارٌ عِنْدَهُ وَ السَّيِّدُ يُنْشِدُهُ
إِنَّ الْإِلَهَ الَّذِي لَا شَيْءَ يَشْبَهُهُ / آتَاكُمُ الْمُلْكَ لِلدُّنْيَا وَ لِلدِّينِ
آتَاكُمُ اللَّهُ مُلْكاً لَا زَوَالَ لَهُ / حَتَّى يُقَادَ إِلَيْكُمْ صَاحِبُ الصِّينِ
وَ صَاحِبُ الْهِنْدِ مَأْخُوذٌ بِرُمَّتِهِ / وَ صَاحِبُ التُّرْكِ مَحْبُوسٌ عَلَى هُونِ.
حَتَّى أَتَى عَلَى الْقَصِيدَةِ وَ الْمَنْصُورُ مَسْرُورٌ فَقَالَ سَوَّارٌ هَذَا وَ اللَّهِ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ يُعْطِيكَ بِلِسَانِهِ مَا لَيْسَ فِي قَلْبِهِ وَ اللَّهِ إِنَّ الْقَوْمَ الَّذِينَ يَدِينُ بِحُبِّهِمْ لَغَيْرُكُمْ وَ إِنَّهُ لَيَنْطَوِي فِي عَدَاوَتِكُمْ.
فَقَالَ السَّيِّدُ وَ اللَّهِ إِنَّهُ لَكَاذِبٌ وَ إِنَّنِي فِي مَدِيحِكَ لَصَادِقٌ وَ لَكِنَّهُ حَمَلَهُ الْحَسَدُ إِذْ رَآكَ عَلَى هَذِهِ الْحَالِ وَ إِنَّ انْقِطَاعِي إِلَيْكُمْ وَ مَوَدَّتِي لَكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ لَمُعْرِقٌ فِيهَا عَنْ أَبَوَيَّ وَ إِنَّ هَذَا وَ قَوْمَهُ لَأَعْدَاؤُكُمْ فِي الْجَاهِلِيَّةِ وَ الْإِسْلَامِ وَ قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى نَبِيِّهِ ع فِي أَهْلِ بَيْتِ هَذَا إِنَّ الَّذِينَ يُنادُونَكَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ «1» فَقَالَ الْمَنْصُورُ صَدَقْتَ.
فَقَالَ سَوَّارٌ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ إِنَّهُ يَقُولُ بِالرَّجْعَةِ وَ يَتَنَاوَلُ الشَّيْخَيْنِ بِالسَّبِّ وَ الْوَقِيعَةِ فِيهِمَا فَقَالَ السَّيِّدُ أَمَّا قَوْلُهُ بِأَنِّي أَقُولُ بِالرَّجْعَةِ فَإِنَّ قَوْلِي فِي ذَلِكَ عَلَى مَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَى وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً مِمَّنْ يُكَذِّبُ بِآياتِنا فَهُمْ يُوزَعُونَ «2» وَ قَدْ قَالَ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ أَحَداً «3» فَعَلِمْتُ أَنَّ هَاهُنَا حَشْرَيْنِ أَحَدُهُمَا عَامٌّ وَ الْآخَرُ خَاصٌّ وَ قَالَ سُبْحَانَهُ رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُرُوجٍ مِنْ سَبِيلٍ «4» وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ «5» وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقالَ لَهُمُ اللَّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ «6» فَهَذَا كِتَابُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَدْ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يُحْشَرُ الْمُتَكَبِّرُونَ فِي صُوَرِ الذَّرِّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَ قَالَ ص لَمْ يَجْرِ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ شَيْءٌ إِلَّا وَ يَكُونُ فِي أُمَّتِي مِثْلُهُ حَتَّى الْمَسْخُ وَ الْخَسْفُ وَ الْقَذْفُ وَ قَالَ حُذَيْفَةُ وَ اللَّهِ مَا أَبْعَدَ أَنْ يَمْسَخَ اللَّهُ كَثِيراً مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ قِرَدَةً وَ خَنَازِيرَ.
فَالرَّجْعَةُ الَّتِي نَذْهَبُ إِلَيْهَا هِيَ مَا نَطَقَ بِهِ الْقُرْآنُ وَ جَاءَتْ بِهِ السُّنَّةُ وَ إِنَّنِي لَأَعْتَقِدُ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَى يَرُدُّ هَذَا يَعْنِي سَوَّاراً إِلَى الدُّنْيَا كَلْباً أَوْ قِرْداً أَوْ خِنْزِيراً أَوْ ذَرَّةً فَإِنَّهُ وَ اللَّهِ مُتَجَبِّرٌ مُتَكَبِّرٌ كَافِرٌ قَالَ فَضَحِكَ الْمَنْصُورُ وَ أَنْشَدَ السَّيِّدُ يَقُولُ
جَاثَيْتُ سَوَّاراً أَبَا شَمْلَةٍ / عِنْدَ الْإِمَامِ الْحَاكِمِ الْعَادِلِ
فَقَالَ قَوْلًا خَطَأً كُلُّهُ / عِنْدَ الْوَرَى الْحَافِي وَ النَّاعِلِ
مَا ذَبَّ عَمَّا قُلْتُ مِنْ وَصْمَةٍ / فِي أَهْلِهِ بَلْ لَجَّ فِي الْبَاطِلِ
وَ بَانَ لِلْمَنْصُورِ صِدْقِي كَمَا / قَدْ بَانَ كِذْبُ الْأَنُوكِ الْجَاهِلِ
يُبْغِضُ ذَا الْعَرْشِ وَ مَنْ يَصْطَفِي / مِنْ رُسْلِهِ بِالنَّيِّرِ الْفَاضِلِ
وَ يَشْنَأُ الْحَبْرَ الْجَوَادَ الَّذِي / فُضِّلَ بِالْفَضْلِ عَلَى الْفَاضِلِ
وَ يَعْتَدِي بِالْحُكْمِ فِي مَعْشَرٍ / أَدَّوْا حُقُوقَ الرُّسْلِ لِلرَّاسِلِ
فَبَيَّنَ اللَّهُ تَزَاوِيقَهُ / فَصَارَ مِثْلَ الْهَائِمِ الْهَائِلِ.
قَالَ فَقَالَ الْمَنْصُورُ كُفَّ عَنْهُ فَقَالَ السَّيِّدُ يَا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ الْبَادِئُ أَظْلَمُ يَكُفُّ عَنِّي حَتَّى أَكُفَّ عَنْهُ فَقَالَ الْمَنْصُورُ لِسَوَّارٍ تَكَلَّمْ بِكَلَامٍ فِيهِ نَصَفَةٌ كُفَّ عَنْهُ حَتَّى لَا يَهْجُوَكَ. (الفصول المختارة، ص93-95)